نقدی بر مقاله آقای حاج سید جوادی
از اینکه این هر استبدادی مخالف رشد فرهنگی است و مخالف کتاب و پولاریسم فکری است جای هیچگونه شکی نیست و از اینکه شخصی همانند آقای علی اصغر حاج سید جوادی و عزیزان دیگر این آب و خاک نمی گذارند که مستبدان در سکوت کامل سوار مرکب استبداد خود هر چه می خواهند بکنند جای بسی تشکر را دارد. بدترین چیزی که برای یک ملتی می تواند اتفاق بیفتد سکوت مرگباری است که صدای حق را دیگربه گوش نمی رساند لاجرم ناحق جایگزین می شود. اما جمله ای در مقاله آقای آقای حاج سید جوادی آمده است که با تاریخی که من خوانده ام نمی خواند. البته بیشتر بر سر درستی و نادرستی بیان نیست بلکه بحث بر سر چه باید کرد است. به هر جهت امیدوارم که اگر مطلبی سوای یافته من است این حقیر را روشن کنید در ضمن این فرصت را مغتنم میشمرم وآنچه را که به باور اینجانب بسیار خطر ناک است و ایرانی را میتواند در رویای ناسیونابیستی فرو ببرد و در نتیجه بلایی از رهگذر آن بر سر ما بیاید را روشن سازم. منتهی خاطر نشان میسازم که ازمقاله شما آقای حاج سید جوادی، این مساله مستفاد نشده است و صرفا گوشزد کردن یک خطر را قصد داشته ام. آورده اید
"دراخبار و روایات مربوط به تهاجم فاتحانه مسلمان عرب بر فرهنگ ایران نقل می شود که سعدبن ابی وقاص سردار عرب در زمینه ی کتاب و کتابخانه های سرزمین های اشغال شده ازعمربن خطاب دومین خلیفه ی مسلمین کسب تکلیف می کند. عمر در پاسخ دستور می دهد که همه ی کتاب ها و کتابخانه ها رانابود کنید؛ زیرا به مصداق «لا رطب لا یا بس الا فی کتاب مبین» باوجود قر آن مسلمین نیازی به کتاب ندارند."
عربها بخاطر سلطه جوئی به ایران حمله کردند. ای کاش نمی کردند و پدر اسلام را درنمی آوردند.
اما تاریخ معدنی نیست که هر کس بنا بر ذهنیتی که دارد برود در آن سند مصدق ذهنیتش را پیدا کند. تاریخ جریانی است که امرهای واقع در رابطه با یکدیگر پدید می آورند و این امر خود در رابطه با یکدیگر به زبان در می آیند و چند و چون جریان تاریخ را بیان می کنند . اما حاکمان نیز تاریخ را به دلخواه خود می نویسند و تاریخ نویسانی دارند که تاریخ می سازند . در این تاریخ سازی، راست را با دروغ می پوشانند . کار محقق این است که امرهای واقع و رابطه هاشان را با هم پیدا کند تا تاریخ از ستر دروغ بدر آید و جامعه بتواند در آینه تاریخ ضعفهای خود را باز شناسد. سئوال اساسی این است کدام ضعف باعث شد که اعراب به خود اجازه بدهند به ایران حمله بکنند؟ این روایت که مسلمان عرب آمد و کتاب سوزاند شاید به خواننده بباوراند که در زمان ساسانی، ایران کشوری بوده رشد یاب و در هر گوشۀ آن کتابخانه و دانشگاه بوده اند و عربها آمده و همه را به باد نیستی سپرده اند. برای همین حال روز ما این شده است که هست. اگر آن حادثه شوم نبود حال روز ما به از این بود. دیگر اینکه ایران زمان ساسانی چگونه جامعه ای بوده و دلایل حمله چه بوده و چرا آن جامعه نه توانست پاسدار مرزهایش باشد و نه پاسدار دینش به عنوان فکر راهنمای جامعه.
حقیقت این است که جامعه دوران انحطاط ساسانی نظام اجتماعی بسته ای می داشته است و دین و دولت به هم گره خورده بودند. فردوسی حکیم در وصف همچون جوامعی می آورد:
چنان دین و دولت به یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
نه بی تخت شاهی، بود دین به پای
نه بی دین بود شهریاری به جای
چنین دولتی رمق مقاومت ملت را می ستاند و خود منحط می شود و در دین ، از حقوق دین باوران هیچ برجا نمی گذارد و سلسله مراتب اجتماعی سختی بوجود می آورد و خود و جامعه را در فساد فرو می برد و بنائی می شود که به تکانی از پا در می آید . حال اگر بخواهیم آن دولت و جامعه را آرمان کنیم ، در رویائی کاذب فرو می رویم و جامعه را در یک نوستالژی فرو می بریم . بطوری که می پندارند چاره کار اینست که آن دوره شکوه و عظمت را دوباره زنده می باید کرد. در طول کمتر از یک قرن ، بهای دو نوع از این رویا سازیها را پرداخته ایم : پهلویها مدعی بودند دوران با عظمت ساسانی را تجدید می کنند و « روحانیان » ، « سلسله روحانیت » و دولتهای دینی ( ساسانی و صفوی ) باز ساخته اند . ما غافل از آنیم که بقول آیزیا برلین ( در کتاب فسلفه سیاسی ) حتی اگر می توانستیم تاریخ آن دوره را زنده کنیم به کار امروز ما نمی خورد.
اما اجازه دهید چند نمونه بارز گویای ساختار اجتماعی آن جامعه را بیاوم . سعی می کنم تا می شود قول صاحب نظران را بیاورم :
در جامعه ساسانی به قول سعید نفیسی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران جلد دوم ص 19 " ساسانیان سیاست خشنی پیش گرفته بودند و به زور شمشیر می خواستند دین زرتشتی را در آنجا رواج دهند." و بابت این ارمنستان از ایران جدا شد. و یا اینکه بقول کریستین سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان ص 339 "... و از قواعد محکم سیاست ساسانیان یکی این را باید شمرد که هیچکس نباید خواهان درجه ای باشد فوق آنچه به مقتضای نسب به اوتعلق می گیرد." همین قول را سعید نفیسی در تاریخ اجتماعی ایران ص 24 می آورد: " چیزی که بیش از همه در میان مردم ایران نفاق افکنده بود امتیاز طبقاتی بسیار خشنی بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند ... ایران زمان ساسانی که از یک سو به رود جیحون و از سوی دیگر به کوههای ففقاز و رود فرات می پیوست، ناچار حدود صد و چهل میلیون جمعیت داشته است. اگر عدد افراد هر یک از هفت خاندان را صد هزار تن بگیریم، شمار ایشان به هفتصد هزار نفر می رسد، و اگر فرض کنیم که مرزبانان و دهگانان که ایشان نیز تا اندازه ای از حق مالکیت بهره مند بوده اند نیز هفتصد هزار نفر می شده اند، تقریبا از این صدو چهل میلیون یک میلیون ونیم حق مالکیت داشته و دیگران همه از این حق طبیعی خداداد محروم بوده اند..."
با این حساب می توان بطور کلی گفت که جامعه آنروز ایران اسیر یک مدار بسته شده بوده است ( این اصطاح زیبا از آقای بنی صدر است) که در آن دو نهاد دولت و دین دست به دست هم ،جامعه را طبقه طبقه کرده بودند و دینی که می باید بیان آزادی باشد، بدل به دین بیان زور شده بود و آدمها را در هزار و یک به اصطلاح " شریعت" زردشتی اسیر کرده بود. جامعه چند خیزش کرد تا شاید از این مدار بدر آید .از جمله می توان نهضت مزدکیان و مانیها را نام برد. اما هر دو بدلایلی ناتوان از باز کردن این مدار شدند. خوب سوال این است که از چنین جامعه ای که فقط طبقه های خاص حق مالکیت و حق سواد آموزی داشتند ، چقدر می توان کتاب و کتابخانه و دانشگاه بیرون بیاید؟ روی سخنم به آنها است که معتقد هستند که اعراب دانشگاهها و مراکز علمی و کتابخانه ها را در همان چند سال اول به آتش کشیدند. شما چنانچه فکر کنید در این عصر حاضر نیز فقط سران ارتش و شاهزادگان و روحانیان حق آموختن علم داشته باشند، آیا از چنین جامعه ای هزاران کتابخانه و دانشگاه در می آید؟ آیا در این جامعه علم و دانش رشد پیدا خواهد کرد؟
اما اینکه چرا حمله کردند و چرا پیروز شدند بحثی است ارزنده که مجال آن اینجا نیست. اما اجمالاً باید به آن عزیزان که می پندارند که عرب به ایران حمله کرد و با قشون رعب بر ایران پیروز شدند، باید بگویم، در این تاریخ خودمان عراق با قشون بسیار مجهزتر از قشون ایران به ایران حمله کرد و از جنایت هم هیچگونه دریغ نداشت. صدام حسین از خائنینی ایرانی که هم او را تهییج به جنگ کردند و هم به او راه چاه را نشان دادند کم نداشت. صدام حسین حتی خود را سردار قادسیه نیز خواند. اما شش ماه بعد از جنگ قبول کرد که جنگ را باخته است. آنچه که باعث شکست ایران در زمان ساسانیان شد خود ایرانیان بودند که در کار حکومت به خود اجازه چون و چرا نمی دادند و دینش آنچنان با دولت به مثابه قدرت در آمیخته بود که بجای بیان آزادی وحقوق مردم شدن ، بیان قدرت و حافظ جایگاه قدرت شده بود . لاجرم دین هر چه با قدرت این همانی بیشتر می جوید بیشتر از شفافیت خالی می شود و از خرافات ، اسطوره و عدم شفافیت و احکام قدرت پسند پر می شود.
.و مسلم است که چنین دینی دیگر بیان خواسته ها و رهایی مردم از فشار قدرت نمیشود و اسلام آنهم در بیان خالص خود در ابتدا ، نوید دهنده آن آزادی و رهایی مردم از قید قدرت بود.
و از همه درد آورتر اینکه نه خود جامعه و نه روشنفکرش هیچگونه راه حلی خارج این مدار بسته پیدا نمی کرند. جامعه تشکلیل شده بود از چند گروه که فقط سران قشون و شاهزادگان حق آموختن علم را داشتند. دستگاه دولت شده بود دستگاه زور مطلق و خود را سایه خدا می دید. دینش هم دیگر جوابگو مشکلاتی که جامعه شب و روز با آن دست پنچه نرم می کرد نبود. چرا ؟ زیرا روشنفکران آن جامعه سعی نکردند دین را از ناصوابها پاک کنند تا جامعه فکر راهنمایی که بیان آزادی باشد را پیدا کند. البته در اواخر سعی های دیده می شد، اما قطعاً کافی نبود. به قول کرستین سن در کتاب ایران زمان ساسانی:
" رفته رفته دامنه شک وسعت یافت. سادگی افسانه های باستانی که در اجزاء مزدیسنی وارد بوده تدریجاً حتی علماء دین را هم ناراحت و مشوش نمود" ایران در زمان ساسانیان ص 309
یک چنین جامعه ای با دشمنی روبرو شده بود که وقتی رستم فرخزاد و یزدگرد را می بینند خواستهایشان را اینگونه بیان می دارند.
"... اگر به آیین ما درآیید، نبشته خدا را در میان شما به جای خواهیم هشت و شما را وا خواهیم داشت که فرمان های آن را به کار ببرید. آنگاه از نزد شما باز خواهیم گشت و شما را با کشورتان رها خواهیم ساخت. اگر گزیت بپردازید، از شما خواهیم پذیرفت و شما را در برابر دیگران پاس خواهیم داشت و اگر نه درفش رزم در برابر شما بر خواهیم افراشت...ص 1360
وقتی یزدگرد به عنوان توهین می خواهد که بزرگ نماینده های مسلمان را بار خاک بر سر کنند و بزور از دروازه شهر بیرون ببرند ، تمامی نماینده های مسلمانان خواستار برداشتن این بار شدند.
از طرف دیگر رفتار درشت لشگر رستم فرخزاد با مردم خود ایران را در تواریخ مختلف آورده اند از جمله در تاریخ کامل جلد سوم ص 1314
"... یاران وی به زورگویی به مردم پرداختند و فرزندان و دارایی های ایشان را به ناروا ستاندند و با زنان به زور درآویختند و به می گساری روی آوردند. " چنان شد که خود رستم فرخزاد به فریاد آمد که " ای مردم ایران به خدا که این مرد عرب راست می گفت ، به خدا جز کارهای مان ما را به دست دشمن نمی سپارد، به خدا که عربان گرچه با این مردم در جنگند بهتر از شما با ایشان رفتار می کنند. "
به باور من شکست ایرانیان به دست خود ایرانیان بود و بس و گرنه اگر کشوری بود رشد یاب و جامعه ای بود که در آن آحاد آن حق رشد داشتند ،30 هزار و یا بقولی 60 هزار سرباز پاربرهنه با شمشیرهای زنگ زده (نقل قول رستم در روز قبل از جنگ) نمی توانستند 600 هزار سرباز تا دندان مجهز رستم فرخزاد را از پای درآورند.
همانطور که در بالا ذکر کردم کار روشنفکر این است که تاریخ را آئینه جامعه کند، نه اینکه سند برای ذهنیت خود. در تاریخ بسیار اوقات هم می توان له و علیه یک باور، سندهای بریده پیدا کرد. در تاریخ حمله اعراب به ایران هم می توان خبر از کشتن و غارت پیدا کرد و هم میتوان خبر از گذشت پیدا کرد. دو نمونه از یک نویسند و در یک کتاب برای شما می آورم.
عمر می نویسد:
" اگر ابوموسی اهالی رامهرمز را چنانکه می گوید امان داده باشد و بر آن جمله چیز نوشته و مهلت نهاده، احتیاط کنید و ابوموسی را سوگند دهید .هر برده که از رامهرمز آورده باشند باز فرستد و اگر در میان بردگان زنی بار گرفته باشد از مسلمانی، آن زن را نگاه دارند تا بار بنهد و به اسلام آمدن و بازگشتن مخیر گردانند. هر کدام که اختیار نماید به آن جمله روند. " ص 216 از کتاب تاریخ الفتوح نوشته ابن اعثم کوفی
در جای دیگر از همین کتاب وقتی شهر هرمزان را ابو موسی اشعری فتح می کند اینطور می آورد:
"لشکر اسلام در شهر به کشش ( کشتن) و غارت کردن دست برآوردند و ... بسیار کرده اموال و ذخایر و نفایس به دست مسلمانان افتاد. مردم شهر چندانکه توانستند از دروازه های دیگر بگریختند و از دیوراهای حصار خود را بیرون انداختند. " ص 223
خوب کدام نتیجه را می خواهیم از این دو بیان بگیریم ؟ یا از پیش می گویم آمدند و غارت کردند و کشتند که قطعاً کرده اند. و برای اثبات سند دوم را می آوریم و یا می گویم که آمدند و ایران را نجات دادند به عنوان اثبات ادعا سند اول را ذکر می کنیم. اما واقعیت این است که جامعه ایران با ضعفهای بسیار خود نمی توانست جلوی دشمنی بایستد که فکرراهنمایی پیدا کرده بود که راه گشای عملش بود. کار به درستی و غلطی آن ندارم. سعد ابن ابی وقاص مجبور نبود سربازان خود را با زنجیر ببندد. از طرفی دیگر جامعه ایران دولتی پیدا کرده بود از هم پاشیده و از همه بدتر آن فکر راهنمایی که جامعه احتیاج دارد تا بتواند وجدان جمعی را سامان بدهد تا جامعه را فعال کند ، از دست داده بود. این شد که نه تنها دشمن آمد و سربازان نتوانستند جلوی حمله قشون را بگیرند بلکه آحاد مردم هم نتوانستند پاسدار فکر راهنمایی باشند که به زبان دینشان عرضه می شد.
با این حال و روز اواخر دولت ساسانی بگذارید برویم سر کتاب سوزی که به اعراب نسبت می دهند.
دو جنگ بزرگ در زمان عمر صورت گرفت یکی جنگ قادسیه و دیگر جنگ نهاوند که بقول کتاب روضة الصفا ص 303 جنگ نهاوند را فتح الفتوح خواندند. چرا که بسیاری از شهرها درعمل به دست مسلمانان افتاد. از جمله شهرهای خوزستان که آنروز یکی از مراکز بوده است. اگر کتاب سوزی می باید صورت گرفته باشد می باید در این جنگ می باشد. سرداری این جنگ را ابوموسی اشعری به عهده داشته است. تاریخ نامه از او و عماربن یاسر و ... با عمر زیاد نقل کرده است اما آنچه که من تا بحال دیده ام نامه ای از سعد ابی وقاص در باب کتاب سوزی نه در این جنگ و نه در جنگ قادسیه بوده است. البته اگر مرجع را تاریخهایی بدانیم که در چهار قرن اول نوشته شده اند.
اما بعد از جنگ قادسیه و نهاوند و شکست کامل ایران. تا قرن 6 قمری در هیچیک از تواریخ نوشته شده چه بدست خود مسلمانان و چه به دست غیر مسلمانان، ذکری از کتاب سوزی نیامده است. کتابهای مرجعی که من در دست رس دارم عبارتند از تاریخ طبری، تاریخ کامل، تاریخ الفتوح، مروج و الذهب و روضه الصفا. البته اگر ملاک را جنگهای زمان عمر قرار دهیم و این بخاطر نقل قول شما است از نامه سعد ابن ابی وقاص.
سندی که می توان روی آن تامل کرد سندی است که از ابن خلدون آمده است. پور داوود در کتاب دریشتهاج در ص 376 آورده است
" ابن خلدون در فصل "العلوم لعقلیه و اصنافها از مقدمه تاریخش گوید: وقتی کشور ایران فتح شد کتب بسیاری در آن سرزمین به دست تازیان افتاد. سعدبن ابی وقاص به عمر بن لخطاب در خصوص آن کتب نامه نوشت و در ترجمه کردن آنها برای مسلمانان رخصت خواست، عمر بدو نوشت که آن کتابها را در آب افکند چه اگر آنچه در آنها است راهنمائی است خدا ما را به رهنماتر از آن هدایت کرده است، و اگر گمراهی است خدا ما را از شر آن محفوظ داشته. بنابر این آن کتابها را در آب یا در آتش افکندند. و علوم ایرانیان که در آن کتب مدون بود از میان رفت و به دست ما نرسید. "
باید توجه داشت که تاریخ تولد ابن خلدون به سال 1332 میلادی است یعنی حدود هفت قرن با حادثه کتابسوزی فاصله دارد. و خود ابن خلدون با " همانا چنین گفته می شود" شروع می کند و در ادامه می آورد که " همانا گفته می شود که این علوم از ایرانیان به یونانیان رسید آنگاه که اسکندر دارا را کشت و بر ملک کیانی تسلط یافت و بر کتابها و علوم بی حد و حصر آنها استیلا یافت و چون سرزمین ایران فتح شد و در آنجا کتب فراوان دیدند سعد وقاص به عمر نامه نوشت ..." به قول مطهری در کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام :
این نتیجه را ابن خلدون از طریق استدلال می گیرد که از آنجا که جامعه ایران جامعه ای پیشرفته بوده است پس لاجرم می باید علوم عقلی در آن گسترش یافته شده باشد. نه اینکه سندی تاریخی ارائه بدهد.
دلیل دیگری هم می آورند و آن اینکه اعراب وقتی شهر اسکندریه را گرفتند کتابهای آنرا به آتش کشیدند و چهار هزار حمام در ظرف شش ماه از آن گرم شدند. و به قرینه این را نتیجه می گیرند که پس حمله سرداران سدر اسلام این کارشان می بوده و لاجرم در ایران هم به اینکار پرداخته اند. مشکل این سند حتی از سند ابن خلدون ضعیفتر است چه که جهانگردی به نام عبدالطیف بغدادی در قرن ششم ذکر می کند و می آورد که در پای این ستون که من ایستاده ام کتابخانه اسکندریه بوده که در آن ارسطو تدریس می کرده و می گویند این کتابخانه بدست مسلمانان به آتش کشیده شده است. اولاً به قول مطهری در شهر اسکندریه هیچوقت ارسطو حضور نداشته و دوماً خود او به این جمله که " نقل می کنند" شروع شده است و اینکه "می گویند" نمی تواند سند تاریخی باشد آنهم 6 قرن بعد از حادثه.
اما کتاب سوزی بسیار بوده اما اینکه اعراب کرده اند یا نه اینجا مورد سوا ل است. برای مثال گوستا لوبون در تمدن اسلام و عرب می گوید:
" سوزانیدن کتابخانه اسکندریه که آنرا بفاتحین اسلام نسبت داده اند جای بسی تعجب است که یک چنین افسانه موهومی چگونه این مدت متمادی به شهرت خود باقی مانده است ... ولی امروز بطلان این عقیده به ثبوت پیوسته و معلوم و محقق گردیده است که خود نصاری پیش از اسلام همچنانکه همه معابد و خدایان اسکندریه را با کمال اهتمام منهدم نموده اند کتابخانه مزبور را نیر سوزانیده بر باد دادند."
جامعه آنروز جامعه ای بود که دین و دولت به هم آمیخته بودند برای همین نه دین ماند و نه دولت. روشنفکر آن جامعه نتوانست دین را از بیان زور خالی کند و به دین نقشی را بدهد که می باید داشته باشد و دولت را جایگاهی بکند که در آن حقوق انسانها تحقق بپذیرد. به آحاد ملت بگوید که برای آزاد شدن این دینتان است که بیان آزادی است و این نقش دولت است. برعکس جامعه طبقه طبقه شد و هر طبقه با طبقه دیگر درگیر. مسیحی با زردشتی، بی دین با بادین.
از بدی روزگار امروز هم ما در یک همچین وضعیتی داریم که دین اسباب قدرت شده است. جامعه هم طبقه طبقه . بی دین با با دین عرب با فارس.... هر گروه هم هم خوبیهای دنیا را با گروه خود می داند و اگر خدای نکرده عقب افتادگی وجود دارد ،آن را از سر گروه مخالف می داند. به باور من چاره جزاین نیست که ضعفهای جامعه را پیدا کرده و به او گوشزد کنیم و بین گروههای مختلف چه در داخل مرزها و چه در خارج مرزها یک هم رنگی درست کنیم. و دینش و باورش را شفاف و خالی از زور بگردانیم. تا جامعه مجبور نشود در سالها بهت زدگی و خلاء فکری بسر برد و ناچاراً این خلاء را قدرت پر کند. اولین درس درد آور شاید این باشد که شعار" هنر نزد ایرانیان است و بس" را به اصل خود که " هنر نزد ایرانیان نیز هست" برگرانیم. و دروغها را از تاریخ پاک کنیم و جامعه را رها از نوستالژی تاریخی بکنیم. اگر بنا به ذکر تاریخ است برای کتاب سوزی ، در تاریخ ما زیاد کتاب سوزی داشته ایم . اگر بنا بر جنایت و خیانت و زورگویی است تاریخ ما متاسفانه همه رقمش را داشته است. هم خودی و هم غریبه.
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هر آنچه هست گیرند
عبدالله پسر طاهر ذولیمین و خود طاهر بسیار ضد اعراب بودند. اما همین عبدالله دستور کتاب سوزاندن کتابهای مجوس را می دهد. باید توجه داشت که این عبدالله ایرانی است که کتاب سوزی را انجام میدهد . نه کاری به اسلام دارد و نه کاری به نژاد ایرانیش بلکه با تنفری که نسبت به مجوس داشته به خود اجازه داده که این کار زشت را بکند. اما نه او و نه مغول و نه اسکندر و ... نتوانستند و نمی توانند با سوزاندن چند کتاب ، ملتی را بی فرهنگ کنند و به زور به او باوری را بخورانند. اگر ما می خواهیم انتقادی بکنیم می باید انتقاد به استبداد و فکر استبدادی بکنیم که خود را مالک الرقاب مردم می پندارد و به خود اجازه می دهد که هر گونه سانسوری را روا ببیند.
می باید به مسیحی بگویم که آنها که به نام باور شما ، کتابخانه اسکندریه را سوزانیدند از پیام مسحیت سو استفاده کردند و عبدالله ، پسر طاهر ذولیمین ایرانی مسلمان که کتاب سوزی راه انداخت ، نه از باب مسلمان بودنش و نه از باب ایرانی بودنش بود که کتاب سوزاند. او و امثال او کتاب سوزاندند بخاطر زوری که در کله هایشان است.
اینجانب طرفدار حمله اعراب به ایران نیستم، بلکه این حمله را تجاوز می دانم. اما برای اینکه جامعه بتواند رشد کند می باید جامعه را بخود آورد و به او گفت که این دینی که داشتی و این دینی که داری هر دو بیانگر حقوق و بیانگر آزادی بودند. زورگو هر دو دین را دست آویز قدرت خود کرد و دین را از بیان اصلی خود خالی کرد. حالا یا می باید دین را به مسیر اصلی خود باز گرداند و یا اینکه بگویم که عمله زور راست می گوید و این دین هم به "راستی بیان زور است" و باید دور انداخت. جامعه می ماند و یک خلاء فکری که جز زورگو چه کسی میتواند آنرا پر می کند ؟
در آخر، متذکر می شوم که من محقق تاریخ نیستم. در جستجوی پاسخ این پرسشم : چه بودیم و چه شدیم و چه هستیم ؟ این جستجو مرا به این نتیجه رسانده است که بگویم اگر هم از پس 6 قرن سکوت در باره کتاب سوزی ، این تبهکاری براستی روی داده باشد ، دلیلی دیگر است بر این واقعیت ، که در جامعه آن روز ایران ، کتابها در کتاب خانه زندانی بوده اند و اندیشه ها جریان نداشته اند . وگرنه چرا می باید در ایران ساسانی دولت تا بدانحد گرفتار انحطاط و جامعه گرفتار خلاء فکری شده باشد ؟ چرا نظام طبقاتی می باید چنان سخت بوده باشد که گذار از مرزهای طبقاتی ناممکن شده باشد ؟ حقیقت اینست یک چنین جامعۀ بسته ای نمی توانست کانون علم و کتاب و محل جریان اندیشه ها باشد. عقب افتادگی ما نه از حمله های اسکندر و عرب بود و نه از حمله مغول و نه... بلکه حاصل ضعفهای خودما و زور باوری است. شایسته و بایسته این است که این ضعفها را به قوت بدل کنیم و آزادی باور بشویم . بردن جامعه به سراب تاریخ پرشکوه و با عظمت ، بر سر ایران همان می آورد که در دوران پهلوی ها آمد .