محمد عارف سروری دستیار اصلی احمد شاه مسعود در امور امنیت و استخبارات در دوران مقاومت علیه حکومت طالبان و القاعده بود. وی را که بیشتر به نام انجنیر عارف میشناسند و اکنون رئیس کمسیون امور امنیت در مجاس سنای افغانستان است، در ادارۀ عبوری و دورۀ انتقالی حکومت حامد کرزی از دسمبر 2001 تا اکتوبر 2004 ریاست عمومی امنیت ملی را بدوش داشت. او در مصاحبۀ اختصاصی با نگارنده از چگونگی حملۀ انتحاری به جان احمد شاه مسعود سخن گفت. وی در این گفتگو عوامل و انگیزه های حملۀ انتحاری را از سوی سازمان القاعده برهبری اسامه بن لادن تشریح کرد و به نقش حلقه های دیگری در وقوع این حادثه پرداخت. اینک توجه خوانندگان را با این مصاحبه که درنهم جولای 2005 برابر با هژدهم سرطان 1384 درکارتۀ پروان شهرکابل صورت گرفت، جلب میدارم.
" . . . درمورد شهادت آمرصاحب باید گفت که ما ازرابطه با امریکایی ها یکنوع ضرردیدیم وهمین شهادت آمرصاحب ناشی ازاین بود. تا قبل ازاین رابطه ها و تا قبل ازسفر آمرصاحب به اروپا، برای اسامه مشکل بود که افراد خودرا آماده بسازد تا با یک حملۀ انتحاری آمرصاحب را شهید بسازند. اما بعد ازآن سفرو با آن روابطی که ازطریق خریداری استنگرو تبادلۀ اطلاعات با امریکایی ها ایجاد شد اسامه توانست جوانان سازمان خودرا متقاعد به ترورآمر صاحب بدارد. آنها دراثرآن سفر به اروپا این طورنتیجه گیری کردند که گویا مسعود با کفارنزدیک شده است. درحالیکه هدف از آن سفر آن بود تا نشان داده شود که درافغانستان یک مقاومت است علیه طالبان وعلیه مظالم وجنایات آنها ویک دولت است که ازمنافع مشروع مردم افغانستان دفاع می کند. کسی که دعوت کرد همان خانم فرانسوی رئیس پارلمان فرانسه بود. نزد اسامه وطالبان این پارلمان هم یک چیزتشریفاتی بود. اطلاعات بعدی نشان داد که آن وقت اسامه والقاعده گفتند به افراد خود که مسعود با غربی ها نزدیک شده ودیدید که با همان خانم فرانسوی دست داد وازاین قبیل گپ ها. ازاین سبب قتل اوجایزاست. پس این آدم که قبلاً مجاهد ومسلمان بود حالا چنین نیست. ازطرف دیگرکاری را که با تبادلۀ اطلاعات با امریکایی ها شروع شد مخفی باقی نماند. درحالیکه آمرصاحب کوشش کرداین کارمخفی باقی بماند. امریکایی ها خودشان در مخفی ماندن آن روابط تلاش نکردند بلکه برعکس آنرا می خواستند بیرون برآید وفهمیده شود که چنین روابطی است. دلیل آن این بود که آنها می خواستند نشان بدهند به طالبان که درمقابل آنها کسانی دیگری هم هستند که اگرخواستۀ شانرا قبول نکنند مورد حمایت وکمک قرار بگیرند. ویک متحدی می شود که امریکایی ها مقابل آنها پیدا کنند. امریکایی ها خوش بودند که اسامه بداند که یک نیروی متحد درمقابل او در داخل افغانستان پیدا میکنند. بناً امریکایی ها علاقه داشتند که این رابطه به شکل عمومی علنی وآشکارشود. یعنی یکنوع تشویش به اسامه پیدا شود تا وی تنها علیه امریکا نه بلکه علیه یک دشمن نزدیک خود بیشترمصروف باشدکه آن دشمن، جبهۀ متحد بود. امریکایی ها خوش بودند که چنین شود. چرا من یک چیزرا خوب مثال هم می توانم بدهم این بود که براساس همین پروگرام ها رابطه ها تأمین شد. من را آمرصاحب درسال 1999به واشنگتن روان کرد. درآن سفر امرالله صالح به حیث ترجمان با من رفت. درآنجا با آنها مذاکراتی صورت گرفت وتلاش شد که تا دراین مذاکرات روی همان مثلث طالبان، القاعده وپاکستان صحبت شود که همه مجموعاً به حیث مشکل مورد توجه قرارداده شود. چون واقعیت مبارزه با بن لادن وتروریزم بدون درک وقبول این واقعیت عملی نبود. جالب این بود که من هنوز ازامریکا خارج نشده بودم که سفرمن به امریکا افشاء شد که در واشنگتن نمایندۀ احمدشاه مسعود بخاطرمذاکرات مخفی آمده است. وقتی این گپ را تعقیب کردیم خود امریکایی ها گفتند که این گپ افشاء شده است. پسان متوجه شدیم که آنها خودشان علاقه دارند که گپ را افشاء بسازند. درحالیکه این گپ بسیار پنهانی بود وتنها آمرصاحب ویکی دونفردیگرازاین گپ کسی دیگر خبرنداشت. پاکستانیها درمورد اسامه هیچ همکاری اطلاعاتی با امریکایی ها نمیکردند وبرعکس وضعیت را به امریکایی ها خوب نشان میدادند تا رژیم طالبان خوب نشان داده شود. امریکایی ها با این عدم همکاری پاکستان علاقمند بودند که روابط اطلاعاتی آنها با جبهه ی متحد افشاء شودتا پاکستان هم تحت فشارقراربگیرد که اگراوهمکاری نمی کند نیروی دیگری هم وجود دارد که چنین کاری را می کند ودراین جا انتخاب های دیگری هم است. گپ دیگری که اسامه را متوجه آمرصاحب ساخت همین مقاومت آمرصاحب ورابطۀ اطلاعاتی با امریکا بود که اگرچنین چیزی دوام کند اسامه تشویش داشت که موضوع برعکس نشود وبه جای تسلط طالبان رژیم آنها سقوط داده نشود. به این دلایل مختلف که گفته شد اسامه اقدام به ترور آمرصاحب کرد وافراد خودرا بدلایل مختلف قانع ساخت که آمادۀ حمله ی انتحاری شوند.
آمرصاحب قبل ازشهادت پلان داشت که یک عملیات نظامی صورت بگیرد وپارچه های جبهۀ متحد را با هم وصل کند. حد اقل تخاررا با بغلان وصل کند. البته درهمین وقت هزاران نفرازافراد اسامه وپاکستانیها آمدند بداخل جبهات طالبان درتالقان واطراف آن. چون آنها فکر کردند که با شهادت آمرصاحب می توانند با یک تعرض کاربدخشان وپنجشیررا یکطرفه کنند. درآن وقت رئیس آی.اس.آی جنرال محموداحمد بود وصد در صد توافق او دراین مسئله با اسامه وملاعمربود. هیچ امکان ندارد که آی.اس.آی ازآن خبرنمی شد. القاعده در رفت وآمد ازپاکستان استفاد میکرد. ابوهانی ازدوستان استاد سیاف ازقندهار تیلفون کرد درحالیکه او خود را ازبوسنیا معرفی کرده بود که آنجا است. او خانم بوسنیایی داشت و یک انجیودر بوسنیا داشت. یک شبکۀ بسیار وسیع دراین مورد کارکردند وازیک مرکزاسلامی هم نامۀ عنوانی استاد سیاف گرفتند. هم پاسپورت ها وهم کامره دراروپا سرقت شده بود تا آنها ژورنالیستان واقعی نشان داده شوند.
آمرصاحب من را برای عملیات درنظرگرفته شده برای چند روز خواسته بود که گزارش های اطلاعاتی را تنظیم کنم تا براساس آن عملیات شود. شبکه های اطلاعاتی وسیع بود. افراد وتیم ها ورادیو کشف همۀ آن باید تهیه می شد وجمع بندی می شد ودراختیارآمرصاحب قرارداده می شد . این کاربرای سه روز بود که مرا آمرصاحب خواست اما من آنجا دوماه ماندم تا شهادت آمرصاحب . ازیکطرف دوتروریست منحیث مهمان جبهۀ متحد بصورت قانونی واز راه اصلی بداخل آمدند و ازطرف دیگرهزاران نیروی آنها وارد جبهۀ اطراف تالقان شدند. آن افراد پاسپورت های خود را با ویزا نشان دادند تا خود را ژورنالیست معرفی بدارند. آنها بصورت افراد عادی داخل شده بودند اما کارکلان انجام میدادند. پیش اسامه این پلان بود که هرقدر این کار زودتر صورت میگرفت به نفع القاعده وطالبان بود. اسامه نمی فهمید که حادثه در 9 سپتمبرصورت می گیرد. درحالیکه او حادثۀ 11سپتمبررا ازقبل تعین کرده بود. کاراسامه درترورآمرصاحب مورد حمایت جدی پاکستان وطالبان بود که یک مخالف استراتژیک پاکستان ازبین میرفت وسیطرۀ ملاعمرکامل می شد و درتمام افغانستان دربرابر اسامه و پاکستان وطالبان دیگر مشکلی ومقاومتی ایجاد نمی شد. اسامه کوشش کرد که خیلی قبل از11سپتمبرآمرصاحب ترورشود. البته پاکستان در جریان ترور بود چون پاکستان درحالتی این واقعه را ارزیابی میکرد که درامریکا دولت جدید بوش آمده بود. رابطه هم میان احمدشاه مسعود وامریکایی ها به حدی نبود که کدام مشکلی برای پاکستان ایجاد شود. پاکستان می فهمید که رابطه ها به حدی محکم وگسترده نشده که موجب تغیرسیاست ایالات متحده امریکا شود.
آمرصاحب اول می خواست که مصاحبه با عرب ها درپنجشیرانجام شود. اما یکبارنظرش تغیرخورد وگفت که عرب ها شمال برود واوضاع را ازنزدیک ببینند.عرب ها بسیار تلاش کردند که درهلیکوپتر با آمرصاحب یکجا سفرکنند. این بسیار خطرناک بود. اگرهلیکوپتر دراثراین حمله سقوط میکرد مشکل بود که فهمیده شود هلیکوپترچه شد، طالب زد ویا بم گذاشته شد ویا خودش سقوط کرد. درشمال نیزعرب ها تلاش زیاد کردند که آمرصاحب را ببینند که نشد. وقتی عملیات را آمرصاحب شروع کرد درآن زمانیکه افراد تعلیم دیده بودند، تانک های نو هم جبهۀ متحد بدست آورده بود اما عملیات هیچ پیش نرفت. یک دلیل آنرا درعملیات فهمیدیم که چهار پنج هزارنفر القاعده دراطراف تالقان وماورای کوکچه آمده وآنها به سختی مقاومت کردند. اما فهمیده نمی شد که چرا این تعداد این جا تجمع کرده است. من همراه آمرصاحب بودم از رادیو کشف اطلاعات را گرفتیم و به آمرصاحب گفتیم که بسیار جالب این است که اکثرشبکه های عرب ها وغیرعرب ها که درشمالی جنگ میکردند آنها این جا آمده اند. تیم رادیو کشف این جا می گوید که قبلاً چارپنج شبکۀ خارجی بود دراطراف تالقان. اما حالا 35 تا چهل شبکه که اکثریت آن عرب ها وپاکستانیها هستند آمده اند. آمرصاحب بسیار چرتی(نگران) شد که چرا چنین شده است. همین بود که دستورعقب نشینی نیروها را داد وبعد تصمیم گرفت که جلسات شود ودوباره عملیات ازسرگرفته شود.
درروزجمعه(7 سپتمبر2001) یکجا نماز را با آمرصاحب خواندیم. بعدازنماز من را گفت برای یک شب به دوشنبه میروم که کاررسمی پیدا شده است. من هم گفتم که با شما میروم چون فامیل من دوشنبه بود. آمرصاحب گفت به شرطی همراهم بروی که دوباره با من بازگشت کنی یعنی امشب یا فردا. ولی تصمیم گرفتم نروم وبعد ازعملیات نظامی علیه طالبان بروم چون می خواستم چند روزدر دوشنبه باشم. آمرصاحب رفت وفردایش پس آمد. عرب ها درمهمانخانۀ وزارت خارجه بودند. من نمی دانستم آنها آمده اند. آمرصاحب با مسعودخلیلی آمده بود. مسعود خلیلی که ازقبل سفیردرهندوستان بود وآمرصاحب به من گفت که بامسعود خلیلی گپ بزنید وهمین روابط امریکایی هارا با او درمیان بگذارتا او هم درجریان قرار بگیرد. چون برخی این تماس ها پیش اوهم است وشما با خلیلی گپ هارا شریک بسازید. چون شرایط بسیارحساس شده است ببنیم که چه کارهای کرده می شود. درآن حالت طالبان با القاعده بسیار قوی شده بودند. آمرصاحب می خواست تمام روابط با امریکایی ها مورد بحث قرارداده شود و بعد یک پروگرام جدید سنجیده شود که چگونه می شود ازآن درحفظ مقاومت وگسترش آن استفاده کرد. آمرصاحب می خواست که تمام کارها و روابط با امریکایی ها چه نزد مسعودخلیلی بوده وچه نزد ما همه با هم گفته شود و بعد یک بررسی شود که این رابطه چرا به این گونه بوده چگونه میتوان آنرا انکشاف داد وچرا امریکا درچنین شرایط حساسی که درافغانستان ومنطقه قابل درک است ومنافع امریکایی هم مستقیماً متضررمیگردد بی تفاوت نشسته وگپ هایی دراین میان مبهم است؟
آمرصاحب آن شب بسیاردیرکارکرد ومن وقت استراحت کردم. فردا همراه مسعودخلیلی کارهای خود را شروع کردیم وگپ ها ادامه داشت که آمرصاحب داخل شدکه همان روزیکشنبه 18 سنبله بود. آمرصاحب گفت که طالبان جنگ را درشمالی شروع کردند. پیشروی هایی داشتند اما یک تعداد عرب ها زخمی واسیرشده اند. اوگفت که خودت عاجل به بسم الله خان ( فرمانده نیروهای مقاومت در جبهات شمال کابل) تیلفون بکن که عرب ها چند نفرهستند ومعلومات درست ازعرب ها بگیر. بعد گفت که حالا برویم که مصاحبه است. گفت که دو نفرعرب است. من اولین باراز زبان آمرصاحب شنیدم که دونفرعرب درخواجه بهاءالدین است. عرب ها در وزارت خارجه بودند. من نمی فهمیدم که عرب ها این جا هستند چون هیچ سروکاری با وزارت خارجه وکارمندان آن نداشتم. درحالیکه در پهلوی ما بودند. درچای صبح دونفرعرب با عاصم رفتند که درچای صبح مصاحبه شود. اما آمرصاحب جدی به عاصم گفت که چرا خودت این قدرشله هستی (اصرار داری) درهمان مهمانخانه باشند من می آیم. آمرصاحب من را وظیفه داد که به بسم الله خان تیلفون کنم. وقتی از عرب ها نام برده شد من مخالفت کردم. چون پنج شش ماه پیش یک عرب آمده بود اوبندی شد. آن عرب ازبدخشان به خواجه بهاءالدین آمد ومی خواست مثل مهمان درآمریت باشد. بعد ازآنکه تعدادی به آمرصاحب نظردادند درتیلفون با من مشوره کرد من درپنجشیربودم نتیجه این شد که آن عرب به شکل محبوس توسط گارد آمریت ذریعۀ هلیکوپتربه پنجشیرفرستاده شود ومن هم وی را به کمیتۀ اطلاعات غرض تحقیق نزد سارنوال مشتاق فرستادم. همان گپ وعرب درذهن من بود. من آمرصاحب را گفتم این قضیۀ مصاحبه هم مشکوک است آنها باید تحقیق شوند ونزد سارنوال مشتاق روان شوند. درحالیکه من نمی فهمیدم این ها مهمان خاص جبهه اند وبا روابط استاد سیاف آمده اند. من دوسه دفعه مخالفت جدی کردم اما بدون آنکه بفهمم. بعداً استاد سیاف به من گفت که این ها مشکوک به نظرمی خوردند. استاد ربانی هم بمن گفت که من وقتی با آنها درآستانۀ پنجشیردیدم به مسایل فرهنگی که خودشان ادعا داشتند که خبرنگارهستند کمترمعلومات دارند و سرآن مسایل گپ زده نمی توانند. استاد سیاف گفت که من همان وقت به آمرصاحب گفتم که این ها مشکوک اند. البته من ازاین گپ خبرنبودم. این گپ هارا استادان بعد از شهادت آمرصاحب به من گفتند. دروقتیکه آمرصاحب برای مصاحبه حاضر شد ومن مخالفت کردم برایم گفت که دونفرژورنالیست عادی هستند. گپی نیست توزود برو وتیلفون به بسم الله خان بکن تا درمورد اسیران عرب معلومات بگیری. خودش پیش شد ومسعود خلیلی دنبالش ومن هم دنبال شان. تا اتاق سالون که مصاحبه می شد با اوشان رفتم و بعد طبق هدایت او به طرف تیلفون روان شدم. من به ته کوی(زیر زمینی ساختمان) رفتم و تیلفون را فعال کردم تا به شمالی تماس بگیرم تا قبل از آغاز مصاحبه معلومات را به آمرصاحب بدهم. تیلفون ها همه مصروف بود. با شمارۀ تیلفون شبکۀ اطلاعات تماس گرفتم. با دولت میرخان (یکی ازمدیران ارشد ریاست امنیت)که نزدیک بود گپ زدم. اطلاعات او بمن کافی نبود. گفتم از طریق مخابره به بسم الله خان بگو که تیلفونی گپ بزنیم. درهمین وقت انفجار رخ داد. گوشی تیلفون ازدستم افتید. اول فکرکردم بمباران شده است غیرازاین هیچ چیزدیگر به فکرم نمی رسید. بالا رفتم که همین جا حادثه شده دود وغباراست. جسد آمرصاحب را دیدم که بدست بادیگاردها است. آنها هم نمیدانند که چه شده است. مسعود خلیلی را دیدم که زخمی افتاده وبلند بلند الله اکبر میگوید. آمرصاحب را دیدم که درهمان لحظات اول انفجارشهید شده است.درهمان حالت نمی فهمیدم چه شده وحملۀ انتحاری درفکرمن نبود. من آمرصاحب ومسعود خلیلی را درموتر بالا کردم وبا طیاره بردم آنطرف مرز. بچه های کماندو به من گفتند که آمرصاحب شهید شده ببریم پنجشیر. من گفتم نه آمرصاحب زخمی شده خوب می شود. یک طیاره ازپنجشیرآمد ومن گفتم پروانه هایش را خاموش نکنند. آمرصاحب را انتقال دادیم به فرخارتاجکستان درشفاخانۀ که هندی ها بودند. با مهارت جسد را داخل طیاره کردم که کسی نبیند وکوشش کردم که پیره دارهای میدان هوایی هم نبینند. به نظرمن اگر پیلوت می فهمید که آمرصاحب است شاید همان طیاره را پروازداده نمی توانست. تا شفاخانه فکرهای زیادی به سرم آمد که جبهات سقوط خواهد کردوچه خواهد شد. دوباره که پس آمدم ده ها تن ازقوماندانان ومجاهدین جمع شده بودند وخانه حریق شده بود. وضع را دیدم وجسد دوتروریست عرب را دیدم آن وقت همه فهمیدیم که حملۀ انتحاری بوده است. به همه گفتم که آمرصاحب کمی زخمی است وبه خاطر مسعود خلیلی رفت که او زیاد زخمی بود. وقت شهادت آمرصاحب وانفجار ساعت 12 و20 ظهربود.
ظهرهمان روز تمام قوماندانان دردشت قلعه جمع بودند تا نظر به هدایت آمرصاحب جلسۀ نظامی دایر گردد ودرمورد عملیات وجزئیات آن بحث شود وفیصله صورت بگیرد. فهیم خان با این قوماندانان شناخت داشت ودرآنجا بود. به همین دلیل اولین تیلفون را به او کردم. چون می توانست به زودی برسد وبه قوماندانان اطمینان داده شود واین ضروری بود. البته چندین تیلفون ضروری دیگرکه بنظرم میرسید ویک مقدار کارهای دیگر به ارتباط آمریت صورت میگرفت انجام دادم. برای ضابط صالح دردوشنبه وداکترعبدالله دردهلی نو تیلفون کردم. با آمدن فهیم خان درخواجه بهاءالدین تمام جریانات را با او وقوماندان مطرح ساختم وبعد به استاد ربانی دربدخشان احوال داده شد که این جا بیاید.
وضع به همین منوال بود که تقریباً 52 ساعت بعد از شهادت آمر صاحب 11 سپتمبر شد. . . ."
|