مژده آن بندگان مرا كه به سخن‏ها گوش فرا ميدهند و از بهترين آنها پيرروى ميكنند قرآن سوره زمر قسمتى از آيه هاى ١٨, ١۷

«شماره ۶۷۰ از ۹ تا ۲۴ ارديبهشت »

برای تماس با ما

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

صفحه اصلی

سايت آقای ابوالحسن بنی صدر

وبلاگ آقای ابوالحسن بنی صدر

راديو آزدگان

PDF روزنامه بصورت

نامه ها

موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مى‏ساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمى‏توانست مبنى باشد كه نامه‏ها تاريخى مى‏شوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئله‏هاى بعدى كه زور پرستان مى‏ساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مى‏نويسم و، به تأكيد، مسئله‏ها كه زور پرستان مى‏ساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمى‏سازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمى‏شود بلكه مسئله‏ها كه زورمداران ساخته‏اند حل مى‏شوند

...
بخدا اينهمه خشونت درخور يک حکومت فاشيستی نيست چو رسد به يک حکومت اسلامی. ديروز که از سفر باز گشتم 30 محکوم با اعدام يا اعدام شده اند و يا منتظر اعدام هستند. با اين ميزان خشونت جامعه همگرائی پيدا نمی کند و جو سنگين تر می شود. غالب محکومان بنا حق محکوم می شوند
...
ابوالحسن بنی صدر 1359-3-1
...
نامه آقای بنی صدر به هيأت روحانيت مبارزتهران 11 دی 1359
ما تا يکماه ديکر بيشتر مهمات نداريم و اگر بخواهيم حمله کنيم از اينهم کمتر. بنابر اين هر روز که حمله به عقب بيفتد ضربه پذيری موجوديت کشور بيشتر می شود....

نامه آقای بنی صدر به آقای خمينی ، 9 آبان 1359
...
آنبار که موافقت با تحويل گروگانها به دولت به مخالفت تبديل شد بعرض رساندم و در جلسه شورای انقلاب در حاليکه از شدت هيجان و غصه می گريستم گفتم: کاری را که از موضع قوت حل نم کنيم ناگزير روزی از موضع ضعف و تسليم حل خواهيم کرد. و بدبختانه آنروز رسيده است
...
در کجای دنيا جهاد سازندگی بوجود می آورند، سپاه بوجود می آورند، کميته بوجود می آورند، بعد می آيند می گويند شما بايد حکومت کنيد

ابوالحسن بنی صدر


میزان عدالت در قلمرو اقتصاد - 4

انسان الگوی اقتصاد ؟

اینک ، در فعالیتهای ششگانه استعدادهای انسان ، از جهتی دیگر بنگریم و تجربه ای دیگر بکنیم. هدف ازتجربه ای که می کنیم یافتن پاسخ به این پرسشهاست : ﺁیا اگر این فعالیتها مجموعه ای را تشکیل می دهند که همراه و همآهنگ با یکدیگر انجام نگیرند ، به سخن دیگر، استعدادهای ﺁدمی ﺁزادانه و همساز به ﺁنها نپردازند و یا یکچند از استعدادها به زیان استعدادهای دیگر ، امکانها را از ﺁن خود کنند، رشد انسان مختل می شود یا خیر ؟ و نیز آیا به نسبتی که ﺁزادی کمتر و اختصاص امکانها به پاره ای از فعالیتها بیشتر می شود، میزان فعالیتهای تخریبی ﺁدمی بیشتر می شود یا نه ؟
دانستیم وقتی استعدادهای ﺁدمی ﺁزادانه فعالیت نمی کنند ، قوه رهبری او ﺁلت فعل سالاریهائی می شود که سرمایه سالاری یکی از ﺁنها است . و نیز دانستیم که استعدادها بهنگام فعالیتهای ﺁزاد و، بنا بر این ، خودجوش او ، حالت عمومی را پدید می ﺁورند که ما ﺁن را حالت ﺁزاد می خوانیم . بدین قرار، استعدادها محدود کننده یکدیگر نیستند .حال در صورتی که حالت عمومی حالت ﺁزادی باشد ، استعدادها در فعالیت همآهنگ خود، بیانگر این ﺁزادی می شوند و راست راه رشد در ﺁزادی را در پیش می گیرند .
بنا بر این ، یک استعداد را نمی توان از فعالیت ﺁزاد باز داشت . مگر این که مجموع استعدادها ﺁزادی عمل خویش را از دست بدهند . هرگاه استعدادها ﺁزادی عمل خویش را از دست دادند، نه تنها قلمرو فعالیت یکدیگر را محدود می کنند، بلکه ویرانگر یکدیگر می شوند . برای مثال، وقتی قوه رهبری ﺁلت جباری در بیرون انسان ( سالاریها ) می شود، استعداد اقتصادی او، فعالیتهای استعدادهای انسان را ، بنا بر توقع های قدرت تنظیم می کند . کارگری که باید تمام روز را ، در خدمت سرمایه، کار یدی کند، استعدادهای دیگر خود را از فعالیتهای ﺁزادشان باز می دارد . خود تخریبی، برای ﺁنکه انسان در " نیروی کار " ناچیز شود ، عملی است که کارگر به زیان خود و به سود سرمایه سالاری و سالاریهای دیگر ، انجام می دهد .
از بد اقبالی ، مطالعه ای پیرامون میزان خشونتی که بدین سان در ویران کردن انسانها بکار می رود، به عمل نیامده است . وگرنه روشن می شد که انواع اقتصادهای قدرت محور تا کجا ضد اقتصاد و ویرانگر هستند .
از ﺁنجا که فعالیت اقتصادی را انسان می کند ، او را نه " نیروی کار " که انسانی ﺁزاد ، با مجموعه ای از استعداد ها، می باید تلقی کرد . بنا بر این الگو، ساخت کار - که کار اقتصادی یکی از کارها و جزء مجموعه کارها است - می باید با فعالیت های انسان جامع ،سازگار باشد . میزان عدالت همین است .
اما انسان بمثابه مجموع استعدادهای دارای فعالیت ﺁزاد و خودجوش نباید با طبیعت رابطه سلطه برقرار کند . او ، خواه خویشتن را مسلط بر طبیعت گمان برد ( بنا بر رویه غرب که مدعی است فرهنگش بر سلطه انسان بر طبیعت بنا شده است ) و چه خود را زیر سلطه طبیعت باور کند ( رویه بسیاری از " جامعه های در 5 قاره روی زمین که به ادعای غرب، فرهنگشان بر پایه تسلیم شدن به طبیعت بنا شده است ) . زیرا در رابطه سلطه با طبیعت، 1 - او ﺁزادی خود را از دست می دهد و 2 - با طبیعت رابطه تخریب متقابل بر قرار می کند . حال ﺁنکه اقتضای رابطه ﺁزاد ، بر اصل موازنه عدمی ، این است که طبیعت را نیز فعال بشمارد و خود و طبیعت را مجموعه ای بشمارد که در سازگاری با یکدیگر، انسان ﺁزادی و رشد در ﺁزادی و طبیعت عمران می جوید . وقتی تشکیل مجموعه ای با طبیعت را عمل به میزان عدالت دانست و فعالیتهای خود را بر این میزان منطبق کرد، در هر فعالیتی ، از لحاظ سازگاریش با ﺁزادی می نگرد و فعالیت ناسازگار با ﺁزادی را ضد اقتصادی به حساب می ﺁورد . بدین سان فعالیتهای زیر غیر اقتصادی و بسا ضد اقتصادی می شوند :
● فعالیتهائی که از راه پیشخور کردن منابع متعلق به ﺁیندکان میسر می شوند و منابع موجود در طبیعت را نابود می کنند .
● فعالیتهای اقتصادی که ﺁینده را از پیش متعین می سازند . انسانی که در فعالیتهای خود، الگوی اقتصاد است، به دست خود ﺁیندگان را برده نمی سازد و محیط زیست ﺁنها را، پیشاپیش ، ویران نمی کند .
● تخریب نیروهای محرکه نه فعالیت اقتصادی که جنایت اقتصادی است . لذا انسان الگو ،این نیروها را که در جریان رشد انسان در ﺁزادی و عمران طبیعت پدید می ﺁیند، در سازگار کردن هرچه بیشتر محیط زیست با رشد ﺁزاد انسان ، بکار می اندازد .
● مهمتر از همه، بنیادهای جامعه را بر اصل موازنه عدمی باز سازی می کند . چنانکه هر انسانی در رهبری فعالیتهای خویش استقلال پیدا کند و بمثابه مجموع استعدادها ( = انسان چند بعدی ) کار و زندگی کند : رابطه انسان با علم ، با دین و مرام ، با هنر، با کار اقتصادی ، با انس و عشق ، رابطه مستقیم بگردد. و این او باشد که فعالیتهای خویش را رهبری می کند و نه بنیادهای که در بیرون او و مسلط بر او هستند .

دیدیم هریک از استعدادهای ما، در حالت ﺁزاد، فعالیت طبیعی خویش را پیدا می کند . و فعالیت های همآهنگ ،مجموع استعدادهای انسان جامع را پدید می ﺁورد که از جمله الگوی سازماندهی اقتصاد جامعه و اقتصاد جهانی است . چون بدین جا رسیده ایم، می باید دو فریب را موضوع بحث کنیم :
● فریب اول اینست : از راه فریب می گویند : استعدادهای انسان مزاحم و محدود کننده یکدیگر هستند . می گویند : هرگاه ﺁدمی بخواهد استعدادی از استعدادهای خود را بپرورد، باید فعالیتهای استعدادهای دیگر را تعطیل یا دست کم محدود کند . این فریب جدید و از فریبهای سرمایه داری لیبرال نیست . قدیم است . عرفان فعالیت ﺁزاد استعدادها تعریف نمی شود ، تعطیل فعالیت های استعدادها، جز یک استعداد گمان می رود . هیچکس هم بفکرش نرسیده است اگر هم تعطیل فعالیتهای استعدادها میسر باشد، کسی که فعالیتها را در فعالیت یک استعداد فرو می کاهد، عارف نیست . بنده زور مطلقی است که در درون خویش ایجاد و بر خود حاکم کرده است .
نوع جدید این فریب، فریب دو الگوی " رشد " ، هر دو بر پایه قدرت سرمایه ( یکی با مالکیت شخصی و دیگری با مالکیت دولتی ) است . نخست در حاصل این فریب که جامعه های صنعتی و ماوراء صنعتی امروز هستند، بنگریم : پراکندگیهای همه جانبه از راه برشهای افقی و عمودی، همبستگیها را به حداقل رسانده و در گروههای پراکنده، فرد را نیز تنها گردانده است. توضیح این که افزون بر قشرها و در قشرها ، گروهها و در گروهها ، زیر گروهها و... تا فرد که پدید ﺁمده اند، انواع نمونه های نوعی انسان پیدا شده اند که یک بعدی هستند : دیوان سالاران ، فن سالاران ، سیاستمداران و... و " نیروی کار " ( انبوه عظیم انسانها ) . اما وقتی به درون هریک از انسانها می روی، می بینی ولایت مطلقه استعدادی حاکم است که گویا به زیان استعدادهای دیگر پرورده شده است . از این رو، هیچ استبدادی چون استبداد سرمایه داری لیبرال را ، تاریخ به خود ندیده است . این استبداد، با قلب معنی ﺁزادی ، در هر فرد، یک قدرت = زور مطلق ( بدیهی است مقصود از مطلق، تأکید بر شدت ووسعت اوامر و نواهی این قدرت است ) نشانده و انسان را ، بدون مقاومت، برده نظام خویش ساخته است . از خود بیگانگی تا بدانجا همه گیر است که اگر به انسان غربی بگوئی لیبرالیسم در کله تو مستبدی نشانده است ، می پندارد گوینده اگر دیوانه نشده باشد، یک افراطی خطرناک است . این فریب جهان شمول است . زیرا غیر غربیها نیز در ﺁرزوی انسانی از نوع انسان غربی شدن هستند !
اما این فریب دادن و خوردن چگونه ممکن شده است ؟ بدین گونه که ﺁدمی، وقتی در حالت ﺁزاد نیست یعنی همه استعدادهایش فعالیت ﺁزاد ندارند، گمان می برد شرط ﺁموزش و پرورش هر استعدادی، ( البته در صورتی که بداند 6 دسته استعداد دارد ) محدود کردن فعالیت و یا حتی چشم پوشیدن از فعالیتهای استعدادهای دیگر است . الگوها نیز به انسانها می ﺁموزند چاره دیگری نیست . برای مثال، یک ورزشکار موفق، دیگر نمی تواند یک زندگی خانوادگی موفق داشته باشد . یک دانشمند فیزیک کجا وقت ﺁن را پیدا می کند که سر از سیاست در ﺁورد ؟ سیاست، تخصصی است که دارنده ﺁن ، تمام وقت خود را صرفش می کند و هنوز ﺁنطور که باید موفق نیست و...
اما وقتی پرده از زندگی هریک از الگوها بکنار می رود، ﺁنها را موجودهای نگون بختی می یابیم . واقعیت اینست که استعدادها ، در فعالیتهای ﺁزاد خود، به رشد یکدیگر مدد می رسانند . الگوهای واقعی که از بد اقبالی کمیاب ( بسا فراوان باشند اما ناشناخته مانده اند ) هستند، انسانهائی بشمار میروند که استعدادهای گوناگون ﺁنها، در حالت ﺁزاد ، فعال بوده اند . دلیل ﺁن نیز اینست :
همانطور که پیش از این توضیح داده ام، کسی که تصور می کند یک استعداد هنری ، یک استعداد اقتصادی و... است، تنها وقتی می تواند " تمام وقت " خود را صرف پرورش تنها این استعداد کند که زور را به درون خود بیاورد و استعدادهای دیگر را از فعالیت باز بدارد و یا فعالیتهاشان را محدود کند . بنا بر این ، تا زمانی که در درون خود زور ایجاد نکرده و در حالت طبیعی است، استعدادها هریک کار خود را می کنند . وقتی زور در کار ﺁمد، اینطور گمان می برد که زور به سود استعداد قابل پرورش ، استعدادهای دیگر را در فعالیتهاشان محدود کرده است . بدین فریب است که ایجاد و بکار بردن زور مشروعیت پیدا می کند . حال ﺁنکه ، در واقع، خود را فریب می دهیم . زیرا وقتی زور در کار می ﺁوریم ، ﺁزادی عمومی را از میان می بریم و همان استعدادی را هم که می خواهیم بپروریم ، از رشد واقعی باز می داریم .
در حقیقت، اگر استعدادی که کارش دانش است، بر استعداد عشق ورزی ، بر استعداد ابتکار و خلق ، بر استعداد هنری ، بر استعداد رهبری ، بر استعداد اقتصاد که کارش ایجاد فراخنای بی کران لا اکره برای استعدادها است ، بنا بر این ، بر استعداد اندیشه راهنما، جوی که به انسان امکان می دهد به نمایندگی هستی ، عمل کند، متکی نباشد، کجا دانشمند پدید می ﺁید ؟ و کجا ممکن است حتی یک استعداد در فعالیتهای خویش محدود شود بدون این که همه استعدادهای دیگر در بند جبر محدوده ها نیفتند ؟ در پرتو این معرفت، اگر الگوهای زمان ما را با شخصیتهائی که می توانستند بشوند ، هرگاه استعدادهاشان ، همه، در حالت ﺁزاد، فعال می شدند ، مقایسه می کردیم، انسانها می توانستند به چشم خود ببینند که جامعه های امروز، چگونه از غولها کوتوله ها می سازند .
اما ﺁن میزان عدل، ﺁن میزانی که ﺁدمی را در حالت ﺁزاد نگاه می دارد، کدام است ؟. اگر اصل راهنمائی که میزان می کنیم اصلی باشد که فعالیتهای ﺁزاد انسان را میسر می گرداند، پس این اصل ثنویت نمی تواند باشد . چرا که ثنویت بمعنای پذیرفتن محدودیت و جبر ( کار استعدادی که اندیشه راهنما را می سازد یا می پذیرد ) است . غیر از این که ثنویت بمعنای محدود شناختن فعالیت میان دو محور ( دو محوری که اگر هر دو فعال فرض شوند ثنویت دو محوری و اگر یکی فعال و دیگری فعل پذیر گمان روند ، ثنویت تک محوری ) است . پذیرفتن رابطه قوا و بنا بر این تضاد میان دو محور نیز هست. بر اصل ثنویت ، تصور دیگری جز روابط قوا ، نه به ذهن می ﺁید و نه می تواند بیاید . زیرا تصور نبود روابط قوا ، نیاز به نبود محدوده ، بنا بر این، نبود ثنویت دارد . بدین قرار، ثنویت فریب است و در هستی وجود ندارد . چرا که بر این اصل ، هستی قابل خلق شدن نبود . در حقیقت، تضاد قانون مرگ است و بر اصل تضاد قوا ، هستی پدیدار نمی شد . از این جا، نظام اقتصادی بطور خاص و نظام اجتماعی بطور عام، هرگاه ترجمان ثنویت باشند، واقع بینانه نیستند . ساخته قدرت ( = زور ) هستند . دستگاه تخریب انسان و محیط زیست او هستند .
در حقیقت، الگوی سرمایه داری ( مالکیت سرمایه، چه شخصی و خواه دولتی فاقد اهمیت و فریبی است که ذهن بر اصل ثنویت تک محوری می خورد ) اقتصادی بر اصل ثنویت تک محوری است . در این اقتصاد، محور سرمایه فعال و محور کار فعل پذیر است . از این رو است که انسانها ، در نظام سرمایه داری ، جز نقش ﺁلت را نه دارند و نه می توانند بازی کنند . در این اقتصاد، ساخت کار ، از یک کار بیشتر تشکیل نمی شود . هرکس تنها یک نوع کار را که سرمایه داری به او پیشنهاد می کند، می تواند داشته باشد . بدین خاطر است که همواره بیکاران وجود دارند و همواره ﺁنها هم که کار می کنند ، " نیروی کار" ی هستند که مصرف می شوند تا زمانی که دیگر بکار مصرف نیایند .
این تصور که، به حکم " قانون دیالکتیک " ، این نظام به ضد خود بدل می شود، غفلت از این واقعیت است که بر اصل ثنویت ، (چه محور فعال کار و چه سرمایه باشد ) جز اقتصاد قدرت محور را نمی توان ساخت . این اقتصاد می تواند دو شکل داشته باشد اما محتوای ﺁن همواره یکی است . تجربه رژیمهای کمونیستی جز این را نگفت . نه به این دلیل که مستبدهائی چون استالین و مانو و... نگذاشتند قانون دیالکتیک عمل کند - که این ادعا خود تکذیب دیالکتیک است - بلکه به این دلیل که غلط در فکر راهنما بود و هست . بر اصل ثنویت تک محوری ، جز قدرت نمی توان ساخت . از این رو، اقتصادی که ساخته شد ، اقتصاد قدرت شد و فقر و قهر بگسترد . بدین قرار ، این اصل ثنویت را که بمثابه اصل راهنما ست، باید رها کرد . غرب در بن بست است و تا وقتی این اصل را رها نکند، از بن بست بدر نمی ﺁید . هستی هست و بی کران است . اصل راهنمائی که قلمرو فعالیتهای ﺁدمی را هستی بی کران بگرداند، موازنه عدمی است . در هستی متعین ، اصل سازگار با موازنه عدمی ، توحید است : بنا بر فطرت هستی ، فعالیتها از رهگذر توحید نیروها میسر می شوند .
بدین قرار ، اصل راهنمائی که انسان را همواره عارف بر ﺁزادی فطریش نگاه می دارد ، موازنه عدمی و نظام اجتماعی سازگار با این اصل ، نظامی بر اصل توحید است . اقتصاد این نظام، اقتصادی است که ، در ﺁن، ساخت کار هر انسان ، از یک کار تشکیل نمی شود . بنیادهای ششگانه جامعه ، نظام عمومی را تشکیل می دهند که، در ﺁن، هر انسان همه استعدادهای خویش را فعال می کند . بنا بر این، جامعه ﺁزاد جامعه ایست که ، در ﺁن، هر عضو جامعه مجموعه ای از 6 نوع کار را داشته باشد . امروز، دانش و فن امکان ﺁن را می دهند که ساعتهای کار اقتصادی ( تولید کالا یا خدمت ) کم و زمان فعالیتهای دیگر بیشتر شوند . اما اگر نظامهای اجتماعی بر محور قدرت ایجاد نشده بودند و اقتصادها ، اقتصادهای قدرت نبودند، همواره ممکن بود انسان زمان کافی برای فعالیتهای استعدادهای خود پیدا کند . مدار باز مادی ↔ معنوی ، یعنی اصل راهنما کردن موازنه عدمی در سر ها و اصل راهنما کردن توحید در تجدید ساختمان بنیادهای جامعه ، ساختکارهای انسان را در برگیرنده مجموعه ای از 6 کار می گرداند . به ترتیبی که هر استعداد فعالیت ﺁزاد بیابد و بنام یک استعداد و تقدمش بر استعدادهای دیگر ، استعدادهای دیگر انسان ویران نشوند .
در حقیقت، وقتی قدرت ( = زور ) جهت یاب فعالیتهای انسان می شود، استعدادها بی کار نمی شوند . بلکه با انتقال رهبری به خارج از انسان ، استعدادها در فعالیتهای خود از اوامر و نواهی قدرت پیروی می کنند :
● کار استعداد رهبری اطاعت از( مقامی و یا بنیادی و ... ) می شود.
● کار استعداد عشق ، در سکس گرائی و دوستی در خود یا دیگری را محور کردن ناچیز می شود . چنانکه اگر خود محور شد دیگری باید تابع او باشد و اگر دیگری را محور کرد خود تابع ﺁن می شود .
● کار استعداد علم و فن ، در تخصصی ناچیز می شود که کارفرمائیها چند و چونش را معین می کنند .
● کار استعداد هنر و فرهنگ سازی ، ایجاد عناصر ضد فرهنگ قدرت می شود .
● کار استعداد جستن اندیشه راهنما، در ساختن این یا ﺁن بیان قدرت و یا تقلید از " مقام اول " بیان قدرت پذیرفته شده می شود .
● کار استعداد اقتصاد ، بمنزله نیروی کار به خدمت این یا ﺁن کار فرمائی در ﺁمدن می شود .
جریان پیوسته زمان قطع می شود و زمان حال، زمان ارضای نیازهائی می شود که در مدار بسته ، استعدادها ، با فعالیتهای مخرب خویش ، ایجاد می کنند . هنوز ، دقیق تر بخواهی ، این بنیادهای جامعه ها هستند که نیازها را برای او بوجود می ﺁورند . در واقع، استعدادهای ﺁدمی ، با جهت یابی جدید ، عامل قبولاندن نیازهائی به ﺁدمی می شوند که ، بدانها، انسان به خدمت قدرت ( = زور ) در می ﺁید . مکان نیز ، دیگر نه کره زمین و نه کشور و نه حتی شهر که جائی است که قدرت برای ﺁدمی معین می کند . جائی که باید نیروی کار را فروخت و با بهای ﺁن خرید کرد و نیازها را برﺁورد . بنا بر این ، قدرت براحتی می تواند انسانها را از ﺁینده و کره خاکی غافل کند .
انسان الگو، الگوی مطلوب سرمایه داری، انسانی با این فعالیتها است . این انسان مصرف کننده ایست که تا تخریب کامل خود مصرف می کند بدون این که سیر شود . و در همان حال، بعنوان نیروی کار مصرف می شود تا زمانی که کارفرمائی به او بگوید دیگر مصرف شدنی نیست . نظام سرمایه داری می تواند از دوام حیات خود مطمئن باشد . زیرا این انسان ممکن است عصیان کند اما جز این نمی کند که قدرتی را جانشین قدرتی بسازد که بر ضدش عصیان کرده است . بنا بر این، نظام همچنان ادامه پیدا می کند . سرمایه داری بدان نیاز دارد که همواره میزان تقاضا از میزان عرضه بیشتر باشد. برای ﺁنکه انسان همواره مصرف کننده حریص باقی بماند . از این رو، در خود انسان و در رابطه با زمان و مکان، نظام " ترجیح " ها را ایجاد می کند :
● نیازها گرچه از طبیعت و فعالیتهای طبیعی انسان مایه می گیرند ، اما نه تنها در بند این فعالیتها نمی مانند، بلکه بر این فعالیتها حاکم می شوند . تا بدانجا که بسیاری از نیازها ، واقعیتی جز ساخته ذهن ندارند و بسیاری دیگر تا ویران نکنند ، برﺁورده نمی شوند . بدین قرار، نیازهای ناشی از فعالیتهای طبیعی که با فرﺁورده ها و خدمات محدود برﺁورده می شوند ، می توانند نا محدود شوند . بخصوص که
● تزاحم فعالیتهای استعدادها امکان جا به جا کردن نیازها و تغییر دادن ترجیح ها را فراهم می ﺁورد . بسا می شود ﺁدمی که گمان می کرد همه نیازهای خویش را بر ﺁورده و خود را راضی می شمرد ، به روزی، خود را موجود محرومی می یابد . زیرا ترجیح ها دیگر ترجیح های دیروز نیستند . او ناگزیر است فعالیتهای خود را جا به جا کند و نیازها و مصرفهای خود را تغییر دهد . تزاحم فعالیتها و ناسازگاری نیازها با یکدیگر، نقش مهمی در برده نیاز شدن انسان بازی می کنند . بخصوص که
● تزاحم فعالیتها بعلاوه رقابت ها و تضادها در جامعه بعلاوه تزاحم و بلکه تضاد زمان و مکان اجتماعی حال و ﺁینده ، مساویست با کوتاهی عمر نیاز و مصرف . جانشین شدن ها که از راه " مد " شدن و از مد افتادن ، انجام می گیرد، زاده این تزاحم ها و تضادها است . چرا که
● محدود کردن فضای فعالیتهای استعدادها و تزاحم فعالیتها نیاز به فضاهای غیر واقعی از سوئی و به مخدرها از سوی دیگر را روز افزون می سازد . این دو نیاز عرصه بسیار گسترده ای را برای ایجاد انواع نیازها و تغییر ترجیح ها و جانشین کردن نیازها و تغییر کم و کیف فرﺁورده ها و خدمت ها ، پدید می ﺁورد : نیازهائی که بی شمار نیاز می سازند، اینگونه نیاز ها هستند :
● در جامعه هائی که قدرت، محور و ارزش اول است ، برﺁوردن نیازها رابطه مستقیم پیدا می کند با احساس قدرت کردن و یا موقعیت ممتاز پیدا کردن از راه مصرف . تغییر پذیری بی شمار نمودهای قدرت و کوتاهی زمان علامتها و مدها و حتی مظهرها و، در نتیجه، وسعتی که نیازها و تغییر ﺁنها پیدا می کنند ، ﺁدمی را بر ﺁن می دارد انگشت حیرت به دندان گزد . اما احساس قدرت کردن، نیاز به خشونت دارد و خشونت، خود نیاز ساز است . اگر اینهمه در جهان جو خشونت سنگین شده است ، بخاطر ﺁنست که پدید ﺁورنده نیازها و در نتیجه برانگیزنده سرمایه گذاریها در تولید فرﺁورده ها و خدمات است . می دانیم که بیشتر از دو سوم تولید بشر مخرب هستند .
● اما انسان ، در حالت ﺁزاد، درونی شفاف دارد . استعدادها و فعالیتهاشان نیازهای خود را از فعالیتهاشان در جریان رشد دارند . بنا بر این ، نیازها نیز معلوم هستند . اما انسانی که در درون و بیرون مطیع ولایت طلقه قدرت است، درون و بیرونی مبهم دارد . همین ابهام است که به قدرت سرمایه داری امکان می دهد فراخور فعالیتهای سرمایه ، نیاز ها را تغییر و نیازهای جدید را پدید ﺁورد . شدت ابهام کار را به بحران هویت کشانده است و امروز " انسان کیست ؟ " پرسشی بی پاسخ گشته است .
● ابهام ، از جمله، زمینه ای برای استفاده از تبعیض ها برای " گسترش بازار " از راه ایجاد نیاز است . از این تبعیض ها ، یکی تفاوت در شکل است . وقتی فرﺁورده یا خدمت از یک جنس است ، رایج ترین روش عرضه ها به شکلهای گوناگون با قیمتهای گوناگون است . برای مثال، کتاب با قطع های متفاوت و کاغذها و جلدهای جوراجور و یا لباس با مارکهای مختلف و...
اما تبعیض های اصلی ، تبعیض هائی هستند که مصرف کنندگان میان نیازهای خود قائل می شوند . عامل رجحان دادن را پیش از این شناختیم . در این جا، نه رجحان که تبعیض را مطالعه می کنیم . تبعیض هائی را مطالعه می کنیم که بنا بر سلسله مراتب اجتماعی ، نیازهائی را می سازند که فرﺁورده موقعیتهای اجتماعی مصرف کنندگان هستند . از شناخته ترین این تبعیض ها - که در کشور ما بسا رایج تر نیز هست - تبعیض بسود نیازی است که موقعیت اجتماعی جستن، بوجود می ﺁورد . برای مثال، داشتن تلویزیون احراز موقعیت اجتماعی بر تری است . لذا ، بخاطر خرید ﺁن، از غذای خود می کاهند و پول جمع می کنند تا تلویزیون بخرند . سرمایه داری با ایجاد تبعیض ها، نیازها را بر هم می افزاید . با وجود این ، مرزهای تبعیض ها را ، تا زمان اشباع ، عبور ناکردنی می کند . بعد از اینکه قشر ممتاز سیر شد، ﺁن نوع فرﺁورده یا خدمت را همگانی می کند .
● تبعیض های نژادی و ملی و قومی و طبقاتی و جنسی و ... و نقش ﺁنها در ایجاد نیازها ، نوعی از تبعیض را بوجود ﺁورده است که رابطه میان انسان با نیاز و در نتیجه، رابطه میان انسان با مصرف را تغییر داده است :
رجحان دادن به " هم اکنون ، همین جا " یکی از مبانی ارزش پول ( رجحان نقدینه ) ، بمثابه قدرت است . این رجحان سبب شده است که پس انداز جای به پیشخور بدهد . بطوری که تمامی جامعه های زمان ما، جامعه های مقروض هستند . تبعیض بسود نسل امروز و نسلهای ﺁینده ، با ﺁنکه فرزند و نوه و نتیجه و نبیره های نسل امروز هستند ، تبعیض دیگری است که فراوانی نیازها و کمی درﺁمد نسبت به هزینه ، توجیهش نمی کند . پیش از این ، اطمینان مطلقی این تبعیض را توجیه می کرد که هر دو شکل اقتصادی سرمایه سالار می دادند : جامعه فردا جامعه ای با اقتصاد وفور خواهد بود . این دو با یکدیگر مسابقه نیز می دادند . اینک بر جهانیان معلوم گشته است جامعه در وفور سراب بوده است ، اعتیاد به مصرف، ترس از بیکاری ، ابهام شدید بخصوص نسبت به ﺁینده و زبان فریب ( افزایش درﺁمد سرانه امری دائمی است ) رجحانها و تبعیض های دیگری را نیز توجیه می کنند . از جمله این تبعیض ها ، تبعیضی است که اقتصاد مسلط بسود خود بر قرار کرده است و محل تمرکز سرمایه ها و استعدادها در مقیاس جهان گشته است . با ﺁنکه بخش بزرگی از نیروهای محرکه ( بخصوص سرمایه ) را از جریان تولید خارج و در انواع قمار ها ( سوداگریها در بازارهای بورس ) بکار می اندازد و یا تخریب می کند، ناگزیر می شود میزان مصرف خود را، به زیان بقیه انسانها، به حداکثر رساند . زیرا نیروهای محرکه ای را که نزد خود متمرکز می کند، جز از راه مصرف نمی تواند بکار گیرد . تبعیض ها، اقلیت ثروتمند جهان را ناگزیر کرده اند از راه تبعیض در مصرف، موقعیت مسلط خویش را حفظ کند. از این رو است که ، از جمله ، بسود " نقاط پیشرفته " و زمان حال ، از راه جعل نیازها و بر انیگختن به مصرف ، تبعیض برقرار کرده است . نتیجه این شده است که
● رابطه نیاز با انسان و با محیط زندگی او تغییر کرده است :
انسان و محیط زندگی او تابع نیاز شده اند . تا ﺁنجا که فکر راهنمای غالب و سازگار با سرمایه سالاری این شده است که عامل فعالیت انسان ، نیازهای او هستند . وگرنه، انسان " بالطبع تنبل است " . زبان فریب عقل ها را سخت فریب داده است. چنانکه اندک شمار هوشمندان می پرسند :
بر سر ﺁن واقعیت گرائی و خرد مداری که مایه مباهات کرده بودیم ، چه ﺁمده است ؟
رابطه انسان و طبیعت با نیاز، رابطه دو واقعیت فعال است با دانش و فن بمثابه وسیله فعالیت و تولید برای نیازها که از رهگذر فعالیت حیاتی بوجود می ﺁیند. نیازها ترجمان این رابطه و رابطه انسان فعال با هدفی هستند که او تعیین می کند . بنا بر این ، نیاز خود به خود وجود ندارد . حال چگونه می توان پذیرفت ناموجود موجود را بنده خویش کند ؟ حاکمیت نیاز بر انسان ﺁن واقعیت گرائی ساختگی سازگار با انواع سالاریها است که سبب شده است نه تنها انسان و طبیعت ابتکار عمل را از دست بدهند ، بلکه با بر قرار کردن روابط قوا، قدرت را ایجاد و جانشین انسان و طبیعت کند و این قدرت ، در جریان بزرگ و متمرکز شدن خود، نیازهایی را ایجاد کند و به انسانها القاء کند . ارضای این نیازها با ویرانگری انسان و محیط زیست او ، میسر میگرددو سبب می شود ما انسانها با تمام توان به خدمت قدرت درﺁئیم تا مگر درﺁمد لازم برای ارضای نیازهای خود بیابیم . می توان چشم بر هم نهاد و در ذهن، گستره ای را مجسم کرد که قدرت برای جعل نیازها به دست ﺁورده است و بدست می ﺁورد :
● در حقیقت، با تغییر رابطه انسان و طبیعت فعال با نیاز غیر عقلانی بر عقلانی محاط و حاکم گشته است . وارونه رابطه ای برقرار شده است که ما ﺁن را حالت ﺁزاد توصیف کردیم . لیبرالها می گویند :
عصر ایدئولوژی ها بسر ﺁمده است . لیبرالیسم را ایدئولوژی نمی دانند زیرا یک نظام نیست . حقیقت اینست که سالاریهای ششگانه از لیبرالیسم و عقلانی و غیر عقلانی و انواع اسطوره ها ، " اندیشه راهنمائی " ساخته اند و بدان، انسانها را به خدمت خود در ﺁورده و به تخریب خود و محیط زیستش گماشته اند . در ﺁنچه به اقتصاد مربوط می شود ، نیازهایی که بخش غیر عقلانی می سازد ، بیشتر و بیشتر می شوند . جز این نیز ممکن نبود . زیرا در مدار باز مادی ↔ معنوی ، نیازهای مادی که برﺁورده می شوند، استعدادها فراخنای لااکراه را می یابند . حال ﺁنکه عقلانی دربند غیر عقلانی ، در حقیقت، حاکمیت قدرت بر خرد است . در این حاکمیت، نیازها جز از راه فرﺁورده های مادی یا شبه مادی ( خدمات ) برﺁورده نمی شوند . و از ﺁنجاکه قدرت از راه تخریب پدید می ﺁید و بزرگ و متمرکز می شود، برﺁوردن نیازها از راه مصرف ویرانگر برﺁورده می شوند . بدین خاطر است که نیازها و بنا بر این ، فرﺁورده ها و خدماتی که بنوبه خود کارشان نیاز سازی است ، پایان ناپذیر و منابع موجود در طبیعت پایان پذیر هستند و زمان به زمان کمیاب تر می شوند . کمیابی روز افزون بنوبه خود کمبود درﺁمد به هزینه را ببار می ﺁورد . پیش فروش کردن " نیروی کار " و پیشخور کردن و وامدار زندگی کردن و دائم بر وامها افزودن ، شیوه زندگی در عصر ما شده است .
● واقعیتهای بالا ما را از واقعیتی دیگر ﺁگاه می کنند و ﺁن این که جریان " تفرد " به فرد پایان نمی پذیرد . در درون او، ادامه پیدا می کند . در درون او، جامعه پراکنده ای را بوجود می ﺁورد که هریک از عناصر ﺁن خود یک دستگاه نیاز سازی است . نیازهای پراکنده چون مجموعه ای سازگار را تشکیل نمی دهند، به ترتیبی که گذشت متکاثر می شوند و بنوبه خود، درون انسان را میدان تعارض های دیرپا می کنند . فیلسوفی گفته بود : انسان، انسان وارد فرهنگ غرب شد ولی مثل شئی از ﺁن خارج می شود . اما اینک طبیعت و تمامی جانداران در خطر قرار گرفته اند . تا بدانجا که حتی اگر بقیه انسانها از حداقل زندگی چشم بپوشند و تمامی منابع طبیعت را در اختیار غرب و اقتصادش بگذارند، غرب یا باید به جریانی پایان ببخشد که ، در ﺁن، انسانها ﺁلت سرمایه سالاری ، در تخریب حیات هستند و یا جریان کنونی به حیات بر روی زمین پایان می بخشد .
● تحت فشار نیازهائی که انسان برای ایجادشان استخدام شده است و نیز ، زیر فشار " اگر کار می خواهی مصرف کن! " ، انسانها فردهائی شده اند که در درون نیز گرفتار فردیت های متعددی گشته اند . این فردها در برابر استبداد بنیادهای جامعه، بکاری توانا نیستند : این بنیادها ، دست کم، سه کار را بطور مستمر انجام می دهند :
1 - جلوگیری از اینکه انسان صاحب اختیار خود شود و طبیعت خویش را باز یابد . 2 - سازگار کردن انسانها با نیازها که سالاریهای ششگانه ایجاد می کنند از راه از بین بردن مقاومتهاشان و
3 - نیازها را ایجاد کردن و به موقع جا به جا کردن .
راه حل عمومی تغییر بنیادی رابطه میان انسان با بنیادهای جامعه است . رابطه کنونی رابطه فرد با قدرت است . حق و اختیار تصمیم باید به انسانها بازگردد . بنیادها باید به ترتیبی که ﺁمد و می ﺁید ، تجدید سازمان شوند . بگونه ای که انسانهای ﺁزاد بتوانند بنیاد ها را بمثابه وسیله فعالیت در حالت ﺁزاد ، در اختیار داشته باشد .
جامعه هائی که از بیراهه ای نرفته اند که غرب رفته است، فرصت دارند این انسان را الگوی اقتصادی قرار دهند و اقتصادی در خدمت انسان بسازند . افسوس که زیر سلطه و گرفتار استبدادها هستند .