مژده آن بندگان مرا كه به سخن‏ها گوش فرا ميدهند و از بهترين آنها پيرروى ميكنند قرآن سوره زمر قسمتى از آيه هاى ١٨, ١۷

برای تماس با ما

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

صفحه اصلی

سايت آقای ابوالحسن بنی صدر

وبلاگ آقای ابوالحسن بنی صدر

راديو آزدگان

PDF روزنامه بصورت

نامه ها

موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مى‏ساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمى‏توانست مبنى باشد كه نامه‏ها تاريخى مى‏شوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئله‏هاى بعدى كه زور پرستان مى‏ساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مى‏نويسم و، به تأكيد، مسئله‏ها كه زور پرستان مى‏ساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمى‏سازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمى‏شود بلكه مسئله‏ها كه زورمداران ساخته‏اند حل مى‏شوند

...
بخدا اينهمه خشونت درخور يک حکومت فاشيستی نيست چو رسد به يک حکومت اسلامی. ديروز که از سفر باز گشتم 30 محکوم با اعدام يا اعدام شده اند و يا منتظر اعدام هستند. با اين ميزان خشونت جامعه همگرائی پيدا نمی کند و جو سنگين تر می شود. غالب محکومان بنا حق محکوم می شوند
...
ابوالحسن بنی صدر 1359-3-1
...
نامه آقای بنی صدر به هيأت روحانيت مبارزتهران 11 دی 1359
ما تا يکماه ديکر بيشتر مهمات نداريم و اگر بخواهيم حمله کنيم از اينهم کمتر. بنابر اين هر روز که حمله به عقب بيفتد ضربه پذيری موجوديت کشور بيشتر می شود....

نامه آقای بنی صدر به آقای خمينی ، 9 آبان 1359
...
آنبار که موافقت با تحويل گروگانها به دولت به مخالفت تبديل شد بعرض رساندم و در جلسه شورای انقلاب در حاليکه از شدت هيجان و غصه می گريستم گفتم: کاری را که از موضع قوت حل نم کنيم ناگزير روزی از موضع ضعف و تسليم حل خواهيم کرد. و بدبختانه آنروز رسيده است
...
در کجای دنيا جهاد سازندگی بوجود می آورند، سپاه بوجود می آورند، کميته بوجود می آورند، بعد می آيند می گويند شما بايد حکومت کنيد

پروژه آقای گنجی در ناچیز انگاری اندیشه آزادی و استقلال و انکار وجود و حضور جدی حاملان آن در انقلاب 57، دست کم تا زمان کودتای خرداد 60، ظاهراً مستلزم سانسور خط مصدقی های دین باوری چون طالقانی و خصوصاً بنی صدر است. بنابراین، ردیابی سیر تحول فکری امثال آقای گنجی و موضعش در برابر خط استقلال و آزادی ایران و اسلام به مثابه گفتمان آزادی و حقوق و کرامت انسان، کمکی است به شناخت همه آن کسانی که امروزه مدعی دموکراسی و حقوق بشر برای ایران هستند.

محمود دلخواسته
m_delkhasteh@yahoo.co.uk

نقد گنجی بر انقلاب و شریعتی: در جستجوی حقیقت یا قدرت؟

قبل از هرچیز باید اذعان کنم که این مقاله هرچند در رابطه با نقد تازه و در-همه- جا منتشر شده گنجی با عنوان "شريعتی: زنان گونی پوش و علم بورژوايی، تبارشناسی انقلاب ۱۳۵۷" است اما در صدد آن نیست تا به معرفی اندیشه و روش و منش شریعتی بپردازد زیرا اولاً، در این باره بی شمار تحقیق روش مند و غیر روشمند انجام گرفته و بسیار سخن گفته شده است و دوم آن که برداشت این جانب از جهت گیری و رویکرد نظری و رفتارهای یک سال اخیر آقای گنجی در دوران آمریکانشینی اش این است که مراد وی از این رشته مقالات چیزی فراتر از شخص شریعتی و افکار و آرای اوست، او به زعم خود از این طریق می خواهد از حضور اندیشه آزادی و نفی خشونت در انقلاب اسلامی 57 و آموزه های آن به گونه ای دلبخواهی شالوده شکنی کند. نمی توان گفت گنجی دقیقاً به چه منظوری این کار را می کند، اما شاید او سعی دارد به این وسیله راهی به سوی رفع مسئولیت اخلاقی و حقوقی از خود و همه آن کسانی باز کند که گرچه چند سالی است از جرگه موافقان به صف مخالفان نظام ولایی تبدیل شده اند و با امکانات ارایه شده از سوی تینک تانک های آمریکا از "گذار" ایران به دموکراسی حمایت می کنند-که از این تحول تا زمانی که ناقض استقلال ایرانی نیست باید استقبال کرد - ولی هنوز حاضر نیستند از خط استقلال و آزادی و نماد زنده مصدقی آن، یعنی اولین رئیس جمهور ایران، مشی سیاسی و فرهنگی او و جوانمردی و استقامت تاریخی اش در برابر نمادهای قدرت و خشونت طلبان راست و چپ یاد کنند. آیا مایه تعجب نیست که آقای گنجی و دوستانش چون آقای سازگارا که از روی صداقت یا به هر دلیل سیاسی دیگری، گاه و بیگاه حداقلی از مسئولیت خود را در ایجاد و استمرار استیداد خونین سال های دهه 60 به گردن گرفته اند، هم اینک در حالی که در خارج هستند و با هر دسته و گروهی نشسته و از انقلاب 57 الگوی خشونت می سازند، همچنان به گونه غیرقابل باوری حاضر به تصدیق کودتای خرداد 60 و پوزش از ملت ایران و منتخب او نیستند؟

جا دارد به طور جدی به آن دسته از علل و عوامل ذهنی و روانی و روش شناختی پرداخت که موجب می شود آقای گنجی و همراهانش در این همه مقاله و نوشته که در نقد جمهوری اسلامی منتشر می کنند و با این اشتیاق که در امر رفرنس دهی به نظریه این و آن در داخل و خارج برای خشونت گرا بودن گفتمان انقلاب نشان می دهند، از نام و یاد یک گروه و یک نماد، یعنی مصدقی های دین باوری چون اولین رئیس جمهور و یاران او عبور کرده و به طرز شگرفی آن را سانسور می کنند. بررسی دلایل پنهان گری گنجی و گاه جعل و افترای او در باره جریان های مستقل، آزادیخواه و دموکرات حاضر و عامل در صحنه انقلاب 57 و پس از آن شایسته بررسی جامع تری است. زیرا او با این کارش در حق همه کسانی ظلم می کند که علی رغم همه سرکوب ها و ستمگری های رژیم همرنگ رژیم نشدند؛ از بازرگان و سحابی و فروهر و طالقانی و بنی صدر و کاظم سامی گرفته تا صدها نویسنده و روشنفکر مستقل و آزاد اندیش مثل محمد ملکی و عباس معروفی و رضا علیجانی و فرج سرکوهی و سعیدی سیرجانی و ...که تنها به دلیل این که دو دهه زودتر از آقای گنجی به ماهیت جانشینان انقلاب 57 پی برده بودند یا به زندان و شکنجه و جوخه های اعدام سپرده شده بودند و یا سالها برای حفظ جانشان آواره این کشور و آن کشور شده بودند. پروژه آقای گنجی در ناچیز انگاری اندیشه آزادی و استقلال و انکار وجود و حضور جدی حاملان آن در انقلاب 57، دست کم تا زمان کودتای خرداد 60، ظاهراً مستلزم سانسور خط مصدقی های دین باوری چون طالقانی و خصوصاً بنی صدر است. بنابراین، ردیابی سیر تحول فکری امثال آقای گنجی و موضعش در برابر خط استقلال و آزادی ایران و اسلام به مثابه گفتمان آزادی و حقوق و کرامت انسان، کمکی است به شناخت همه آن کسانی که امروزه مدعی دموکراسی و حقوق بشر برای ایران هستند.

. (١) :  در لوای کار "تحقیقی"

امید می رفت که گنجی در مقالات تکمیلی خود در باره شریعتی و انقلاب 57 در رابطه با انتقاداتی که از وی انجام شده بود قدمی به جلو برده باشد و قدری از روش های یک نقد منصفانه در کار اخیرشان استفاده کرده باشند، ولی با انتشار بخش های بعدی گفتار او معلوم می شود وی نه قصد نقد شریعتی و انقلاب، که قصد تحریف در تاریخ انقلاب و آرمان های آن در پوشش یک کار "علمی" و به ظاهر "روشنفکرانه" دارد. از دیدی روان شناسانه حتی، این نوعی انتقام جویی می تواند باشد که ریشه اش را نیز شاید بتوان در این جست که او هنوز توان، شجاعت و صداقت نقد خود در زمانی که هنوز درکی از آزادی نیافته بود و بنابراین در جبهه استبداد علیه گفتمان آزادی نقش بازی می کرد را پیدا نکرده است. از این رو به نظر می رسد گنجی نیاز دارد تا زمین و زمان را به تقصیر گیرد تا شاید اندکی از خود رفع مسئولیت کرده باشد.

یکی از پذیرفته ترین قواعد هرمنوتیک مدرن این است که هر متنی دو نیمه دارد: نیمه گفته شده و آشکار و نیمه ناگفته و یا سانسور شده. اصولاً تفسیر و تحقیق علمی، بیشتر با همین ناگفته ها سروکار دارد. بنابراین متن را نه تنها باید از دیدگاه سخنان گفته شده در آن بررسی کرد، بلکه مهمتر و گویاتر، این است که آن را در رابطه با سخنان گفته نشده و سانسور شده جستجو کرد. پرهیز از سانسور و تلاش صادقانه در جهت بیان وجوه مختلف حقیقت، نشانه ای بر وجود فرهنگ آزادی و آزادگی در نزد مفسر است. حال پرسش این است که در متن بس طولانی گنجی در باره تبارشناسی انقلاب 57 کدام نمادها و چه اندیشه هایی به طرز "برجسته و چشمگیری" سانسور شده است؟ در منظومه معنایی و گفتمانی ارایه شده از سوی گنجی این سانسور دلالت بر چه چیزی دارد و یا به عبارت دیگر، حاوی چه معنایی و چه پیامی است؟

گنجی در سلسله مقالات نقد شریعتی و انقلاب با تلاشی عجیب باز می کوشد انقلاب 57 را انقلابی ضد دموکراتیک معرفی کند. البته از آن جا که این معرفی و این جعل تاریخ بدون سانسور ممکن نیست، او برای پیشبرد پروژه جعل مجبور می شود حکم همه را یکسان کند و به سادگی نمادهای استقامت ورزی بر خط استقلال و آزادی ایران مانند طالقانی و بازرگان را در کنار نمادهای دیگری مانند دکتر سروش که در آن زمانه نقش فیلسوف استبداد را دارا بود قرار دهد. اما گذشته از این یکسان سازی های بی انصافانه اش، یک نکته اساسی و پر اهمیت دیگر این است که او در سراسر این نوشتارهای سلسله ای اش حتی از بردن نام اولین رییس جمهور ایران پس از انقلاب که در تنها انتخابات آزاد با اکثریت بس شگفتی مورد اعتماد ملت قرار گرفت و نزدیک یک سال و نیم با هر دشواری ای بود در دفاع از آزادی و استقلال ایران در برابر موجود بسیار مقتدری همچون آقای خمینی ایستاد، پرهیز دارد! آیا می توان پذیرفت که آقای گنجی نمی داند که این بنی صدر بود که سال ها پیش از انقلاب برای انقلاب تئوری و برنامه داشت و به محض ورود به ایران این تنها او بود که در حوزه و دانشگاه در میان جمعیت های انبوه مخاطبان به تدریس مبانی استقلال و آزدی و اسلام به عنوان گفتمانی برای آزادی و استقلال پرداخت و با زبانی همه فهم از اصل "ولایت جمهور مردم ایران" و عمومیت دادن رهبری در تمام سطوح جامعه دفاع می کرد و مرامش مبارزه با انواع سانسورها در برابر چماقداران بنیادگرا و منادیان خشن ولابت فقیه بود؟ واقعاً نمی توان از گنجی پذیرفت که وی نمی داند که بنی صدر پایه گذار بحث آزاد، به عنوان موثرترین روش خشونت زدایی، در جامعه ایران پس از انقلاب بود. نمی توان پذیرفت گنجی نمی داند که بنی صدر با وجود پاره ای اشتباهات "جدی" تاکتیکی در دفاع از آزادی های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هیچگاه این اصول را بر خلاف بسیاری، قربانی قدرت نکرد و بر عهد خود با مردم، که همان دفاع از آزادی ها بود، وفادار ماند و همچنان علی رغم زندگی شبانه روزی تحت خطر ترور و وحشت مثل کوهی استوار بر این خط مانده است و به افشای ماهیت استبداد دینی و غیر دینی می پردازد. آیا گنجی نمی داند که این بنی صدر است که تنها با اتکا به کمک بی دریغ چند تن از دوستانش بیش از 26 سال است با تحمل دشوارترین شرایط مالی و اقتصادی و بدون حتی یک شماره توقف یکی از تحلیلی ترین و مستند ترین رسانه های سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور (یعنی انقلاب اسلامی در هجرت) را مدیریت و منتشر می کند؟ آیا با وجود این همه سند و مدرک گنجی نمی داند کودتای خرداد 1360 چرا و چگونه بر ضد منتخب و معتمد اکثریت ملت انجام شد؟ چرا، به عقیده من بعید است گنجی اینها را نداند، ولی گویی توان اخلاقی اعتراف به آن را ندارد و لذا سعی در سانسور آن دارد. اما پرسش دشوارتر این است که چرا گنجی، که این همه جایزه حقوق بشری تنها با این درک که او مدافع بی قرار آزادی و حقوق بشرست به او اعطا شده است، کار خود را با سانسور اندیشه آزادی آغاز و ادامه می دهد؟ او مگر چه سودی در این کار ماهیتاً ضد دموکراتیک و ضد روشنفکرانه و مغایر حقوق مردم خویش یافته است که این چنین حتی علیه اعتبار جهانی خود اقدام می کند؟ چرا کار گنجی باید شبیه کسانی چون آقای میر فطروس و داریوش همایون باشد که برای رسیدن به نتیجه دلخواه خود نقد تاریخ معاصر را با سانسور و جعل تاریخ اشتباه گرفته اند؟ نمی دانم، اما حدس می زنم که یکی از علت های این کار جز این نمی تواند باشد که آقای گنجی و دوستانش نیک می دانند که پذیرش بنی صدر به عنوان نماد دموکراتیک انقلاب 57 ، نه تنها پذیرش حضور فعال خود در جبهه استبداد و نبرد بر ضد منتخب ملت و آزادی ها معنا می دهد، بلکه گویای این واقعیت است که در دوران مرجع انقلاب انتخاب راه و روش دیگری ممکن بوده است و با این وجود آنها به همراهی خشونت طلبان برخاسته بودند و راه استبدادیان را برگزیدند. آری این پذیرش به معنی نفی تمامی دیدگاه ها و پایه های تئوریک آقای گنجی در چند سال اخیر در مورد انقلاب و ربط به آن اسلام می باشد. به بیان دیگر روش گنجی نشان می دهد که آلودگی به اندیشه قدرت و استبداد او را رها نکرده است و چه بسا به یمن هم نشینی های یک سال اخیرش در آمریکا سود خوبی هم در سانسور بنی صدر یافته است. و البته شاید هم نمی داند که اعتبارش هرگز به واسطه نشست و برخاست با این شخص یا آن شخص معروف بین المللی و عکس انداختن با این و آن نیست، بلکه او به واسطه مقاومتش در برابر استبداد اعتبار یافته بود. ولی چون هنوز در درون گفتمان قدرت عمل می کند، متاسفانه سرمایه معنوی ای را که با بازی مرگ به دست آورده بود چه بی محابا به باد می دهد. گنجی مثل این که نمی داند که تنها زمانی می تواند با وجدان ملی ایرانیان اربتاط برقرار کند که وارد فضای بی کران گفتمان آزادی شود که بدون چنین ورودی تمام تلاش او آب در هاون کوبیدن است و به جای اعتبار ملی بی اعتباری در پی دارد. نمی دانم شاید رژیم جمهوری اسلامی هم می دانست که اجازه خروج به او را داد تا در فضای خارج بی اعتبار شود و سپس بی مزاحمت و هزینه اضافی برای دستگاه قضایی آرام به داخل برگردد.

. (٢) :  روشنفکری به روایت گنجی

گنجی می گوید: "روشنفکر ناقد قدرت است. براي نقد قدرت، بايد ازقدرت هاي سياسي-اقتصادي –ديني مسقل باشد". این تعریف ناقص و نا تمامی از روشنفکر است؛ روشنفکر تنها آن کس نیست که بیرون از قدرت به نقد قدرت نشیند، به این دلیل که متفکر چون خود درگیر گفتمان های متفاوت قدرت است، نمی تواند قدرت را به نقدی فراگیر بکشد، این تنها از طریق ورود به گفتمان آزادی یست که قدرت به چالش کشیده می شود و منتقد، روشنفکر می شود. بنابراین کار کسی مانند آقای گنجی که از سانسور آغاز می شود و در سانسور ادامه می یابد و در نتیجه این روند، همان طور که خواهیم دید، به جعل و افترا هم دست می یازد تا ادعایی را صادق جلوه دهد، از سنخ روشنفکری در گفتمان آزادی نیست.

در مقاله قبل سعی داشتم نشان دهم که آقای گنجی روش علمی نقد را نمی داند و آنرا با ارجاعات انبوه به مطالب دیگران اشتباه گرفته اند. بنظر می رسد که این بی توجهی به روش علمی نقد، فراتر از عدم آگاهی به مبانی نقد علمی بوده و بیشتر ریشه در تجربیات شخصی وی دارد. به گواه بیوگرافی های منتشر شده از خودش و دوستانش، گنجی به عنوان یک سرباز جزو جبهه استبداد بوده و سال ها در آن به خدمت مشغول بوده است، بسیاری از عناصر فرهنگی روانی جبهه استبداد را درونی خود کرده بود و از این رو هنوز نقد "رقیب" را "تخریب" رقیب می پندارد. اگر ایشان که اینک فرضت کافی برای تامل یافته اند اندکی با دقت به سنت نقد در مراکز پیشرفته علوم انسانی در غرب می نگریستند متوجه می شدند که نقد، تخریب نیست؛ نقد تجزیه و تحلیل یک اندیشه و نقاط قدرت و ضعف آن می باشد، و این اصلاً به این معنا نیست که یک اندیشه را گرفته و سپس آن را در سلاخ خانه جزم گرایی باقی مانده در ذهن خویش از دوران بازی در میدان بنیاد گرایان، به صورت یکطرفه و با کاربرد تهمت و افترا از معنا تهی کرد. برای این که بحث جنبه انتزاعی پیدا نکند بگذارید یک نمونه بیاورم؛ گنجی در مقاله دوم ادعا می کند که شریعتی به گونه ای عام سخن از این گفته که زن در دوره تحقق حقوق اسلامی به حقوقش دست خواهد یافت. او می گوید:"شريعتي حقوق اسلامي را حلال مشکلات زنان مي دانست. اين حقوق، آن چنانکه فقها بازگو کرده اند، پيامدهاي باورنکردني و ناپذيرفتني بسيار دارد. به عنوان مثال، آقاي خميني، استفاده شهواني از شيرخوارگان را هم مجاز مي داند: "همبستري با زن قبل از اينکه 9 سالش تمام شود چه ازدواج دائم باشد و چه متعه جايز نيست. و اما ساير کامجويي ها، مانند لمس شهوت آميز او و در آغوش فشردنش و ران به ران او ماليدن، اشکالي ندارد. و اين قبيل کارها با دختر شير خواره هم مي توان کرد"

در این جا می بینیم که چگونه در اثر کیمیای " نقد" گنجی، سخن شریعتی ِ ضد فقیه و ضد فقه سنتی تبدیل به پذیرش یکی از شنیع ترین رفتارهای توجیه شده در فقه آقای خمینی می شود. این اتهام و جعل را حتی از طریق بکار گیری منطق صوری نیز نمی توان انجام داد، تنها با تهمت و افتراست که می شود این برچسبهای عجیب را به کار گرفت.

. (٣) : شریعتی و زن

آقای گنجی ظاهراً این بار برای آن که ضد حقوق بشری بودن گفتمان انقلاب را با برهانی قاطع نشان دهد مساله حساسیت برانگیز جنسیت و زن را پیش می کشد. او چهار انتقاد عمده در مورد نگاه شریعتی به زن مطرح می کنند؛ اینکه شریعتی معتقد به چند زنی بوده؛ حجاب را باور داشته حتی در شکل گونی کردنش؛ دیگر این که زن را فاقد شعور دانسته؛ و بالاخره نگاه مرد سالارانه به موضوع باکره گی زن داشته است. گنجی با این ادعاهایش به روشنی نشان می دهد که دانش چندانی در مورد موضوع انتقادی خود، یعنی زن و جنیست، ندارد. با این وجود به خود اجازه داده است که به نمایندگی از فمینیست ها از شریعتی انتقاد کند، در حالیکه محتوا و شکل انتقاد او نشان می دهد که وی اندک اطلاعی هم از مکاتب مختلف فمینیسم ندارد.

اول اینکه، او اگر در اینجا باز با بی انصافی متن را ازمولف جدا نمی ساخت و نگاهی به زندگی واقعی شریعتی می انداخت می توانست بفهمد آیا او به عنوان یک اصل و قاعده به تک همسری باور داشته است یا به چند همسری؟ علاوه بر این، شریعتی اگر به عنوان یک مصلح اجتماعی بگوید در شرایط و اوضاع احوال نادر و خاصی چند همسری می تواند راه حلی برای یک معضل جدی اجتماعی مطرح شود آیا سخنی ضد زن گفته است؟ برای تقریب ذهن اشاره کنم که دولت آلمان بعد از جنگ جهانی دوم به علت از دست دادن بیش از 5 میلیون آلمانی که تقریبا تمامی مرد بودند به دنبال این نظر شد که چند زنی را قانونیت ببخشد و تنها به خاطر مخالفت کلیسا بود که ازاین کار صرفنظر کرد. البته در همین زمینه جای این سوال نیز هست که اگر شرایط بر عکس شود، آیا سیستم اجتماعی و فرهنگی نباید خود را با نوع جدید خانواده، از نوع چند شوهری، برای مثال، همراه و هماهنگ کند؟ این سوال درستی می باشد وباید به بحث گذاشته شود و اصلاً هم یک بحث انتزاعی نیست. برای نمونه، در حال حاضر و در نتیجه تضاد ارزشهای فرهنگی جامعه چین با نیازهای سیستم سیاسی این کشور که سبب شده است چینی ها نوزادان دختر را بیشتر سقط کنند یا بعد از تولد بکشند، بیش از 100 میلیون مرد جوان افزون بر دختر وجود دارد. با این مازاد چه باید کرد و چگونه با آن برخورد کرد؟

حال آقای گنجی از کجا علم و اطلاع دارند که شریعتی با این گونه برخورد با موضوع مخالف بوده است؟ ایشان که در نقد متن، "مولف" را می میراند، از کدام سخن و نظر شریعتی یک چنین مخالفتی را استخراج می کند؟ دیگر اینکه آقای گنجی نمی دانند که هنوز در برخی از کشورهای غربی سیستم چند زنی قانونیت دارد (مثلا در بعضی از ایالات کانادا) . و تازه اگر هم قانونیت نداشته باشد، اصلا از دید لیبرالیسم افراطی آقای گنجی این چه ربطی به دولت دارد که مانع ازدواج از نوع چند زنی یا چند شوهری شود؟ دولت مبتنی بر لیبرالیسم افراطی آقای گنجی چه حقی دارد که در خصوصی ترین روابط انسان ها دخالت کند؟

. (۴) :  موضوع حجاب

دوباره آقای گنجی که سالها مدافع حجاب اجباری بوده است، زیرا مقلد اقای خمینی و مدافع ولایت فقیه نمی توانسته نظر دیگری داشته باشد، با همان روانشناسی جزمی پیشین خود مخالف حجاب شده اند و از این دیدگاه شریعتی را محکوم می کند که چرا مدافع حجاب بوده و موافق گونی سر کردن زنان. اینکه در مقاله قبل متذکر شده بودم که آقای گنجی روح کلام شریعتی و جوهر بیانش را درک نکرده و خود را با پوسته های فکر شریعتی مشغول کرده است در اینجا آشکارتر می شود.

موضوع حجاب نزد شریعتی به سئوال بزرگتری چون سکسوالیته و رابطه آن با سیستم سرمایه داری و حتی بازار مصرف بر می گردد. این یکی از پرسش های اصلی غالب روشنفکران جدی ای چون شریعتی بوده و همچنان هم هست. در طول تاریخ بشری سکسوالیته که ترکیبی از واقعیت- خیال و عریانی– پوشیدگی بدن بوده است ذهن مصلحان اجتماعی را به خود جلب کرده است. در این رابطه است که می شود فهمید سکس و بدن همواره بعدی عمومی و اجتماعی داشته است. برای مثال، فوکو که از رابطه قدرت و سکس و بدن سخن می گوید نتیجه می گیرد که سکس در چامعه سرمایه داری مدرن چون در خدمت قدرت است از خود بیگانه می شود و از فضای طبیعی خود خارج شده و خادم نیازهای روز افزون سرمایه داری می شود.

یکی از کارویژه های اصلی قدرت، "کنترل" ارزشهای فرهنگی و اجتماعی است که پیش شرط افزایش مصرف است و در این راه است که سکس به خدمت سرمایه داری در می آید. مصرف، بدون ایجاد نیاز به وجود نمی آید و در این رابطه است که زن و سکس بیش از هرزمان این همانی می یابند. استثمار زن هم در رابطه با ایجاد و ارزش مصرف های جدید است که معنی پیدا می کند. بی سبب نیست که امر تبلیغات برای تولیدات نظام سرمایه داری اکثراً بر شانه زنان به عنوان مظهر سکس گذاشته شده است. اولین قربانیان مصرف گرایی افراطی نیز البته خود زنان می باشند. کافیست نگاهی به تعداد فروشگاههای لباس زنان در مقایسه با فروشگاهای لباس مردان در غرب بیندازید.

اینکه می گوییم قربانی از این جهت است که قدرت در اثر تبعیض است که به وجود می آید؛ به این معنی که اگر قدرت به طور برابر در جامعه توزیع شود دیگر قدرت نخواهد بود، بنابراین باید عده معدودی آن را دارا باشند و بر ضد دیگران بکار ببرند تا به وجود بیاید. قدرت در واقع محصول رابطه است و خارج از رابطه زیست ندارد. در اینجا می بینیم در حالیکه سمبول های زیبایی در زن را بصورت طبیعی تعداد بسیار معدودی از زنان دارا می باشند، ولی این سمبول ها تحت فشار سرمایه داری به آرزوی اکثریت بدل می شود و چون اکثر زنان نمی توانند آن نوع از زیبایی را که صنعت مد و پوشاک (Fashion) تبدیل به ارزش کرده است داشته باشند، با بدن خود ارتباطی از نوع خشم و نفرت برقرار می کنند. مثلاً در انگلستان، سنجش های افکار متعددی نشان داده که حدود 80% از زنان انگلیسی یا از بدن خود بدشان می آید و یا از آن متنفرند.

با این سازوکارهای مادی و فرهنگی است که بدن به تسخیر قدرت در می آید و نوع پوشش آن را نیز قدرت باید "تعیین" کند . بنابراین، اختیار نوع پوشش از اختیار زن خارج شده و در اختیار قدرت قرار می گیرد. چون بدن و پوشش در رابطه با " سکس" است که ارزش می یابد. قدرت که بر مصرف استوار شده است نیاز به تبدیل انسان ها به موجوداتی دارد که ارزش را نه در تولید و ابتکار که در مصرف هر چه بیشتر می جویند. شعار معروف "تا حد غش کردن خرید کن"(!shop till you drop) بیانگر ایده آل این موجود مصرفی می باشد. در اینجاست که نوع پوشش و رابطه اش با انسان به مساله "استقلال" و آزادی فرد مربوط می شود. درست در همین جاست که می توان با شریعتی به جای ستیز، همدلانه سخن گفت و بدون این که نیازی به تهمت ضد زن بودن به او بزنیم به جوهر نقد او نزدیک شویم. شریعتی به گواه رفتار آزادمنشانه اش با خانم و دخترانش نه ضد زن می توانست باشد و نه مردسالار، بلکه از فرو کاستن زن به سکس محض و موجودی مصرف گرا نالیده است.

همین نگاه سطحی آقای گنجی به زن و سکس او را وادار می کند که خود را نماینده فمینست های خیالی قرار دهد و به خود ماموریت دهد از شریعتی ایراد بگیرد که چرا دعا کرده خداوند به زنان شعور عطا کند؟ اگر آقای گنجی الفبای ادبیات گسترده فمینیستی را می دانست می فهمید وقتی سیمون دوبوار کتاب "جنس (سکس) دوم" را می نوشت چند صباحی پیش نبود که زنان در انگلستان حق رای یافته بودند. تا آن زمان و حتی بسیار بعد از آن اکثریت مردان هم تحت تاثیر مسیحیت و هم فلسفه یونانی زن را فاقد شعور و ناتوان از آموزش عالی می دانستند و بنابراین فعالیتشان را در فضای سیاسی و اجتماعی را امری خطرناک تصور می کردند. حرکت های فمینیستی هم بر عقب ماندگی زنان، به عنوان یک امر واقع شده، آگاه بودند و اصلاً علت اصلی حرکتشان هم همین بود. ولی بر خلاف فلسفه های قدرت رایج این عقب ماندگی را نه در طبیعت زن بلکه بخاطر شرایط فرهنگی – اجتماعی و اقتصادی می دانستند. بهمین دلیل بود که در همان حال که برای گرفتن حق رای مبارزه می کردند سعی در آموزش و تعلیم زنان داشتند. نیک می دانستند که تنها از طریق آموزش و تحصیل است که زنان خواهند توانست این عقب ماندگی تاریخ را جبران کنند. از استثنائات بگذریم این حرکتها در جامعه ایران در زمان شریعتی هم هنوز در سطح ملی شروع نشده بود بلکه بخاطر حاکمیت فرهنگ مرد سالارانه زنان از عقب ماندگی تاریخی رنج می بردند. اما همزمان اشتباه نشود مردان نیز از این عقب ماندگی مصون نمانده بودند ولی سرکوب مضاعف زنان، آنها را در صف عقب مردان قرار داده بود.

از این رو، دعای شریعتی درباره عطای شعور به زنان بر دو آگاهی بنا شده است؛ اول اینکه وجود این عقب ماندگی را به رسمیت می شناسد. دیگر اینکه می داند که این عقب ماندگی نه محصول طبیعت زن که محصول عوامل فرهنگی اجتماعی است. بنابراین وقتی این نیایش شریعتی را در زمینه تاریخی و اجتماعی (txtenco) آن قرار می دهیم، می بینیم که نه، این شریعتی نیست که باید انتقاد شود بلکه آقای گنجی است که همچنان با همان نگاه سطحی خود برخورد رو به جلوی شریعتی را به برخوردی ارتجاعی تبدیل کرده است.

. (۵) : شریعتی و گفتمان ضد دموکرتیک

آقای گنجی در ظاهر یکی از انتقادهای اینجانب در نقد اول را پذیرفته و متوجه شده است که با نگاه دوآلیستی نمی توان از شریعتی گقتمان دموکراتیک و یا ضد دموکراتیک استخراج کرد. این بار یکی از شگردهایی که وی در مقالات بعدی برای رسیدن به هدف خود برگزیده این است که به جای دوقطبی رادیکال (یا دموکراتیک یا ضد دموکراتیک) سخن از "گفتمان غالب" شریعتی به میان می آورد و بر این اساس سخنان دیگر او را فرعی و عرضی قلمداد کرده است. با این ترفند کماکان ذات گرایانه، ظاهراً او هنوز سعی دارد بگوید میان شریعتی دموکراتیک و شریعتی ضد دموکراتیک باید یکی را انتخاب کرد و البته به زعم خودش از شریعتی بیش از هر گفتمان دیگری عناصر ضد دموکراتیک می توان استخراج کرد. انگار که نگاه قشری و جزمی او از دیدن "فضای خاکستری" در افکار هر متفکر انسانی نا توان است.

حال سئوال اینست که چگونه و بر چه اساس روش شناختی از فضای خاکستری یک اندیشه می توان گفتمان حاکم استخراج کرد و چه معیاری به ما اجازه می دهد نظری را نظر اصلی و نظرات دیگر را عرضی و فرعی فرض کنیم؟ و آیا قبول این امر که در افکار یک اندیشمند ممکن است تناقض و فضای خاکستری وجود داشته باشد نشانگر آن نیست که سخن از گفتمان حاکم دست کم در محوطه این فضای خاکستری بی معناست؟ البته این یک نتیجه گیری منطقی ساده است که با دوآلیسم فکری گنجی نمی تواند فهم شود. او در جستجوی چیز دیگری است.

. (۶) : شریعتی و بکارت زن

گنجی با نقل تمثیلی از شریعتی در رابطه با بکر بودن می خواهد نشان دهد شریعتی نگاه مرد سالارانه به باکرگی زن داشته است. حال ببینیم آیا او در این برداشتش سخن معناداری ارایه می کند؟

او تمثیل را در جایی از آثار شریعتی که شرف مرد به باکرگی زن تشبیه شده است و این که اگر شرف یک بار لکه دار شود دیگر هیچ چیز جبرانش نمی کند، پیدا کرده است و از این جا نتیجه می گیرد که نگاه شریعتی به زن یک نگاه مرد سالارانه و ضد زن بوده است. اینکه گنجی بر خلاف ادعاهای هرمنوتیکی و نظریه تفسیری پست مدرنش حاضر است در این مورد ویژگی سمبولیک واژه ها و عبارات را در زبان نادیده گیرد و از این تمثیل شریعتی برداشتی مبتنی بر معنی لفظی (Letters of Text) کند نشانه دیگری بر ضعف روش شناختی اوست.

اینطور به نظر می رسد که آقای گنجی اطلاعات پراکنده ای درباره فمینیست ها به دستش رسیده و حالا از پاپ هم کاتولیک تر شده است و اعتراض می کند اصلا شریعتی به باکرگی زنان چه کار داشته است؟ تلویحاً منظور آقای گنجی این می تواند باشد که باکرگی دختر باید در دست خود دختر باشد و جامعه مرد سالار هیچ حق و نظری در این امر خصوصی نمی تواند بدهد. اگر منظورش این است که باید گفت این دیدگاهی متین است، اما این میزان سخن هیچ روشنی ای ایجاد نمی کند، بلکه لازم است از پیشینه و تبارشناسی آن هم اطلاع داشت تا بی گدار وارد مباحث پیچیده فمینیسم نشد. کوتاه آن که این نظر بر می گردد به پاره ای از مکاتب فمینستی که چندین دهه است می گویند زن باید کنترل بدن خود را از کنترل جامعه مرد سالار خارج کرده و خود آن را در دست بگیرد. من نمی دانم که شریعتی دقیقاً در مورد این سوال چه نظری داشته است زیرا همانطور که در آغاز بحث گفتم من به قصد شرح آرای شریعتی وارد نشده ام، ولی این را می دانم که آقای گنجی در لوای انتقاد به شریعتی به زنان خواننده مقالات خود می خواهد بگوید که خود چه نظری دارد هرجند جرأت آن را نیز نداشته که این نظر را صریح اعلام کند و بنابراین در لفافه تلویحاً سخن گفته است؛ آقای گنجی مخالفت با دیدگاه سنتی در رابطه با باکرگی زن را از دیدگاه حاکم بر سرمایه داری غربی انجام می دهند. اما آقای گنجی چون پیچیدگی های رابطه سکس و بکارت با قدرت در جوامع سرمایه داری لیبرال را نمی داند، مانند بعضی از مکاتب فمینیستی اصرار دارد که اگر قدرت در شکل فرهنگ مرد سالار، حق نظر و عمل در مورد زن و روابط جنسی اش نداشته باشد زن قدم بزرگی در آزادی جنسی خود برداشته است. ولی آقای گنجی نمی دانند که قدرت تنها در شکل مرد سالاری نیست که عمل می کند؛ مثلاٌ در جوامع سنتی که از دست دادن بکارت دختر عملی شرم آور تلقی می شود، امروزه در بسیاری از جوامع غربی و خصوص در طبقه کارگر (rclassunde) "از دست ندادن باکرگی" برای دختران بعد از سن 16-15 سالگی خجالت آور محسوب می شود. پس اگر دقیق شویم تغییر چندانی رخ نداده است زیرا وقتی این ساختار قدرت است که هم باکره بودن و هم باکره نبودن را ناشی از یک فرهنگ ارتجاعی ویا مدرن می داند و خواستار حذف یا بقای آن می شود.

درهر دو حال زن کنترل بدن حود را در دست ندارد، فقط ارباب عوض شده است. می بینیم که در هر دو مورد ظاهراً متضاد دختر کنترل بدن و زندگی جنسی خود را بدست نیآورده است، بلکه هنوز در کنترل قدرت قرار دارد و فقط صاحب قدرت از جامعه مرد سالار به جامعه ای عبور کرده که در آن زن ارزش خود را در جذابیت جنسی اش می بیند و ساده ترین را ه اثبات این جذابیت را به خود و دیگران در این می بیند که هر چه زودتر باکرگی خود را از دست بدهد.

بنابراین توجه شود که بی ارزش شمردن بکارت اصلاٌ مشکل را حل نمی کند. همانطورکه از دست دادن بکارت بالذاته آزادی آفرین نیست. راه این است زن در سکس، معنی و مفهوم و ارزش نشود و در عین حال نیازهای طبیعی جنسی اش نه مثل جوامع سنتی سرکوب، و نه در خدمت سرمایه داری و یا به اصطلاح فریبنده "جوامع مدرن" قرار گیرد. بلکه زن حق دارد در آزادی کامل ارضا شده و در رابطه با عشق و مأنوس شدن با مرد پایداری و وفاداری بجوید. این گونه است که سکس از کنترل هر قدرتی خارج شده و در فضای طبیعی خود، در ارضای نیازها و لذت های طبیعی در آزادی کامل و در فضای اعتماد، احترام، فهم و عشق پایدار شود. ولی آقای گنجی از آن جا که در تله انواع گفتمان قدرت گیر کرده است از درک این تمایزات و پیجید گی ها بس ناتوان نشان می دهد و چنین است که کارش به جنجال علیه شریعتی در رابطه با بکارت می کشد.

نکته آخر آن که این آخرین نقدیست که بر کار آقای گنجی می نویسم، چرا که وی، هم در دو برخورد شخصی در پاریس و لندن و هم در نوشته هایش، به خصوص مقاله دومش که درپی نقد این جانب درمورد مقاله اول وی منتشر شده است، نشان داد که اهل گفت و شنود آزاد توام با شجاعت اخلاقی و خارج از ملاحظات قدرت گرایانه نیست و البته این هم بی دلیل نیست و قابل فهم است؛ تا آدمی از قدرت باوری، جزم گرایی، خود کم بینی در برابر متفکران غربی و رادیکالیسم سطحی و بازاری رها نشده است نمی تواند با شهامت اخلاقی وارد گفتمان آزادی شود و به همین دلیل است که نوشته ها ملالت آور بوده و چیزی جز مصرف دست دوم از این و آن نویسنده و مشاوران فکری ای که هر یک به گونه ای با اندیشه آزادی و استقلال ایران در ستیزند نیست. از این رو با مهلت اندکی که هر یک از ما برای کار مفید در این زمانه دشوار داریم و در شرایط دشوارتری که ملت و میهن در آن گرفتارند پرداختن بیشتر به این گونه مطالب از اولویت برخوردار نیست.

* محمود دلخواسته پژوهشگر جامعه شناسی سیاسی در مدرسه علوم سیاسی و اقتصاد لندن، دانشگاه لندن



s