شماره ٦٣١ از ٦ تا ١٩ آبان


یادﺁوری : مقاله ها که در انقلاب اسلامی منتشر می شوند تنها نظر نویسندگان خود را باز گو می کنند

صاحب
   امتياز
    و مسئول

برای تماس با ما

برگزيده مصاحبه ها

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

در اين شماره

صفحه اصلی

•   سايت آقاى
ابوالحسن بنى صدر


•   وب لاگ آقای
ابوالحسن بنی صدر



سیمای رضاشاه از رنگهای دروغ و فریفتاری ، اثر نویسندگان تلاش (شماره )23:

احمد رناسی


"لقمه ی سالوس کِه را سیر کرد
چند براین لقمه تورا اشتهاست"!؟
پروین اعتصامی


"شرافت مبنای حکومت استبدادی نیست"ــ"شرافت دارای قوانین وقواعد ویژه ی خودمی باشد "ــ"مستبد چگونه می تواند شرافت دیگران را بپذیرد و به آن تن دهد "ــ"مرد شرافتمند درسامانه ی ( نظام ) مشروطیت ، بخود می بالد که زندگی را به هیچ میشمارد وبیمی از مرگ ندارد. ولی یک خودکامه قوت خود را در از میان بردن زندگی دیگران می جوید ". "همانطور که تقوی درجمهوریت وشرافت در کشور مشروطه بایستگی دارد، درسامانه ی استبدادی ترس اساس وپایه است ونه شرافت وتقوی"! منتســکیو

• هدف از نگارش این نقد :

* اگر هوده ای ( سودی ) در این نوشته است ، ﺁن را به آزاده شاعریکه درسویه ی ارزشهای "ملی مردمی" می سرود ومـی نوشت، به "میرزاده عشقی" پیشکش میشود. به اوکه "رستاخیزــ ایده آل ــ کفن سیاه و..."،نمونه کارهای اوست . کارها که خشَم کرَیه مستبد را برانگیخت وبدستورخودکامه، رضا خان ِسردارسپه، ترور وکشته شد .
*هدف از نگارش این نوشته ، پرداختن به "تلاش ِشماره 23" می باشد که درآن نویسندگانی چون "شاهرخ مسکوب ــ علی اصغر حقدارــ ماشاالله آجودانی ــ احسان یارشاطرــ جمشید بهنام ــ سیروس آموزگار ــ شجاع الدین شفاــ هوشنگ نهاوندی و..."،نوشتارهائی دارند ،در واژگون نشان دادن ِدوران ِخودکامکی ی رضاشاه ،که سامانه ای بود خون ریز و تیر خلاص زن بر مغز سامانه ی "مشروطیت "، در بپاداشتن آنچه را که "استعمار انگلیس" خواستار انجامش بود. این استعمار برﺁن بود خواسته های تالانگرانه ی خود را ، بدست آهنین او، برآورده سازد و دیگر خود، درپیش چشَم مردم، قرار نگیرد !
او آنچه را استعمار خواست انجام داد وسپس نیز همچون کهنه دستمالی به دور انداخته شد. از ایران بیرون رانده شد . فرزندش را جانشین او کردند تا همان خدمتکاری را برگردن گیرد که گرفت. ولی با قیام ملت ایران در 22بهمن 1357واژگون شدن . از ﺁن پس ، دست آوردههای آن خیزش شکوهمند نیز پایمال استبدادی بدتر از پیشین ِخود گشت .
* پرداختن به وارونه نشان دادنهای قلم هایی که همچون "شاهرخ مسکوب"، نخ وریسمان بهم می بافند تا بنمایانند که رضا شاه را " خلف صدق ِانقلاب مشروطیت ، برای ایجاد تجدد وحکومت قانون" بود واو وسامانه ی وابسته بیگانه وسرکوبگریهایش را سویه ای "ملی" وسرکوبگریهایش را که به سود ِخود وبیگانه بود، مشروطه خواهی بشمارآرند!
* اینگونه سیاه بازیهای تا بدانجا ادامه می یابد که " دردوران رضاشاه، موسیقی برمسند هنر" می نشیند . به قلم به غلط اهل قلم شمرده شده ای که همواره آلت دست ِهمگان بود. از مسعود بهنود و حجاریان گرفته تا رفسنجانی ودختر او،که اکنون پای منبری خوان "داریوش همایون" گشته است . داریوش همایون، فردِ دوم "سومکا" وسامان دهنده ی حــزب فراگیــررستاخیز، به دستور محمد رضا شاه . حزبی که چند روزی سروصدا پیدا کرد وسپس برچیده شد.
ریشخند تاریخ را بنگر که "دوسر ِکمان توده ای ــ سو مکایی"به هم رسیده اند : نمایندگان ِبینشهای تمامیت خواه ِ "استالینی ــ هیتلری" درایران بهم رسیده اند . نیز این پرسش را که این به غلط اهل قلم گشته تاچه اندازه از موسیقی وهنر آگاهی دارد که این بخش از ناراستی گویی را به او واگذار کرده اند؟
پرداختن به یاری زبان ِتاریخ ونشاندهی ی بار ِواژه ها وآوردن داده هایی رخداده ونوشته شده، تا پاسخ به این که آیا این نویسندگان مفهوم "مشروطه ــ تجدد ــ قانون و..." می شناسند که اینگونه قلم زده اند و کوشیده اند باچند من سریشم، بارواژه های بالا را،به رضاخان وسپس رضا شاه، شاه ساخته ، بچسبانند، بی اینکه پیش وجدان ِتاریخی میهن خود شرمنده گردند ؟

• منتسکیو : مردم سالاری شرافتمند می پرورد و استبداد فاسد و بی شرم چون کار ِنگارنده بررسیدن رویدادهای "اجتماعی ــ تاریخی"است و دنبال کردن هرپدیده ای را بگونه ی تاریخی بایسته میداند، نوشته را با سخنان منتسکیو ، ﺁغاز کردم . سخن او را از "روح القوانین" برگرفته ام . و در فراگشایی، تکیه را بر نوشته های، این"تخم قانون" وتاریخ گذارده ام که فرزند رنسانس بایستش خواند و روشنگر بلند پایه ی پیش از"انقلاب فرانسه " می بایدش شمرد . یادآور می شود که نه با انگیزه ای که اوشهرت جهانی دارد پس همه سخنان او را چشَم بسته می پذیرند که از این دیدگاه که او دراین مورد، موشکافانه بررسی کرده و درست گونه نوشته است . هرچند در زمینه هایی و در داوریهایی دچار لغزش هم شده باشد.
گفتار منتسکیو بکار این پرسش می ﺁید : آیا بمانندانی چون مسکوب، هنگام نگارش، درپیشگاه باشندگان ِایران زمین وتاریخ میهن ِخود دَمی اندیشیده و با توجه به قاعده ای که منتسکیو در اختیار نهاده است ، به قلب کردن تاریخ وواژه ها دست ﺁزیده اند و روش مشاطه گران را پیشه کرده اند تا که چهره ی کریه خشونت ِضدِ مشروطیت وقانون وتجدد را، بزک کنند واینگونه ثناگوی جبار بگردند ؟
جباری ازتبارکسانی که درپیچ وخم تاریخ ایران زمین پیداشده اند وسیرگاه ِبه شدن درآمدن خواسته های "تاریخی ــ اجتماعی" ملت ایران را به کژراهه ی کشانیده اند . بویژه درپی ی جنبش ِانقلابی ی مشروطیت که به ناکامی کشیده شد،به خواست بیگانه وبه دست خوکامه ای که اورا آوردند،تا چنین خواستی، به دست او،انجام گیرد. خودکامه ایکه درپی جنگ جهانی دوم،بدست وخواست ِآورنده اش،ازایران رانده شد،چراکه "زبان درآورده بود" برای آورنده ی خود، وبنابرخواست دودیگر بیگانه ی ایران اشغال کن،فرزندش را به تخت شاهی نشانیدند. فرزندش محمدرضاشاه راکه با گردن گرفتن به چنین خیانتی، دربرابرخیزش ملت ، دردوران جنبش ِملی شدن نفت درایران، ناگزیر به فرارشد و با کودتای "انگلیسی ــ آمریکایی"ی 28مرداد، باز برسر کارآمد وهمان شوم ببارآوریهایی را دنبال کرد که پدرش،درپی کودتای انگلیسی 1299،وجریانی دوباره بیگانه پسند،وزشت ونامردمی بار آورد،تاخیزش های "ملی مردمی"روزهای بهمن 1357وفروریزی آن در22بهمن،که با دریغ،به دست واپسگرایان به کژراهه افتادوکنون سامانه ای وحشی ترازآندوپهلوی،"استبداداسلامی"است،که برملت ایران یکه تازی میکند!
بنابرآنچه آمد، ابتدا برمی رسم که آیا پایه گرفتن ِسامانه ی(نظام ِ) خودکامگی ی رضاشاه، مبنای "حکومت استبدادی" داشته ویا بهره مندی ازشرافت،که درآن قانون ِویژه ی خود رادارد ودرآن، کسی بندگی دیگری وگروه وفرد ِخودسر را نمی پذیرد وچنین گونه روابطی نمی تواند وجودداشته باشد. روابطی نمی تواند وجود داشته باشد تا کسی بتواند برسرنوشت ِباشندگان ِسرزمینی حکم براند . ﺁن بسترگاه سامانه مشروطیت خوانده می شود که ، در ﺁن، زندگی شرافتمندانه ی اجتماعی، درهمه ی پهنه ها رشد ونمو می نماید و به کسترش پذیری شرافت و وجدان ِسیاسی یاری می رساند وژرفگونه دررگ ِوپی جامعه راه می گیرد، در آن، شخصیت های دارنده ی فروزه های ملی وپای بند به ارزشهای مردمی از احترام و اعتباری ویژه برخوردارمی شوند وهر "سگ ازچنبررهاشده ای" یارای ﺁن نمی یابد درجایگاهی قرارگیرد و تا ، با یافتن ﺁن جایگاه، پروای آن بیابد که به دارندگان ِسجایای بزرگواری، آسیب رساند وزخم بنشاند وبرآنها توهین روادارد .
درچنین سامانه ای، پرهیزکاری ومنش هایی زمینه ی رشد وپروریده شدن می یابد که سراپا مردمی وسخت پای بند به سرشت نشانه های ملی و بی نیاز به ناراستی گری وچاپلوسی است. اینگونه کسان امکان مرتبه گرفتن می یابند چون ، به پاکدامنی ، میان شهروندان شناخته شده اند وگزینش ها برپایه ی پاکدامنی انجام گرفته واینگونه گزیدن به زندگی ی"اجتماعی ــ سیاسی"راه می یابد و همگانی میگردد .
بوارونه ی آن ، درسامانه ی استبدادی ، خوی بی شرمی ،خیانت وچاپلوسی و بهرزشتی آلوده گشتن پرورده می شود ، ترس پایه واساس ِآن می گردد وچهره ی شرافت وتقوی روی به زردی وپژمردگی و بی رنگی می نهد . کشور ویرانه ای اندوهبار می شود وبربام آن جغد شوم، پرزدن میگیرد. جای نیکان درمشروطیت نشسته را پلیدان پُرمیکنند.
دراین سامانه، دستهای دلیران دربند، فریادها درگلو، بی پناهان دراندوه، مادران وپدران داغدیده فرزندان وفرزندان دراندوه ِپدران ومادران ِبخون نشسته اند . بدست خودکامه گلها به خزان می نشینند ویا زیر قیچی او می روند . بر همه ی چهره های شاداب دوران آزادی ومردم سالاری مشروطیت غبار بی فروغی و زردی وچروکیدگی ومرگ می نشیند . آنچه را که دردوران "دوپهلوی"، ملت ایران زمین داشت ودراین دوران ِ "استبداد اسلامی ، چند بارفزونی گرفته است .
درمشروطیت، بزرگوارمردمی پروریده می گردند که ، درراه هدفهای والای خود، ازمرگ بیمی به دل راه نمیدهند و ازخودگذستگی منش آنان است. وارونه ی ﺁن "دوران استبدادی" است . بویژه افراد وگروههائی که پایوری این سامانه ی دوزخی را درچنگ دارند، زبون آز ِرسیدن به "قدرت"و پول اندوزی و چپاول می شوند . پیشی گرفتن از یکدیگر دراین سیرگاه وخیانت به میهن شیوه می گردد . آنچه رشد می گیرد کاررفتاریهای حقیرانه، جای بزرگ منشی وخون ریزی به جای مهرورزی ومردم گرایی است . در سامانه استبداد، اینگونه جابجایی های کرداری ورفتاری، استمرار می جوید .
درآب وهوای مشروطیت، جوانمردی ویاری رسانی پرورش می گیرد. درحالیکه، درلجن زار استبداد، نیرنگ وفریب ودروغ رشد می یابد . این گونه رفتاررا هم زیرکی میخوانند وارزشهای والا ونیکو را هم ناهوشمندی و...می شمارند .
آنچه راکه امروز به روشنی می توان دید که نماینده ی بینش سیاسی استبداد اسلامی، خلفِ صدق ِ استبداد اسلامی ، محمود احمدی نژاد، با بی ﺁزرمی بی کم وکاستی، خشونت چیرگی گرفته بر ملتی را مهرورزی وخود و همه ی پایوران ِاین سامانه ی ایران سوز،همچون آیت الله خمینی و...را مهرورز میخواند. همین گونه بی ﺁزرمی را نویسندگانی بکارمیگیرند تا مگر بنمایانند "رضا شاه خلف ِصدق ِانقلاب ِمشروطیت، برای ایجاد قانو ن بوده است!؟
شرم وشرمساری را روش کردن واززشتکاری دوری جستن ازاساس مشروطیت است. و به خطاکاری درمیان ِبزه کاران راه گرفتن اساس استبداد بشمارمی رود . دراین نظام، تبهکاری رشد می کند و پرده ی شرم دریده می شود . سخن کوتاه ، قوانین مشروطیت روز به روز، جلوه ی مردمی ی بیشتری به خود می گیرد. درحالیکه "قانون" درسامانه ی استبدادی رنگ وبوی قوانین جنگل پیدامی کند وهمان که به ِدرنده گان اجازه دریدن می دهد . ونیرنگ هائی بکارمی آید که یژه ی حیوانات ، در گرفتن شکارخویش است .
*سخن گفتن به زبان قانون و عمل کردن به قانون که می بایست درمیان ِجامعه های انسانی ، همگانی بگردد ونه دردنیای حیوانات، درسامانه ی "مشروطیت" تحقق می یابد . اساس وپایه ی این سامانه قانون بیانگر حقوق است . این سامانه ارزشهای خود را دارد، چه درپهنه ملی وچه در گستره جهان ِمردمی وگیتی آنچه استواری می گیرد، منشها وفروزه هایی است "ملی مردمی" وپرورانیدن چنین ارزشهایی "اجتماعی- سیاسی" تاجامعه را روز بروز مردمی تر سازد. بوارونه ی این روند را در استبداد می یابیم . درآن، روند ساختار ِ"سیاسی-اجتماعی" به پروریدن ضد ِارزشها روی دارد و بارآور ِسوگنامه هایی میگردد، در سرزمین استبداد زده .

"سِزار ـ پمپه ـ سیلا ـ سه سرداری که زشتکاریها
وسنگدلی های آنان فروپاشی ی روم را ببارآورد."
منتسکیو

زبان ِ قلمی منتسکیو،بگونه ی تاریخی، فراگشایی دارد به چرایی وچگونگی ِاوج وبزرگی گرفتن روم وسپس فرود وپستی گرفتن باشندگان ِ آن از رهگذر گراییدن سرشت نشانه های ارزنده اش به بَد آموزی وبدخویی. این دگردیسی را سرایت گرفته ازیونانیان می داند. سپس ، باز می گوید روند تباه شدن ِفروزهای راستی ودرستی وآزادمنشی، به فریبکاری وسوگند شکنی ورواج تبهکاری را . او چنین روندی را پی می گیرد تا می رسد به آسیب وزخمی که برپیکره ی جوانمردی می نشیند . غرورملی پایمال می شود . درجای این فروزه ها، کامرانی واز دست هشتن رزم آوری، برای میهن، وآزکامگی رشد می یابد . برده ی قدرت وثروت شدن، وخیانت به سرزمین خود ودیگر زشتکارهایی ازاین دست همگانی می شود .
منتسکیو،آنگاه میرسد،به پرسشهایی چنین میان "ترس وبیم با دلیری ــ بردگی با آزادگی وآزادمنشی و..." تا به آنجا که به زندگی نامه ی "سزار، پمپه و سیلا" میپردازد ونشان می دهد ، بگونه ی روشن، که درنده خویی وخون ریزی ودیگر زشت کاریهای آنان فروریزی ی روم را سبب میگردد. برمینمایاند که هریک ازاین خودکامان، ازخود کامی ی پیشین ِخود سود جستند ودرواژگونی اومُوثرافتادن و پس از جانشین شدن او، خود آزموده تر، راه اورادنبال کردند تا اینکه شکست ِخود را، با زشکاریهای خود ، ببارآوردند. ونشان میدهد فرایند ِخیانت وزشتی ببارآوردنهای هریک ازآن شومی ببارآوران چسان سبب سازشکست هریک ازِآنان می گردد. ودرپایان این امپراطوری روم است که فرو می پاشد .
ازبیچاره ی من ِخویش شدن وبدبینی ورشک ورزی وخونخوارگی ی"سیلا وماریوس"سخن می راند . اززبان "آپین"، تاریخ نگاریونانی، دامنه جنگ ِمیان آن دو،که جز کینه ورزی وبداندیشی ودیگر زشت خویی ها دربَرنداشت و آنچه ببارآورد، پریشانی های اجتماعی، درهمه ی پهنه ها، بویژه "سیاسی ـ فرهنگی ـ اقتصادی" بود ، تا به آنجا کشیده شد که سیلا، مسلحانه، وارد روم گشت ودست اندازی به آزادیها واموالِ ِمردم را ، بدست سربازان ِخود رویه کرد و گسترش پذیرفتن این دست اندازی، تخم کینه وآزرادردل همگان، کاشت .
آنگاه ، اززبان تارخ نگاری دیگر ، سیسرون ِنام دار، می آورد که زشتکاریهای "سیلا" درجانشین او اثر می نهد وکسی چون"پمپه" برسرکارمی آید که آموخته های خود از دیوخویی وزشت ببارآوریهای پیشین ِخود وآنچه از رفتارناپسند که ازخودکامه ی پیشین فراگرفته است را ، بکارمیگیرد .
سپس می پردازد به سر کشی "سزار" : سرکشی هنگامی روی می دهد که اگر کسی به زشت کاریها و بی دادگریهای ِپمپه را برزبان می آورد، اورا یاغی میخواندند ومورد ِپیگرد قرارمیدادند. پیش از ﺁن، در ﺁن زمان که گرسنگی همه جاراگرفته وبردن گندم به روم بایسته بود ، ازفریبکاری پمپه یادمی کند : او فریبکارانه ، همچون فرد ِعاد ی وارد ِروم میشود . به قدرت می رسد و امکان مییابد ، هرکار که خواست ، بانهایت پستی، انجام دهد . اگرچه او را ، در سنجش با "سیلا"، کمتراز او زشت خو میداند!
ازسزار می گوید وخودکامگی وبرده ی من ِخود بودنش . اززبان "سیسرون" می گوید که خود در"سنای"روم بود . نوشته های سیسرون را دقیق ودرست میخواند . قول سیسرون را یادآور می شود : سزاربی آنکه ازاو پرسش کند، فرمان صادرمیکند تا سیسرون به ارمنستان و سوریه رود! از بی اعتنایی اش به "سنا" ودشمنی ورزیدن با سناتورها وآنان راحقیر شمردن، سخن دارد . تحقیر تا به آنجا که، مرتبه ای، بنام او،سنا امتیازی میدهد. ولی سزاربابی اعتنایی وبلند نشدن ازجای خود، به سنا وسناتورها توهین روا می دارد . او می افزواید که سزار آشکارا به آنها ناسزا ودشنام می داده است . درادامه ی این سخنان، می پردازد به سرنوشت ِ سزار و ازرهگذرآن سرنوشت، از سرنوشتی یاد می کند که گریبانگیر ِروم می گردد. سرنوشتی که پی ﺁمد از میان برخاستن حکومت"قانون" درآن دوره تاریخ بود .
بررسیهای تاریخی ی منتسکیو پیرامون روم که دارنده ی سامانه ی "قانون مداری" بود و بیان چرائی دگر دیسی ﺁن سامانه ، بنا بر شرایط ِ زمان و عوامل یادشده ، در فرایند ِشومی که سرنوشت ِروم را آنگونه به دست خودکامانی چون"سیلا_پمپه و سزار و دیگران، رقم زد ، ازاین روی آورده شد که نشاندهد سرنوشت شومی را که خودکامان ببارمی آورند. و پیش زمینه ای باشد برای بازگویی تاریخ ِایران ِپس ازمشروطیت. تاریخی که بدست "رضاخان"، به زیان نهادینه شدن "قانون" درایران راه گرفت . همراهی کردند با او کسانی همچون"تیمورتاش ـ سیدمحمدتدین ـ داورـ امیراحمدی ـ آیرم ـ مختاری ـ امیرطهماسبی وبوذرجمهری و.." یا دیگرانی چون " پزشک احمدی" های سوزن ِهوازنَ . زشتکاریهای آنان، به سرکردگی رضا خان، پای به پای دنباله می شود تا اینکه سرنوشت "مشروطیت" آنگونه شوم میگردد. به کژراهه کشاندن، تا به جوخه اعدام بستن مشروطیت به دست ِرضاشاه و زدن "تیرخلاص"برمغزآن انقلاب، که هنوز نیمه جانی داشت بدست فرزندش،محمد رضا شاه .
پیش زمینه ای برای نشان دادن ِ"سامانه ی مشروطیت" که برپایه "قانون" برپامیشود و بنایش بر پروریدن "شرافت" میان ِباشندگان ِهرسرزمین است . دربرابر ِنظام های خوکامه واستبدادی که دستورات ِخود را"قانون" می شناسند وپرورانیدن ِهرآنچه پستی ودنائت است، باخود می آورند ودرمیان ِمردم رواج می دهند. هرکس که بیش ازدیگری اجراگر ِفرمانهای خودسری باشد، به دستوراو، مرتبه میگیرد ومال می اندوزد. دست اندازی به فضایل ِ مردمی ویا ملی را دنبال می کند و تاآن زمان که خودکامه به اونیازدارد، او در بزهکاری مختار است . آنچه آمد،اززبان ِیکی ازبزرگترین فرزندان ِرنسانس بود که درایتالیا رخ میدهد ودامنه این جنبش به دیگر سرزمین ها راه می یابد . رنسانس پروریده گانی رادارد،درکشورها ، بویژه در کشورهای اروپا، ازجمله فرانسه، چون منتسکیوها و ولترها روسوها و...، که می توانند دردوران استبدادی "لویی چهاردهم" پروریده شوند وآثاری گرانبها برجای نهند که از ﺁن جمله می باشد "نامه پارسی". آنهایی که با پشتکاری سزاوار ِیک روشنگرِ" ملی مردمی"، بانوشته های خود بنمایانند که"تخم ِ شرارت وخودکامگی"،چیزی ببارنمی آورد، جزتباهی های "اجتماعی ـ سیاسی" و، بوارونه ی آن ،" تخم ِمشروطیت و جمهوریت " بر قانون، شرافت ، تقوی وآزادگی را ببار می ﺁورد .
اووچون اویی که، نوشته هایش زیرآسیب ِساطوراستبداد قرارمی گیرد، درمیهن خود فرانسه، ابتدا راهی دیگر سرزمین های اروپا می شود . تا اینکه اندیشه اش ، در سرزمین ِخودش نیز، میان ِمردم راه مییابد . نوشتارهای اووبمانندانش"ولتر ـ دیدرو و... میان مردم پراکنده می شوند و در فرایند ِ"انقلاب کبیر ِفرانسه" کارساز می شوند . ادامه ی این بایستگی ونیازهای ملت ِ فرانسه تا به امروز که پیش چشَم داریم، پدیده روشنفکری را پدید ﺁورد و بارور کرد که دردوران استبدادی زاده وپرورده شد، بنا برآن بایستگی ها ونیازهای زمان .
چنین بوده ومیباشد : دردیگرسرزمین های اروپا و، در ایران نیز، این روند ِتکاملی، چه برگرفته ازدیگرملتها وچه زایش وبالندگی گرفته، بنابرنیازوبایستگی های درون زای، بخود دیده اند و می بینند.
به یقین می توان گفت :
1ــ منتسکیوها که روشنگران ِسرزمینها یی چون فرانسه بودند، ازشرافت ِ"اجتماعی ـــ سیاسی" برخورداربودند وبه مانندان ِآنها نیزدرهرسرزمینیﺁ با تکیه بروجدان ، در برابر تاریخ ِمیهن ِخود و یا دیگر ملتها، درمورد قانون ومردمی کردن آن ، درپهنه ی جهانی، سخن رانده اند، بگونه ای که آورده شد واحساس شرمندگی می داشتند اگرراه به نادرست گویی می پیمودند .اگر چه درجایی هم نادرست بررسیهایی داشته باشند ویا درزمینه ای ارزشداوری نادرستی کرده باشند و بتوان برآن انگشت نهاد وخرده گرفت!
2ـ خودکامانی راکه اینان به آنها پرداختند، کسانی چون"سیلا ـ پمپه ـ سزاریا آنتوانآگوستومارلوسو..."ویا دردوره ی خودشان، در پیرامون سرزمین "فرانسه" وازدوران ِسلسله ی"کارولنژین" وپیش ازآن تا دوران ِ"لویی چهاردهم"، سخن گفته اند . ازخودسرانی سخن گفته اند که با تکیه بر"شمشیر"و با دست ِرزم آوری خود، به قدرت رسیدند وازدانش هم برخورداربودند، چنانچه لویی چهاردهم به دانش وفرهنگ آشنایی داشت واقداماتی چشَمگیربرای بالا بردن ِمیزان ِادب و فرهنگ ِسرزمین فرانسه نمود وبسیاررویارویی هایی دربرابرهم آوردان ِدوره ی خود، دردفاع ازسرزمین فرانسه داشت، و بالا بردن ِارزشهای ملی را،آگاهانه دنبال می کرد!
کنون دیده می شود، که درپی رنسانس وبیرون آمدن از ﺁن دوران ، کسانی درفرانسه ویا ...سرمی کشند و قلم میزنند وکوشندگی دارند تا که درسال ِ1789 انقلاب فرانسه چهره می گشاید وبی گسست تابه امروز که جامعه پیشرفته ی فرانسه را، درسامانه ای تا اندازه ای مردم سالار،درپیش چَشم نمایان میدارد!

*انقلاب مشروطیت در ایران :

درایران نیز ، با توجه به ساختار ِاجتماعی ی ویژه ی خود، این روند را با تفاوتهایی می توان دید . این روند ازسالهای پیش ازانقلاب مشروطیت، بستر تاریخی ی خود را می پیماید و ازدوران ِقاجار، و با وجود استبداد، زایش و کوشندگی بی درنگ ِزبده گان ِ"ملی مردمی"را پدید می ﺁورد .کارکرد ِآنان ازیک سو منجر به انقلاب مشروطیت وسپس کوشش برای مردم سالاری وقانون را درایران نهادینه کردن وپیشرفت تجدد ، بگونه ای که باساختارشهری ایران بخواند، و از دیگر سوی ، استعمارکوشش برای ﺁنکه این ارزشها درایران پای نگیرد، تا بتواند ، همچون پیش از انقلاب ، به چپاول ودیگر زشتکاریهای خودادامه دهد!
استعمار، بنا برسابقه اش درایران، بسیار اردک های دست آموز داشته که درپناه ِخود، آنان را به قدرت می رسانده و آنان نیز، برای ماندن برسر قدرت وتالانگری، به خواسته های استعمار گردن می نهادند واجرا گر خواسته های آن قدرتهای بیگانه می گشتند.
اردکان دست آموز و برکشیده استعمار، پیش ازانقلاب وتا چندی پس از آن ، کسانی بودند که گویی کتاب برپشت خود دارند . همانگونه که اکنون وجود دارند و بی داشتن وجدان "ملی" و یا "مردمی" و بی ﺁنکه دچارشرمندگی دربرابر تاریخ باشند،همواره در برابر ِپیشرفتهای دیدگاه انقلاب ِمشروطیت سنگ می انداختند و سنگ می اندازند ، ﺁن را کنُد می کردند و کند می کنند تا که وضعیتی ادامخ یابد که پیر استعمارانگلیس ایجاد و ادامه اش را ازآنها خواستاربود و هست . میتوان به نمونه هایی چون قراردادهای"1907و1919" اشاره داشت که، دربرابر همان مشروطیت ِنوپای، با شکست روبرو می شود. پس از ﺁن شکستها، استعمارگر به چاره گری افتاد وچاره ِخود را، درکودتای 1299" می جوید . کودتائی که انجام می گیرد وبدست ، مهره ها به ارزشهای انقلاب ، دست درازی می کند و توسط ﺁنها به ناکام گرداندن انقلاب می پردازد تا که دولت را به دست ِآهنین ا بسپارد و همه ی خواسته هایش را بدست او به انجام برساندوچهره ی خود را بیشتر پنهان کند!
گزیده ی خود را، پای بپای ، با دستیاری دیگران ِبومیان ِ وابسته بخود، به پیش می راند وبسیاری از مهره های گذشته ی خود را هم، مرحله به مرحله، به سود او قربانی می کند . چنان اورا می نمایاند که گویی نجات دهنده ی ایران است او نیز دست بکار انجام وظیفه ی خود می شود وبه بهترین گونه ی ممکن ﺁن را انجام میدهد . به ترتیبی که می ﺁید :

* رضاخان که بود ؟ :

رضاخان ِمیرپنج، گزیده ی آیرونساید، ازکارگزاران ِانگلیس می باشد . ابتدا گفته شود که او ، درهمسنجی با خودکامان جهان وازجمله ایران، هم تراز ﺁنها نیست . زیرا نه تنها با دست خود برسرکار نمی آید که شمشیر هایی راهم که به کمر می بندد، همچون شمشیرجهان گشا، از ﺁن رزم آورانی چون" نادر ، کریمخان زند و..."بودند . با نبش قبر آنها، او این شمشیر ها را می دزدد وبه کمرمی بندد. تاج راهم استعماربر سراو می نهد . این دروغ تاریخی را "دوسرکمان ِ" استالینیسم وهیتلریسم ،این دوزبان ِفریب وسالوسی، کوشیده اند و می کوشند، تا "گوبلز"وار ، به مردم ایران بپذیرانند . دروغی که، بنا بر ﺁن، "رضاشاه" ملی بود و رهرو راه ناسیونالیسم ایران بود ویا اینکه "رضاشاه خلف ِصدق ِانقلاب ِمشروطیت" و "بوجود آورنده ی تجدد وحکومت قانون" است !
این دوشاخه ی دروغ پرداز ِ"توده ای ـ سومکایی" این نخ وریسمان بافی را به آنجا می رسانند که بزرگانی چون "پورداود- دهخدا- محمد قزوینی- قمرالمولوک وزیری- صادق هدایت- بدیع الزمان فروزانفر- نیما- کسروی و..." برکشیده ی دوران ِاو می شناسانند. چنان ادعائی که نمی توان با هزار من سریشم به رضاخانش چسباند . درادامه ی این سیا بازیها، دیگری "دانشگاه ِتهران" را در دوره پهلوی دوم ، "مرکزآزادی فکر" می خواند! پرسیدنی است این به غلط آمدگان، دربرابر میهن وتاریخ آن ، احساس مسئولیت می کنند ؟ ﺁیا تاریخی - که هرچند فشرده، بدان پرداخته می شود - نمی شناسند؟

"درکف ِشیر ِ نر ِخونخواره ای
غیر تسلیم ورضا،کوچاره ای"!؟

روی آوردن به بازخواندن زندگی نامه رضاشاه که که ِبود و چگونه به قدرت رسید وچه کرد - کارهایی که تیر خلاصی شلیک کردن برمغزمشروطیت شدند - را باسروده ای آغاز می شود برگرفته از نامه ی فروغیِ ِنخست وزیر او و یکی ازموثرترین کسان درآوردن او . درپی دستگیری محمد ولی اسدی، "نایب التولیه ﺁستان قدس ِرضوی " - که فرزندش داماد فروغی بود - فروغی نامه ای برایش می فرستد و در ﺁن این سروده را می ﺁورد . این سروده بیانگر بی قدری جان و منزلت کارگزاران بلند پایه در ﺁن استبداد است . فروغی همچون "تیمورتاش وعلی اکبر داورو سرداراسعد وسید محمد تدین و..." رضا خان را یاوری می کنند. اما همه ی آنها مورد خشَم او قرار می گیرند . هریک به بهانه ای، درست ونادرست، دستگیروزندانی وکشته می شوند . جز فروغی و تدین وچند تن دیگر . در خور یادآوری است که داور،درپی شنیدن دشنام از خودکامه، دست خودُکشی می زند. درپی مرگ او ، رضاشاه به رئیس شهربانی خود دستورمیدهد ازآئین به خاک سپاری اش جلوگیری شود واورابی سر وصدا به خاک سپرند . دوستان ِاو،چون جلال عبده واللهیارصالح، این کاررا انجام میدهند.
درپی رخداد مسجد گوهرشاد، بسیاری کشته ودستگیر وزندانی می شوند . همچون اسدی و سرلشگر مطبوعی که رضا شاه برایش تلگراف می فرستد : "مطبوعیِ ِزن قحبه، پس تودرآنجا چه گُهی میخوری؟ شاه"! نامه فروغی به اسدی به دست رضاشاه می افتد . اسدی کشته می شود و فروغی هم فرمان می یابد از امور کناره بگیرد . تا شهریور1320 و پیش از بیرون راندن رضاشاه ازایران، به فرمان انگلیس - قدرتی که رضا شاه راآورده بود - ، دوباره، او به فروغی فرمان نخست وزیری می دهد و فروغی برکرسی نخست وزیری تکیه می زند .
با نام خانوادگی رضا شاه آغازکنیم : مسکوب درادامه ی نوشته خود ، ﺁنجا که می خواهد اورا نماد ملی بگرداند، مینویسد : "بدبختانه رضاشاه ومحمد رضا شاه استعداد بی نظیری داشتند درمخالف پروری.همین نام ِخانوادگی که رضا شاه برای خودش انتخاب کرد، پهلوی، به نظرمن نشان ِگویای طرزفکروشخصیت ملی او بود"! او ادامه می دهد : چون اواهل ِ"خانواده معروفی" نبود وبه "ایلی هم تعلق نداشت" واو راهمچون صفویه وقاجاریه نمی شناختند." و نتیجه می گیرد که "...نام خانوادگیش راانتخاب کرد ودراین انتخاب سلیقه اش" دخالت داشت . بدین سان، مسکوب انتخاب نام خانوادگی را برای ملی خواندن او ، برهان قاطع می گرداند ! البته مسکوب خوب میداند که نام ِخانوادگی رضاشاه ، به زور گرفتن نام خانوادگی ازنویسنده دوره "تاریخ ِسیاسی ی ایران" است . از محمود پهلوی ، نام خانوادگی را می ستاند و سپس براو فشار می ﺁورد نام خانوادگیش را از"پهلوی" به نام خانوادگی دیگری تغییر دهد . او نیز "محمود" را بر می گزیند ومی شود محمود ِمحمود!
تاریخ ِاجتماعی و اداری دوره قاجاریه، به قلم مستوفی، رضا خان را سواد کوهی وپدرش را فردی عادی وهیچ یک ازنزدیکان اورادارنده ی نسَبی بلند پایه نمی شمرد . ازشنیده ها گوید و از زبان رضا خان که مادرش درشیرخوارگی اورا ازسوادکوه به تهران می آورد . در ِراه ، گرفتارباد و بوران می شود وهنگام رسیدن به کاروانسرا،اورامُرده می پندارد . لذا درآخوری می اندازند. چندساعتی می گذرد و دراثرگرمای طویله به صدا درمی آید ویکی ازافراد قافله که مادرش رامی شناسد ،او رابه مادرش می رساند. مستوفی می افزاید: هنوز"هم دهاتیهای حول وحوش ِاین کاروانسرا، برای یکدیگروعابرین ، ماجرا را سینه به سینه نقل می کنند ومعروف"است!
مستوفی به تبارشناسی ی "سردارسپه" ادامه میدهد : "داداش" نامی را پدراو می خوانده اند که سربازفوج ناصرالدین شاه بوده است . زنجیری بگردن میرزارضا کرمانی است که او دردست دارد . ولی نویسنده این قول را نادرست می خواند ومی افزاید : رضاشاه ، هنگامی که آن عکس رامی بیند ، به یکی ازدرباریان می گوید : "این شخص را خوب می شناسم . بعد ازپدرم ، مادرم مرا به او سپرده" بود. دررابطه با "کاروانسراسنگی"هم - که ازآن یادشد - مهندس مصدق هنگامی - که مدیرکل راه بود ودرراه هزاره هم سفررضاشاه- باز می گوید که رضا شاه به اوگ فته است :"این محل راتعمیرکن "، زیرا جان مرا درشیرخوارگی نجات داده است .
نویسنده ، سپس می پردازد به اندازه "آموزش وپرورش رضاخان": پیش ازمرتبه ی افسری و پس ازآن ، که "املا های خیلی پیش پا افتاده راغلط مینوشته وحتی درترکیبات کلمات هم غلط های شتری"میکند. ازدوران قزاقی او می گوید وداستان"قهوه چی" می ﺁورد که به او چای سرد شده میداده است . بتلافی ، او "نیمکت قهوه چی" را می دزد و درخندقی ، درپل دروازه، می اندازد . ناگزیر با"دوتا الاغ وسه چهارتاعمله ومقداری طناب و..." نیمکت را بجای خودش ،برمی گردانند .
یکی از مشتری های قهوه خانه ،به او گفته است : "این حادثه عجیب براثر چای سرد وپس آبی بود که قهوه چی به قزاقی به اسم رضا" داده بود. مستوفی ازدوران ِلوطی گریها وبدمستی وقمه کشی وقرق کردن چهارراهها سخن می راند و نشانه ی بارزی می شمارد ازشجاعت وشهامت رضا خان . در ادامه این سخنان، ازدرگیری او با علی شاه نامی - که زخمی بر او می نشاند . زخمی که بدرستی درعکسهای رضاشاه، تاپایان ِزندگی اش، دیده می شود - یاد می کند . سپس ویژه گی او را "توانایی تطبیق رفتاروگفتارورویه ی خود" می شناسد ومی افزاید : بهرمرتبه ای که می رسید " آناً تغییر در رفتاروگفتارش پدید می آمد که هیچ شباهتی با رویه دوره قبلیش نداشت " و "...عصبی که می شد، فحشهای شاه های استبدادی" را می داد .
مستوفی می نویسد : " از همان روزی که سلطان احمد شاه درلندن از همراهی با قرارداد خودداری کرده است، انگلیس ها بفکر ازبین بردن وعوض کردن اوافتاده ودرهمان ساعت که درگوشه جنگل گیلان ملاقات اولیه بین مامورین نظامی وسیاسی انگلیسی بارضا خان افسر قزاق رخ میدهد، آنها این افسررا برای "جانشینی سلطان احمد شاه لایق" می یابند . به اوتمام جزئیات را آموزند . " مثل موسی که شبان قدم به وادی مقدس "می نهد و پیغمبرباز می گردد. بنا بر اراده انگلیسی ها رضاخان افسرقزاق، سپس سردارسپه و نخست وزیر و"رضاشاه پهلوی"، اجراگر ِدستورهای مامورین انگلیس درایران می شود .
نویسنده ،اززبان ِنوشته ی ملک الشعرا درمجله نوبهار، می آورد که او از"ایل ِپالانی" بوده است . ازایل پالانی بودن ِاو را ، دربارفروشهای گیلان ، از"مردی معمروفاضل ودرویش" شنیده است. "ازقضا بین پالانی وپهلوی قرابت لفظی عجیبی موجود است، اماگمان ندارم خود رضا شاه ملتفت نام عشیره ای خود بوده و بدان خاطر ، اسم خانودگی" پهلوی را انتخاب کرده باشد. نویسنده آنگاه به این امر می پردازد که رضا خان چگونه این نام رابدست می آورد: سرگذشت شاه راکه اززبان ِخود اوشنیده است ، باز می نویسد : "طفل ِشیرخواردو ماهه بودم و..." که فشرده آورده شد.
ادامه ی نوشته های عبدالله مستوفی وبهار گویای ﺁنند که او تا "سنین 15سالگی آزاد و راست راست راه" می رفته، وبا یاری دایی اش - که پیاده قزاق بوده - به قزاقخانه می رود. دائی او را به "غلامرضاخان میرپنجه" می سپرد. بهار مینویسد : شبی درمدرسه ی ارامنه با وجود سردارسپه وسرداربهادر- که سرداراسعد باشد وازکسانی بود که رضاخان را یاری می رساند وسپس نیز ، لحظه ای پس از پُکربازی باهم، بدستور او زندانی وکشته شد - " دریکی ازفواصل ِپرده های نمایش دراطاقی هدایت شدیم که مخصوص مهمان محترم تهیه وچیده شده بود" سردارسپه مرا نیزبرسردعوت کرد . ازاینجا وآنجا سخن بمیان ﺁمد . سرداراسعد به سفراردبیل پرداخت و گفت : "...درسفری که ما دررکاب حضرت اشرف به اردبیل رفتیم... " سردارسپه نگذاشت سخنانش تمام شود وگفت: " نخیرمن دررکاب شما" بودم!
گزارش کاررفتاری ماهرانه رضاخان، بنا برمرتبه هایی که کسب میکرد ، دراین کوتاه بررسی، اززبان این وآن، نشان میدهد هدفمندی اش را. او ، چه باهوشیاری خود وچه بنا بر دستور های پیر استعمار، "موسی" وشبان او، "انگلیس"، هدف خویش را پی می جوید . برای رسیدن به هدف ، از خون ریزیها و دادن دستور قتل کسی چون ملک الشعرا - که اشتباهی "واعظ قزوینی"،به جای او،کشته میشود - باک ندارد .
داستان کشته شدن این روزنامه نگاردرجلوی مجلس شورایملی، اینگونه درز میکند : سردارسپه درسفارت فرانسه، با دیگرانی ، میهمان بوده است. به اوتلفن می شود که ملک الشعرا ترور شد. هنگامی که بقیه میهمانان ازراه می رسند، ازآنها می پرسد : ملک الشعرا چگونه کشته شد؟ و پاسخ می شنود : "ملک الشعرا را نکشته اند، بلکه شیخ دیگری را کشته اند وما خودمان ملک الشعرا را تا درب ِمنزلش مشایعت کردیم. رضاخان، با تأسف، میگوید :
"معلوم می شود اشتباهی کشته اند"!
واعظ قزوینی را دو نفرترور کرده وسپس"پهلوان زاده یزدی باچاقو مشغول بریدن سرواعظ" می شود . اما او به اشتباه خود وترورگنندگان پی می برد و فرارمی کنند .
پیش ازادامه دادن به زندگی نامه ی رضاخان اززبان تاریخ، به پاره ای از کاررفتاریهای این فرد ِقمه کِش باید پرداخت که نویسندگان ِتلاش او را"نماد" ملی خوانده اند و"ملک الشعرا" را هم برکشیده ی دوران اودانسته اند. او خود از جنگهای گوناگون ، زیر فرماندهی "عبدالحسین میرزای فرمانفرا"، درفوج او، سخن می گوید : درجنگی که، در ﺁن، با "کلنل پسیان" رویارو می شود ، ازاین افسر میهن پرست وبا دانش سخت شکست می خورد. کینه ی او را به دل میگیرد . تا، دردوران نخست وزیری قوام السلطنه، دربرابر کلنل پسیان صف آرایی می کند و با کمال ناجوانمردی وبا نیرنگ وفریب، او را می کشد و دست خود را به خون ِاین افسرمیهن پرست ِادب فارسی شناس ، آلوده می گرداند. رفتار ِ زشتی که برگی دیگر برزندگی ی آغشته به خون ریزی او می افزاید . قتل افسری که سراپا به ارزشهای "ملی مردی" پای بند بود در همه ی ایران بازتاب یافت و ایرانیان را به سوگواری نشاند. همه سروده سرایان، درسوگ ِاو، سرایش ها سرودند که پاره ای سروده سرایان عبارت باشند از "ایرج میرزاـ فرخی یزدی ــ عارف و..." ونمونه ای ازآن بیتهای جانسوزوسخت تکان دهنده که

:"این سرکه نشان سربلندی است
امروزرهازقیدهستی است "
با دیده ی عبرت به آن بنگرید
"این عاقبت وطن پرستی"است!

ویا

زنده بخون خواهیت هزارسیاوش
و دل سوختن ها برای آن دوستدارایران، ﺁن شیرنری دراین کنام که استبداد پای گرفته، به نیرنگ می کشد . اویی را می کشد که مرامش همه آزادی ،و عدالت بود!
آنچه آمد ازقلم ِ مستوفی وبهارودیگرنوشته ها گرفته شده است . درنوشته های دیگر پس ازشهریور1320، درروزنامه ها، هم آورده شده اند - ازآنجمله درروزنامه "رعد امروز"، نوشته ی حبیب الله پوررضا وخواندنیها - که رضاشاه اهل مازندران وپدراو "داداش بیک" ازسوادکوه بود . دیدگاه تایمزلندن ، که داداشپوررا آشپزخوانده ، نادرست است .او جزو ارتش دردوره ناصرالدین شاه و زیردست "امیرسواد کوهی" بوده . در این نوشته ها ، ازسربازان وپیشه آنان درزمان صلح و از رسیدن داداش پوربه درجه یاوری ودریافت شصت تومان بامقداری برنج وروغن درسال سخن بیمان است. خانواده ی مادری رضاخان را گرجی می داند که درپی قرارداد ترکمن چای و...به ایران مهاجرت است . مادربزرگ او، با برادر ِخود، در تهران سکنی می گیرند. از ازدواج ِدوباره ی داداش پورمی نویسد و اینکه، هنگام رفتن به مازندران، او مادر رضاخان را باخود می برد ورضاخان درآنجا بدنیا می آید. ازافسانه های دوران رضاخان می نویسد و از مادراو و... تا می رسد به این جا که چون امیرموید از مرگ دادش پور باخبرمی شود ، از ﺁنجا که داداش پور را می شناخته است ، آن زن رابه خانه ی خود می برد تا اینکه آن زن باردار رضاخان را به دنیا می ﺁورد . کودک درخانه ی امیرموید زندگی می کند وپروریده میگردد!
اززبان امیرموید، می نویسند : روزی زن گدایی ازجلوی خانه اورد میشود :" او مدعی طالع بینی وغیب گویی"بوده وازروی" کتف استخوان ِگوسفند" آینده را پیش گوئی می کرده است. هرچند که امیرموید "تحصیل کرده ومسافرتی هم به خارجه نموده ومعتقد به این خرافات نبوده است" ولی زن رابه خانه می برد . زن پیش بینی می کند " که ازاین خانه شخصی پیداخواهد شد که درایران به سلطنت رسیده ودوره ی سلطنت اومدتها بطول می انجامد ولی حوادث اسفناک وظلم وشقاوتهای بی حد ومظالم زیادی برمردم واردخواهد شد" .
نویسنده ی یادشده، داستان امیرموید وداداش پوروهمسر او و مادررضاخان و پیش بینی فالگیرو...، را به این نتیجه گیری می رساند که "...منظورمن ازذکراین حکایت بیان حق ناشناسی دیکتاتورسابق ایران است که پس ازاینکه زمام قشون واقتداررا دردست گرفت، اولین اقدام او، ازبین بردن دو نفراولاد ارشد امیرمُوید بود . او دو فرزند امیر مؤیدی را می کشد که ولینعمت او بود .
نویسنده ، سلسله مقالات خود را باکمی تغییرات ، برگرفته از نوشته های ملک الشعرا و یا "محمود بهرامی"، دبیراعظم، استانداراصفهان که قبلا دبیرورئیس کابینه پهلوی بود و... و یا اززبان "حاج آقارضا رفیع، قائم مقام الملک رشتی" که ازنزدیکان رضاشاه بود . بعد از او چند دوره نماینده مجلس بود . از زبان قائم مقام ، داستانی را می آورد ازدوران نخست وزیری دکترمتین دفتری : شاه دستورمیدهد قائم مقام وقوام شیرازی، برای بازدید جاده ی شوسه ی کنار آبعلی بروند. به امامزاده هاشم که می رسند وبازدید می کنند، سپس دستور میدهد به قائم مقام که ازکوه بالا روند وببینند که "بالای این کوه قهوه خانه وجود دارد یانه؟" . ﺁنها رفته و برمی گردند ودیده های خود ازخرابه های آنجا راگزارش میدهند . قائم مقام می گوید : پس از خاتمه بیاناتم، شاه سابق خود شروع به حکایت طفولیت خود" کرد . با این تفاوت که بگفته او " مادرم بر قاطری سوارومنهم (شاه) درجلواوبودم" . قائم مقام نتیجه می گیرد که "او شیرخواره نبوده بلکه سن او ازپنج سال به بالا بوده است " . نویسنده شنیده های دیگری را ازقائم مقام ودیگران ﺁورده است که ازآوردن آنها چشَم می پوشیم چون به درازا می کشد .
نوشته حبیب الله پوررضا، درخواندنیها ورعد امروز، اززندگی نامه "رضاخان" پرده برمیدارد . نه تنها ازپیچیدگیهای این فرد وآزمندی اووسنگدلی اش که از "حق ناشناسی " آن خودکامه نیز : ازمیان برداشتن وزندانی کردن همه ی آنانی که اورابه شاهی رساندند و... او هم او، تا پیش ازمورد بی مهری انگلیس قرار گرفتن،همه ی خواسته های آنان را، ناگزیر برآورمی ﺁورد .
اکنون نگارنده تاآنجا که قلم یاری کند و موجز نویسی اجازه دهد، به بیان واقعیتهای تاریخی می پردازد تا پاسخی باشد به بررسی های نادرست قلم زنان درتلا ش:

* نقد نوشته های قلم زنان در تلاش :

"تراپاک آفرید ایزد، زخود شَرمَت نمی آید
که روزی پاک بودَستی،کنون ِآلوده دامانی"؟
نه تنها مسکوب که دیگر قلم زنان ِدراین شماره تلاش ، برای بزک کردن چهره ی خونخواره ای وابسته به استعمار، حکومت از دست "ایرون سایکس"ودیگر کارگزاران ِ "گرگ ـ روباه ِ" انگلیس گرفته را، ادامه انقلاب مشروطیت میخوانند وآن سامانه را"ملی" ونماد آن ملی را رضاخان می شمارند . درمیان این نادرست نویسان، علی اصغر حقداروماشاءالله آجودانی هم هستند که به اینگونه پرت وپلاگویی روی آورده اند. آنچه را که اینان بنادرست نوشته اند و میخواهند به خواننده ی خود حقنه کنند، اینست که اقدامات رضاشاه، برگرفته ازدیدگاهی ملی و درزمینه ی "الغای کاپیتولاسیون ـ احداث راه آهـن ـ برداشتن پلیس جنوب ـ آزادی زنان ـ وضع قانون جزاء و..."، است . پدید ﺁمدن سامانه ی ملی سراسری را به او می چسبانند!؟
اگر اینان با بی خبری از تاریخ ورویدادهای آن سخن می گفتند، بسیار کمترزیان داشت از اینکه با وجود شاختن چند و چون آنچه گذشته است ، اینگونه قلم می زنند. میدانند بایستگیها وخواسته های "اجتماعی سیاسی"و نیاز زمان را ازیک سوی وچاره گری استعماررا، درآن دوره ی تاریخی، چه دربرابرشوروی جوان چه پیشاروی این واقعیت که انگلیس دربرابر خیزشهای "ملی مردمی" سراسری ایران ومشروطیت ، خود را افلیج می یافت درپی چاره بود، ازدیگر سوی . چاره را در " دست آهنیی " دید تا که با آن ، خواسته هایش اجرا گردد. در جریان جنک با جنبش جنبش جنگل که ادامه انقلاب مشروطیت بود، او را کسی یافتند که،"بایست اینکاره باشد" . درست شناخته بودند . واو را بکار می گیرند .
نویسندگان این نوشته ها ،حداقل پاره ای ازآنها، ازچندوچون رویدادها ی آن دوران، شناخت دارند ودرزمره کسانی نیستند که می دانند "چرا حلاجی،آهنگری وآهنگری حلاجی" میکنند، تا آدمی بگوید، نادانسته وناآگاهانه، نوشته اند . دانسته دروغ نوشته اند و فریفتاری شیوه کرده اند .
چنین کاری با تاریخ ، بایست ناشی" ازنمک گیر شدن به پول باد آورده ی"کسانی چون "شاهزاده خانم اشرف پهلوی" ویا دیگری چون او باشد که درکودتای "انگلیس ـ آمریکا" نقش بازی کرده اند و، هنوز که هنوز است،"پهلوی طلبی" را به جای مشروطیت خواهی ، میخواهند به مردم حقنه کنند .
به یقین این روشکارو شگرد ها راه به جایی نمی برند. چراکه اینگونه کارها را نویسندگانی ابتکار نکرده اند که رهین گشاده دستی قماربازی چون "شاهزاده خانم" و... هستند که بسیارپیشینه دیرین دارند و حبابهاشان همانند حبابهای دروغ سازیهای پیشینیان، به یمن پژوهشها، می ترکند .
این شیوه از کار،راه بجایی نمیبرد وجزرسوایی ببارنمیآورد . ﺁن روش که تاریخ درستیش را ثابت کرده است، راست گونه با ملت سخن گفتن است . ازقلب تاریخ پرهیزداشتن و روی نیاوردن به بزک وآرایش کردن چهره های کریه استبدادیان است . ﺁیا نباید دید که زشتکاری بیشتری هم که "پایوران ِاسبداد اسلامی" و یا پادوهای آنها ، برای رسیدن به تکه نان وآبی و لفت ولیسی بکارمیبرند، درجا به همان سرنوشت گرفتار است ؟
با تکیه به بررسیهای فشرده ی تاریخی اززندگی نامه ی "رضاخان"و پیش ازآن از زبان ِواژهایی چون"قانون" و یا "مشروطیت وسیرتکاملی" آنها و بایستگی ونیازهای زمانه، که بمانندانی چون "منتسکیو" - که درپی رنسانس ، پرورش یافتند وکوشیدند بی پروا، با تکیه برشرافت دربرابرتاریخ میهن خود وجهان ِمردمی، رهنمودهای سودمند در اختیار مردم خود بگذارند و میوه ﺁن "انقلاب" فرانسه شد - و... و ادامه بی گسست این دست آوردها که درسرزمین هایی که"حکومت قانون" نهادینه شده است و"مدرنیته"هم ازدست آورهای سیرتکاملی آن بشمارمی آید، می باید دید در ایران چه ورخ داده است. تاریخ تا"مشروطیت" چگونه جریان یافته است ؟ و چرا کشتی انقلاب به گِل نشست ویا نشاندند ؟ و در ﺁن ، دست ِ شوم آور ِکدام بیگانه وبومی دخالت داشت ؟

"پایه بشکست وبدیدیم، ونکردیم هراس
بام بنشست ونگفتیم ،به معماری چند"!

بابررسی کوتاه شده ازسیرتکاملی ِدوران ِرنسانس تاکنون ،درسرزمینهای "نیمه مردم سالاری"،ازجمله فرانسه،

دیده شد که گرُدان ِروشنگر، ،چون "ولتر"، دراین سرزمینها زاییده شدند و با تکیه بروجدان ِآزادیخواهی وآزاده بودن خویش، راه کارهایی در پیش گرفتند که میوه کارآنان،دراین کشورها، موقعیت و منزلتی است که یافته اند . آنچه راکه دراین سرزمینها بی گسست دنبال می شود و به دیگرسرزمینها راه می برد، وبهره جوئی ازآنچه آنان ببارآوردند، در زایش ورویش این بزرگان و به ثمر رسیدن کارشان ،دردوره ی خودمان ، شاهد بوده هستیم .دست ِهیچ خودکامه ای در برکشیدن آنان، دخالت نداشته ونمی توانسته داشته باشد. چراکه نسبت روشنگران واستبدادیان به یکدیگر، نسبت آب وآتش است . هریک ازبین بردار ِدیگری است. هماگونه که"مشروطیت وقانون"، دربرابر" استبداد وخودکامگی " نقش بازی می کند!
ثمره ی تکاملی کارآنها،درسرزمینهای یادشده، برپایی آنچه رااست که بگونه ی"تاریخی ـ اجتماعی"ملت ایران نیز خواستاربوده وهست . تا بدین دوبال اهورایی، "استقلال وآزادی"، در ترقی اوج گیرد و دادگریهای اجتماعی را نیزنهادینه کند. این خواسته ها درسرزمینهایی پای می گیرد که ، ازدیدگاه تاریخ، گذشته ی تاریخی شکوهمند ایران را نداشته اند. آنچه همچون دوران ِهخامنشی درایران وجودداشته،که نمادتاریخی آن "سیروس ویاکوروش"مورداحترام نه تنها ایرانیان که بیگانگان هم قرارگرفته وهستند. اویی که کسانی به غلط کوشش دارند، خودکامه ی وابسته به بیگانه را، دراین سده، به پوش ِاودرآورند!درپوش ِکوروش ،که نه تنهابه ملت ایران،که به تمام ملل جهان احترام می گذاشت وبه حقوق آنها تجاوز نمیکرد،وازهمین روی بود که تاریخ نویسان وفیلسوفان آندوران، وبویژه یونانیان ، ازاوبه نیکی یادمی کنندوفروزه هایی چون"دلیر ـ جوانمرد ـ دادگر"را،ازآن سیاستمدارمیخوانند. چراکه تدبیررا بر شمشیربرترمیشمردوآنگاه هم که شمشیر برکمرمیزد،شمشیرازخودش بود،وزمانی بکاربردن را،که بایسته بود.
تاریخ ایران وجهان پربیاد دارد وبیاد می آورد وابستگی وجاسوسی بیگانه را کردن وبرانگیخته شدن نفرت مردم ازکسانی که اینگونه بوده اند ومی باشند . نمونه ی تاریخی اش درایران، کوروش دوم که می خواست، با تکیه بر قدرت بیگانه، بربرادرش چیرگی گیرد. هرچند، میان او و رضاخان، بینهایت تفاوت وجوددارد.
شما قلمزنان بیادآورید نوشته ی "اشیل"،ادیب وشاعرپرآوازه ی یونان، را درمورد سیروس،درتراژدی پارسیان ، و از خود بپرسید : ﺁیا ادب در برابر میهن و ملت خود و قلم خود را پاس داشته اید ؟ وبیادآورید که تنها وتنها، دردنیای مردم سالاری و "حکومت قانون" بود که مصدق رابا کوروش همسنجی داشته اند. آنهم دررابطه با ملی کردن نفت درایران وبیرون راندن انگلیس ازایران . انگلیسی که رضاخان مهره ی آنان بود وفرزندش، محمدرضاشاه، مهره ی این قدرت استعماری و باچپاولگردیگری، آمریکا.
زبان تاریخ ،ازگذشته ی ایران، چه پیش ازاسلام وچه پس ازآن، چنین بیاد میآورد، که به ویژه در جنبش ها ومبارزاتی که به انقلاب مشروطیب فرجام یافت، برگزیدگان ایران زمین، برخاسته ازهرتیره وآئین وجنسیتی ،چه با خیزشهای مردمی وچه با تکیه به شمشیرو یا مبارزات فرهنگی،همه وهمه، برای پاسداشت ارزشهای ملی و ناوابستگی بوده اند. درجهت برپایی سامانه ای مردمی وبزیرکشیدن خودکامان ، چه بومی وچه غیربومی، از سریر قدرت بوده است . میتوان دراین باره بسیار نمونه ها برشمرد ونامهای اقوام ایرانی، از"آذری ـ بلوچ وسیستانی ـ کرد وفارس و خوزستانی" را ردیف کرد که ، در درازنای تاریخ ، همگام بودند وهم سرنوشت. همگام و هم سرنوشت بودند درزندانها ویا درپای چوبه هادار که خودکامان برپا می کردند و بر پا می کنند .
آنها درمیهن خود پروریده شدند و برای آرمانی بپاخاستند،هرچند ساطوروگزمه ی استبداد را برسرخود احساس می کردند.همانند آنانی که به دست ودستوررضاخان ، به زندان وشکنجه وتیرباران ، سرنوشت پیداکردند وخانواده های آنان به خاک وخون کشیده شدند . با این بهانه وفریب که "حکومت سراسری ملی" دردستوراست. واکنون نیز، پاره ای با گستاخی می نویسند که چنان نبود و چنین بود وحکومت او"ملی" و او خلف مشروطیت وبوجودآورنده ی "تجدد" و "قانون" است . اگرهم کسی به اینگونه درهم برهم نویسی ها پاسخ دهد، یکی دیگر ازاین دسته مینویسد : "البته رگ ملی گرایان ازاین حرف تیر نکشد" و ادامه می دهد و به ملی شدن نفت می رسد ومینویسد"...ازیاد نبریم که همین ناسیونالیست بازی ها درسرآغازهای آن درجریان ملی کردن نفت ایران، باعملکرد اشتباه خود پای کنسرسیومهای چندملیتی را...بازکرد وصدماتی جبران ناپذیر براقتصاد ملی واردآورد"! البته همین قلم زن ِآگاه ویاناآگاه از آنچه می نویسد، به ساختمانسازیهای دوران رضاخانی می پردازد - که همانند ﺁن ، دردوران استبداد اسلامی رواج ِبیشتری دارد ونمونه ی ﺁن را درمیدان شاه، دراصفهان می توان یادآورشدد،که "برج ِزهرِمار"نام گرفته است! - به ساختمان سازی دوران رضاشاهی می پردازد و از یاد می برد ویران کردن آن همه ساختمانهای زیبای دوران ِپیشین را و بنا کردن ساختمانهای زشت ونازشتی را که خوشایند خودکامه بود را می ستاید . همینگونه رفتارناپسند ِساختمان سازی - که باساختارشهری بیگانه بود - دردوران محمدرضا شاه دنبال می گردد که استبداد ِپسین را خوش آید!
ساختمان سازی اینگونه ای که تمام دروازه های زیبای شهرها به ویرانه بدل می گردد. کارهای بی مایه و پایه که درتهران انجام گرفت و رفتاری که در پیش گرفته شد را مخبرالسلطنه - دیگر برده ای ازبرده های رضاخان - به اعتراض بر می انگیزد . به "تجددخواهیهای" رضاخان خواسته به رفتارزیان رسانی اعتراض می کند که، همه ی آثارتاریخی را در بر گرفت .
تجددخواهی و یا "مدرنیته" ای که ازاقدامات رضاخان دانسته اند وسپس بدیگران تازیدن ، با آوردن واژه های "ناسیونالیسم کاذب ـ میهن پرستی سنتی ـ قوم گرایی و..." ونخ ریسمان بافی "مدرنیته"، بخاطر بزک کردن ِچهره ی خودکامه ، نه کاری از روی صدق و صفا است . ستایشگر نه تنها ستایش میکند رضاشاه وکارهای او را وپیشرفت میخواند، که به دیدگاه هرروشنگر ِملی ومردمی آن دوره هم می تازد وکارها وسخنان آنان را " دغلبازیهای سیاستمداران" میخواند وزوررفتاریهای استبداد را بجا می شمارد وسرانجام ، "احساسی وغیرعقلانی مردم و فراری بودن آنها از نظم وتربیت قانون" را به پیش میکشد تا شاید با این "پند"های " تجددخواهانه وحکیمانه "ی خود، رفتاررضاخان را بنابر"قانون" وسخنان وکرده های دیگران را "احساسی ـ غیرعقلانی ـ وفرارازنظم وتربیت" بخواند. گویند"ابلهی" گفت و"احمقی"چون او،هم باورکرد!؟
اگر اینگونه کسان بر ﺁن بودند اندک حقی از تاریخ وارزشهای ملی ویا مردمی ادا کنند ، به یقین ، دست به نوشتن اینگونه نوشته ها نمی شدند وخود را به ناآگاهی نمی زدند که ازدیر بازگردانُی درپهنه ی فرهنگی چون "فردوسی ، خیام ، رازی ، سهروردی ، حافظ ، طالبوف ، آخوند زاده، میرزاآقاخان کرمانی، قره العین، پروین اعتصامی" و بسیاردیگرزنان و مردانی که به بشماره می آیند را هرگز نمی توان برکشیده های دوران خون ریزانی چون "محمودغزنوی، معتصم عباسی، امیرمبارز، محمد علی شاه قاجارو..."شمرد،که همه وهمه برکشیده گان ِبایستگی های اجتماعی، درهمه ی پهنه ها و نیاززمان بوده وهستند. اگرچه وجودسامانه های"ملی مردمی"،بیشتر میتواند زمینه رشد این برگزیدگان باشد، ولی نه هرگز،خودکامه ای،بویژه جباروابسته به بیگانگان،ازتباررضاخان ها!
نیزازیاد نبریم زبان تاریخ وتکیه بر گذشته خود راکه درپهنه "ملی"و یا "مردمی"، چه خیزشهایی داریم ویا"گردانی، شمشیرزنی چون "مزدک بامدادان، بابک، مازیار، یغوب لیث، ستار،میرزاکوچک خان، کلنل پسیان،ارانی، مدرس ویا مصدق ها" که هرگز ازگزمه وساطوراستبدایان ،هراس به دل راه ندادندوهماره براین بودند،تاسامانه ای مردم سالاربرپادارند!
گام به گام نوشته دنبال می شود،برای نشاندادن این واقعیت که نویسندگان ِتلاش " راه پی چاه زدند" وبا دست خود کاری کردند که سبب شد چهره ی" رهزنانی که از پی نان پاره و قدرت"رفته اند، بویژه ﺁنها که ازتباراستبدادیان وابسته به استعمار، بوده اند ، بهترنمایان شود و پرده از کارشان بیشتیر برداشته شود. نشان داده شود که چگونه آزمندی وخشونت وزیرپای نهادن قانون، بدست دوپهلوی، این سیاهی که ،ایرانی درپیش چشم دارد، را بوجود آورد . روزگار امروز ایران چیزی نیست، جز دست پختهای این پدروپسروبا آنهابوده گان.

* مصدق نماد ﺁزادی و استقلال در برابر دو پهلوی نمادهای استبداد و وابستگی :

ازتبار ِآزادگان ونماد ِملی که زبان "استقلال وآزادی" است وهوشمندترین چهره ی مشروطه - آنگونه که "منتسکیو" درباره چنین سامانه ی سیاسی گفته است وشرافت را پروریده ی چنین سامانه ای دانسته واساس آن دانسته است - است و درتاریخ ایران، روشن ترین نمای شرافت وپایبندی به قانون است ودربرابرآن سرکشی ننمود،هرچند دراوج بود، وتابه آنجا که بتوان گفت ، مصدق است . قانون، آزادی های فردی واجتماعی وحقوق ملی ، به دیگر سخن، همه ﺁنچه را که دردوره ی رضاخان ، لگد کوب شد، نماد او شد .
سخن ازمصدق است وتکیه به سخنان او که چه دردوران ِمشروطیت وچه دردوران رضاخان وفرزندش، چه برمسند نمایندگی ی مردم درمجلس ویا وزارت و نخست وزیری، چه آزاد و یا دردادگاه و زندان وتبعید، گامی جز درسود ملت ایران برنمی دارد و همواره می گوید : "همه میدانند که سلسله ی پهلوی مخلوق انگلیس است،چونکه تاسوم اسفند 1299، غیرازعده ای محدود کسی نام ِرضاخان راهم نشنیده بود" وبه درستی می افزاید : انگلیسیها رضا خان را آوردند و او ( مصدق ) آنان را ازایران بیرون راند. ولی محمد رضا شاه دوباره آنهارا به ایران برگردانید، همراه با آمریکا و...
می گوید که اوبود " که با کودتای1299مخالفت کرد ونیزرویارویی گرفت" بانامه ایکه سفارت انگلیس درخصوص مالکیت جزایر ابوموسی وشیخ شعیب درخلیج فارس"ویا اوبود که بجامعه ملل شکایت میکند ازانگلیس وقرارداد1919ودولت وثوق الدوله که میخواست "ایران را تحت الحمایه ی انگلیس" درآورد.ویا درمجلس پنجم، روزنهم آبان 1304، با"ماده واحده"که ناقض قانون اساسی بود"واولین دستبردی که به دست رضاخان وهمراهانش، که برآن وارد می آید ویا اوبود که مخالفت خود را"نه تنها با سیاست انگلیس بلکه با هردولتی که میخواست کاری برخلاف مصالح مردم بکند" ونیزاوبود اولین کسی که"درتبریزمخالف شدید قونسول شوروی و "قرادادایران ـ اتحادجماهیرشوروی " بود .
در نسخ کاپی تولاسیون" می کوشد و"با پیشنهاد کافتارادزه، درمورد امتیاز نفت شمال"، درمجلس، می تواند "قانون تحریم اعطای امتیاز " رابتصویب برساند وبا سرسختی با خواست سادچیکف "که میخواست شیلات بحر خزررا،کماکان دردست عمال شوروی نگه دارد"، مخالفت می کند وسرانجام مبارزه ی اوبه"ملی شدن شیلات"راه می برد. همانگونه که "نفت "را درسراسرایران ملی کرد ونیز زیر بار پیشنهادی اصل چهار که "مواد مخالف اسقلال ایران درآن درج شده بود"، نمی رود وتابه آنجا مخالفت می کند، که آن مواد را اصلاح ،وسپس امضا می کند!
ازکرده وگفته های آزاده ی مشروطیت خواه ِپای بند به قانون وارزشهای "ملی مردمی"،نیز می باشد مخالفت او با "میلسپو" واقدامات فضولانه این فرد آمریکایی که دولتی دردولت بوجود آورده بود وازرهگذر این فضولی ها ، به سرنوشت "اقتصادی ـ سیاسی" کشور زیان می رساند. وهمینطورمخالفت با دادن امتیازنفت به آمریکا ویا هرکشور دیگری و باور به این که کانها و...کشوربایست به دست خودایرنی ها اداره گردد. اوآشکارا به محمد رضاشاه می گوید :"ملی"اوویاران اومیباشند ونه باانگلیس وآمریکا برسرکارآمدگانی،چون اووپدرش رضاخان!
اودرسخناش به اجرای دستورات بیگانه،که رضاخان وفرزندش پیروی ،داشتند، بسیار مرتبه ها اشاره دارد وبه: "قتل مدرس وفرخی و..."درزندان ویا کریم پور شیرازی را،که بجرم میهن پرستی درزندان ،درلشکر2زرهی به آتش کشیدند! اوازسه دولت ِدرایران مهره داشته سخن داردکه دربرابر همه آنها ایستادگی نموده وبه هیچ یک ازآنها باج نداده است . تاازپرتوآن برسرکارباقی بماند ومی گوید با آوازی بلند: "چنین است سیاست میهن پرستان،که خواسته های مردم ِزیرستم خود را درپیش" می گیرند و برده ی اجرای اوامربیگانگان نمی شوند، تا ازرهگذرخیانت، برقدرت بمانند!
آنچه را که خود ، بی کم وکاست، بکار میگیرد زیرنام "سیاست موازنه ی منفی" و دنبال می کند با بومی وبیگانه ، درهمه دوران ِدرگیرسیاست بودنش، واگر قلم زنها به سود دو"پهلوی"، با اندگی ازشناخت و داوری بر میزان ارزشهای "ملی ومردمی"، کارهای 28ماهه ی دوران نخست وزیری او را ، با همه ی دوران پهلویها، درهم سنجی قراردهند، نیک در می یابند کدامیک با "قانون ـ تجددخواهی ـ و با سامانه ی مشروطیت خوانایی داشته و..."، همخوانی دارند و بیانگر ارزشهای ِملی ونیز مردمی هستند. صد البته هرگاه در نظر گیرند دوکوتای1299و1332و دستهای بوجود آورنده شان و خواسته هایی را که بخاطرشان این کودتاها انجام گرفتند!
مصدق می گوید ومینویسد که اگرسامانه مردم سالاری برپا ونهادینه شده بود،هیچ قدرت خارجی نمی توانست شاه مملکتی را ازکشورش بیرون کند. کاری که با رضاشاه کردند.او به کاپیتولاسیون اشاره دارد که شوروی خودش با قرارداد1921به آن تن میدهد ومی افزاید که با ورودخود به تبریز ،ازهمین قرارداد سود می جوید ودربرابر خواسته های شوروی می ایستد!به راه آهن می پردازد و زیانهای آن را برمی شمارد ومخالفت خود را" کشیدن خط ﺁهن ازشمال به جنوب" و چرایی آن را باز میگوید وحتی درمجلس پنجم،رای دادن به آن را، خیانتی است که بوطن خود"نموده اند"میخواند. علیرغم خشم رضاشاه ، این بی هراسی هایی که مصدق وچون اویی نشان داده ومیدهند دربرابر استبدادیان را میبایست پروریده فرهنگ مشروطیت دانست،که بنا برسخن منتسکیو ،نهراسیدن باشد وتکیه بر شرافت، ازمیهن وقانون دفاع کردن وروندی چنین، که پایه سازی ونهادینه کردن مردم سالاری راباخود ،میآورد!
اودرهمان مجلس،که زیر سایه خودکامه گردش گرفته بود،با رقم های دقیق مینمایاند،زیان مالی چنین مسیری را وبرنمایی به چرایی پافشاری رضاشاه رابه اینکه"ساختن راه آهن دراین خط هیچ دلیلی نداشت جزاینکه می خواستند ازآن استفاده ی سوق الجیشی کنند ودولت انگلیس هم درهرسال مقدارزیاد آهن به ایران بفروشدوازاین راه پولی که دولت ازمعادن نفت میبرد وارد انگلیس کند". واینگونه رسانیدن که راه آهن درآن مسیر خواست استعماربود ورضاشاه اجراگر،وافزودن که اگرراه آهن ازشرق به غرب کشور کشیده میشد، بوارونه ی ،جنوب به شمال،که مسیر"ترانزیت بین الملی" نداشت،دارای مزیت زیاد بود بنابر"ترانزیت بین المللی "داشتن ونیز بسیار کم خرج ترازمسیری که کشیده شد!
دررابطه ی این دیدگاه روشن که خواست انگلیس بود وبا هزینه سنگین به اجرا درآمد وسخنان موشکافانه ی مصدق درمجلس،اللهیارصالح هم ،که یکی ازنمادهای ملی بود وازپیروان مصدق، گوید که بانمایندگی کمپانی "یولن" پیش سردارسپه میروند،که درآن موقع نخست وزیر بود. یولن به رضاخان گوید که طول این خط شمال به جنوب طولانی است وپرخرج، بویژه برای ملت 15میلیونی ایران،که درازای این هزینه سنگین ،می توان راههای شوسه کشید وراه آهن غرب به شرق،که دارای ترانزیت مناسب است وآسیا رابه اروپا پیوند میدهد راکشید. صالح سخن را چنین ادامه می دهد : پس از ترجمه ی آنچه شنیده بود برای رضاخان،اوازجای بلند میشود وروی به صالح می کند و می گوید : "به این آدم بگو من میخواهم از اینجا تا اینجا را بوسیله راه آهن بهم وصل کنم به اوچه مربوط که ضررمیکند ویا بصرفه ایران نیست"! آمریکایی اندکی بسردارسپه نگاه می کند وبی گفتن سخنی، خداحافظی میکند!
بسیارسخن ، تکیه برداده های تاریخی، درمخالفتها با راه آهن شمال به جنوب که خواست انگلیس بود ونیزدرج شده وجود دارد. ازآنجمله درکتاب "سیاست انگلیس درایران" که درآمستردام چا پ پخش شده است ، یک ایرانی دانشجوی اعزامی، بنام مهندس عطایی، آن را یافته و درسال 1308منتشرمیکند،که بی درنگ حقوق اوقطع می شود وبازتاب آن، خودکشی او می شود، درسفارت ایران دربرلین!نیز این یادآوری کوتاه که "احمدشاه"هم با کشیدن راه آهن ازشمال به جنوب مخالف بوده،چون میدانست خواست انگلیس است،ومسیرسوق الجیشی برای آن قدرت استعماری، به آن تن درنمیدهد هرچند خشم انگلیس رابزیان خود تشدید میکند. این تن درندادن او افزوده می شود بادیگر مخالفت هایش با انگلیس،ازجمله با قرارداد1919وسرپیچی ازامضاء آن واین پاسخ که به تهدید کننده که "حاضراست در سوییس چغندر فروشی کند ولی قرارداداد به زیان میهنش امضانکند" ،در برکناری او و انقراض سلسله قاجار موثر می افتد!
بازگردیدیم به سخنان مصدق درمورد راه آهن : اززمان آغاز کشیدن راه تا پایان ﺁن، 12سال، بدرازا کشیده میشود. مصدق گوید : "اگرعواید نفت بمصرف کارخانه قند رسیده بود، رفع احتیاج ازیک رقم بزرگ واردات گردیده بود وازعواید کارخانه قندهم میتوانستند خط راه آهن بین المللی را احداث کنند که بازعرض میکنم هرچه کرده اند خیانت است وخیانت"،اوادامه میدهد و از بزور گرفتن املاک مردم از هرلایه ای واز"5600رقبه" وتالانگری های رضاخان سخن ها می گوید . آنچه را که دربرون از ایران هم سروصدابرپا میکند وروزنامه ها می نویسند : "درایران حیوان ِزمین خواری پیداشده که زمین های مردم رامیخورد و..." و بارسیدن این خبربه گوش رضاشاه که نویسنده ی آن تقی زاده است، براین میشود تا او را بهر نیرنگی که هست به ایران کشاند وسر اورا به دم ِتیغ ِخودکامگی دهد . باقرکاظمی به گوش تقی زاده میرساند واوراازآمدن وکشته شدن ، باز میدارد. آنچه آمد را اگر بزک کنندگان چهره ی کریه خشونت رضاشاه ندانند، بسیاری ازآنها میدانند وشجاع الدین شفا،به یقین، این تاریخ شناس خوانده شده ،ازدایی خود،باقرکاظمی باید شنیده باشد،وداستان زمین خواری اوراهم ! درپاسخ به این قلم به مزد ها ،که سردرآورده اند، به ناجی سازی ازرضاشاه واو را به مردم حقنه کردن بمانند چهره ای ملی وپوچ بهم بافی ها، تاحکومت او را "سراسری ملی" واقدامات اوراسراپا مثبت شمردن وسیاستمداران را"دغلباز"خواندن ،وبیشرمانه گناه پایگیری کنسرسیوم راهم برسر"ناسیونالیست" بازها گذاشتن،به دوچیز اززبان مصدق اشاره می شود1ـ مصدق درپاسخ به محمد رضاشاه "درموردملی شدن نفت درسراسر کشور...ضرربه من صحیح است چونکه هرچه داشتم بغارت رفت و..."،که اشاره ایست به کودتای 28مرداد وشعبان جعفری های تاج بخش...وسپس"ولی بضررایران صحیح نیست چون که قبل ازملی شدن صنعت نفت دولت ازاین امتیازدرحدود شانزده میلیون لیره درسال استفاده می نمود واکنون درآمد دولت به پنجاه میلیون بالغ شده است ورفتارشرکت هم با اتباع ایران مثل رفتاری بود که یک انسان با حیوانی بکند واکنون فرق کرده است"!نگارنده،که خود درمسجد سلیمان زمانی کارمند دولت بود وبا بزرگ سالان ،ازهررده ولایه ای سروکارداشت،سخنانی شنیده است ،بسیار اندوه بارکه انگلیسیان باایرانیان ،دردوران ِپیش از ملی شدن نفت،ودورانی که قلم به مزدها،آن دوران راکه، دوران رضا شاه باشد،"حکومت سراسری ملی"خوانده اند،وخلف ِصدق مشروطیت و..."!
...سخنان گرُد ِدوران سازمصدق بود که بیاری ملت،براسب سرکش مقاومت تازیدن داشت،به زیان استعمارومهره های ریزودرشتشان،وازپیاده کردن"رزم ناوموریتوس"وبلوکه کردن ارزهای ایران دربانکها وبسیاردیگر تهدیدها نهراسید و"خورشید بریتانیای کبیر"را ، برای اولین بار ، ببام غروب نشانید ،بااین هدفمندی روشن ،که به گردش درآورد چرخش نفت ملی شده ی ایران را، برپایه ی استقلال وآزادای، ومیسر سازد بهره برداری آن صنایع را به دست ایرانی، چنان که سود این سرمایه ملی ،بگونه ی دادگرانه ، از ﺁن ملت ایرا ن بگردد و بکار آبادسازی ایران زمین! ﺁید .
آنچه را که با سنگ اندازیهای مهره های استعمار،درپیشاپیش آنها شاه ودرباریان، به سنگ می نشیند ومنجر به کودتابه زیان ملت ایران می گردد و دوباره چپاولگریها وبرد و خوردهای نفت ودیگر فرآورده های ملی ایرانیان، از سر گرفته می شود را داده ها، از جمله 508 سند که انتشار و به فارسی برگردانده شده اند ، بیش از پیش ، روشن می سازند .
این اسناد بیانگر ﺁنند که،شاه بیش ازهرکس ازپیروزی ملت ایران ومصدق دردادگاه لاهه نگران بوده واز"هندرسن"میخواسته است تاآمریکا رابزیان مصدق، که خودش ناگزیر پای فرمان نخست وزیری اورا امضا کرده بود،برانگیزاند ودررای دادگاه لاهه دخالت شود تاآن نماد "ملی مردمی" پیروز نگردد. درلاهه، چراکه براین باوربوده که اگر اوپیروزشود،دیگر هیچ کسی یارای رویارویی با اورا،نخواهدداشت!
جای حداقلِ خرسندی میشد که این دانسته ویا نادانسته تاریخ نویسان وجامعه ومردم شناسان قلم زن درتلاش، ازبمانندانی چون" علی اکبرسیاسی" یادمی گرفتند که سیاستمدارانی چون"مصدق"،که حق ناشناسان دیدگاهها وکاررفتاری آنها را دغلبازی میخوانند، ببینند که اودرباره ی مصدق چه داوری ازخود، بجای نهاده است! سیاسی براین است که دکترمصدق درهنگام نخست وزیری ازموقعیت وقدرتی ویژه ای برخورداربود و شاه دربرابراو به هیچ شمرده میشد. ولی"هیچگاه دراموردانشگاه دخالت نکرد" و می افزاید که روزی سعید فاطمی، پسر خواهر حسین فاطمی را میفرستد تاازاوامتحان برای استادی دانشگاه شود.اومی آید با نامه ای از مصدق دردست،که درآن مصدق یادآوری کرده بود،"آقای دکتر علی اکبر سیاسی ، طبق مقررات دانشگاه ازایشان امتحان انجام گیرد"!سپس ادامه میدهد که کودتای 28 مرداد رخ میدهد وشاه به ایران برگشته ودستورنامه ای ، توسط نخست وزیر کودتا، زاهدی، برای سیاسی ، می فرستد و از او می خواهد استادان ممتازی چون"صدیقی، سنجابی، بازرگان و..."را که با دهخدا وعبدالله معظمی،آیت الله رضا زنجانی و..."، متنی برضد کنسرسیوم را امضا کرده بودند،ازدانشگاه اخراج نماید!؟
علی اکبر سیاسی را که همه گان می شناسند،که بهرروی درجَرگه ی مصدقی ها نبود وبه شاه نزدیکی داشت، اینگونه شگفتی ی خودرا از این دونامه،ازسوی دوفرد،دارنده ی موقعیت بالا ی سیاسی بیان میدارد،که اولی دردردوره ی خود به مراتب بلند مرتبه گی بیشتری راداشت ،تادومی، فرد بزدل ِفرارکرده ای که بیگانگان اورابازگردانیدند. آنچه بنا برنقل به معنی، ازخاطرات علی اکرسیاسی آورده شد،درموردشاه را،میتوان چند باربیشتردرپیش چشم نهاد ودانست میزان دخالتهای رضاشاه را،درهرموردی،آنهم با قلدرمنشی ی ویژه ای که داشت!
رضا شاه درهرکاری ،ازجمله درفرهنگستان نیزدخالت میکرد. اگرچه میزان سواد اوآورده شد، که تاچه میزانی بود وگویند با فروغی کلنجار می داشته درمورد واژه ی آنفلونز که نمی توانسته است آن را تلفظ کند. به او می گوید: چرا نوشته نمی شود"چایمون بجای این کلمه"ویا درجلسات مجلس می نشسته وبه مجلس نشینان آنگونه ای، می گفته است : شما اکثریت ومن اقلیت،بحث کنید ولی درپایان تصمیم من اقلیت راتصویب کنید!چنین روشی را بکاربردن این خود کامه تابه آنجا که پرونده ی نفت را درپیش چشم همگان دربخاری می اندازد وتعیین قیمت میکند ودستور می دهد اجراشود. البته درحضورنماینده ی انگلیس وبگونه ایکه انگلیسی ها می خواستند فرمان به تمدید قرارداد 1933 میدهد.
نیز درپی این زشت کاری،وزیانی که برای ایران ببارمیآید، بار گناه رابردوش تیمورتاش می اندازد وبه این بهانه، دستور دستگیری اووبه قتل رساندنش را می دهد . تقی زاده هم ناگزیرامضا میکند ولی پس ازشهریور 1320و به بیرون از ایران بردن رضاشاه وهنگام ملی شدن نفت یادآورمیشود، که اوآلت فعل ِدیکتاتوربوده است. از ﺁن پس، همگان اورا"آقای آلت"میخواندند!؟

" افسرت گردهد اهریمن ِبدخواه،مخواه
سرمنه تانزنندت،بسرافساری چند" !

پاسخ دادن به قلم زنانی که برای "رضاشاه" چهره می سازند رانمیتوان به کوتاهی که این نوشته است ، پاسخی دانست که از رهگذر پرداختن به چند وچون این دوره ، بگونه ی همه جانبه ای ، باید داد . این پاسخ درکتابی داده شده است . امید که روزی دردست خواننده ایرانی قرارگیرد. در ﺁن کتاب، دست ِبیگانه ای نشان داده شده است که قزاقی رابالا می کشد وبه مرتبه ی شاهی میرساند، برای اجرای مقاصد خود وپس ازبی نیازشدن از او،همچون کهنه ی مستعملی، دورمی اندازد!

* رضا خان و پلیس جنوب و ارتش نوین وقیامها :

قزاقی که علیرغم بیسوادی،ازدارندگی هایی ،چه مثبت وچه منفی، برخوردار بود که توانست گام به گام مسیری را که رفت، بپیماید! آنچه خود با همراهانش می کرد، بمراتب چشته خورترازآن بود،که انگلیسها بااو کردندند!نه تنها با او،که با تمام مهره های خود، جزباپاره ای،که اینجا، جای پرداختن به ﺁنها نیست .
عوامل پیش برنده ی او، تاجنگ جهانی دوم شدند و دراو ، این باور پدید ﺁمد که زمان ﺁن پیش آمده است که بتواند بند ازگردن بردارد وروی به هیتلرآورد - که بنادرستی اوراقویتردانسته بود وپنهانی با اوتماس وبه آن قدرت جهانی روی ﺁورده بود - ، نفت وعواید آن را بهانه کرد که به دولت ایران کم پرداخته می گردد. ولی انگلیس همانگونه که روشکارش است ،به اضافه کردن آن گردن نهاد ، تا اینکه ، باشکست هیتلر، پروای کاربدست آورد وبرسربازار کوس رسوائی آورده ی خود را زد ، به افشاگری تبهکاریهای اوودزدیها وجنایات رخداده و...در رژیم او را ، دررادیو بی بی سی و ...
واین درحالی بود که ، به دست این مهره، تمام خواسته های استعماری خود را برﺁورده بود . از نمونه های آن "پلیس جنوب" بود : با آوردن رضاخان وچیره سازی از او که دست ِآهنین اوسرنوشت ملت ایران را در خود گرفته است و با به ناکامی کشانیدن مشروطیت و...،دیگر به "پلیس جنوب" نیازی نداشت وزمان برچیدن آن رسیده بود .
پلیس جنوب را انگلستان ، به بهانه نگهداری کالاهای خود، بوجود ﺁورده بود. دربرابرخیزشها ی مردم جنوب وایستادگی آنها،که روز بروز فزونی میگرفت، در برابر وضعیت نوی که با برپائی " اتحادجماهیر شوروی " پدید ﺁمده بود ، یکی ازاساسی ترین اهداف آوردن رضاخان، رو در رو کردن نیرویی بومی بود با این خیزشها ، تا هم ایران را منطقه نفوذ خود کند و هم پلیس جنوب را ضمیمه نیروهای مسلح ایران کند و ﺁن را که خاری شده بود در چشمانش، چرا که وجود آن نیروی استعماری سرکوبگر را ،هیچکس نمیتوانست ساده بگیرد و وجود ﺁن را نادیده بگیرد . انجام این کار آبروریز، بر دوش "قدرت مرکزی"،یعنی دست آهنین رضاخان نهاده شد!
بی جهت نبود که استعمار،اهرمن ِبد خواه ایران زمین، افساربرگردن بومی شومی زا می اندازد تا با چنین افسر رامی ، بسوئی که خواهد براند . آن قزاق خوی، افساربگردن نهادن رامی پذیرد وکاروخواست ِ اهرمنی استعمار را که بد فرجامی میهن خود در آنست،ازجمله کارپلیس را، به اجرا درمی آورد!؟ آنچه که قلم زنان، زیرنام ارتش متحد شکل سازی، اقدامی مثبت جلوه می دهند، درآمیختن چند قوه است که به بفرمان دشمن ایران زمین انجام گرفته است. تا پیش ازﺁنکه پاسدارمیهن باشند، بر مغزها فروکوبند . بادرهم آمیختن بریگاد قزاق وبریگاد مرکزی وپلیس جنوب وژاندارمری هم که بدست سوئدیها سامان گرفته بود وتاآن زمان رفتارش پسند مردم، بود، " ارتش نوین " شکل گرفت بی صفت ملی . دراینجا نیز جای بررسی چگونگی ارتشی بدست رضاخان شکل گرفت نیست . ولی باید خاطر نشان کرد ارتشی که شکل گرفت درسرکوب مردم بکارمی آمد ونه نگهداری ازمرزها و نه در ایستادگی در برابرنیروی خارجی . این واقعیت نشان داده خواهد شد،هرچند فشرده!
آیا قلم زنان شرافتمندانه دانسته اند که وجود ارتش جنوب روز بروز برنفرت مردم می افزود واستعمار جزبرچیدن آن،چاره ای دیگرنداشت ،واینگونه برچیده شدن، تنها راهکارمناسب برای آنان بود ؟ بویژه اینکه با پای گرفتن مشروطیت نه قرارداد 1907و نه 1919راتوانستند به نتیجه برسانند وهمانگونه که گفته آمد، گزیرکارانگلیس، روی کارآوردن رضاشاه بود . ﺁن زمانی بود که درهمسایگی ایران انقلاب اکتبر پاگرفت و، ازهرنظر، چاره را استعماردریک قدرت مرکزی خشن،بی کم وکاست وابسته به خود، می دید .
این آنچه رااست که تاریخ به روشنی بیان میدارد . چه درمورد مخالفت پیروز آزایخواهان با قرارداد1907 میان انگلیس وروسیه تزاری وچه در مبارزه پیروز باقرارداد 1919که ایران را " مشترک المنافع " انگیس می گرداند، بمانندانی چون مصدق تلاشگری داشتند و احمدشاه نیزبه هیچ وجه زیر باراین خیانتها به میهنش نمی رفت! اسباب واژگونی او نیز بدین خاطر تدارک شدند . کودتای 1299و برسر کار آوردن خونخواره ای سراپا دست بسته ی آنان ،ابتدا بساط "جمهوری" برای اوپهن کردن وچون این شگرد، نگرفت ،درپی مسافرت احمدشاه، وبپاکردن مجلس موسسان ِدست پخت خود، بازور وفریب، برسررضاخان تاج ِشاهی نهادن .
خیزشهایی چون چاکوتاهیها، تنگستانیها وقشقایی ها درجنوب ویادرلرستان و دیگر تیره های ایرانی درسرا سر کشوررا، بایست در بناکامی گراییدن جنبش انقلابی مشروطیت وناچیز گرفتن دست آوردهای آن، دانست. در این ناکامی ، بیشتروبیشتر،دست انگلیس دخالت داشت . ازجمله با استفاده از "پلیس جنوب، بمانند قوای بیگانه " مشغول به سرکوب وتوهیین مردم ایران و دخالتهای گوناگون در امور ایران و بدست ﺁوردن عنان نیروی قذاق .
این پلیس بیگانه برپاکرده را،نه مصدق هنگام که والی فارس بود به رسمیت شناخت ودرآیین رسمی شرکت داد ونه دولتهای ناوابسته ای چون مشیرالدوله. چنانچه مرتبه ای "ژنران سایکس" برکشنده ی"رضاخان"،به تهران میرود تادرمراسمی شرکت کند،دردوران نخست وزیری مشیروالدوله. مشیرالدوله چاره گری را دراین می بیند که فرستنده ای پیش اوفرستد که نخست وزیر شمارا به حضور خود می طلبد . سایکس ناگزیر به مکانی که به او گفته می شود، میرود. ولی نخست وزیر را درآنجا نمی یابد. پیش ازاین نیز دستورداده بود،در محل برگزاری جشن راببندند، تا سایکس نتواند به آن واردشود. سایکس به مکان "آیین سلام" میرود وهرچه درمیزند،کسی درراباز نمیکند تااینکه آئین تمام می شود ونخست وزیر می پرسد : چه کسی درمیزد ؟ دررابازمیکنند و. می گویند : "ریاست پلیس جنوب" آمده است . مشیرالدله پوزشی ساختگی می خواهد ودربان را هم به نشانی تنبیه ،ازآنجا برمیدارد!
چنین است که قرارداد 1919 پای نمی گیرد. علیرغم تلاشها گسترده ی وثوق الدوله و همدستانی چون نصرت الدوله فیروزوصارم الدوله، با آنهمه رشوه دادن به آنها . ولی روزبروز به میزان جنبشها ی ملی ومردمی افزوده میشود . اگرچه کشتارگسترده ای ، دردوران وثوق الدوله، و بدست کسانی چون تیمورتاس (سردارمعظم خراسانی) ویا مخبرالسلطنه، انجام می گیرد و کسانی چون دکترحشمت ویا خیابانی ودیگر بسیاری ازاین جانباختگان رابافریب ونیرنگ،دستگیر وبقتل می رسند ، اما قرارداد ننگین 1919 پای نمی گیرد . چنان می شود که وثوق الدوله راهی جز فرار نمی یابد . بهنگام گریز با کادیلاک ِخود، تصادف می کند باگاوی. با او، وزیر مختارانگلیس هم بوده است!
اودراینمورد سروده ای دارد بسیارآموزنده وجالب . گویای آن ننگ وشتاب درفرار . ننگی که انجام چندبار بزرگ تر از ﺁن را رضاخان به گردن میگیرد ودرپایان انجام ماموریت خیانت بارخود ، برای انگلیس، نه اینکه فرارکند، اورا بیرون میرند. بردن او به خواست بیگانگان وباپافشاری انگلیس انجام میگیرد!
تاریخ نویسانی که براین شده اند تارضاخان را ناجی بشمارآرند وپوش ملی وقانونمداری وتجدد خواهی برتنش کنند، به جایی میرسند که خیزش کنندگان وپیروان مشروطیت و چهره های ملی ومردمی چون خیابانی ، میرزاکوچک خان، کلنل پسیان،و...را تجزیه طلب می گردانند وبا زدن این برچسب برآنها ، اعدام و کشتارآنها را - که رضاخان درآنها دست داشت - ،درست می نمایانند و کاری برای برقراری ایرانی یکپارچه بشمار می آرند. یکپارچگی ایران را پوشش جنایت رضاهان و فریبکاری خود نمی کنند !؟
تاریخ میگوید،که همه این جانباختگان،خواستارادامه وبه نتیجه رسیدن ارزشهای مشروطیت میبودند. ارزشهائی که به سنگ نشسته بودند . کسانی هم که دراین کاردست داشتند، امثال وثوق الدوله وتیمورتاش ورضاخان و... بودند. همگان از بوداربودن آنها آگاهی دارند. تاریخ هم بدرستی یادآوراستکه اگردست آوردهای مشروطیت به اجرا درمی آمد - ازجمله مورد انجمن های ِایالتی ولایتی واحترام به خواسته های درست اقوام -چنین قیامهایی رخ نمیداد. چنانکه کسانی چون میرزاکوچک خان هرگز ، دردوران ِدولتهایی چون مشیروالدوله، روی به خیزش نمی ﺁورند وهمواره شمشیر آنها کسانی چون وثوق الدوله ها را تهدید میکرد . دردوران والیگری مصدق، چه درفارس وچه درآذربایجان، آرامش را به بتهرین وجهی برقرار بود . ﺁن خیزش و این ﺁرامش بر درستی این بررسی، گواه بس .
اینان با چشم بستن برروی کنشهای استعمارگران، تالانگریهای آنان، خیزش ها ومبارزان را تازیدن میگیرند واین چهرهای مردم وملی گرا را مورد یورش قرار میدهند و با اینگونه وارونه گویی ونویسی، به سود رضاخان، تاریخ را خدشه داروزخمی می سازند . با این گونه بند بازی، بر ﺁن می شوند که یکپارچکی ی ایران ، "زبان واحد فارسی" و سپس "ارتش متحد الشکل" را به رضاخان پیوند دهند. اگرچه پاره ای ازآنها میدانند که چنین نبوده وهیچ یک ازاین چهره ها وخیزشها مخالف زبان فارسی ، بمانند زبان ملی، نبوده اند ونیستد . تنها خواستاراستفاده ی زبان مادری خود ویا دیگر خواسته های بجا وتندرستی می بوده اند و هستند که پذیرش آنها درنگهداری یکپارچگی ایران ، بی هرگونه گمان وشکی، می تواند سودمندباشد . بنا برهمینگونه درست اندیشی بوده است که درقانون اساسی ومتمم آن، به این گزین راهها، اشاره های بایسته ای شده است. تاجلوگیرهرگونه بهانه وجداسری شود. انجام چنین گزینه هایی و...را احترام به قانون وتجددخواهی باید دانست ونه جزاین!
تاریخ بیانگراست که درهنگام نبرد، میرزا ویا دیگربپاخاسته گان، تنها با مهره های استعمار،رویارونبودند، بلکه با خود قدرتهای استعماری نیز رویارو بودند . هرگز این قدرتها نتوانستند،این جانباختگان را بخرند. چه با نوید رساندن آنها به قدرت وچه با پول و... نمونه ی آن میرزاویاکلنل و.... ﺁنها نتوانستند اما رضاخان را به آسانی خریدند .
آنچه به قیامهای این دوره درجای جای ایرانزمین رخ میدهد، بابپاخیزی تیره های ایرانی چون آذری، بلوچ ،خوزستانی، کرد وفارس ویا دربخشهای عشایری، برچسبی بیش نیست . اینها ، در تمام درازنای تاریخ، مرزداران این سرزمین بودند ونه در پی جداسری از ایران . بااینگونه بهانه ها، ﺁنها را کشتار کردند و اینک شما ﺁن کشتارها را اینگونه توجیه می کنید!
این دروغ سازیها وانگ زنیها ،چیزی نیست جزبدآموزیهای دشمنان انقلاب ِ مشروطیت وبود دست وزبان ِفتنه گری استعمار، که دردیگرسرزمینها نیز، به "بالکانیزاسیون" وجداسریها دامن زد وهمواره دست شوم سازآن بکارمیباشد وشما قلم بدستان ِپهلوی خواه ،یاآگاه ویا ناآگاه ، به سود آنها قلم می زنید وآب به آسیاب آنها می ریزید . بهانه سازیهایی ازاین دست که این اقوام وتیره های ایرانی را - که به زبان فارسی سخن میگویندومینویسند وباجان ودل به بهسازی آن دردرازنای تاریخ، کوشیده اند - سرستیز داربا یکپارچگی ایران میخوانید، از ﺁن رو است که درپشت ِاین پوچ بهم بافیها، پنهان شوید وجنایتهای رضاخان رابپوشانید . این تیره ها، بدرستی، براین میباشند که آزادانه به باورهای مذهبی، فرهنگی ودیگرارزشهای قومی خود روی آورند وگونه ای خودگردانی درایالتها وولایتها، بوجودآید، تا قوم دیگری چون فارسها چیرگی برآنها نیابند و به ارزش ﺁنها لطمه واردنسازند. دریک سامانه ی مردم سالار ، از خواستها ازحقوق هرشهروندی، بشارمیآید!
همه اینهایی که بگونه ی موجز گفته آمد، ِبرچسبهای شما پهلوی طلبها میباشد که برقیامها می زنید تا ، ازاین رهگذر شوم، جنایات رضاخان وکشتارگسترده ی فردی وگروهی که به دست ودستور او انجام گرفت را بپوشانید و این خونریز را بوجودآوردن"حکومت سراسری برپایه زبان فارسی" بنمایانید وکرده ها ورفتارهای او را "برآورنده ی ارزشهای مشروطیت " و بی قدر کردن قانون وویرانه ساختن بناهای تاریخی و...را، " تجددخواهی " به خواننده خود ، حقنه کنید .
پرسیدنی است که در کدام گوشه ی تاریخ سخن ازاین می رود که کلنل پسیان، خیابانی،کوچک خان، تنگستانی و چاتاکوهی و قشقایی وکردها و تیره های دیگر خواستارجداسری بوده اند وقیامهای آنها دراین پهنه ها دور میزده است؟ پرسیدنی است که درکجای تاریخ ، عشقی، مدرس، فرخی، ارانی، بهار، سرداراسعد و بسیاری دیگر که به دست و دستور رضاخان کشته ودرزندان ها ازمیان برداشته شدند وزندگی را چنین سخت گذراندند، سرستیزبا زبان فارسی داشتند و در پی جداسری؟
آیا بهرامی (دبیراعظم) که کتاب ِسفرنامه ی خوزستان را، به دستور، برای رضاخان مینویسد ونام نویسنده راهم "رضا شاه" می خواند، ستیزه گربا زبان فارسی بود؟ او که شب به شب نیزبرسربالین رضاخان،شاهنامه رامیخواند چرا میبایست به زندان افکنده شود،تا بپوسد؟ اگردست آورنده اش نیامده بود تا رضا شاه را ببرد، بهرامی نیزسرنوشتش،پوسیدن درزندان ومردن درآنجا میبود . دبیر اعظم، نویسنده ی کتابی، که نویسنده اش را رضاخان بیسواد خواندند ومدتی بمردم اینگونه حقنه کردند که1ـ نویسنده اش رضاشاه است و 2 - "وتسخیرکننده خوزستان وشکست دهنده ی"قیام سعادت" او است . اسلحه بر زمین گذاشتن شیخ خزعل از "دلاوریهای"او بشماراست . وچون شوری آن زبان همگان رازد، پس ازچندی آن کتاب را برچیدند . آیا اونیز سرستیز با زبان فارسی را داشت وجداسری را درسرداشت؟ آیا اقبال السلطنه که خاندانش ، ازدوران صفوی، ازمرزداران ایران بشمارمیرفتند هم تجزیه طلب بود که ، با نیرنک، بدست امیرطهماسبی، دستگیر شد و وسپس اموال اورارضاخان بالا کشید. امری که مدتها سخن روز مجلس بود وپرسش های مدرس که این اموال ِسرسام آوررا کی بالا کشیده است، بی پاسخ ماندند . آیا امیراحمدی ،جلاد مردم لرستان، به پرسشها پیرامون چپاول اموال آن مردم ستم زده ودرمیان جرزهای دیوارنهادن آنها ، پاسخ داد ؟ اویی که یکی ازدستهای ستمگر ِرضاخان ، تا به آخر بشمارمیرفت ، به آنهمه کشتاروتالانگری، کدام پاسخ را داد ؟
نگارنده فکر نمیکند "نویسندگان ِتاریخ وجامعه شناس وادیب و... و قلم زنهای درتلا شی چون "مسکوب، آجودانی، بهنام، یارشاطر، آموزگار، نهاوندی، شجاع الدین شفا و... ازاین رویداهای شوم که بدست رضاشاه رخداده است را، ندانند ونوشته های تاریخی که او را "دیو زمینخوار" وخون ریز بیسواد وقدرت اهریمنی خوانده اند را، نخوانده و نشناسند و یا ندانند ﺁنهمه اموال به زورگرفته شده که در صنوقها پرشدند و اونیت ِبا خودبردنشان را داشت ، به کدام سوی راه گرفت و ﺁن دزد از دزد که آه آن جواهرات و... را برجگرسرد ِمستبد نشاند که بود و ﺁن ثروتها را به کجا بردد . برندگان آن اموال ، بنا برمثل ما ایرانیها،"ملال خورویا خرج بواسیر ِ" چه کسانی گشت وکدام قدرت اهریمنی بود، جز آورندگان و برندگان ِاو،استعمارانگلیس؟ ونه رضا خانی، که ازاین آسمان پرستاره ایران، بهنگام قزاقی وپیش ازبرکشیدنش ، یک ستاره کوُری هم نداشت. آیا چنین نیست؟
آیا شماقلم زنان فراموش کرده اید سروده ی زیبا و اندوهمند ِ"مرغ سحر" ملک اشعرای بهار را که زنده یاد ونام، قمرالملوک وزیری خواند و آن صدای گرم را که بر جای جای ایرانزمین لرزه انداخت ؟ ﺁیا نمی دانید نمایان گری چه "قفسی" وزندانی بود وزندان بان آن قفس وزندان، چه کسی ومرغان درآن قفس،چه کسانی بودند وزندانی به گستردگی ایران به دستورچه کسی بپاداشته شده بود ؟
اما از ساخت ِ ﺁن "ارتش متحدالشکل" مورد ادعای شما، سخن رفت . یادﺁور شد که نگبهان مرزها نبود و به دنبال کوبندگی مغزها بود وهنرش تشکیل داگاههای نظامی بود تا میهن پرستان وآرمانخواهان "ملی مردمی"را به محاکمه کشاند. آنچه دردوره ی دوپهلوی به رواج بود، تشکیل این دادگاهها بود . میتوان بسیاری ازاین دادگاههای نظامی رابرشمرد. می توان دادگاهی را به خاطرها ﺁورد که محمدرضا شاه برای داریوش فروهر برپاداشت واورابه جرم ِمیهن پرستی و بخاطر اعتراض او به جداسازی بحرین ازایران - که بنابرخواست بیگانه ودستورشاهانه انجام گرفت - به زندان انداخت . اوبه مدت 15 سال زندانی شاه بود. چرا؟ چون"مصدقی" بود وشورایران دوستی ومردم خواهی درسر داشت و شکوفایی و آبادانی ایران زمین را در سر می پرورید. دادگاههای نظامی که برای گرُدانی میهن پرست ،دردوران دو پهلوی، برپا گشتند ونام آورانی چون مصدق را محکوم کردند که چرا "نفت راملی" کرده است و"انگلیس" را از ایران بیرون رانده است! ساخت ارتشی که تنها به سرکوبها روی می آورد و، در این زشتکاری ، ازخود "قهرمانی" نشان میداد ولی هنگام یورش دشمن ِ بیگانه، در شهریور 1320 ، روی بفرار می نهاد وازهم پاشیده می شد و ثروتی عظیم که بکار خرید اسلحه رفت و برباد رفت، کجا مایه مباهات است!؟ ارتشی که پایوران آن سپهبد نخجوانها وسرتیپ ریاضی ها و...بودند که هرازگاهی زیر مشت ولگد رضاشاه قرار میگرفتند وتوهین ودشنام می شنیدند ، و او"پوتین های سربازی"را حواله مادروزن ودختران آنها میداد، کجا می توانست خصلت ملی بجوید ؟
گرداننده ی تلاش بیاد آورد که دررابطه با بحرین، چون خواست بیگانه درکاربود، خود او بود که رهنمود داد که مشکل این بخش ازسرزمین ایران، بدست "اعلیحضرت" حل گردد. بنا برخواست بیگانه، وبدست "اعلیحضرت" نخست وزیر، هویدا، و وزیرامورخارجه ، اردشیر زاهدی - که برادرهمسر او باشد - به انجام این خواست استعمارپسند، مأمور و دستور را اجرا کردند .
گرداننده ی تلاش، داماد نخست وزیر کودتای 28 مرداد، که بدستور شاه حزب فراگیر"رستاخیز"را گردانگی داشت وبنا بردستور ودرپی نامه ی دل سوزانه وبرخاسته ازمیهن پرستی سه امضاء "سنجابی،بختیار، فروهر"،به دشنام گویی به آنها می پردازد و به مصدقی ها می تازد وآنان را "سنگواره های سیاه تاریخ " می خواند ودیگر هرزه درایی ها که به زیان این ایران دوستان، روامیدارد، بگوید که آیا ارتشی که یکی ازدرجه داران آن، نخست وزیرکودتای28 مرداد "آمریکا ـ انگلیس" بود را می توان آن خواند که شما کوشش دارید بخوانید و به مردم حقنه کنید .
بی گونه شک وگمانی، بودند درارتش میهن پرستانی دلِیرکه یا همه ، دردوران ِدو پهلوی، به زندان وکشته شدن سرنوشت یافتند و یا درپی شهریور 1320دربرابر نیروهای بیگانه، درزندانها با ایستادگی ی خود،ازخود شایسته گی نشان دادند . ولی این بوده ها به ساختارارتش وبه چگونه و چرا بدست رضاخان آنگونه ساختارگرفت، ،ارتباطی ندارد. درواقع ارتش بریده ازمردم بود وگونه ای که دردادگاه نظامی،داریوش فروهربه آن می پردازد و گوید: " بگذاریدهمه ی گروههای اجتماعی،همه مردم با هراندیشه ومرامی که دارندآرتش راارج نهند وازدل وجان درراه نیرومندی وستودگی ان بکوشند" اوارتشی را می گوید که درزمان دوپهلوی ازچنین ساختاری بهره نداشت . او، خلف ِمصدق ، درهمین دادگاه ، با سخنی رسا وبی دلهره وترس ازسرنوشت خود، که زاینده ی مشروطه پروری وباورمندی به مردم سالاری است ، به افسران دادگاه چون"سرهنگ آریانژاد" می گوید : "آن روزکه دربرابردرفش ملی ی ایران زمین" زانوزده وپیمان بسته بود تا درراه آزادی وآبادی میهنش، تاپای جان بکوشد،گمان نمی برد که به این کوشندگیها،رنگ ِبزه زنند و بخاطرش او را به دادگاه ارتش کشانند!؟
او ادامه می دهد وازاهورای خویش میخواهد که به اوتوانایی دهد،"تا درگفتاروکردار، و در برابرگیرودار دادرسی ی نابجا برپاشده،همواره سود وبزرگی ملت ایران رادرپیش چشم "خود بدارد وبا بانگی رسا می گوید که باکی ندارد و تنهاوتنها تندرستی میهن خود راهدف دارد!
اودرآن دادگاه ،پای بپای ازاندیشه های آرمانگرایانه خودسخن میگوید. همچون یک مصدقی راستگونه، در مقام دفاع ازآزادیهای فردی واجتماعی سخن می گوید که مورد دستبرد آن دوپهلوی قرارگرفته بود، چه درپی کودتای 1299وچه درپی کودتای 1332. او قانون اساسی مشروطیت را ارج می نهد ویادآور می شود که "قانون گزاران آن "قوای مملکت را ناشی ازملت " میدانستند ولی درپی این دو کودتا، مورد دستبرد قرارگفته است . به روشنی بر ارزش قانون اساسی ومتمم آن تأکید می کند و روند آسیب رساندن به آن را برمینمایاند وآفتی را خاطر نشان می کند که ، ازاین رهگذرشوم ، نصیب ملت ایران گشت .
آفت رویداده بربدنه ی قانون اساسی را، دررابطه با دستگاه قضایی نمایان کرد : ازسال 1301وآغازدست اندازی به آن وشدت گرفتنش ازسال 1307 و بنیاد گرفتن محاکمات نظامی وسرانجام شکل خطرناکترگرفتن آن دردیماه 1318که همه ی حقوق وآزادی های فردی واجتماعی، دردوران رضاشاه، مورد یورش خودکامه قرارمیگیرد!
دنبال می گیرد روند این شوم آوریها ودست اندازیها را دردوران پهلوی دوم، درپی کودتای "امریکا ـانگلیس"، آنچه را که اگر در این قلم زنان سرسوزنی شرافت بود وشرم دربرابر تاریخ ، برﺁن نمی شدند ازرضاشاه اینگونه تجلیل کنند وساختارارتش اوساخته را ،آنگونه که نوشته اند، بنویسند!؟

"دیو ِمهیب ِخودسری،چون زغضب گرفت دم
امنیت ازمحیط ِما،رخت ببست وگشت گمُ"!
آنچه درباره ی ارتش آمد ، بگونه فشرده وبنا برزبان تاریخ، دنبال می شود تا بیشترو بیشتر برنمایاند که، در عهد دو پهلوی ، وارونه "مشروطیت" و یا "جمهوری"، شکل گرفت که منتسکیو ودیگر زبان تاریخ وقانون شناسان از ﺁن سخن گفته اند . دوران پهلوی ، خودکامگی واستبداد کامل بود که باز ساخته شد وهرگز با ارزشهای مردم سالاری همخوانی نداشت . بی بهره گی ایندوپهلوی را ، درهمه ی پهنه ها، ازاین فروزهای ملی ومردمی ، نه امکان می دهد آنها را دارای چنین سرشتی دانست ونه اجازه می دهد ﺁنها همچون دیگر خودکامان تاریخ دانست که باشمشیر خود روی کارآمده اند و،درپهنه هایی، ازویژه گی های مناسبی هم بهره مند بوده اند .
آنچه تاکنون این نوشته برنما داشته است، در باره پیچیده گیهای شخصیت رضا خان که چگونه ازدوران کودکی ساختارمیگیرد وآن حقارتها که دروجود این خودکامه بوجود می ﺁیند و گرایش اوبخشونت کامل وفریب ونیرنگی که ، با بیشرمی ، درمورد حتی کسانی که اورا بالا کشیدند وبا اوبودند، بکاربرد، پی می گیرد :
بهترین نماد بالا آمدن واعتبارگرفتن چنین گدایانی که پای بپای پیش رانده میشوند وهنگام پایگیر شدن "قدرت" آنها ، آسیبهای "اجتماعی ـ سیاسیی" به مردم می رسد و نمونه ی ناجوانمردی که اینان ازخود نشان میدهند، رضاخان است به فریب ونیرنک وبازیگریها و زورگوئیهائی، که ازدوران قزاقی تاشاهی ازخود برنمامیدارد!
خیمه شب بازیهای اوودست ِپشتیبان او،همانگونه که سخن رفت، ازدوران جنگل ورابطه پیداکردنش با انگیسیها و برگزیده شدنش بدست "ساید"، با خشونت همراه است . آوردن سر بریده ی میرزابوسیله ی خالو قربان - که پیش ازاین درزمره ی هواداران شوروی بود و رضاخان دراِزای آن سر، مرتبه ی سرهنگی به او داد - و دیگر قتل وترورهایی که به پاره ای ازآنها اشاره شد، دردوران ِپیش ازنخست وزیری اش ، باهمکاری ی قوام السلطنه ، قتل کلنل پسیان ودیگران ورسیدن اوبه مرتبه ی نخستوزیری وبازی جمهوری طلبیش و سپس دستور ترور سروده سرای بنام "میرزاده ی عشقی" و...
یادآوری شود که او، تاخرداد1306 که هنوز"مستوفی الممالک" نخست وزیرش بود، آنگونه شتاب درجنایت نمیگیرد. ازآن پس ، بر آن افزود . اگرچه خطر پای گرفتن سامانه سیاسی خودکامه را در ایران و واپسگرایی و استقرار استبداد ِتمامیت خواه را کسانی چون مصدق خاطر نشان کرده بودند . بویژه مصدق که با شاه شدن او و با موسسان آنگونه اش مخالفت همه جانبه خود راابراز وهرگونه همکاری با او را رد کرد وبدیگران - همانطور که به مستوفی خاطر نشان کرد - هم دوری جستن از همکاری با اورا یادآورشد . مستوفی الممالک دراینباره گوید : "تافرق سر"به کجارفت با پذیرفتن، نخست وزیری رضا شاه وسپس ناگزیر شد از ِکناره گیری از ﺁن مقام . و مرگ مشکوک او ... تاپیش از رسیدن به نخست وزیری وبه دست آوردن نیروهای نظامی وسپس دست یافتن به سلطنت وتا اندازه ای دردوران ِ مستوفی الممالک، در مجلس شورایملی و دیگر ارگانهای سیاسی و روزنامه ها ،نمی توانست دربرابروجود کسانی چون "مستوفی، مدرس، موتمن الملک و...، یا با وجود روزنامه نگارانی چون عشقی، فرخی، بهار،در یکه تازی اندازه نگاه می داشت . اما ازمجلس هفتم و نصب مخبرالسلطنه و فروغی و... به نخست وزیری و دیگران به این و ﺁن مقام ، نصب کسانی که اجراگرموی به موی خواسته های اوبودند - واگر کوتاهی می کردند ، با دشنام و... او ،دشنامهایی روبرو می شدند که هیچ چارواداری به زبان نمی آورد ودرچنته نداشت، همچون "زن ریش"خواندن فروغی ویا به زشت ترین گونه ممکن به دور انداخته می شدند وبسا به خواری کِشانده شده و یا گرفتار زندان وقتل می شدند - رضا شاه مستبدی بند گسسته گشت . به سخن دیگر، هرگاه همگان از وجود زمینه های سیاسی سود می جستند و به ایستادگی بر می خاستند، می توانستند دست کم جلوی برخی ازافسارکسیختگی های اورا بگیرند.
شاید بتوان گفت وجود خشونت که سرشت او گشته بود، با خود، د دیگرزشتکاریها وناجوانمردیهای و... همراه ﺁورد . مجموعه زشتکاریهای او در کتک زدن ِ روزنامه نگاران ویا دست زدن به دسیسه چینی برای هرگونه کشتاروسرکوبی، بکار می رفت و نمایان می شد .

* جمهوریخواهی رضا خان و دوران گسترش خشونت و ترورها و قتلها یا رویاروئی او مدافعان مشروطیت :

بارفتن احمدشاه به خارج ، خشونت توأم با زشتکاریهای دیگر افزونی بیشتر می گیرد . بارسیدن زمانی که برآن میشود "رئیس جمهور"شود وبازی جمهوری خواهی راکه برایش راه می اندازند، بسیاری که دست انگلیس را پشت این بازیگری می بینند، دربرابرآن می ایستند و به افشاگری برمیخیزند. ایستادگی و افشاگری و محبوبیت احمد شاه میان مردم و عوامل دیگر دست بهم میدهند و خیزشی ایران گیر را ، به زیان جمهوری سازی او، بر می انگیزند .یکی ازپرکارترین کسانی که دراین زمینه نقش آفرید عشقی بود . او شاعر ودارنده ی توان شورآفرینی وشهرت گرفته به میهن پرستی وتجددخواهی و بویژه بی پروایی درسرایش ونوشتن وسخن گفتن ِباورمندیهای"ملی مردمی"اش وخطرکردن دراین راه، بود .
عشقی سروده سرای آزاده وآگاه ازهمه ی آنچه تاکنون برسرانقلاب مشروطیت آورده بودند وسخت نگران ادامه دست اندازی های استعمار، بود و می دانست آنچه انگلستان چه کوششها کرد قرارداد1919 تحمیل کند و چون کوششهایش به شکست نشست ، برﺁن شد که خواست خود را از راهی دیگر، به انجام رساند. و نیز می دانست که جمهوری بازی کنونی هم ازشگِردهای این پیر استعمارگر ِکارکُشته ورضاخان مهره ی ببازی گرفته او است.
عشقی ازاین صحنه آرایی ﺁگاه بود . می دانست چون نصرت الدوله کسی که تا پیش ازکودتا مهره انگلیس بود و خود او یکی ازگزینه های این قدرت استعماری برای کودتا بود و درتنظیم قرارداد 1919 شرکت داشت و وسپس به زندان کودتاگران 1299افتاد و اکنون ،ازانگلیس، روی برگردانده بود چرا که اوراببازی نگرفت وقربانی کودتاگران کرده بود . باز می دانست چواندازی به اینکه "مدرس" انگلیسی است ،ازسوی مهره های انگلیس ودرراس آنها رضاخان دسیه ساز است که دوستی مدرس با نصرت الدوله را، بهانه کرده و از زبان شوروی چی های آن دوران، چون سلیمان میرزا، درمیان مردم چو می اندازند . او می دانست اینهمه دروغ است ودرپشت این فریبکاریها چه نقشه ای در کار اجرا است .
همه اینان، چه روزنامه نگارانی چون عشقی وبهاروفرخی وچه سیاست سازان ِ"ملی مردمی"،بمانند ِ"مدرس..." آگاه بودندکه چه میگذرد واین "جمهوریخواهی" دست پخت کیست وچراحالا که احمدشاه برون ازایران است،به چنین کاری روی آورده اند . ازساده نگری سیاست سازان ِشوروی جوان هم بهره وری می کنند،وآنان هم ، آگاه ویا ناآگاه، به گردن گرفته اند بردن این دروغ بزرگ رامیان مردم که رضا خان ملی است وآوازه سردادن که رضاخان ازمیان مردم برخاسته است . ﺁنها بودند که او را ضد انگلیس می نمودند .
دراین میان، تعزیه گردان سیدمحمد تدین بود وبا اندوه فراوان باید گفت که ، دَم گرفتن که حکومت رضا خان ملی است از سلیمان میرزا و باورمندان به شوروی بود . او یکی ازپیروان رضاخان گشت ووزارت فرهنگ اورا پذیرفت . تا اینکه دردوره شاهی او، سرانجام ، خانه نشین شد. چرا که رضاخان به او گفت : "اگرازاین خانه پایت را بیرون نهی،آجرهای خانه ات برسرت خراب"خواهدشد. اوهم فرمان میبرد وتاشهریور1320خانه نشین میگردد!
بهرروی ،با بالا گرفتن کار "جمهوری" خواهی ، از سوی رضاخان و عوامل او، آگاهان سیاسی وروزنامه نگاران دلیربه کوشش وخطرکردن روی آوردند وچهره دری کردند . در این خیمه شب بازی که انگلیس براه انداخته بود ، نه تنهاکسانی چون سید ِتدین که سلیمان میرزاهاهم دست اندر کار بود . اما ﺁزادگان میان مردم بردند که مشروطیت وقانون موردآسیب وتهدید قرارگرفته است. خیزشی مردمی، دربرابردست استعمار بپاساختند . چهره دری بیشتر مسیرشان گشت و مهره ی فریبکار انگلیس را به مردم نشان دادند. ازمیان این کوشندگان، رخساره عشقی را جلوه گری ویژه ای است .
عشقی روزنامه ی"قرن بیستم"را داشت و، درآن، با شیوه ی خاصی، به رخداده های ایران می پرداخت. ازگذشته این سرزمین که ازافتخاربرخورداربود وکنون، بویژه درپی انقلاب وبیراهه کشیدن آن، سرنوشت جامعه روز به روز تیره تر گشته، وبیان دست ِاستعمار،که این گژراهه را ببارآورده است و "انقلاب اول گم" شد و بایست"یک باردگرانقلاب "کرد، را، بازبانی سرخ درروزنامه اش ، باز می نوشت . درآن روزنامه، در اُپرایی که شاهان بزرگ ایران را نشان میداد، نمایشی شورآفرین برپاکرده بود وسخن وافسوس خوردن با بیادآوردن آن دوران شکوهمند وسپس پرداختن به سیاه روزی این دوران، دورانی که ملت ایران باآن روبرو بود ، مردم را به خیزش بر می انگیخت . و نیز، به کفن سیاه می پرداخت . به وضع نابسامان زنان درایران می پرداخت. به کفن سیاهی که این نیمه ازباشندگان ایران، درآن پیچیده شده بودند می پرداخت . آوازدرمی داد که بیرون ﺁئید ازاین کفن ! اوخواستارورود زنان درهمه پهنه های اجتماعی بود . باز ، درپرده ی دیگری بنام ایدال،ازهمینیگونه خواسته ها سخن میراند ودر باره کژی گرفتن مشروطیت، وقربانی شدن دست آوردهای آن ، داد سخن می دهد .
درهمین زمان رضاخان سخت به اسلام باوری واسلام پناهی خود تظاهر می کرد . تصویر او ، دست خود درپشتِ روحانیون و "شمشیرذولفقار" ازنیام کشیده ازیک سوی در میان مردم پخش می شد وازدیگرسوی هوچیهای او،چه مهره های انگلیس ،چون تدین ، وچه باور مندان به شوروی، چون سلیمان میرزا ، می کوشیدند "مدرس"را، به مردم ، انگلیسی بباورانند. تا ازرهگذراین روش زشت ونامردمی،هم مدرس را ازپهنه سیاسی دورسازند وازرویارویی بارضاخان بازدارند وهم رضاخان راضد انگلیس بنامند وابازی "جمهوریخواهی" خود را به نیتیجه برسانند . با این شگردها، بسیاری از روحانیون هم که مدرس را میشناختند وازتقوی دینی اوبه روشنی با خبربودند و نیز به احمد شاه دلبستگی داشتند ، برچسب می خوردند. مدرس و تقوی ومیهن پرستی وضد استعماری بودنش و هم احمد شاه وکاررفتاری های اوکه با مشروطیت همخوانی کامل داشت، بر مردم ﺁشکار بود .
با اینهمه ، رضا خان ، هم در دسته های سینه زنی مردم شرکت می کرد . درقزاقخانه ها روضه خوانی راه می انداخت وبه سردسته ها طاق شال می داد وبرسرکاه می ریخت و تمثال علی را به این وآن روحانی می داد . به میان روحانیونی در می ﺁمد که در عزاداریها شرکت می کردند . این کارها، همه وهمه ، ریاکاری بود . آخوند هایی هم که برسر منابرازاوسخن می گفتند وبرایش تبلغ می کردند، درزمره ی کسانی چون سید محمد تدین بودند . این کنش وواکنش ها، رضاخان را به بر ﺁن می دارد که بنا برخوی وحشی وخشن خویش - که ازاساسی ترین ویژه گی اوبود - عشقی از میان بردارد . چراکه افشاگریهای اوسخت به هدف نشسته بود . سروده ها و نوشته های ازدل آن آزاده برخاسته ، بردلها می نشست واو را درتیررس تروریستهای رضا خان قرارمی داد .
عشقی، فرزانه سروده سرای"ملی مردمی"، با انتشار جمهوری نامه اش در"قرن بیستم"، سخت مورد توجه مردم قرار گرفت وافشاگریش سخت به دل همگان نشت . این شد که پس ازانتشارآن شماره ی روزنامه اش کشته شد .
دراین جمهوری نامه، سروده ایست بالا بلند، که چند و چون"جمهوری"براه افتاده را نشان می دهد . روی سخن با "علی دشتی" است که علمدار"شیخ رشتی" شده است و"تدین آن سفیه کهنه مشتی"را که در"توی هشتی" نشسته وکوروکچل را خبردارمیکند واز"عدالملک" میگوید،که بین"بول وغایط"، به هدایت مردم، می پردازد و دراین بازی جمهوری، مدکارتدین شده است . در این سروده، او به روشنی نشان می دهد که دست انگلیس دراین کاراست. به یمن کوششهای ﺁزادگان، علیرغم سرازیر شدن پولها به جیب پاره ای ازروزنامه چی ها، آن بازی به سنگ ِشکست می نشیند ورضاخان ابراز پشیمانی می کند وناگزیر راهی قم می شود و"حجج با او عهد وپیمان" میبندند تادیگر ازجمهوری سخنی بمیان نیاورد . سپس به مجلس باز می گردد وپوزش خواهی می کند . سروده اینهمه را یاد آور می شود وبه دیگر بازیگریهای او می پردازد . ازعلمداری "سلیمان بن محسن" دراین بازی می گوید . این شماره ازروزنامه نایاب وسخت رضاخان وبااوبودگان رابه زیان عشقی برمی انگیزد .
میرزاده عشقی، که خود جمهویرخواه بود، ولی میدانست دست کدام بدخواه ایران پشت این بازی است ، ترور می شود . ترورکنندگان فرار می کنند . یکی ازآنها دستگیر وتا شهربانی برده می شود . ولی او را آزاد وپنهان می کنند . او زمانی رادر بیرون از تهران زندگی می کند ،وسپس به تهران می آید!
باکشته شدن عشقی، تهران وشهرستانها بجوش می آیند وهنگام بردن پیکره ی او، سروده بالا آورده شده را فرخی میسراید وادادمه می دهد که ترور "حربه وحشت" افکنی رضا خان است . عشقی جان باخته آرمانی است که در"قرن بیستم" بیانش میداشت . او عاشقانه برسر جان میزد. و اینگونه نیز"ماده تاریخ" او راشماره میزند. میتوان گفت که عشقی چهره ی عاشقی دیگربود که همچون کلنل پسیان ومیرزا کوچک خان ، این زبانهای شمشیر و قلم، بدست رضاخان ،وصد البته بنابرخواست استعما ر،کشته شدند. ﺁنها در راه میهن وانقلاب به ناکامی کشیده شده ی مشروطیت" کشته شدند . درپی کشته شدن عشقی وخیزش مردم واعتراضات رخداده، رضاخان بابیشرمی باورنکردنی ای گفته بود : بسیارسربازازما کشته شده است،چه مانعی داردشاعری هم کشته شود! البته این سخن نقل به مضمون است،همچون پاره ای دیگر ازداده های تاریخی،که نگارنده به آنها اشاره کرده است!؟
این اقدامات جنایت کارانه، با خشم مردم به هیجان آمده ،دلهره ی سختی را همراه می ﺁورد و بردل مردم مینشاند . واین آنچیزی بود که درروز به خاک سپردن عشقی آزاده ،به چشم میخورد . درمیان نیروی سی هزارنفریکه اورابه گورستان می بردند، نمایان بود . دراین روز وروزهای پسین آن، مرثیه ی تکان دهنده ی ملک الشعرا، دست به دست میگشت که سروده بود و بدرستی، عشقی را"دلیروگشاده زبان سخن گوی ودانشورومهربان"، خوانده و به این امر پرداخته بود که،دراین روزها، دولت ایران را"وزارت گروهی سپاهی" گرفته است. از"گداپویه" ایکه رضا خان باشد سخن رانده واو را کسی وصف کرده بود که "وزارت تباهی"رادامن زده است و افزوده بود : "زین ناکسی گشت فاسد سپاه" . او یاد کرده بود ازدیو سپید که او رضاخان باشد و خواسته بود تا نیرویی به پاخیزد وبراوشوریدن گیرد. او ازنگون شدن دیهیم شاهنشهی سخن رانده ودژم شدن رخسار"تابنده شید"وپدیداری نژادی خوسربمانند دیوان مازندران گفته بود . و این مرثیه راتا به آنجا که "گل ِعاشقی بود وعشقیش نام" که آن عاشق میهن ،به خاک نشانیده شد بدست خونخواره ای، ادامه می دهد. گویی ، درﺁن روز، ایران، جامه سیاه برتن کرده بود وهمگان دراندوه فرورفته بودند .عارف قزوینی هم ،همانگونه که درسوگ پسیان ورسای کشته شدن آن عاشق میهن سراییده بود، کنون میسرود که "مشت دزدی شده امروزدرملک وزیر" وزارزار می گریست . در سروده خود، نشان می داد آن رخداد اندوهباروجوانان بپا خاسته را دربرابر"انگلیس ـ روسیه " ورضاخان که بنا بر به باوری که هر یک از ﺁن دو قدرت ﺁ درخود پرورانده بودند ، دلخواه ﺁنها بود . البته همانگونه که گذشت، انگلیس، بنا بربرکشیدن این خونریز داشت وشوروی اورا ازمیان "مردم"برآمده می خواند !؟
رضا خان بی درنگ با احمد شاه تماس میگیرد و فریبکارانه پوزش می خواهد . ولی، درپنهان ،همواره وبنا برخواست انگلیس ، راه خود راادامه می دهد . گونه ادامه ای که مجلس ومبارزان را ازنفس بیاندازد وآن ببارآرد که درسراستعمارواو، بمانند مهره ی اولیه اش ، پروریده بود . بر ﺁن شد که مشروطه خواها ن ومیهن پرستان را یا باتهدید ازمیدان بدرکند، ویا برده ی خویش سازد و...
بهرروی ، جمهوریخواه شدن رضاخان وهمکارانش با قتل عشقی وبه قم رفتن وپوزش خواهی ازاحمد شاه وروحانیت، فروخوابید. پیکر عشقی به خاک سپرده شد وبرروی سنگ مزار او، سروده ی"درمسلخ عشق جز نکورا نکشند " واینکه روباه صفتان ِزشت خوی دراین جَرعگه عاشقان ، قرارنمیگیرند، نوشته ﺁمد . اگرچه وحشت ناشی ازحربه ی ترور،روزبروز بیشتر شد .
با به نخست وزیری رسیدن رضاخان، خشونت روز به روز شدت گرفت . ودامنه ی کشتاروتالانگری درهمین دوره ، برای رضاخان وهمراهانش پایه گیر شد. در همین دوره، سرکوب تیره های ایرانی چون درلرستان وکتک زدن مدر س درمجلس وروز بروزچنگ اندازی برچهره مشروطیت ِروبزوال ، دنبال گشت . گویند ازمدرس پرسیدند انگیزه او در مخالفت باجمهوری چه بود ؟ واوپاسخ که باجمهوری مخالف نیست و افزود که این جمهوری ازکجا آبشخوردارد ودرجهت چه خواستی راه میپیماید. ونیز همگان سکوت مصدق راهم ، دراین زمان، از ﺁن می دانند که او با جمهوری موافق بوده اما نه با چنین بازی جمهوریخواهی که انگلیس براه انداخته و ریاست جمهوری چنان خودکامه ای راهدف می داشت . او در باره دشاه شدن رضا خان نیزگفته بودکه شاهی او به استبداد ِتمامیت خواه راه می برد .
دررابطه باجمهوری خواهی استعمارپسند، مدرس نیز ازپیروان رضاخا ن کتک خورد . اویی که درایندوره ، درمجلس وبرون ازآن،همراه با دیگر مبارزان ، میدان دارمبارزه بود . او حکومت رضا خان را استیضاح کرد . روزهشتم مرداد1303که مدرس می بایست دولت ِ رضاخان را استیضاح می کرد، نخست وزیروپادوهای او درمجلس سخت نگران این استیضاح بودند . ورویارویی با مدرس برایشان بسیاردشواربود. پس، برﺁن شدند مجلس رابهم زنند واز استیضاح جلوگیری کنند . اجیر شدگانی را برآن داشتند تاهنگام ورود مدرس به مجلس ، به اوتوهین کنند وزمینه یهم ریزی را جلسه مجلس را بوجود آرند . هنگام ورود مدرس ، آنها فریا زدند : "مرده باد مدرس زنده با سردارسپه" . مدرس بی درنگ به آنها پاسخ داد: "اگرمدرس بمیرد دیگر کسی به شما پول نخواهدداد"! رفتار شجاعانه او ، به اطرافیان رضاخان سخت برخورد . به "مرده بادمدرس"گویی ادامه دادند وفردی هم بنام نایب چلویی، ازلاتهای برانکیخته شده ، بگوش مدرس سیلی زد . درهمین روز وهمین نشست مجلس ، مدرس ، به فریاد، به تحریک شدگان، گفت : بگوئید "زنده باد مدرس مرده باد رضا خان" . کسانی چون سید یعقوب انواراورا مورد یورش قرار می دهند وبه اوناسزا گفتند . رضا خان خود نیزازکوره دررفت ، به سوی مدرس حمله ور شد وبا صدای خشن خود به اوگفت : "شما محکوم به اعدام هستید، شمارا ازبین خواهم برد". موتمن الملک، درمقام ریاست مجلس ، ناراحت شد ودستور داد زنگ مجلس رابه صدا درآرند و گفت :"اکنون تکلیف این مرد را"روشن خواهم کرد.
رد و بدل این گفتارورفتار و پای بپای پیش رفتن رضا خان به سوی "قدرت" بیشتر و از اندازه بیرون شدن خودکامگی ِ او، کسانی چون موتمن الملک وبرادرش مشیرالدوله را بر ﺁن داشت که درکمین نشینند تاموردی پیش آید واز کارسیاسی دست کشند برای همیشه .
روزگاری پیش ﺁمد برای ایرانیان پاگ دل ومیهن پرست ِناخوانا باستبداد وخودکامگی وبیگانه پرستی،که گوشه نشینی را بایسته ی زنگی ی شرافتمندانه خود یافتند . چنانکه به چنین خواست وعزمی ،ازمدتها پیش دهخدا رسید وبه آن روی آورده بود. کاری که "مسکوب" یکی ازارزشهای دوران رضاخان برمیشمرد،که "فرهنگ نامه نویسی" دهخدار باشد، کار کسی است که پروده ی دوران ﺁزادی و وجودش دلیل بطلان استبداد رضاخانی است . روزگاری شد که، آهسته آهسته، جای نیکان و"ملی مردمی"ها را دلالهای استعمار پر کردند ودست میهن پرستان بسته وپای بندان به مشروطیت خانه نشین شدند . چراکه زشتکاریهای خودکامه وقانون شکنی های او آنان رابه تنگ آورد واین فرزانگان را،راهی نماند جز، گوشه گیری ازسیاست.
موتمن الملک ومشیرالدوله از تلگرافات ونامه های پراکنی های پادوهای انگلیس وهمکاران رضا خان، آگاه واز این شیوه ی کارناخرسند بودند وآن را درخدمت خودکامگی وسبب دوری جستن از ارزشهای مشروطیت می دانستند . لذا مورداعتراض طرفداران رضاخان قرارگرفتند . ﺁنها به رئیس مجلس فشار آورند وموتمن الملک استعفا داد .
آنچه آمد نقل قول ازکتاب حیات یحیی بود وپروای کاررا موتمن الملک اینگونه بدست آورد وکناره گیری اوامکان پذیر گشت . تاپایان زندگی1ـ دیگربه کارسیاسی ،نه او ونه برادرش روی نیاورند . 2 ـ کارکنان رضا خان که یحیی دولت آبادی ازآنها سخن می گوید ،درواقع ، "تیمورتاش، تدین، و..." تنها نبودند که امیراحمدی ها ونایب چلویی ها نیز بودند که ازجاهای دورو نزدیک، آن نامه ها وتلگرافها راتدارک ومیفرستادند وبدنبال آن تهدید می کردند .3ـ بایست دانست که یحیی دولت آبادی که این آورده ها ازاوست، هرچند پاره ای اقدامات رضا خان را مثبت میشمرد ولی یکی ازمخالفان سرسخت شاه شدن رضاخان بود . او، علیرغم تهدیدشدنش، به ماده واحده، همچون مصدق ، رای نداد ودرمجلس موسسان آنگونه شرکت نکرد . ولی بسیاری ازروحانیان، ازجمله آیت الله کاشانی، شرکت وبه سلطنت او رأی دادند . درمجلس موسسانی شرکت کردند و ماده واحده ای را تصویب کردند که مصدق در سخنرانی خود، در باره ﺁن ، گوید : "ماده واحده" شاه شدن رضاشاه ، "بازگشت به ارتجاع " کامل است . او ، بدرستی، گوید : "که یک نفرهم زمان وزیرجنگ، فرمانده کُل قوا ،نخست وزیروشاه" باشد!؟ این ارتجاع کامل است . چنین شاهی برآیندی ، جزسامانه ی استبدادی تمامیت خواه، نداشت و درخود، شرافت را،ازمیان برمی داشت ومشروطیت را به نابودی می کشاند . استبدای فراگیر شد که، بنا برسخن دولت آبادی، که، در ﺁن، کارکنا ن رضاخان، کسانی چون" تدین، تیمورتاش، داور،امیراحمدی،آیرم و..." بودند وببارآوردند آن دکتاتوری بیست ساله را که مشروطیت را به نیستی کشانید وفرزند اومحمدرضاشاه، پس ازکودتای 1332، آن را بزیرخاک برد.

* مجلس مؤسسان و شاه گرداندن رضا خان و قهرمان تراشیدن از او و پاداشی که او به یاری رسانندگان به خود داد و روشی که مصدق ﺁموخت :

مجلس مؤسسان ، با تهدید و تقلب پای گرفت . ازروحانیت ودیگرانی که شیفته ی قدرت بودند ویا فریب خورده دست اندر کاران آن خیمه شب بازی انباشته شد . کسی را به شاهی رساند که هیچ پای بندی به ادب وفرهنگ سیاسی که بیا ن مشروطیت باشد، نداشت . اگرچه با رفتاری ریاکارانه و، بنابرآیین، سوگند خورد که به قانون اساسی خیانت نکند و...،آن سوگند نامه را دربرابر قرآن امضا کرد . دربرابرقرآن زانو زد وبا قیافه ای جدی نما آن را بوسید ودو دستی ازروی میز بالاسرخود ﺁورد ودوباره برروی میز نهاد و درپایان مراسم ازتالاربیرون رفت . بنابرآورده های جراید وتاریخ، امیر طهماسب وسپس علمای شیعه ی حوزه ی نجف، پذیرفتند که باید از اوپشتیبانی کرد وبه اوتبریک گفتند . ولی این روابط حسنه با اودیری نپاید و سخت بهم خورد .
قزاق ولگردی که درایام عاشورا،خود راسینه چاک اسلام نشان میداد وآذین بندی میکرد درتکیه ها ، درمراسم عزاداری می ایستاد وخوش آمد می گفت وبه گرداندگان ِ سینه زنیها، طاق شال میداد وبرسرکاه میریخت ودرجلوی دسته ها درشام غریبان شمع بدست راه می افتاد و...به تخت شاهی نشست بیاری بسیاری از روحانیان و سلطنت او مورد پذیرش علما ی نجف قرارگرفت، درپی سوگند به قرآن که به قاندن اساسی خیانت نکند . درحالیکه همان مجلس موسسان وتغییر سلطنت،خود خیانت، و دستبرد بود به قانون اساسی مشروطیت!
یاری رساندن به رسیدن رضاخان به سلطنت، راتنها نباید برگرفته ازاقدامات انگلیس واز سوی سید یعقوب انواروتیمورتاش وتدین وداوروامیر احمد ی وآیروم و... دانست . چرا که روحانیون ، ﺁنها هم که پس ازآن سیل تلگرام را سرازیر کردند ،ازجمله ازنجف، دستیار شدند . پاره ای ازآنها بودند " مهدی خراسانی، ضیاالدین عراقی، ابوالحسن موسوی، محسن علاالمحدثین، جواد ِ صاحب جواهرو...".
کار رضاخان نیک بگرفت . آهسته آهسته ، ازاوقهرمانی تراشیده شد . برای نمونه، باصحنه سازیها، او را به نبرد شیخ خزعل فرستادن وقیام سعادت راگونه ای وانمود کردن که بدست او شکست خورد . شیخ خزعل ، بنابرخواست انگلیس ، پس از گذاشتن اسلحه زمین ، به تهران برده شد و در تهران از میان برداشته شد وانگلیس خم به ابرو نیاورد چراکه قربانی شدن این مهره ودیگر مهره های خود به دست مهره ای که دست آهنین داشت و می توانست ، زوروسرکوب ، همه ی خواسته های استعماریش را برآورد ، به مراتب بیشترارزش داشت تا جلوگیری از کشته شدن مهره هاییکه، در نظر او ، برگ سوخته شده بودند . و یا دستگیری اسماعیل ﺁقا سیمیتقو که بنا بر قول پهلوان تراشان ، بدست پهلوان رضا دستگیر و از میان برداشته شد . اما زمان گواهی تاریخ فرا رسید : تاج الملوک، همسر رضا شاه ، خاطرات انشاء کرده و در ﺁن گفته است: سیمیتقو اسلحه بر زمین گذاشت و تابع دولت مرکزی گشت . اما رضا خان او را کشت . ناجوانمردی و عهد ناشناسی او یادﺁور عهد ناشناسی ﺁیة الله خمینی با خسرو قشقائی است : به او امان داد و چون تسلیم شد، او را کشت .
همین سیاست را با چشته خوری بیشتر، رضاخان باکارکنان خود بکار برد . تلاش آنها را نیز نباید ازیاد برد : یکی پس ازدیگری به زندان افتادند وکشته شدند ویا سخت توهین شدند وبگوشه ای پرتاب گشتند . از میان آنها علی اکبر داور،که بهرحال ازارزشهایی بهره مند بود، ازاوتوهین شنید وناگزیر روی به خودکشی آورد . یا دبیر اعظم بهرامی که برای اوآن"رستم نامه" را نوشت د واو را قهرمان تسخیر خوزستان کرده و نویسنده راهم رضاخان نامید و، شبها بربالین او، شاهنامه خواند تاخوابش ببرد. با اینهمه ، به زندان افتاد ودستور یافت که در زندان بماند تابپوسد . اما درزندان پوسیده نشد . پس ازرانده شدن خودکامه از ایران، اززندان بیرون ﺁمد . اما کسانی چون تیمورتاش ونصرت الدوله و سردار اسعد و... زندانی و وسپس سربه نیست شدند . جریان دورانداختن تدین، جالب است: هم شخصیت رضاشاه را نشان می دهد وهم ا ین فرد می شناساند که پس از بیست شهریور، باتفاق علی سهیلی بجرم احتکار ودزدی و...به محاکمه کشیده می شوند. از این دو، سهیلی در مقام نخست وزیر و تدین در مقام وزیر کشور محاکمه شدند . اورا رضاشاه دور انداخت . مستوفی که نخست وزیر بود و رضا شاه نمی توانست با او آن رفتار را کند که بادیگران داشت، پا درمیانی کرد تا خودکامه او را ببخشد وشاید می خواست به اوبفهماند نمک ناشناسی چرا و چه اندازه! رضاشاه به مستوفی،به همانگونه که سرِشتگی گرفته بود، گوید : "مستوفی توجنده بازی کرده ای؟" وچون مستوفی ازاینگونه سخن رنگ به رنگ میشود،به اوگوید که خجالت نکش "من کرده ام ودرعالم جنده بازی پولی داده میشود به جاکشی تا فاحشه آورد. سپس فاحشه هم پول خود را می گیرد . نه فاحشه ونه جاکش دیگر نمیتوانند توقعی داشته باشند" ودرپی این مثال، یاد آورشد که تدین و کسانی مانند او، برایش کاری کرده اند ومزد کارخود راهم گرفته اند. او دیگر به آنها بدهی ندارد. او نادانسته واقعیتی را بیان کرده بود : براستی ، دلالی برای برای قدرت خود کامه یافتن مستبد، از دلالی محبت پست تر است .
ازهنگام برسرنهادن تاج شاهی، رضاخان پای خود رااستواردید وآسان تربه یکه تازی روی آوردوهمانگونه که گفته آمد، با کناره گرفتن مستوفی و بلادرنگ پذیرفتن استعفای او، دیگر ، تنها وتنها سخن واراده رضا خان کارگری یافت وصد البته ، حرف شنویی ازانگلیس را،ازیاد نبرد. ازآغاز این دوره کوشش داشت تا باآوردن وبردن، این وآن رابه بدنامی کشد. بگونه آوردن وسپس دورانداختن. چنانچه مستوفی را ازنخست وزیرشدن پشیمان گرداند و او آن اقرار کرد که گفته آمد!؟
درپی ﺁن شد که بامصدق نیز چنین کند. ولی آن هوشمند مرد سیاسی، دست اورا خواند ، ازهمکاری باخود کامه دوری جست و تن به ﺁلوده شدن نداد .
رضاشاه مرتبه ای تیمورتاش رابه پیش مصدق فرستاد وپرسش کرد که هرچند وکیل میخواهد به مجلس بفرستد. مصدق پاسخ خود را به اواین چنین داد : درمشروطیت ، وکیل باید درانتخابی آزاد، به مجلس راه یابد ونه با گزیده شدن ازسوی من ویا دیگری . مرتبه ای دیگر ، به اوپیشنهاد نخست وزیری کرد،واین درزمانی بود که او هنوزدرمجلس بود . مصدق پاسخ داد: به شرطی که ماده قانونی گذشته شود که اگرازنخست وزیری برکنارشدم، بتوانم به مجلس باز گردم واز انگیزه برکنارشدن خود سخن گویم وبگوش مردم برسانم . او واینگونه به رضا خان رساند که نمی تواند با اوهمان کند که با مستوفی الممالک کرد .

* علاقمند نشان دادن رضا شاه به ایران باستان :

یکی دیگر ازبند بازیای قلم زنان تلاش، رضاشاه را به ایران باستان و...علاقه مند نشان دادن است . برای ثابت کردن این ادعای خود، به قرار دادن نشان "فروَهر" بر بالای ساختمان ِبانگ مرکزی استناد می کنند . فروهر نماد نیروهای اهورایی است. بی آنکه 1ـ بدانند که این نشان و درآنجا باقی ماندنش، بدستور رضاخان نبوده ومربوط است به زرتشی بودن دارنده ی زمین وساختمان آن بنا. 2 - ـنماد فروهَرکه نشانی ازاهورادارد، چه ارتباط دارد به شیفتگی این خودکامه بیسواد به ایران باستان ؟ ودیگرنخ وریسمان بافی،که بیان ِآمیختگی نوسازی وتجددطلبی رضاخان باشد، بانهادن این نشان بربالای آن بنا و3ـ اینکه اگر قراربود آرمی بدستور خودکامه برسر بنایی آید، زیبنده ی اونشانی میبود اهریمنی ، بنابرآن کرداروگفتاروبینشی که ازخود درهمه ی دوران زندگی نشان داد که تمام نمای اهریمنی بود .
تمام نمای اهریمنی بودن وناخوانایی کامل کارهایش با "اندیشه نیک، گفتارنیک ، کردارنیک "، درواقغ همان رویارویی روشنایی آیین وسامانه ای "ملی مردمی" با تاریکی "نظامی" است که او برپاداشت بیاری بیگانه ی چپاولگر ایران، یعنی انگلیس!
پرسش ازقلمزنان که اگرشرافتی ادارند، پاسخ دهند،که او چنین بود که به وصف و تحلیل شناسانده شد یانه؟ آیا نباید اورا ازتبار"ضحاک"خواند وتکیه یرنوشته فروغی داشت که درنامه اش به اسدی ، او را "خونخواره" خواند؟ یا سخن فرخی یزدی بجا نیست که در سروده خویش او را ضحاک می نامد ؟ سرانجام اندوهباراودرزندان این"خونخوار" : او که ازهمه چیزرخت امید بربست واززندگی برید و سرود: "عید نوروزی که ازبیداد ضحاکی"،جای جای ایران زمین را فروبلعیده ،شادی ندارد وهرکه شادی کند، را از تباراهوراییان نمی شناسد . این درحالی است ، که تنها وتنها یارخود را خورشید میشناسد. درآن سرمای سخت واستخوان خوردکن زندان ِاستبداد رضاخانی گذراندن وسرانجام سوزن هوا به اوتزریق کردن بدست پزشک احمدی که ،هیچ وقت نمازش ترک نمیشد وتسبیح بدست، به جنایات خود، بدستورخودکامه، می پرداخت . وآنچه که با دیگرانی،چون ارانی، سرداراسعد، یا زهردرفنجان قهوه ریختن وبه زندانی خوراندن و...را،چگونه پاسخ دارید؟
"ای مزدا،مراازبهترین گفتاروکردارها،بیاگاهان" سپنتمان زرتشت
نگارنده درنوشته یادآورشد که دوسرکمان ویا وتر"توده ای ـ سومکایی" که، زبان ِبینشی ی"استالینی ـ هیتلیری اند، بنابرمنطق ِجهان ِخودکامگان،بهم رسیده اند! دراین میان، شاید بتوان گفت کماندار ِ این جمع، آقای یارشاطر است . نوشته اش ، زبان او ، تااندازه ای ازارزش داوری زیان ﺁور کمتری در بردارد . بهر روی ، ازسنی ودانشی ومرتبه ای دیگربهره مندی دارد وهمین داشتنی ها سبب شده اند که کمترازدیگران به بیراهه رود . کماندار دربررسی اش مینمایاند که به زنده یاد"پورداود" ارادتی دارد وازچند وچون ِزندگی نامه ی ایران دوستی چون اوونیز،ازنیک اندیشی ونیک کرداری ونیک گفتاری اوکه آگاه است بنیاد وپایه دیدگاه زرتشت را بود. کنون ازاین کماندار پرسیدنی است: آیا نبایست راستی را دربرابرناراستی برگزید ودرداوری به کژراهه نرفت ؟ ﺁیا نباید همواره براین بود تا درنبردی،هرچند دیرپای،کوشش داشت تا نیکی بربدی، جوانمردی برناجوانمردی،مهر ورزی برخوشونت وکشتارچیره گردد ؟ ﺁیا نباید ﺁن کرد که اساس دین بهی خوانده شده وپورداود به آن سخت پای بندی وباورداشت ؟ کسی را ، پور داود را که اخوان ثالث درپیش چشم نشانیده نداشت ﺁنگاه که ، دراین دوره ی چند بار فضیلت سوز ترازدوران ِدوپهلوی، می سرود : زرتشت "نه کشت ونه دستور کشتن به کس داد". ، یارشاطر برکشیده ی دورانی می خواند که اینگونه مالامال از زشت کاری بود و زشتکاری بنیاد آن سامانه ودوران را،بوجودآورده بود .
اکنون، شمارا پرسش است، بنابرآنچه رفت، بگونه ی موجز، آیا بنا برزبان تاریخ درمقام بیان زندگی نامه و دوران رضا شاه ، بی آرایش وبزک کردنی، او را میتوان "خلف ِصدق انقلاب مشروطیت "دانست واو را بانی "حکومت قانون و تجدد" شناخت؟ بنا بر سخن شما که مسکوب را "درمیان آزادیخواهان، ازدسته صادق وصمیمی" خوانده اید، و این را ناشی ازآن دانسته اید که از"حزب توده" درآمده وبه پهلوی طلبان نزدیک شده بود و به دوران "محمدرضاشاهی"دل بسته وبویژه ستایش کننده ی" رضاشاه" بود - که درنوشته اش که درتلاش درج است ، به خوبی خودرابیان میدارد- آیا بنا برنوشته ی او که خانه نشینی "دهخدا" را، ازجمله "نیک خواهی"های رضا خان - که همپا با شما، چنین بررسی ها ازدوران رضاشاه کرده - دانسته است، صادقانه و صمیمانه است ؟ ﺁیا رفتن تیمورتاش به فرانسه ودیداراز "محمد قزوینی" را ازکرامات دوران رضاشاه خواندن ، صادقانه و صمیمانه است ؟ ﺁیا اگر این گونه ادعاها پذیرفتنی باشد، دراستبداد اسلامی، اینگونه کرامات رابیشتر نمی توان دید ؟ ازجمله درمورد خود مسکوب ورفتن وآمدن ایشان، بی دردسربه ایران ویا باتماس ِمطیع الدوله زمان،احسان نراقی وداریوش شایگان، با پایوران این سامانه ی خون ریز، جنازه ایشان را باجلال وجبروت به ایران بردن بی تاخیری وبی اشکالی ودردِسری !برای او درهمه جا آیین خاک سپاری وآمرزشخواهی،مرتبه ها انجام گرفتن - یا آیا دراین دوران ِ بارها سیاه ترازدوران دوپهلوی، دوران ِباستان وشکوه ِ ایران ِآن دوران بیشتر، بررسی نمی شود وارزشهایی چون شاهنامه ...بیشتردرمیان مردم رواج نگرفته است؟
کنون بنابرآنچه آمد، چگونه توان پذیرفت که خودکامه ای بیسواد،"پهلوی" راکه شما هم به یقین میدانید،چگونه به نام خانوادگی خود روآورد، نشانه ی "ملی" خواند و نصب نماد "فروَهر" را، بربالای سردربانگ ملی ، دستوراو شمرد وبیان آمیخته ای ازتجددخواهی اووگرایشی به ایران باستان به قلمداد ؟ حقدارهم اینگونه نخ وریسمان بهم بافی داشته است.
اگرچه شما هم میدانید که "نقش فروَهر" بیش از"2500سال" میباشد وتاریخ ایران کهن ، این تاریخ ( تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی ) نیست ومیدانید که ازچه زمان این تاریخ به نادرستی به زبان مردم نشست! نیز میدانید چرایی گزیدن این تاریخ را از سوی پیرامونیان محمد رضاشاه و او را و باز می دانید وخواست چه دیدگاهی درگزیدن این تاریخ موثربوده است!؟ می بینید که گردانندگان تلاش، راه پی چاه زده اند . البته با این نیت آغاز به تلاشگری کرده اند تا از او یک چهره ملی، قانونگرا وتجددخواه، بسازند و او را فرزند خلف ِمشروطیت بگردانند .

* با این چهره هنر پرور و ﺁرمانخواه از رضا شاه ساختن، اگر در دوران او قلم می زدید از او چه می ساختید!؟ :

می بینید ﺁقای یارشاطر،چگونه بند بازیهایی را، همکاران ِقلمی شما، درتلاش به کارانداخته اند تا ازرضاخان، یک چهره ی آرمانخواه، باورمند به ارزشهای ملت گرایانه وادب پروروهنردوست بسازند. حال ﺁنکه با هزارمن سریشم به اواین"برچسب"ها،نمی چسبد. اویی که ازهرچارواداری،چاروادارترو در پ بددهنی ودشنام وناسز به این وآن گفتن، بر همگان سر آمد بود . نخست وزیر ووزیر ودارنده ی بالاترین درجه های ارتش و...،ازپوتین سربازی ومال خود و هرحیوانی را، به مادروزن وخواهرآنها حواله می داد . ﺁنهم درمیان انبوهی،که دربرابراوزانوززده ویاایستاده ودست به سینه بودند .
نوشته شما، با وجود زندگی نامه ی رضا شاه، فریادیست براینکه خواسته اید نابوده هایی را، به او، بچسبانید . پرسشی ازشما در خور است اینست که آیا، هنگام نوشتن ، خود رادربرابرتاریخ، قلم ومیهن خود، قرارداده بودید ؟ ﺁیا از این پوچ بهم بافتن ها، ﺁن احساس به شما دست نمی داد که به کسی دست می دهد که می داند حق مردمی را ناحق می کند ﺁنهم از راه مشاطه گری سیمای دروغین بخشیدن به مستبدی که چهره واقعی او ، از زیر هر بزکی خود را نشان می دهد ؟ چگونه توانستید رضاشاه را قانون گرا وفرزند خلف مشروطیت بدانید !؟ آیا براستی تروروکشتن پسیان،عشقی ودرجه سرهنگی دادن به خالوقربان، به جهت آوردن سرمیرزا، را از قانونگرایی او میدانید!؟
آیا به مدرس زهردادن وسپس عمامه را به دورگردنش بستن واوراخفه کردن ، ﺁیا کشتن ارانی و فرخی یزدی و سرداراسعد و... بسیارانی دیگر را درزندان قانون گرائی می شمارید ؟ ﺁیا به چوبه دارآویختن رانشانه ی مشروطه خواهی اومیخوانید!؟
آیا به زندان افکنی دلیران، ازتیره های گوناگون ایرانی، چون"سرداررشید کردستانی" ، بمدت بیش از15سال را ویا بستن "علیمراد خان" رابه جوخه آتش ، قانون گرائی است !؟ وآیا بسیارازاین گرُدان که اینگونه کشته شدند، تجزیه طلب بودند !؟
آیا رفتار وحشیانه در خانه "مصدق"، بهنگام بردنش به زندان وسپس تبعید، را ازقانون گرایی واحترام به مشروطیت میدانید ؟ باتوجه به آن رفتاروحشیانه دستوربگیران،درجلوی چشم دختر نوجوان او،که بادیدن آن صحنه، به پریشانی روانی گرفتارﺁمد وتاپایان عمربستری این بیماری ، چگونه توانستید از رضا خان ، قانون گرا بتراشید ؟ بسیار از اینگونه پرسش ها ازشما توان کرد و بر شما است که به ﺁنها پاسخ گوئید . ازشما پرسیدنی است که رضاخان چه برسروزارت امورخارجه ودستگاه سیاسی ایران آورد، باآن هرزه درایهای خودکامانه اش ؟ جز افزودن بر وابستگیها ، کدام قدم را در راه استقلال ایران برداشت ؟ برجای گرُدان وقانونگرایان ومیهن پرستانی چون "مستوفی الممالک، مدرس، موتمن الملک، مشیروالوله ، مصدق و..."، کسانی ، بردگانی را نشاند چون"تیمورتاش ، فروغی، مخبرالسلطنه، علی منصور و..." که به سازاومی رقصیدند وآن میکردندکه فرمان اوبود.
بردگان ،چاپلوسان و دزدانی چون "علی سهیلی وتدین و..." که درپی شهریور 1320، درمقام نخست وزیری و وزارت کشور،به پیش میز محاکه کشیده شدند، بجرم احتکارو دزدی. حتی دستگیره های وزارت امورخارجه را هم، به سرقت برده بودند !
چگونه شما با اینهمه بوده های ِتاریخی روشن ساز ، او را فرزند خلف ِمشروطیت و حکومت اورا درجهت قانون خوانده اید و و خواسته اید ازاوناجی میهن پرست بسازد ؟ وآیاچنین است قانونگرایی واحترام به حقوق شهروندان!؟ اگراینگونه ممکن است،نخ وریسمان بافت ، آیا حق ندارند قلمزنان "استبداد اسلامی" چون حسین شریعتمداریها سامانه ی خون ریزکنونی را نظامی پارلمانی و"قانونگرا واحترامگذار"به حقوق شهروندی بخوانند ؟ آنان ، بهرحال، ازشما بهتر میتوانند به نادرست گویی ونویسی بپردازند وروضه خوانی کنند.
البته ،اگرهمسنجی شود بین بد وبدتر، میان دوپهلوی ازیک سوی وسامانه ی دوزخی که آیت الله خمینی بپاداشت وبرکشیدگان او دوزخ تر می کنند،ازدیگرسوی، به یقین اینها روی آن دونظام ِاستبدادی پهلویها راسفیدکرده اند،وبی هیچ گونه شک وگمانی میتوان این داوری را درست دانست .
اگرمیان برکشیدگان سامانه خودکامگی رضاشاه وفرزند او،ازیک سوی، و نظام ِ"استبداد ِفقها" ، ازدیگرسوی ، هم سنجی انجام گیرد، به یقین، "لاجوردی، ریشهری، قاضی احمدی، ذوالقدر و..." ازکسانی چون"مختاری، درگاهی، آیرم ویا پزشک احمدیها، اگر سفاک تر نشوند ، هم ردیف ﺁنها می شوند .
درتلاش، چهره هایی چون"دهخدا،محمد قزوینی، قمرالملوک وزیری، صادق هدایت، نیما، پورداود، بدیع الزمان فروزان فر، ملک الشعراء و..." ، این بزرگان فرهنگ وسیاست را برکشیده دوره رضاخان، به قلم ﺁورده اید . آیا باید بنا برهمین قیاس، "میرزا آقاخان کرمانی، ایرانشهری، طالبوف، آخوند زاده، صوراسرفیل و..." را هم پروده دوره قاجارو و خودکامگی "محمدعلیشاه"وبرکشیده اودانست !؟ اگرچنین باشد، دهخدا و... که در دو دوره بوده اند ، به کدامیک از محمدعلیشاهی ورضاخانی، کدام میرسند!؟ اینگونه فرزانگان که دادمه زندگیشان به دوره خودکامگی پهلوی دوم رسیده است به کدامیک از این سه دوره می رسند ؟ و ﺁنها که تا دوره ی سیاه ِاسبداد ِاسلامی، زیسته اند ، برکشیده کدام دوره می شوند!؟ بویزه که شاهان قاجار ، درپهنه" ادب وهنرو..."، در مقایسه با دوپهلوی، نشاید افلاطون،خوانده شوند !؟
آقای یارشاطر، شما بخوبی میدانید که فرزانه ای چون پورداود، پیش ازسال 1300 که هنوزکسی رضاخان رانمی شناخت، ازایران بیرون ﺁمد وتاسال ِ 1317برون ازایران ، زندگی داشت وبکار ِپژوهشی خودمی پرداخت . این چنین بود قزوینی و... پس ، چگونه می توانید این عزیزان را برکشیده ی دوره ی خودکامگی بخوانید!؟
چراکسانی که به واقع ازهمپالگی های رضاخان بودند ، چون"امیراحمدی، آیرم، مختاری، تیمورتاش، تدین و... را برکشیده ی او نمیخوانید؟ آیا بنا بر این گونه بررسیدنی های شما، بایست، بمانندانی چون "احمدتفضلی، میرعلایی، شاملو،اخوان ثالث ، محمد مختاری و..." راهم برکشیده این دوران سیاه دانست!؟ البته کسانی چون"خامنه ای، رفسنجانی، خاتمی، اژه ای، احمدی نژاد، پورمحمدی ، شریعتمداری و..."را، برکشیده ی ازرضاخان شوم آورتر،آیت الله خمینی، به یقین میتوان دانست ودراین رسته می توان آورد.
پرسیدنی است که چرا داماد نخست وزیر کودتای 28مرداد ، فرد دوم سومکا، گرداننده ی حزب فراگیر"رستاخیز" و براه انداز تلاش، پدر بزرگ مادری همسر خو ، "موتمن الملک" ویا برادراو"مشیرالدوله" را ازبرکشیدگان دوران ِرضاشاه نخوانده است ؟ چه جالب پرروگری می شد هرگاه بمانندانی چون"مستوفی الممالک، مدرس، یحیی دولت دولت آبادی ، مصدق و..." راهم، درگنجینه ی برکشیدگان رضاخان مینهادند!
با توجه به گذشته تان ، زندگیتان درزمان خوکامگی پیشین و این نوشته ها، آیا این مثل ایرانی ،"حیا را قورت دادن و شرف را تف کردن" توصیف گر کار شما نیست ؟ بویژه داریوش همایون که درکیهان لندن، شهریور 1383، شماره 1022 ، درباره ی کشته شدگان ِتابستان67، زیرنام" پیروزی خشَم وکینه"، مقاله نوشت و به آن جان باخته گان توهین روا داشت : "دژخیم وقربانی"شدگان را همانند خواند وبا بیشرمی ناباورنه ای نوشت وپیشداوری کرد که "دژخیم و قربانی به آسانی می توانستند جای خود را باهم عوض کنند اگریکی دست بالا ترنیافته بود،دیگری به پیشدستی همان را" کرده بود . گویی ،آن همانندی میان ِپایوران ِدوره سیاه دوپهلوی ودوره کنونی است که ناآگانه بر قلم او جاری می شود و ماهیت ﺁن سامانه ی خودکامگی راهویدا می سازد.
آیا اینگونه سخن گفتن ونوشتن همان ازیک سوی باگرگ دنبه خوردکردن وازدیگرسوی باگوسفند گریه سردادن نیست ؟ او باچنین نوشته وگفتاری، به "نعل وارونه زنی" روی آورده، بمانند برادرهمسرش ویا پدرهمسرش که دردروغگویی وپشت هم اندازی شهره اند . به یقین، همه ی اینها برکشیده ی دوران سیاه دوپهلوی می باشند که مسیر مشروطیت رابه اینجا کشیدند و، بمانند "گوبلنز"، بر این گمانند که دروغهاهرچه بزرکتر،درمیان مردم آسان وزودترراه میگیرد...!
درمورد ایشان و پدرو برادر زن ایشان گفتنی بسیاراست . ولی دراینجا سخن برسررضاخان است و"پیرایه"هایی که نویسندگان تلاش کوشیده اند به او بچسبانند، که هرگزچسبیدنی نیست . ازجمله، فرزانگانی را برکشیده ی دوران ِ اوخواندند که جزرسوایی ببارنیاورد ه و درواقع، طشت رسوائی آنها را بزیر افکنده است!
ﺁقای یارشاطر،آیا چنین نیست که پاره ای، بمانند جامعه شناس، تاریخ دان و...، به اینگونه بررسی های ارزان روی آورند و در ﺁنها، بمانند تقی زاده را که دردوره ی بروبروی مشروطه طلبی، نام گرفته بود، برکشیده ی دوران ِخود کامه ای می خوانند که تاپیش ازکودتای انگلیسی 1299 ، جز درقزاقخانه ویا درمیان بزن بهادران ِجایی که سکنی داشت، کسی او را نمی شناخت ؟ همین شیوه ی کاسبکارانه ،اما بمراتب زشت تر، با بزرگانی چون "دهخدا، قزوینی، هدایت، نیما و یا فروزانفر بکارگرفته شده است! با کسانی این شیوه بکار رفته است که همچون پورداود فرزانه، پای بند آن نبودند تا، درپناه "قدرت"، به آب وعلوفه ای رسند. شما نیک میدانید که اگر کسانی، دردوره ی پهلوی اول و دوم، مزه ی"قدرت" آنها را بوسوسه انداخته بود،ازهمه چیزبرخور داربودند،آنچه بسیارانی بهره گرفتند!ولی آنهائیکه،دربرابربزرگانی چون قزوینی ودوستش دهخدا،بشمارنمی آمدند وهمین باعث کینه ورزی دوپهلوی به اینگونه کسان بود،تابه آنجاکه دهخداخانه نشینی گزید وقزوینی دوری از میهن را اختیار کرد تا که دستگاه ِخودکامان دامن ی آنهاراچرکین نسازد. پرهیزکاری سیاسی که به محمد رضاشاه تابه آنجا رنج داد که ازاجرای وصیت دهخدا،که میخواست درکناردوستش، قزوینی، به خاک سپرده شود، جلوگیری کرد .
اما همین بزرگان، نهایت ارادت را به خرد ِبیدارما ایرانیان، مصدق داشتند وتابه آنجا که فرزانه دهخدا اورا درنوشته هایش،"رهبرنابغه ایران" میخواند وکودتاگران ِبومی ایرانی،ودرپیشاپیش آنها،پهلوی دوم، رابه"نعمان دوم" کشنده ی "سنمار" معمارمینمایاند. او"جزای سنمار" به مصدق دادن را، شأن ایرانی نمخواند وآنانی که به این کارزشت دست زدند را بردگان ِاجراگرِانگلیس می دانست تاانتقام شکست استعماررا،ازاوکه معمِار ِنبرد ِضداستعماری بوده،بگیرند.
همه ی این فرزانگان،موردخشَم این دوخودکامه بودند وبوارونه، به رهبرقانونگرایان، ازتبارمشروطه خواهانیکه به ارزشهای این سامانه سیاسی پای بند بودند،عشق میورزیدند. بی جهت نبود که حسین آزموده، به دستور شاه، برصورت ِدهخدا سیلی میزند ویا بدیع الزمان فروزانفر،مورد خشم ِپهلوی دوم وموردتوهین او قرارمیگیرد.
به یقین پاره ای ازشما سروده ی فروزانفررا دررسای مصدق خوانده اند . درآن سروده، او را"با دودیو" درنبرد میخواند. اگزسرسوزنی از شرم بهره مندی بود ،بیاد می آوردید،"دودیو"، که مصدق با آنها درنبرد بود ، چه کسانی اند. آیا جز"دوپهلوی"،دیگرانی رادرسروده اش خوانده است ؟ کوتاه کننده ی دست انگلیس ازایران در نبرد بود با دو پهلوی که بیگانه دوکودتای ساخت و پرداخت برای به قدرت رساندن این دوخودکامه ی مشروطیت ببادده.
فروزانفر،دررسای پیر احمد آبادی "سراید" : " ای مصدق هزارمردی تو" وسپس می افزاید : دست بیگنه به همت ِتوویارانت کوتاه گشت و"نفت خواران ِحیله آور ِپست" که دوپهلوی را آورده بودند، بیرون کردی! آیا کافی نیست، این داده هاکه شما را شرمنده کنند تا دیگر فرزانگانی را برکشیده ی خودکامان نشناسید و بدانید ملتهای زنده، فرزندان ِخود را ، دردل خود، پرویده دارند. ایران هم صدا لبته، دردرازنای تاریخ خود پُربیاد دارد همانندانی چون"حسین فاطمی، پروانه و داریوش فروهر، مختاری، میرعلایی، تفضلی" ها راکه دراین راه برسرجان زدند . پُربیاد میآورد فرزانگانی همچون صدیقی ها را که آلت خودکامه وبیگانه نشدند وهمانگونه بودند که زنده یادارانی، در زندان به کسانی گفته بود : "آدمی کوُدکش باشد،ولی جاسوس وبردگی بیگانه رانپذیرد"، اویی که سخت به زبان فارسی دلبستگی داشت، به یکپارچگی ایران عشق میورزید ودانش پژوهی بزرگ بود که"همین گناهانش"اورابس تا به دستورخود کامه سربه نیست شود. اویی که حتی دردادگاهی که به دستور رضاخان بر پا شده بود ، سخت مورداحترام قرار گرفت واین سخن ریاست دادگاه به اواست : "شماهم چون سقراط جام شوکران"را بنوشید . این فرزانگان گواهانند بر ضدیت خودکامگان با ﺁزاد اندیشی و استقلال شخصیت و سرنوشت ﺁنها داغ ننگی، برپیشانی رضاشاه و آرایش کنندگان او.
بنا برآنچه تاکنون بررسی شد، تاریخ بر درستی سخن "آپین" مورخ یونانی گواهی می دهد . بر درستی این سخن او : قساوت وجاه طلبی وبدبینی ورشک که کسانی چون"سیلا، پمپه، سزار" با آن سرشگی داشتند، سبب ساز،شکست هریک به دست دیگری شد . باروی کارآمدن هریک، درپی دیگری،همان زشتکاریهای فرمانروای پیشین را دنبال کرد. تا که برآیند کارفتارهایی چنین، فروریزی روم، نماد تمدن و قانونگرایی آن روزگار شد .
اینگونه داوری را ، اززبان آگاه دیگر بتاریخ ، کسی چون"پلوتارخ" هم می توان شنید. "منتسکیو"به آنها رویکرد دارد وبه فراگشاییهای تاریخی ادامه می دهد و نشانه های سامانه "مشروطیت" می یابد و به ما می گوید مشروطیت به چه سامانه ای گفته می شود ودرخود ، چه ارزشهایی را می پروراند . ارزشهائی که نه درنظام ِخودکامگی پهلویها توان جست ،ونه صدالبته در اسبتدادآیت الله خمینی . این دو بپادارنده ی دوسامانه ی خون ریزووحشی که نهازارزش ِشرافت پروری درمشروطیت بهرمندی دارد و نه از تقوایی که "جمهوری" را در خور است .
اما، آموختنی دیگر اززبان این آگاهان به تاریخ وقانون اینکه :
همانگونه که،هریک ازاستبدایان ِنامبرده، که کاررفتارآنها سبب ساز سرنگون شدنشان و ﺁمدن دیگری همانند ﺁنها می شود و این چرخش ِشوم تا فروریزی روم شکوهمند ، ادامه می یابد ، ازپی"مشروطیت" نیز میتوان جانشین خود کامه شدن خودکامه دیگر را دید ونتیجه گرفت که استبداد اسلامی، استبدادی که چنگ برسرنوشت ایران زده واین قبای قیرگون سیاه که به پوش زن ومرد ایران درآمده است ، بی شک وگمانی، دردل خودکامه گی"دوپهلوی"نطفه بسته و زاده ﺁن خودکامگی است . اگرجز این گفته شود، دروغ است و خیانت به ملت ایران ، به تاریخ، به تجدد و به قانون.
چه دردناک است، حال ﺁنها که ازاندیشه برخوردارند و فریب کسانی چون داریوش همایون ها رامیخورند. فریب کسی را می خورند که ازسوی "پهلوی دوم" گرداننده حزب ِ رستاخیر گشت . فریب کسی را می خورند که به پیروان مشروطیت و چنین زبانهای ارزشهای سیاسی که نماد شان مصدق ویارانش باشند، یکه تازی می کند وآنان را "سنگواره های سیاه تاریخ"، می شمارد . آبروباخته ایکه، کنون برآن شده است ،قلمزنانی را گردآورد ،تاچهره سازرضاخان شوند وزشتی خشونت را بزک کنند ووارونه ی حقیقت را به مردم حقنه کند!
چه دردناک است که هنوز،درپی این همه آزمونهای تاریخی، گوش فرادادن به قلم زنانی که میخواهند ماست را سیاه و ذغال را سفید بنمایانند. دررسته های صف کشیده به پشت هم، بچه سقایی را بیاورند ،از بچه سقای اففانستان شومی ﺁورتر که، دردوران پادشاهی"امان الله خان"، انگلیسها آوردند و بر مردم چیره ساختند! آوردن بچه سقا مانندهایی،درجهت پایمال سازی خواسته "تاریخی ـ اجتماعی" ملتی و دوباره دست آورد هایی را ،دست خوش قدرت،و شکستی ر ا بهره ی ملتی کردن وبیگانه راهم ازاین رهگذرشوم،به خواستش رساندن. چه بیگانه انگلیس ِدیروزی باشد،ویا صدام نابود شده و چه آمریکای دیروزی وامروزی،چه کارکنان ِاستبداد وابسته به بیگانه،فروغی وتیمورتاش و یا داریوش همایون و حقدار و نهاوندی و یاسازگارا پاسداردیروزی و...باشند ... ویا برگردانک کنندگان "دادگاه استالین وجباریت"اشپربر" چه جبار سربرآورده مسعود ومریم رجوی ویا پهلوی امروزی یا هر اردک ِدست آموز ِ دیگر بیگانه بوده وشده ای . باامید که ما ایرنیان سرانجام ازاین سرگردنی تاریخی،رهایی یابیم و دور از تکیه به بیگانه، برشانه های خود تکیه کنیم و راه ِرسیدن به خواسته های "ملی ومردمی"ی خود را،بکار گرفتن توانایی های خودبشماریم وبدانیم که"کس نخارد پشت ما جزناخن انگشت ما"، وبدانیم که گر ِه های تاریخی ما ،تنها وتنها به دست ِخود ماگشودنی است!؟
کنون براین گفته ی "هوشنگ نهاوندی"، ازکارگزاران پهلوی دوم، باز رویم که درآن دوره، شش سال بردانشگاه تهران ریاست داشت ونیزشغل های کلیدی می داشت . او ، درتلاش ، نوشته است : "دانشگاه تهران مرگزآزادی بود"! بسنجیم این ادعا را با سخن دکترعلی اکبرسیاسی و رویدادهای آن دوره: درپی کودتای 28 مرداد و...، که هنوزشاه از آن "قدرتی"برخوردار نبود که بتواند یکه تازی کند . همانطور که اشاره شد، او به نخست وزیرکودتا، پدرزن گرداننده ی تلاش گفته بود ازریاست دانشگاه بخواهد، استادانی چون صدیقی را ازدانشگاه اخرج کند. و پریشان کردن مغزها بر دیوارهای کلاس درس در 16 ﺁذر و یورش چتربازان به دانشگاه دراول بهمن وبردن دانشجویان به سربازی را ازسرکلاس درس وبسیاردیگربوده های تاریخی،چه درمورد خودکامگی دوپهلوی،وچه دخالتها دردانشگاه را، با وجود این داده ها چگونه می توان گفت در دوره پهلوی دوم ، " دانشگاه مرکز ﺁزادی بود " ؟ با وجود ﺁن داده ها این دروغها کجا راه بجایی می برد و به تبرئه آن رژیم ومهره های اجراگرآن، ازجمله هوشنگ نهاوندیها توانا می شود ؟ کجا زشتی سرباز خانه را به تنبیه گاه درآوردن، را می پوشاند ؟

"چون ازدرتسلیم نشد یارعزیر
درچنگ ِرضا گشت گرفتار عزیز
خوردآن گل تازه روچوب وشد نفی به خوار
زین کارعزیزخوارشد، خارعزیز"!

* روشی که پژوهنده باید در پیش گیرد :

پژوهنده اجتماعی اگر خواست پدیده ای را بررسی کند وموردی"اجتماعی ـ سیاسی"رافرگشایی نماید ، بایستی که بگونه تاریخی ، هرفرد و گروهی و کرده و رفتارهایش رابشکافد. آنگاه درباره ی آن"بوده"، به داوری نشیند. بنابرچنین گونه راهیابی به پدیده ها، برآیندی درست ازآن بدست میآید. آنچه فشرده گفته آمد، درباره ی رضا شاه ونشاندهی گشت سرشت و زندگی نامه اش، ازقزاقی تا شاه ساختن او وبیرون راندنش از ایران، آنهم آنگونه توهین آمیز،پرسشی پیش رو می نهد ازآقایان جمشید بهنام وماشاالله آجودانی : ﺁیا هنگام بررسیهای خود ، کنش های رخداده را به اندازه درپیش چشم خودداشته اند، با تکیه برآنها و چند و چون واکنشها واثرگذاریها بریکدیگرراسنجیده اند وآنگاه روی به داوری ﺁورده اند و داوریی ارائه کرده اند که مناسب زمان ودر خور است؟
تاریخ سخن ازاین دارد که رضاخان درپی کودتای1299 نامش برده میشود، سپس با بیرون راندن سید ضیاالدین طباطبایی ازایران ،انگلیس ازاحمد شاه می خواهد اورا بجای سید ضیا، نخست وزیرکند. شاه باتمام وجود،نه تنها چنین دربرابراین خواست می ایستد ، که ازقوام السلطنه دعوت می کند کابینه تشکیل دهد. با سوگندی که ازاو میگیرد که دربرابرانگلیس وخواسته های استعماری آن بایستد. قوام سوگند یاد میکند ودربرابرشاه به نماز می ایستد. آنگاه به تشکیل کابینه خود می پردازد واولین اقدام خود را، بیرون راندن هیئت انگلیسی،وجانشین کردن هیئت آمریکایی ، به سرپرستی "دکترمیلسپو" باید دانست. به شکست نشتن خواست انگلیس بابیرون رانده شدن مهره اش سید ضیا ونپذیرفتن رضاخان ازسوی احمدشاه وسپس آوردن قوام وکنارگذاشتن"هیئت انگلیسی"وجانشین شدن" هیئت آمریکایی" ، انگلستان را ناامید نمی کند . همانگونه که مهارت داشت،رضاخان را آموزش داد ازیک سوی وازدیگرسوی خود نیززمینه های دیگری را،با یاری مهره هایش، درهمه ی ارگانهای کشوری ولشکری، ﺁماده می کند تا به خواست خود برسد. تلاش ِرضاخان ودست قدرتی بر پشت داشت ،او را اسلام پناه نمایاند ونزداحمد شاه، او را کسی نمایاند که آماده ی انجام فرمان شاه وفدوی او است . و دیگران هم، آنهایی که درکشور ازاعتبارسیاسی برخوردار بودند دارندگیهای اورا برای برقرار کردن امنیت مناسب میدانستند، همه وهمه باهم ، زمینه را فراهم ﺁوردند تاکه این قزاق دیروز،با آن زندگی نامه،بلندی مرتبه گیرد وبه مسند وزارت رسد.
دسیسه ها دنبال می شوند واسلام پناهی نیزجا ی او را درمیان روحانیون باز می کند . زمانی فرامیرسد که درسفارت انگلیس دودستگی پدید می ﺁید میان"هاروارد" ازنزدیکان به رضاخان و"اسمارت وبریچمن"ونیز وجود فاحشه خانه ایکه همواره برآورنده ی خواست ِمشتریانی بود،ازجمله کارکنان سفارت. درآن جشنی برپا وسه کارمند سفارت به آنخانه دعوت میشوند. بادسیه چینی قبلی بدست کارکنان رضاخان و"هاروارد" ، او به این جشن نمی رود وآن دو دیگر می روند وشهربانی که درکمین نشسته است به آنخانه یورش ودو زن بنام های عزیزکاشی وامیرزاده همکاراو رادستگیر وبه زیرضربه چوب میبرند . آن دوزن،خون بالا میآورند،وسپس به "خوار"فرستاده میگردند. دربازی ماهرانه، هم آن کارمند موافق با رضاخان میماند وآندودیگر ازایران به انگلیس برگردانده می شوند و هم آوازه اسلام پناهی رضاخان همی جارا پر می کند . اسلام پناهی که سخت"دل ِآقا جمال اصفهانی"را بدست میآورد وفواحش راهم به "شهرنو" میبرند . سروده ی بهار،که دربالا آمد حکایت این رویداد را باز می گوید .
حال، وابتدا ازآقای آجودانی - که باورمدنی ایشان"یامرگ یا تجدد" است وآوردن تجدد به ایران را ازکارهای رضاخان ودرواقع،ادامه راه مشروطیت بشمار میآورن - پرسیدنی است که ﺁیا برداشت او ازتجدد،همین شیوه ازکاراست،که درخو رضایت جناحی ازسفارت انگلیس باشد واسلام پناهی قزاقی درجامعه جای بازکند وجگر آقاجمال اصفهانی راهم از این وحشی گری خنک کند ؟
آیارضا خان تادوره های پیش ازنخست وزیری اش و شاه سازی او ویا بهترگفته شود تارفتن به ترکیه دردوازدهم خرداد1313وتحت تاثیرآتاترک قرارگرفتن وبازگشتنش ،از"کشف حجاب"سخنی بمیان ﺁورده بود ؟ از ﺁن پس نبود که به ضرب باطوم "تجدد خواهی"ی اینگونه ایرا، رویه کرد وآیا اینگونه رفتار،باارزشهای تجددخواهی،همخوانی دارد ؟ واگردربرابرتاریخ ومیهن خود شرمی هست ، بگوئید این کاررفتاریها،چه باید خواند ؟ آیا زن ﺁ پیر وجوان، که عمری را با چادرو...بسربرده است را اینگونه آموزش میدهند،که یک تکه پارچه پاکدامنی بوجود نمی آورد ویا...،که چماق بکار آید ؟ آیا اینگونه تجدد آوری با کاررفتاری آیت الله خمینی وپیروان او،شرافتمندانه بگوئید چه تفاوتی دارد؟ آیا نباید یادآوری کرد که بازتاب خشونت گراییهای رضاخان شاه رضاشاه گشته زمینه سازپدیدار استبداد اسلامی گشت ؟
آیا ﺁن کاره بودن عزیزکاشی وهمکارش به مشروطیت وبرآمده ازاین جنبش، قانون وتجدد و...زیان میرساند، یا این کاره بودن رضاشاه وکارکنانی که به سود اوقلم می زنند ؟ یا قرار گرفتن استبدادیان دربرابر"مشروطیت"ودیدگاهای انقلاب،مبنی بربپا شدن استقلال وآزادیهای فردی واجتماعی وبپاداداشتن دادگریهادرهمه پهنه ها؟ یااینکه اگرعزیزکاشی و...تن خویش رابرای بدست آوری تکه نانی دردست این وآنی، چون رضاشاه ویا سپهبد زاهدیها،قرارمیدادند، بیشترزیان باربود برای مشروطه ودیدگاههایش ؟ البته با توجه به داده تاریخی که، اززبان رضاشاه به مستوفی، ﺁورده شد ویا اسناد از بند محرمانه بیرون آمده ی انگلیس و ﺁلبوم عکسهای فاحشه های اصفهان درخانه زاهدی،هنگام دستگیریش به اتهام همکاری با قوای هیتلر درایران ، روشن می توان دریافت ، پندار خودکامه ها را پیرامون زنان و رفتارشان را به ﺁنان .
تاریخ بیان گزارش می کند که جنبش زنان درایران ازدوران قرة العین وسپس در مشروطیت پای گرفت وپای بپای به پیش راه برد و راه می برد تا زنان به خواسته های تاریخی خود برسند. تاریخ پر است از داده هائی که این واقعیت را تصدیق می کنند .
آنچه درمجله هایی چون"شکوفه، جهان زنان، دانش، زنان درمشرطیت و..." دیده میشود واداره آموزش زنان که ازسال 1297، برپاشده بود وبگونه نوشتاری هم ،درپیش ازاین تاریخ، هنگامی که رضاخان قزاقی بیش نبود! جنبش وحرکتی برخاست که معنی تجددبه خود گرفت و دست آوردی ریشه ای داشت نوید بخش رسیدن زن، با تکیه برخود، به خواسته هایش بود . بدین این جنبش و روش کاری که زنان در پیش گرفتند است که تجدد گرائی نام نهاد . آیا چنین نیست؟
شما به یقین آگاهی دارید که هنگام ورود امان الله خان ، شاه افغا نستان ، به تهران ، درپی سلسله سفرهایش به اروپا، باهمسرخود درسال1307 ، از او استقبالی ویژه شد . ولی چون باثریا ، همسرش، بی حجاب، به لاله زار وتوپخانه ، برای گردش، رفت وبامردم سرسخن باز کرد،1ـ ناراحتی رضاشاه را به بار ﺁورد وتوقف اوکوتاه شد وسرد بپایان آورده شد. و 2ـ چندی پس ازباز گشت، با دسیسه استعمارانگلیس،به زیان اوکودتا کردند و"بچه سقائی" را برسرکار آوردند که همچون رضاخان دست به کشتارمیزد و ﺁن به بار می ﺁورد که افغانستان دردوره طالبان، بدید .
خشم رضاشاه بیان واپسگرایی اواست . تاسال 1313که به ترکیه رفت وشیفته آتاتورک شد وهنگام بازگشت، وبه یورش به زنان، با کپیه برداری ازترکیه ،بناگهان،وصدالبته ازدید شما، تجدد خواه ازآب درآمد!. این پرسش ازشما،توان کرد : ﺁیا براینگونه زشت رفتاری،"مشروطه، قانون،تجدد و..." و اینگونه ارزشها می چسبد؟ اگرنه ،که صددرصد نه، نباید براین گونه رفتارهای"رضاخانی" گریست و حال برقلم زنان اوهم؟
پرسش اینجاست که پوشش زنان به خودکامگانی چون رضاشاه وآیت الله خمینی ودیگر کسانی از این دست،چه مربوط ؟ جز اینکه این زنان اند که درگونه ی پوشش خود ویا... حق گزیدن دارند؟ یا دراین دوره ی سیاه ،که استبداد فقیه ببارآور است ، جنبش زنان ودست آوردهای ریشه دارآن ،بیشتراست،که حداقل ،بنا برآمارخود این سامانه دوزخی، بیش از60 درصد دانشجویان را درایران زنان دارند یا دردوره ی "دوپهلوی"،که خیمه شب بازی براه افتاده بود؟
بیادآورید بازتاب تجدد خواهیهای رضاخانی در چوب باطوم برسر زنان زدن ناچیز شد و "توسری و یا روسری" گشت .
یادرهمان دوره، درکوچه وبازار، "باکارد وچنگال ﺁب خوردن را مسخره می کردند و همه طلاب را دست می انداختند . درمورد رضاخان طعنه به او بود که هنوز غذا خوردن بااکارد وچنگال نیاموخته، ادای فرنگی را در می ﺁورد . و در مورد آخوندها، واپس ماندگی را .
دیگرنمونه تجدد خواهی رضاخان گماردن سرهنگ بوذرجمهری، بنای بیسوادی که امیری ارتش یافته بود و با ساختاربندیهای شهری وفهم هنری وزیبا شناسی ناآشنا بود . نصب همچون قزاقی، به سمت شهردار تهران ونیزوجود کینه به قاجار،سبب ببار ﺁمدن ویرانی ها شد شد و به نابود شدن بناهایی زیبا وتاریخی انجامید . و این زیان رسانیها بخاطر جلب رضایت خاطر خودکامه!
ساختمانهای زیبا، نمونه هایی چون دروازه های شهر تهران وارک وآن کاشیکاریها،لبریز ازارزشهای هنری وروحدار،که با بهانه های مسخره ای چون فراخ وکشاد ساختن جاده وخیابان ، از میان برداشته شدند .
ویرانه سازی اینگونه ای درهمه شهر ها گسترش پذیرفت بر ویرانیهائی افزوده شد که ، دردوران ِقاجار ، حاصل ویران سازی کینه توزانه آثارزیبای بجای مانده ازدوران صفوی بود . کچ کشیدن برروی دیوارهای تالارچهل ستون دراصفهان، نمونه ای از این ویرانگری است . بسیاردیگر ازاینگونه زشتکاریها،چه بدست سلسله قاجار،وبدست رضاخان و دستیاران او، بنام تجدد روی دادند . آنچه دردوره ی فرزندش انجام گرفت چیزی کم نداشت،ازویران سازیهای "خلخانی" همانندها او : ویران کردن کینه توزانه ی گورگاه رضاشاه ودیگر بناها ویا از بین بردن تمبرهای این دوران و دوران قاجارو... پرسش اینست : ﺁیا اینگونه کارهها تجدخواهی بشمارمیآید ؟ در ﺁن سوی ، "خلخالی" که در زمره امثال بوذرجمهری بود و از او کمی نداشت و در این سوی، بوذرجمهری،که سپس به درجه سرلشکری رسید، بخاطر ﺁنکه به برﺁوردن خواستهای "تجدد خواهانه " رضاشاه،همه جانبه ، همت گمارد و مرتکب جنایاتی هم شد .
پرسش ازشما نویسندگان تلاش، براساس کاررفتاریهای دوره رضاخان که فشرده آورده شد، اینست : آیا هنوز برسرآنید که او را " خلف صدق ِ"مشروطیت بدانید وآنچه کرد را درسویه ی"قانون" وبوجودآورن "تجدد" بخوانید ؟ ﺁیا ﺁن تیر خلاص که او برمغز مشروطیت خالی کرد و فراخنای شرافت پروری ونهادیه شدن قانون بیانگر حقوق انسان و حقوق ملت ایران ومدرنیته را به تنگنای استبداد بدل کرد، تجدد گرائی بود ؟
سرشت سامانه ی مشروطیت خواهی ویاجمهوری را،که پرورنده ی "شرافت وتقوی، است ، درچهره هایی چون مصدق ویارانش،موتمن الملک، مستوفی الممالک، مدرس، ارانی و دیگر اینگونه کسان باید جست که با دلیری روی به انجام بایسته ها آوردند : بپاداری خواسته های"اجتماعی ـ تاریخی"میهن خود واحترام گذاردن به ارزشهاو هرﺁنچه رنگ وبوی مردمی دارد . نه خون ریزی وچپاول، و کارها که دردوران دو خودخودکامه"پهلوی" و، کنون، درایران، فراوان انجام می گرفتند و انجام می گیرند . ﺁن بار بنام " سلطنت مشروطه " و این بار بنام ولایت مطلقه فقیه .
تکیه به تاریخ، جلوه میهن دوستی را بایستی دررخساره های "یعقوب لیث،بابک خرمدین، ستارخان، میرزا کوچک خان، پسیان و...جست که برسرجان زدند، با تکیه به زوروشمشیرخویش،دربرابرهر یورشگری به ایران ایستادند . بایست دلاوری وپایداری را، دربیدادگاه های رضاشاه، ازگَردانی چون سرداراسعد، علیمردان خان، سرداررشید کردستانی"درپهلوی اول،وبمانندان "مرتضی کیوان، کریم پورشیرازی، داریوش فروهر،کرامت دانشیان..." درپهلوی دوم و گردانی از اینگونه را،دراستبداد دهها بارسرکوبگرتر،دربیدادگاه فقها، چه دررابطه با کشتارها وچه در رابطه با به زندان افکندنها وویرانه سازی - که روی پیشینیان مستبد خودرا سفید کرده اند - جست . آیا چنین نیست ؟ ﺁیا اینان ازپیشینیان سود نجستند برای دست یافتن بر "قدرت" وکنون بیشی نگرفته اند بر ﺁنان ؟ چه بسیاراست ،گفتنی ونوشتنی وبیادآوردنی،دراین پهنه های اندوه بار.
نیز، بزدلی های رضاخان، به دلیریها برگردان نیز بسیاربه رواج بوده و هست . به موردی ازآن اشاره کردن بد نخواهدبود: به یقین پاره ای ازقلم زنان درتلاش، میدانند.1ـ اودرپی دستور متفقین که بایست ایران را ترک کند، شتاب برفتن میگیرد. فروغی ودیگران ترس او را یادآورشده اند . همگان گفته اند : این شتاب کردن از ترس بود . از ترس مردم و برخاستن برای انتقامگیری گیری ازاو.2ـ هنگامی که نمایندگان مجلس،رفتن اوراشنیدند وترسهاشان فروریخت ،سید یعقوب انوار دوباره "آزادیخواه" گشت ودیگری چون او، که ازسینه چاکان رضاخان بود، "علی دشتی"، فریاد برآورد که پیش ازاینکه ایران را ترک کند، او باید زمینها واموال مردم را به صاحبان آن پس دهد . بیدرنگ، فروغی محمدسجادی را به اصفهان فرستاد تا در این باره از او امضاء بگیرد . شگفت تراینکه اوازجیب خود تکه جواهری را درآورد وبه سجادی که وزیرراه برگزیده اش بود،داد و گفت از"زمان عروسی محمدرضا بافوزیه درجیبش" مانده است !
اشاره است به جواهرات ِ پشتوانه بانگ مرکزی! 3ـ درزمان اقامت دراصفهان،درخانه کازرونی سکنی گزید. نگارنده ازبستگان نزدیک آنها شنیده است که او، درتنهایی، درسالن، راه میرفت وخطاب به خود، بلند بلند تکرار می کرد : "اعلیحضرت ِقدرقدرت ِ قوی شوکت" و پس از ادای این واژهها، می افزود: ﺁی زکی! ﺁی زکی . درحالی که "شمشیردردست" ، طول اتاق را می رفت و باز می گشت .
البته، همه ی آن زمینها واموال که صورت برداری شد، دوباره زیرنام "بنیاد پهلوی"، به غارت فرزند وخانواده او رفت . و کنون ،دردست"ولی فقیه" جانشین "آیت الله خمینی" وزیرنام، "بنیادمستضعفان"، چند باربرغارتگریها افزوده شده است و در ﺁمد دارائیهای ضبط شده دراه تروروکشتار،درایران وبرون ازایران،بکار می رود .
میدانید، بنا برسخن ِقزوینی، "کارها ازلونی دگر است " واگر شرافتی درکار باشد وشرمی دربرابرمیهن خود وتاریخ وارزشهائی که ازآنها سخن رفت، از رضاخان وکارکنان همانند خودش ، چون امیراحمدیها و تیمورتاشها و ...، شاید تنها علی اکبرداور را بتوان کسی دانست که از ارزشهائی بهره مند بوده است. ارزشهائی که میهن پرستان ومشروطه خواهان نامبردار بیانگرشان بودند . او هم بسیاری از دیدگاهای خود را بیاری "مدرس" ویا دیگرانی ازاین دست،بدست آورده بود . نمونه اش، دادگستری مدرن براه انداختن ، موفقیتی مرهون مدرس بود . اینگونه کارها ازدست مدرس برمی آمد. پرداختن به ایستادگی او دربرابرواپسگرایان ، دراینجا، بایستگی نمی یابد. محض اشاره بود.
نه تنها قلم زنان تلاش که صد البته خوانندگان که به این آلودگیها تن درنداده اند،بویژه جوانان ِاین مرز وبوم،که در سرسودایی ندارند، جزشکوفایی ایران وجایگاه سزاور یافتن ِباشندگان ِمیهن خود، درجهان ملتهای آزاد گیتی، میتواند ازاین مجمل، دریابند حدیث مفصل رضاخان را . ﺁن سان که بود ونه این گونه که ، درتلاش، داریوش همایونها خواسته اند، به یاری "جامعه شناس، تاریخ دان و دیگر نویسندگانی ازاین دست، بزک کنند . کارشان "پی چاه زدن" است.
درپایان، پرسشی است، از کماندار جمع نویسنگان ِتلاش : آیا در ایرانیکا هم، آدمی با داوریها وارزشداوریهای همین قلم زنان و نوشته هائی از این گونه روبرومیشود ؟
کنون، دامن سخن با اندرز ِحافظ کوتاه می کنم :

"بعزم ِمرحله ِعشق، پیش نِه قدمی
که سودها کنی،اراین سفرتوانی کرد"!

چنین باد! احمد رناسی اول مهرماه1384