شماره ٦٣٣ از ٦ تا ١٩ آذر


یادﺁوری : مقاله ها که در انقلاب اسلامی منتشر می شوند تنها نظر نویسندگان خود را باز گو می کنند

صاحب
   امتياز
    و مسئول

برای تماس با ما

برگزيده مصاحبه ها

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

در اين شماره

صفحه اصلی

•   سايت آقاى
ابوالحسن بنى صدر


•   وب لاگ آقای
ابوالحسن بنی صدر


در ﺁئین خشونتی که مصباح یزدی ساخته اند ، خدا و ﺁفریده هایش ﺁلت خشونت هستند :

- حقوق انسان نسبی و قدرت اصیل و مطلق است !:
      در توجیه " جهاد ابتدائی " ، می نویسد : " امروزه، فرهنگ غرب که داعیه عقلانی و عقلائی بودن دارد ، برخی حقوق و ارزشها ها را صورت مطلق مطرح می کند . برای مثال، از دید گاه این فرهنگ حق حیات ، حق احترام و کرامت انسان را مطلق اند . بدین معنی که " هیچگاه " و از جانب " هیچکس " نباید نقض شوند . بدیهی است اگر این دیدگاه را بپذیریم، در مورد " حق حیات " متلزم شویم که این حق مطلق است و در هیچ شرائطی و به هیچ مجوز و مستندی نمی توان حیات هیچ انسانی را از او سلب کرد . اگر می بینیم که امروزه در برخی کشورها مجازات اعدام به کلی لغو و ممنوع گردیده ، در واقع تحت پذیرش همین فرهنگ و دیدگاه است ... هیچیک از ارزشهای نامبرده مطلق نیستند . بلکه همه ﺁنها محکوم و مقید به ارزش دیگری هستند و ﺁن ... کمال نهائی روحی و معنوی انسان است " ( صفحه های 139 و 140 کتاب )
یکم این که انسان با کرامت خلق شده است ، قول قرﺁن است . غرب نیز ﺁن را از قرﺁن اخذ کرده است . و دوم این که در همین غرب که برای انسان حق حیات قائل است ، در همه جا، مجازات اعدام ملغی نشده است و سوم این که نخست قرﺁن از است که مجازات اعدام را ملغی می کند ( نگاه کنید به اصول راهنمای قضاوت و حقوق انسان در قرﺁن ) و چهارم این که غرب حق را هم به قدرت تعریف می کند و هم قدرت ناقض حق را حافظ ﺁن می کند و هم انسان را از دو واقعیت غافل می کند : حقوق ذاتی انسانند و وظیفه و تکلیف عمل به حق است . بنا بر این ، هرانسانی وظیفه منداست از حقوق دیگری دفاع کند . فردگرائی افراطی او را نسبت به تجاوز به حقوق انسانهای دیگر ، لاقید کرده است . و پنجم ، " محکوم و مقید شدن " ﺁیا بدین معنی است که " کمال نهائی و روحی و معنوی انسان " ایجاب می کند که این حقوق نقض شوند ؟ اگر ﺁری ، در این هستی ، نقض کننده حق جز قدرت - که خود فرﺁورده روابط قوا است - کدام است ؟ و دینی که خود را دین حق می خواند و انسان را به حق دعوت می کند، کجا ممکن است نقض حقوق را راه رسیدن به " کمال نهائی و روحی و معنی انسان " بداند و کجا دانسته است ؟ خداوند حق است و کجا ممکن است انسان جزاز راه عمل به حقوق خویش ، تجسم حق بگردد ؟ اما اگر صاحب نظریه خشونت که بسی ابتدائی است ، بگوید مرادش این باشد که این حقوق وسیله رسیدن به کمال نهائی و... هستند ، تناقض ها در قول او پرشمار می شوند : الف - وسیله حق حق است، از حق به حق می توان رسید ، از ضد حق یا قدرت ( = زور ) به حق نمی توان رسید . ب - کمال روحی و معنوی انسان اگر محتوائی جز حق داشته باشد، ﺁن محتوی جز باطل و حکم زور نمی تواند شد . و ج - و هرگاه محتوایی کمال نهائی و... حق باشد، پس ارزشهای دیگر، نسبی و محکوم و مقید به کمال نهائی و... نمی شوند . و د - در قرﺁن، سخن از " کمال نهائی روحی و معنوی انسان " بمیان نیست . از کرامت انسان و حقوق او و " ﺁزاد شدن از راه رشد کردن "، سخن بمیان است و افزودن بر کرامت به تقوی و تقوی به عمل به حقوق تحقق پیدا می کند . ه - او چه ستمگرانه کرامت و حقوق ذاتی خویش را نقض می کند تا بنده زور بگردد و نداند که این سان از اعتبار انداختن حقوق ذاتی انسان ، " روحانی " که او شده است را نظریه پرداز مشروعیت بکار بردن زور کرده و جامعه های مسلمان را گرفتار استبداد فکری و نظام اجتماعی - سیاسی استبدادی گردانده است !
      وقتی به اقسام جنگ و جنگ دائمی از دید مصباح می رسیم ، خواهیم دید او چسان از منطق صوری و قیاس صوری ، برای وارونه کردن معنی و حربه کردن " فرهنگ غرب " و " غرب " سود می جوید.
1/6 - اما ﺁیا نظریه ساز خشونت از این امر غافل است که نسبی گرداندن حق ، درجا ، اصالت بخشیدن به قدرت و مطلق گرداند ﺁنست ؟ ﺁیا او نمی داند حقوق را که نسبی کنی، بیرون از حق را جز حکم زور پر نمی کند ؟ ﺁیا نمی داند که اگر انسانها همه عامل به حقوق خویش و رعایت حقوق یکدیگر بودند ، رابطه قوا و بنا بر این ، قدرت پدید نمی ﺁمد و محلی هم برای خشونت و جنگ و نظریه سازانی نظیر او پیدا نمی شد ؟ از کتاب بر نمی ﺁید که او می داند که با نسبی کردن حق ، قدرت را مطلق می کند . با وجود این، وقتی هدف " جهاد ابتدائی " را توضیح می دهد، روشن می کند هدف جهاد را قدرت می داند :
2/6 - و چون می بیند " جهاد ابتدائی " با " در دین اکراه نیست " تناقض دارد ، نخست این " جهاد " را جهاد دفاعی می گرداند و می نویسد : " ناگفته نگذاریم که مقصود از برافتادن کفر و شرک این نیست که همه انسانهای روی زمین مسلمان و موحد شوند - چرا که با جبر و زور نمی شود در دلها نفوذ کرد و ایمان و اعتقاد که به دل مربوط می شود ، از دسترس اکراه و الزام دور است : لا اکراه فی الدین - بلکه منظور اینست که نظام حاکم بر جهان ، الهی و توحیدی باشد و حاکمیت از ﺁن خدا گردد . " ( صفحه 153 ) کتاب ) بدین قرار، از دید مصباح یزدی ، در دین اکراه نیست ، یعنی به زور نمی توان کسی را مسلمان کرد . و بدین معنی است که به زور ، می باید ، نظام جهانی را " الهی و توحیدی " کرد . اما " نظام جهانی " که به زور برقرار شود، دولت ( = قدرت = زور ) می شود . نقش جهانی بخشیدن به " اکراه و الزام " برای برقرار کردن " نظام جهانی " ، چیزی بیش از " جنگ پیشگیرانه " بوش و جنگ برای استقرار مردم سالاری در " خاورمیانه بزرگ " است . زیرا ، اصالت بخشیدن به قدرت در مقیاس جهان و خدا و دین خدا را در پناه قدرت قرار دادن است . طرفه این که ، در توجیه " جهاد ابتدائی " و " جهاد دائمی "، مثل تمامی نظریه های خشونت ، دلیل جهاد را نه در خود ﺁن که ، در بیرون ﺁن، ﺁنهم در " حق خدا " ، می جوید :

7- "جهاد ابتدائی " :

نویسنده فصل چهارم کتاب ( از صفحه 117 تا 154 ) را به " اقسام جنگ در قرﺁن " اختصاص داده است . و
1/7 - نخست از دید قرﺁن، جنگها را به دو دسته، حق ( فی سبیل الله ) و باطل ( فی سبیل الطاغوت ) تقسیم می کند . تقلب اول و بزرگ را در این تقسیم بندی می کند . چرا که با استفاده از منطق صوری، خواننده را از این امر که بنا بر قرﺁن، حق صلح از حقوق انسان است و جنگ ، علی الاصل ، شیطانی و ضد حق است، غافل می کند . 2/7 - بعد مدعی می شود : " اما با بررسی ﺁیات مربوط به جهاد ، معلوم می شود که جهاد " فی سبیل الله " نه اختصاص به جنگ با طایفه ای خاص دارد و نه منحصر در جنگ دفاعی است . " ( صفحه 120 کتاب ) . ﺁنگاه به توضیح می دهد " فی سبیل الله " چیست تا بتواند 8 نوع جهاد در قرﺁن کشف کند : 1 - جنگ با مشرکان و 2 - جنگ با کفار و 3 - جنگ با اهل کتاب و 4 - جنگ با منافقان و 5 - جنگ با اهل بغی و 6 - جهاد رهائی بخش و 7 و 8 - جنگ دفاع و مقابله به مثل . برای هر قسم نیز ﺁیه نقل می کند . بدیهی است به ترتیبی که دلیل حکم از قرﺁن بیان نشود تا دست مصباح برای دلیل تراشیدن و هدف معین کردن باز باشد . برای مثال ، ﺁیه 123 از سوره توبه را در باره جنگ با کافران نقل می کند . اما هیچ معلوم نیست چرا باید با کافران قتال کرد ؟ ﺁیا برای ﺁن باید با کافران جنگید که اسلام بیاورند ؟ اگر پاسخ ﺁری باشد، تناقض پیدا می کند با " لا اکراه فی الدین " و سوره کافرون . اگر برای مسلط شدن بر ﺁنها باشد که تناقض پیدا می کند با تصریح قرﺁن که خداوند برای مسلمان سلطه بر غیر مسلمان مقرر نفرموده است . حال اگر مقاتله نه برای مسلمان کردن و نه برای سلطه بر ﺁنها باشد، لاجرم می باید جنگ در مقام مقابله با تجاوز باشد و قرﺁن می باید بر این معنی تصریح کرده باشد . هر چند در خود ﺁیه سخن از " قاتلو " است که حکم جنگ با کسانی است که به جنگ ﺁمده اند ، اما در سوره توبه، ﺁیه 123 در زمره ﺁیه هائی است که از ﺁیه 113 شروع می شوند و حکم مقابله با قوائی را مشخص می کند که خویشان مسلمانان نیز در میان ﺁنانند : وجود خویشاوندان در قشون متجاوز نباید مانع از مقابله با متجاوز شود. با وجود این ، همه نباید برای جنگ بیرون روند . بلکه گروهی می باید نزد پیامبر بمانند و علم ﺁموزند و ﺁنگاه بنوبه خود، معلم قوم خویش شوند و...
      او، نخست، می گوید غیر از دو جنگ دفاع و مقابله به مثل، بقیه جنگها دفاعی نیستند . و چون می بیند ادعایش ناقض بسیاری از ﺁیه های قرﺁن است ، به " جهاد ابتدائی در اسلام " که می رسد ، می نویسد :
      " در این زمینه باید بگوئیم که گرچه قرائنی وجود دارد که نشان می دهد ﺁیات مذکور ، به جهاد دفاعی نظر دارند - و نیز برخی از این قرائن را ذکر کردیم - اما جواز جهاد ابتدائی در اسلام از ضروریات فقه اسلامی است و در اصل تشریع ﺁن هیچ تردیدی وجود ندارد . فقهای شیعه و سنی در این امر اتفاق نظر دارند و در اصل جواز جهاد ابتدائی اختلافی میان ﺁنان نبوده و نیست . " ( صفحه 139 کتاب )
      شگفتا ! اگر نصوص قرﺁنی " جهاد دفاعی " را مقرر می کند، پس " جهاد ابتدائی " از کجا پیدا شده و چگونه و چرا از " ضروریات فقه اسلامی " گشته است ؟ هرگاه مأخوذ از ﺁرای کنیسه و کلیسا باشد، نبود اختلاف میان فقهای سنی و شیعه ، چگونه می تواند نظر فقهی را با وجود اینکه اصل اجتهاد در برابر نص ،باطل است، رأی فقهی را بر حکم قرﺁن حاکم بگرداند ؟ چون پاسخی برای این پرسشها وجود ندارد، نویسنده ای که " جهاد ابتدائی " را از غرب ستانده و این اندازه می داند که جنگهای صلیبی و سپس " ایدئولوژی استعمار " و ... بنا بر " جهاد ابتدائی " بر مسلمانان تحمیل شده اند ، برای ﺁنکه مبادا کسی در مقام انتقاد بر ﺁید، با استفاده از منطق صوری، پیشاپیش ، به انتقاد کنندگان ، برچسب " خود باختگان در برابر فرهنگ غرب" را می زند :
8 و 9 - استفاده از منطق صوری ، برای پوشاندن حقیقت و نشاندن واقعیت به جای مجاز :

8 - او مدعی است : " حقیقت اینست که ﺁنچه بیشتر انگیزه شده تا امروز برخی افراد در جواز جهاد ابتدائی در اسلام تشکیک روا دارند ، خود باختگی در برابر فرهنگ غرب است " . این حرف و مطالب دیگر نظیر ﺁن، - که همگی در نفی و تضعیف احکام و ارزشهای اسلامی اشتراک دارند - از سوی کسانی مطرح می شود که مرعوب فرهنگ غربی گشته اند و می پندارند هرچه غربیان می گویند وحی منزل است و ما برای ﺁنکه از قافله تمدن و فرهنگ عقب نمانیم ، باید هرچه غربیان می گویند ، با ﺁن هم نوائی کنیم ! " ( صفحه 139 کتاب )
      اما " جنگ ابتدائی " از یونان قدیم تا امروز، حکمی از احکام مرامهای قدرت است که در غرب ساخته شده رواج یافته اند . چند نمونه : لزوم سلطه متمدنها بر " بربرها " و وحشی ها ، بنا بر فلسفه یونان قدیم ( افلاطون و ارسطو ... ) و جنگ در ﺁئین کلیسا بقصد استقرار " نظام الهی " در سرتاسر جهان - بنا بر این که خداوند حکومت بر ﺁسمانها و زمین را به کلیسا بخشیده است - که جنگهای صلیبی را پدید ﺁورد . نظریه جنگ نزد نازیها با هدف ایجاد فضای حیاتی برای " نژاد برتر " و جنگ بقصد درﺁوردن جهان به فرهنگ غرب در بیان سرمایه داری لیبرال و توجیه مارکسیستی استعمار با هدف از حالت ایستا خارج کردن نظامهای اجتماعی ایستا و نیز " قهر مامای تاریخ است " و " قهر انقلابی بقصد استقرار دیکتاتوری پرولتاریا ، نظریه تنازع بقای داروینیسم اجتماعی که جنگ ابتدائی را برای جلوگیری از عوارض افزایش جمعیت ضرور می داند و نظریه " جنگ پیشگیرانه " بوش و حتی نظریه " جنگ بنام حقوق بشر " مدعیان دفاع از حقوق بشر . چرا تمامی این نظریه ها در غرب پیدا شده اند ؟ زیرا هیچ بیان قدرتی نمی توان ساخت که خشونت روش اول ﺁن نباشد . دلیل ﺁن هم اینست که قدرت ، خود به خود ، وجود ندارد . از تضاد و خصومت بوجود می ﺁید . طالب قدرت می باید خشونت را توجیه و مشروع بگرداند تا بتواند ﺁن را برای سلطه بر دیگری و قدرت یافتن ، بکار برد .
      بدین قرار، رهنمود سخت ارزشمند قرﺁن را که در مقام بیان ﺁزادی ، صلح را حق می شناسد و خشونت زدائی را روش می کند و جنگ را عمل شیطان و ﺁغاز به جنگ را ممنوع می گرداند ، را سازنده ﺁئین خشونت ، به " فرهنگ غرب" نسبت می دهد و ساخته غرب سلطه جو را نه تنها به اسلام نسبت می دهد که ﺁن را " از ضروریات فقه اسلامی " نیز می گرداند . این کار را چگونه انجام می دهد ؟ اینسان : الف - بر اصل ثنویت ، غرب را محور شر و اسلام خود را که جز بیان قدرت فراگیر نیست ، محور خیر می کند . ب - با استفاده از منطق صوری ، " جهاد ابتدائی " را - بنا بر صورت ، جهاد کلمه طیبه ایست که قرﺁن بکار می برد و جنگ برای خدا است و باز بنا بر صورت ، جنگ برای احقاق حق خدا است و رسیدن به کمال مطلق است - مطلقا مشروع می کند. ج - جنگ تجاوز گرانه را ، " جهاد ابتدائی " می کند . بنا بر این ، د - مخالفت با " جهاد ابتدائی " را مخالفت با اسلام و شر می گرداند . و ه - برای ﺁنکه کسی نتواند انتقاد کند، مخالفت با " جنگ ابتدائی " را به " فرهنگ غرب " نسبت می دهد و بحکم ﺁنکه هر ﺁنچه متعلق به محور شر باشد، " شر " می شود ، هر مخالف با " جهاد ابتدائی " که مصباح از همین غرب اخذ کرده است ، عامل محور شر یا غرب می شود !
9 - اما در تقلید کورکورانه از بیان های قدرت فراگیر ساخت غرب، به صورت سازی و صورت بازی بسنده نمی کند ، بلکه مجاز می سازد و جانشین واقعیت می کند :
      " در این جا ، با کمال صراحت و بدون نگرانی از تعارض و مخالفت با فرهنگ غرب، باید بگوئیم : تنها ارزش اصیل و مطلق انسان ، وصول او به " کمال نهائی " خود خواهد بود که چیزی جز " تقرب به درگاه الهی " و یافتن مقام و منزلت در پیشگاه خدای متعال نیست . بنا بر این ، هر چیزی که راه این کمال جوئی و منزلت خواهی و تقرب به خداوند را ببندد و در پیش پای رهروان راه حق ، چاهی شود که در ﺁن سقوط کنند و یا سنگی که با برخورد با ﺁن سرنگون گردند و به هر حال سدی در برابر تحقق کمالات و اهداف والای انسانی باشد ، باید از میان برداشت . " ( صفحه 143 کتاب )
      بدین قرار، دستور خشونت فراگیر را صادر می کند . اما کمالی که از رهگذر روش کردن خشونت می توان بدان رسید ، کمال جنون خشونت و جنگ است . کمال جنون خشونت را جانشین کمال رشد کردن، جز با استفاده از منطق صوری کجا ممکن است؟ : " هدف وسیله را توجیه می کند " همان مجاز و دروغی است که هر بیان قدرتی وسیله توجیه بکار بردن خشونت برای رسیدن به هدف ( کمال نهائی ) ، روش می کند . اگر امثال مصباح عقل خویش را ﺁلت قدرت نمی گرداندند، ﺁسان در می یافتند که هر هدفی در وسیله بیان می شود . زیرا تا وقتی عقل هدف را برنگزیند، وسیله را نمی تواند به تصور نیز بیاورد . از این رو، وسیله ای که ﺁدمی بکار می برد، هدف او را بدست می دهد . جنگ و خشونت وسیله مرگ و ویرانگری و بیانگر اصالت قدرت و غفلت قطعی از خدا و ﺁزادی و دیگر حقوق و بطور قطع ضد رشد است . اگر مصباح نمی گوید چگونه می توان از راه " جهاد ابتدائی " و تجویز خشونت برای برداشتن هر مانعی ، به " کمال نهائی " رسید، از این رو است که ممکن نیست بتواند از خشونت به " کمال نهائی " و " تقرب به خدا " راهی بجوید . مگر این که بنا بر تبعیض ( ﺁئین نازیها ) و یا بنا به دیالکتیک تضاد ، بنا بر تعریف استالین بگذارد . خشونت را روش برداشتن هر مانع گرداندن، خشونت گرائی مطلق است . کار این خشونت گرائی نه به کمال که به مرگ و ویرانی مطلق می انجامد .
      در حقیقت ، هرگاه " مانع " را بزرگ کنیم و ﺁن را متجاوزی فرض کنیم که حیات جامعه اسلامی را به خطر افکنده است ، عقل ﺁزاد و عقل قدرتمدار ، دو روش در برابر ﺁن اتخاذ می کنند :
1/9 - عقل قدرتمدار ، در صورتی در خود توان مقابله با متجاوز را نبیند ، همان روش را در پیش می گیرد که مصباح در دوران شاه در پیش گرفت و در این کتاب ، در توجیه چرائی مقرر نشدن جهاد تا زمانی که مسلمانان قدرت نیافتند، توصیف می کند : تسلیم و سازش . در صورت داشتن توان مقابله، جنگ . بنا بر این که هدف در روش بیان می شود، این روش گزارش می کند که رابطه با قدرت متجاوز ، محدوده فعالیت صاحب عقل قدرتمدار گشته است . بدین خاطر بود که گروگانگیری شد، جنگ 8 ساله نعمت شد و از گروگانگیری تا امروز، امریکا محور سیاست داخلی و خارجی رژیم و " سازش و ستیز " روش کار ملاتاریا است . بدین قرار، دشمن ساختن و ﺁن را محدوده فعالیت گرداندن، خشونت گرائی همین است . جنگ سرد و جنگهای گرم در قرن بیستم و " حرکت قسری " و تجویز خشونت فراگیر فرﺁورده خشونت گرائی فراگیر هستند .
2/9 - اما ﺁزادی از جمله اینهمانی با هستی است . تقرب به خدا ، غفلت نکردن از اینهمانی با هستی هوشمند و دانا و... است . عقلی که از دیدگاه خدا در تجاوز می نگرد، ﺁن را محدوده فعالیت خویش نمی کند. او می داند: الف - اگر تجاوز ممکن گشته است، دلیلی جز غفلت عقل های اعضا و عقل جمعی از ﺁزادی و حقوق خویش و غفلت از رشد ندارد . جامعه مورد تجاوز جامعه ایست که نمی تواند نیروهای محرکه را در رشد خویش بکار گیرد . در حقیقت، جنگها برای ﺁن روی میدهند که نیروهای محرکه میان دو یا چند جامعه ، به ترتیبی جریان دهند که از جامعه زیر سلطه به جامعه مسلط جریان یابد . بنا بر این ، عامل اول تجاوز ، نظام اجتماعی بسته جامعه مورد تجاوز است . زیرا این جامعه است که برای باز نشدن، نیاز به تخریب و صدور نیروهای محرکه دارد . چنانکه عامل اول به محاصره اقتصادی درﺁمدن ایران و تجاوز صدام به ایران ، ملاتاریا و نیز نظام اجتماعی است که هنوز دارای ساخت استبدادی و بنا بر این بسته بود . نیروهای محرکه عظیمی ( جامعه جوان ) که انقلاب ﺁزاد کرده بود، یا می باید در باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی از راه رشد، بکار می رفت و یا از راه تخریب، حذف می شد تا بازسازی استبداد میسر می گشت . " اعدام باید گردد " و " گروگان گیری " و " جنگ نعمت است " و... خشونت گرائی همه جانبه را گزارش می کنند که زمینه ساز قرارگرفتن ایران در حلقه ﺁتش بقصد تخریب نیروهای محرکه است .
      بنا بر این ، عقل ﺁزاد ، تجاوز را مشکلی می شمارد که می باید حل کرد و حل مشکل را نیز از خود شروع می کند . بنا بر طبیعت خشونت ، راه حل عمومی، خشونت زدائی است . چرا که مانع باز و تحول پذیر شدن نظامی اجتماعی ، ساخت قدرتی یا دستگاه تبدیل نیروی محرکه در زور ویرانگر است . با تغییر ساخت قدرت از راه کاستن از بار زور در رابطه ها افراد و گروهها با یکدیگر از راه ﺁزادی یا لااکراه را فراخنای اندیشه و عمل کردن و عمل کردن به حقوق انسان و رعایت حقوق انسان و حقوق ملی ، خشونت ویرانگر جای خود را به دوستی و همکاری همگانی و بکار افتادن نیروهای محرکه در رشد می سپارد . ب - عقل ﺁزاد این قاعده را نیک می شناسد که قدرت روئین تن است و در ﺁن، تنها یک سلاح کارگر می شود و ﺁن تسلیم نشدن به قدرت متجاوز است . با ایستادن بر سر حقوق فردی و حقوق ملی ، تجاوز متجاوز را نامشروع و متجاوز را از سلطه بر جامعه ای که از حق استقلال خویش دفاع می کند، مأیوس می گرداند . در قرنی که گذشت، در تمامی موارد که این یا ﺁن ملت بر سر حقوق خویش ایستاد، متجاوز شکست خورد . ج - با ایستادن بر سر حقوق فردی و جمعی خویش ، جامعه ﺁزاد رهبری جامعه ای که قوای متجاوز به ﺁن متعلق هستند را به ترک تجاوزگری و بازخواندنش به حقوق و ﺁزادی خویش بمثابه انسان ، بدست می ﺁورد . د - روش ﺁزاد شدن را به همه جامعه های روی زمین می ﺁموزد و بانی خشونت زدائی در مقیاس جهان می گردد . عقل گرفتار قدرت فراگیر کجا می تواند اثر شگرف حسین بن علی ( ع ) در کربلا را دریابد ؟ کجا می تواند ...
      مصباح، جای جای ، منطق صوری را در یکسان گرداندن دو ضد و نشاندن یکی به جای دیگری ، بکار می برد . نمونه ای از بکار بردن قیاس صوری برای برابر نشاندن " جمهوری اسلامی " با " جامعه مدینه " :
3/9 - او می گوید : " ﺁری برخی از دشمنان پیامبر اسلام (ص ) ، با وجود ﺁنکه به حقانیت او پی برده بودند و می دانستند که او واقعا  پیامبر خدا است ، با تمام قوا و با استمداد از همه نیروهای خود تلاش کردند مانع گسترش و پیشروی اسلام در عرصه جهانی و قدرت و قوت ﺁن شوند و راه تعالی را بر ﺁن ببندند . هدف ﺁنان از این تلاشها این بود که بتوانند چند روزی بر عمر حکومت خود بیفزایند و چند صباحی بیشتر از لذت قدرت و ثروت دنیا بهره مند گردند . " ( صفحه 146 کتاب )
بدین قرار، صغرای قیاس صوری که می سازد، اینست که دشمنان پیامبر، بخاطر افزودن بر عمر لذتی که از قدرت و ثروت می بردند - اما قدرت بلحاظ ﺁنکه فرﺁورده زور ویرانگر و مرگبار است ، مانع لذت جوئی و کاهنده توان تن و روان است نه لذت بخش - با علم به حقانیت پیامبر ، مانع گسترش اسلام می شدند . اما کبرائی که می سازد اینست :
" ﺁری بی سبب نیست که این انقلاب خواب و ﺁرامش از چشم تمامی استعمارگران و نظام سلطه جهانی گرفته و همگی ﺁنان برای از میان برداشتن جمهوری اسلامی ایران دست به دست یکدیگر داده اند ." ( صفحه 147 ) ، همان قدرتمندان مخالف انقلاب دست به دست هم داده اند برای از میان برداشتن " جمهوری اسلامی " . تقلب اول را با یکی گرداندن انقلابی که هدفش استقرار ولایت جمهور مردم بود و " جمهوری اسلامی " ( = ولایت مطلقه فقیه ضد انقلاب ایران ) انجام می دهد . بدین سان، بنا بر صغری ، صاحبان قدرت ضد بعثت پیامبر بودند . بنا بر کبری ، صاحبان قدرت ضد " جمهوری اسلامی " هستند . پس ، نتیجه این می شود که جمهوری اسلامی ایران همان نظام شورائی مدینه است . او می نویسد : " انقلاب اسلامی ایران در واقع تجدید کننده و احیاگر نهضت جهانی اسلام در این عصر بشمار می ﺁید " . ( صفحه 147 کتاب )
      بدین قرار، تقلب دوم را با یکسان کردن مخالفت با " جمهوری اسلامی ایران " - که ﺁن را مساوی انقلاب اسلامی ایران می گرداند - با بعثت پیامبر بعمل می ﺁورد . بدیهی است قصد او فریب دادن عقلها از این واقعیت است که الف - ماهیت مخالفت با انقلاب ایران ، غیر و بلکه ضد ماهیت مخالفت با " جمهوری اسلامی ایران " و ماهیت مخالفت با " جمهوری اسلامی ایران " ضد ماهیت مخالفت با بعثت پیامبر است . چرا که " جمهوری اسلامی ایران " مظهر خیانت به حقوق انسان و حقوق ملی مردم ایران ، ترور، فساد و انواع جنایتها و فسادهای دیگر است . قدرتهای خارجی با ﺁگاهی از محکومیت این رژیم توسط وجدان جهانی ، با استبداد تبهکار، روش تهدید و تحدید و بردن حقوق مردم ایران را درپیش گرفته اند . حال ﺁنکه انقلاب ایران را وجدان جهانی تصویب کرده بود و سلطه گران از ﺁن بیم داشتند که اندیشه راهنمای ﺁن انقلاب و روش مردم ایران ، رژیمهای زیر سلطه و نظام جهانی سلطه گر - زیر سلطه را از میان بردارد . همین ترس را از بعثت پیامبر داشتند . مصباح یزدی از این نوع تقلبها ، با بکار بردن فن " قیاس صوری " چند نوبت می کند .
      طرفه این که زورپرستانی که انقلاب ایران به استبداد وابسته شان بر ایران پایان بخشید، عینا  همین قیاس را برای از اعتبار انداختن اسلام و انقلاب ایران بکار می برند : انقلاب ایران همین " جمهوری اسلامی ایران است " زیرا اسلام همین است که این رژیم بعمل در می ﺁورد : ﺁئین خشونت است . و قرﺁن سراسر قاتلو است و محمد از راه دست کم 60 جنگ ، پایه های حکمرانی خویش را بر جامعه عرب استوار کرد. نتیجه؟ اسلام ﺁئین خشونت و ضد ترقی است !
      راستی اینست که طی قرون، در غرب تبلیغ می شد که اسلام ﺁئین خشونت و خون ریزی است . در سه قرن اخیر که غرب بساط سلطه خود را بر کشورهای اسلامی گسترده است، این ادعا که مسلمانان انسانهائی هستند که مغزشان ماده خاکستری ( کرتکس ) ندارد و غریزه خون ریزی دارند و اسلام ایدئولوژی خون ریزی ارضاء کننده این غریزه است ، بعنوان " نظریه علمی " و بلکه علم قطعی ، در دانشگاهها تدریس می شد . با وجود امثال مصباح یزدی ، غرب نیازی به اثبات نظریه کذائی نیز ندارد . همانطور که ﺁئین خشونت مصباح یزدی زورپرستان دست نشانده را ، از دلیل ﺁوردن بر صحت فرﺁورده قیاس صوری خود بی نیاز می کند . بخصوص که

10 - " جهاد ابتدائی دائمی :

      سرانجام ، مصباح خود را ناگزیر دیده است " جهاد ابتدائی " را " مصداقی از " دفاع " بگرداند و اینطور توجیه کند :
" اسلام جهاد ابتدائی را مشروع و مجاز می داند و این حکم بر اساس نظام ارزشی خود اسلام کاملا  قابل توجیه و دفاع است . در همین راستا ، نکته مهمی که در این جا باید به ﺁن اشاره کنیم ، اینست که اصولا  جهاد ابتدائی نیز بنوبه خود یک نوع دفاع و جهاد دفاعی است . دفاع از حق خدای متعال . توضیح این که کافران و بدخواهان ، در دشمنی خود با اسلام و مسلمانان، نیتها و اهداف و همچنین روشها و راه کارهای مختلفی دارند . گاهی هدفشان تصرف و تملک اموال و دارائی ها ، سرزمین، ثروتها و منابع مسلمانان است . گاهی ...
      همچنان که پیش از این و در مباحث مختلف اشاره کرده ایم ، تنها حق اصیل و ذاتی در عالم ، حق خدای متعال است و سایر حقوق در پرتو آن است که معنی می یابند و توجیه می شوند . خداوند مالک حقیقی همه موجودات و از جمله انسان است و... این رابطه مالکیت بین خداوند از یک سو و سایر موجودات از سوی دیگر ، ایجاب می کند که خداوند حق داشته باشد که تمامی هستی طبق خواست و اراده او به چرخش و گردش در ﺁید و رفتار کند .
      در مورد جامعه انسانی نیز اقتضای این حق اینست که در سرتاسر جوامع بشری تنها خدا پرستش شود . دین او حاکم و سخنش برتر باشد و کلمة الله هی العلیا کلمه خدا است که بر تراست .
      حال اگر انسانهائی از پذیرش و رعایت این حق الهی سرباز زدند ، علاوه بر عذاب و عقب اخروی ، خداوند می تواند در همین دنیا نیز ﺁنها را عقوبت کند . این عقوبت می تواند به صورت عذاب و بلای طبیعی باشد ... و می تواند به این صورت باشد که خداوند از مؤمنان و صالحان بخواهد بر ﺁنان یورش برند و جلوی تبهکاری و فساد ﺁنان را در زمین بگیرند و به ﺁن خاتمه دهند که این همان جهاد ابتدائی است .
      قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم با ﺁنان بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان دهد و خوارشان کند ( سوره توبه ﺁیه 14 )
جهاد ابتدائی جز این نیست که به منظور احقاق حقی که خدای متعال بر کل بشریت دارد، گروهی از بندگان شایسته خدای متعال مأموریت یابند برکسانی که این حق را پایمال کرده و راه شرک و کفر و ظلم و فساد در پیش گرفته اند ، یورش برند و تا زمانی که دین حق و اراده خدا حاکم شود، نبرد را ادامه دهند ... جهاد ابتدائی با کفار و مشرکان باید تا ﺁنجا دوام پیدا کند که زمین از ﺁلودگی های کفر و شرک و فساد پاک و حکومت الهی و توحیدی در سرتاسر عالم برقرار شود . " ( از صفحه 148 تا 152 کتاب )
      بدین سان، " جهاد ابتدائی " واکنشی می شود در برابر کنش تجاوز به " حق الله " . اما خداوندی که عقل قدرتمدار مصباح توصیف می کند، مالک همه موجودات است اما ناتوان از حفظ حق خود از دستبرد ﺁفریده های خویش است . گاه طبیعت را مأمور مجازات متجاوز به حق خود می کند و همیشه بندگان صالح خود را مأمور جنگ دائمی با مشرکان و... می گرداند تا " حکومت الهی و توحیدی در سرتاسر عالم برقرار شود " . اما این تنها تناقض گوئی مصباح نیست : ﺁیا حکومت الهی و توحیدی برای استقرار صلح در جهان و تنظیم رابطه ها بر وفق حقوقی است که بزعم او پرتو حق خداوند هستند ؟ اگر نه، پس خداوند جهانی و موجوداتی را ﺁفریده و خشونت را سرشت ﺁنها کرده است و بدان سرشت ﺁفریده او را نابود می کنند . اما اگر بنا بر استقرار صلح پایدار بر میزان عدل باشد ، اولا  ﺁن گروه مؤمن و صالح چسان سرشتی پاک از غریزه خشونت دارند ( به این تبعیض باز خواهیم پرداخت ) و ثانیا  هرگاه چند میلیارد انسان ، بنا بر سرشت خود، میل به خشونت داشته باشند، چگونه ممکن است جهان صلح و حقوق دوام یابد ؟ . طرفه این که می گوید :
      " مقصود از بر افتادن کفر و شرک این نیست که همه انسانهای روی زمین مسلمان و موحد شوند . چرا که با جبر و زور نمی شود در دلها نفوذ کرد ... بلکه منظور اینست که نظام حاکم بر جهان ، نظام الهی و توحیدی باشد و حاکمیت از ﺁن خدا گردد " ( صفحه 153 کتاب ) .
      اما ﺁیا بر مردمی که نباید به زور مسلمانشان کرد، تحمیل حکومت الهی و توحیدی ، اکراه نیست ؟ یا که مصباح جانبدار حکومت جهانی لائیک شده است ؟ اگر حکومت الهی و توحیدی کاری به کار عقاید انسانها نداشته باشد، الف - تحمیل خود به زور کجا با اصل لااکراه می سازد ؟ ثانیا  هرانسانی برابر اندیشه راهنمای خود زندگی می کند . فساد بر روی زمین ، فرﺁورده بیان های قدرت است که انسانها در سردارند . هرگاه همین بیانها مرامهای راهنمای ﺁنان باشد، همچنان بر روی زمین فساد خواهند گسترد . بنا بر این، حکومت الهی و توحیدی ناگزیر خواهد شد انسانها را فرا بخواند که، بمثابه اندیشه راهنما، بیان ﺁزادی را جانشین بیانهای قدرت کنند . اما حکومتی که خود فرﺁورده جنگ و به اکراه برپا است ، با وجود سرشت خشونت گرای انسان ، کجا می تواند مبلغ بیان ﺁزادی بگردد ؟ و...
      اما " جهاد ابتدائی " را چه کسانی تصدی می کنند ؟
11 و 12 - تبعیض بسود گروه صالحان و به زیان همه دیگر انسانها و چند و چون رابطه رهبری شوندگان با رهبری کنندگان را نه رهبری شوندگان که رهبری کنندگان معین می کنند :
11 - بنا بر قولی که از مصباح نقل شد ، متصدی جنگ دائمی صالحان و مؤمنان هستند . هرگاه هدف از " جهاد ابتدائی " استقرار حق خدا و حقوقی باشد که به قول او پرتو حق خدا هستند ، لاجرم ، صالحان و مؤمنان می باید سرشتی پاک از خشونت گرائی داشته باشند . اگر مصباح چنین می پندارد، ناگزیر باید بپذیرد که خداوند دو نوع انسان خلق کرده است : ﺁنها که ﺁزاد هستند و گرایش به خشونت سرشتشان نیست . و ﺁنها که ﺁزاد نیستند و گرایش به خشونت در سرشتشان هست . اما هنوز او پاسخ این تبعیض بلاجهت را نداده ، می باید پاسخ تناقض گوئی دیگر خود را بدهد : خداوندی که دو گروه انسان خلق می کند ، ﺁیا مأمور جنگ دائمی کردن صالحان و مؤمنان با بقیت انسانها ، ستم بزرگ در حق صالحان و مؤمنان نیست ؟ این تبعیض ( مأمور جنگ دائمی کردن ) پاداشی است که خداوند به گروه صالحان می دهد ؟ بهتر نبود تمامی انسانها را بدون سرشت خشونت طلب می ﺁفرید ، برخوردار از حقوق ذاتی و ﺁزاد می ﺁفرید ؟ راستی اینست که انسانها چنین خلق شده اند و اگر امیدی به ﺁینده حیات بر روی زمین و جهانی پر از دادگری هست، مستند به فطرت انسان است .
12 - بنا بر ادعای مصباح ، گروه صالحان و مؤمنان مأمور می شوند ، با " جهاد ابتدائی حکومت الهی و توحیدی " را، در جهان ، برقرار کنند و باز ادعا می کند : " در ﺁن روز، به فرمان ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف جهاد ابتدائی صورت می گیرد تا سراسر جهان بر حق و عدالت و حکومت واحد جهانی ﺁن حضرت گردند " ( صفحه های 142 و 143 کتاب ) . در کتاب، کمتر اشاره ای به نقش چند میلیارد انسان و حق ﺁنها بر رهبری و شرکتشان در رهبری نیست . در حقیقت، تمامی نظریه های خشونت ، جامعه انسانی را مرکب از مردمی می شناسند که یا دشمنند و با قشون حق می جنگند و یا فعل پذیر های هستند که از حکومت برقرار ، اطاعت می کنند . اولی ها بنا نیست که ﺁزادی جویند و بناست حذف شوند و دومی هم ، بنا بر بیان قدرت ، باید اطاعت کنند چرا که بقول ارسطو خلق شده اند برای اطاعت کردن و بنا بر قول کسانی چون مصباح یزدی که درکار ناچیز کردن اسلام در ﺁئین خشونت هستند ، صلاحشان در اطاعت کردن است . بدیهی است اگر هم متوجه تناقض گوئی خود شوند، به روی خود نمی ﺁورند : فرض کنیم امام زمان زمانی ظهور می کند که دنیا 6 میلیارد تن جمعیت دارد . با وجود حدود 6 میلیارد انسانی که به قول مصباح ، سرشت خشونت طلب دارند . هرگاه در طبیعتشان انقلابی روی ندهد، ﺁیا ﺁن امام تمامی این 6 میلیارد انسان را قتل عام خواهد کرد ؟ اگر چنین طبیعتی را ندارند و تنها از حقوق و ﺁزادیهای خود غافلند ، ﺁیا بدون ﺁگاهی از این ﺁزادی و حقوق و شرکت فعال در خشونت زدائی و از میان برداشت ساختهائی که بر محور قدرت پدید ﺁمده اند ، جامعه جهانی حق و عدل ، تحقق یافتنی است ؟ بدون پیدایش وجدان جهانی بر حقوق و ﺁزادی انسان و بر امکان برقرار کردن رابطه های بی نیاز از قدرت ( = زور ) ، رهبری ترجمان حقوق و ﺁزادی تحقق یافتنی است ؟ بدون شعور بر مردم سالاری بر اصل مشارکت در جهانیان ، انقلاب جهانی ، کجا میسر است ؟ بدیهی است وقتی این 6 میلیارد انسان بی نقش گردند، بخصوص اگر بنا بر این شود که سرشت شریر داشته باشند، احتمال تشکیل حکومت واحد جهانی، یک در میلیون هم نمی شود و بر فرض که ﺁن یک احتمال تحقق پیدا کند، جز استبداد فراگیر نمی تواند شد . چنانکه وقتی بنا شد ولایت جمهور مردم که تعهد خمینی و خواست انقلاب ایران بود، جای خود را به ولایت فقیه دهد ، بهمان ترتیب که ولایت فقیه مطلقه می گشت ، ایرانیان ، بعنوان فعال از صحنه بیرون می رفتند . و اینک مردم ایران در رژیم قیمومیت زندگی می کنند : در باره او ، حاکمان ولایت قهری مطلق را اعمال می کنند .
13 و 14 - پیروزی جبری خیر بر شر و تشکیل جامعه امام زمان و دورانی که خشونت پایان می پذیرد :

مصباح مدعی است :
      " حتی اگر ثابت شود که در همه طول تاریخ اسلام ، چه در عهد پیامبر گرامی ( ص ) و چه پس از ﺁن حضرت تا کنون ، هیچگاه جنگی با ویژگی ها و علائم جهاد ابتدائی رخ نداده است ، با این حال، بازهم در جواز ﺁن تشکیک و خللی راه نمی یابد . سرانجام ، روزی فرا می رسد که در ﺁن روز ، به فرمان ولی عصر ، عجل الله تعالی فرجه الشریف جهاد ابتدائی صورت می گیرد تا سراسر جهان فرمان بر حق و عدالت و حکومت واحد جهانی ﺁن حضرت گردند " . ( صفحه های 142 و 143 کتاب )
13 - بدین قرار، همانند دیگر نظریه های خشونت، نظریه خشونت مصباح نیز " ﺁینده ای رها از خشونت ، جهانی فرمان بر حق و عدالت " را وعده می دهد . همانطور که ﺁنها نتوانسته اند بگویند " تضاد ذاتی " چگونه از میان بر می خیزد و یا جهان خالی از جنگ و سراسر رشد " اصلح ها، برگزیده ها ، نخبه ها و... " چگونه برجا می ماند ، مصباح نیز نمی تواند بگوید - همانطور که در کتاب او یک جمله نیز در پاسخ این پرسش نیست - سرشت خشونت گرای انسان ، در جامعه امام زمان ، چسان جای خود را به سرشت حق و عدالت طلب می سپرد ؟ همانطور که او این پرسش را که با وجود طبیعت شریر و خشن ، چگونه حیات انسان و تشکیل جامعه ها میسر شد ؟ را طرح نمی کند تا به ﺁن پاسخ دهد . این پرسش را نیز طرح نمی کند تا به ﺁن پاسخ بدهد . چرا ؟ زیرا می داند که پاسخ خالی از تناقضی برای این پرسش یافت نتوان کرد . 14 - پیروزی نهائی خیر بر شر که مصباح وعده می دهد، در تمامی نظریه های خشونت تکرار می شود . نه تنها به این دلیل که بدون این وعده ، داوطلب خشونت ورزی کم می شود، بلکه هر ساده اندیشی نیز می تواند بفهمد که منهای وعده ﺁن پیروزی ، خشونت ورزی محکوم شدن به جبر خشونت ابدی است . و بسا خودکشی بر زندگی در جهنمی که هر انسان محکوم است با خشونت روزانه ، ﺁتش ﺁن را تیز تر کند، رجحان دارد . غافل از این که این وعده را ﺁئین های خشونت که خشونت طلبی را سرشت انسان می دانند ، نمی توانند بدهند . چرا که باز هر ساده اندیشی زود در می یابد که با وجود سرشت خشونت طلب ، وعده استقرار عدالت و حق، فریفتن انسان به سراب است . این وعده را کسی می تواند بدهد که فطرت انسان را از خشونت طلبی پاک می شناسد ، انسان را حقوقمند و برخوردار از مجموعه استعدادها می شناسد و نه خشونت که خشونت زدائی را روش می کند و دائم به انسانها هشدار می دهد : هر زمان که از ﺁزادی و حقوق خویش غافل نشوند و استعدادهایشان را در رشد بکار اندازند ، جامعه ﺁرمانی را ساخته اند .
15 و 16 - ادعای اینکه خشونتی که صالحان و مؤمنان بکار می برند "راه ﺁنها به کمال است " ، در واقع مدار بسته خشونت را دائمی می کند:
15 - تا این جا، چند نوبت، مصباح را قائل به این قول یافتیم که انواع جنگ وقتی فی سبیل الله هستند ، راه کمال صالحان و مؤمنان و نیز بسود کسانی است که برضد ﺁنها جنگ می شود . او حتی، بنام " تحقق کمالات " خشونت فراگیر را توجیه می کند : " بنا بر این هر چیزی که راه این کمال جوئی و ... به هر حال ، سدی در برابر تحقق کمالات و اهداف والای انسانی باشد، باید ﺁن را از میان برداشت " ( صفحه 143 کتاب ) . پیش از ﺁن نیز ( در صفحه 120 کتاب ) ، جنگ فی سبیل الله را جنگی دانسته است " که در مسیر کمال انسان و جامعه باشد و انسان و جامعه را به خدا نزدیک کند " . اما چرا این جنگ بسود غیر صالحان و نامؤمنانی است که کشته می شوند و یا در دولت عدل و حق امام زمان ( عج ) ، زندگی خواهند کرد ؟ اگر ، به قول مصباح، مقصود ﺁن نیست که به زور مسلمان شوند بلکه منظور اینست که حکومت عدل و حق برقرار شود ( صفحه های 143 و 153 کتاب ) ، ﺁنها که دین حق را نمی پذیرند، چگونه می توانند از " برکات " جهاد ابتدائی برخوردار شوند ؟ اگر بگوئیم ﺁن مجال را می یابند که فطرت خویش را باز یابند یعنی از غفلت از ﺁزادی و حقوق خویش بدرﺁیند، نظریه خشونت مصباح را نقض کرده ایم .
16 - و اگر بگوئیم ﺁنها بر سرشت خشونت طلب خویش می مانند ، با وجود این سرشت ، ﺁن دولت حق و عدل چگونه بر جا می ماند و این انسانها چه خیری از جنگ عاید می کنند ؟ و هرگاه ، دولت عدل و حق دائمی نشود، ناگزیر جنگ دائمی می شود و در ﺁتش خود، مؤمن و کافر را یکسان می سوزاند . از این مدار بسته خشونت چگونه می توان بیرون ﺁمد ؟
      بدین قرار ، سازندگان " نظریه خشونت " از لاینحل بودن تناقض پایه ، یعنی تناقض مدار بسته خشونتی که بدون ﺁن نظریه ساخته نمی شود با مدار بازی که خشونت را مأمور ایجادش می کنند، یا ناﺁگاهند و یا غافلند و یا تجاهل می کنند . همانطور که مدار بسته بد و بدتر هرگز به مدار باز خوبها و خوب تر ها ، نمی انجامد و همزمان، به بد و بدتر و بدترین و بزرگ و بدخیم تر شدن دائمی بدها و بدترها و بدترین ها گرفتار میشوند .بدینسان است که مدار بسته خشونت را نمی توان گشود واین خشونت تا نابودی کامل حیات بر روی زمین ادامه خواهد یافت . برای رها شدن از مدار بسته خشونت ، می باید فطرت خویش را بمثابه مجموعه ای از ﺁزادی و حقوق ذاتی حیات باز یافت و خشونت زدائی را روش کرد . به سخن روشن، هرگاه انسان در مدار بسته خشونت بماند، ﺁلت جبر خشونت می شود و تا کشتن و کشته شدن ، پیش می رود . اما انسان هم می تواند از ﺁن مدار بسته بدر ﺁید و هم حیات او در ﺁزادی و رشد ، در گرو ، زندانی نشدنش در این و ﺁن مدار بسته است.
17 - و 18 - نه دلیل خشونتی که مصباح ﺁئین می گرداند در خود ﺁنست و نه خودانگیخته است :
17 - دیدیم که برغم سانسور نزدیک به تمام قرﺁن که به انسان و فطرت و حقوق او و رابطه اش با خدا و هستی ﺁفریده و باورها و... مربوط می شوند ، چون در ﺁیه هایی که نقل می کند ، دلیلی برای توجیه مشروعیت ﺁغاز کردن به خشونت نیست، مصباح ، با بی باکی تمام می گوید ، حتی اگر ثابت شود ... جواز " جهاد ابتدائی " محل تردید نیست . حال ﺁنکه اگر او راست می گفت، نیازی به " حتی اگر ثابت شود ... " پیدا نمی کرد. زیرا ممکن نیست قانونگزاری که خداوند است ، حکمی بدهد که معلوم نباشد چیست ؟ ﺁنهم با وجود این که تصریح می کند قرﺁن کتاب مبین و شفاف است . کسی که جواز خشونت فراگیر صادر می کند، نمی تواند بداند که الف - تکلیفی که عمل به حقی از حقوق نباشد، حکم زور است و انسان ﺁزاد نباید به ﺁن تن بدهد . ب - پس اگر تکلیفی عمل به حقی بود ، چنانکه استقامت در برابر زورگو، عمل به تمامی حقوق است ، تکلیف می باید همچون حق روشن و بیان روشن حقی باشد که می باید به ﺁن عمل شود . برای مثال ، ﺁزادی حق است . تکلیف غفلت نکردن از ﺁزادی و تذکر این واقعیت به خویشتن است که بمحض غافل شدن از ﺁزادی، خلائی پدید می ﺁید که زور ﺁن را پر می کند و انسان را ﺁلت خویش در خشونت ویرانگر می گرداند . ب - دلیل ﺁزادی بمثابه حق و تکلیف عمل به حق ﺁزادی ، در خود ﺁزادی و تکلیف است . مثال دیگر، جهاد بهنگام تجاوز ، واجب است . این جهاد ، از جمله ترجمان حق زندگی مستقل در وطن خویش است . پس دلیل ﺁن در خود ﺁنست . اما دلیل استقلال بمثابه حق نیز در خود این حق است . چرا که وقتی استقلال موجود هست ، اعضای جامعه در ﺁزادی و برخورداری از حقوق خویش زندگی می کنند و چون نباشد، اعضای جامعه از ﺁزادی و حقوق خود محروم می گردد . پرسیدنی است که کسی " جنگ و جهاد در قرﺁن " رامی نویسد چرا نباید بداند حکمی که موضوع ﺁن کشتن و کشته شدن باشد، چرا در تعریفی که او بدان می دهد، مبهم شده است و چرا دلیل حکم در حکم و در هیچ کجای قرﺁن نیست و او ناگزیر است به ضرب " ضروریات فقه اسلام است " ، ﺁن را تحمیل کند ؟ ﺁیا او این اندازه نادان است ؟
18 - اما فرو رفتن و فروماندن در خشونت ، مصباح را گرفتار تناقض گوئی فاحش دیگری کرده است : اگر انسان شریر الطبع است ، پس می باید بطور خودانگیخته ، در پندار و گفتار و کردار، خشونت ابراز کند . اما در تمامی کتاب ، از جمله در دو فصل پنجم ( از صفحه 155 تا صفحه 200 کتاب ) و ششم ( از صفحه 201 تا صفحه 240 کتاب ) ، حتی یک مورد خشونت خود انگیخته مشاهده نمی شود . اگر گرایش به خشونت سرشت انسان بود ، در فصل پنجم که به " شیوه های انگیزش و پرورش مجاهدان" و در فصل ششم که به " امدادهای غیبی خداوند و پیروزی حق " اختصاص دارند، دست کم نیم صفحه ای و حتی جمله ای به تربیت خشونت طلبی ذاتی و به ترتیبی که انسان ﺁن را در راه خدا بکار گیرد، اختصاص می داد . طرفه این که عنوان فصل پنجم " شیوه های انگیزش و پرورش مجاهدان " است . این عنوان تکذیب شرارت طبیعی انسان و تمایل او به خشونت است . نویسنده ای که در فصل دوم کتاب برای توجیه جنگ، انسان را شریر و سفاک بالطبع کرده بود، در فصل پنجم ، روشهای برانگیختن و پروراندن مجاهدان را می ﺁموزد ! حال ﺁنکه اگر شرارت و سفاکی در طبیعت انسان بود، خشونت او خود انگیخته می بود . اگر پرورش لازم می شد، ﺁموختن و تمرین دادن چند و چون مهار خشونت و سمت " راه خدا " را بدان بنمودن می بود . عنوانهای فصل " شیوه های انگیزش و پرورش مجاهدان " ، ناقض دعاوی مصباح در فصلهای پیشین هستند :       " روش تبشیر و انذار : بشارت به نعمتهای اخروی ، مژده به نعمتهای دنیوی ، ستایش جهادگران ، روش تبشیری دیگر برای انگیزش ، نمونه هائی از ﺁیات مربوط به " انذار " : نکوهش از ترک جهاد ، شیوه ای برای انذار ، الف - تحریک غریزه انتقام جوئی و احقاق حق ( گویا بیاد ﺁن نبوده است که مدعی است خشونت در سرشت انسان است و اگر تحریکی لازم باشد ، تحریک " غریزه خشونت " باید باشد ) ، ب - تحریک عواطف انسانی ، تبیین اهداف مقدس جهاد ، د - جهادگران ، مجرای تحقق اراده الهی ، ه - توجه به عوامل بازدارنده و خنثی کردن ﺁنها ، 1 - جبران خسارتهای اقتصادی ، 2 - ﺁموزش مسئله قضا و قدر ، 3 - توجه به عمومیت و تأثیر مثبت سختی ها ، 4 - ﺁموزش حقیقت مرگ و شهادت " .
این تدبیرها گویای ﺁنند که نه تنها انسان بنا بر طبیعت خشونت طلب نیست بلکه حتی وقتی هم جهاد دفاع از حق است ، این همه کار ( بعلاوه "امدادهای غیبی " موضوع فصل ششم ) می باید انجام گیرند تا انسانها تن به جهاد دهند !
اما نه یک نمونه از بروز خودانگیخته خشونت در کتاب وجود دارد و نه در ﺁموزشهایی که نویسنده ﺁئین خشونت می دهد، به یاد می ﺁورد که گویا انسان، بنا بر سرشت، خشن است .
19 - ﺁئین خشونت را تنها بر اصل ثنویت می توان ساخت و خشونت فراگیر تنها بر اصل ثنویت تک محوری ساخته شدنی است :

به ترتیبی که مشاهده شد، از ﺁغاز تا پایان کتاب، بر اصل ثنویت تک محوری ، نوشته شده است . توضیح این که در فصلهای اول و دوم ، محور فعال اما مجبور خداوند است که می داند دنیا و انسانی که خلق می کند، گرفتار خشونت و جنگ می شود ، اما چاره جز خلق ﺁن ندارد ( در خاصه 20 این ﺁئین خشونت توضیح داده می شود ). محور فعل پذیر انسان است که بنا بر اراده تکوینی و تشریع خداوند می باید جنگ کند . به این انسان ، ﺁزادی می بخشد اما درجا از او باز می ستاند و به ترتیب که به انواع جنگ و از ﺁن به " جهاد ابتدائی " نزدیک می شود، همین انسان را محور فعل پذیر می سازد و صالحان و مؤمنان را محور فعال می کند . به این گروه وظیفه می دهد حکومت الهی و توحیدی را در مقیاس جهان بر قرار کنند . و چون به فصلهای پنجم و ششم می رسد، همین محور فعال را نیز فعل پذیر می کند زیرا روشهای برانگیختن و پرورش ﺁنها را می ﺁموزد .
      مصباح ، در رابطه انسان و دین نیز ، ثنویت تک محوری را اصل راهنما می کند . این بار دین محور فعال و انسان محور فعل پذیر می شود : نه دین برای انسان که انسان برای دین است :
      " ﺁری در اسلام هیچ چیز گران قدر تر از دین حق نیست . تا ﺁنجا که در صورت لزوم ، برای حفظ دین ، حتی از جان نیز - که هیچ چیز به پای ﺁن نمی رسد و در فقه گفته اند که حفظ جان از اهم واجبات است - باید ﺁن را سپر دین کرد " . ( صفحه 151 کتاب )
      اما " دین حق " هرگاه دینی است که شامل حقوق و روش عمل به حقوق ، دین موجود در خارجی که به ﺁن حمله شود ، نیست که نیاز به دفاع ولو مسلحانه داشته باشد . هرگاه متجاوز بخواهد به زور انسانی را از حق از حقوق خویش که انتخاب ﺁزاد دین و عمل به ﺁنست بازدارد، جهاد کردن ، دفاع از این حق می شود . اما هرگاه دین دین حق باشد، محروم کردن حتی یک انسان از پذیرفتن و عمل کردن به ﺁن، محروم کردنش از تمامی حقوقی می شود که ذاتی حیات او هستند . از این رو، نه تنها بر ﺁن انسان است که به استقامت بایستد که بر تمامی انسانهاست که دفاع از حقوق او را دفاع از حقوق خویش بشمارند و به استقامت برخیزند . چنین دینی بیان ﺁزادی و برای انسان و در انسان است ( که علی فرمود قرﺁن ناطقم ) . جدا از انسان نیست تا انسان مأمور شود برای حفظ ﺁن ، از جان خویش بگذرد . ﺁن زمان ، دین دیگر برای انسان و در انسان نیست که بیان قدرت می شود و وسیله کار بنیاد دین و دیگر بنیادهای جامعه در فرمانبردار قدرت کردن انسان می گردد . ﺁئین خشونتی می شود که مصباح یزدی ساخته است .
20 - دائمی و فراگیرگرداندن خشونت جز از عقل دربند قدرت فراگیربر نمی ﺁید : اما ثنویت تک محوری پایه که گویای اندیشه راهنمای نویسنده است ، محور مطلقا فعال گرداندن خشونت و بتبع خشونت ، به خداوند و ﺁفریده هایش نقش دادن است . نویسنده قدرت و خشونت را اصل و محور فعالی گردانده است که نقش خداوند را در خلق ﺁفریده ها و مدیریت خود و نقش انسانها را در چند و چون خشونتی که بکار باید برد و این و ﺁن هدف خشونت ، همه را و برای همیشه ، معین می کند . برای همیشه ، زیرا در کتاب کلمه حاکی از این که با استقرار حکومت جهانی امام زمان، در جهان صلح برقرار می شود ، وجود ندارد . هرگاه هدفی که مصباح معین می کند از ﺁن پس نیز می باید تعقیب شود، بسا در ﺁن جامعه جهانی ، خشونت فراگیر تر نیز می شود ! چرا که ﺁن جامعه جهانی به قول مصباح ، برای کمال جوئی انسان است و بنابر تجویز او، هر مانعی را می باید از سر راه کمال انسان برداشت . ﺁیا می توان به تصور ﺁورد میزان خشونتی را که برای مجبور کردن چند میلیارد انسان - از یاد نبریم که مصباح به خود ﺁنها نقش فعل پذیر می دهد - به بکار بستن شیوه های کمال یابی که مصباح می ﺁموزد ، چه اندازه باید باشد ؟ استبداد فراگیری که نقش خدا و ﺁفریده های خدا را ، به جبر ، معین می کند، همان استبداد فراگیری می شود که به رژیم ملاتاریای در حال تحول به رژیم مافیاهای نظامی - مالی اعتراض می کند که اسلام را بطور کامل - همان که مصباح یزدی در سر دارد - اجرا نمی کند . می توان تصور کرد جهنم خشونتی را ، هرگاه مصباح یزدی و احمدی نژاد ﺁلت فعل ، می توانستند به دلخواه خویش ، خشونت بکار می بردند .
این نقد می باید بیدار باشی باشد برای هر انسان ، از ایرانی و غیر ایرانی تا که پیشاروی قلب اسلام، بیان ﺁزادی ، در ضد اسلام ، بیان استبداد فراگیر و روش خشونت زدائی در خشونت گرائی فراگیر ، لاقید نمانند . خویشتن را از " فکرهای جمعی جبار " و ترسهایی که القاء می کنند ، رها سازند و برخیزند ، پیش از ﺁنکه ﺁتش خشونت کور هستی ﺁنها را بسوزد .
انقلاب اسلامی : اینک ببینیم جنگی که پاداش شرکت درﺁن، ریاست جمهوری و وزارت و وکالت و ... گشته است، بنا بر سند مهمی که حاصل کار سازمانهای اطلاعاتی امریکا ، در باره جنگ ایران و عراق است، چگونه جنگی بوده است :