محمد جلالی چیمه (م. سحر)
این شعر ها در مراسمی که به تاریخ 26/11/2005 در پاریس برگزار شد ه بود قرائت شد.
در این مراسم ، شرکت کنندگان ، یادِ مبارزانِ بزرگِ راهِ آزادی ملتِ ایران پروانه و داریوش فروهر وسایر روشنفکرانِ ایران را که به جُرمِ اندیشیدن و عدالتخواهی قربانی ِ جنایاتِ "زنجیره ای" روحانیونِ حاکم بر ایران شده اند ، گرامی داشتند.
شعر نخستین برای اکبر گنجی است که بیش از روزنامه نگارانِ دیگرِ ایران در افشای "جنایت های زنجیره" ای نوشت و از وجود و زندگی خود مایه گذاشت و بند و زندان را به جان خرید و به جرم حقیقت جویی و عدالت خواهی ، همچنان زندانِِ دستگاه ظلم و ستمگری است!
برای فرزندِ دلیرِ ایران اکبر گنجی
دُرودت باد ، جاویدان دُرودی
کز اینسان مرگ را کردی سرودی (1)
سیاوَش وَش در این ایّامِ عُسرت
بر آتش ، گوهرِ پاک آزمودی !
چراغِ جانت از ظَلمت ، بَری بود
وجودت، نفیِ راهِ بُتگری بود
چو ابراهیم ، آتش زیرِ پایت
گُلستان گشت و اینَت داوری بود!
تو اسرافیلِ عصری ، آن عزیزی
که رستاخیزِ پیش از رستخیزی(2)
از آتش بُگذری ، امّا نسوزی
به سنگت بشکنند ، امّا نریزی!
دلیری خانه دارد در نگاهت
نگاهت شعله دارد پیشِ راهت
جهان را آدمیّت خواستاری
جهانِ آدمیّت جان پناهت !
تو جانِ روشنی ، روحِ جوانی
بمیری یا نمیری ، جاودانی
زمستان است و بی برگیت ، امّا (3)
بهاران را دُرایِ کاروانی ! (4)
ز جوباران به دریا می روی تو
سرت خوش ، گرچه بی ما می روی تو
چراغِ آرزو برمی فروزی
میانِ جانِ ما ، تا میروی تو ! (5)
تو آن رنجی که نفیِ رنجِ مایی
ز جانِ خسته ، رنج آهنجِ مایی (6)
به ویرانِ تن آن جانِ ظریفی
که دوراز هر گزندی ، گنجِ مایی !
بنازم روزگارِ روزه ات را
شکوهِ جانِ شوق افروزه ات را (7)
تو بر آزادگان آموزگاری
بگردم دولتِ آموزه ات را ! (8)
                                             محمد جلالی چیمه (م ـ سحر)
                                              پاریس 30 /7/2005
یادداشت :
1- " من مرگ را سرودی کردم!" ، احمد شاملو
2- " هان که اسرافیلِ عصری ای عزیز رستخیزی ساز ، پیش از رستخیز" ، مولوی
3- گنجی در یکی از نامه هایش ، با نقلِ بخشی از " زمستان" سرودهء مهدی اخوانِ ثالث ، از لرزش و سرما در هوایِ 40درجهء بیمارستان شکوه می کند .
4- دُرا ی کاروان = زنگِ قافله
5- اشاره و تلمیحی ست به " ماهی سیاهِ کوچولو" اثر صمد بهرنگی .
6- آهنجیدن = بیرون کشیدن ، در آوردن ، جذب کردن ـ رنج آهنج = بیرون آورنده و بیرون کشندهء رنج
7- افروزه = آنچه بدان آتش گیرانند
8- آموزه = درس ، آنچه تعلیم دهند
9- در کشور من جنگل قوی تر از تبری ست که با درخت می ستیزد
                                             پـُل اِلوآر
جنگل و تبر
هرچند تبر به ریشه می کوبد
جنگل ز تبر قوی تر است اینجا!
روزی که تبر نگون شود بر خاک
این بیشه شکوفه گُستر است اینجا
با گیسوی هر درخت ، باغی شوق
بر آبِ روتن شناور است اینجا
وان اصلهء زخم خوردِ پارینه
پر گُل شجری تناور است اینجا
بر هر سروی هزاردستانی
دستان سازی نواگر است اینجا
زاغ و زغنی نه تا فغان گوید
زیرا قمری سخنور است اینجا
گر پوپکِ پیکی از بهشت آید
خواند که: بهشتِ دیگر است اینجا
انگشت گزد که: نی خطا گفتم
مانا ز بهشت خوشتر است اینجا
بر شاخ ِرزان چراغها رنگین
هر خوشه چراغ ِ خاور است اینجا
بر ناربُنان انار خندان لب
هرخنده نشاطِ نوبر است اینجا
برخاک فتاده ای بسا سروا
کامروز ستاده پیکر است اینجا
با قامتِ سربلندِ آزادی
هر سروِ بلند همسر است اینجا
آیین ِ تبرزنان به دوزخ در
تا آزادی مُظفـّر است اینجا
جنگل بِشکوه، جنگل آبادان
وآتش به دلِ تبرگر است اینجا
جنگل به تبر فرو نیارد سر
جنگل ز تبر قوی تر است اینجا.
پاریس ، 19/11/1984
به یادِ محمد مختاری و محمد جعفر پوینده
دوزخ افروزان
از خوابِ صدها قرن بیدار آمدستند
اصحابِ کهفند ، از بُنِ غار آمدستند
ذیلِ ِقرون، در خامُشستانهای تاریخ
پنهان بُدند، اینک پدیدار آمدستند
حشرِ عظام ِ خلوتِ کور و کبودند
کز کهنه گورستان ِ اعصار آمدستند
سنگ و گِلِ بی شرم ِ ویرانشهرِِ لوطند
حَیّ اینچنین از ژرفِ آوار آمدستند
از عرشه بیرون راندهء طوفان ِ نوحند
وینک ز کـَشتیبان طلبکار آمدستند
از قلبِ دقیانوسشان نقدینه در کف
میراثِ انسان را خریدار آمدستند!
خِس بُن سترون بوته اند، اینجا به بوی
"جنّاتِ تَجری تحتِ انهار" آمدستند
با هیزُم اندوزانِ ِ دوزخ برفروزان
زی جنگلِ رویش ، تبردار آمدستند
برهرچ از آن زاید نمادِ شادی و عشق
هستی گداز و شعله کردار آمدستند
نامِ خداشان بر زبان پیغامِ مرگ است
با چوبِ دار و حُکم ِ دادار آمدستند
یغمائی ِ غول ِ انیرانند ازیراک
ایرانی اند ، امّا مغول وار آمدستند
زینسان که درجبر و تحجّـُر بندیانند
بی اختیارند ، ارچه مُختار آمدستند
جُندِ شقاوت پیشهء جهلند و بیداد
با عقل و آزادی به پیکار آمدستند
این سو، ولی فوجِ کبوتر های عاشق
با شاخهء زیتون به منقار آمدستند
روینده بر بامِ جهان آوازِ نورند
ارکانِ ظلمت را به انکار آمدستند!
پاریس ، 17/12/1998
از منظومهء چاپ نشدهء گُفتمان الرجال
دوبیتی های جناب دبیرنظامِ پلیس الاسلام
مو که در کوی جبّاران اجیرُم
به مطبوعاتِ ایران سردبیرُم
گـَهی مردِ ادب ، گـَه بازپُرسُم
گـَهی اهلِ قلم ، گـَه باجگیرُم
مو که در حلقهء گارد آمدستُم
ز دانشگاهِ هاروارد آمدستُم
مُسلمان دکتُری پشمین شمایل
به جنگِ کُفر، با کارد آمدستُم !
مو دانشمندِ تکنوکراتُم ای دوست
مواجب گیر ِ لات و پاتُم ای دوست
به پاسِ زندگی رفتُم به مکتب
ولی در خدمتِ امواتُم ای دوست !
پزشکی ضامنِ حفظِ حیاتُم
که در سِلکِ وزیرِ خارجاتُم
رئیس ِ صادراتِ مرگ و تعقیب
مو قصّابِ فقیهُم ، دیپلُماتُم 1
مو شایانِ شئوناتِ بُلندُم
مسلمان دکتُری ششلول بندُم
سگُم ، اماُ سگِ کوی اراذل
تُفُم ، امّا به ریشِ شیخ بندُم !
مو که شایسته سالاری ست کیشُم
مقامی طالبُم درخوردِ ریشُم
نه تنها دکتُرُم در بی سوادی
عیالِ شیخنا را قوم و خویشُم !
نهادُم پشتِ سر با لُطفِ باری
دهورِ بُزچرانی ، خر سواری
به یُمنِ آیتِ "یُسرا مَع العُسر"
مُدیرُم در امورِ رانت خواری !
مو بر سیما نقابِ خنده دارُم
پُزِ ارباب و روح ِ بنده دارُم
از آن نامردمی های گذشته
تُفی بر چهرهء آینده دارُم !
پاریس ئ مارس 2004
(م. سحر)