مژده آن بندگان مرا كه به سخن‏ها گوش فرا ميدهند و از بهترين آنها پيرروى ميكنند قرآن سوره زمر قسمتى از آيه هاى ١٨, ١۷

« شماره ۶۸۲ از ۲٨ مهر تا ۱٠ آبان»

برای تماس با ما

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

صفحه اصلی

سايت آقای ابوالحسن بنی صدر

وبلاگ آقای ابوالحسن بنی صدر

راديو آزدگان

PDF روزنامه بصورت

نامه ها

موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مى‏ساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمى‏توانست مبنى باشد كه نامه‏ها تاريخى مى‏شوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئله‏هاى بعدى كه زور پرستان مى‏ساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مى‏نويسم و، به تأكيد، مسئله‏ها كه زور پرستان مى‏ساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمى‏سازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمى‏شود بلكه مسئله‏ها كه زورمداران ساخته‏اند حل مى‏شوند

...
بخدا اينهمه خشونت درخور يک حکومت فاشيستی نيست چو رسد به يک حکومت اسلامی. ديروز که از سفر باز گشتم 30 محکوم با اعدام يا اعدام شده اند و يا منتظر اعدام هستند. با اين ميزان خشونت جامعه همگرائی پيدا نمی کند و جو سنگين تر می شود. غالب محکومان بنا حق محکوم می شوند
...
ابوالحسن بنی صدر 1359-3-1
...
نامه آقای بنی صدر به هيأت روحانيت مبارزتهران 11 دی 1359
ما تا يکماه ديکر بيشتر مهمات نداريم و اگر بخواهيم حمله کنيم از اينهم کمتر. بنابر اين هر روز که حمله به عقب بيفتد ضربه پذيری موجوديت کشور بيشتر می شود....

نامه آقای بنی صدر به آقای خمينی ، 9 آبان 1359
...
آنبار که موافقت با تحويل گروگانها به دولت به مخالفت تبديل شد بعرض رساندم و در جلسه شورای انقلاب در حاليکه از شدت هيجان و غصه می گريستم گفتم: کاری را که از موضع قوت حل نم کنيم ناگزير روزی از موضع ضعف و تسليم حل خواهيم کرد. و بدبختانه آنروز رسيده است
...
در کجای دنيا جهاد سازندگی بوجود می آورند، سپاه بوجود می آورند، کميته بوجود می آورند، بعد می آيند می گويند شما بايد حکومت کنيد

محمد جعفری

بازاندیشی هایی در رابطه دین و دولت؛ بررسی مقایسه ای اسلام و مسیحیت

مقدمه

عشق و پرستش كه تنها مختص خداوند یگانه است، به صورت واقعی و خالص تنها از انسان آزاد و مستقل ساخته است. با بیگانه شدن انسان از فطرت آزاد و مستقل خویش، پرستش قدرت و نمادهای مختلف آن جایگزین پرستش خدای یگانه می شود و عدل و داد كه از ویژگی انسان آزاد و مستقل است به نابرابری و ظلم و ستم تبدیل می گردد. وجود این پدیده اجتماعی، از مهم ترین نشانه های پرستش قدرت ونمادها ی مختلف آن در ابعاد و انواع گوناگون آن در جوامع بشری است.
نظر به این كه حذف دین، به معنای دینی كه منطبق با فطرت آزاد عشق و پرستش خدای یگانه است، از جوامع بشری امری محال و تخیلی است، لاجرم به میزانی كه انسانها به فطرت آزاد خویش بازگردند، به همان میزان دین به بیان آزادی نزدیك می شود و به همان میزان از قدرت و نمادهای مختلف آ‌ن و یا از کارکرد مشروعیت بخشی به آن فاصله می گیرد. كسانی كه فكر می كنند با حذف دین از جوامع ، آزادی انسانها محقق می گردد، به نظر من نه انسان را شناخته و نه دین را و باید بدانند كه حذف كردن دین از جوامع ، امر تجربه شده غیرممكن در طول تاریخ است و در هر زمان كه كوشش برای حذف دین به عمل آمده است، جز این كه ضایعه ای بر ضایعات بشر افزوده، نتیجه دیگری ببار نیاورده است. بنابراین هر چه كوشش شود كه دین به جایگاه و رسالت اصلی خویش كه بیان آزادی و ساختن جامعه ای آزاد و مستقل و منطبق بر فطرت انسان است1 ، بازگردانده شود، باز هم كم است. بدون شك در جوامع آزاد و مستقل ، هر گونه پرستش قدرت و نمادهای مختلف آن از بین می رود و زمینه این كه امر از آن خدا بگردد و انسان از بند انواع بندگی ها رها شود، فراهم می گردد.
پرسش از رابطه دین و دولت و چگونگی آن در تاریخ اندیشه همواره پرسش دشواری بوده است و تا زمانی كه این مشكل حل نشود و یا خوانائی لازم را پیدا نكند، بشر به جای دستیابی به آزادی و استقلال ،‌همچنان به دنبال سراب می دود. كوشش این تحقیق براین است كه به رسالت دین و دولت و نقش اساسی هر كدام از این دو و چگونگی رابطه هر دو در جوامع انسانی و روشن كردن آن تا جای ممكن بپردازد.
به نظر می رسد كه مهمترین معضل دولت مردم سالار، در كشورهای اسلامی نظیر ایران، مشخص نبودن رابطه دین ، دولت و مردم است. باید از پیش چه به لحاظ نظری و چه به لحاظ عملی روشن شود كه دولت با دین مردم چه رابطه می تواند و یا باید داشته باشد و نقش هر دو بنیاد دین و دولت نسبت به یكدیگر چیست؟
پیش فرض اصلی این پژوهش این است که اصلی ترین رسالت سلسله ادیان الهی (توحیدی) واقف كردن و برگرداندن انسان به فطرت آزاد خود است كه در نتیجه آن رها شدن بشر از پرستش و از بندگی انسان در برابر انسان به سوی پرستش خدای یگانه است. اما ادیان توحیدی در سیر تحول خود توسط متولیان از خود بیگانه، از ماهیت و هدف اصلی خویش خارج گشته و به قدرت و پرستش آن تبدیل شده و یا به صاحبان قدرت مشروعیت بخشیده و بدینسان در قدرت سهیم گردیده اند.
این تغییر و تبدیل همچنان ادامه داشته و تا زمانی كه ادیان از دست متولیان قدرت پرست خارج نشود و به فطرت و رسالت خود كه توضیح بیان آزادی است تبدیل نشوند، قدرت و نمادهای مختلف آن از جوامع رخت برنخواهند بست و آزادی و استقلال به معنای درست كلمه ،‌امری موهوم و غیر قابل تحقق است.

دین و دولت در غرب قبل از سده 18

مشروعیت بخشیدن دین به قدرت و نمادهای آن و یا خود به قدرت تمام عیار تبدیل گشتن، توسط متولیان قدرت پرست ، در مغرب زمین سابقه ای كهن دارد. تئوری های قدرت مطلقه شرقی كه خواهان استیلا بر دین و سرنوشت مردمند، شباهت های زیادی با قدرت مطلقه ای دارند كه پاپ گرگوار هفتم در مسیحیت در قرن یازدهم میلادی آن را پایه گذاری كرد.
از قرن چهارم قبل از میلاد مسیح تا اواخر قرن اول بعد از میلاد ، در رم و آتن نوعی جمهوریت اشرافی با معنا و مفهوم آن زمانی كه اركان آن مجامع ملی، قضات و عمال ، و مجلس سناست برقرار بود2. در طول حدود پانصد سال جمهوریت ، همه امور اعم از دینی و غیر آن در اختیار مردم صاحـب رأی كه درمـجلس ســنا شركـت داشتند،3 بود.
از اواخر قرن اول بعد از میلاد به بعد حكومت روم از جمهوری به امپراطوری تبدیل گردید و مسیحیت كه نسبت به بت پرستی و سایر ادیان دینامیك بیشتری در دفاع از مظلوم و مهربانی به آنها ، همراه با معنویت ، برخوردار بود، به مرور در روم به رشد و نموّ پرداخت و روز به روز دامنه آن گسترش می یافت.
سرانجام قسطنطنین، امپراطور روم، كه خود بت پرست بود، به مسیحیت گروید و در سال 313 میلادی طی فرمان میلان آزادی همه مذاهب را اعلان كرد و عیسویان و سایر ادیان را در عمل كردن به مراسم مذهبی كه ترجیح می دهند آزاد گذاشت و گفت:"اقتضا دارد، كه رعایای ما در پرستش خدائی كه انتخاب كرده اند، آزاد باشند و مذاهب از احترامی كه در خور آن است محروم نشوند.4" اما طولی نکشید روش خود را تغییر داد و علناً از عیسویان بر ضد بت پرستی طرفداری كرد5 و در حقیقت با وسایل و امكاناتی كه در اختیار داشت مردم را به مسیحیت فراخواند .
به مرور كه متولیان مسیحیت قدرت بیشتری پیدا می كردند، ‌در ساختار قدرت نیز سهیم بیشتری به دست آوردند. در قرن چهارم (344) مجمعی از اساقفه تشكیل شد و پاپ "مقام پاپی طراحی شد. سپس امپراطور در سال 445 میلادی این مقام را رسمیت داد.6 بالاخره در اواخر قرن چهارم، امپراطور تئودُز، ‌مذاهب بت پرستی را به كلی ممنوع كرد7 و از این زمان به بعد است كه جامعه مسیحیت که رشد و نمو كافی كرده بود، کم کم تشكیلات خود را بر طبق دوائر امپراطوری مرتب كرد8و با وجودی كه اساقفه و پاپ برگزیده امپراطور بودند، در درون امپراطوری، تشكیلات قدرتمند دیگری پا به عرصه وجود گذاشت و سپس این دو قدرت برای حفظ اقتدار قدرت خویش لازم و ملزوم یكدیگر شدند.
با وجود این كه اقتدار پاپ ها به ویژه در زمان لئون كبیر روبه افزایش نهاد، اما هنوز انتخاب اسقف ها و غیر مستقیم انتخاب خود پاپ به عهده امپراطور و عمال او بود. قدرت مذهبی یعنی پاپ و تشكیلات كلیسا كه بر پایه تشكیلات امپراطوری پی ریزی شده بود و قدرت سیاسی یعنی امپراطور، پا بپای هم پیش می آمدند و در این مسابقه قدرت هر كدام كوشش می كرد سهم بیشتری از سلطنت را به خود اختصاص دهد. هر چه بر قدرت كلیسا افزوده می گشت و در قدرت بیشتر سهیم می شد،
مسیحیت از رسالت اصلی خویش كه گسترش معنویت و دفاع از مظلومین در برابر ظالمین بود ، غفلت كرده و خود به یكی از طرفهای قدرت كوبنده تبدیل می گردید.
در جدال و برخورد بین امپراطور و پاپ تا سال 500 میلادی با وجودیكه امپراطور همه كاره بود، قوه قانونگذاری در اختیار مجمع اسقفها كه غیر مستقیم در اختیار پاپ بود قرار داشت و هنوز مجلس سنا در امر كشور داری اثرگذار بود. امپراطور ژوستینین كه می خواست من جمیع الجهات امپراطور روم باشد، بكار قانونگذاری همت گماشت و با در اختیار گرفتن قوه قانونگذاری كه با مساعدت متولیان مذهب و مشروعیت بخشی آنها امكان پذیر گردید، حكومت مطلقه خود را پی افكند و از سوی کلیسا به وی تلقین شد كه قدرت وی از جانب خداست. به این لحاظ از آن پس در برابر اوامر او هیچ گونه مقاومتی مجاز نبود و وی به اراده مطلق خدا حكومت می كرد. خود او در مجموعه قوانینش چنین آورده بود : "بزرگتر و مقدستر از ذات همایون امپراطوری چیست؟ در صورتی كه علمای حقوق به نحو روشن و صریح مقرر داشته اند كه اراده امپراطور در حكم قانون می باشد. كیست كه حد خود را نشناخته امر مقام سلطنت را اطاعت نكند؟9"
با وجودی كه حكومت مطلقه امپراطور تثبیت گشته بود ولی تاج امپراطور و شاهان با گذاشتن پاپ بر سر آنها مشروعیت و رسمیت می یافت. بنابراین بهانه و یا وسیله ای لازم بود، به دست آید تا اقتدار از امپراطور به دستگاه پاپ منتقل شود و یا به نوعی بین آن دو مقام تقسیم گردد.
سرانجام بهانه و وسایل لازم در اختیار پاپ قرار گرفت:
خاندان شارل به كمك پاپ رسماً پادشاهی یافت10پپن از خاندان شارل در سال 751 سفیری به روم فرستاد و از پاپ زكریا چنین استفتا کرد:" از میان دو تن، آن كه به راحتی و فراغت در خانه خود نشسته سزاوار مقام سلطنت است یا آن كه فشار نگاهبانی كشور كلاً بر عهده اوست". پاپ جواب داد: "آنكه عنان اختیارات به دست دارد بیشتر از كسی كه بیكاره است سزاوار پادشاهی است" و براین اساس مجلسی برپا شد و پپن كه سرداری بود، خود رسماً پادشاه گردید و بدین ترتیب خاندان شارل وجهه مذهبی یافتند و برگزیده خداوند به شمار آمدند زیرا به مشیت الهی كه همان فرمان پاپ زكریا باشد سلطنت یافته بودند. سن بنیفاس به نمایندگی پاپ یكی از مراسم یهود را احیاء كرد و همچنانكه شموئیل به نام خداوند روغن مقدس را بر پیشانی شاعول ریخته بود، پپن را تبرّك كرد12 . تبرك پپن توسط نمایندگی پاپ در واقع مبدائی بر ظهور "سلطنت به عنوان ودیعه الهی" گردید.13 و پاپ این "ودیعه الهی" را در اختیار دارد که به هر خاندانی كه صلاح بداند، از طرف خداوند اهداء می كند.
پپن برای اداء دینی كه بر ذمه داشت، دوبار علیه ایالت لمبار لشكر كشید. و چون پیروز شد بدون توجه به امپراطور قسطنطنیه ایالت راون را به موجب هبه نامه شرعی ای كه متن آن را در رم، در مرقد پطروس نهادند، به پاپ بخشید. همین هبه منشاء تكوین مملكت پاپ شد كه تا سال 1870 باقی ماند14 .
پاپ گرگوار هفتم در اوایل قرن یازدهم ، از همه بهانه ها و وسایلی كه تا آن زمان فراهم گردیده بود، برای استقرار ولایت مطلقه دینی سود جست و در تذكره ای عقاید خود را نوشت و منتشر ساخت. همچون: "حوزه روحانیت روم را خداوند خود تأسیس كرده این حوزه هیچگاه از صراط مستقیم خارج نشده و نخواهد شد. او نصرانیت را به وجود آورد و اختیاردار آن می باشد؛ بنابراین پیشوای این حوزه صاحب اختیار مطلق است. كسی نمی تواند او را محاكمه كند. مطالب مهمه نمازخانه ها باید به عرض او برسد، اواست که می تواند اساقفه را معزول یا مشغول بدارد."15
وی در فرمان دیگری در سال 1075 ، انتخاب اساقفه ، كشیشان و ائمه جماعت را نیز مانند پاپ، بدون دخالت عرف در اختیار خود گرفت. این فرمان چنین مقرر می داشت: "از این به بعد هر كس از دست یكی از ارباب عرف منصب اسقفی یا كشیشی بگیرد نباید در صف اساقفه و كشیشان راه یابد و اطاعتی كه بالنسبه به اساقفه و كشیشان فرض است نباید درباره او مراعات شود. این حكم درباره مناصب پائینتر هم مُجراست . هر گاه امپراطور یا والی یا مرزبان یا حاكم یا مقام غیر روحانی دیگر كسی را به رتبه اسقفی یا غیر آن بگمارد محكوم به تكفیر خواهد بود." 16
با این فرمان پاپ همه قدرت را در ید اقتدار خود گرفت زیرا هر اسقف در قلمرو خود علاوه بر امور روحانی ، امارت هم داشت و از آنجا كه فرمان پاپ، سلاطین را در قلمرو دخالت در امور انتخاب روحانی ممنوع كرده بود، در حقیقت نواحی اسقف نشین كه قسمت مهمی از مملكت را در برمی گرفت از دست سلاطین بیرون رفت. گرچه این امر كشمكش های بسیاری را سبب گردید و خود بمنزله تجزیه مملكت بود و ضایعاتی ببار آورد اما این جدال و در گیری به مرور منجر به افزون گشتن قدرت كلیسا گشت.
در قرن 12 و 13 قدرت روحانیت ، حد و نهایت نداشت و همه شئون مردم را در برمی گرفت و امپراطوران و یا پادشاهان در حقیقت به عمله و کارگزاران پاپ تبدیل شدند. در نتیجه این اقتدار و ایجاد ولایت مطلقه دینی، پاپ با قدرت خودكامه بر تخت سلطنت تكیه زد و دو حربه تكفیر و تحریم را به دست گرفت تا همه كس را به اطاعت و تعظیم وادارد. ولی چون مرتدین و زنادقه زیر بار روحانیت نمی رفتند ، پاپ اینوسان سوم در سال 1208 برضد مرتدین آلبی اعلان جنگ صلیب داد17 و گرگوار نهم در سال 1231 بانی دیوان تفتیش عقاید گردید18 .
این وضعیت با شدت و ضعف و با وجود دادگاههای تفتیش عقاید تا قرن هیجدهم ادامه داشت و تقابل مقامات عرف و روحانیت که تا اوایل قرن سیزدهم ادامه داشت پاپ بیفاس هشتم را بر آن داشت كه با تشكیل مجمع اساقفه در روم حكومت مطلقه دینی ایجاد شده را به صورت قطعی در آورد و آن را خیلی رسا و محكم اعلام كند: " قوه معنوی و نیروی ظاهری ،هر دو اختیار روحانیت است منتهی روحایت قوه معنوی را خود در دست می گیرد لكن نیروی ظاهری را دیگران بنا به مصلحت روحانیت بكار می زنند . قوه معنوی در كف امنای دین است و نیروی ظاهری تا مدتی كه امنای دین مقتضی بدانند در مشت سلاطین و جنگیان . علیهذا از این دو قوه یكی باید فرمانبردار دیگری باشد باین معنی كه نیروی ظاهری باید در برابر قوه روحانی سر تسلیم فرود آورد. حكم عقل بر این است كه وضع و نیروی ظاهری و محاكمه آن در حال ضرورت حق قوه روحانی است. پس اظهار و اعلام و عزم و حكم ما بر این است كه شرط لاینفك نجات هر فردی این خواهد بود كه در برابر پاپ روم خاضع و خاشع باشد"19 حربه تکفیر و تحریم چنان کارگر افتاده بود که پادشاهان را به لرزه در می آورد.
ژان سان تر، پادشاه انگلستان ، چون از رأی پاپ انیوسان سرپیچی كرد، پاپ به نفی ژان سان تر از اروپا و تكفیر و خلع او از سلطنت حكم داد و تاج و تخت انگلستان را به فیلیپ آگوست بخشید20 ژان كه اوضاع را خطرناك دید، دستخط و برنامه ای صادر كرد و در سال 1213 به خواری و زبونی سرفرود آورد و سوگند یاد كرد كه حق همه را مسترد می كنیم و سلطنت انگلستان و ایرلند را از پاپ می دانیم و خود را دولتخواه او می شماریم و" از این به بعد سلطنت را فقط از جانب پاپ و مقام روحانیت و به سمت نایب السلطنه در دست خواهیم داشت و اگر ما یا یكی از اعقاب ما از مدلول این دستخط مخالفت كنیم از حق سلطنت بر این مملكت محروم خواهیم بود. 21 " .

در تاریخ اسلام

در اسلام اولین بار معاویه ولایت مطلقه تشكیل داد. وی در قرن اول هجری كسی است كه امر اداره زندگی شورایی مردم را تبدیل به سلطنت شاهنشاهی مطلقه كرد و دین و دولت را یكجا در اقتدار خود قرار داد و دین را به عنوان وسیله ای برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت و بیان قدرت خود ساخته در اختیار گرفت.
شاهان و حكام برای مشروعیت پیدا كردن حكومت خود از بخشی از متولیان دینی استمالت كرده و یا امر قضا و امور حسبیه و اوقاف را به آنان واگذار كرده و آنها نیز متقابلاً ، حكومت طرف مقابل را مشروعیت داده و یا مأذون از خود می كرده اند. حتی شاه عباس صفوی كه خود را "مرشد كامل" می دانست در باب توصیه مقدس اردبیلی كه برای بخشش گناهكاری، به وی می نویسد : "بانی ملكِ عاریت بداند، كه اگر این مرد در اول ظالم بود، اكنون مظلوم می نماید چنانچه از تقصیر او بگذری شاید حق سبحانه وتعالی از پاره تقصیرات تو بگذرد. كتبه بنده شاه ولایت، احمد اردبیلی22." شاه عباس در جواب نوشت : " به عرض می رساند عباس، خدمتی كه فرموده بودید، بجان منت داشته به تقدیم رسانید كه این محب را از د عای خیر فراموش نكنید كتبه كلب آستان علی عباس" 23
در دوران مشروطه نیز تقابل بین مقامات عرف و شرع مبنی بر این كه حق ولایت با كدام طرف است به نحو روشنتری شروع شد و از آن دوران تا انقلاب بهمن 1357، كه در نهایت به استقرار ولایت مطلقه فقیه انجامید ، تقابل و مشكل بین دو طرف مدعی قدرت آشكار و پنهان ، كم و زیاد مطرح بوده است. چه در دنیای مسیحیت و چه در دنیای اسلام، متولیان دین كه خود از ارزشهای والا و جهان شمول دین بیگانه شده بودند خود را نماینده و مجری اهداف و ارزشهای دین به شمار می آورده اند، و این هدف را هم از طریق تصاحب قدرت وظیفه ای اساسی می شمردند و با دست آویز قرار دادن پاره ای موضوعات ارزشی دین همچون امر به معروف و نهی از منکر، فلسفه قدرت عوام فریبانه ای ساختند و لاجرم رسالت و امامت را از معنای واقعی و حقیقی خود تهی كرده و با پذیرش پوسته آن، بدان معنای تصاحب قدرت و حكومت بخشیده و ملك و پادشاهی را برای تحقق ارزشهای آن ضرور شمرده اند. با تلفیق قدرت و هدف صوری نبوت و رسالت نه تنها خود به تغییر هدف و ماهیت رسالت و امامت پرداختند بلكه شكل تهی شده ای از مفهوم و هدف اصلی رسالت و امامت را به مقلدین و توده ناآگاه اما خواهان برقراری حكومت عدل و داد چه در اسلام و چه در مسیحیت تزریق كردند و بدینوسیله ولایت مطلقه شاهنشاهی را جایگزین حكومت عدل و داد و آزادی گردانیدند .
با مقایسه فرمانهای آقای خمینی در باب ولایت مطلقه فقیه و فرمانهای پاپ گریگوار هفتم ، بنیاس و اینوسان دربا ب ایجاد ولایت مطلقه کلیسا ، آشكار می گردد كه آنچه آقای خمینی در پی افكندن ولایت مطلقه فقیه ، پایه ریزی كرد، به نوعی عكس برگردان ولایت مطلقه پاپ است. البته این بدان معنی نیست كه آقای خمینی آن را از كلیسا اخذ كرده است، اما بدان معنی هست كه وقتی هدف از دین دست یابی به قدرت باشد و امكانات نیز فراهم گردد، كار به همان نتیجه خواهد انجامید.
حسب تحقیقات عالمانه آقای محسن كدیور و بسیاری دیگر و به ویژه نظریه اجتهادی و پژوهشی فیلسوف مجتهد مرحوم آیت الله دکتر مهدی حائری یزدی ، در کتاب حکمت و حکومت، ولایت مطلقه فقیه نه پایه قرآنی و نه پایه شرعی و نه پایه عرفی و نه پایه فقهی دارد و حتی شیخ اعظم شیعه ، شیخ مرتضی انصاری می گوید: "اثبات فرضیه ولایت فقیه به معنای رهبری سیاسی و كشورداری مانند مشت به سندان كوبیدن است، یا مانند دست به تیغ خاریدن است"24 .
بدون استثناء ملا احمد نراقی، معروف به فاضل كاشانی كه فرضیه ولایت فقیه را به معنای رهبری سیاسی و كشورداری گرفته و در كتاب عوائد الایام خود به شرح و بسط آن پرداخته و آقای خمینی همان ها را بدون كم و زیاد كردن از ایشان اقتباس كرده و آن را برای فهم عموم به زبان ساده تری بیان كرده است، تمام علمای طراز اول شیعه تا قبل از آقای خمینی آن را مردود می شناخته و همچنان آن را مردود می شمارند. هرچند به لحاظ تاریخی در ایران قبل و بعد از اسلام تقابل حكام و سلاطین با متولیان دین كم و زیاد وجود داشته و هر طرف كوشش می كرده است كه بخشی از قدرت را به خود اختصاص دهد و یا قدرت طرف مقابل را تعدیل سازد.

در بستر ایران معاصر

مشكل دین ودولت از مشروطه بدین سو شدت بیشتری یافته است و به نظر من می رسد هنوز راهی دراز در پیش ایرانیان است. حل این مشكل در گرو داشتن برنامه روشنی مبتنی بر شناختی جامع و عصری از دین و رسالت آن ار یک سو، و حكومت و رسالت آن توأم با كار پی گیر روشنگرانه در عرصه عمومی است. در مشروطه، بعد از پیروزی ، روحانی ها مدعی شدند كه كار اصلی و پیشبرد مشروطه با روحانیون بوده ولی بعد از پیروزی آنها را از صحنه خارج ساختند و در انقلاب اسلامی به عكس وقتی انقلاب پیروز شد، روحانیون امور را از مجرای صحیح خود خارج ساختند و با استفاده از حربه دین، اهداف اصلی انقلاب را به انحراف كشاندند و دیكتاتوری مطلق دینی بر مردم تحمیل كردند. وجود چنین وضعیتی آنهم در طول یک سده از جمله به دلیل روشن نبودن رابطه دین و دولت و مردم می تواند باشد.

منشاء نیرو در جامعه

حقیقت آن است كه جوامع در طول تاریخ با دو منشاء و یا سرچشمه نیرو مواجه بوده و هستند:
منشاء دینی و یا سرچشمه دین
منشاء مردمی و یا سرچشمه مردم
این دو منبع یا منشاء و یا سرچشمه نیرو در جامعه پابپای هم پیش می روند و جامعه را به رشد و آزادی و استقلال هدایت می كنند. اگر چه این دو منشاء با هم روابطی دارند. اما هر كدام از آن دو مستقل و جدای از هم هستند و هر كدام در جامعه جایگاه و رسالت ویژه خود را دارند. قلمروها و وظایف هر كدام اگر واضح ترسیم نشده باشد، این دو، در امور یكدیگر تداخل كرده و یا گاه با هم در می آمیزند. نتیجه این می شود که هر دو به صورت تمركز قوا و به مثابه قدرت در می آیند و با هم متحداً بیان قدرت می شوند. در صورتی كه هر كدام به راه و رسالت واقعی خویش پیش بروند، می توانند در تصحیح یكدیگر در صورت انحراف بكوشند و یا در تندروی ها یكدیگر را متعادل سازند و جامعه را در خط متعادل و پرهیز از هر افراط و تفریطی به پیش برانند .

منشاء دینی و یا سرچشمه دین

بر خداوند که خالق كون و مكان و انسان مختار است، واجب است كه راه فلاح و رستگاری و ستمكاری و گمراهی را به بشر عرضه بدارد كه اگر راه از چاه مشخص نباشد و انسان با الزام و اجبار اعمالی را انجام دهد عقاب و ثواب، بهشت و جهنم ، سپاس و ناسپاسی ، قیامت و حسابرسی و ... تمام اینها معنی و مفهوم خود را از دست می دهد چرا كه وقتی اعمالی از روی جبر و الزام انجام بگیرد آن اعمال فاقد قضاوت خوب و بد است به همین علت بر اعمال غیرعمد، عقاب مترتب نیست. خداوند از طریق ارسال پیامبران راه رستگاری و گمراهی را به بشرعرضه كرده است. تمام متكلمین اسلامی از طریق قاعده لطف، نبوت و امامت را اثبات می كنند و در بحثهای كلامی خود آن را بكار می برند. لطف آن چیزی است كه مكلفین به تكالیف الهی را به طاعت نزدیك می كند واز گناهان دور می سازد و در این نزدیك سازی به طاعت خداوند و دور نگه داری از معصیت به هیچوجه نه تمكین در كار است و نه الزام و اجبار.
اجبار و الزام در كار لطف منتفی است برای این كه به عنوان مثال اگر فرضاً كسی به اطاعت امر الهی مجبور و ملزم گردید یا اگر كسی قدرت زنا كردن، دزدی كردن، جنایت كردن یا هر گناه دیگری را نداشت، بدیهی است كه نه آن امر الهی و نه آن حرمت و نهی از گناه غیر ممكن و نامقدور برای وی لطف نخواهد بود. متكلمین و شارحان قاعده لطف می گویند: بدین علت بعثت پیامبران برخداوند واجب است چون در بردارنده لطف است و اجبار و الزامی نیز در اوامر و نواهی آنها نیست و برخداوند واجب است كه پیامبرانی فرو فرستد تا اوامر و نواهی الهی را به مردم ابلاغ كنند و لاغیر .
آنچه قاعده لطف به انسانها می آموزد و قرآن كریم در آیات متعددی به آن گواهی می دهد، این است كه پیامبران و امامان معلمان عدل و داد عقلانی می باشند تا مردم را با آموزش عالی خود به رشد و تكامل عقلانی برسانند و مردم نیز در پرتو شعاع این رشد عقلانی ، بتوانند مسئولیتهای خود را به خوبی درك نموده و به وظایف خود قیام و اقدام نمایند25 .
اما این كه پیامبران و امامان علاوه بر مقام تعلیم، وظیفه اجرائی عدالت و كشور داری را نیز بر عهده داشته باشند و این وظیفه جزئی از مقام نبوت و یا امامت محسوب گردد. نه از قاعده لطف استفاده می شود و نه از وظایف نبوت است و نه پیامبر و امام ملزم به آن بوده است.
قرآن كریم در آیات بینات متعددی رابطه بسیار ظریف وحی و نبوت و امامت را چنان اعلام و تكرار نموده كه جای هیچ شبه و تردیدی در میان نیاید كه وظیفه اصلی و رسالت پیامبر جز ابلاغ پیام و انذار وپند دادن و راهنمایی نیست 26 . آیات چنان روشن است كه بحث ناسخ و منسوخ هم در آنها منتفی است.
بسیار جای تأسف است كه ما قرآن را كه اصل است و شك و شبهه ای در آن نیست رها می كنیم و به استناد دو حدیث كه اگر هم صحیح باشد و جای هیچگونه شك و شبهه ای در آن دو نباشد ، دلیل بر امر حكومت نیست و به معنای قضاوت موردی و داوری است استناد می جوئیم. و مسلم است كه مرحوم ملا احمد نراقی اجتهادی نادرست در آن دو مورد به عمل آورده است.
تأسف بارتر این كه قدرت طلبان از ناآگاهان به قرآن و نبوت و امامت سوء استفاده كرده و با خلط مبحث امامت و نبوت به دلیل این كه پیامبر به امور كشور داری پرداخته و یا حضرت علی(ع) خلیفه چهارم مسلمین را پذیرفته آن را دلیل بر این كه كشور داری و رهبری سیاسی جزئی از وظایف نبوت و امامت است قلمداد كرده و به استقرار ولایت مطلقه فقیه پرداخته اند . سرتاسر قرآن و رسالت و عمل پیامبر و امام در مخالفت آشكار و عیان چنین برداشتی است. همانطور که در بررسی تاریخی نظریه دولت دینی دیدیم جای شك نیست كه در طول تاریخ چه در مسیحیت و چه در اسلام متولیان دینی كه مشروعیت به امپراطوران و شاهان خودكامه بخشیده و یا خود ولایت مطلقه ای را بنیاد نهاده اند دین را ازرسالت و نقش اساسی خود تهی كرده و آن را به خدمت قدرت و مشروعیت بخشیدن به ولایت مطلقه خود تحت نام همان دین گرفته اند.
پیامبر كسی است كه از یكطرف به دریافت علم خدائی (ربوبی) و خواست خدا در آوردن دین نائل آمده و هم با نفی و یا فانی شدن خود در علم خداوند ، امور و مصالح بندگان را از درگاه حق تعالی آموخته است و وظیفه داشته كه با مأموریت وحی آن را به مردم ابلاغ كند. و بنابراین و بدین جهت او هم امام است یعنی اینكه در دانستن علوم الهی بر همه مردمان پیشی دارد و هم رسول است یعنی آنچه را كه می داند به مردم اطلاع می دهد و آنها را از آن آگاه می سازد. اما امام كسی است كه دانسته های تشریعی اوامر و نواهی الهی را مستقیم از طرف خداوند دریافت نمی كند بلكه آنچه را كه پیامبر با علم حضوری و یا وحی آموخته است او نیز از طریق اتحاد با نفس پیامبر آموخته است بدین علت پیامبر فرمودند : اَنَ مَدینه العِلم وَ عَلی‏‏ٌ باب ها . بنابراین آنچه را كه پیامبر از طریق وحی مأموریت داشته كه به مردم بازگو كند،‌امام با مأموریت از سوی پیامبر آن ها را برای مردم بازگو می كند . بنابراین امامت جزئی از مفهوم و ماهیت پیامبری است و ماند پیامبر یك مقام والای معنوی و الهی است و این مقام امامت كه از طرف خداوند به مردم روی زمین آشكار شده است ، به هیچ وجه وابسته به بیعت و یا انتخاب مردم نیست همچنانكه پیامبری وابسته به بیعت و انتخاب مردم نیست. پس می شود گفت كه هر نبی و رسول امام هم هست، اما هر امامی رسول و نبی نیست .
در هر صورت مقام امامت همچون رسالت و نبوت یك مقام و مسند الهی محض است و وابسته به انتخاب و بیعت مردم نیست.
هم پیامبر پیش از بیعت مردم برای زمامداری ، پیامبر خدا بوده اند و هم علی بن ابیطالب قبل از انتخاب به عنوان رهبر سیاسی و خلیفه چهارم ، مقام والای امامت را دارا بوده است و راهنمای دین از سوی خدا به شمار می رفتند.
هیچكدام از امامان شیعه از جانب مردم انتخاب نشده اند و جز حضرت علی و امام حسن كه در برهه ای خاص از زمان با بیعت مردم زمان خود زمامداری و رهبری سیاسی و كشورداری را به عهده گرفته اند، هیچكدام از آنها حكومت نداشته و مهمتراز همه این كه ادعای داشتن حكومت نیز نكرده اند و حتی یك مورد نمی توان سراغ داد كه امامی مدعی شده باشد به دلیل امامت رهبری سیاسی و كشورداری از آن ما می باشد. حتی امام حسین(ع) كه به دست یزید و ابن زیاد كشته شد، چنین ادعایی نكـرده كه من باید حاكم بر شما باشم بلكه احتجاج می كرد و دلیل و برهان می آورد كه یه خواست شما مردم و نامه هایی كه به من نوشته اید ، آمده ام، حال هم اگر پشیمان شده اید اجازه بدهید از راهی كه آمده ام برگردم ، هیچگاه نگفت كه آمده ام تا حكومت را كه از آن خود می دانم ، به دست آورم. اما گفت :" اگر در سخنان دیگر تردید دارید، آیا در این تردید دارید كه من پسر دختر پیامبرتانم؟ به خدا از مغرب تا مشرق از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیامبری وجود ندارد، تنها منم كه پسر پیامبر شما هستم به من بگوئید آیا به عوض كسی كه كشته ام یا مالی كه تلف كرده ام یا قصاص زخمی كه زده ام ،‌از پی جنگ با منید؟27" و امام رضا هم كه از روی التزام و اجبار و به شرط هیچ دخل و تصرفی نكردن و هیچ امری را تغییر ندادن و امری را جاری نكردن و تنها از دور نظاره گر باشد ولایت عهدی را پذیرفت.28 نگفته اند كه زعامت و رهبری سیاسی مردم از طرف خداوند به ما واگذار شده است. وقتی هیچكدام از امامان خود، مدعی نبوده اند كه از طرف خداوند ، رهبری سیاسی و اداره امور مردم به آنها واگذار شده است. ‌امام چگونه چیزی را كه خود نداشته و مدعی داشتن آن هم نبوده اند به موجب دو حدیث - كه در مخالفت صریح با آیات متعددی از قرآن است ـ كه آن هم هیچ دلالتی بر حكومت و كشور داری نمی كند ، به ولی فقیه سپرده است؟
وقتی كه نه تنها هیچ یك از امامان بلكه پیامبر عظیم الشأن نیز مدعی نبوده اند كه حكومت و زمامداری سیاسی جزء مأموریت ماست ، پس چرا پیامبر تشكیل حكومت داده و یا حضرت علی خلیفه مسلمین شده است؟ ‌آیا این تشكیل حكومت جزئی از نبوت و امامت نبوده است ؟ بر اساس قرآن و روش پیامبر و امامان پاسخ این سؤال منفی است. اگر ما می بینیم كه پیامبر اسلام در ابتدای تاریخ ظهور این آئین ، در نقطه مركزی وحی به تشكیل حكومت همت ورزید تنها به این علت بود كه محل نزول وحی و پایگاه شروع این پیام الهی لازم بود كه از هر گونه پلیدیهای شرك و جاهلیت پاكسازی و منزه گردد. و اصلاً منظور آن حضرت این نبوده است كه مرز و بوم جغرافیائی سیاسی خاصی به عنوان حكومت برای كشورهای اسلامی تعیین كرده باشد و برای همزیستی مسالمت آمیز آن كوشیده باشد. به همین علت وقتی آن حضرت نامه به پادشاهان و حكام مناطق مختلف می نوشت ، نمی نوشت چون من پیامبر خدا هستم ، حكومت را به من واگذار كنید، بلكه می نوشت كه به خدا و پیامبر و معاد ایمان بیاورید و از شرك و بت پرستی دوری گزینید و كسانی كه پیام الهی وی را می پذیرفتند در اداره امور زندگیشان و حكومت و سیاست كشورشان دخالت نمی كرد و مدعی هم نبود ، تنها مدعی رسالت و ابلاغ بود و لا غیر.
برای مردم آن زمان تفاوت نبوت با حكومت و پادشاهی كاملاً روشن بود و بدین علت به هنگام فتح مكه وقتی ابوسفیان به ابن عباس گفت:
"كار برادر زاده تو عظیم بالا گرفت، و ملك وی عظیم ملكی شد" ابن عباس پاسخ داد:‌ "این نبوت است نه ملك و پادشاهی"29
پیامبر كوشش می كرد كه یك تجسم عینی و یك الگوی اخلاقی برای جوامع انسانی ارائه بدهد و به همین علت وقتی مردم با وی زیر شجره بیعت كردند، به عنوان رهبر سیاسی نیز عمل كرد. اما ارائه یك الگوی اخلاقی برای جوامع انسانی، كاملاً متفاوت از تشكیل حكومت و آئین كشورداری و پاسداری از منافع و مصالح اقتصادی و اجتماعی شهروندان است.
همین مقام رهبری اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را كه پیامبر به خاطر تحكیم نخستین پایگاه پیام آسمانی خود قبول كردند، اول از طریق انتخاب و بیعت مردم به وقوع پیوست و سپس این بیعت مردمیوی خداوند توشیح و مورد رضایت قرار گرفت .30
حتی این مقام زمامداری و رهبری سیاسی پیامبر ، در جائی كه مربوط به اجرائیات و دستورات عملی و انتظامی روزمره مردم بوده است، از طریق انتخاب و بیعت مردم ومشورت انجام پذیرفته و در ردیف و زمره وحی الهی به حساب نیامده است و آیه : وَاَمرُهُم شورای بَینَهُم 31 مبین همین مطلب است كه آنچه مربوط به اداره زندگی و همزیستی مسالمت آمیزبا همسایگان و اقتصاد آنها و سایر امور در خانه بزرگ كشور است، باید به خودشان واگذار شود. اگر امور و حوداث مردمی ، با اوامر و نواهی شریعت برخورد پیدا كند، مسئولیت آن با خود مردم است و در شأن و مقام پیامبر نیست كه اوامر و نواهی الهی را با زور و اجبار به دست مردم اجرا نماید.
اینكه دیده می شود تنها در فرصتهای خاصی و زمانیكه مردم سرزمینی به حد رشد و بلوغ سیاسی و اجتماعی رسیده اند و تشخیص داده اند كه پیامبر و امام علاوه بر رهبری دینی ، رهبری سیاسی و آئین كشورداری نیز بهتر و شایسته تر از دیگران از عهده آن بر می آیند و آنانند كه خود شاهین مجسم عدالت هستند و مردم را به سوی عدل و داد می خوانند ، عقل اینگونه جوامع پیشرفته ای به انتخاب اصلح و احسن رهنمون می سازد و به همین علت در این برهه مشاهده می شود كه پیامبر و یا امام را برای رهبری سیاسی خود نیز انتخاب می كنند.
این نوع حكومت ، یك الگو ، سرمشق و یا سرخطی برای تكامل و حركت به سوی یك عدالت گسترده جهانی است و پایدار قلمداد شده و می شود و این نوع حكومت پیامبر و یا خلافت حضرت علی(ع) به منظور شاهین عدالت و داوری است كه باید همیشه آن را در یك كفه ترازو قرارداد و كفه دیگر آن را حكومتهای دیگر و با این عیار است كه می توان هر حكومتی را به پیشگاه خرد و ترازوی عدالت عرضه كرد تا انسان بفهمد كدام یك از آنها در این سنجش بر دیگری برتری دارد و عقل و خرد آزاد كدام یك از آن ها را اصلح تشخیص می دهد.

منشاء‌مردمی و یا سرچشمه مردم

مردم هستند كه برای اداره زندگی خودشان و یا تمشیت امور خود كسانی را به عنوان وكیل و یا جانشین خود برای اداره اموری انتخاب می كنند. بنابراین حكومت یك واقعیت سیاسی و اجتماعی است كه واقعیتی جز انتخاب مردم دربرندارد و با انتخاب مردم است كه كسی حكومت می كند و یا فرمان می راند .
نیرو و سرچشمه مردمی است كه اداره زندگی و تدبیر امور سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی را باید به دست توانای خودش انجام پذیرد. و سرنوشت خود و محدوده جغرافیایی -سیاسی خود را در دست داشته باشد نظام و حكومتی را که به دست خود ایجاد می كند و مسئولیتی را كه از جانب مردم برای امور سیاسی و اداره كشور به دیگری واگذار می كند ، طلبعآ خارج از آداب و سنن مردم و مهم تر از همه فرهنگ و دین مردم آن مرز و بوم نیست.
مردم یك مرز و بوم با داشتن فرهنگی مشخص و دینی معین ، خود حافظ دین و فرهنگ خویش هستند و قطعاً حكومتی كه اداره مردم آن مرز و بوم را از طرف آن مردم به عهده می گیرد نمی تواند خارج از آن فرهنگ و دین و ارزشهای جهان شمول آن عمل كند و بدان ها توجه نداشته باشد.
امر حكومت و رهبری سیاسی واقعیتی جز انتخاب مردم دربرندارد و حضرت علی (ع) به هنگام بیعت مردم با خودش در مسجد مدینه ، صریح و آشكار فرمود:
" ای مردم ،‌این امر (حكومت) امر شماست . هیچ كس به جز شما كسی كه شما او را امیر خود گردانید، حق امارت بر شما ندارد، ما دیروز هنگامی از هم جدا شدیم كه من قول ولایت را ناخوشایند داشتم، ولی شما این را نپذیرفتید ، آگاه باشید كه من كسی جز كلیددار شما نیستم ، و نمی توانم یك درهم را به ناروا از بیت المال برگیرم32 " و باز در جای دیگر می فرمایند: "اگر بسویم نمی شتافتید و خلافت را یا التماس و خواهش برگردنم نمی گذاشتید ، و نیز خدا از دانشمندان نخواسته بود كه جلو ستمكاران سود جو را بگیرند، هر آینه بی درنگ زمام امور را رها می ساختم و پایانش را با جام آغازش یكجا در آب می انداختم"33
وقتی از نظر امام اول شیعیان منشاء حكومت چیزی جز انتخاب مردم نیست و امر حكومت امر مردم است و حاكم كسی كه مردم او را برای اداره امور خود انتخاب كرده باشند، خود به وضوح می رساند موضوع امامت غیر از حكومت و رهبری سیاسی مردم است . حضرت علی به عنوان زعامت و رهبری سیاسی مردم، مردم او را به عنوان خلیفه چهارم بعد از قتل عثمان برای رهبری سیاسی و امیر خود انتخاب كردند،یعنی22 سال بعد از فوت پیامبر . بنابراین در مدتی كه حضرت رهبر سیاسی یا خلیفه نبوده ، امام نبوده اند ؟ چرا امام بوده اند. از شیعیان کسی تا به امروز بیدا نشده است که بگوید حضرت علی در آن دوران 22 قبل مام نبوده اند.
در تمام دوران خلافت پنجساله حضرت ، حتی یك مورد را نمی توان سراغ داد كه آن حضرت مدعی شده باشند كه امارت و حكومت را خداوند بمن ارزانی داشته اند فقط یكبار از دو خلیفه اول ، از این كه آن ها می دانستند كه حضرت نسبت به آنها به امر خلافت عالمتر ،‌داناتر و اصلح تر است و حق وی را نشناخته ، تحت نام فلان گله كرده و فرمودند : " هان به خدا سوگند فلان جامه خلافت را ناروا بر تن خود بیاراست در حالی كه به خوبی می دانست شایستگی من به این پایگاه همچون بایستگی میله است برای سنگ آسیاب ..... و پس از مرگش آن را به پیوند دیگری درآورد . گویی پستان شتر است كه شیرش را دست بدست می بخشند34 "
در حقیقت حضرت افسوس می خورند كه با وجود شخص شایسته شناخت شده ای ، افراد ناشایسته تری برمسند خلافت تكیه زدند و حتی از این كه اولی بدون واگذاری امر خلافت ، به تصمیم شورای مردم ، طبق وصیت آن را به دیگری واگذار كرد و خلافت را به راهی دشوار و سنگلاخ انداخت ، افسوس و غبطه می خورند. بعد از پیامبر هم، برای حضرت علی (ع) و مردم معنای خلافت و شورا روشن بوده است که خلافت صرفاً یك مفهوم سیاسی غیر الهی برای زمامداری امور مردم است كه از سوی مردم و شورای مردمی به کسی تفویض می شود و این امر به كلی از مقام امامت كه یك مقام و منصب الهی است و از تحلیل منطقی و عقلانی رسالت به دست می آید ، جداست . وبه همین علت حضرت علی (ع) كوچك ترین ادعائی كه خلافت و رهبری سیاسی امت اسلامی امری الهی كه به ایشان واگذار شده است نداشته اند. اما به عنوان این كه شایسته ترین فرد و اصلح برای خلافت است و شورای شایسته مردمی برای انتخاب خلیفه و زمامدار مسلمین برگزار نشده است و از این نگاه حق او را نشناخته اند، مدعی بوده اند و تاریخ نیز بر صحت این مدعا گواهی می دهد.
بنابراین حكومت و رهبری سیاسی پیامبر و حضرت علی(ع) تجسم عینی یك الگوی مردمی برای جوامع انسانی كه در آن شاهین عدالت و داد لیقوم اللناس بِالقِسط35 و آزادی لا اِكراه فی الدّین36 كه هدف اصلی انبیا است در آن درخشنده و تابنده است. و سرمشق برای گستردن عدالت و آزادی در سطح جهان و نه وسیله دست یابی به قدرت و یا ایجاد ولایت مطلقه و سلطه بر مردم. نه سلطنت و نه ولایت مطلقه فقیه یا پاپ هیچکدام الاهی نبوده است و هیچکس را نشاید که بنام خدا و دین او بر مردم ولایت و آنهم مطلقه داشته باشد. ولایت برای ادارۀ زندگی مردم در محدودۀ جغرافیایی- سیاسی، از آن خود مردم است. نه از متن تعلیمات حضرت مسیح و نه از متن نبوت حضرت رسول و امامت حضرت علی ولایت مطلقه برنمی آید. بلكه ولایت مطلقه و یا هر ولایت دیگر تحت نام دین، دقیقاً ضد رسالت الهی مقام نبوت و امامت است. بنابراین در جامعه و برای اداره زندگی مردم ، نیروی مردم منشاء حكومت است و با انتخاب مردم است كه كسانی می توانند حكومت برانند . نیروی و سرچشمه دین كه از بنیاد رسالت و امامت سرچشمه می گیرد، وظیفه اش ابلاغ اوامر و نواهی الهی است و نه چیز دیگر ولایت و آنهم مطلقه دا شته باشد. ولایت برای اداره زندگی مردم در م ونه از متن نبوت حضرت رسول و امامت حضرت علی ولایت مطلقه برنمی آید. بلكه ولایت مطلقه و یا هر ولایت دیگر تحت نام دین، دقیقاً ضد رسالت الهی مقام نبوت و امامت است. بنابراین در جامعه و برای اداره زندگی مردم ، نیروی مردم منشاء حكومت است و با انتخاب مردم است كه كسانی می توانند حكومت برانند . نیروی و سرچشمه دین كه از بنیاد رسالت و امامت سرچشمه می گیرد، وظیفه اش ابلاغ اوامر و نواهی الهی است و نه چیز دیگر علمای دین و بنیادهای دینی كه بر پایه همان نقش نبوت و امامت سرچشمه گرفته اند، باز وظیفه اشان ارشاد، انذاز و ابلاغ است.
دو نیرو در جامعه بایستی پا بپای هم و بدون تداخل مستقیم در امور یكدیگر جامعه را به سوی فلاح و رستگاری پیش برانند. رسالت و هدف و وظیفه اساسی علمای دین ابلاغ پیام دین است و نه سلطه بر مردم بنام دین.
نشان دادن راه رشد و سعادت و تمیز آن از راه ستمگری و جباریت و سلطه گری است. آموزش دین نشان دادن این دو راه با ضابطه های مشخص آنست. دادن معیار و سنجش راه بی كران معنویت به سوی خداوند و راه افول به جباریت و ستمگری است و برای اجرای این مسئولیت خطیر باید قادر باشند از وسایل و امكانات مورد نیاز زمانه بهره برداری كنند و وسایل شكستن سانسورهای مختلف و ممانعت از برقراری سانسور را برای نشان دادن دو راه در اختیار داشته باشند در این چنین برداشتی است که دین و دولت با هم نوعی رابطه برقرار می كنند و دولت نیز موظف است امكانات ارشاد و تبلیغ و نیز وسایل شكستن سانسور و ممانعت از برقراری سانسور را در اختیار بنیادهای دینی بگذارد و در این امر خود نیز از آنها حمایت و پشتیبانی كند. ما بقی امور به دست خود مردم است و مردم هستند كه با اختیار و در كمال آزادی باید سرنوشت خود را رقم بزنند و هیچ فرد، بنیاد ، شخصیت و ساختاری را نشاید كه مستقیم و یا غیر مستقیم حق خدا دادی رقم زدن سرنوشت مردم به دست خود مردم را از آنها سلب كند.

یادداشتها

1 - قرآن ، سوره روم ، آیه 30
2 - تاریخ رم، آلبرماله و ژول ایزاك، ترجمه : میرزا غلامحسین زیرك زاده ، جلد دوم ، 1362،ص 86 -85 .
3 - همان سند ، ص 37 .
4 - همان سند، صص 309 -308
5 - همان سند، ص 309
6 - تاریخ قرون وسطی ، آلبرماله و ژول ایزاك ، جلد چهارم 1362، ترجمه : میرزا عبدالحسین هژیر، ص 77 .
7 - تاریخ رم، آلبرماله و ژول ایزاك ، جلد دوم 1362، ترجمه میرزا غلامحسین زیرك زاده ، ص 357 .
8 - همان سند.
9 - تاریخ قرون وسطی ، آلبرماله و ژول ایزاك ، ترجمه : میرزا عبدالحسین هژیر، جلد چهارم ، 1362، ص ، 53 /
10 - همان سند ، ص 115 .
11 - همان سند، صص 116-115
12 - همان سند، ص 116.
13 - همان سند .
14 - همان سند،‌صص 117-116 .
15 - همان سند ، ص 244 .
16 - همان سند، ص 246 .
17 - همان سند، ص 267 .
18 - همان سند
19 - همان سند، ص 345 .
20 - همان سند، ص 358- 357 .
21 - همان سند،‌ص 358.
22 - زندگی شاه عباس اول، نصرالله فلسفی، ج 3 ، ص 883 .
23 - همان سند.
24 - حكمت و حكومت . 25 - حكمت و حكومت، دكتر مهدی حائری یزدی، صص 140-135 .
26 - بیش از چهل آیه قرآن به رسالت پیامبر و نقش و وظیفه اش كه فقط ابلاغ ، ارشاد،‌راهنمائی ، انذار، و آگاه كردن مردم است می پردازد و به وضوح روشن می سازد كه پیامبر بر مردم سلطه و حكومت ندارد ، جبار نیست، ملك و پادشاهی ندارد، تنها وظیفه اش رساندن اوامر و نواهی الهی به مردم است و لاغیر.
27 - تاریخ طبری، جلد هفتم، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم 1362، ص 3024.
28 - منتهی الامال ، شیخ عباس قمی، چاپ 1338، جلد دوم ، صص 289-288.
29 - سیرت رسول الله، مشهور به سیره النبی ، ترجمه و اشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، ج دوم ،‌877 .
30 - قرآن ، سوره فتح، آیه 18، لَقَد رَضِی الله عَنِ المُومِنین اِذ یبایعونَكَ تَحتَ الشَجره 31 - قرآن ، سوره احزاب ، آیه 36 یعنی امور مردمی باید از طریق مشاورت و رایزنی خود آنها با یكدیگر حل و فصل شود، نه از طریق وحی و رسالت الهی و یا سوره آل عمران آیه 159
32 - تلقی فاشیستی از دین و حكومت ، ص 62، اكبر گنجی، به نقل از مبانی فقهی حكومت اسلامی آیت الله منتظری ، ج2 ، ص 290 .
33 - نهج البلاغه ، ترجمه محسن فارسی، چاپ هشتم 1363، خطبه شقشقیه ، ص 16 .
34 - همان سند، ص 13 .
35 - قرآن سو.ره حدید، قسکتی از آیه 25
36 - قرآن ، سوره بقره آیه 256