« شماره ۶۴۰ از ۱۵ تا ۲۹ اسفند»


یادﺁوری : مقاله ها که در انقلاب اسلامی منتشر می شوند تنها نظر نویسندگان خود را باز گو می کنند

صاحب
   امتياز
    و مسئول

برای تماس با ما

برگزيده مصاحبه ها

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

در اين شماره

صفحه اصلی

•   سايت آقاى
ابوالحسن بنى صدر


•   وب لاگ آقای
ابوالحسن بنی صدر


فوکوياما : بعد از محافظه کاري جديد ؟ - چرا محافظه کاران جديد همکاري حکومت بوش را با رژيم برهم زدند ؟ :

انقلاب اسلامي : اين فصل را در دو قسمت مي خوانيد . در قسمت اول ، مقاله فوکوياما در باره ورشکست به تقصير شدن محافظه کاران جديد را . درخور يادﺁوري است که فوکوياما کتاب " پايان تاريخ " را نوشت . ﺁن زمان او را نظريه پرداز محافظه کاران جديد خواندند و گفتند امريکا را سياست دگر ﺁمد : سلطه بر جهان ، بنام ترويج مردم سالاري . در اين مقاله، او مي گويد براي محافظه کاران جديد کار کرده است اما کتاب او را بد خوانده اند . مقاله او که نکات اصليش را نقل مي کنيم ، واجد اهميت بسيار است زيرا الف - خواننده را از بن بست فکري غرب ﺁگاه مي کند . چرا که تنها ابر قدرت جهان از خود انديشه راهنما ندارد . فوکويا ما ، بنا بر اين نوشته اش، " پايان تاريخ " را از مارکسيسم گرفته و جامعه مدرن با نظام مردم سالاري ليبرال را جاي جامعه کمونيستي در پايان تاريخ قرار داده و محافظه کاران جديد ، چاشني لينينيسم را بدان افزوده اند . بوش هم که به سراغ بنيادگرائي ديني رفته است . بدين سان، تنها ابر قدرت جهان، انديشه راهنماي خود را از " محور شر " تقليد کرده است . و ب - توضيح مي دهد چرا محافظه کاران جديد با نظريه جنگ پيشگيرانه و " هژموني نيکوکارانه " و روش کردن خشونت، به شکست انجاميده است .
در قسمت دوم دو گزارش مي ﺁوريم يکي در باره به شکست کشاندن همکاري رژيم با امريکا و ديگري در باره امکانات رژيم براي مقابله با حمله احتمالي امريکا به تأسيسا ت اتمي ايران :


فوکويا : روزگار محافظه کاران جديد بسر رسيده است . روش استقرار دموکراسي در کشورهاي خاورميانه نه نظامي که سياسي است :

•دکترين بوش ( جنگ پيشگيرانه و ترويج مردم سالاري):
* فوکويا ما مقاله خود را با اين ارزيابي شروع مي کند که تاريخ از جنگ امريکا با عراق به نيکي ياد نخواهد کرد . بدين جنگ، عراق جانشين افغانستان بمثابه مرکز تروريسم گشت . هنوز امريکا اين اقبال را دارد که دولت مردم سالاري را ، با سلطه شيعه برﺁن ، در عراق، پديد ﺁورد اما اين دولت سالها ضعيف خواهد ماند . خلاء قدرت فرصتي براي همه همسايه هاي عراق، از جمله ايران ، براي مداخله در امور اين کشور ، بوجود ﺁورده است . اين امر که مردم عراق از ديکتاتوري صدام و رژيم او ﺁسوده اند و تحولهاي مثبتي در لبنان و سوريه انجام گرفته اند ، ريخته شدن خون و صرف ثروتي بزرگ را، در جنگ با عراق ، توجيه نمي کنند .
* دکترين بوش ( جنگ پيشگيرانه ) ، نخست در 2002 ، در شوراي امنيت ملي امريکا ، تهيه شد . مبناي ﺁن اين بود که با توجه به ترورهاي 11 سپتامبر ، امريکا، براي دفاع از خود، مي بايد ، بطور ادواري ، دست به جنگ با دولتهاي لات، در صورت لزوم ، با اسلحه کشتار جمعي، بزند . بنا بر اين دکترين، نبود دموکراسي در خاورميانه ، عامل تروريسم است و بر امريکا است که براي استقرار مردم سالاري در خاورميانه بکوشد. چه جاي تعجب که، در دور دوم رياست جمهوري ، بوش و حکومت او از اين دکترين فاصله گرفته اند .
* بکار بردن قدرت امريکا، در ترويج مردم سالاري و حقوق بشر ، کوششي ﺁرمانخواهانه است که بسا سرخوردگي ببار مي ﺁورد. شکست در عراق، سبب استقرار مجدد ﺁمريت " واقع بين هاي " وزارت خارجه و سياست خارجي امريکا شد. کتابها و مقاله هاي بسيار در باره ويلسونيسم ساده لوحانه اي نوشته شدند و سياست استقرار مردم سالاري در جهان ، حمله ها شدند . سياست حکومت بوش در دور دوم رياست جمهوري - استقرار مردم سالاري در خاورميانه بزرگ - نتايج ناخوشايندي را ببار ﺁورد : در انتخابات عراق ، مجموعه سازمانهاي شيعه با پيوند نزديک با ايران، ايراني که در ﺁن، احمدي نژاد به رياست جمهوري رسيده است ، اکثريت جستند . اما مزاحمت افزاتر پيروزي حماس در انتخابات فلسطين است . انتخابات فلسطين گروهي را بر سر کار ﺁورد که ﺁشکارا نابودي اسرائيل را هدف خود مي داند .
اشتباه بزرگ حکومت بوش در اين است که مي خواهد مردم سالاري را از طريق دوستان مستبد امريکا ، ترويج کند . سياست او ، هم از سوي چپ، مثل جفري ساچس و محافظه کاران سنتي ، مثل بوکانان ، مورد انتقاد سخت قرار گرفت .
واکنشهاي انتقاد ﺁميز به سياست ترويج مردم سالاري ، از سوي تمايلهاي ديگر نيز بعمل ﺁمده اند . بسياري از ﺁنها که از جنگ با عراق حمايت کرده اند، مي گويند: امريکا فرزندان خود را به جنگ فرستاد نه براي ترويج مردم سالاري بلکه بخاطر از ميان بردن خطر تروريسم اتمي . اينها نمي خواهند پشت رئيس جمهوري را ، در وسط کار، خالي کنند . اما با مشاهده شکست سياست بوش در عراق، بيش از پيش جانبدار انزوا طلبي در سياست خارجي مي شوند . چرا که کاري به کار دنيا نداشتن، طبيعي ترين سياست بنظرشان مي رسد . نظر سنجي اخير نشان مي دهد که تمايل به انزو طلبي تقويت شده است . درصد طرفداران اين سياست، از جنگ ويتنام بدين سو، هيچگاه اين اندازه بالا نبوده است .
* بيش از همه، محافظه کاران جديد در حکومت بوش و بيرون از اين حکومت بوده و هستند که براي مردم سالار کردن عراق و خاورميانه فشار وارد کرده اند . اشکال در هدفي که برگزيده اند نيست بلکه اشکال در روشي است که انتخاب کرده اند . ترويج مردم سالاري از راه جنگ و افراط در استفاده از قوه نظامي است . ﺁنچه امريکا بدان نياز دارد اين نيست که به سياست واقع گرايانه وقيح بازگردد ، بلکه تدوين " ويلسونيسم واقع بينانه " ، بمثابه راهنماي سياست خارجي خويش است .
• محافظه کاران جديد و اصول راهنماي متناقض ﺁنها :
چهار اصل راهنماي محافظه کاران جديد ا- مردم سالاري و 2 - حقوق بشر و 3 - بکاربردن هژموني امريکا براي رسيدن به هدفهاي اخلاقي در جهان . زيرا سازمان ملل و قوانين بين المللي از حل مسائل امنيت در جهان ناتوانند . و 4 - مهندسي اجتماعي در ﺁنچه به جامعه امريکا مربوط مي شود .
مسئله اين جا است که دو اصل از اين اصول با يکديگر تعارض دارند : مهندسي اجتماعي - که در سالهاي اول حکومت بوش ، در اموري چون رفاه و شغل ، به اجرا در ﺁمد - ايجاب مي کند تجربه روش شود وبه اين توجه شود که ممکن است نتايج غير منتظر ببار ﺁيند . اما استفاده از قدرت امريکا در اين جا و ﺁن جاي جهان، براي رسيدن به هدفهاي خيرخواهانه ، ايجاب مي کند امريکا ساخت سياستهاي کلي را تجديد کند . با جنگ عراق که بر اين باور انجام گرفت که قدرت نظامي براي ايجاد تغيير مطلوب بکار مي رود، در پايبندي محافظه کاران جديد به مهندسي اجتماعي ، ترديد ايجاد کرد .
انقلاب اسلامي : سخن فوکويا را که بخواهيم دقيق کنيم، اين مي شود که مهندسي اجتماعي تجربه را روش کردن است . و ﺁن روش را تجربي مي خوانند که در جريان عمل، قابل نقد و اصلاح باشد . حال ﺁنکه جنگ زور بکار بردن است و در جريان عمل قابل اصلاح نيست . بعد از عمل هم قابل جبران نيست . چنانکه کشته ها و ويرانيها و وضعيت امروز عراق، قابل جبران نيستند . وضعيت امروز عراق قابل تغيير است هرگاه زور بمثابه روش اصلي از ميان برخيزيد و مردم ايران کشور براي زندگي صلح ﺁميز با يکديگر، روشي تجربي را در پيش بگيرند .
* در اين جا، فوکويا ما به بانيان محافظه کاري جديد مي پردازد که روشنفکران بودند و ... و خاطر نشان مي کند که از راه اتفاق نيست اگر بسياري از ﺁنها تروتسکيست شدند . چرا که تروتسکي ، که خود نيز کمونيست بود ، و طرفداران او بهتر از همه، خشونت بي شرم رژيم استالين را اندر يافتند و نسبت به ﺁن هشدار دادند .
همه متفکران نحله سيتي کولژ نيويورک محافظه کار جديد نشدند . اما بسياري از ﺁنها، با مشاهده نتايج مرگبار کمونيسم که ناخواسته بودند، بسياري از ﺁنها را به اين نتيجه رساند که مقاصد نيک افراطي گري ببار مي ﺁورند . براي مثال، گلزر و موئيني هان Moynihan و ديرتر ، گلين لوري ، استدلال کردند که کوششهاي بلند پروازانه براي استقرار عدالت اجتماعي ، وضعيت را بدتر از پيش اين کوششها کرده است . زيرا نياز به مداخله وسيع دولت براي استقرار عدالت داشته و اين مداخله روابط اجتماعي پيشين ( براي مثال ، اشتغال اجباري ) مشوش کرده است . و يا ک. ويلسون که تأليفات وسيع در باره جرم دارد ، بر اينست که نمي توان از ميزان جرائم ، از راه کاستن از فقر و مبارزه با نژاد پرستي ، کاست . به سياستهاي واقعي نياز است که بر تدابيري کوتاه مدت متمرکز باشند که بيشتر به علائم ﺁفتهاي اجتماعي مي پردازند تا عوامل موجده ﺁن.
اکنون پرسيدني است که محافظه کاران جديد ، با اين طرز فکر، چگونه به اين نتيجه رسيدند که علت اصلي تروريسم نبود مردم سالاري در خاورميانه است ؟ چگونه توانستند بگويند امريکا خردمندي و قابليت ﺁن را دارد که با شتاب و بي زحمت مردم سالاري را در عراق برقرار کند ؟ نويسنده بر اينست که چگونگي پايان يافتن جنگ سرد محافظه کاران جديد را برﺁن داشته است که سياستي ناقض طرز فکر خود را اتخاذ کنند .
* چگونگي پايان يافتن جنگ سرد متفکران جانبدار جنگ با عراق ، از جمله محافظه کاران جوان تر، نظير ويليام کريستول و روبرت کاگان را ، به دو داوري رساند :
1 - نخست اين که اين اميد وجود دارد که رژيمهاي توتاليتر ، با يک تلنگر از بيرون، فرو ريزند . الگوي ﺁنها ، رژيم چائوچسکو در روماني است . بنا بر اين ، بر اين نظر شدند که امريکا با بکاربردن قواي مسلح خود مي تواند ملتهاي تحت استبداد را ﺁزاد کند . اين نظر را نه خيال بافانه که سخت واقع بينانه مي شمردند .
اين خوش بيني افراطي در باره استقرار بي زحمت مردم سالاري بعد از سقوط استبداد، توضيح مي دهد چرا حکومت بوش نقشه بايسته اي براي روياروئي با عصيان در عراق، تهيه نکرد . از قرار، حاميان جنگ فکر مي کردند مردم سالاري نظامي است که مردم يک کشور بمحض از ميان برخاستن استبداد، درﺁن مي شوند . خوش بيني بحدي بود که وزارت دفاع ارزيابي کرده بود با سرنگون شدن رژيم صدام، نگاه داشتن يک نيروي 25 هزار نفري کفايت خواهد کرد .
2 - لئو اشتراوس ، نظريه ساز يهودي ﺁلماني است . او توضيح مي دهد که چرا نظر متفکران عصر روشنائي درباره جدا کردن باور ديني از سياست نادرست است . در حقيقت، ديدگاه مذهبي انسانها در باره زندگي خوب از سياست جدا کردني نيست .
دومين داوري از ﺁلبرت هولستتر Wohlstetter ، استاد ريپارد پرل و زلمي خليل زاد ( سفير کنوني امريکا در عراق ) و پل ولفوويتز ( معاون سابق وزارت دفاع و رئيس کنوني بان جهاني ) ، بر قلم ﺁورده است . او توجه خويش را معطوف به انتشار اسلحه کشتار جمعي کرده است و توضيح داده است که چرا قرارداد منع گسترش سلاح اتمي و استفاده " صلح ﺁميز " از انرژي اتمي ، به کشوري چون عراق اجازه مي دهد بمب اتمي بسازد.
بر پايه اين نظر، استفاده از قوه نظامي براي جلوگيري از مجهز شدن رژيمهاي ديکتاتوري به سلاح اتمي احتراز ناپذير است .
* فوکوياما روابط خود را با محافظه کاران جديد باز مي گويد و توضيح مي دهد که کتاب او را، نظريه عمومي محافظه کاران گمان برده اند . زيرا از نظر او اين برداشت شده است که " پايان تاريخ " بمعناي استقرار مردم سالاري ليبرال در جهان است . حال اين که ، در کتاب، استدلال او اينست که ﺁنچه جهان شمول است نه ميل به استقرار دموکراسي ليبرال که خواست زندگي مدرن - بمعناي تکنولوژي پيشرفته و ترقي - است . يافتن اين زندگي، خواست مشارکت در اداره سياسي جامعه را به دنبال مي ﺁورد . مردم سالاري ليبرال يکي از فرﺁورده هاي روند نوگرداني است .
در " پايان تاريخ "، همان ديالکتيک بکار رفته است که مارکيستها در باره تحول جامعه ها بکار مي برند . منتهي به جاي جامعه کمونيستي نهائي، جامعه نهائي مدرن و داراي دموکراسي ليبرال قرار گفته است . الا اينکه ، محافظه کاران جديد ، نظريه لنين - با بکار بردن زور مي توان به تحول تاريخ شتاب بخشيد - را برﺁن افزوده اند . غافل از اين که نظريه او يک تراژدي است که وقتي در امريکا و از سوي محافظه کاران بکار مي رود، مضحک مي شود . طرز فکري مي شود که بهيچ رو من نمي توانم از ﺁن حمايت کنم .
انقلاب اسلامي : عبرت ﺁموز اين که ماترياليسم ديالکتيک که ريختن تاريخ به قالب بود و غلط از کار درﺁمد بود، درست وقتي غلط بودنش را تجربه بدست داده بود، فوکوياما براي تعيين جهت تاريخ و ﺁينده بشريت بکار مي برد و محافظه کاران جديد ، نظر لنين را ، با وجود سقوط رژيم او در روسيه ، بر نظر فوکوياما مي افزايند تا وسيله اي براي توجيه جنگ پيشگيرانه و بکار بردن قوه نظامي براي تغيير رژيمهاي ديکتاتوري بسازند !
• شکست هژموني نيکوکارانه :
* کار حکومت بوش و محافظه کاران جديد تنها کم بها دادن ساده به مشکل استقرار مردم سالاري در عراق نيست . بلکه از فهم واکنش جهان در برابر بکار بردن قوه نظامي از سوي امريکا، نيز ناتوان شدند : بعد از سقوط رژيم شوروي در روسيه ، يکچند از محافظه کاران جديد بر اين نظر شدند که امريکا مي بايد قدرت خويش را ، بمثابه " قدرت متفوق نيکوکار " ، در جهان، بکار برد . برانداختن دولتهاي لات مجهز به اسلحه کشتار جمعي و مقابله با تجاوز به حقوق بشر و تروريسم ، هدفهاي مشخص اين " هژموني نيکوکارانه " شدند . کريستول و کاگان نوشتند : از ﺁنجا که سياست خارجي امريکا، بيشتر از معمول با اخلاق عجين است ، ملتهاي ديگر از قدرت امريکا نمي ترسند .
ﺁسان نيست ﺁدمي اين جمله را بخواند و حالت ريشخند پيدا نکند . در عمل نيز، رفتار حکومت بوش بر است اين نظر، سبب شد بيشتر جهانيان بر ضد امريکا متحد شود .
اين فکر که امريکا قدرت متفوقي است که بيشتر نيکوکار است ، سخن پوچي نيست اما علامتهاي هشداردهنده به ما مي گفتند که در روابط امريکا با جهان، بسيار پيش از جنگ عراق، اموري تغيير کرده بودند . در همه ابعاد قدرت ، امريکا با بقيه جهان ، فاصله مهمي پيدا کرده بود . هزينه نظاميش تقريبا  به اندازه بقيه دنيا است . و نيز، در دوران کلينتون، هژموني اقتصادي امريکا ، خصومت همگاني با جريان جهاني کردن اقتصاد تحت سلطه امريکا ، برانگيخته بود . اين دشمني در کشورهاي دموکراتيک متحد نزديک امريکا بيشتر بود . زيرا مي پنداشتند امريکا مي خواهد الگوي اجتماعي ضد دولتي خود را به کشورهاي ﺁنها تحميل کند .
دليل ديگري بر تن ندادن جهان به قدرت نيکوکار امريکا وجود دارد : الف - استنثاء انگاري امريکا بدين معني که بخلاف قدرتهاي ديگر که پرهيزگار نبودند، امريکا قدرتي پرهيزگار است ، با دکترين جنگ پيشگيرانه تعارض دارد . بديهي است هرگاه کشورهاي ديگر همين دکترين را بکار برند، امريکا نخستين کشوري است که به مقابله با ﺁنها بر مي خيزد .
انقلاب اسلامي : فوکوياما همچنان غافل است که قدرت بدون رابطه سلطه گر - زير سلطه بوجود نمي ﺁيد . نه قدرت بي طرف و نه قدرت نيکوکار وجود دارند . قدرت امريکا که حاصل رابطه نا برابر با جهان است، چگونه مي تواند سلطه گر نيکوکاري باشد ؟ و اگر بخواهد نيکوکار بگردد، کار اولش اينست که از رابطه مسلط - زير سلطه بيرون رود . تا نيروهاي محرکه اي که از جهان جذب مي کند، در جهان، در رشد جامعه ها، بکار افتند .
ب - دليل دوم نپذيرفتن هژموني نيکوکار، داخلي است . حمايت مردم امريکا از سياست خارجي امريکا ، بخاطر تأمين بودجه و در اختيار گذاشتن فرزندان خود، حدي دارد .
ج - قدرت هژمونيک تنها کافي نيست نيکوکار باشد بلکه بايد شايستگي و توانائي نيکوکاري را نيز داشته باشد . بيشتر انتقادها از جنگ عراق از سوي اروپائيان بعمل ﺁمده اند . بنا بر اين انتقادها ، امريکا با بزرگ نمائي خطر رژيم صدام و ناچيز شماري پي ﺁمدهاي جنگ با عراق، ناتواني خويش را مسلم گرداند .
• چه بايد کرد ؟:
* زمان محافظه کاران جديد به سر رسيده است . سياست خارجي امريکا نيازمند انديشه راهنماي جديدي است . از جمله ، ترويج مردم سالاري از راه جنگ ناشدني و از راه سياست شدني است . رويدادهاي اخير در دانمارک و فرانسه نشان داد که اروپا يکي از ميدانهاي اصلي اين جنگ است .
ﺁنچه امريکا بدان نياز دارد " ائتلاف اراده ها " براي مشروع کردن رفتار با کشورهاي ديگر است . جهان امروز از يک نهادهاي جهاني واقعي که بتواند به اقدام دستجمعي مشروعيت بدهد، محروم است . از ﺁنجا که سازمان ملل نه مشروعيت اقدام را مي تواند تأمين کند و نه توانائي حل مسائل جهان امروز را دارد، سازماني بايد که بتواند ميان دو نياز، يکي نياز به مشروعيت و ديگري نياز به اراده واقعي براي تقدم دادن به حال مسائل نسل جديد ، تعادل بهتري برقرار کند .
* از سياستهائي که در ماهها و بسا سالهاي ﺁينده مورد اعتراض قرار خواهد گرفت، جاي ترويج دموکراسي ، در سياست خارجي امريکا است . واکنش در برابر سياستي که محافظه کاران جديد القاء کرده اند، نبايد انزوا طلبي و يا تطبيق سياست خارجي امريکا با راه و روش دولتهاي مستبد باشد .
نخست ما بايد بدانيم که نوگرداني و اشاعه دموکراسي در خاورميانه راه حل جهادگرايان و تروريسم نيست . به احتمال بسيار قوي، در کوتاه مدت، ﺁب به ﺁسياب اينطور گرايشها نيز مي ريزد . همانطور که در انتخابات فلسطين ديديم . اسلام گرائي راديکال فرﺁورده نوگرداني است چرا که از دست دادن هويت در جريان تجدد و ورود به جامعه کثرت گرا، پناه بردن به اين راديکاليسم را ببار مي ﺁورد . هرکار هم که بکنيم ، شرکت وسيع تر گروههاي اسلام گرا در زندگاني سياسي جامعه ها ، به احتمال بسيار، اجتناب ناپذير است . و اين تنها راهي است که بدان ، زهر اسلام گرائي راديکال در تن سياسي جامعه هاي مسلمان و بقيت جهان روان خواهد شد . ﺁن زمان که رژيمهاي استبدادي بر جامعه هاي فعل پذير حکومت مي کردند و با ما دوست بودند، سرﺁمده است . صاحب نقشهاي جديد در همه جا ، از بليوي و ونزوئلا تا افريقاي جنوبي و خليج فارس ، وارد صحنه مي شوند . صلح بادوام ميان اسرائيل و فلسطين بدست سازمان فاسد و مشروعيت از دست داده الفتح که دائم حواسش پيش حماسي است که تن به ﺁمريتش نمي دهد، ساخته شدني نيست . چنين صلحي را بسا سازمان تروريستي راديکالي برقرار کند که ناگزير است به واقعيتهاي حکومت کردن تن دهد .
* هرگاه ما بخواهيم نيکوترين شيوه مديريت را برگزينيم ، مي بايد حواس خود را جمع اصلاح سياستها و سازمانهاي مجري اين سياستها کنيم . اختصاص بودجه و ترتيب خرج کردن ﺁنها را از نو سازمان دهيم . ادارات امريکا را که در حال حاضر به ترويج مردم سالاري و رشد و قانون گرائي در جهان مشغولند ، نيازمند تجديد سازمان و افزايش بودجه اند ...
* حکومت بوش روشي را که در دوره اول رياست جمهوري او داشت ، رها کرده است . همکاري با کشورهاي ديگر و چند جانبه کردن روياروئي با مسئله اتمي ايران و کره شمالي ، گوياي رها شدن ﺁن روش هستند . کوندولزا رايس جنبه غير نظامي سياست خارجي را باز شناخته و ديپلماسي نقش خويش را بازيافته است . سند شوراي امنيت ملي ( جنگ پيشگيرانه ) مي بايد از نو نوشته شود . همه اين کارها خوب هستند . اما روش حکومت بوش و حاميان محافظه کار جديد او ، در دوره اول رياست جمهوريش، چنان تک محوري بود که بسيار مشکل است بتوان بر سر توازن درخور ميان ﺁرمانهاي امريکا و منافعش در سالهاي ﺁينده، بحث مستدلي را به نتيجه رساند .
محافظه کاران جديد با راههاي سردرگمي درپيش گرفتند که ترجمان اصلهائي چون تغيير رژيمها با استعمال زور و يک جانبه گرائي ( ثنويت تک محوري : امريکا محور فعال و بقيه دنيا محور فعل پذير ) و هژموني صالح ، هستند . با اين اصلها راه بجائي نمي توان برد . نياز به ايده هاي جديد است . نه محافظه کاران جديد و نه واقع بين ها اين ايده ها را ندارند . جهان شمولي حقوق بشر را از محافظه کاران جديد مي توان پذيرفت اما توهم هاي ﺁنها را در باره هژموني صالح امريکا نبايد پذيرفت .
انقلاب اسلامي : ورشکست فکري و عملي محافظه کاران جديد و بنيادگراها در امريکا، مقارن است با ورشکست بنيادگراها و جاعلان ﺁئين خشونت در ايران . نيک که مشاهده کنيم مي بينيم خمينيسم و تاچريسم و ريگانيسم نيز با هم پيدا شدند و علت وجودي يکديگر شدند .