سير انديشه سياسی در سه قاره

 

 

نویسنده : ابوالحسن بنی صدر

 

 

 

چاپ اول : تيرماه 1367

انتشارات انقلاب اسلامی

 

 


تنظیم برای سایت : انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

بخش اول:

 

سير انديشه سياسی در سه قاره

1-     ناسيوناليسم غرب بمثابه انديشه و بازتاب آن در جامعه های ديگر (پيش از تجربه):

2-     ديناميک های روابط سلطه گر - زير سلطه و تحول ناسيوناليسم

 

ديناميک های بيانگر روابط سلطه گر -  زير سلطه

ديناميک ادغام

ديناميک تلاشی

ديناميک توسعه در مکان و زمان

ديناميک قهر

ديناميک نابرابری

ديناميک وجدان ملی و وجدان جهانی

ديناميک انقلاب

ب- تحول ناسيوناليسم در جامعه های زير سلطه

ب - 1 - ناسيوناليسم انطباق طلب

 

کارنامه ناسيوناليسم انطباق طلب

در وجه سياسی

در وجه اقتصادی

در وجه اجتماعی

 

در وجه فرهنگی

در رابطه با فرهنگ مسلط

در رابطه با فرهنگ خودی

 

ناسيوناليسم انطباق طلب چپ

ب- 2- ناسيوناليسم مقاومت

1- ناسيوناليسم مقاومت طلب ليبرال

2- ناسيوناليسم مقاومت طلب چپ

از ملی کردن نفت تا انقلاب

سلطه کدام است و استقلال چيست؟

آيا در رابطه سلطه گر - زير سلطه احتمال تغييرساختهای اجتماعی بسود زحمتکشان وجود دارد؟

آزادی چيست؟

فرهنگ چيست؟ تجدد فرهنگی و رابطه آن با فرهنگ و هويت ملی چيست؟

 

سه راه حل رشد

مقدمه قسمت دوم

 

تقسيم بين المللی کارو راه حل بحران رشد

شکستهای تلخ نظم جديد اقتصاد جهانی و «ماورای مليت اقتصادی»

1-     تأسيس حقوقی نظم جديد اقتصاد جهانی

2-     مبانی و منابع نظم جديد اقتصاد جهانی

3-     انفجار نظم جديد

4-     اتفاق آراء درباره قرارداد جديد اجتماعی

 

مليت اقتصادی و ماورای مليت اقتصادی

مليت اقتصادی

ماورای مليت اقتصادی

 

ايجاد جامعه اقتصادی شمال و جنوب، راهی برای رشد؟

تکوين سياسی جهانی راهی برای رشد

سه تجربه شکست خورده

ماوراء ملی ها و دولتهای زير سلطه

ضرورت سياسی جهانی

 

آيا با وجود شرکتهای چند مليتی، استقلال اقتصادی معنای خود را از دست داده است؟:

تصاحب چند مليتی ها

 

اخطار به روسيه و امريکا

معانی سياسی اين اقدام

چون مردم نادانند پس هسته عقلانی شعار « ما پيش از آنکه مسلمان باشيم ايرانی هستيم».

اگر امريکا و روسيه هنوز از تجربه درس نگرفته اند بدانند

 

نادانی مردم، ايرانيت، ولايت

ايرانيت در چيست؟

هسته عقلانی پندار « مردم نادانند»؟

 

 

 

 

هو

 

یادﺁوریها بمناسبت انتشار « سیر اندیشه سیاسی در سه قاره » ، برای بار دوم، بعد از نزدیک به ربع قرن از زمان تحریر ﺁن :

 

1 -  دوام زندگی یک اثر ربط مستقیم دارد با دوام امور واقع و مسائلی که موضوع مطالعه در ﺁن اثر هستند . اما این ربط کافی برای ادامه حیات یک تحقیق نیست .  می باید شناسائی موضوع مطالعه دقیق و تعریفها روشن و روش و راه حل های پیشنهاد شده ، اگر نه کامل، نزدیک به کامل باشند . چنانکه  در جریان رشد، کمال بجویند و دیر بپایند . و، هنوز،

2 مطالعه از قید و بندهای گوناگون رها ، یعنی  الف از تناقضها خالی  و ب از ابهامها خالی و ج از  ملاحظه قدرت خالی و د از تبعیض ها خالی ، ه از ظن و گمان خالی  و و از محدودکننده هائی  چون زمان و مکان و مقام و موقعیت و... خالی و ز از ابهامها خالی  باشد . چنانکه امور واقع ، همواره و در همه جا، امور روز و مسئله ها نیز مسائل روز باشند . و هنوز ،

3 -  امور واقع و مسئله ها ، در واقعیتهائی که دارند شناسائی شوند و نه در وجود ذهنی ﺁنها ، خواه ساخته ذهن مطالعه کننده و چه ساخته ذهن کس یا کسان دیگر. چنانکه دلیل وجود و چند و چون واقعیت در خود ﺁن باشد . و هنوز، 

4 -  امور واقع در مجموعه ای که تشکیل می دهند، خود زبان خویش باشند و مسائل نیز ، بنفسه، بیانگر عوامل پدید ﺁورنده و راه حلها هم، خود دلیل صحت خویش باشند و همه کس بتوانند ﺁنها را بکار برند . و هنوز

5   ﺁینده شناسی  قالبی یعنی ریختن واقعیت به قالب و پیش بینی کردن  چند و چون فرﺁورده ای که از قالب بیرون می ﺁید ،  نه  کار علمی است و  نه زمان می تواند  بر صحت ﺁن شهادت دهد . اما هرگاه ذهن مطالعه گر از محدود کننده ها رها باشد و بتواند واقعیت ها را نزدیک به همانها که هستند مشاهده کند ، کار او علمی و علمی که حاصل می کند ، ماندگار می شود .

     برای مثال ، امروز که در ماه اول ششمین سال از قرن بیست و یکم هستیم ، زمان شهادت می دهد از میان مطالعه های روابط سلطه گر زیر سلطه  و شناسائیهایی که از  پویائی های این روابط  بعمل ﺁمده اند، کدامیک واقعیت را همان سان که بوده دیده و وضعیت امروز همان شده است که پویائیهای روابط سلطه گر زیر سلطه می باید ببار  می ﺁورده اند . اگر مطالعه ای جهت یابی های تحولهای  جامعه ها را در روابط سلطه گر زیر سلطه نیک شناسائی کرده باشد، پس به احتمال نزدیک به یقین ، جهتها همانها خواهند ماند .

    و هرگاه مطالعه گر راه و روشی برای بیرون رفتن از روابط مسلط زیر سلطه پیشنهاد کرده باشد و این پیشنهاد، به تجربه درﺁمده و تجربه بر صحت ﺁن گواهی داده باشد، روش و راه حلی  که یافته است ، دیگر،  از میان رفتنی نیست . چنانکه هرگاه محک  تجربه  غش روش را مسلم کرده باشد، روش مرده است و ، دیگر،  زنده کردنی نیست .

      حضور زور و عدم حضور ﺁن در روش و راه حل پیشنهادی ، خود گویای عدم صحت و صحت ﺁنست . زیرا  روشی که به زور می باید بکار برد، حکمی است و نه تجربی . لذا، تجربه پذیر نیست . هدف از بکار بردنش ، رسیدن به قدرت است و نه حل مسئله . برای مثال، روابط مسلط  - زیر سلطه ، رابطه هائی هستند قائم به زور . پس،  بیرون رفتن از این روابط، نیاز به بیرون رفتن از روابط قوا دارد . با ماندن در این روابط، هرگز به استقلال نمی توان دست یافت .

     بدین سان، عمده ترین خاصه های مطالعه علمی و رها از محدود کننده ها را ، کوتاه اما روشن ، در اختیار خواننده گرامی می گذارم تا بدانها ، میزان صحت و دیرپائی این تحقیق و هر تحقیق  دیگری را که مطالعه می کنند، اندازه بگیرند .  امروز که ربع قرن از تحریر این تحقیق می گذرد ، شهادت زمان نیز در اختیار مطالعه کنندگانﺁنست . زمان می گوید ﺁیا روابطه مسلط زیر سلطه در همان جهت ها تحول کرده اند یا خیر ؟ ﺁن زمان، « اتحاد جماهیر روسیه شوروی » بود و اینک نیست . نظام جهانی بر محور دو ابر قدرت از میان رفته است . ﺁیا نظام جهانی بر محور « تنها ابر قدرت جهان » ، امریکا، ساخت می پذیرد ؟  امریکا ، بمثابه تنها ابر قدرت جهان، در سراشیب انحطاط است و یا قدرتی است در حال بزرگ و متمرکز شدن ؟  از مطالعه ها، ﺁن مطالعه پیرامون روابط سلطه گر زیر سلطه علمی است که زمان شهادت دهد پاسخ به پرسشها را صحیح داده است. پس احتمال دارد به این پرسش و ، بطور عمومی، به پرسش  سرانجام روابطه سلطه گر زیر سلطه ، چه خواهد شد ؟  ، نیز،  پاسخ در خور بدهد .

     ربع قرن پیش، تجربه رشد، - رشد بمعنای بیرون رفتن از روابط  مسلط زیر سلطه  و باز و قابل تحول کردن نظام اجتماعی چنانکه بتوان  نیروهای محرکه را در رشد انسان بکار برد -  ، در ایران، به عمل  در می ﺁمد . کودتای خرداد 60 نمی توانست به قصد متوقف کردن تجربه و بازگرداندن ایران به موقعیت زیر سلطه ، انجام نگرفته باشد .  زیرا جز در ﺁن روابط و در این موقعیت، استقرار استبداد در ایران ممکن نبود . اما ﺁن تجربه  موفق بود و از سوی محققانی که در پی تحقیق علمی هستند ، عنوان « تنها تجربه رشد » یافت .  از ﺁن پس، هم مطالعه روابط سلطه گر زیر سلطه رها نشده و به کمال نزدیک گشته است و هم نقد تجربه  به قصد پیراستنش از نقصها ادامه یافته است . بنا بر این ، جامعه امروز ایران ، روش و راه حل رشد را در اختیار دارد .

           ﺁزادی و استقلال و رشد و عدالت اجتماعی به مثابه میزان و این یا ﺁن بیان دین ، امروز نیز ، موضوعهای اصلی  همه جامعه های روی زمین هستند . در تحقیقها یی که  ، در اختیار خواننده امروز هستند، خاطر نشان شده است که تقدم هر یک از  اصول  ﺁزادی و استقلال و رشد و عدالت اجتماعی  ( که میزان است و هدف کردنش انکار کردن ﺁنست ) و دین ، بر یکدیگر، ماندن در استبداد و روابط مسلط  - زیر سلطه با موقعیت زیر سلطه است . زمان شهادت می دهد که در ایران، وطن ما، تمایلهای قدرت پرست همچنان به تقدم بازی مشغولند . چون هدف اصلی ﺁنها قدرت یابی است، تعریف روشنی از اصلی که مقدم می گردانند، بدست نداده اند و نمی دهند . در حقیقت، هرگاه بنا بر تقدم بخشیدن  برای مثال به ﺁزادی باشد، ممکن نیست الف بتوان تعریفی از ﺁزادی بدست داد که مبهم نباشد و ب این تعریف ناقض خود و ناقض تعریفهای استقلال و رشد  نباشد و ج به عمل درﺁوردنی بر  میزان عدالت باشد

     برای مثال، در این روزها ، در روزهای دی ماه 1384 ، زورپرستان از تقدم اسلام بر جمهوریت و بسا تضاد اسلام با جمهوریت  و قائل شدن به اسلام و جمهوریت را شرک می خوانند .  پیش از ﺁن، اسلام را مقدم بر ﺁزادی و استقلال و رشد نیز خوانده بودند . حقوق انسان  هم که در اسلام  زور پرستان نیست . حال از خود بپرسیم، اسلام خالی از ﺁزادی و حقوق انسان ، خالی از استقلال و حقوق ملی جامعه های مسلمان، خالی از ولایت جمهور مردم ( = جمهوریت ) ، خالی از رشد انسان بر میزان داد و وداد،  از چه چیزی جز خشونت و قدرت پرستی می تواند پر باشد ؟ در حقیقت، نبود ﺁزادی بود قدرت ( = زور ) است، نبود حقوق انسان و حقوق ملی ، بود قدرت ( = زور) است  ، نبود ولایت جمهور مردم ، بود  ولایت یک تن بر یک ملت نیست ، بود استبداد فراگیر است .  ﺁلت فعل قدرت خودکامه شدن ﺁن یک تن و تحت زور زندگی کردن جمهور مردم است . چرا که  استعداد رهبری هر موجود زنده ای در خود او است . این استعداد را نمی توان از انسانی بیرون برد و از او سلب کرد . بنا بر این ، ﺁنچه می ماند تابع کردن استعداد رهبری افراد و جمع ﺁنها  است . هرکس به خود زحمت ﺁزمودن بدهد، درجا در می یابد که تنها عامل زور است که می تواند استعداد رهبری او را تابع مقامی در بیرون او کند . پس اختیار مطلق یک تن بر یک ملت ، نیاز به استقرار رابطه زور میان او با ﺁن  ملت دارد . قدرتی ( = زور ) چنین فراگیر که تمام ابعاد زندگی همه افراد را در برگیرد، قدرت نزدیک به مطلقی است که  « ولی امر»  را ﺁلت توقعات خویش می کند . زیرا اگر او نخواهد توقعات قدرت را که، بنا بر سرشت ، زیادت طلب است،  برﺁورد ، بی عمل می شود و اگر بخواهد برابر توقعات قدرت عمل کند، ﺁلت فعلش می شود .  از این رو است که پیروان این نظریه ، بر هر دین و مرامی بوده اند ، ناگزیر شده اند، خشونت را طبیعت انسان بگردانند و دین یا مرام مطلوب خود را در ﺁئین خشونت ناچیز کنند . کتاب « جنگ و جهاد در اسلام » ﺁقای مصباح یزدی  و « النصر بالرعب » ﺁقای خامنه ای و ولایت مطلقه فقیه ﺁقای خمینی ( مساوی است  با بسط ید یک تن ، « فقیه »، بر جان و مال و ناموس همه ) ، پاسخ روشن به این پرسش هستند .

      زورپرستان دیگر بیکار نیستند : چون خود توان بر انداختن رژیم مافیاهای نظامی مالی را ندارند و زمینه ساز حمله نظامی به ایران هستند ، مدعی می شوند استقلال در نیمه اول قرن بیستم ، موضوعیت داشته است اما امروز ندارد . بدین سان، زورپرستانی که دین را وسیله کار کرده اند، جمهوریت را انکار می کنند و زورپرستانی که ﺁزادی را دست ﺁویز کرده اند، استقلال را انکار می کنند . غافل از این که ﺁن ﺁزادی که تحققش به انکار استقلال است، به این دلیل که از استقلال یعنی ﺁزادی جامعه ملی از روابطه سلطه گر زیر سلطه ، خالی است ،  ﺁزادی انسان نیست ، قدرت است که دست نشاندگان می جویند و چیره شدن  ﺁنها است بر دولت و محروم ماندن مردم ایران است از ﺁزادی و حقوق انسان و حقوق ملی .  در حقیقت،  اگر بنای کار بر بیرون ﺁمدن از روابط مسلط زیر سلطه باشد ، استقلال و ﺁزادی با هم باید خواسته شوند و اگر بنا بر ماندن در ﺁن روابط باشد، تکرار دو تجربه ، یکی تجربه پهلوی ها و دیگری تجربه ملاتاریا مافیاهای نظامی مالی ، بیش نخواهد شد . در حقیقت، در روابط مسلط زیر سلطه ، دولت نسبت به جامعه ملی خارجی می شود . و ملت ، در زندگی خود ، هم زندگی اقتصادی و هم زندگی سیاسی و هم زندگی فرهنگی و هم زندگی اجتماعی، وابسته به دولت می شود . افراد چنین ملتی نه ﺁزادی می یابند و نه بمثابه ملت استقلال می جویند و نه می توانند نیروهای محرکه خود را در رشد بر میزان عدالت اجتماعی بکار اندازند .

    بدین قرار، این کتاب، بسان ﺁئینه ، واقعیت های گرایشهای فکری سیاسی را ، نه تنها در زمان تحریر که امروز نیز نشان و پاسخ دقیق و شفافی به این پرسش خواننده خود می دهد : چرا در پی انقلابی که گل را بر گلوله پیروز کرد، استبداد بازگشت و چرا گرایشهای فکری سیاسی  مسیرهای تحولی را در پیش گرفته اند که به ﺁنها هویتی را در واقع، اغتشاش شدید  در هویت بخشیده اند که اینک دارند و هرگاه در همین مسیرها بمانند، چه سرنوشتهائی را پیدا می کنند .

چهارشنبه 21 دی ماه 1384 برابر 11 ژانویه 2006

ابوالحسن بنی صدر 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مقدمه

    همه می پذيرند و آسان که در جهان هستی، از ذره تا کهکشان، هر مجموعه ای درون و برون دارد. همه می پذيرند و آسان که فعاليت حياتی و تحول هر مجموعه به نيروهای محرکه ممکن می گردد. همه می پذيرند و آسان که تنظيم روابط درونی و بيرونی، تنظيم مجراهايی است که اين نيروهای محرکه در آنها جريان می يابند. همه می پذيرند و آسان که هر مجموعه ای تا وقتی می تواند هويت خود را نگاهدارد که بتواند روابط با مجموعه های ديگر را با استمرار با هويت خويش سازگار گرداند.

    اما بسيارند که از ياد می برند، جامعه ای که خو د عضوی از آنند، نيز درون و برونی دارد. روابط درونی و روابط بيرونی دارند. با جامعه های ديگر مبادله می کند و هر جامعه ای می کوشد روابط درونی و بيرونی خود را با ادامه حيات خويش سازگار کند. ادامه حيات در هويت معينی، به تنظيم فعاليت های نيروهای محرکه در روابط درونی و بيرونی ممکن می شود. تا وقتی تدبير منزل پيدا نشود و تدبير روابط با همسايه های نزديک و دور، معين نگردد و تدبير کاربرد نيروهای محرکه ای که در جامعه پديد می آيند و يا از راه مبادله با جامعه های ديگر، تحصيل می شوند، مشخص نشود و اين سه تدبير در راه و رسمی بيان نشوند که اصول با دوام و فروع تحول پذيری داشته باشد، هيچ جامعه ای بوجود نمی آيد.

    تدبير منزل، تنظيم روابط افراد و گروه ها بر يکی از دو بنياد آزادی يا استبداد است. تدبير سياست خارجی، تنظيم روابط با جامعه های ديگر بر بنياد استقلال يا سلطه گری است. تدبير نيروهای محرکه، تنظيم فعاليتهای نيروهای محرکه بر بنياد باز يا بسته نگاهداشتن جامعه است. اين سه تدبير در مرامی با دوام و فروع تحول پذير، بيان می شوند. اين مرام تا عصر ما، دين بود. در اين عصر ايدئولوژيها نيز در کار آمدند. ايدئولوژيها نيز بتدريج که ناگزير شدند هر سه تدبير را در بر بگيرند و اصول پايدار و فروع تحول پذير پيدا کنند، يا در برابر دين رنگ باختند و يا روی به يکسانی با آن آوردند.

     و چون چنين است، چون هيچ جامعه ای بدون اين تدبيرها که در وجه دين بيان می شوند، در وجود نمی آيد، نه جای گريز از برابر واقعيت است، نه جای انکار است و نه می توان هر بيانی را آورد و جايگزين بيانی کرد که راه و رسم ادامه حيات يک جامعه را معين می کند. بيان نيست که اول پيدا می شود. بيان در جريان پيدايش و قوام جامعه پيدا می شود و تحول می پذيرد و قوام پيدا می کند. بسياری از ياد می برند که وقتی جامعه ای در روابط با جامعه ديگر سلطه گر يا زير سلطه می شود، وقتی متناسب با اين رابطه بيرونی، روابط درونيش تغيير می کنند، وقتی در نتيجه اين دو تغيير يا نيروهای محرکه ديگران را می ستاند و يا نيروهای محرکه اش را می ستانند، وجه دين نيز ديگر می شود. و چون يا از اين امر واقع غافل می شوند و يا خود را به غفلت می زنند، دين يا مرام حاکم را آماج حمله های « سهمگين» می کنند. بسا می شود که دين و يا مرام زيرضربات از پا در می آيد و به ظاهر مرامی و يا دينی ديگر در کار می آيد. ايران ما، بخصوص در دو قرن اخير آزمايشگاه اين آزمايش فرساينده نيست؟

    بدين خاطر است که از پيدايش جامعه ها تا اين زمان و تا زمانی که جامعه ها هستند و حتی اگر جامعه ای جهانی تشکيل شود، بحثی که همه جايی و همه زمانی هست و همه جا و همه وقت، بحث روز است، بحث از اين چهار است:

1-     استقلال و سلطه گری

2-     آزادی و استبداد

3-     رشد و از رشد ماندگی

4-     دين يا مرام

     در باستان، آتن دمکراسی را با سلطه گری هم عنان کرد. نظام اجتماعی و چگونگی فعاليت نيروهای محرکه، به سخن ديگر، بسته کردن جامعه و رشد، در دين - فلسفه بيان می شوند. تا وقتی آتن مسلط بود و می توانست ثروتها و استعدادها را بزور  بستاند و بکار اندازد، دمکراسی پاييد. هر بار که بزير سلطه می رفت، دمکراسی را هم از دست می داد. تا وقتی که فيليپ مقدونی و اسکندر و جانشينانش آتن را جزيی از قلمرو خويش گرداندند و دمکراسی آتن نيز بالمره زوال پذيرفت. تجربه روزمره به فيلسوفان و انديشمندان فهماند که سلطه گری، دمکراسی را فاسد می کند و به فساد دمکراسی، موجوديت جامعه بخطر می افتد. اين بود که تفکراتی پيدا شدند و بيانها تدوين و روشها پيشنهاد کردند تا مگر آتن در استقلال، دمکراسی خود را نگه دارد و به يمن رشد، بی نيازی بجويد. سرطان سلطه گری، از راه جنگهای طولانی در سرتاسر جامعه و فرهنگ آتن ريشه دوانده بود. دارو بکار نرفت و بيمار مرد.

    در شرق آتن، ايران تنها کشور و ايرانيان تنها ملتی بودند که در پيدايش و قوام و دوام تاريخی خود، از لحاظ روابط انيرانی، استقلال، سلطه گری، زير سلطه گی، استبداد، آزادی، رشد و از رشد ماندگی و بنا براين تحول دينی کم مانند و احتمالاً بی مانندی را بخود ديده است. احتمالاً بی مانند، زيرا کشور ما موقعيت جغرافيايی و سياسی بيمانندی دارد و در اين موقعيت بی مانند، از عهده کاری برآمده است که پيش از آن از عهده جامعه های ديگر برنيامده بود و آن ادامه حيات در موقعيت سخت اين قلمرو است.

     دليل توانايی اين ملت به ادامه حيات در چهارراه برخوردها، جدايی فرهنگ ملت از فرهنگ دولت بود. اين دو فرهنگ دائم در جدال بوده اند و هستند. تا اين زمان، همواره فرهنگ دولت در فرهنگ ملت محو گرديده است:

     در فرهنگ دولت، از نظر داخلی بنا بر استبداد و از نظر خارجی بنا بر سلطه گری يا سلطه پذيری است. اين فرهنگ از جنبه رشد، تقدم را به رشد قدرت می دهد و در نتيجه دين را متناسب با استبداد و سلطه گری و رشد قدرت، از خود بيگانه می سازد. اين فرهنگ از زور مايه می گيرد.

   در فرهنگ ملت، از نظر داخلی بنا بر آزادی و آشتی و از نظر خارجی بنا بر موازنه عدمی و يا نبود روابط سلطه گری و صلح و تعاون و از لحاظ رشد، تقدم با انسان است. در نتيجه دين در طبيعت خويش بيانگر روشن آن سه اصل و ارائه کننده روشهای متناسب با آنها است. بنياد اين فرهنگ بر موازنة عدمی يا نبود زور است.

   جامعه هايی که از ميان رفته اند، جامعه هايی هستند که فرهنگ دولت، فرهنگی که ترجمان زور است، فرهنگ عمومی گشته و بتدريج جامعه را از پا در آورده است. دمکراسی آتن بدينسان از پا در آمد. امپراطوريها بدينسان راه زوال پيش گرفتند و بسا جامعه هايی که به اين فرهنگ خود سپرده بودند را نيز بزوال کشاندند.

     ايران دوره های انحطاط بخود ديده است. اين دورهايي که در آنها فرهنگ دولت تفوق جسته است. ميهن ما بارها از انحطاط به اعتلا باز آمده است. دوره هايی که در آنها، فرهنگ ملت به جذب و هضم فرهنگ دولت توانا شده است. هيچگاه نشد که فرهنگ قدرت، فرهنگ ملت را تمام و کمال جذب و هضم کند. ايرانيان بدين هنر در ميدان جنگ دائمی که سرزمين ما است، حيات خويش را حفظ کرده اند و ادامه داده اند.

     فرهنگ دولت، در استبداد روی به نمايشگری و بيانگری زور خالص می نهاده و در فساد، تباه می شده است. از اين فرهنگ، در ميهن ما، هيچ جز استمرار فساد همه جانبه بر جا نيست. ساخته های دولت همه از بين رفته اند، زيرا نگهدار نداشته اند. اما آنچه در فرهنگ ملت بوجود آمده، بر جا مانده است.

     بدينقرار هيچ جای شگفتی نيست اگر حماسه استقلال، شاهنامه فردوسی در فرهنگ ايران بوجود می آيد، اگر حماسه انسان، مثنوی مولوی، در فرهنگ ملت ايران پديد می آيد. هر دو حماسه بيانگر بالندگی فرهنگ ملت و در جريان جذب و هضم فرهنگ دولت - دولتی که خارجی نيز بود - پديد آمدند و کار اين جذب و هضم را آسان ساختند.

     تصادفی نيست که در فرهنگ آتن، موازنه وجودی بنياد تفکر فلسفی می شود و فرهنگ ملت و دولت بر اين بنياد يکسانی می جويند و آتن را از درون آماده جذب و هضم در قدرت بيرونی می کنند. در فرهنگ مردم ايران، موازنه عدمی بنياد می شود و ملت ما در شرايطی اينسان دشوار بر جا می ماند. اگر موازنه عدمی، يافته مردم ايران نباشد، بيگمان، ايرانيان در شمار نخستين ملتهايي هستند که به موازنه عدمی پی برده اند و بطور قطع تنها ملتی هستند که در موقعيتی جغرافيايی -  سياسی يگانه، آنرا اساس فرهنگ خويش قرار داده اند. به يمن اين بنياد بوده است که فرهنگ ملت در فرهنگ دولت هضم نشده است. بلکه همواره فرهنگ دولت در فرهنگ ملت به تحليل رفته است.

    در دو قرنی که با انقلاب ايران پايان پذيرفت، ايران به زير سلطه درآمد. قدرتهای نوخاسته از راه استخدام دولت با تمام توان کوشيدند فرهنگ ملت را در فرهنگ دولت به تحليل برند. در اين کار توفيق نيافتند زيرا بنياد فرهنگ ملت با بنياد فرهنگ دولت يکی نبود.

فرهنگ ملت با موقعيت استقامت کرد و انقلاب ايران، آغاز دگرگون شدن رابطه اين دو فرهنگ است. اينبار نوبت به فرهنگ ملت رسيد تا فرهنگ دولت را هضم کند. آينده ا يران در گرو با موفقيت بپايان رسيدن جريان هضم است.

    در پرتو اين امور که در دينها و ايدئولوژيها بنگری، می بينيم بر بنياد يکی از دو موازنه وجودی يا عدمی است که اصول و فروع پيدا کرده اند. هيچ دين و هيچ ايدئولوژی نيست که:

1-     بر يکی از ايندو موازنه بنا نشده باشد.

2-   ميان استقلال و يا سلطه گری، آزادی يا استبداد، برابری (تقدم دادن به رشد انسان) يا نابرابری (تقدم دادن به رشد قدرت) انسانها را از لحاظ رشدپذيری و شرکت در اداره جامعه، انتخاب نکرده باشد. اصل ها و فرع ها که وضع می کند، ترجمان يکی از آن دو بنياد هستند. روشها که پيشنهاد می کند، روشهای زيست در استقلال يا سلطه گری (يا سلطه پذيری) در آزادی يا استبداد، در رشد انسان يا رشد قدرت، هستند.

     بدينخاطر در ايران، دين همواره دو معنای جدا و اغلب متضاد با يکديگر داشته است: پيش از اسلام تا وقتی بنياد دين زرتشتی يکسره به تسخير قدرت در نيامده بود، دين ملتی، دين مقاومت در برابر استبداد دولتی بود و دين رسمی، دين اطاعت از اوامر دولت. آن روز که دين به تسخير قدرت درآمد و يکسره بيان فرهنگ دولت شد، جای خود را به اسلام سپرد.

     از نو، اسلام دوگانه شد. هر بار نيز که جنبشی بنام دين بقدرت رسيد و با قدرت يگانگی جست، از نو در جريان دوگانگی افتاد: در دوره های سربداران و صفويان و اينک « روحانيان». دينی که آقای خمينی در پاريس اظهار کرد، اسلام بود. اما بر بنياد موازنه عدمی و توحيد، در فرهنگ مردم و در جريان به تحليل رفتن فرهنگ دولت در فرهنگ ملت اظهار می شد. دينی که از زمان استقرار بر قدرت اظهار می کند، اسلامی است که بر بنياد موازنه وجودی و در جريان جداييش از مردم و فرهنگ مردم و يگانگيش با قدرت، در وجود آمده است. اين دو اسلام متضاد بفاصله چند سال و از زبان يک نفر اظهار شده اند: اين امر، بی سابقه نيست، اما شگفت ترين از خودبيگانگی ها ا ست.

   اين امر تنها در ايران نيست که مدام بوقوع می پيوندد. در ايران ظهوری آشکارتر دارد. و گرنه در هر کجا که قدرت کوشيده است دين را زبان  خود بگرداند، دين دوگانه گشته و گاه دين رسمی ضد دين مردم شده است. و اگر قدرت با مرام جديد بر سر کار آمده و نتوانسته است دين را از ميان ببرد، دين بيان خواستهای مردم و برآورنده نياز به معنويت و روش خلاصی از قدرت حاکم گشته است. در رژيم های کمونيستی، وضع بدين گونه است. در جامعه های سرمايه داری نيز که فشار ماديت روزبروز فرساينده تر می گردد، نياز به معنويت سبب روی آوردن به دينی گشته که بيان قدرت نباشد. اما اين معنويت ميان تهی نيست: بيان نياز به طرح تمدن تازه ای است. بيان نياز به برداشت تازه ای از آزادی، از رشد، از استقلال در جهان زير سلطة چند مليتی ها است. از اين لحاظ نيز موفقيت ايران يگانه است: اين نياز زودتر از همه در چهار راه برخوردها، احساس گرديد. از اينرو انقلاب ايران، انقلابی است جهانی. انقلابی است که جهان نخست در ايران به انجام برده است و موج آن زود يا دير سرتاسر جهان را فرا خواهد گرفت. موقعيت ايران از دو جهت، موقعيتی جهانی است: يکی از جهت جايی که در بزرگترين حوزه فرهنگی جهان دارد و ديگری از اين جهت که نقطه تماس «شمال» با «جنوب» است.

     از دو قرن بدينسو، بساط بازی « تقدم» دادن به رشد و ترقی، يا «ناسيوناليسم»، يا «دمکراسی» و يا « دين» زودتر از همه جا و بيشتر از همه جا و مداوم تر از همه جا، در ايران گسترده شده است. وقتی آثار ايرانيان درباره اين چهار را با آثار موجود در کشورهای ديگر مقايسه می کنيم، می بينيم مقايسه خروار با مشت است. يکی از علتها، موقعيت جهانی ايران و درک اين واقعيت است که در جهانی که ماوراء ملی ها بر آن فرمانروايند، نمی توان سياستی جهانی اتخاذ نکرد که شرکت کنندگان در اعمال آن بر اساس موازنه عدمی گرد هم آمده باشند.

    و همين موقعيت بما امکان داد، نخستين ملتی باشيم که به «تقدم بازی» پايان ببخشيم. آزادی و استقلال و رشد و اسلام را بر بنياد موازنه عدمی، تعريف و اين چهار را اصول راهنمای انقلابی بی مانند بگردانيم. و بتوانيم بر اساس همراه و هم بنياد کردن اين چهار اصل، سياستی جهانی را با موفقيت به اجرا درآوريم. باز بتوانيم، برنامه ای که در عين حال پيرو آن اصل ها و تجربه روزمره بود، به اجرا بگذاريم. اين همان طرح تمدنی جديد است که  اهل دانش و تحقيق از آن بمثابه اولين آزمايش موفق الگوی رشد، بحث می کنند.

     دو متنی که خواننده در دسترس می يابد، اولی، تحت عنوان « سير انديشه در سه قاره» به مجلس بحث علمی بين المللی کاراکاس و دومی به مجلس بحث علمی که در پاريس با شرکت اهل نظر از کشورهای مختلف برگزار شد، ارائه شده اند. در اولی از راهی سخن بميان است که در جستجوی مفاهيم آشتی پذير آزادی و استقلال و رشد و دين طی شده و به تدوين انديشه راهنمای انقلاب ايران انجاميده است. در دومی دست آوردهای تجربه دوران مرجع انقلاب ايران شرح شده اند. اينک که دو متن يکجا چاپ و منتشر می شوند، جا دارد نظرهای دو گروه را به اين امر جلب کنم که: شما متعصب ها در دين و شما متعصب ها در ضديت با دين، از برابر واقعيت تاکی می خواهيد بگريزيد؟ سخن در ابهام مگوييد و در ابهام نمانيد . بر شما است که پاسخ های اين پرسشها را روشن بدهيد:

استقلال چيست؟

آزادی چيست؟

رشد و ترقی چيست؟

عدالت اجتماعی چيست؟

و ...، آيا استقلال و آزادی و ترقی و عدالت اجتماعی، بر يکديگری تقدم و تاخر دارند و يا ندارند؟

اگر دارند و يا ندارند، بکدام دليل ها؟

آيا اين تعريفها که می کنيد، بايد با دوام باشند و يا از امروز به فردا می توان تعريفهای ديگری را جانشين آنها کرد؟

    به سخن ديگر اگر تعريف ها بايد با دوام باشند، يعنی شما جانبدار دين يا مرام هستيد و اگر نبايد با دوام باشند، يعنی شما مخالف دين و مرام هستيد: اگر موافق دين و مرام هستيد. بطور واضح بايد تکليف آزادی يا استبداد و رابطه آنرا با استقلال يا وابستگی و تکليف اين دو را با رشد و تکليف اين سه را با دين معين کنيد. اگر شما نيز بر اين باوريد که دوره دين و مردام ايدئولوژی سرآمده است، بايد پاسخ اين پرسش ها را بدهيد چگونه جامعه ای می تواند از هم نپاشد وقتی چهار عامل پيدايش و قوام و بقاء آن در تعريف و تقدم و تاخر، دوامی ندارد؟ و شما غير متعصب ها، چه موافق با اسلام و چه مخالف با اسلام، نيز بايد در اولين  فرصت به پرسشهای بالا پاسخ دهيد، زيرا وقتی زورپرستان با تمام ت وان می کوشند در مفاهيم ابهام ايجاد کنند و سر درگمی بوجود بياورند، ضرورتر از هر کار، اينست که انديشه بيانگر مفاهيم استقلال و آزادی و رشد و ترقی و عدالت اجتماعی روشنی تمام بدست آورد و موضوع موافقت عمومی و بلکه اجماع قرار بگيرد.

     وقتی اين پرسشهای اساسیش محور بحث ها قرار گرفتند، دو حقيقت تجلی می کنند:

1-   شباهت زورپرستان گوناگون در درکشان از آزادی و استقلال و رشد و در تعصبهای دينی و ضد دينی شان، همگان را دچار شگفتی خواهد ساخت. کشاندن زورپرستان به آزمايشها، بر اساس اصلهای استقلال و آزادی، وحدتشان را در بنياد فکر و عملشان که زورپرستی است، آشکار نگرداند؟

2-   و نيز آنها که دست کم در نظر از زورپرستی روی بخلاصی گذارده اند، پی به يکسانی نظرها در اصول می برند و روی به وحدتی استوار می آورند.

     و جامعه ای که زير ضربات استبداد فراگير است، رنگ های گوناگون ابهام که از هر سو در زلال انديشه انقلاب حل می کنند، در او احساس سردرگمی بر می انگيزند، وجدان روشنی به حال و آينده پيدا می کند و به حرکت در می آيد. هم اکنون نشانه های شکست ملاتاريا و روشنفکرتاريا در ستيز با انديشه راهنمای انقلاب، عيان شده اند و يقين است که استواری بر ميثاق انقلاب، ابهام ها و ترديدهای بجامانده را زايل می  کند. مقاومتهای ساخت های استبداد در برابر فشار سد شکستن انقلاب تمام می شود و ايران کهن به يمن تمدنی نو، جوانی و شادابی از سر می گيرد.

                                                                                                             7 شهريور 1366

                                                                                                           ابوالحسن بنی صدر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سير انديشه سياسی در سه قاره

 

     از دعوت شما سپاسگزارم. از من خواسته ايد نظرهای خود را درباره ناسيوناليسم بنويسم و در جمع شما طرح کنم. درباره آنچه تحت اين عنوان بايد نوشت بسيار انديشيدم و بالاخره بر اين باور شدم که بعنوان اهل تحقيق و تجربه به موضوعی بپردازم که يا هيچ و يا بسيار کم مورد بحث قرار گرفته باشد. بدينقرار به جريان های فکری مداومی می پردازم که طی يک قرن تحول کرده اند. جريانهايی که يا به تمامه زير عنوان ناسيوناليسم قرار داشته اند و يا ناسيوناليسم را يکی از عناصر اصلی خود پنداشته اند.

   در اين مطالعه به انديشه پيش از تجربه باختصار تمام می پردازم و بيشتر می کوشم انديشه بعد از تجربه را مورد بحث قرار بدهم. باز در مورد جريانهای انديشه در جامعه های صنعتی مسلط به اشاره بسنده می کنم و به مطالبی اشاره می کنم که «غرب» را با کشورهای « سه قاره» در رابطه قرار می دهند.

1-   ناسيوناليسم غرب به مثابه انديشه و بازتاب آن در جامعه های ديگر «پيش از تجربه»

 

  اين ناسيوناليسم پيش از تجربه يعنی بهنگام انقلاب کبير فرانسه، در برگيرنده عناصر اصلی زير بود:

الف : جهان شمول دانستن قانون رشد. بازتاب اين اصل در جامعه های ما، علم گرايی و لائيسيته و تجددطلبی بود.

ب: انتقال حاکميت به ملت و تحول دولت و تبديل آن به مظهر حاکميت ملت، از راه از بين بردن تمايلات جدايی طلبی داخلی و تأمين وحدت درونی جامعه. در نتيجه:

ج: دمکراسی و جهان شمول شمردن آن.

د: ليبراليسم بر اساس انديويدوآليسم، که خواه ناخواه متضمن تحول اجتماعی بسود طبقه جديد و نخبه گرايی بود و دست کم در جامعه های ما بيشتر در وجه نخبه گرايی تجلی می کرد.

هـ : ثنويت خير و شرّ يا ماغنی کئيسم جديد که در آن جانبداران اصول بالا يعنی اروپائيان بايد نقش پيش آهنگ بر عهده می گرفتند و جهان را بدان در جاده رشد و ترقی می انداختند. اين باور چنان در روشنفکران آغاز تحول فکری جامعه های ما رسوخ کرده بود که شعار می دادند: بگذاريد اروپاييان بيايند و ما را متمدن کنند.

و - مترقی همه را مترقی می خواهد. بنابراين، تضاد ميان وجدان ملی و وجدان جهانی را بايد از راه کمک به پيدايش ملتها و ايجاد ارتباط ميانشان از راه جامعه ها و سازمانهای بين المللی حل کرد. همانطور که ميی دانيم تئوری های اقتصادی نيز برای تنظيم رقابت ميان ملت ها و تقسيم بين المللی کار بر پايه ليبراليسم (مشهورترينشان تئوری ريکاردو) ساخته و عرضه شدند.

ز- انقلاب بايد (همانند انقلاب کبير فرانسه) موانع عملی ساختن اصول بالا را از ميان بردارد. از آنجا که عامل محوری انقلاب را قهر بحساب می آورند، قهر در شمار اصلی ترين روشها در می آمد.

     اما در گرماگرم تحول اروپا به مرکز سلطه گر جهان - مسئله ای که به آن باز می گردم -  در جامعه های ديگر در مقام انطباق جويی، اصول بالا متناسب با شرايط هر کشور با تغيير رنگ و بوم، کم و بيش بصورت زير در می آمدند:

الف:  قانون رشد و جهان شمول بودنش پذيرفته می شد و اين بر اساس ناسيوناليسم انطباق جوی توضيح آنکه چون فرض می شد که قانون رشد در همه جا يکی است و باز چون فرض می شد که کشورهای مترقی برای ادامه ترقی خود همه جهان را مترقی می خواهند و از آنجا که فرهنگ و نهادهای سياسی خودی مانع رشد هستند، بايد بروی غرب در گشود تا بيايند و ما را مانند خود بسازند. بدينسان استقلال با معنايی که تا آن زمان داشت نفی می شد.

ب: لزوم انتقال حق حاکميت به ملت، تبليغ می شد. اما اين حاکميت بسيار محدود بود. چرا که از سويی بايد دست غرب را برای متحول کردن کشور باز می گذاشت و از سوی ديگر:

ج : دمکراسی پذيرفته می شد اما وظيفه قوه مقننه محدود بود به اخذ و تصويب قانون اروپايی و وظايف دو قوه ديگر محدود می گشت به اجرای اين قوانين.

د: ليبراليسم (بخصوص در قلمرو اقتصاد) بر اساس انديويدوآليسم پذيرفته می شد. اما در اينجا نيز نه تنها مذهب و سنت ها و فرهنگ خودی بعنوان موانع اصلی ترقی نفی می شدند بلکه برای آنکه «انديويدو» به غربی تشبه بجويد، بايد اصول زير رعايت می گرديدند:

-         اصل اقتباس نظام غرب در ابعاد سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی. برای اينکه اين تشبه جويی کامل گردد بايد از:

-      اصل خودداری از ابداع و ابتکار و يا حتی افزودن و کاستن از آنچه اخذ می شود پيروی کرد. چرا که ابداع سبب می گردد تشبه جويی ناقص انجام بگيرد. اينکار نوعی هويت خاص برای خود خواستن بود که سرانجام سبب ناکامی در اخذ تمدن فرهنگی می شد.

    و نتيجه اين دو اصل: تسليم کارپذيرانه به توتاليتاريسم بود: بيش از غربيها، بر تغييراتی که می يابد تا « مغزاستخوان» را غربی کنند، تاکيد می شد و:

- دو نوع مانی کئيسم داخلی و خارجی تبليغ می شد:

ارتجاع داخلی در پيوند با قدرت ارتجاعی خارجی (در مورد ايران، روسيه تزاری) يا «ارتجاع بين المللی» در تضاد با ترقيخواهی داخلی متحد «کشورهای مترقی» پذيرفته می شد. اين ثنويت البته به شعار «بگذار اروپا ما را متمدن کند» نيز سازگار بود و آنرا توجيه می کرد.

و بنا بر امور بالا:

- موافق کامل وحدت ملی و حذف هرگونه پارتيکولاريسم بود و غربی شدن را تنها راه حل تضاد وجدان ملی و وجدان جهانی می شمرد. در حقيقت ناسيوناليسم را در تضاد با آن دسته از قدرت های خارجی تعريف می کرد که موافق «تجدد» نبودند و در شمار کشورهای دارای تمدن غرب به شمار نمی رفتند.

- البته موافق دگرگونی در جهت جانشين کردن « نخبه های جانبدار تجدد» بود. بنابراين به قهر بمثابه روش اصلی باورداشت.

    بدينقرار در قلمرو فرهنگ بنا را بر تضاد می گذاشت و تقدم قطعی را به «ترقی» می داد. برای ترقی به حکومت قانون معتقد بود و در آنچه به استقلال راجع می شود، جانبدار تمايلی بود که بعدها «ناسيوناليسم مثبت» عنوان گرفت و ما دورتر به آن باز می گرديم.

    اين ناسيوناليسم يک جانبه علاوه بر موقعيت « ژئوپوليتيک» از ضرورت ترقی و تقدم مطلق آن مايه می گرفت. در حقيقت شعارهای روزهای اول يعنی قانون ترقی در همه جا يکی است و بگذاريم اروپا ما را متمدن کند، در دوران ما به شعار «يا رشد و وابستگی و يا استقلال و از رشدماندگی» تبديل گرديد.

     در جريان تجربه، قوه ها و روابط قوه ها که اساس تبيين (انديويدوآليسم) بودند و وجود جو توتاليتاريسم و قبول قهر به مثابه روش اصلی برای تعميم تمدن و « تحميل ترقی»، زمينه ساز تبديل اروپا به مرکز تراکم و رشد قدرت های سياسی (شامل نظامی هم) و اقتصادی و فرهنگی و شکل بنديهای اجتماعی جديدی گرديدند. انقلاب فرانسه در هيکل ناپلئون سوار بر اسب سفيد و ارتش او صادر شد. بقول فريدريک ويلهم هگل: « انقلاب را ديدم که بر اسب سفيدی سوار بود و از خيابان می گذشت». اما اثرات عبور اين سوار بر اسب سفيد در قاره های ديگر همانند اثراتش در اروپا نبود. در اروپا به پيدايش ملت ها و تمايل های سياسی راست و چپ انجاميد. حال آنکه قاره های ديگر را مستقيم يا غيرمستقيم باستعمار اروپا در آورد. در جامعه های ما که  بدينسان در روابط جديد سلطه قرار گرفتند، سه تمايل مشخص پديدار می شدند:

- تمايل انطباق جوی که در بالا از آن سخن رفت.

- ناسيوناليسم جانبدار مقاومت در برابر سلطه غرب و خواستار ترقی.

- ناسيوناليسم بسته.

    تمايل سوم با هرگونه نفوذ غرب مخالف بود. بخصوص با استقرار بنيادهای سياسی و فرهنگی فرنگی مخالفت می کرد. و به دو گرايش سياسی و مذهبی با ميل همگرايی تقسيم می شد. (بعنوان نمونه: در جريان انقلاب مشروطه ايران، استبداد سلطنتی و « مشروعه طلبی» سرانجام بوحدت رسيدند)

    اما تمايل دوم، در عين آنکه به رشد و ترقی تقدم می داد و خواهان استقرار حکومت قانون بود به استقلال نيز بها می داد. می توان گفت در مرحله اول تجربه، دو تمايل اول و دوم وحدت کردند و انقلاب هايي که در کشورهای ما در جهت استقرار حاکميت ملی و بنيادهای دمکراسی غربی انجام گرفتند، نتيجه اين وحدت بود. بهر رو دو جريان اول در جامعه های ما جريان غالب بودند.

     در جريان تحول عمومی جامعه های ملی، روابط سلطه گر زير سلطه دچار تغييرات بنيادی می گرديد.

    امپراطوريهای قديم روی به انحلال می آوردند و از جمله با دو جنگ اول و دوم جهانی، بدنبال پيدايش و زوال فاشيسم، دو کانون قدرت جهانی راست (دمکراسی های غربی) و چپ (انترناسيوناليسم سوسياليستی) شکل قطعی پيدا می کرد. پيدايش اين دو کانون و ساختهای جديد سلطه سبب تغييرات عمده ای در جامعه های ما می گرديدند. بدينسان ايدئولوژيهای پيش از تجربه، در جريان تجربه و بعد از آن محتواهای جديدی پيدا می کردند:

 

2- ديناميک های روابط سلطه گر - زير سلطه و تحول ناسيوناليسم

 

    در جامعه های زير سلطه:

    در تحقيقات پيشين، نظريه ای درباره سلطه بيان کرده ام. در اينجا بر آن نيستم که آن نظريه را عيناً نقل کنم. اما بدون ذکر ديناميک های مشخص روابط سلطه گر - زيرسلطه، چگونه می توان بيان های ايدئولوژيک ناظر به آنرا فهم کرد؟ گذشته از اين شرکت در تجربه انقلاب بزرگ ايران، به من مجال داد تا آن نظريه را کامل کنم و اينک بر آنم تا با استفاده از اين فرصت، ديناميک های مشخص روابط سلطه گر - زيرسلطه را در جهان امروز بشرح زير بياورم و بر اساس آن، تحول جريان های فکری را در جامعه های خودمان، پی بگيرم:

 

ديناميک های بيانگر روابط سلطه گر زير سلطه

    روابط سلطه گر زيرسلطه را می توان در هفت ديناميک مشخص کرد:

ديناميک ادغام ديناميک تلاشی ديناميک توسعه در مکان و زمان ديناميک نابرابری و ندرت ديناميک قهر ديناميک وجدان های ملی و جهانی ديناميک انقلاب.

 

ديناميک ادغام:

 

    ديديم که از مشخصه های ناسيوناليسم پيش از تجربه، جانبداری از انسجام ملی و وحدت تمام و کمال ملت بود. اما در جريان تجربه، تمايل به ادغام از مرزهای ملی فراتر رفت و وقتی ساخت های اجتماعی اقتصادی جديد، عرصه رشد قدرت اقتصادی گرديدند و تقدم مطلق بخشيدن به رشد، رشد اقتصادی را به بردار جهانی کردن فرهنگ غرب بدل ساخت، پديده جديدی در جهان رخ داد که پيش از آن با اين محتوی و شکل وجود نمی داشت. قدرت جديد ساخت هايی پيدا می کرد که نه تنها هر آنچه را جذب می کرد در خود ادغام می نمود، بلکه جذب و ادغام مواد موجوديت در طبيعت و نيروی کار در ساخت های توليد و نيز توسعه بازارها از راه تغيير ساخت های مصرف در همه جای جهان را به نيروی محرکه اصلی رشد قدرت اقتصادی بدل می گرداند. بدينسان ديناميک ادغام سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در مقياس جامعه ملی و جامعه های ديگر، سبب گرديد طبقه های اجتماعی که موافق پيش بينی مارکس بايد دو قطب مخالف طبقه حاکم، در يکديگر ادغام می گرديدند و به فرهنگ جديد و وجدان طبقاتی آشتی ناپذير مسلح می شدند و با انقلاب جامعه را دگرگون می ساختند، به قشرهای گوناگون تجزيه و در جريان ادغام، با نظام اجتماعی آشتی کنند. اما اگر ديناميک ادغام، در جامعه های مسلط اين نتيجه را بياد می آورد، در مقياس جهان به ديناميک تلاشی (Dislocation) متحول می شد و جامعه های زير سلطه را در جريان شتاب گيری، متلاشی می ساخت.

 

ديناميک تلاشی:

 

   پيش از تجربه، پيشرفته بايد بخشی از جامعه عقب مانده را مدرن می کردند و اين بخش بقيه جامعه را نيز در جريان تجدد جذب و در خود ادغام می کرد. تا امروز نيز ثنويت جامعه های عقب مانده و روش ها و مکانيسم های جذب بخش عقب مانده در بخش مدرن، موضوع کار نظريه پردازان است.

    اما پس از تجربه، بخشی از جامعه در جريان وابستگی به قطب مسلط از مجموعه ملی جدا شد. اين جدايی، حرف تازه ای نيست. همه کس آنرا ديده و گفته اند. متلاشی شدن مجموعه های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی نيز از ديد کسانی که در زمينه سلطه مطالعه کرده اند، مخفی نمانده است. دانشمندانی درباره نيروهای متلاشی کننده، مکانيسم ها و جريان آن بحث کرده اند. با وجود اين يک مسئله مهم از نظرها گريخته است و آن اينکه، نظام اجتماعی زيرسلطه بر ديناميک تلاشی استوار می شود. توضيح آنکه اگر در مرحله اول يعنی مرحله ارزشمند کردن منابع و ايجاد بخش جديد، ابتکار با سلطه گر است، در مرحله دوم اين قشرهای حاکم بر جامعه زيرسلطه اند که صدور ثروت های طبيعی و متکی کردن اقتصاد بر مصرف واردات را اساس کار خويش قرار می دهند. صدور ثروت ها و استعدادها و وارد کردن کالاها و عناصر فرهنگی و ... سبب می شوند که به تدريج رژيم ها از تکيه به منابع داخلی رها گردند و در منابع خود متکی به فعاليت های اقتصادی (فرهنگی و سياسی و نظامی نيز) قدرت مسلط خارجی بشوند. کار از اين هم بدتر می شود. دولت ها درآمدهای حاصل را در جامعه توزيع می کنند. جريان بريدگی دولت های به ظاهر ملی از جامعه ملی، دولت را به عامل تلاشی جامعه ملی بدل می گرداند و اين مکانيسم در نظامی انجام می گيرد که بر صدور ثروت های طبيعی و استعدادها و در نتيجه بر پيش خور کردن استوار شده است. بدين قرار، اگر ديناميک ادغام، در جامعه مسلط، عين حال ديناميک استمرار حيات و تحول «مطلوب» آن ا ست، در جامعه زيرسلطه ديناميک تلاشی در عين حال ديناميک نظام اجتماعی است. از اينجاست که مشکل پيش خور کردن، مشکل بنيادی جامعه جهانی در عصر حاضر است.

 

ديناميک توسعه در مکان و زمان:

 

     توسعه طلبی در ذات هر قدرتی است. امپراطوری ها پديده تازه ای نبودند و هر امپراطوری می کوشيد قلمرو خود را توسعه بدهد. مذاهب و ايدئولوژيها کوشيده اند، با وحدت و همگرايی از پايين به تضادهای مخرب مجموعه های بشری پايان بدهند. با وجود اين به نام يونيورساليسم همين مذاهب، ايدئولوژيها، قدرت های جهانی جديدی شکل گرفته و توسعه طلبی را اساس کار قرار دادند. اما بيگمان امپراطوری هخای پيشين ويژگی قدرت های اقتصادی جديد را نداشتند در حقيقت قدرت جديد (اقتصادی، سياسی و فرهنگی) نه تنها بر سرتاسر زمين دامن گسترده و اينک در کار تسخير فضا است، بلکه در حال بسط در زمان است. بحران امروز نتيجه همين بسط در زمان است. قدرت جديد در دوران اول رشد خود، پيش تاز توليد بود. منابع طبيعی را بهره ور می گرداند اما در مرحله دوم پيش ساز مصرف گرديد و اينک ادامه حيات و بحران فزاينده خويش را از پيش خور کردن منابع و نيروی کار دارد. اين پيش خورکردن خاصه جامعه های ما نيست. عمومی است. کشورهای دارای موقع مسلط نيز گرفتار اين بلای عظيم هستند:

تمامی دولتها بيشتر از درآمد خرج می کنند.

    در جامعه های «رشد يافته» بيش از توليد مصرف می کنند و قرضه سرانه از توليد سرانه بيشتر شده است. کشورهای رشد نيافته قرضه های داخليشان به کنار، نزديک به ششصد ميليارد دلار قرضه خارجی دارند. به سخن ديگر برای آنکه دستگاه توليدی کار و رشد کند، ناگزير فرآورده ها و خدمات بايد شوند.

   در جريان توليد بايد منابع موجود در زمين را بيش از پيش بکار گرفت، يعنی امکانات نسل های آينده را از اين جهات محدود کرد.

    اين فشار بطور عمده متوجه کشورهای ما است. با وجود اين توليد و واردات هنوز حداقل مصرف را برای همه تأمين نمی کنند و در جريان مصرف بايد بهای کالاها و خدمات را با دستمزد کاری پرداخت کرد که در آينده انجام خواهد گرفت.

   اين فشار بيشتر بر مردم کشورهای رشد يافته وارد می شود. طوری که در اين جامعه ها کمتر کسی است که برای تمامی عمر فعال خويش از پيش وام دار و وام پرداز نشده باشد.

    بدينسان اين پيش خور کردن، آينده را نيز متعين و مقيد می گرداند، اين تعيين از پيش، سبب می شود که اتخاذ تدابير برای علاج اين بيماری زمان به زمان مشکل تر بگردد. ده سال پيش از اين به هنگام مطالعه جهت يابی عمومی اقتصاد ايران در دوران پهلوی، متوجه شدم که مسئله کشورهای ما، مسئله ساده «عقب ماندگی» و يا حتی « رشد از رشد ماندگی» نيست، بلکه مشکل بزرگ ما پيش خور کردن و با اين کار مقدر کردن آينده است. اين تحقيق در کتاب نفت و قهر منتشر شد. آنقدر شگفت می نمود که کسی را باور نيامد و امروز کشورهای از رشد مانده ششصد ميليارد دلار قرض و پيش خور کرده اند. اين پول ها در کشورهای ما خرج شده اند و آينده ما را مقيد ساخته اند. وقتی انقلاب ايران پيروز شد و ما بر آن شديم که با تغيير ساخت اقتصاد ايران خود را از مرگ اقتصادی (به هنگام پايان گرفتن منابع نفتی)  برهانيم، متوجه اهميت اين تعيين و جبری که از پيش به ما تحميل شده بود، شديم.

     تغيير ترکيب بودجه دولت غير ممکن بود و امروز که برنامه پنج ساله ای برای پنج سال آينده تهيه کرده اند، بی کم و کاست همان ساخت اقتصادی رژيم پيشين حفظ شده و اقتصاد ايران بر اساس پيش خور کردن تحول خواهد کرد. روشهايی که در جامعه های صنعتی درباره حل بحران اجرا می شوند، نيز اهميت اين جبر را بيش از پيش روشن می گردانند.

    مسئله ديگر اقتصاد با مصرف فراوان نيست. مسئله تخريب انسان و طبيعت از راه مصرف است. امروزه بين پنجاه و پنج  و تا شصت درصد توليد جامعه های غربی، تخريبی و بی فايده هستند. اين بحران پيش خور کردن و جبر ويرانگر آينده را وخيم تر می گرداند. اما توليد فراورده های تخريبی، در عين حال اسير جبر ديناميک قهر، قهر فزاينده و ويرانگری است که زندگانی ساکنان کره زمين را سخت اضطراب آلود و افق آينده اش را بسيار تاريک گردانده است.

 

ديناميک قهر:

 

    وقتی اساس روابط افراد در جامعه ها و جامعه ها با يکديگر تناسب قوا گرديد، قهر وجود و حضور شبانه روزی پيدا می کند. بنابراين از دورترين زمانها وجود داشته و هنوز و باز وجود دارد. اما در جريان ادغام و تلاشی و پيش خور کردن، ناگزير توليد و مصرف قهر ابعادی پيدا می کند که در دوران های پيش هرگز درتصور نيز نمی گنجيده اند. چرا که هم در جامعه ای که ادغام می کند و هم در جامعه ای که منابع و استعدادهای خويش را صادر می کند و به عنوان زير سلطه متلاشی می شود. (در نتيجه بزرگی گرفتن منابعی که پيش خور می شوند و نابرابری روزافزونی که پديد می آورد.) نياز به قهر با آهنگ و ميزانی به مراتب بيشتر افزايش می يابد. ضريب افزايش قهر از ضرايب ادغام و تلاشی و پيش خور کردن بيشتر است چرا که ضرايب نابرابری و آگاهی انسانها و مقاومتشان، بر ضرايب بالا افزوده می شوند. در نتيجه خنثی کردن مقاومتها و نيز حفظ موقع بهتر در رقابت بر سر دستيابی به منابع و در اختيار گرفتن استعدادها، زمان به زمان نياز به قهر را نزد سلطه گرها و زيرسلطه ها افزايش می دهد. بايد به داستانهای تخيلی مراجعه کنيم و بزرگترين قدرت تخريبی را که آدميان روزگاران پيشين در تصور می آورده اند را با قوای تخريبی موجود مقايسه کنيم و با توجه به بودجه های نظامی سالهای آينده، قهر سازمان يافته (ارتش ها) آينده را با قوای قهريه امروز مقايسه کنيم، تا بتوانيم تصور روشنی از اين قهر فزاينده و خطرات عظيمش برای موجوديت بشر بدست آوريم.

     اما قهرهای سازمان يافته (مقدس و شيطانی، انقلابی و ارتجاعی) بر رويهم، بخش کوچکی از مجموع توليد قهر را تشکيل می دهند. در حقيقت تعميم تناسب قوا و اساس زندگانی فردی و جمعی شدنش، سبب شده است توليد قهر بخش عمده توليد (در مفهوم عام) بشر بگردد.

    توضيح آنکه اگر در قلمرو فرآورده ها، سهم کالاهای تخريبی افزايش می يابد، اگر در بخش خدمات، سهم «خدمات تخريبی» افزايش می يابد، در ادبيات و هنر، در تغذيه و تفريح، حتی در ابراز لطيف ترين احساسها يعنی عشق نيز، سهم قهر زمان بزمان افزايش می يابد. انقلاب ايران که در جريانم آن گل بر گلوله پيروز شد، اين اميد را برانگيخت که شايد با مدد گرفتن از معنويتی که دين تبليغ می کند، بتوان دايره توليد و مصرف قهر را محدود کرد. اما راهی که پس از پيروزی اين انقلاب، رهبری دينی آن در پيش گرفت، بار ديگر عرصه را به قهر گرايان سپرد. قهر رابطه انسان و خدا را نيز تباه گردانده است، طوريکه کم هستند انسانهايی که بخدا باور دارند و در لحظات نيايش، از او قدرت تخريبی مقاومت ناپذيرطلب نمی کنند.

   اين اعتياد به قهر که انسان را از درون و بيرون تباه می سازد، بصورت صدور جنگ های گوناگون به کشورهای ما بروز می کند. انواع قهرها به جان از رشدمانده ها افتاده و آنها را تباه می گردانند. بر آن نيستم تمامی انواع دستگاه های قهرسازی را در اينجا شرح کنم اما ناگزير بايد دو نوع آن را که به دنباله بحث ارتباط اساسی دارند عنوان کنم:

-         استبدادهای توتاليتاريست

-         از بين بردن زمينه کارانديشه و دست

    کمی دورتر درباره دستگاه توليد و مصرف قهر، نقش استبدادهای توتاليتاريست و اثرات فرهنگی از بين بردن زمينه کار و انديشه به هنگام سخن از ناسيوناليسم مثبت در دوران خودمان، بحث خواهم کرد. در اينجا می خواهم بر اين واقعيت تاکيد کنم که در جامعه های ما زمان به زمان فضای خلاقيت سازنده و غير قهرآميز تنگ تر می گردد و فضايی که برای آدمی می ماند، فضای قهر است. جو قهری که نه تنها به سبب پيش خورد کردن و متلاشی شدن و نابرابری فزاينده بلکه به سبب توليد و کاربرد قهر، زمان به زمان سنگين تر می گردد. پنداری نابرابری را که دارد همه جانبه می شود، با اين قهر می توان دست کم جبران کرد.

 

ديناميک نابرابری:

 

     درباره اين امر که قدرت جديد بر نابرابری استوار است و ندرت و نابرابری را تشديد می کند، سخن بسيار گفته اند: نابرابری همانند دوران های پيشين بيشتر کمی و کمتر کيفی نيست. کمی و کيفی و روز به روز بيشتر کيفی است. به حکم رشد بر اساس روابط قوا، ناگزير در جريان رشد، نابرابری افزايش می يابد و در مرحله ماوراء صنعتی، ميان «ابرانسان« های عصر ماوراء صنعتی و چند ميليارد «دون انسان» های ماقبل صنعتی مقايسه غيرممکن می شود و ...

   از اين مباحث همه آگاهيد و من آنرا رها می کنم تا ديناميک نابرابری را از جنبه ای ديگر موضوع بحث قرار دهم و شما را از حاصل تجربه ای که در آن شرکت داشته ام، آگاه گردانم. همه می دانيم که مارکس گفته بود در جريان پيدايش و رشد بورژوازی، متضاد اجتماعيش پرولتاريا نيز پيدايش می يابد و رشد می کند. نابرابری کمی و کيفی به پرولتاريا نقش پيشاهنگ بنای جامعه جديد را می دهد. پرولتاريا اين فرمان را از تاريخ تقديرساز می گيرد. فانون و ديگران اين نقش را به استعمارزده سپردند. استعمار زده بود که با قهر انقلابی، خود و استعمارگر را از ازخود بيگانگی رها می کرد.

    در جريان تجربه، دو نوع تمايل با يکديگر روياروی شدند. يکی خود را در روش های «حزب الهی» بروز می داد. برای ما جای شگفتی بود چگونه بعد از پيروزی انقلاب ايران با شعار آزادی و استقلال، تمايل به استبداد توتاليتر با چنان قوتی بروز می کند و تمايل غالب را که سبب پيروزی انقلاب گرديد، از عرصه حکومت می راند؟ تجربه به ما فهماند که نابرابری لااقل وقتی از حد معين گذشت، به احساس ديگری تبديل می شود. اين احساس در همه وجود دارد هر چند در قشرهايی بسيار ضعيفتر و در قشرهايی ديگر بسيار قويتر است. دستگاه های توتاليتر ساخته و به کار برنده زور که در جهان قوت می گيرند، تمايل های فاشيستی که پديد آمده اند، يا هستند و يا بوجود خواهند آمد، از اين تمايل مايه می گيرند و تغذيه می شوند. وقتی نابرابری از حدی گذشت که بتوان آن را به ميزان کوشش انديشه و دست نسبت داد، به تدريج اميد به برابری را از راه کار و تلاش از بين می برد. از اين زمان به بعد، نابرابری ديگر از انواعی که در ذهنهای ما وجود دارند نيست. از نوع نابرابری نژادی، از نوع نابرابری که نوعی از ناسيوناليسم القاء می کند و بنا بر آن «ملتی برگزيده» از خدا يا  تاريخ يا ... مأموريت می گيرد تا بشريت را رهبری کند، نيست. از نوع نابرابری که بردگان در مقايسه خود با اربابان احساس می کردند، نيست. از نوع نابرابری که استعمار زده در مقايسه خود با استعمار گر احساس می کرد نيز نيست. اين نابرابری که بيشتر خود را در شکل قهر، قهری نزديک به مطلق نشان می دهد، نابرابری خيرو شرّ است. در اين نوع نابرابری مقايسه بگونه ای ديگر انجام می گيرد. در ديد اين تمايل، اين نظر که بايد از شرايطی که انقلاب پديد می آورد سود جست و اسباب رشد سريع را پديد آورد، نظری راحت طلبانه و فسادانگيز تلقی می شود، نابرابری مطلق است. از سويی نمی توان از راه کار و تلاش آنرا پر کرد و از سوی ديگر، اينکار عين فساد است چرا که غرب در جريان تحول خود به فساد مطلب تبديل شده است. شرّ علاج ناپذيری است. بايد نفی مطلق شد. از جنگ و مرگ نهراسيد بايد بحران از پی بحران آفريد و ...

   بدينسان نابرابری به نابرابری خير و شرّ تحويل می شود و چون از راه مسابقه در رشد امکان حل مشکل نيست، بايد ويران ساخت و برابر شد. شعار « مردم بايد رياضت بکشند» بازتاب اين تمايل است. راه حل نابرابری فقير و ثروتمند اينست: چون همه را نمی توان ثروتمند ساخت، همه را فقير می کنيم ... تمدن های پيشين بدينسان تباه نشدند؟

     اين نابرابری عمومی است. پيش از انقلاب برای ما مشکل و بلکه محال بود تصور کنيم قشرهای اجتماعی که موقعيت ها و منافع خود را از روابط سلطه بدست آورده اند و به عنوان قشر اجتماعی، محصول اين روابط هستند، همانند انبوه مردم، نابرابری را نابرابری خير و شرّ بشمارند.

   اما وقتی انقلاب پيروز شد، بر ما معلوم گشت که از رأس تا قاعده رژيم از اين احساس عمومی سرشار است. وقتی به مناسبت مسئوليت رياست جمهوری با مسئولان کشورهای مختلف در تماس قرار گرفتم و مطالعه گسترده ای که در دو سال اخير به عمل آورده ام، برايم جای ترديد باقی نگذاشته است که از راه شرّ شمردن سلطه گران، يک وجدان عمومی جديد در همه جا پديد آمده است.

   از ميان اسباب و علل اين امر به اين يکی بسنده می کنم:

    در جامعه های زيرسلطه، رژيم های حاکم با اعمال قهر ماده خام و مغز صادر می کنند و کالا و خدمات وارد می کنند. قهری که اعمال می شود هم اقتصادی، هم سياسی، هم اجتماعی (تلاشی اجتماعی) و هم فرهنگی است. در حقيقت وقتی مواد خام صادر می شوند جامعه صادرکننده خود را از مايه کار مغزی و يدی محروم می کند و آن را در اختيار جامعه مسلط می گذارد.

   دستگاه های تعليم و تربيت جديد، استعداد را تربيت می کنند اما از آنجا که اين استعدادها به کار تخريب مايه کار يعنی صدور موادی می روند که بايد وسيله کار مغزی و يديشان بگردد، نمی توانند نا برابری خود را با جامعه سلطه گر، نابرابری خير با شرّ نشمارند. آنها که قهر سياسی (استبداد توتاليتر) و قهر اقتصادی (توزيع درآمدهای حاصل از فروش مواد خام از راه هزينه های عمومی) و قهر فرهنگی (ايجاد انواع سانسورها و غربی کردن زمينه کار انديشه و دست) و بالاخره قهر اجتماعی (متلاشی کردن ساختمان اجتماعی و گردآوردن انبوه انسان های جدا و بيگانه افتاده از محيط اجتماعی خود و متراکم کردنشان در شهرهای سرطانی) را بکار می برند، نيز به نقش بدخيم خويش آگاهند و همين آگاهی است که يکی از ضعف های بزرگ نظام جهانی کنونی را تشکيل می دهد که بر مدار قطب های جهانی گردش می کند.

     اينان نيز می دانند در اين مداری که به قهر پديد آمده است، اين تنها رو و زيرزمين نيست که خالی می شوند، مغزها و دست ها نيز خالی می شوند. سه سال پيش از پيروزی انقلاب ايران، سرمايه داران داخلی و خارجی سرمايه های خود را از ايران می برده اند، چرا که حساب می کرده اند در سال 1990 ذخاير نفتی ايران به پايان  می رسد. در کدام يک از کشورهای زير سلطه اين کابوس خواب و بيداری آدميان را آشفته نمی کند؟ آيا « کشورهای ثروتمند» به اين مسئله انديشيده اند و يا می انديشند که چند ميليارد انسان رها بر زمين که در رو بيابان و در زير خالی است، چند ميليارد انسان که مغزهايشان از قهر انباشته است، حاصل تمدن مادی خشنی است که به خود و بشريت تحميل کرده اند؟

 

ديناميک وجدان ملی و وجدان جهانی:

    اگر در آغاز تجدد طلبی، ناسيوناليسم بر افکار هويت خودی و ضرورت تشبه جويی اصرار می ورزيد، امروز در هيچ کجای جهان، تشبه جويی طرفدار ندارد. چه در کشورهای رشديافته و چه در کشورهای رشد نيافته ناسيوناليسم ها همه از «هويت ملی» سخن می گويند. اگر در نيمه دوم قرن نوزده و اوائل قرن بيستم درباره تجددطلبی، اتفاق نظر وجود نداشت، امروز با شگرفی تمام می بينيم درباره هويت فرهنگی، قريب به اتفاق، اتفاق نظر وجود دارد. بدين قرار تشبه جويی پس از يک قرن اگر نه يک قرن و نيم و بيشتر، به متضاد خويش بدل شده است. چه ديناميک شگرفی!

     لنين گفته است زير فشار استعمارگران، در ملتهای استعمار شده، وجدان ملی پديدار می شود. آيا واقعيتی که با آن روبرو هستيم، عملکرد همان ديالکتيک ساده ای است که لنين بر اساس آن نظريه «بيداری وجدان ملی» را طرح کرد؟ به نظر می رسد واقعيت بسيار بغرنج تر است و تحول بر وفق ديالکتيک لنين انجام نگرفته است. در حقيقت ملت هايی تشکيل و در سازمان ملل عضو شده اند. بنابراين به ظاهر نوعی تشبه جويی تا حدودی واقعيت پيدا کرده است. اما در حدودی که تحول عمومی روابط سلطه گر زيرسلطه ايجاب می کرده است. به سخن ديگر ملت های ما در دولت متحد و متشکل نمی شوند. بلکه به شرحی که گذشت در جامعه های زيرسلطه، دولتها کارفرمايانی هستند که نيروهای محرکه داخلی و خارجی را در جهت متلاشی کردن همه جانبه ملتهای خود بکار می برند و قشرهای حاکم به اين نقش نيز وجدان دارند. بدين قرار دولت های حاکم بر جامعه های ما اگر در پاره ای جهات بيانگر تشبه جويی هستند، از جهات ديگر خود را جانبدار هويت ملی و تداوم حيات تاريخی معرفی می کنند. بيشتر از اين، قشرهای حاکم تناقض های مجسمی هستند. يعنی در ظاهر معرف « ترقی و تجددطلبی» هستند و در درون خود را متضاد سلطه گری می بينند که به او شباهت جسته و در نظامش ادغام شده اند. بدين سان وجدان به هويتی غير از هويت « غرب» داشتن، عمومی شده است. چرا که از غرب زده ها به مثابه تناقض های مجسم که بگذريم، دو تمايل ديگر جامعه های ما می کوشند در درون و بيرون هويتی از خود داشته باشند. به هنگام بحث از ديناميک نابرابری از اين دو تمايل صحبت به ميان آوردم. درباره تمايلی که آشکارا خود را خير و غرب سلطه گر را شرّ می خواند، بحث کردم. اين تمايل با توجه به نتايج فلاکت بار «تجدد طلبی» از راه تشبه، صاف و صريح می گويد ما نوع ديگری از رشد می خواهيم و اگر نشد، اصلاً رشد نمی خواهيم. اما تمايلی که از آن صحبت نکردم و در دنباله بحث به تفصيل موضوع بحث قرار خواهم داد، برای رشد تعريف ديگری می کند. دست کم رشد را غربی شدن نمی داند.

     بدين قرار پديده ای که با آن روبرو هستيم همان نيست که لنين می پنداشت. با مشکلی جهانی روبرو هستيم. نه تنها زيرسلطه ها طالب هويت مستقلی برای خويش هستند، بلکه در غرب، غربی که فرهنگ خويش را جهان شمول می شمرد، فکر تشبه جويی جای خود را به انديشه «هويت جويی» سپرده است. بنابراين می توان از پيدايش يک وجدان جهانی به قبول هويتهای ملی و فرهنگی با اطمينان سخن گفت. پيدايش اين وجدان، سبب شده است که در جامعه های ما بخصوص پس از شکست های پی درپی ايدئولوژی های چپ و راست، تمايل شديدی به کوشش برای تدارک «طرحی برای تمدنی ديگر» برانگيخته گردد.

    در حقيقت بعلت شکست تجربه « تجدد طلبی از راه تشبه» آن تمايلی که در آغاز جانبدار در بستن بروی بيگانه و بازگشت به مذهب و فرهنگ خودی بود، اينک با قوت تمام به ميدان آمده است. اما تجربه کنونی ايران نشان می دهد که اين تمايل، سرانجامی فلاکت بارتر از سرانجام تجددطلبی از راه تشبه جويی پيدا می کند. چرا که با چشم پوشيدن از رشد سبب گرديده که در همان مدار صادر کردن روزافزون نفت و وارد کردن کالا قرار بگيرد. به لحاظ محدود کردن فضای انديشه و عمل به گذشته، به جريان خالی شدن زمين و مغزها شدت بيشتری بخشيده است. اين است که اين موج در همه جامعه ها در حال واپس رفتن است.

    از سوی ديگر قدرت های غربی، بخصوص دو قدرت روسيه و آمريکا در تناقض گرفتار بن بستی شده اند که نمی توانند از آن بيرون بيايند. توضيح آنکه از سويی تشبه جويی را تجربه ای شکست خورده می بينند و از سوی ديگر خود را ناگزير می بينند به زور و قهری که زمان بزمانم بر حجم آن افزوده می شود، از رژيم هايی دفاع کنند که مظهر و مجری تشبه جويی هستند.

   آمريکای مرکزی و افغانستان و اروپای شرقی و ... صحنه قهر ويرانگر شده اند که در آن قدرتهای جهانی به مردم زيرسلطه می گويند، شما هويتی بيگانه از هويت ما داريد. اما اجازه بروز آن را نمی دهيم!!

   اگر شکست تجربه رژيم شاه، به علت پيدايش وجدان عمومی به مصيبت بار بودن تجربه « تجدد طلبی» از راه تشبه باشد، پس به ناچار رژيمهای مثل آن رژيم، با  همه کمک خارجی قادر به ادامه حيات نخواهند بود. چرا که نخبه های غرب زده ای که اين رژيم ها را اداره می کنند، خود از موفقيت تجربه مأيوس هستند.

     توجه به اين واقعيت و وجدان به عدم امکان ادامه حيات رژيم های اقتصادی که در آن مصرف بر توليد غلبه دارد و ... سبب پيدايش وجدان جهانی به ضرورت رشد همگانی و هماهنگ گرديده است.     رشدی که در آن هويت ها از خلاقيت و کار هر مجموعه حاصل می شوند.

رشدی که طبيعت را ويران نمی سازد بلکه به طبيعت نيز امکان می دهد رشد کند و طراوت و تازگی روزافزون بجويد.

    اين وجدان، در آغاز پيدايش خويش است. اما شکست در هويت بيگانه از خود بيگانه شدن و نيز شکست تاريخی در هويت گذشته ماندن (چنانکه در آغاز تجددطلبی نيز نتوانست مقاومت کند امروز نيز طرحی برای آينده نيست، با وجود بحرانی که نتيجه شکست تجربه ايدئولوژيهای وارداتی است و به حکم همين بحران، جهان در جريان يک تحول بزرگ، يک انقلاب عمومی است.

 

ديناميک انقلاب

 

     تحول عمومی روابط سلطه گر- زير سلطه، بمرحله بحران عمومی رسيده است. اين بحران که در اشکال گوناگون بروز می کند و همه کشورهای جهان را در بر گرفته است، تنها بحران اقتصادی نيست هر چند در کشورهای شرق و غرب بيشتر در شکل اقتصادی بروز کرده است. تنها بحران سياسی -  نظامی نيست هر چند در کشورهای زير سلطه بصورت انقلاب و جنگ بروز کرده است. با آنکه اين جنگ ها که سلطه گران به کشورهای ما صادر می کنند، مانع از تشديد بحران بيکاری و پديده اقتصادی جديد که از آن به رکود همراه با تورم تعبير می کنند، شده است، اما عواملی بنيادی تر دارند. اين بحران تنها بحران ايدئولوژيک نيست، هر چند اين بحران جهانی است و در کشورهای «رشد يافته» همانقدر شديد است که در کشورهای زير سلطه ای که رژيم هايش به نمايشگاه های شکست ايدئولوژيها بدل شده اند. اين بحران تنها اجتماعی نيست هر چند در همه جا بر بحران های اجتماعی سابق، بحران انقطاع نسل های جديد از نسل های پيشين نيز افزوده شده است. اين بحران عمومی و همه جانبه و جهانی است.

   تجدد طلبی ليبرالی و مارکسيستی حاکم که تحقير گذشته ديناميسمشان را تشکيل می داد، اينک در برابر آينده ای که پيشخور شده و هم خالی شده، وحشتزده و گيج و گنگ شده اند. ساکنان زمين زير فشار قهری که هر لحظه بر قدرت مقاومت ناپذيرش افزوده می گردد، در جوی که نابرابری آنرا سراسر خصومت کرده است، در لبه اين پرتگاه ايستاده اند. آيا بزرگی خطر، آنان را بر آن می دارد که در زير نقاب دشمنی، در يکديگر برادری بجويند و بر تقديری که از پيش بر خود حاکم کرده اند، شورش کنند و از افتادن در خلاء پايان ناپيدا سرباز زنند؟ پاسخ اين سئوال تلاش عمومی برای طرح تمدنی جديد است.

     اما اين طرح ره آورد آن انقلاب  عمومی است که مشخصه زمان ماست. تنها تلاش مجموعه های انسانی که می کوشند روابط درونی و بيرونی خود را در جهت بدست آوردن استقلال و بسط آزاديها، بازجستن هويتی در رشد از راه رها کردن استعداد توده ها و خلاق کردنشان، نيست که از آن به انقلاب تعبير می کنند. بلکه مجموعه تغييرهای شگرفی که در جريان تحول عمومی پديدار شده اند، به حکم بحرانی که در آنيم، دگرگونی بنيادی يعنی انقلابی است که انجام گرفته است و می گيرد. به يک چند از اين تغييرهای بنيادی که بدنباله بحث راجع می شوند اشاره کنيم:

-      نخبه گرايی ارسطويی و افلاطونی که بنا بر آن خيز توده های مردم در اطاعت از نخبه هاست که کم و بيش خميرمايه ايدئولوژيهای (خواه راست، خواه چپ) پيش از جنگ جهانی دوم و دو دهه بعد از اين جنگ را تشکيل می داد، امروز اگر بکلی بی اعتبار نشده باشد و مشارکت « توده ها» را در اداره امور خود اگر به طور کامل پذيرفته نشده باشد، دست کم شرکت محدودشان از موافقت عمومی برخوردار است.

    امروزه تئوری های ديکتاتورهای آمريکای لاتين و ديکتاتورهای شاه و ديکتاتورهای چپ (بعثيسم و مدل روسی و ...) از اعتبار افتاده اند.

    يکی ديگر و از مهمترين تناقض هايی که قدرت های بزرگ با آن روبرو هستند همين است که در عين اينکه اينگونه ديکتاتورها را سرزنش می کنند که چرا قادر نشده اند « رشد اقتصادی را با ليبراليسم سياسی» توام کنند، ناگزير از آنها حمايت می کنند، حمايتی که خود نيز نمی توانند آنرا توجيه کنند. آنرا از افکار عمومی خود مخفی می کنند و وقتی آشکار می شود، چون گذشته نمی گويند رژيم تحت حمايتشان  قابل دفاع است می گويند با خطر رقيب روبرويند (آمريکا با دخالت خود خطر روسيه را در آمريکای لاتين و هر جای ديگر دنيا دفع می کند و روسيه خطر آمريکا را در مناطق زير سلطه خود!). بدينقرار وجدان به آزادی به مثابه يک ضرورت و وجدان به شرکت توده در اداره امور خويش، جهانی شده و زمان به زمان قوت می گيرد. با آنکه ما در آغاز اين انقلاب ذهنی بزرگی هستيم، می توانيم با اميد بسيار بگوييم که بازگشت ناپذير است.

-      تضاد روح با ماده که کشورهای ما در يک قرن، بلکه يک قرن و نيم گذشته با آن در شکل تضاد مذهب (که دژ هويت بود) با ماترياليسم غربی مهاجم روبرو بود، جای خود را در همه جا به تمايل آشتی روح و ماده سپرده است. هيچ بر آن نيستم بگويم دو عصر که در اولی روح سلطه داشت و ماده پست شمرده می شد و در دومی که ماده سلطه می جست و با رنسانس روح و مظاهر آن را از صحنه می راند، اينک بطور کامل به پايان رسيده اند. اما وقتی روح به همه جا حتی آزمايشگاه های علمی راه می جويد، وقتی در جريان انقلاب های دوران ما، مذهب با رشد آشتی می کند، دست کم می توان از آغاز يک انقلاب بزرگ و جهان شمول سخن بميان آورد. انقلابی که برای جامعه های واپس مانده نويد يک جهش بزرگ است.

    جا دارد از يک واقعيتی اجتماعی و فرهنگی سخن بميان آورم که به نظرم واجد اهميتی بتمام است. در آزمايش انقلاب ايران متوجه اين امر شدم که ارتقاء وجدان عمومی شرط بروز استعدادهای بارور است. به سخن ديگر وجدان عمومی را می توان به زمين تشبيه کرد. در باغ لاله رويد و در شوره زار خس. به خود گفتم اگر اين معنی در سطح يک جامعه صدق می کند، بايد در سطح جهانی نيز صدق کند. اينک می خواهم بگويم، مطالعاتم مرا به اين نتيجه رسانده اند که در کشورهای رشديافته نيز نه تنها وجدان عمومی منظره جزيره کوچک رشد را در اقيانوس بزرگ فقر کامل، منظره ای سخت زشت و تحمل نکردنی می يابد، بلکه متوجه اين واقعيت می شود که رشد سريع تکنولوژی در صورتی که با تعميم علم و ارتقاء فرهنگ چند ميليارد انسان همراه نگردد، از خطرات ديگر گذشته، جامعه های غربی را نيز با خطر عقيم شدن استعدادها روبرو می گردند. در حقيقت اگر علم و تکنولوژی به سرعت رشد کنند و کارگران و دهقانان و حتی پزشکان و معلمان و مهندسان و تکنسين های جامعه های رشد يافته زود به زود خود را با پيشرفتهای علمی منطبق نکنند، بحران کنونی کار، تشديد خواهد شد و ناگزير بايد به يکی از دو راه حل توسل جست:

-      يا بايد به حکم رقابت کنونی گردن گذارد. در آن صورت آدم های مصنوعی جای آدم ها را خواهند گرفت و در جامعه ها روز به روز بر «بيکاران فنی» افزوده خواهد شد.

-         يا بايد از استفاده از پيشرفت های علمی و فنی چشم پوشيد.

     وقتی مسئله را در مقياس جهان در نظر بياوريم، می بينيم پيش خور کردن وقتی با از دست رفتن زمينه کار انديشه و عمل و با عدم ارتقاء وجدان عمومی همراه می شود، آينده را از هم اکنون تاريک، سخت تاريک به نظر می آورد.

    آگاهی بر اين واقعيت که رشد علمی در روابط مسلط - زيرسلطه، به توسعه نادانی انجاميده و می انجامد و شعور به اين واقعيت که بدون ارتقاء فرهنگ های مجموعه های بشری فرهنگ ها از باروری روی به عقيم شدن می آورند، در مراحل ابتدايی رشد خويش است.

    بدينسان آشتی ميان روح و ماده، راه را برای يک تغيير بنيادی در احساس مجموعه های بشری نسبت به يکديگر باز کرده است. در حقيقت احساس هم سرشتی و هم سرنوشتی ميان ساکنان زمين را تقويت کرده است و تمايل به فراهم آوردن اسباب رشد همه انسانيت را افزون ساخته است. هنوز زود است بگوييم ديگر ناسيوناليسم بر پايه تضاد با ديگران تعريف نمی شود. اينقدر هست که بگوييم اين تعريف در حال بی اعتبار شدن است.

-      در گذشته، انقلاب، خصوص وقتی به خاطر استقلال ملی انجام می گرفت، در جامعه های غرب احساس خصومت بر می انگيخت. اين تمايل دچار دگرگونی بنيادی شده است. انقلاب ايران به کمک حمايتی همه جانبه و جهانی انجام گرفت. بطور قطع نخستين بار بود که انقلابی در کشوری انجام می گرفت و در همه جا حسن استقبال می شد. اين امر نتيجه عوامل زير بود:

1-     طی 30 سال مخالفان رژيم استبدادی شاه، ا فکار عمومی جهان را از حقايق اوضاع ايران آگاه کردند.

2-     غرب در بحران عمومی فرو می رفت و ديگر افکار عمومی تحمل نمی کرد که دولتهايشان از رژيم هخای استبدادی و فاسد دفاع کنند.

3-   و به نظر می رسد مردم عادی جامعه های غربی نه تنها انقلابها را ديگر مضر به حال خود نمی يافتند، بلکه لازمه بهزيستی خود می شمردند. انقلاب ايران، اگر نخستين انقلابی باشد که افکار عمومی جهانی با مردم ايران در پيروزيش شرکت جسته اند، واپسين آن نخواهد بود. به رغم تمايل ملاتاريا به استبداد و اثرات آن بر افکار عمومی در جامعه های غربی، هنوز تمايل به دفاع از انقلابها، تمايل غالب است. اين انقلاب در طرز فکرها، نيز جهانی و از شگرفيهای عصر ما است. شگرف تر اينکه اعتبار هر انقلاب در افکار  عمومی جهانی نسبت مستقيم با کم و کيف هدف های آن انقلاب دارد. در مجموع برای اينکه انقلابی از وسيع ترين حمايتها در افکار عمومی جهانی برخوردار گردد بايد بدست آوردن استقلال و ايجاد تغييرات بنيادی اجتماعی و دمکراسی و بنای هويتی را هدف قرار دهد که از راه رشد، گذشته و حال و آينده را به هم پيوند دهد.

     پيش از اين گفتم که حاکمان جامعه های زيرسلطه نسبت به سلطه گران احساس مخالف دارند. آنها را شرّ می شمارند و اينک می گويم وقتی قضاوت مسئولان قدرتهای بزرگ را درباره مسئولان کشورهای زير سلطه شان می خوانيم، وقتی احساس تحقير عمومی را نسبت به اين مسئولان مشاهده می کنيم، می توانيم با اطمينان خاطر بگوييم، يکی ديگر از بزرگترين موانع تحول های انقلابی در جهان از ميان رفته و اين اميد بزرگ به توانايی انسان در يافتن راه حل برای بحرانی بوجود آمده که از روابط سلطه پديد آمده است.

    گذشته از اين انقلاب های بنيادی در طرز فکرها و انقلاب علمی و تکنولوژيک بايد از انقلاب عينی مهمی سخن بميان آورد و آن اينکه ميان افزايش قدرت تخريبی ابرقدرتها و قدرت کنترل آنها بر جهان نسبت معکوسی برقرار شده است. پيروزی انقلاب ايران بر ضد سلطه آمريکا بدون اينکه مردم ايران به روسيه تکيه کنند و قيام مردم افغانستان بر ضد سلطه روسيه در عين اينکه بيانگر پيدايش وجدان جهانی و بيرون رفتن از روابط قدرت های جهانی است، افشاگر وجود و رشد بحران در درون دو ابرقدرت و نشانه بارزی بر محدودتر شدن امکان مداخله، از نوع مداخلات که پيش از جنگ دوم و دو دهه اول بعد از جنگ، اين دو قدرت بزرگ است. اين راست است که اينک می کوشند از راه جنگها، بخصوص جنگهای فرسايشی مانع از آن شوند که مهار امور به کلی از دستشان بدر رود، اما همين جنگها در عين حال بيانگر ضعف روزافزون آنها نيز هستند. چرا که بر افکار  عمومی جهانی واضح می کنند که غولها آنقدر بزرگ شده اند که ديگر مثل سابق قادر به تکان خوردن نيستند. ناگزير کار را بر عهده کوچکترها گذارده اند.

     آيا به جايی رسيده ايم که بتوانيم بگوييم نسبت به توليد و مصرف قهر و خطراتش وجدان روشنی بوجود آمده است؟ با وجود افزايش سرسام آور بودجه های نظامی و با وجود توسعه شتابگير بازار سلاح، چگونه می توان گفت جهان می تواند بر بحران خطرناک مسابقه تسليحاتی فايق آيد؟ البته همواره اين خطر وجود دارد که سلاح های انبار شده در يک جنگ عمومی بکار افتند و به حيات بر روی زمين پايان ببخشند. با وجود اين تحول توانايی به ناتوانايی قدرت های جهانی، سبب شده و می شود که مردم کشورهای ما فرصت آزاد شدن و رشد بيابند و دو جريان در نقطه ای خطر بکار افتادن سلاح را رفع کنند. به سخن ديگر تغيير بنيادی مناسبات سلطه گر زيرسلطه استفاده از سلاح را در يک جنگ جهانی بی معنی گرداند. بدين قرار، بنا بر يکی از دو احتمال، احتمال خوشبينانه، انقلاب از وابستگی به استقلال، از استبداد توتاليتر به دموکراسی و از پيش خور کردن به رشد، سبب رهايی جهان از بزرگترين خطری می گردد که انسانيت هرگز در تاريخ خود با آن روبرو نشده بود. آيا اين معنی به وجدان های « ملی» راه نجسته است؟ بنا بر آنچه پيش از اين آوردم، پاسخ مثبت است.

   و بالاخره وقتی که دو جريان ناهماهنگ يکی پيش خور کردن و از پيش متعين کردن تحول جامعه ها و ديگری افزايش انفجارآميز جمعيت، زمان به زمان بر شدت بحران می افزايند، دو راه حل بيشتر نمی ماند:

- يا بايد انبارهای قهر را بروی چند ميليارد انسان خالی کرد و بحران را از اين راه حل کرد.

- يا بايد علم و تکنيک را به خدمت عمران طبيعت در همه جای جهان گمارد و گذاشت که جامعه های از رشد مانده  از راه رشدی واقعی به مهار کردن افزايش جمعيت موفق شوند. از اين گذشته جهان ما از آن مرحله گذشته است که مسئله، مسئله حفظ نظام اجتماعی پيشين يا تغيير آن باشد. ما در يک قرن و نيم پيش نيستيم. در روابط سلطه گر - زير سلطه و همراه تحول اين روابط، نظام جامعه های زير سلطه متلاشی شده است. بر اثر اين تلاشی، شکل بندی های پيشين بطور بازگشت ناپذير دگرگون شده اند. مسئله ای که امروز طرح می شود ضرورت انقلاب اجتماعی به معنای تغيير ساختها نيست، بلکه مسئله نوع اين تغيير و روشهايی است که برای اين تغيير بايد به کار برد و نتايج منتظر است. اگر درباره اين مسائل اختلاف نظر باشد، درباره ضرورت تغيير ساختهای اجتماعی، اتفاق نظر وجود دارد. اگر جريان انقلاب به اينجا رسيده باشد که وجدان به جهانی بودن مسائل و بحرانها عمومی شده باشد و اگر وجدان به اين واقعيت که جنگ عمومی به معنای بر باد دادن هستی است، بايد پذيرفت که احتمال خوشبينانه و قوی تر اين است که انقلابها به يک انقلاب بزرگ می انجامند: انقلاب از رشد ماندگی به رشد عمومی بشريت. در حقيقت اگر اين احتمال تحقق پيدا نکند، اگر انقلاب نظامی را بر نيندازد که اينک از شرح ديناميک هايش آسوده ايم، بحران انسان و طبيعت را تباه خواهد کرد. ملاحظه سرانجام ناسيوناليسم مثبت و همه ايدئولوژي ستايشگر وابستگی و تشبه جويی ... امکان می دهد که انسان با احتياط و اميد جانبدار پيروزی احتمال اول بشود.

 

ب- تحول ناسيوناليسم در جامعه های زير سلطه:

 

    در اين بند نخست از تحول ناسيوناليسم انطباق طلب به مثابه نمود تحول عمومی روابط سلطه گر زيرسلطه و سپس از تحول ناسيوناليسم مقاومت جوی بحث می کنم.

 

 ب 1- ناسيوناليسم انطباق طلب:

 

     با تغيير رژيم در روسيه، ثنويت خير و شرّ دوران ما شکل فعلی خود را پيدا کرد: برای گروهی کمونيسم، شرّ مطلق شد و برای جانبداران مسکو به استناد نظريه لنينی امپرياليسم، از آنجا که رژيم روسيه، سوسياليستی بو رشوايی است، يعنی سرمايه داری نيست، نمی تواند امپرياليست باشد. بنابراين متحد طبيعی خلق های جهان و جنبش های رهايی بخش آنهاست. در عوض آمريکا به مثابه سردمدار سرمايه داری جهان، شرّ مطلق است. بدين قرار دو نوع طرز فکر پديد آمدند که در آنها، ناسيوناليسم، انطباق جوّ و يک طرفه است. نخست از ناسيوناليسم انطباق جوّی راست بحث می کنيم.

 

ناسيوناليسم انطباق طلب راست:

 

     اين ناسيوناليسم در تضاد با قدرت کمونيسم بين المللی تعريف می شود. بنابراين زمينه اصلی آن را موقعيت « ژئوپلتيک» تشکيل می دهد. به اين بيان که جهان عرصه تنازع دو ابرقدرت آمريکا و روسيه و قدرت های درجه دوم است. در اين ميان کشورهايی که قدرت ندارند و منابع طبيعی دارند، بيشتر در خطرند. بدين سان جهان درگير جنگی دائمی است و در اين جنگ حفظ امنيت و ثبات داخلی هر کشور و ايجاد يک قدرت ملی که قادر به دفاع از تماميت ارضی در برابر جنگهايی که ازخارج و داخل برانگيخته می شوند، اساس حيات ملت شمرده می شود.

    از زمينه بالا اين نتيجه را می گيرند که در موقعيت جهانی کنونی، وحدت ملی لازمه حفظ کشور  است و اگر اين وحدت از بين برود، کشور از سوی دشمن اصلی (کمونيسم بين المللی) بلعيده می شود.

    اين وحدت ملی را جنگی دائمی در چهار شکل زير دائم تهديد می کند:

1- جنگ کلاسيک (مثل جنگهای ايران عراق، جنگهای آمريکای مرکزی و آفريقا وقتی دو يا چند کشور در آن درگير می شوند.)

2- جنگ با نيروهای واپس گرايی که مانع رشد و ترقی می شوند.

3- جنگهای « انقلابی» که از سوی سازمانهايی که در خدمت «کمونيسم بين المللی» هستند تحميل می گردند.

4- جنگهای ايدئولوژيک که از داخل و خارج تحميل می شوند و پيروزی در آنها، سانسور مطلق را ايجاب می کند.

   با وجود اين جنگهای گوناگون و دائمی، خطری که موجوديت کشورهای ضعيف را تهديد می کند، نه تنها هميشگی است بلکه هر زمان بزرگتر می گردند. از اين رو ناسيوناليسم ايجاب می کند که برای  مقابله با آن، يک رهبری قوی و فرماندهی متمرکز بوجود آيد. در نتيجه:

1-     محلی برای تقليد از دمکراسيهای غربی نمی ماند.

2-     استقلال در خارج از تناسب قوا در مقياس بين المللی معنی ندارد. بنابراين بايد بنا را بر دوستی با غرب و مقابله با خطر کمونيسم گذارد.

3-   در داخل کشور، با دو خطر روبرو هستيم: يکی از سوی طرفداران کمونيسم بين المللی و ديگری از سوی نيروهای دارای « ايدئولوژي واپسگرايی». بدين خاطر در عين دشمنی با هر دوی اين گرايشها، در مقام حفظ وحدت ملی عناصر سازگار مذهب و فرهنگ سنتی و ايده اصلاحات اجتماعی را بايد پذيرفت.

    با توجه به اين واقعيت ها (جنگها و خطرها) و اصول راهنمای بالا، برای حفظ کشور در کوتاه و بلند مدت بايد بطور دائم:

1- امنيت و ثبات در داخل و خارج کشور را اساس ترقی و موجوديت کشور شمرد و با دست های آهنين حفظ کرد.

2- بايد تجدد (Modernisation) را لازمه تجديد و حفظ وحدت ملی و برنامه کار روزمره و دائمی شمرد و موانع آن را از پيش پای برداشت. با وجود اين نبايد عناصر فرهنگی که حافظ « هويت فرهنگی» هستند را از بين برد.

3- بايد در مقياس منطقه و جهان به يک قدرت تبديل شد.

و از آنجا که اين ناسيوناليستها سخت نخبه گرا هستند، در پاسخ اين سئوال که مسئوليت آن جنگها و اين برنامه با چه کسانی است، می گويند:

   اين رسالت بر عهده تحصيل کرده ترين و مترقی ترين عناصر جامعه است که در کارآمدترين سازمان ها گرد آمده اند. اين سازمان ارتش است.

 نقش مردم چيست؟

     در شرايط جنگی و برای پيروزی برنامه های نجات حيات ملی، مردم بايد از ارتش اطاعت کنند. و اين همه در گرو يک رهبری قوی و توتاليتر است. اين ناسيوناليسم از غرب گرايان يک قرن پيش، توتاليتريسمشان را حفظ کرده است. چرا که معتقد است تمامی قدرتهای نظامی، سياسی، ايدئولوژيک و اقتصادی بايد در دست رهبری باشد. يعنی زندگانی افراد و گروه ها و کل جامعه در محدوده تصميمات رهبری در ابعاد سياسی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، شکل بگيرد.

   بدين قرار اين ناسيوناليسم در مقايسه با ناسيوناليسم انطباق طلب ليبرال، يک قرن پيش، همراه با تحول مناسبات سطه در جهان اين دگرگونيها را پذيرفته است:

-      فکر آزادی رامطلقاً کنار گذارده و جانبدار استبداد توتاليتر است. با وجود اين بايد گفت که در پيروی از نيازهای اقتصاد مسلط جانبدار از نوعی ليبراليسم اقتصادی است!

-         در زمينه استقلال همان تمايل را حفظ کرده است.

-      در قلمرو فرهنگ و مذهب، اينک نفی مطلق را  رها کرده و بر آن است که عناصر موافق با استبداد توتاليتر را که اغلب ارتجاعی ترين عناصر هستند حفظ و تقويت کند. به نوعی جانبدار هويت ملی است و اغلب دوره ای تاريخی را ايده آل می کند.

-      برای مردم نقشی جز اطاعت قائل نيست. همانند غرب گرايان ليبرال يک قرن پيش، نخبه گرا است، با اين تفاوت که آن غربزدگی جانبدار مشارکت مردم بود و اين غربزدگی جانبدار اطاعت مردم است.

   در معرفی اين ناسيوناليسم به اين اختصار اکتفا کنيم و ببينيم در نامه اعمالش چه می توان خواند:

 

کارنامه ناسيوناليسم انطباق طلب

    اين کارنامه را در چهار وجه سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، به اختصار بيان می کنيم. بنا بر ضرورت اقتصاد، به ذکر اموری اکتفا می کنيم که بازتاب ديناميک های سلطه اند و به ما در ادامه بحث ياری می رسانند.

 

در وجه سياسی:

 

    وظايفی که در تناسب عمومی قوا در مقياس جهان انجام داده و می دهند به قرار زيرند:

1-     مهار منابع ثروت طبيعی به سود قدرت های جهانی حامی.

2-     تدارک اسباب سياسی و نظامی و پليسی و نيز ديوان سالاری برای انجام وظايفی که در داخل و خارج کشور بر عهده اين رژيم ها به مثابه متحد قدرت های جهانی حامی هستند. در نتيجه:

3-     مشارکت فعال در منطقه بنديهای استراتژيک و به منظور حفظ موقع متفوق قدرت های جهانی حامی در تناسب عمومی قوا.

    و وظايفی که در مقياس داخلی انجام داده و می دهند به قرار زيراند.

 1- استقرار استبداد توتاليتر و تمرکز روزافزون همه فعاليتها در دولت و در نتيجه خلاصه شدن رشد، در رشد  ارتش و ديوان سالاری.

2- تبديل تمامی بنيادهای قديم (Institutions) و جديد که بمنظور کنترل قدرت دولت بوجود آمده بودند به ابزاری در دست دولت برای مهار جامعه.

3- تبديل دولت به دستگاه توليد و استعمال قهر، قهری سازمان يافته.

4- بعلت نفی اصل مشارکت مردم در فعاليت سياسی، ناگزير دولت و بنيادهای جنبی که ايجاد می شوند، تنها محل فعاليت استعدادها و «نخبه ها» می گردند. بدينسان ماشين اداری - نظامی دستگاهی است که نخبه های ادغام پذير را از راه ادغام از خود بيگانه می کند و عناصر انطباق ناپذير را حذف می کند. بدينقرار اين « نخبه گرايی» در عمل به « نخبه کشی» بدل شده است. طوريکه اينگونه رژيم ها از عوامل بزرگ فرار مغزها هستند.

5- از آنجا که استبدادهای توتاليتر زمان ما عامل تمرکز روزافزون همه فعاليتها در دولت اند، بناگزير عامل تجزيه سياسی جامعه هستند. البته در جامعه های غرب نيز تمايل های راست و چپ وجود دارند. برخوردهاشان گاه سخت و خشن می شوند. اما تجزيه سياسی جامعه در تمايل های خصم آلود که قادر به همزيستی و رقابت سياسی نباشند و برخوردهای سياسيشان، قهرآميز باشد، خاص جامعه های دارای استبداد توتاليتر دوران ما شده است. از اين لحاظ نيز بعکس نتيجه ای رسيده اند که استبداد را در خدمت آن می شمرند. يعنی بجای وحدت ملی نفاق و دشمنی های سخت خطرناک ملی را بوجود آورده اند.

6- در اين جو قهر و خصومت فزاينده، فشار و اختناق را به روش اصلی حکومت بدل ساخته اند. در نتيجه:

- امنيت فعاليت سياسی حتی برای کسانی که در حکومت شرکت دارند وجود ندارد.

- امنيت فعاليت اقتصادی نيز وجود ندارد. روی آوردن به بازرگانی خارجی که متضمن حداقل خطر برای سرمايه و حداکثر سود است و فرار سرمايه ها از مشخصات اساسی کشورهايی است که از اين نوع رژيم ها دارند.

- منزلت قانونی (statut) برای هيچکس وجود ندارد.

- امنيت عقيده و تفکر نيز کمتر از انواع ديگر وجود دارد. طوريکه اگر کسی جرأت فکر کردن بکند، وسيله آن يعنی مغزش را پريشان می سازند.

    بدينقرار امنيت ملی نيز در عمل ناامنی ملی از آب درآمده است.

شگفت تر اينکه:

7- نه تنها در آن چهار جنگ، قادر به کمک به بلوکی که در آن شرکت دارند نيستند، بلکه هيچکدام از اين رژيم ها بدون حمايت ها و مراقبت های روزمره قدرت حامی قادر نيستند بر سر پا بمانند. رژيم شاه که ايران را « جزيره ثبات» و رژيم خود را با ثبات ترين رژيم ها می شمرد، حتی با وجود حمايت جدی آمريکا، در عمل ضعف بزرگی از آب درآمد و معلوم شد اين رهبری قوی خود باری بر دوش قدرت جهانی حامی است.

    بدينقرا در عمل روشن شد که دست کم در جامعه های کوچک و در شرايط سلطه، با استبداد توتاليتر نمی توان رهبری قوی بوجود آورد. مخالفت افکار عمومی کشورهای غرب نسبت به کمک نظامی مستقيم و حتی کمک مالی به اين رژيم ها، گذشته از عللی که پيش از اين شرح کردم، دارای اين علت است که در اين کار فايده نمی بينند. اين امر بخواهی نخواهی به تغييرات اساسی در سياست جهانی اين قدرت می انجامد.

8- اگر نوسازی سياسی را نيز جزيی از تجدد بدانيم، اين رژيم ها سرانجام واپسگراترين رژيم ها از آب در آمده اند طوريکه در دوران ما حتی يکی از اين رژيم ها را نمی توان يافت که مشروعيت خود را از « گذشته افتخارآميز تاريخی» يا « رسالت خدايی» و ... نگيرد. شاه و پينوشه و موبوتو، خود را در عين حال برگزيده خدا و مظهر وجدان تاريخی ملتهای خويش می شمردند و می شمارند.

 

در وجه اقتصادی:

 

   در وجه اقتصادی، از همان شعار يک قرن پيش پيروی می کنند: بگذاريم سرمايه های غرب بيايند و سرزمينهای ما را آبادان کنند و منابع ما را بهره ور بگردانند. امروز در همه کشورهای دارای اين گونه رژيم ها اداره منابع طبيعی مستقيم و يا غيرمستقيم در دست چند مليتيها است. پيروی از اصل خودداری از ابداع به خاطر تشبه جويی کامل در وجه اقتصادی، سبب گرديده که مصرف اساس رشد قرار گيرد. از آنجا که خطوط اصلی اقتصاد جامعه های تحت رژيم ناسيوناليسم انطباق جوی راست شناخته شده اند، در اينجا تنها به اختصار از تلاشی اقتصادی، پيشخور کردن و از پيش متعين  کردن اقتصاد جامعه های زيرسلطه بحث می کنم.

اموری که توجه کافی را هنوز به خود جلب نکرد اند:

ب 1- تجزيه اقتصاد به دو بخش مدرن و سنتی به عنوان مشخصه اقتصادهای جامعه های ما حرف تازه ای نيست و می دانيم که هنوز اقتصاددانان ليبرال و (مارکسيست رسمی نيز) در انتظار وقوع اين معجزه اند، که بخش مدرن رشد کند و بتدريج بخش سنتی را در خود جذب نمايد. اما نه تنها در هيچ کجا (حتی در روسيه با وجود دارا بودن موقعيت مسلط) اين معجزه بوقوع نپيوسته است، بلکه جريان متلاشی شدن هم شتاب گرفته و هم کار را به يک وابستگی همه جانبه رسانده و هم با از بين بردن زمينه های فعاليت اقتصادی داخلی، بر شماره بيکاران و انواع کسری ها بطور روزافزون می افزايد. علت اشتباه در ارزيابی نقش « بخش مدرن» بی توجهی به امور زير بوده است:

1- بخش مدرن نه با فرهنگ، نه با طبيعت، نه با انسان، انطباق نمی جويد و اگر توجه کنيم که نقش اين بخش انطباق انسان و طبيعت با توقعات ديناميک توسعه اقتصاد مسلط است، اندر می يابيم چرا اين بخش مدرن متلاشی کننده است.

2- اين بخش مدرن نمی تواند با « بخش سنتی» رابطه ای از آن نوع که در غرب در جريان  رشد اقتصادی وجود داشت، برقرار کند. چرا که « بخش مدرن» جزء مکملی از اقتصاد جهانی چند مليتيها است. بنا براين وظيفه اصليش (Fonction) برداشتن موانع توسعه طلبی اين اقتصاد مسلط است. با وجود اين نقش چگونه بتواند در بنای يک اقتصاد ملی نقش ايفا کند؟ حتی در اقتصادی مثل اقتصاد روسيه که يکی از دو ابرقدرت جهان است، از آنجا که بخش مدرن در خدمت ايجاد و افزايش قدرت جهانی دولت روسيه است، قادر نيست به خدمت رشد عمومی اقتصادی درآيد و بحران اقتصاد اين ابرقدرت از همين تضاد مايه می گيرد.

3- از آنجا که برنامه های رشد اقتصادی بر اساس «توسعه مصرف» قرار گرفته اند و با توجه به اينکه کالاها و خدمات لازم برای برآوردن نيازهای ارضاء نشده در جامعه های عقب مانده چندين و چند برابر توليد اقتصاد سنتی اين کشورهاست، بخش مدرن ناگزير فرآورده های وارداتی تکيه کرده است و بنا بر اين نه تنها وابستگيش از لحاظ سرمايه و جريان توليد، بلکه از لحاظ مواد و فرآورده ها به اقتصاد مسلط است. اما فرآورده هايی که بخش مدرن عرضه می کند و يا وارد می شوند، فعال هستند، يعنی توليد داخلی را از بين می برندو جای آن را می گيرند. در همه اين نوع کشورها از سياست جانشين کردن توليد داخلی از راه ايجاد تأسيسات اقتصادی مدرن، سالها پيروی می شده و هنوز نيز پيروی می شود. اما در عمل اين تأسيسات واردات را جانشين توليد داخلی کرده سبب رشد از رشدماندگی در بخش سنتی و عامل اقتصادی صدور ثروت های طبيعی و پيشخور کردن شده اند.

ب 2 اين سخن که بودجه دولتهای ما محور فعاليت های اقتصادی شده اند و بيشتر از اين، رابطه پيشين ميان بودجه و توليد داخلی بر هم خورده و امروزه بودجه ديگر برداشتی از توليد داخلی نيست، حرف تازه ای نيست و ظاهراً اهل فن نسبت به آن اتفاق نظر دارند. استقلال مالی دولت از جامعه و وابستگی جامعه به هزينه های دولتی و وابستگی اين دو به صدور ثروت های طبيعی و ورود کالاها و خدمات، مورد بحث قرار گرفته و می گيرند. قصدم اين نيست که به شرح و بسط اين واقعيت ها بپردازم، می خواهم به استناد اين واقعيت ها، مکانيسم پيشخور کردن و نتيجه آن يعنی از پيش مقدر کردن آينده را شرح کنم. همانطور که آوردم، اين کار را ده سال پيش انجام داده ام و اينک نيز که مشکل پيش خور کردن بصورت يک بحران شديد دامنگير شمال و جنوب و بيشتر جنوب شده است، بنا ندارم نظر ده سال پيش را شرح کنم بلکه می خواهم با جلب توجه به تجربه رژيمی که بعد از پيروزی انقلاب بر سر کار آمد، حساسيت ها را برانگيزم. شايد هنوز دير نشده باشد.

    باری هزينه های دولت در جامعه های ما (که به لحاظ بالا بودن ميل به مصرف ضريب تکاثر اين هزينه ها بسيار است) قوه خريدی ايجاد می کند که از دو برابر بودجه به بالاست. توزيع نابرابر اين قوه خريد، سبب می شود که تقاضای خريد کالا و خدماتی که بايد وارد کرد افزايش پيدا کند. فشار تورم دولت ها را بر آن می دارد که به بهانه « ليبراليسم اقتصادی» دروازه ها را بروی کالاها و خدمات بگشايند. اما بودجه دولت متأثر از ضرورت سرمايه گذاری و نيز به سبب توسعه فعاليت های اداری و نظامی با ميزانی حداقل پنج برابر توليد داخلی افزايش می يابد. اين بودجه ناگزير کسری رو به افزايشی دارد. بدين قرار بودجه به افزايش صدور ثروت های طبيعی وابسته می گردد. اين وابستگی دو جانبه است: به لحاظ کسر رو به افزايش، ناگزير از فشار به درآمدهای حاصل از صدور ثروت ها و ورود کالاها و خدمات است و با افزايش هزينه، قوه خريد بالا می رود و تمايل فعاليت های اقتصادی در جهت تکيه به واردات تغيير می کند. نتيجه اين می شود که ارز لازم برای تأمين واردات مسئله اصلی می گردد. اين ارز يا بايد از راه افزايش قيمت مواد اوليه صادراتی و يا از راه افزايش توليد آن و يا از هر دو راه تأمين گردد. با اين مکانيسم، ميزان توليد مواد خام افزايشی گاه بيست برابر افزايش مثلاً توليد کشاورزی می يابد بدان حد که نسل آينده، بکنار، نسل امروز نيز چشم انداز اقتصادی خود را مأيوس کننده می يابد.

    نه در جامعه های  ما و نه در جامعه های غرب، مسئله پيش خور کردن ثروت های طبيعی، موضوع بحث قرار نمی گيرد. اما وقتی می گويند که کشورهای ما بايد از هم اکنون اقتصادی را بنا بگذارند که با تمام شدن ذخاير نفت يا مس، يا ... بتوانند سر پای خود بايستند، روشن است که می دانند چه بلايی دارند بر سر کشورهای ما می آورند. در همان اوقاتی که نقش بودجه دولت در پيش خور کردن ثروت ها را با تحليل اقتصاد ايران منتشر کردم، شاه سابق، چند بار خطاب به مسئولان اقتصاد، در رژيم خود گفت: می گوييد نفت داريم. البته نفت تمام می شود. می گوييد گاز و مس داريم. بله اينها را داريم اما بايد از حالا اقتصادی بسازيم که جای خالی نفت را پر کند. وقتی اخيراً سخنان وزير نفت رژيم ملاتاريا را خواندم که همان حرف را تکرار می کرد، تعجب نکردم چرا که اين پيش خور کردن از پيش جبری را تحميل می کند که آسان نمی توان از چنگ آن گريخت. آن تجربه ای که می خواهم از آن حرف بزنم همين است:

-      پيش از انقلاب، بودجه جاری پيش بينی شده برای پنج ساله ای که به 1979 ختم می شد، 50/2 ميليارد دلار بود. همين بودجه در برنامه پنج ساله 87-1983 بدون احتساب سرمايه گذاری در آموزش و بهداشت و تأمين اجتماعی 142 ميليارد دلار و با اين هزينه ها 150 ميليارد دلار يعنی سه برابر بودجه رژيم شاه پيش بينی شده است. هم اکنون شماره کارمندان دولت نزديک به دو برابر شده است. گمان می کنم ارقام گويا و واضح هستند. در حقيقت بن بست رژيم شاه، همين بودجه اداری بود. اين بودجه از سويی همه درآمدها را می بلعيد و از سوی ديگر فعاليت اقتصادی را به شرحی که آمد متعين می گرداند. کوشش های اوليه برای تغيير ساخت اين بودجه بر ما معلوم کرد که قادر نمی شويم ساخت بودجه را تغيير بدهيم، اما توانستيم نسبت ها را تا حدودی تغيير بدهيم. بر آن شديم که قوه خريدی را که هزينه های دولتی ايجاد می کرد، از طريق تغيير ساخت اعتبارات بانکی متوجه فعاليتهای توليدی بگردانيم. به سخن ديگر از سويی از فشار قوه خريد به کالاهای صنعتی و خدماتی که کشورهای پيش رفته می توانستند توليد کنند بکاهيم و از سوی ديگر با توزيع عادلانه تر درآمدها، قوه خريد را متوجه توليد داخلی کنيم و به اين ترتيب بجای مصرف، توليد را اساس رشد بگردانيم. نخستين نتايج، اميدبخش و تشويق آميز بودند، اما ... اما جامعه جوان و بيکار چگونه صبر می کند تا سرمايه گذاريها بتدريج انجام بگيرند و برای آنها کار فراهم آورند؟ فشار بيکاران، فشارهای داخلی و خارجی ديگر که به تفصيل در کتاب خيانت به اميد شرح کرده ام سبب شدند که امور اقتصادی نه تنها بمجرای پيشين بازگردانده شوند، بلکه پيش خور کردن ابعاد بزرگتری پيدا کند. جا دارد از خود بپرسيم حالا که ايران نفت داد، نفت خام صادر می شود يعنی ما اير&#