شماره ٦٣٣ از ٦ تا ١٩ آذر


یادﺁوری : مقاله ها که در انقلاب اسلامی منتشر می شوند تنها نظر نویسندگان خود را باز گو می کنند

صاحب
   امتياز
    و مسئول

برای تماس با ما

برگزيده مصاحبه ها

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

در اين شماره

صفحه اصلی

•   سايت آقاى
ابوالحسن بنى صدر


•   وب لاگ آقای
ابوالحسن بنی صدر


بماسبت سالروز شهادت پروانه و داریوش فروهر

سخنان و نوشتار داریوش و پروانه فروهر در بزرگداشت زاد روز دکتر مصدق رادر اینجا می آوریم



٢٩ ارديبهشت ١٣٥٧

سخنان داريوش فروهر در بزرگداشت زادروز دکتر مصدق

به نام آن كه هستی نام از او يافت

دو رويداد بزرگ ، زندگي انسان را ترسيم مي‌نمايد ، آغاز مي‌كند . به پايان مي‌رساند ؛ يكي تولد و ديگر مرگ .

به اعتقاد من برخي از انسان‌ها در تاريخ منزلتي خاص پيدا مي‌كنند و زادروزشان به عنوان بزرگ‌ترين يادآور زندگي براي نسل‌هاي بعد ، احترام آميز و جاودانه مي‌شود . گروه اندكي از اين انسان‌هاي تاريخ ساخته‌ي تاريخساز، گويي در زندگي و فراگرد اجتماعي آن چندين بار تولد يافته‌اند؛ يعني چندين حركت و دگرگوني در روزگار خود پديد آورده‌اند كه بزرگي و اثربخشي و چشمگيري آن كمتر از نخستين تولد نبوده است . مرگ نيز به همين شيوه است .

فراوانند كساني كه جسم خاكي‌شان چون "برگ درختان بي‌بر" از وحشت آتش، "حيات ملتمسانه" دارد . اينان هويت والاينده‌ را از دست داده و در جامعه به گونه‌ي مردگان بي اراده درآمده‌اند . ولي هستند كساني كه كالبد آن‌ها سال‌ها ، بل قرن‌هاست كه با خاك آميخته شده است، اما هستي افلاكي‌شان زنده و زايا و زندگي آفرين مانده است . سخنان امروز من در جمع شما از مردي است كه نشانه‌هايي از اين دست دارد .

از آشناي خسته دلي كه از نادره‌هاي زمان و از شگفت پديدارهاي تاريخ پرفراز و نشيب ملت فرهنگ ساز ايران است .

سخن از "خورشيد" تابان و شعله‌وري است كه از كوهساران تاريك و خاموش و فراموش شده‌ي تاريخ طلوع كرد و جامعه‌ي زير سلطه و جنگ زده‌ي ما را در خط سير جديدي قرار داد .

با جنبش و گرمي ايرانگير خود ، نسل اميد باخته‌ي سال‌هاي جنگ جهانگير دوم را به نسل‌هاي گذشته ، نسل انقلاب پرشكوه مشروطيت و نسل‌هاي درخشان دورتر پيوند داد و حركت ملي ما را در راستاي بنيادمند و پردوام تاريخ رهنمون شد .

سخن از مردي است به خروشندگي آمو دريا و شكوهمندي دماوند ، مردي مردستان ، فرزانه انساني از ايران زمين ، جاودانه‌اي به جاودانگي ايران ، سخن از دكتر محمد مصدق است .

مردي كه از نخستين روز تولدش ، يعني تولد جسماني و طبيعي‌اش كه هر انساني آن را دارد ، نود و شش سال مي‌گذرد ، آزاده‌اي كه در كوشش‌هاي ملت‌گرايانه‌ و حركت‌هاي والاينده‌اش چندين تولد پر بركت و روشني بخش داشته است ، آن هم در اجاق خانگي مردم رنجديده و ستم كشيده‌اي كه سال‌ها چشم به ستاره دوخته بودند .

نجات دهنده‌اي كه بر فراز قله‌ي زمان و فراسوي سده‌هاي گسست ، جويبار پرطراوت حماسه پرداز بزرگ ايران را از پهنه‌ي خراسان به كوهپايه‌هاي البرز مي‌كشاند و در سنگيني فرسنگ‌ها تهي بودن ، سخنسراي قلعه‌ي طايران را از پيش گوينده‌ي عصيان تاريخي خود مي‌ساخت .

در اين شير به زنجير احمد آباد ، حماسه‌هاي شاهنامه جان مي‌يافت.

" صفحه‌ي دوم اين نوشتار پيدا نشده است "

حركت تاريخي هر جامعه به سان يك واحد زنده و پويا در گرو "رابطه‌ي تتابعي" قرار مي‌گيرد و درست‌ترين نظريه‌اي كه مي‌تواند برخاسته از رويدادهاي تاريخي باشد ، تحليل علمي جامعه در چارچوب برخورد "دروني و بروني" است .

برخي از جامعه‌ها در حركت‌هاي تاريخي خود توانسته‌اند اين واقعيت را بهتر نشان دهند . جامعه‌ي ايران از لحاظ ساخت جغرافيايي و تحول‌هاي سياسي واجتماعي و اقتصادي و فرهنگي خود يكي از بهترين نمونه‌هايي است كه مي‌تواند نظريه‌ي "برخورد" را اثبات كند .

الف ـ شرايط دروني در چهار گوشه‌ي فلات ايران از روزگاران كهن ناحيه‌هاي حاصلخيزي وجود داشته است و در درون آن در رگه‌هاي استثنايي باز هم واحدهاي روستايي و ايلي كم اهميت‌تري پيدا شده‌اند كه در رابطه با سردي و گرمي هوا و كمي و زيادي آب و نحوه‌ي آبياري هسته‌هاي اصلي ، زندگي انساني را در نابرابري‌هاي اجتماعي و اقتصادي و نوعي ناپيوستگي سرتاسري شكل داده‌اند .

در اين واحدهاي پراكنده ، تيره‌هاي گوناگون ايراني زندگي كرده‌اند كه البته تحليل "قوم شناسانه"ي آن در اين جا مورد توجه نيست ؛ اما بايد يادآور شد كه نظر به وضع اقليمي و طبيعي ، اين تيره‌ها با حفظ ويژگي‌هاي اجتماعي خود ، در جمع با تيره‌هاي بيگانه در برخوردهاي گوناگوني قرار گرفته‌اند ؛ به ويژه در بخش‌هاي مرزي ايران زمين ، و بدين گونه از هستي ملي هم به طور ناحيه‌اي و هم به طور سرتاسري دفاع كرده‌اند .

ب ـ شرايط بيروني

اين "مجموعه‌ي پراكنده" كه با همجوشي خاص خود در كل عرصه‌ي حمله‌هاي گستره از سوي قوم‌ها و ملت‌هاي غير ايراني قرار گرفته است ، شرايطي را فراهم كرده تا تمامي تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي جهان با آن در داد و ستد باشند . در دنياي كهن تاخت‌هاي بزرگ نظامي و سياسي از شرق اين جامعه توسط قوم‌هاي آسياي مركزي و از غرب توسط يونانيان و روميان در شكل گيري اجتماعي و فرهنگي واحدهاي آن به طور مثبت يا منفي دخالت كرده‌اند و در ايران جديد نيز كه فرهنگ آن با آموزش‌هاي اسلام درآميخته است ، اثرهاي تركان و مغولان از شرق و عرب‌ها و قوم‌هاي مديترانه‌اي از غرب ديده مي‌شود .

پ ـ برآيند شرايط دروني و بروني

آنچه از اين شرايط دوگانه‌ي به هم پيوسته برداشت مي‌شود ، اين است كه در ايران هيچ سلول اجتماعي به دور از سلول ديگر و يا هيچ واحد اجتماعي به دور از واحد ديگر و بي‌نياز از آن به ويژه از لحاظ اقتصادي و فرهنگي تكامل نيافته و زيست مجموعه واحدها نيز در سرتاسر فلات هيچگاه به دور از برخوردهاي جهاني ، خاصه از لحاظ سياسي و نظامي در حركت اجتماعي قرار نداشته است .

اين وضع جغرافيايي و تاريخي دو نوع گرايش ادغام يافته در يكديگر روشن مي‌سازد .

ـ گرايش به حفظ ويژگي‌هاي ناحيه‌اي

ـ همبستگي ناحيه در يك مجموعه

گرايش نخست به سوي نابودي انحصار قدرت در حركت است و گرايش دوم به سوي قدرت‌هاي گسترش يافته .

هرگاه در برون اين "مجموعه" آرامش برقرار باشد ، گرايش نوع نخست چشمگيرتر مي‌شود و هرگاه دوران جنگ و ستيز و دفاع از "هويت كلي" فرا مي‌رسد ، گرايش نوع دوم آشكارتر مي‌گردد .

عليه آزادي و آزادگي كه به اعتباري فطرت انساني است و طبيعي‌ترين حق بشر به شمار مي‌آيد ، دارندگان قدرت (زور) و دلباختگان مال (زر) به اشتراك يا جداگانه تلاش كرده‌اند و بخش عمده‌اي از تاريخ اجتماعي و سياسي جامعه‌هاي انساني در اين رابطه ترسيم يافته است و نشان دهنده‌ي اين واقعيت مي‌باشد كه آزادگي و آزاديخواهي با گروه‌هاي زير سلطه‌ي جامعه ـ چه سلطه‌ي سياسي و چه سلطه‌ي اقتصادي ـ پيوند بيشتر داشته است ؛ يعني تعلق به بخش‌هايي از جامعه دارد كه به سوي فطرت و بر ضد "از خود بيگانگي" انسان تلاشي پيگير مي‌كنند .

گفتار علي ابن ابيطالب عليه السلام ، آنجا كه به فرزندش حسن (ع) و همه‌ي فرزندان زمان فرمورد : لاتكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا" ناظر بر اين حق طبيعي بشر است .

در فرهنگ ايران زمين، متكلمان و متفكران و شاعران اشاره‌هاي فراواني در اين زمينه به يادگار گذارده‌اند.

صاحبان زر و زور هميشه و در همه جا كوشش كرده‌اند تا قدرت اقتصادي و سياسي خود را به حق بدل سازند و با تدوين و تنظيم ظاهري و شرعي و قانوني كردن آن ، نوعي عقيده سازي به عمل آورند و جمله‌ي معروف و منسوب به معاويه اين حيله‌گر بدكنش "الحق لمن غلب" در رابطه با همين بينش غير انساني بيان شده است .

بطلان حق بودن زور در همين جمله نهفته است ؛ چه اگر كسي يا گروهي كه قدرت داشته باشد ، بر كسان و يا گروه‌هاي ديگر سلطه يابد ، حق به صورت نهادي ناپايدار و از ميان رونده درمي‌آيد و هيچ نظم عادلانه و پايداري را به وجود نمي‌آورد .

تلاش صاحبان قدرت اعم از اقتصادي و سياسي جهت چيرگي بر كل جامعه و واكنش‌هاي اجتماعي و فرهنگي انسان‌هاي زير سلطه ـ همانطور كه اشاره شد ـ سازنده‌ي حركت‌هاي جامعه‌ي بشري بوده است .

ب ـ اصل استقلال

به محض اين كه اصل آزادي در رابطه با جمع شكل يافته‌اي در نظر گرفته شود ، اصل استقلال نظر را به خود جلب مي‌كند .

در ماجراي نبردهاي تاريخي در رابطه با فرهنگ‌ها و اقليم‌هاي جغرافيايي و شيوه‌هاي آفرينندگي انساني به معناي وسيع مادي و معنوي و قدرت‌هاي جوشنده از اجتماع ، خط و رسمي براي جامعه‌هاي بشري پيدا شده است كه به عنوان "جامعه‌ي ملي" از آن نام برده مي‌شود . و "حق حاكميت" اساسي‌ترين حقوق اين جامعه‌ها به شمار مي‌رود و در نتيجه اراده‌ي جمعي بر سرنوشت سياسي و اجتماعي اين جامعه‌ها رهبري دارد و هيچ مرجعي بالاتر از آن نمي‌تواند باشد .

اراده‌ي جمعي يا همگاني يا به زبان ديگر "اراده‌ي ملت" همانطور كه غيرقابل تقسيم است ، غيرقابل انتقال هم هست ، يعني به همان گونه كه نمي‌توان در درون جامعه‌ي ملي ، قدرت را به بخش خاصي واگزار كرد و تصميم گيري سياسي را به آن سپرد ، در كل هم نمي‌توان اين قدرت را به خارج از جامعه انتقال داد .

در عين حال استقلال نمي‌تواند به بخشي از نهادها و كاركردها توجه كند ؛ يعني جامعه‌اي را نمي‌توان داراي استقلال دانست كه از همه‌ي جهت‌هاي سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي تكيه بر خود نداشته باشد و بدين اعتبار ، استقلال بايد جامعه را در كليت نهادي در برگيرد .

به محض اين كه نيروي تنظيم كننده‌ي حركت‌هاي جامعه در داخل آن كاربرد خودرا به هر دليل از دست دهد ، آن جامعه در نوعي اسارت همگاني به سرمي‌برد كه به طور قطع، آزادي نيز به فقدان كاركرد اجتماعي خويش دچار مي‌گردد .

پ ـ به هم آميختگي آزادي و استقلال

آزادي در گرو زيست در جامعه‌ي حد و رسم يافته (قوم و ملت) مي‌باشد كه با قبول هويت خاص و دفاع از استقلال آن، درهم آميخته است و بدين اعتبار آزادي هم‌چون فطرت انساني در پيوند ناگسستني با استقلال يعني سرشت زيست اجتماعي قرار مي‌گيرد و اين دو از هم تفكيك ناپذير مي‌گردند و "لازم و ملزوم" يگديگر شمرده مي‌شوند .

جلوه‌ي آزاديخواهي يا استقلال طلبي در رابطه با برخوردهاي جامعه‌هاي بشري شكل مي‌يابد ؛ گو اين كه هيچ جامعه‌ي داراي استقلال نمي‌تواند بدون آزادي به سربرد ؛ ولي شرايط خاص گاهي اين دو اصل را از يكديگر متمايز مي‌سازد . در جامعه‌هاي زير سلطه‌ي مستقيم ، اصل استقلال برجستگي بيشتري دارد ؛ در حالي كه جامعه‌هاي تازه رها شده از سلطه‌ ، اصل آزادي نمايان‌تر است و در جامعه‌هاي ويژه‌اي كه زير سلطه‌ي غيرمستقيم استعمار و استبداد زائيده‌ي از آن قرار دارند ، اين دو اصل در يكديگر ادغام مي‌شود و رها كردن يكي و چسبيدن به ديگري سردرگمي فكري و سازماني به وجود مي‌آورد .

شكل گيري زندگي فردي و اجتماعي ايرانيان در موازه‌ي منفي

به باور من ايرانيان از كهن‌ترين روزگاران در رابطه با قدرت‌هاي داخلي و خارجي و شرايط جغرافيايي و اعتقادهاي ديني و فلسفي به نوعي زندگي كه در واژگان اجتماعي جديد "موازنه‌ي منفي" نام گرفته است ، آشنا بوده‌اند ؛ ولي در اين گفتار به برداشت سياسي آن در گذشته‌اي نه چندان دور اكتفا مي‌شود .

در عصر كنوني يعني در دوره‌اي كه دولت‌هاي استعمارگر نسبت به ايران و وحدت و استقلال آن چشم طمع دوختند و با هجوم نظامي و سپس با پديد آوردن و نيرومند ساختن دو جناح روسوفيل و انگلوفيل در خط وابستگي ، شيوه‌ي خانمان برانداز "موازنه‌ي مثبت" را تنظيم نمودند ، سياست "موازنه‌ي منفي" صبغه‌ي جديدتري پيدا كرد .

در اين دوران فضيلت سوز قائم مقام و اميركبير دو صدراعظم بزرگ ايران ، در خط موازنه‌ي منفي گام برداشتند و در راه آرمان خود شهيد شدند و به دنبال چندين قيام ناحيه‌اي ، دو جنبش مردمي با بهره‌وري از همين سياست در خط استقلال و آزادي در ايران به وجود آمد "نهضت تحريم تنباكو" و "انقلاب مشروطيت" كه هر دو پيروز شدند و يكي پيشدرآمد ديگري بود .

در تدوين قانون اساسي و متمم آن ، با اين كه اقتباس‌هايي از قوانين خارجي به عمل آمد ، ولي استقلال سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي بخش عمده‌اي از اين دو قانون را به خود اختصاص داد .

بعد از انقلاب مشروطيت و تا قبل از استيلاي ديكتاتوري وابسته به بيگانه در ايران ، شادروان سيد حسن مدرس پاسدار موازنه‌ي منفي در كل مبارزه‌هاي مردم ميهن ما بود . وي عدم حاكميت دولت‌هاي خارجي را بر جامعه‌ي ايراني ، موازنه‌ي عدمي مي‌دانست و حاكميت بر بنياد قدرت‌هاي سلطه‌گر را موازنه وجودي مي‌گفت

مي‌دانيم كه وي عليه قرارداد شوم وثوق الدوله با امپراطوري انگليس به مبارزه برخاست و در اين باره مي‌گويد : "يك سياست مضر به ديانت اسلام (و) مضر به سياست بي‌طرفي ما بود . كابينه‌ي وثوق الدوله خواست ايران را رنگ بدهد ، اظهار تمايل به دولت انگليس كرد ، بر ضد ملت ايران قيام نمود . حالا هم هركسي تمايلي به سياستي نمايد ، ما يعني ملت ايران با او موافقت نخواهيم نمود ؛ چه رنگ شمال ، چه رنگ جنوب و چه رنگ آخر دنيا ."

شادروان مدرس در سنت پارلماني كشور ما به راستي پاسدار حاكميت ملي ايرانيان بود . اميد است كه اين چهره‌ي درخشان تاريخ كه بيانگر خواست‌هاي روحانيت ترقي خواه نيز به شمار مي‌رود ، به نسل امروز كه با كمال تاسف به علت وجود ديكتاتوري و سلطه‌ي استعمار فرهنگي از گذشته‌ي بسيار نزديك خود هم بريده شده است ، به شايستگي شناسانده شود .

مصدق نماد استقلال و آزادي ايران

با زمينه‌ي به دست داده شده از روند شكل گيري خط "موازنه‌ي منفي" همچون "نياز ملي ايرانيان" اكنون مي‌توان به نقش مصدق ـ قهرمان گفتار امروز ـ پرداخت و ديد كه چگونه اين سياست تاريخي را با شيوه‌ي قاطع تري به كار گرفت و براي مدتي نه چندان دراز به پيروزي رساند .

زندگي مصدق، سراسر مبارزه است براي پاسداري از استقلال ايران و نگهداشت آزادي‌هاي فردي و اجتماعي مردم .

دو اصل ياد شده ، محور اساسي كوشش‌هاي مصدق است و ديگر اقدامات اجتماعي وي به دور اين محور حركت مي‌كنند .

گرچه امروز فرصت اين نيست تا سخنان او جمله به جمله به نقد آيد و در رابطه با وضع ايران ، در زماني كه آن گفتار اظهار گرديده است ، قرار داده شود ؛ ولي به مصداق شعر مولانا جلال‌الدين بلخي :

آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بتوان چشيد
تنها در چند بند گلچيني از گفته‌هاي هميشه آموزنده‌ي او را نخست پيرامون استقلال و سپس در باره‌ي آزادي يادآور مي‌شوم.

الف ـ دوران پيش از جنگ جهانگير دوم

زماني كه فراماسونري و غرب گرايي در خط كوبيدن فرهنگ ايران بود ، مصدق در نطقي در نهم آبان‌ماه ١٣۰۴ در مخالفت با استقرار استبداد وابسته به بيگانه اعلام كرد : "اگر كسي پيدا شود كه نظريات مملكتي و ملتي و اسلامي خود را اظهار نكند ، بنده او را پست و بي‌شرف و مستحق قتل مي‌دانم ."

در آن روز به سان هميشه دكتر مصدق سود و صلاح كل جامعه و مردم را در رابطه با دين اسلام و آرمان‌هاي ميهني آشكار ساخت و در نطق ديگري در ششم مهرماه ١۳۰٦كه "غرب گرايي" و "از خود بيگانگي" به مفهوم فرهنگي شدت بيشتري پيدا كرده بود ، اظهار كرد : "وضعيات جغرافيايي و مذهب و زبان و نژاد هر قوم در اخلاق و عادات و قوانين آن قوم موثر است . اگر آقايان موافقند بايد تصديق بفرمايند كه چون اين چهار اصل يعني وضعيت جغرافيايي و مذهب و زبان و نژاد ما با اصول فرنگستان موافق نيست ، لذا اقتباس عادات و اخلاق و قوانين آن اقليم هم ممكن نيست ."

در آن روزگار كه روشنفكرنمايان و از فرنگ آمدگان ، چهار اسبه به نام نوسازي و مدرنيزاسيون مي‌خواستند جامعه‌ي ما را بي‌هويت كنند و به صورت زائده‌ي اروپا درآورند ، مصدق اين غرب زدگي زشت را محكوم كرد و در همان نطق ششم مهرماه ١۳۰٦به پاسداري فرهنگ ايراني و آموزش‌هاي اسلام كه به هم درآميخته است ، پرداخت و بيان كرد : " ما نبايد با اين اصولي كه در جامعه است و به عنوان تجددهاي دروغي مملكت را خراب كنيم ."

مصدق به هيچ وجه اعتقاد نداشت كه رايزنان و كارگزاران خارجي را به ايران بياورند و سرنوشت كشور را به دست آن‌ها بسپارند تا با خواسته‌هاي استعماري خود ، در حركت سالم اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي جامعه خدشه ايجاد نمايند و در نطقي در بيست و نهم شهريور ماه ١۳۰۵بيان كرد : "اگر آبادي مملكت به دست ملل ديگر براي اهل مملكت مفيد بود ، هر ملتي براي رفع زحمت و جلب فايده كه يكي از اصول مهم اقتصادي است ، اجنبي را به خانه‌اش دعوت مي‌كرد . اگر رقيب خوب بود ، هيچ ملتي نمي‌خواست بعد از اسارت‌ها (و) جنگ‌هاي خونين وتلفات سنگين طوق رقيت را رها نمايد ."

و در نطق ديگري در چهاردهم ديماه ١٣۰٦اظهار نمود : "افتخار بنده اين است كه تمام كارها را ايراني‌ها متصدي باشند تا اين كه انسان اگر تعريف مي‌كند از هم وطن خودش كرده باشد ، و اگر هم تنقيد مي‌كند ، نسبت به كارهاي هم وطنان خودش كرده باشد ."

مصدق گويي نماي ايران ويران امروزي را از پنجاه سال پيش مي‌ديد و در برابر آن سياست‌هاي ويرانگر فرهنگي و اجتماعي و سياسي نمي‌توانست سكوت اختيار كند و مي‌گفت : "براي اشخاص وطن خواه مملكت كشي ، خودكشي است ."

تبعيد و زندان در دوره‌ي ديكتاتوري را از دل و جان پذيرفت ؛ اما به حكومت نظامي وابسته به امپرياليسم تسليم نگرديد .

ب ـ دوران پس از جنگ جهانگير دوم

پس از پايان آن دوره‌ي قلدري در دوره‌ي چهاردهم كه از سوي مردم تهران به عنوان نماينده‌ي اول وارد مجلس شوراي ملي شد ، فرصتي به دست آورد تا در رابطه با مخالفت با اعتبار نامه‌ي سيد ضياءالدين طباطبايي به عنوان عامل كودتاي سوم اسفند ١۲۹۹كه بي‌ساماني‌ها و بدبختي‌هاي ملي بسيار به بار آورد ، حقيقت‌هاي زير پرده‌ي دوره‌ي سياه بيست ساله را آشكار سازد و در نطقي در شانزدهم اسفند ماه ١۳۲۲اظهار داشت : "آيا مي‌شود گفت كه به كمك دسته‌ي قزاقي كه تحت امر خارجي است ، انقلاب كنند و ملت را به راه راست دلالت كنند ؟" و اضافه كرد : "با اتكاي قواي خارجي ، قيام نمودن و به روي هموطنان تيغ كشيدن و آنان را توهين كردن و حبس نمودن ، كار وطن پرستان و آزادمردان نيست ." و در پاسخ كساني كه اعتقاد داشتند با نظام استبدادي مي‌توان جامعه را به پيشرفت و بزرگي رساند ، گفت : "هيچ ملتي در سايه‌ي استبداد به جايي نرسيد ." و به رويگردانان از نيروي بيكران مردم گوشزد كرد : "هركس كه به ملت خود احترام نكرد ، پشتيبان او جاي ديگر است ." و در همانجا بي‌اعتقادي خود را به اصلاحات ميان تهي استعمارپسند ابراز داشت و بيان نمود : " اگر خيابان‌ها اسفالت نمي‌بود ، چه مي‌شد و اگر عمارت‌ها و مهمانخانه‌ها ساخته نشده بود ، به كجا ضرر مي‌رسيد . من مي‌خواستم روي خاك اره راه بروم و وطن را در تصرف ديگران نبينم . خانه‌اي در اختيار داشتن ، به از شهري است كه در دست ديگران است ."

به هر روي دوران اشغال ايران ، با همه‌ي تباهي‌ها شايد يكي از دوران‌هاي تاريخي باشد كه خط "موازنه ي منفي" يعني سياست تضمين كننده‌ي استقلال و آزادي ايران را به خوبي شناخته شده است .

بايد يادآور گردد كه از ميانه‌هاي جنگ جهانگير دوم تا زمان حاضر بازهم دو حركت ريشه دار در جامعه‌ي ما شكل گرفته است .

حركت نخست در رابطه با سياست "موازنه‌ي مثبت" و حركت دوم در رابطه با سياست "موازنه‌ي منفي" .
حركت نخست در دو خط سير نظم يافته بود يا در خط دو امپرياليسم انگليس و امريكا و به اصطلاح "جهان آزاد !" يا در خط امپرياليسم روس و به اصطلاح "ستاد زحمتكشان !"

حركت دوم سياست موازنه‌ي مثبت را قبول نكرد و با شناخت واقعيت‌هاي ميهن براي رسيدن به استقلال ملي سياست موازنه‌ي منفي را نظم داد . نهضت ملي ايران به رهبري دكتر مصدق در اين خط سير قرار گرفت و هنوز هم به مبارزه ادامه مي‌دهد . استراتژي مبارزه در چارچوب سياست موازنه‌ي منفي ، دو جناح در ظاهر راست و در ظاهر چپ را همساز و همكار مي‌كرد و در يك "اتحاد" ناپيدا و گاه پيدا قرار مي‌داد .

ناگفته نماند كه تاكتيك مبارزاتي طرفداران استقلال و آزادي ايران نيز در زمان‌هاي بسيار كوتاه در اين "اتحاد ناميمون" وابستگان به بيگانه خدشه ايجاد مي‌كرد و يك جناح را عليه جناح ديگر برمي‌انگيخت و گاه از برخورد آن‌ها بهره‌ور مي‌شد .

درگيرودار نبردهاي سياسي قدرت‌هاي جهان گستر يعني دو دولت سرمايه‌داري و يك دولت سوسياليستي ، مصدق به عنوان نماينده‌ي واقعي ملت وارد مجلس شد و از همان ابتدا وضع سياسي خود را به دقت روشن ساخت : "من ماموريت موكلين خود را قبول نكردم و به اين مجلس پا نگذاشتم ؛ مگر براي يك مبارزه‌ي مقدس و آن نيل به مقصود عالي است ؛ در سياست داخلي برقراري اصول مشروطيت و آزادي و در سياست خارجي تعقيب از سياست موازنه‌ي منفي . اين هدف من بوده و هست و خواهد بود و تا بتوانم براي رسيدن به آن مجاهدت خواهم كرد ."

در آن روزگاران به درستي پيشواي ملت ايران دريافت كه اشغالگران زورمند ، اصل قيموميت بر ايران را پذيرفته‌اند و جناح‌هاي دوگانه‌ي موازنه‌ي مثبت در خط تدارك اين توطئه هستند ، وي يك تنه بر هزاران زد و صداي ملت استقلال طلب و آزاديخواه ايران را به گوش جهانيان رسانيد : "ايران رشيد است و زير بار قيموميت نمي‌رود ."

اين جمله‌ي تاريخي مصدق همه‌ي حساب‌ها را برهم زد و جناح‌هاي سياست "موازنه‌ي مثبت" را بر آن داشت تا با نيرنگ‌هاي ديگري حمله به وي را آغاز نمايند .

جناح به اصطلاح "چپ موازنه‌ي مثبت" در ابتدا با تخطئه‌ كردن اصل استقلال ملي و ارزش نهادن بر انترناسيوناليسم سلطه گر عليه نهضت ملي ايران اعلام جنگ كرد .

اين حيله را مصدق به خوبي برملا ساخت و در نطقي در دوره‌ي چهاردهم در مجلس شوراي ملي گفت : "من متاسفم كه بعد از سقوط ديكتاتوري به جاي اين كه سياسيون اين مملكت از تجارب گذشته عبرت بگيرند و به آزادي خواهان صدر مشروطيت تاسي كنند و از يك سياست به تمام معنا ايراني پيروي نمايند و به جاي اين نطق و قلم ، يعني دو نعمتي را كه در سايه‌ي مشروطيت تحصيل شده ، در راه دفاع از مصالح ايران به كار برند و رشد ملي ما را به جهانيان ثابت نمايند ، به جهاتي كه از بيان آن شرم دارم ، عده‌اي شمال و عده‌اي جنوب را قبله‌ي حاجات خود ساخته‌اند و جار و جنجالي در اين مملكت راه انداخته‌اند كه هستي ما را تهديد مي‌نمايد ."

رويداد ديگري كه فرصت مناسب فراهم آورد تا دكتر مصدق كاربرد سياست موازنه‌ي منفي را آشكار سازد و در ميدان نبرد ملي سرافراز و پيروزمند گردد ، موضوع مخالفت با دادن امتياز به بيگانگان بود كه بهتر است از زبان خودش در مذاكرات دوره‌ي شانزدهم مجلس شوراي ملي شنيده شود : "در اوايل دوره‌ي تقنينيه‌ كه مرحوم مستوفي‌الممالك زمامدار شده و براي رفع اختلاف با شركت ، دو كميسيون در مجلس انتخاب و افتخار عضويت آن نصيب من گرديده بود ، پس از مذاكرات و تبادل اخلاق عقيده مند شدم كه تا شركت نفت در ايران هست ملت ايران نخواهد توانست از استقلال سياسي و اقتصادي خود بهره‌مند شود و آرزو مي‌كردم روزي فرا رسد كه ملت ايران بتواند اين زنجير بدبختي و اين حلقه‌ي اسارت و عبدويت را پاره كند . در اواسط سال ١۳۲۳وقتي كه آقاي كافتارادزه براي تحصيل امتياز نفت شمال به ايران آمد ، موقع مناسب به دست من رسيد كه از مضار و معايب آن ورق پاره در مجلس حرف بزنم و معايب و مضار گفته شده را علت طرح پيشنهادي خود راجع به تحريم امتياز نفت قرار دهم .

نظر من در تمام دوره‌ي چهاردهم پيروي از سياست موازنه‌ي منفي بود ، در صورتي كه نظر نمايندگان حزب توده در مجلس اين بود كه موازنه‌ وقتي برقرار مي‌شود كه همسايه‌ي شمالي هم در شمال از حقوق و مزاياي شركت نفت يعني دولت انگليس در جنوب بهره‌مند شود و حال آن كه معقول نيست پيكر بي دو دست بتواند مقدرات خود را اداره كند و هركس كه خواهان تعالي و ترقي و مقيد به حفظ استقلال ايران است بايد سعي كند كه دو دست بريده هر چه زودتر به جاي خود گذارده شود تا ملت ايران بتواند در مقابل دول بزرگ از حقوق خود دفاع كند ."

بجاست مذاكرات مجلس شوراي ملي در دروه‌ي چهاردهم دوباره ورق زده شود. مصدق در نطقي در اين مجلس بيان مي‌دارد : "ملت ايران آرزومند توازن سياسي است ؛ يعني توازني كه در نفع اين مملكت باشد و آن "توازن منفي" است ." و در همين نطق براي روشن شدن توازن‌ها اضافه مي‌كند : "هرگاه تعقيب از سياست مثبت كنيم ، بايد امتياز نفت شمال را هم براي مدت نود و دوسال بدهيم و به اين طريق موازنه برقرار كنيم . گذشته از اين كه ملت ايران براي هميشه و اكنون مجلس با اين كار موافق نيست ، دادن امتياز مثل اين است كه مقطوع اليدي براي حفظ موازنه راضي شود كه دست ديگر او را هم قطع كنند ؛ در صورتي كه هر مقطوع اليدي براي حفظ ظاهر هم كه شده طالب دست مصنوعي است و آن مقطوع اليدي كه بخواهد مقطوع‌اليدين بشود ، خوب است خود را از مذلت زندگي خلاص و قبل ازاين كه يد ثاني او قطع شود ، انتحار كند ."

مصدق از آن پس نيز در هر فرصت به روشن كردن "سياست موازنه‌ي منفي" و شيوه‌ي به كار گرفتن آن در كشورداري پرداخت و در مخالفت با دولت رزم آرا كه به گونه‌ي مظهر ديكتاتوري وابسته به بيگانه به قدرت رسيده بود ، گفت : "ما كه ايراني هستيم بايد از وطن خود دفاع كنيم و بدانيم آن روزي كه دولت اتحاد جماهير شوروي از پيشه‌وري امتياز گرفت ، روزي است كه امريكا و انگلستان هم در ايران بتوانند بمانند . ما نمي‌خواهيم امريكا وطن ما را اشغال كند و يا دولت‌هاي خود مختاري تشكيل دهند و امتيازي از دولت مخلوق خود تحصيل نمايد . ما مي‌خواهيم ايران در وسط دو همسايه‌ي شمال و جنوب بماند ، وضع بين‌المللي هم همين طريقه را ايجاب مي‌نمايد ."

چند ماه بعد كه نهضت ملي به مقدمات پيروزي خود مي‌رسيد ، دكتر مصدق به عنوان پيشواي جبهه‌ي ملي ايران كه در بر گيرنده‌ي همه‌ي نيروهاي استقلال طلب و آزاديخواه بود ، در مجلس بيان كرد : «آقايان محترم و همكاران عزيز بيائيد… با هرگونه دخالتي از طرف بيگانگان و باز تكرار مي‌كنم با هرگونه دخالتي از طرف بيگانگان ـ چه راست و چه چپ ـ مبارزه كنيد و وطن عزيز را از دستبرد حوادث بعون‌الله و رسوله محفوظ بداريد .»

در اين تاريخ بود كه پس از ملي كردن صنعت نفت برغم تلاش‌هاي دو جناح چپ و راست موازنه‌ي مثبت ، مصدق اندك اندك جبهه‌ي ملي را به سوي گرفتن مركز قدرت تصميم گيري جامعه هدايت مي‌كرد : "اكنون لازم است من از مجلس كه به اتفاق آرا به ملي شدن صنعت نفت راي داده است ، تشكر كنم . شما آقايان كاري كرده‌ايد كه هيچ‌يك از ادوار تقنينيه‌ي اين مملكت نكرده است . شما ثابت كرده‌ايد كه هر وقت منافع ايران در خطر است ، همه يكدل و يك زبان ، موافق و مخالف ، دوست و دشمن ، متفق و حتا حاضر مي‌شويد كه جان خود را در راه سعادت ايران فدا كنيد . شما ثابت كرده‌ايد كه ايراني هيچوقت خود را تسليم خارجي نخواهد نمود و نيز مدلل نموده‌ايد كه هر وقت حادثه‌ي حياتي روي دهد ، همه متفق‌القول و متفق‌الكلمه از منافع ايران و استقلال وطن عزيز دفاع مي‌كنيد ."

مصدق چند روز پس از اين نطق تاريخي ، در نطق ديگري بيان كرد : "جبهه‌ي ملي مي‌گويد كه صنعت نفت بايد در سراسر ايران ملي شود تا موضوع دخالت شركت نفت و اعمال نفوذ آن از بين برود و بنابراين تشكيل شركت نفت مختلط در شمال ايران سبب مي‌شود كه دولت شوروي هم با ما همان معامله‌اي را بكند كه شركت نفت انگليس مي‌كند . من از آقايان نمايندگان محترم استدعا ميكنم ، مملكتي كه در نصف آن دولت انگليس و در نصف ديگر اتحاد جماهير شوروي دخالت كند ، كجا مستقل است و در چنين مملكتي چطور ممكن است پايه‌ي زندگي مردم به جايي برسد كه در دول مترقي ساكنين آن رسيده‌اند ؟ نظريات جبهه‌ي ملي اين است كه شركت نفت از ايران برود تا دست بيگانه از سياست اين مملكت قطع شود و دولت‌هاي صددرصد ملي تشكيل شوند ."

در اين مبارزه‌ي رهائي‌بخش براي مصدق بيگانه ، بيگانه بود و در كوشش‌هاي خود نهضت ملي را به شيوه‌اي راهبري مي‌كرد كه پس از پيروزي بر دو امپرياليسم شناخته شده در آن زمان ، ميهن ما در كام امپرياليسم آزمند و تازه نفس و نو به دوران رسيده‌اي كه با مرزهاي ما هم فاصله‌اي زياد دارد ، فرو نرود .

در كرسي زمامداري در نطقي كه در سوم آذرماه ١۳۳۰در پايان‌هاي دوره‌ي شانزدهم مجلس شوراي ملي ايراد كرد ، اين را به خوبي آشكار ساخت : "اما اين كه فرموديد وقتي كه امريكايي‌ها با ما همراهي بكنند ، بايد از مرام ملي و استقلال خودمان صرف نظر كنيم ، بنده هيچوقت زير بار اين مطلب نمي‌روم . من آدمي هستم كه با اين حال كسالت و با تمام ناتواني خودم ، تا نفس دارم براي آزادي و استقلال اين مملكت مبارزه مي‌كنم و من از اين كار صرف‌نظر نمي‌‌كنم . آن ملتي كه نوكر و بنده‌ي يك كمپاني بشود ، آن را يك ملت جلو افتاده نمي‌گويند . ملت عقب افتاده مي‌گويند . بنده ننگ دارم كه بگويند به ملل عقب افتاده مي‌خواهند كمك و راهنمايي بكنند . اين براي ايران ننگ است ."

اما تكيه‌ي مصدق بر اصل استقلال هيچ گاه موجب اين نشده است تا اصل آزادي فراموش گردد . از تمامي گفتارها و نوشتارهاي مصدق چنين برمي‌آيد كه در برداشت وي ، زندگي در جامعه‌اي به دور از سلطه‌ي خارجي به اندازه‌اي ثمربخش مي‌باشد كه آزادي از آن نشات مي‌گيرد .

مصدق در درياي ژرف اخلاق ايراني پرورش يافته بود و نيز حركت زمان را مي‌شناخت . به مشروطيت ايران و بنيادمندي آن نيز اعتقاد مي‌ورزيد و مي‌گفت : "ضرورت تاريخي ايجاب كرد كه ملت ايران در راه آزادي و مشروطيت خود قيام نمايد و با ايثار خون خويش به حق خود برسد و قانون اساسي را به وجود آورد و به همين دليل قانون اساسي را "خون‌بهاي شهداي آزادي" مي‌دانست و اين احترام از آنجا ناشي مي‌شد كه باور داشت "در حكومت مشروطه تنها يك قدرت اصيل و لايزال موجود است و آن نيروي ملت است ." و از اين رو صميمانه راهنمايي مي‌كرد : "مملكت ايران بايد به طريق دموكراسي و بر طيق اصول مشروطيت اداره شود . ديكتاتوري مملكت را به روز سياه نشانده و آن را هيچوقت ملت ايران طالب نبوده و نيست ." و به راستي بيان نموده است : "ديكتاتوري هميشه به دست بيگانگان و به نفع آن‌ها ايجاد شده و ملت از آن بهره‌اي جز حبس و زجر و ذلت و بدبختي نبرده است و نخواهد برد ."

مصدق رشد شخصيت را در جامعه‌ي آزاد و برخوردار از مردمسالاري مي‌دانست و اظهار مي‌داشت : "مملكتي كه رجال ندارد ، هيچ چيز ندارد . مخالفت من با ديكتاتوري براي اين بود كه از خصايص ديكتاتوري يكي اين است كه مملكت فاقد رجال و ديكتاتور رجل منحصر به فرد باشد . آن‌هايي كه عقيده به اين رژيم دارند بايد فكر كنند كه بعد از ديكتاتور كار مملكت چه مي‌شود ."

با وجود اين كه قانون اساسي را "خون‌بهاي شهيدان" مي‌داند ، اعتقاد دارد كه خواست ملت و نيازهاي جامعه مي‌تواند بر پايه‌ي دو اصل آزادي و استقلال ، دگرگوني‌هايي در قانون‌ها به وجود آورد ؛ ليكن با دگرگوني‌هايي كه به آزادي‌هاي اساسي خدشه وارد كند و يا هستي كشور را به خطر اندازد ، مخالف است و مي‌گويد : "من نمي‌گويم قانون اساسي كه زاده‌ي فكر بشر است لاتغير است . ولي مي‌گويم قانون اساسي را بايد نمايندگان حقيقي ملت تغيير دهند و هرگونه تغييري كه غير از اين باشد ، مورد تصديق ملت ايران نيست و كار مجلس موسسان بي‌ارزش و غيرمعتبر است ." و اضافه مي‌كند : "اين مجلس موسسان قلابي است و ملت ايران زير بار اين مجلس موسسان نخواهد رفت . بر فرض آن كه شما هم بگوييد مجلس موسسان اين قانون را تغيير داده ، قانوني كه مخالف ميل مردم باشد ، قانون نيست ." در اين رابطه است كه مصدق قانون را براي مردم مي‌خواهد و نه مردم را براي قانون و هوادار قانون‌هايي است كه در برگيرنده‌ي خواست ملي باشد .

پ ـ دوران زمامداري

مصدق دو اصل استقلال و آزادي را درهم آميخته مي‌دانست و آن را "شرط اساسي حيات هر ملت مي‌دانست" در سراسر دوران زمامداري خود نشان داد كه به اين دو اصل اساسي كه از آغاز زندگي سياسي او به گونه‌ي ساخت عقيدتي درآمده است ، وفادار مي‌باشد .

چنان‌كه گفته شد اصل آزادي و اصل استقلال براي مصدق محور همه‌ي حركت‌هاي سياسي به شمار مي‌آمد و به دور اين محور كه شمع روشنايي بخش زندگي ملت ايران است ، پروانه‌وار چرخيد . سوختن در اين آتش را از دل و جان مي‌پذيرفت و ننگ نوكري بيگانگان را تحمل نمي‌كرد .

در جلسه‌ي بيستم تيرماه ١۳۳۰ دوره‌ي شانزدهم مجلس شوراي ملي به عنوان نخست وزير اظهار داشت : "اگر قرار باشد در خانه‌ي خود آزادي عمل نداشته باشيم و بيگانگان بر ما مسلط باشند و رشته‌اي بر گردن ما بگذارند و ما را به هر سوي كه مي‌خواهند بكشند ، مرگ بر چنين زندگي ترجيح دارد و مسلم است كه ملت ايران با آن سوابق درخشان تاريخي و خدماتي‌كه به فرهنگ و تمدن جهان كرده است ، هرگز زير بار اين ننگ نمي‌رود .

محمد مصدق "انترناسيوناليسم" را كه زبانزد و ابزار سياستگران زمانش بود ، در دو وجه آن به خوبي مي‌شناخت و به شكل سلطه‌گرانه‌ي آن كه در عدم استقلال و وابستگي بود ، اعتقاد نداشت ؛ چه از نوع "كاپيتال امپرياليستي" و چه از نوع "سوسيال امپرياليستي" و چه از نوع حاكم در كشورهاي امريكاي لاتين و چه از نوع حاكم در كشورهاي اروپاي شرقي و همانندهاي اين هر دو در آسيا و افريقا .

برعكس مصدق به همبستگي جهاني با دفاع از حق حاكميت ملت‌ها اعتقاد داشت و در اين راه شكوهمند تا مي‌توانست پايداري مي‌كرد و موضوع را سال‌ها پيش از تشكيل كنفرانس باندوگ از كادر ملي يك جامعه‌ي خاص به پهنه‌ي سياسي جهان گسترش داد .

پيشواي ملت ايران براي نخستين بار در تاريخ جهان به طور رسمي به دفاع از ملت‌هاي ديگر در سطح سازمان‌هاي بين‌المللي اقدام نمود و به روند استقلال ملي در جهان سوم طنين بيشتري بخشيد .

در تلگرافي به رئيس هيئت نمايندگي ايران در هفتمين دوره‌ي مجمع عمومي سازمان ملل متحد به تاريخ بيست و دوم مهرماه سال ١٣٣۱ چنين مي‌آورد : "چون يكي از هدف‌هاي اساسي سياست خارجي دولت اين جانب ، همراهي با ممالكي است كه براي حفظ استقلال و حق حاكميت خود مجاهده مي‌نمايند . در اين موقع نيز كه موضوع مراكش و تونس در مجمع مورد مذاكره قرار خواهد گرفت ، صريحا دستور داده‌ مي‌شود كه هيئت نمايندگي ايران حداكثر مساعدت‌هاي ممكنه را براي تحصيل استقلال و حاكميت ممالك محروم افريقايي به عمل آورد و ضمنا اگر لازم باشد چون ممالك مزبور نماينده در مجمع ندارند ، رسما اعلام دارند كه دولت ايران حاضر است صداي مظلومانه‌ي آن ها را از پشت تريبون مجمع به گوش جهانيان برسانند ."

در اين جا به شرح همه‌ي عملكردهاي حكومت مصدق نمي‌پردازم كه اين خود مي‌تواند موضوع گفتارهايي چند باشد و اميدوارم در آينده‌ي نزديك ايراد گردد .

وحدت عمل عليه حكومت ملي

حكومت مصدق قرباني دفاع از استقلال ايران و آزادي مردم شد . به داستان روزهاي پس از جنگ جهانگير دوم بازگرديم و به ياد آوريم كه پيشواي ملت به دو قدرت بزرگ كاپيتاليستي (انگليس و امريكا) و يك قدرت سوسياليستي (روس) اعلام كرد : "ايران رشيد است و زير بار قيموميت نمي‌رود ."

هشت سال از اين رويداد گذشت . اتفاق‌ها به اختلاف‌ها و اختلاف‌ها به اتفاق‌ها بدل شدند . قدرت‌هاي موازنه‌ي مثبت عليه نيروهاي موازنه‌ي منفي به حركت درآمدند .

امريكا و انگليس سرانجام با يكديگر به توافق رسيدند ؛ يعني امپرياليسم امريكا سهمي در خور از نفت ايران به دست آورد و به قول ايدن طرفين تصميم در سقوط مصدق گرفتند و آيزنهاور دستور اجراي كودتا را به سازمان "سيا" صادر كرد . روس‌ها "حركات محتاطانه‌اي" داشتند ؛ چه مي‌دانستند كه حيات غرب بدون نفت ايران نمي‌تواند استمرار پيدا كند و به همين دليل اولتيماتوم غرب را پذيرفته بودند و سكوت مي‌كردند .

در رابطه با اين قدرت‌هاي ويران كننده‌ي جهاني ، سرانجام هواداران سياست موازنه‌ي مثبت ، حكومت ملي ايران را با كودتاي ۲٨ مرداد ماه ۱۳٣۲ ساقط ساختند و بيانگر خواست استقلال و آزادي را به بيدادگاه بيگانه ساخته بردند . دكتر مصدق در دادگاه نيز به استعمار و استبداد تاخت آورد و از پشت ميله‌هاي زندان ، نسل كنوني را به مبارزه‌ي رهايي بخش فراخواند .

"از اين چه بهتر كه من تا سر حد امكان در راه خدمت به وطن كوشيده‌ام و اكنون زندگي برايم سخت و صعب شده است و سياست خارجي به دست عمال خود از من انتقام مي‌كشد ، تا آخرين نفس در راه مقدسي كه رفته‌ام ، استقامت كنم و از افراد ملتم بخواهم كه آن‌ها نيز وظيفه‌ي خود را در راه خدمت به وطن و مبارزه براي تحصيل آزادي و استقلال ، با شرافت و استقامت انجام دهند ."

كوتاه سخن دكتر مصدق نمونه‌ي انسان كاملي بود كه همه جا و همه گاه از بنيادهاي فكري خود انحراف پيدا نكرد . از سختي‌ها نهراسيد . فريفته‌ي هيچكس نشد . دريا دلي بود و در موج‌هاي سهمگين غوطه مي‌خورد و پايداري مي‌آموخت . نماد "ايستادگي و كوشش" بود و در سختي‌ها آزمايش مي‌داد .

در زندان و در تبعيد هيچگاه ملت و ميهن خود را در رابطه با دو اصل استقلال و آزادي فراموش نمي‌كرد و اين حقيقت را در رهنمون‌هاي واپسين سال‌هاي عمرش آشكارا مي‌توان يافت : "جبهه‌ي ملي مركز احزاب و اجتماعات و دستجاتي است كه براي خود تشكيلاتي دارند و مرامي جز آزادي و استقلال ايران ندارند ." و در جاي ديگر : "جبهه‌ي ملي را بايد مركز احزاب كشور دانست كه همه به يك اصل معتقد باشند و آن آزادي و استقلال مملكت است ."

همرزمان گرامي ،

پس از گذشت نزديك به بيست و پنجسال از برانداختن حكومت ملي مصدق ، نظام حاكم بر ايران بگونه‌ي پاسدار سلطه‌ي بيگانه با به تاراج دادن ثروت‌هاي ملي و رواج همه گونه بي‌فضيلتي و انحطاط اخلاقي و ايستايي فرهنگي ، هم اكنون در بن‌بستي بي‌مانند افتاده است .

شكست اصلاح‌هاي بي‌بنياد استعمار پسند و فزوني تنگناها در كليه‌ي شئون كشوري اعم از سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و شدت وابستگي‌ها و تزلزل استقلال ملي و نابودي هويت ايراني ـ در چارچوب اين زندان بزرگ ميهن و نيز پهنه‌ي گيتي ـ برانگيزنده‌ي اعتراض‌هاي گوناگون به ويژه قهرآميز كنوني شده است .

در اين برهه‌ي حساس تاريخ بايد يادآور شد كه ايجاد دگرگوني در جامعه گاه حالت راديكال و بنيادي دارد و گاه نوعي ظاهرسازي و آرايش .

جامعه‌ي ما از بيخ و بن ويران شده ، علت اصلي اين ويراني در آن است كه "مجموعه‌"ي ياد شده از خود اعتبار ندارد و قدرت‌هايي از برون مرزها گردانندگي كارها را برعهده گرفته‌اند .

آنان كه از مبارزه با استبداد سخن مي‌گويند ، آنان كه تنها به نوعي "آزادي" دل بسته‌اند و از طرح اصل استقلال سر باز مي‌زنند ، در صورت داشتن حسن نيت ، تمام كوشش‌هايشان در حد آرايش بناي از هم پاشيده‌ است . بايد از بنياد خواستار دگرگوني شد و پيشاپيش بر همه‌ي خواست‌ها ، بريدن رشته‌هاي گوناگون وابستگي و تلاش بر دوام در خط تدارك ايراني داراي استقلال و ايستاده به خود است .

نبردها و هدف‌ها به طور كامل روشن شده‌اند . در يكسو "دستگاه استبداد" است كه حقانيت سياسي و اجتماعي را از دست داده و هستي‌اش در تار و پود مكانيسم سلطه مي‌باشد و در سوي ديگر نيروي مردم به پا خاسته‌‌ي ايران است كه هر نوع انقياد و وابستگي را پس مي‌زند و تا رسيدن به استقلال كامل از پاي نخواهد نشست .

ترس "دستگاه استبداد" از هيچ نيرويي به اندازه‌ي اين نيرو نيست . خطرناك‌ترين و به اصطلاح فرنگيان "چپ‌"ترين نيروي سياسي جامعه همين نيروي رشد يابنده و فزاينده است كه از بطن و متن و تاريخ و فرهنگ ايران زمين ريشه گرفته و هوادار استقلال ملي است .

تكرار مي‌كنم : مردم ميهن ما با درست انديشي و آگاهي و آزمون‌هاي تاريخي در اين سنگر قرار گرفته‌اند و مي‌خواهند كه نيروي نيستي ناپذير آن‌ها در اين خط سير حركت كند . طرح‌هاي "ساختگي" و فريبنده‌ و دلخوشكنك و به اصطلاح "مجازي" خط اصلي مبارزه را كور مي‌كند . اساس كار اين است كه ملت ايران پس از دو قرن بردگي و خفت و از خود بيگانگي ، مي‌خواهد خودش باشد . خودش تصميم بگيرد . خودش عمل كند و در خواستن‌ها و تصميم‌گرفتن‌ها و عمل كردن‌ها آزاد باشد .

در نيمه‌ي سخن از دسيسه‌هاي هردو جناح موازنه‌ي مثبت سخن گفتم . در "صراط مستقيم" مبارزه‌ي رهايي بخش بايد خود را از آن فريب‌ها و فريفتگي‌ها به دور داشت .

اگر فقط از "آزادي" سخن به ميان آيد و استقلال فراموش گردد ، به تحقيق بخش‌هايي از گرايندگان موازنه‌ي مثبت بهانه‌ي راهيابي به نهضت را پيدا خواهند كرد . از اين رهگذر به مبارزه‌ي بنيادي و آينده‌ساز ملت ما آسيب‌هاي فراوان وارد خواهد شد .

در همه حال بايد به مبارزان راستين گوشزد كرد كه آزادي بدون استقلال نيرنگ است و غيرقابل تحقق . روشن‌تر بگويم ميان استقلال طلبان و نيروهاي سياسي ديگر كه به دنبال تغيير نوع وابستگي "دستگاه استبداد" روي صحنه آمده‌اند ، هيچ "فصل مشتركي" وجود ندارد . همكاري با كساني كه به استقلال ايران اعتقاد ندارند ، همكاري با كساني كه استقلال را "امر ثانوي" مي‌دانند ، همكاري با كساني كه طرح اصل استقلال را به "مصلحت" نمي‌دانند ، در جمع نوعي همزيستي با دشمن و دفاع از شرايط ضدملي كنوني است كه به طور قطع مورد قبول ملت قرار نخواهد گرفت .

آيا تاريخ چند دهه‌ي گذشته كافي نيست كه از روانشناسي مبارزه و گرايش‌هاي سياسي و ارزش‌هاي حاكم بر پيكارهاي ملت خود پند بگيريم ؟ اگر مخالفان به دنبال "مصلحت انديشي"‌ها و يا پيدا كردن "مصالح مشترك" با قدرت‌هاي آنسوي مرزهاي ايران باشند ، بي‌شك بازي را خواهند باخت و در جامعه به سان "آلات و ادوات" امپرياليست‌ها شناخته خواهند شد .

مبارزان راستين بايد اولا "دستگاه استبداد" را به سان يك مجموعه‌ي ويران ساز در نظر نظر بگيرند و در سرنگوني آن در جهت‌هاي گوناگون كوشش‌هاي خود را نظم دهند . ثانيا در اين مبارزه‌ي زندگي بخش اصل استقلال را مد نظر داشته باشند و در همه‌ي حركت‌ها به تكيه گاه اصلي يعني مردم روي آورند ؛ مردمي كه صميمانه به پا خاسته‌اند ؛ مردمي كه هر روز قرباني مي‌دهند ؛ مردمي كه بي هيچ گفتگو از پاي نخواهند نشست .

"دستگاه استبداد" كه با تمامي وجود در مرداب وابستگي غوطه مي‌خورد . بي‌جهت نيست كه شب و روز ميهن پرستان و آزادي‌خواهان را "بيگانه پرست" و يا "تحريك شده"ي آنان معرفي مي‌كند .

مي‌خواهند ضمن پنهان كردن ظاهري وابستگي‌هاي خود ، نوعي "حقانيت" و "مشروعيت" براي نظامي به دست آورند كه در حال فروپاشي است .

به باور من اين نيروي مخالف است كه بايد با تشريح و بيان كردن دقيق و عميق حركت استقلال و چگونگي استقلال و زمينه‌ي استقلال و راه رسيدن به استقلال ، وابستگي "دستگاه استبداد" و خيانتش را آشكارتر سازد و رسوايي‌اش را صد چندان كند و نشان دهد كه دامنه‌ي پيوندهاي اين دستگاه به امپرياليست‌هاي رنگارنگ آنقدر گسترده است كه حتا يك روز هم بدون پشتيباني بيگانگان نمي‌تواند بر كرسي زمامداري بنشيند .

خوشبختانه تلاش‌هاي آزاديخواهان و استقلال طلبان در گوشه و كنار كشور هر روز "دستگاه استبداد" استعمار ساخته‌ي چيره بر ايران را با شكستي جديد روبرو مي‌سازد و وضعي پيش آورده و مي‌آورد كه اين نظام از هيبت افتاده ، همه‌ي پايگاه‌هاي خود را از دست بدهد و در لبه‌ي پرتگاه نيستي قرار گيرد .

بيش از چهار ماه است كه به "كشتار جمعي"مردم بي‌سلاح پرداخته است و صدها انسان شرافتمند و پاكباز و پاكدامن ميهن ما را براي استمرار قدرت پوشالي خود به خاك و خون كشيده و ملت بزرگ ما را در "اربعين"هايي چند به سوك نشانده است .

خوشبختانه "جامعه‌ي روحانيت" با درايت و هدايت مراجع عظام ، در تلاشي پر دوام ، حركت استقلال را بازشناسي كرده است و در پيامي از حضرت آيت‌الله خميني پيشواي بزرگ شيعيان مي‌خوانيم : "اين خوان يغما كه مدت‌هاست مورد هجوم چپي و راستي قرار گرفته و گاهي با صراحت تقسيم گرديده ، اكنون با عناوين ديگر ، با كمال عوام فريبي نقشه كشي شده و مورد تقسيم قرار گرفته است ."

در اين پيام آشكار مي‌شود كه اين پيشواي روحاني ميهن ما به خوبي جناح‌هاي موازنه‌ي مثبت را مي‌شناسند و مي‌دانند كه بيگانه براي ملت ايران بيگانه است و نبايد فريفته‌ي هيچيك از حركت‌هاي سياسي آن‌ها شد كه همه رنگ است و نيرنگ .

ايشان در پيامي ديگر مبارزان را راهنمايي كرده‌اند : «اميد من آن است كه تمام جبهه‌ها باهم همدست و همگام گردند و ملت با تمام ابعادش متحد شود… جبهه‌هاي مختلف خود را مستحكم نموده و متشكل شده و با كلمه‌ي واحده مبارزه كنند و آن كلمه‌ي واحده قطع ايادي ظلمه و قطع ايادي اجانب باشد .»

بدين اعتبار "جامعه‌ي روحانيت" كه در فرهنگ و تاريخ ايران زمين ، ريشه‌هايي استوار دارد ، هم اكنون نيز در اين جبهه براي كسب آزادي و استقلال مبارزه مي‌كند و بي جهت نيست كه روحانيت بيش از همه‌ي گروه‌ها آماج حمله‌هاي مزدوران بيگانه شده است .

«آقايان محترم و همكاران عزيز بيائيد…... به پايداري كم مانندي برخاسته‌اند .

بي جهت نيست كه تبريز قهرمان ، زادگاه آزاده‌ي آذرآبادگان با خون عزيزترين فرزندان خود حماسه‌ي مشروطيت را زنده مي‌كند و چونان كه بارها در تاريخ نشان داده ، آزادي و استقلال ايران زمين را جاودانه پاسداري مي‌نمايد .

بي جهت نيست كه به دنبال نخستين كشتار جمعي مردم قم در تمامي شهرهاي ايران و بيشتر روستاها و دهستان‌هاي دور افتاده ، جوشش و خيزشي ايجاد شده كه همانند آن تنها در نهضت تحريم تنباكو و انقلاب مشروطيت و جنبش ملي كردن نفت در تاريخ ايران به ثبت رسيده است و اين بار به علت تباهي‌هاي بيشتر و وابستگي‌هاي بي‌حساب "دستگاه استبداد" به سلطه‌ي خارجي و عدم آزادي و بدتر از همه ويرانگري‌هاي فرهنگي و معنوي و سياست‌هاي شوم ضد ضد انديشه ای و از بين بردن شخصيت‌هايي كه بتوانند گردانندگان با عزم جامعه باشند ، احساس خطر تجزيه‌ي دوباره‌ي ايران را پديد آورده و در نتيجه خواست استقلال ملي و آزادي‌هاي فردي و اجتماعي ، تبلور بيشتري يافته و آهنگ پيكارهاي ميهني را فرونتر ساخته است .

در اين روند اتحاد بزرگ سازمان يافته‌ي تمام نيروهاي ملت بيش از همه‌ي زمان‌ها نويد بخش گرديده است و جبهه‌ي ملي ايران تنها به گونه‌اي كه پيشواي ملت ـ دكتر محمد مصدق ـ بيان كرد ، مي‌تواند در شرايط كنوني ايران به اين خواست‌هاي اساسي يعني آزادي و استقلال ، شكل سياسي و سازماني دهد .

در غير اين صورت ممكن است خداي ناكرده دشمن زخم خورده در داد و ستدهاي پيوند يافته با سياست موازنه‌ي مثبت ، بار ديگر آهنگ ديكتاتوري را تندتر سازد و بر ما آن گذرد كه بر بسياري از ملت‌هاي اميد باخته مي‌گذرد .

هم ميهن ، هم رزم ،

از زبان سخن‌سراي پارس به گفتارم پايان مي‌دهم :

"حرم در پيش است و حرامي از پس ، اگر رفتي بردي و اگر خفتي مردي"