مژده آن بندگان مرا كه به سخن‏ها گوش فرا ميدهند و از بهترين آنها پيرروى ميكنند قرآن سوره زمر قسمتى از آيه هاى ١٨, ١۷

« شماره ۶۸۷ از ۳ تا ۱۷ دی »

برای تماس با ما

جواب به سوالها

آرشيو روزنامه

صفحه اصلی

سايت آقای ابوالحسن بنی صدر

وبلاگ آقای ابوالحسن بنی صدر

راديو آزدگان

PDF روزنامه بصورت

نامه ها

موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مى‏ساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمى‏توانست مبنى باشد كه نامه‏ها تاريخى مى‏شوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئله‏هاى بعدى كه زور پرستان مى‏ساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مى‏نويسم و، به تأكيد، مسئله‏ها كه زور پرستان مى‏ساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمى‏سازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمى‏شود بلكه مسئله‏ها كه زورمداران ساخته‏اند حل مى‏شوند

...
بخدا اينهمه خشونت درخور يک حکومت فاشيستی نيست چو رسد به يک حکومت اسلامی. ديروز که از سفر باز گشتم 30 محکوم با اعدام يا اعدام شده اند و يا منتظر اعدام هستند. با اين ميزان خشونت جامعه همگرائی پيدا نمی کند و جو سنگين تر می شود. غالب محکومان بنا حق محکوم می شوند
...
ابوالحسن بنی صدر 1359-3-1
...
نامه آقای بنی صدر به هيأت روحانيت مبارزتهران 11 دی 1359
ما تا يکماه ديکر بيشتر مهمات نداريم و اگر بخواهيم حمله کنيم از اينهم کمتر. بنابر اين هر روز که حمله به عقب بيفتد ضربه پذيری موجوديت کشور بيشتر می شود....

نامه آقای بنی صدر به آقای خمينی ، 9 آبان 1359
...
آنبار که موافقت با تحويل گروگانها به دولت به مخالفت تبديل شد بعرض رساندم و در جلسه شورای انقلاب در حاليکه از شدت هيجان و غصه می گريستم گفتم: کاری را که از موضع قوت حل نم کنيم ناگزير روزی از موضع ضعف و تسليم حل خواهيم کرد. و بدبختانه آنروز رسيده است
...
در کجای دنيا جهاد سازندگی بوجود می آورند، سپاه بوجود می آورند، کميته بوجود می آورند، بعد می آيند می گويند شما بايد حکومت کنيد

روزبهان البرز
بمناسبت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا جلال‌الدين محمد بلخي


عشق و هستی

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم، انسانم آرزوست
گفتند:« يافت مي نشود، جسته ايم ما»
گفت:« آنکه يافت مي نشود، آنم آرزوست»
(دیوان شمس، غزل ۴۴۱)


در عرفان ایرانی، عشق، جان جهان است و رستاخیزی است در زمان و مکان، از مبتدا تامنتها. عشق نقطه اتصال و ارتباط میان هستی متعین و امر نامتعین لایتناهی است. حقیقتی که بالذاته عشق «نسبت به همه موجودات جهان هستی است، حقیقت فراگیری است که در همه پدیده ها جریان دارد؛ ریشه هر امر جوهری، عرضی، بسیط و مركب عشق می باشد. عشق درسرگشتگی و گمگشتگی ذهنیت تاریخی و سیر در فعل، صفات و ذات هستی ، و در صورتها و شکلهای مجازی که بیرون از حقیقت این جهان هستی قرار می گیرند کم نور است اما باز هم اگر دردی و جستجویی باشد رخ می تاباند. به لسان حافظ « میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست». عشق نخستین پديده قدیم است که از نظر زمانی نامعین است و دراصل وجود و ذات آن ثنويت‌ و دوگانگي‌ نیست. در موجودات، همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال در حرکت و بعثت جوهری از قوه به فعل است، و عامل حرکت توام با دگرگونی و تغییرات مداوم، تدريجي و تکوینی و نامتناهي‌ است؛ «هر پديده مادي درذات وجوهر خود دگرگون شونده است ووجود آن درهر لحظه و آنی، غيراز وجود آن در لحظه اي ديگر است وفعل خلق و نوزائی دائم (خلق جديد) از سوي ذات مطلق الهي بي وقفه افاضه مي شود»، اما درسریان عشق، در قوس نزول و صعود آن، که دارای مراتب و درجات حضوری است، هر مرتبه‌اي از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خويش و کشش و میل بالذاته و بالفطره و بی واسطه و غیر میانجی به کمال اوست. دراین بي ‌واسطگی و غیر میانجی گری، « وحی دل بر دل سالك عاشق القاء می گردد و تابشي و نوری از ارتباط بي‌تکليف و بي‌قياس است كه خداوند با جان انسان دارد». همين عشق، شور و شوق به كمال و عشق به اصل خويش، انگيزه، محرك و جذبه نيرومند استکمالی همه ذرات جهان از جمله انسان به سوي اوست. عشق دریای بیکران محبت برای هر موجودی و در عین حال اقیانوس پرتلاطمی است که كمال عاشق در دشواری های آن جلوه‌گر می‌شود.

هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن

«از آنجایی كه هر كمالی نسبت به كمال تالی و بالاتر از خویش ناقص و سافلی است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حق است، ومعشوق حقیقی، ذات حق بوده و عشق حقیقی، عشق به ذات او خواهد بود، بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی، واسطه ومیانجی مطرح خواهند شد.». هر موجود ممکن الوجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیروكمال، معشوق بالذات وذات هر علت، كمال معلول خویش است. عشق مايه و پايه استواري وماندگاري جهان مادي ومعنوي است ونيرويي است كه هستي را به كمال‌جويي و حدوث تازه ‌تر وكامل‌ تراز ناقص و سافل برمي‌انگيزد.

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت
عين غيرت شد از اين آتش و بر آدم زد

انسان در هستی و هستمندی خویش «که مفصل جهان و جان جهان » است براساس ارزشهای فطری و استعدادهای بالقوه خویش که خرد، عشق، آزادی، اختیار، زیبایی و... است، در تحول و تکامل مادی و معنوی خود در زمان حرکت و بعثت، به سوی جمالیت و کمالیت مطلق نظر دارد یعنی جستجوی راههای سرمدی شدن يا درک ساحت بي زماني كه ساحت وجودي وجود صرف و مطلق يا همان خداست» .
انسان درسرگشتگی و گمگشتگی تاریخی خود به تعبیر مولانا « منشأ اصلي روح و هبوطش به دنياي ماده، به جهان قال و وانفسا و نيز بازگشت دوباره به منزلگه حقيقي» را در اندیشه و ذهنیت خود، منزلگه ، وادی و جهان دیگری را مطرح مي‌كند. جهانی نامحدود، بی نهایت، " کارگاه صنع و ابداع" که عدم است «چون عشق به هيچ ديواري محدود نمي‌شود و تا بي‌نهايت پيش مي‌رود.»

پس چه باشد عشق، درياي عدم
در شكسته عقل مر آنجا قدم

بدین رو، جهان هستی و انسان هستمند ، در وادی حیرت نگرش به درون و برون خود ، به طریقت ژرفنای عشق می رسند که با مشكلات و رنج و درد طاقت‌فرسايي همراه است، كه سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا انسانهائی كه در نيمه راه سیر و سلوک، به خاطر همين مشقات دشواريها و ناهنجاریها، از راه وامانده و به مقصد و منزلگه سرمد فیاض عشق نرسيده‌اند. تصويري از اين مشكلات در سفر مرغان در «منطق‌الطير» فریدالدین عطار ترسیم شده است که هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. در سختی های راه و طی مراحل سلوک و گذشتن ازقنطره ها، عقبات و دشواری ها باعث می شوند مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در حالتی شهودی در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان و حقيقت کامله جهان در وجود خودشان متحقق است.

جمله را شرح و بياني ديگر است زانكه مرغان را زباني ديگر است

دیگر اینکه، روح و روان انسان عاشق درعشق مجازي متوقف نشده وبا صبر و تحمل عشق حقیقی را درک می کند. بازتاب معرفت حضوری و شهودی عشق، خرد و"عقل آزادی است که به دل می اندیشد" و «سرمصلحت بینی، منفعت جوئی و انانیت» ندارد واز راه فضیلت، عشق و محبت آغاز می شود نه تنها در تحول دائمی جهان هستي مؤثر است بلکه باعث دگرگونی ودر معرض نوشدن اندیشه، فهم وخرد انسان می گردد.«دگرگوني فهم و انديشه، موجب دگرگوني در ساير ابعاد وجودي انسان است. تغييروتحول انديشه به معناي نفي همه فهم‌ ها و آگاهي‌هاي قبلي انسان نيست»، بلكه «عمل به حقوق خويش و رعايت حقوق انسان ها و دیگر موجودات می باشد؛ فعال و خلاق كردن عقل در استعدادهايش، هم آدمى را بر ذاتى هستى بودن آزادى عارف می کند و هم معناى اينهمانى با هستى رابر او آشكار و هویدا مى‏گرداند.»
بنابراین، ذهنیت حصولی وحضوری حامل گوهر گذشته بوده و از حال بسوی آینده و فراسوی آن در جریان است. مولانا به کمک دانش مادی ومعنوی این جهانی وآن جهانی خود و به مدد ویاری نیروی شگرف اندیشه‌وری خویش، و به منظور تسهیل درک معارف ربانی و الهی کوشیده است یافته های ذهنیت حصولی و حضوری خویش از انسان و جان جهان هستی را در كثرت ها، تفاوت ها وتقابل های گوناگون حکایت کند و سرعشق را بصورت داستان ها، تمثیلات و استعارات... با استعانت و عنایت از مفاهیم و اندیشه های قرآنی بر افراد عادی بشر وانماید.

اي برادر تو همين انديشه‌اي
مابقي تو استخوان و ريشه‌اي
گر گل است انديشه، توگلشني
ور بود خاري، تو هيمه گلخني

*****

چون سرّ و ماهيت ما مخبر است
هر كه او آگاه تر با جان‌تر است
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است
هر كه آگه تر بود جانش قوي است
روح را تأثير آگاهي بود
هر كه را اين بيش اللهي بود

به بیان دیگر ، اندیشه مولانا طريق معرفت را ، عشق و محبت را، صلح، تساهل و دوستی را..... به انسان و سالك مي فهماند كه در پوست گير نكند و در ظواهر احكام، فكر و انديشه خود را مشغول نسازد، و با حصول، ممارست و حضور پر از محبت و انس در صحنه وجود، و بدون تنگ نظري و قبض، با بسط روح در زندگی و با نشاط خود را بسوي عين اليقين برساند و در اين راه همچنان که طلا را توسط آتش به زر ناب تبديل مي كنند، بايد از بسيار امتحانات بگذرد تا به صافي و بيغشي برسد. و از این منظر است که او به همه ی اندیشه ها، سلیقه ها و مذاهب و به تمامی نژادها و رنگ ها به يك نظر بنگرد.

هست بيرنگي اصـــــول رنگ ها
صلح هـــــا باشد اصــــول جنگ ها
چونكه بيرنگي اســــير رنگ شد
موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چــون از ميان برداشتي
موسي و فــرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا
دوست پُر بين عرصهء هر دو سرا
کوشش مولانا درمثنوی « شور و شوق برای بازگشت» ، رهائی از موانع تعین ها و تعلقات «بین ما و این بازگشت» است و «گویی تمام آنچه مولانا به دنبال نی نامه ودر ذیل و ادامه همین اولین حکایت می آورد « نقد حال ما » در تمام قرون و اعصار تاریخ بشری است و او حسرت انسان سرگشته و گمگشته از « اصل خویش» در فراق و سوز و داغ اين جدايي ها را بیان می کند.
مولانا، زیست و زندگی گوهرین نخستین انسان ها را در توحید و هماهنگی و تساهل می داند. و بدین باوراست که از راه نظریه های حصولی و حضوری و در زمان و مکان و با نگرش نقادانه به آن ها، از وادی ها و منزلگاهها متفاوت و مختلف هم که بنگری باز در نوع طلب، عشق، معرفت، استغناء و حیرتی که توأم با شور، شوق و اشتیاق به « بازگشت» است دوگانگي وافتراق از بين می رود:

منبسط بوديم و يك جوهر همه
بي‌سر و بي‌پا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي‌گره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه‌هاي كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق

ابن عربی عارف بزرگ به بیان دیگر در باره تساهل چنین می گوید : «قلب من قادر به هر شکلی است، صومعه راهبان و بتكده بت‌پرستان ، كعبه زاهدان و چراگاه غزالان و الواح تورات و مصحف قرآن است. عشق، ایمان و اعتقاد من است: هرکجا که شتران او روی کنند، هنوز اعتقاد و ایمان من همان عشق است.»
انسان عاشق وعارف، عشق را«در همه هستي جاري و ساري مي بيند و معتقد است كه حركت جميع ذرات و كائنات، حركتي حبي و عشق مند می باشد» که خود حقیقت لایزال و چشمه فیاض شادی، محبت، زیبائی، شراب عشق آتشین و ژرفنای ذات هستی است .
عشق راز و رمرز دردها، نیازها ، شور، شوق « من و مای انسان» است. انسانی که در وادی عشق به سماع از خود بر می شود در گلستان و بوستان عشق ، عقل را « در دنیای خودی و حیات حسی » که اسیر و زندانی دنیای قال است در لحظه ای وآنی به خود رها می کند و نغمه آهنگ شادمانه را سر می دهد، نغمه ای که با «نی سحر آمیز» از دنیای تجارب ذهنی و عینی وانفسا به اوج دنیای حال که محب روح و خلوص صفای جوهر هستی انسان با فرهنگ، فرزانه و فرهیخته می باشد رها می گردد. و آنگاه خرامان و با وقار از شادی، نشاط و خرسندی لبریز می شود و با همه ی آن انسان ها و نزدیکان خوشحال و شادان « دست زنان و شادی کنان سرود و ترانه دلنشین و نوای شادی رقص کنان و پای کوبان سر می دهد تا ذخیره ای عظیم برای غذای روح و آرامش جان و روانش باشد.» این کاروان شادی، دلنوازی و ناز نازی صاحبدلان و "گلزار رخ دلبران" از آن «آب حیاتست» که ِهل ِهله کنان، ِکل زنان و چرخ زنانند" نه از کف، نه از نای، نه دفها " و سازهاست. به تعببیر شمس تبریزی « تجلی ورؤیت خدا، مردان را در سماع بیشتر باشد. سماع ایشان را از عالم هستی خود بیرون آورد و به عالم‌های دیگر درون آرد و به لقای حق پیوندد. رقص مردان خدا، لطیف باشد و سبک، گوئی برگ است که بر روی آب رود، اندرون کوه و صدهزار کوه، و بیرون چون کاه…»

پنجره ای شد سماع سوی گلستان دل
چشم دل عاشقان بر سر این پنجره
”آه که این پنجره، هست حجابی عظیم
رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره

«روح حساس و پرجهش مولانا چنان بود كه به محض آنكه صدايي موزون در كوچه، بازار، حمام، صحرا، ميدان شهر، از شرق و غرب و... مي شنيد به سماع مي خاست و ساعت ها بر اين حال بود و هيچكس نمي توانست همپاي او به سماع آيد. روزي در بازار قونيه يكي از فروشندگان پوست روباه فرياد مي زد: دلكو! دلكو! واز اين تكرار گويا ريتمي ضرب آهنگی پديد آمده بود. مولانااز لفظ «دلكو» به ياد «دل» افتاد و هي كنان به چرخ و سماع آمد و با اين هيأت تا مدرسه اش روان شد وجماعتي دنبال او.»

دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!

«روزي هم از كنار دكان صلاح الدين زركوب مي گذشت كه صداي پيوسته چكش زرگري را شنيد و در دم به رقص آمد و شورها و شادیها آفريد و صلاح الدين چون شور او راديد همچنان بر زر مي كوفت و از اتلاف آن بيمي نداشت.» «مولانا همچنان گرم سماع بود و صلاح الدین و شاگردانش پتک و چکش بر سندان می کوبیدند . شمشها و ورقهای زر در زیر ضربه های پتک وچکش خرد می شد وپاره پاره می گشت. مولانا به ضرب آهنگ قوالان، سماع خود را همچنان دنبال کرد. حتی زرکوب پیر را در بیرون دکان، در وسط بازار اما در کنار وی به قدر طاقت خویش پایکوبی می کرد در کنار کشید و با او به چرخ زدن پرداخت. تمام بازار با کنجکاوی وسکوت به این رقص و سماع پرشور می نگریست. مولانا و زرکوب با زبان رقص با یکدیگر نجوای عاشقانه روحانی می کردند. با آهنگ قوالان و زرکوبان، بی آنکه چیزی بر زبان آرند، برای یکدیگر اما به افتخار آن کس که آنها به شوق و سماع آورده بود غزل عاشقانه می خواندند و شورمی کردند. آنچه را دلهاشان گفت، زبان را برای بیان آن نامحرم می یافت، دست و پاشان، سرها و شانه شان با حرکات موزون خود به بیان آورد، و شور و هیجان رقص و سماع وجود آنها را از بازماندة خودیها خالی می کرد.....»

آمد بهار جانها اي شاخ تر به رقص آ
چون يوسف اندر آمد مصر و شكر به رقص آ
اي شاه عشق پرور مانند شير مادر
اي شير ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف ديدي چون گوي در رسيدي
از پا و سر بريدي بي پا و سر به رقص آ
از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ اي خوش كمر به رقص آ
اي مست هست گشته، بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسيده ، بهر سفر به رقص آ
پايان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
يوسف ز چاه آمد، اي بي هنر! به رقص آ
طاوس ما در آيد، و آن رنگ ها برآيد
با مرغ جان سرايد، بي بال و پر به رقص آ
كور وكران عالم، ديد از مسيح مرهم
گفته مسيح مريم، كاي كوروكر! به رقص آ

«رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق، به جاذبه بازگشت به مبدأ، و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است. خط سیر این سلوک، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ، قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند. این امر اما آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید. اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد، نه محتاج التزام آن است. اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر می خیزد در تعبیر مولانا صفت حق است و لاجرم نسبت به بنده مجاز است. چون در همه حال هم ناظر به کمال است، البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .»« عشق حقیقی که با «شراب الستی همان باده عشق ، معرفت ، وجد و مستی حضور در ضیافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است »

ما عاشق مستيم به صد تيغ نگرديم
مستان الستيم بجز باده ننوشيم

« نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات و مراحل نزد خود او را فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی و مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت. فقر ترک اعتماد بر اسباب، رقص و تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعرش همه نفوذ در دنیای ماورای حس – دنیای غیب – بود واین همه، سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.»
مولانا ، همچنان كه ابيات غزل را بر زبان جاري مي ساخت، خاطره عشقي كه سال هاي ميان سالي تا پيري، او را به شوقي بي پايان رسانده بود از سر مي گذراند. وی از سال647 تا672، یعنی سال مرگش، علی رغم اینکه به نشرمعارف الهی مشغول بود، ولی خاطره روزي كه با همه كبكبه فقاهت و دبدبه زعامت، به ديدار شمس، چندان بي خويش شد كه هيچگاه به جايگاه درس و بحث بازنگشت و نظر به استغراقی که درکمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشاد مریدان چنانکه سنت مشایخ ومعمول پیران است عمل نمی کرد.
« سال 672 ه.ق به نيمه نزديك مي شد. مولانا جلال الدین رداي سرخ رنگ بر تن كرده و در بستر به خود مي پيچيد. آثار تب مُحرِقه (تيفوس) در ظاهرش پيدا بود. روزها و شب هايي كه چشم انتظار مرگ بود، خاموشي گزيده بود و جز به احوال پرسي هاي مرسوم، كه براي آن هم رمقي نداشت، لب به سخن نمي گشود. اما يك شب، شوق وصال و نياز به خلوتي چند، پيش از در رسيدن مرگ، او را به سرودن آخرين غزلش خطاب به سلطان ولد واداشت:

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

در شامگاه یکشنبه، پنجم جمادی الاخر آن سال مولانا جلال الدین بلخی با درود به جهان هستی ، به لقاءالله پیوست. پیکر این شاعر و عارف بزرگ توسط مردم از خرد و بزرگ، مسیحی، یهودی، مسلمان و...در قونیه به خاک سپرده شد، ولی اندیشه و آثاراو بطور ساری و جاری بعنوان میراثی همانند آثار و اندیشه فریدالدین عطار «بالاترين ميراث معنوي تبار انسان درعرصه جهان بيني عرفاني است. آن جهان بيني عرفاني ايراني است كه نخستين تجربه هاي آن با شطح ها و شعرهاي منثور بايزيد بسطامي و حلاج و ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخيرو روزبهان بقلی شیرازی و احمد غزالي و عين القضات همداني آغاز مي شود و رودخانه اي است كه از كوهسارهاي بلند وجود اين گونه عارفان سرچشمه مي گيردو در بستر تاريخ انديشه ها به هم مي آميزد و در عرصه هنر سنايي و عطار و مولوي به گونه "شط شيرين و پرشوكتي" تشنگي روحي انسان را در طول قرون و اعصار سيراب مي کند .»

*یادداشت: «عشق و هستی» را با اقتباس از آثار شيخ الرئيس ابوعلي سينا، شهاب الدین یحیی سهروردی ،شمس الدین محمد حافظ شیرازی ، فریدالدین عطار نیشابوری ، محی‌الدّین عربی (ابن عربی) ،مولانا جلال الدین بلخی،روزبهان بقلی شیرازی ، صدرالمتألهین شیرازی ( ملا صدرا)، عبدالحسین زرین کوب، آنه ماری شیمل، ابوالحسن بنی صدر و محمد رضا شفیعی کدکنی نگاشته ام و بدون شک مرهون آثار و اندیشه آنها هستم. . 1