توجه! همانطور که همواره خاطر نشان کرده است، مدیریت پایگاه اطلاع رسانی انقلاب اسلامی در هجرت بازهم خاطر نشان می کند که مسئولیت اخلاقی و حقوقی مقاله ها که درج می شوند، برعهده نویسندگان آنها و منابعی است که مقاله یا اطلاع و خبری از آنها نقل می شود . این پایگاه از هرگونه مسئولیت حقوقی نسبت به شکل و محتوای مبرا است.

amirmokhtar_karimpur-shirazi_110315

انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی              انجمن بایست کردن در سرای انقلاب

ترس دولت ، ملت بیچار را از پا فکند             نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب

داروی صبر و شکیبائی نمیبخشد اثر              درد ما را نیست درمان ، جز دوای انقلاب

" ای مدیر روزنامۀ شورش بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری ، عاقبت وخیمی در پیش داری . دیدی چگونه محمد مسعود میخواست علیه ما مبارزه کند ، به حیات او خاتمه دادیم ؟ و باز هم می گوییم اگر دست از مبارزه با ما برنداری ، در همین روزها منتظر سرنوشت مسعود باش . "

این بود متن نامۀ تهدید آمیز دربار ، به شهید کریمپور شیرازی ، در پاسخ به مقاله ای که وی طی آن ، به شرح جنایات خانوادۀ پهلوی ، بخصوص شخص اشرف ، اینگونه پرداخته بود :

" مردم میگویند اشرف چه حقی دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند ؟ مردم میگویند این پولهایی که اشرف ، بنام سازمان شاهنشاهی ، از مردم کور و کچل ، تراخمی و بیسوادِ این مملکت فقیر و بدبخت میگیرد ، به چه مصرفی میرساند ؟ مردم میگویند چرا خواهر شاه در امور قضاییه ، مقننه و اجرایی این مملکت دخالت نامشروع میکند ؟ چرا اشرف ، خواهر شاه ، دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلیِ جنایت کار و آدم کش ، اعتراض کرده و دستور تعویض بازپرس را میدهد ؟ چرا باید یک نفر مفت خورِ نالایق ، بنام همسریِ خواهر شاه ( احمد شفیق ) ، دربار سلطنتی یک مملکت تاریخی را ملعبۀ عیاشی و خوش گذرانی خود قرار دهد ؟ . . .  شاه اگر با طرد اشرف ، فاطمه و احمد شفیق عرب و هیلر آمریکایی ، افکار عمومی را تسکین ندهد ، عاصیانِ به لب آمده و کارد به استخوان رسیده، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ایران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه ، با دربار خود و لویی شانزدهم کردند . حال خود دانید با آتش و قهر و نفرت مردم . "

و در جای دیگر گفته بود : " من با خدای خود عهد و پیمان محکمی بسته ام . چون من پرده هایی را بالا می زنم که در زیر آنها هزارها خیانت ، هزارها فساد ، هزار بدبختی و بیچاره گی نهفته است . من جداً مصمم هستم که این مبارزۀ سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سرحد مرگ شرافتمندانۀ سرخ دنبال کنم . چون من کاملاً در طی انتشار این سه شمارۀ شورش ، خطر را پیش بینی و احساس می کنم و ناچار ، در مقدمه ، شهادتین خود را ادا کرده ام . "

بنام نکو گر بمیرم ، رواست                مرا نام باید ، که تن ، مرگ راست

امیر مختار کریمپور شیرازی ، یار و مرید با وفای مصدق که تمام عمر کوتاه 32 ساله اش  را در راه مبارزه با فساد و وطن فروشی خانوادۀ پهلوی گذرانده بود ، اهل استهبان شیراز بود . در 1300 هجری شمسی ، در خانواده ای فقیر بدنیا آمد . پس از تحصیلات اولیه ، چون خانواده اش قادر به تأمین مخارج ادامۀ تحصیل او نبودند ، ناچار به مدرسۀ نظام رفت . بعداً پس از آنکه دریافت ، تحصیلات نظامی با روحیه اش سازگار نیست ، وارد دانشکدۀ حقوق شد و با دریافت پایان نامۀ لیسانس از آن دانشکده فارغ التحصیل شد. سپس به خاطر علاقۀ وافر به روزنامه نگاری ، دراین زمنیه فعال شد و همزمان با مبارزات مردم به رهبری مصدق ، روزنامۀ شورش را پایه گذاشت و همراه جنبش مردم، شورش را ، صدای حق طلبانه و فریاد حلقوم مردم مظلوم ایران کرد :

" من نمیدانم مادران ،خواهران ، برادران شاه ، دیگر از جان مردم مفلوک گرسنۀ بی چیز، چه میخواهند ؟  سی سال تمام ، خون مردم را مانند زالو مکیدند ، جان مردم بی گناه و شریف را در سیاه چالهای زندان انداختند ، املاک و اموال مردم را به زور از آنان گرفتند ، ناموس دختران و زنان ملت را به زور لکه دار و آلوده ساختند ، تمام دارایی و پول ملت را به بانکهای خارجی سپردند . شاه ، شعبان بی مخ ، پری غفاری ، کاشانی جاسوس و دزدان دیگر از مردم محروم و گرسنۀ ایران چه میخواهند ؟

هزار مرتبه ، جای آوخ نیست ؟            که شاه حامی چاقو کشان بی مخ است ؟

رضا خان جنایتکار گوربه گور افتادۀ لعنتی ، تمام استعدادها و نبوغ را مانند افعی آفریقا بلعید و ایرانِ مستعد ، برومند ، پر افتخار را به قبرستان سیاه ، تاریک و مخوف تبدیل کرد . . . من از روزی که دست چپ و راست خود را شناخته ام و پا در صحنۀ سیاست گذاشته ام ، به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که چیزی جز به منفعت ملت ایران نگویم و سطری ، جز برای آسایش مردم ننویسم ، ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود . من وظیفه دارم که تمام لانه های زنبور را هر چقدر میخواهد خطرناک باشد ، ویران کرده و مردم را از شر آنان آگاه سازم . ”

و همچنان ، به وفای بر عهد خود با مردم ایران و مراد خود ، مصدق بزرگ ماند ، تا جان داد .

بعد از کودتای 28 مرداد بر خلاف عدۀ زیادی که خود را طرفدار مصدق و نهضت میباوراندند ، و حالا با تغییر اوضاع ، نان را به نرخ روز می خوردند ، نیز دست از مبارزه و یاری مصدقِ بی یاور مانده بر نداشت . که همواره نوشت :

دلم به پاکی دامانِ غنچه می سوزد         که بلبلان همه مستندو باغبان تنهاست

اورا پس از کودتا ، در مهر ماه همان سال دستگیر کردند . پنج ماه تمام تحت وحشیانه ترین  شکنجه ها ، از قبیل کشیدن میلۀ گداخته آهنی بر بدنش ، و سوزاندن نقاط دیگر بدنش با سیگار بود . تا اینکه . . . شب چهارشنبه سوری آمد ( سه شنبه 23 اسفند 1332 ) . . .  در زندان لشگر 2 زرهی ، برای برپایی " جشن " چهارشنبه سوری ، احتیاح به آتش بود. برای برافروختن این آتش و فرو نشاندن آتش کینه در قلبهای پلید خانوادۀ پهلوی ، با حضور و دستور اشرف و علیرضا پهلوی ، او را ، امیر مختار کریمپور شیرازی را حاضر کردند . ابتدا شخص علیرضا پهلوی با لگد بر دهانش کوفت و بعد در حالیکه پالانی بر وی نهادند ، او را وادار به " چهار دست و پا " راه رفتن نمودند. سپس نفت بر پیکر این فرزند با وفای ایران ریختند و آنگاه اشرف پهلوی به کشیدن کبریت ، آتش بر او زد . و بدین ترتیب آتش " جشن " چهارشنبه سوری مهیا شد . او که آتش گرفته ، سعی داشت از این مهلکه بگریزد ، از هر سو با سرنیزه های عمال شاهنشاهی روبرو شد .

روز بعد ، بدن سوخته وی را بطور ناشناس در جایی بی نشان ، در گورستان مسگر آباد تهران دفن کردند .

چگونه بتوان فراموش کرد ؟

هم اوست که در رسای شهدای 30 تیر سرود :

ای شهیدی که بخون خفته و گلگون کفنی         ای عزیزی که بخون،غرقه ز عشق وطنی

ای جوانی که ز خون دل مردانۀ تو                 گشته سیراب و برومند درخت کهنی

ای پریچهرِ عزیزی که درایام شباب                خفته در خاک ، ز بیداد پلید-اهرمنی

ای شهیدی که دم مرگ نوشتی برخاک            ( پیشوا زنده و جاوید ) زخون بدنی

جامۀ غرقِ به خونِ توچو شد پرچم دوست        خصم دانست که تو کاوۀ لشگرشکنی

سرو جان درپی جانان  بگرفتی برکف              تا نگویند که عاشق نِئی و لاف زنی

جان شیرین بنهادی به سَرِ عشق وطن             تا که پرویز بداند تو همان کوه کنی

ای جوانی که در آزادی ایرانِ عزیز                چهره- گلگونی و خندانی و خونین کفنی

ای حبیبی که به آزاده گی و جانبازی              شهره شد نام بلند تو به هر انجمنی

ای وطن خواهِ شریفی که بنودت ز وطن           بهره ، جز تیرِجفایی و کهن پیرهنی

ای هَزاران ، که بخون گشته پروبالِ توغرق      از سیه کاری و خون خواریِ پیره زَغَنی

سر، قدم کردی و سینه ، سپرتیرِ بلا               تا صف خصم بداند که تو روئینه تنی

سینۀ چاک تورا دید ، چو مادر، خندید             پدری گفت بنازم که تو فرزندِ منی

نازم آن لحظه که خونین دهنت خندان بود         تا نگویند که گریانی و خونین دهنی

نازم آن غیرت و آن همت و آن عزم بلند           که جز ایران به دم مرگ نگفتی سخنی

ای بخون خفته شهیدان به شما باد سلام          ای کفن پوش عزیزان به شما باد سلام


 
در شبکه های اجتماعی
FacebookTwitterPicasa
آخرین مقالات از منابع دیگر
عکسها سخن می گویند

خانه عامری ها در کاشان

کتابها