برنامه ای
برای عمل سیاسی مداوم

 

ابوالحسن بنی صدر

1 - کارنامه یک جمع در جلوگیری از باز سازی ستون پایه های قدرت در ایران که همچنان برنامه عمل این جمع است و برنامه هر جمعی است که بخواهد به کوشش مداومی برای استقرار نظام مردم سالار در ایران برخیزد . 2 - پاسخ ها به پرسشهای مجله ﺁرش که در برگیرنده دو تجربه بزرگ هستند و بکار ﺁن می ﺁیند که برنامه عمل سیاسی مداوم بگردند . 3 - از ﺁنجا که در عمل مداوم به این برنامه ، ﺁزادی هدف و روش است ،

یاﺁوری :
  با ﺁنکه در کارنامه ها و در نوشته های دیگر، از کودتا بدین سو، کوششهای یک جمع ، جمعی را بازگو کرده ام که کوشیده است و می کوشد تجربه انقلاب ایران را به نتیجه برساند . با ﺁنکه تدبیرها ها که این جمع یافته و بکار برده است را این جا و ﺁنجا ، تشریح کرده ام، این بار، ﺁقای دکتر حمید عمرانی از این جانب خواست ، در پاسخ به این پرسش " ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود ؟ " ، در یک نوشته ، ستون پایه های قدرت و تدابیر تجربه شده را گرد ﺁورم بسا کمک رساند به نسلی که می خواهد مسئله را بشناسد و راه حل را در خود مسئله سراغ کند و بیابد . مسئله ای که جامعه ایرانی از دیرباز، بخصوص در قرنی با ﺁن روبرو بوده که، در ﺁن، سه نوبت انقلاب کرده است تا مگر ﺁن را حل کند، مسئله ستون پایه های قدرت است. این ستون پایه ها به دولت و دیگر بنیادهای جامعه ایرانی شکل و محتوائی می بخشند سازگار با تمرکز قدرت در یک کانون و قائمه رابطه ها گشتن قدرت ( = زور ). تدبیرها که در جلوگیری از بازسازی ستون پایه بکار برده شده اند، تدبیرهای یافته و بکار رفته در انقلاب مشروطیت و نهضت ملی کردن صنعت نفت، را نیز، در بر می گیرند :

ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود؟

جلوگیری از کودتا همواره با از میان برداشتن ستون پایه های قدرت میسر است :
ستون پایه های قدرت :

  تدبر در کوشش مستمر انسانیت برای رهائی از استبدادهای فراگیر و غیر فراگیر و تجربه ایرانیان در سه جنبش بزرگشان ظرف یک قرن و شرکت در انقلاب 1357 و یافتن و بکار بستن تدابیر برای جلوگیری از استواری جستن ستوان پایه قدرت در دوران مرجع انقلاب، حاصلی را ببار ﺁورد که بمثابه برنامه عمل در اختیار ایرانیان و جهانیان قرار می دهم. با شرح مهمترین ستون پایه های قدرت ﺁغاز می کنم :
1 - نیروی نظامی غیر قابل مقایسه با قوای نظامی قربانیان .
2 - مالکیت منابع مالی بس عظیم .
3 - سلطه نزدیک به انحصار بر رسانه های گروهی .
4 - "منشاء قانون منم" یا ، بنا بر ولایت مطلقه، اختیار انحصاری بر صدور "حکم حکومتی" برای خود قائل شدن . اختیار مطلق بر مرام و تشخیص حق از ناحق را به خود واگذاردن. بنا بر این آیات انجیل که : " من به تو کلید ﺁسمانها را می دهم . هرچه را در روی زمین گره بزنی ، در ﺁسمانها گره زده خواهد شد و گره از هرچه بگشائی ، در ﺁسمانها گره از ﺁن گشوده خواهد شد" (انجیل ماتیو فصل 16 ، ﺁیه 19). بدین قرار، "ولی امر" تجسم خدا می شود، با این تفاوت بس بزرگ که، نه ﺁنچه حق است او باید بگوید، بلکه ﺁنچه او می گوید حق است! بدین تقلب بزرگ است که بیان ﺁزادی ، در بیان قدرت فراگیر ، از خود بیگانه می شود . بدیهی است که این تقلب با استفاده از منطق صوری انجام می گیرد.
5 - انحصار قوه قضائیه به خود : امریکا به خود حق می دهد ، در هرجای جهان ، به هرکس مظنون شد برباید و به زندانهای خود در این جا و ﺁن جای جهان منتقل کند و به دست شکنجه گران بسپارد . اسرائیل نیز همین کار را در سر زمین های عرب و غیر ﺁن می کند . بنا براین، حتما به زعم آنها : "انسان معنوی و روحانی ، قاضی همه هست و کسی قاضی او نمی شود" ( Saint Paul Corinthies ,I , 2 , 15 )
6 - مدیریت انحصاری : در جنگ با عراق ، دولت امریکا خود را در مقام ابرقدرت، ناظم و حافظ جهان از خطر مجهز شدن "دولتهای لات" به اسلحه کشتار جمعی خواند. و دولت اسرائیل نیز از وقتی استبدادهای حاکم بر دنیای عرب را به زبونی معتاد کرده است، برای خویشتن این مدیریت انحصاری را قائل شده و روشش در مدیریت ، همین است که در فلسطین و لبنان بکار می برد .
بنا بر این آیات انجیل "هر موجودی تحت اقتدارات عالیه مقام ولایت قرار داده شده است" . (Saint Paul, Epitre aux Romains XIII , 1) و صد البته ، به قول خاخام های اسرائیل ، تورات اجازه نابود کردن دشمنان را به "قوم برگزیده" داده است .
7 - "مالک ملک" شدن و یا مالکیت بر جان و مال و ناموس انسان ها و طبیعت و منابع ﺁن:
واقعیت اینست که سرمایه داری لیبرال ، از راه پیش خور کردن و از پیش متعین کردن اقتصاد جهان، بزرگ و متمرکز شدن خود را میسر می سازد . و همچنان با استفاده از منطق صوری است که به مالکیت بر نیروهای محرکه، مالکیت بر حال و ﺁینده انسان و طبیعت را "جهانی شدن" نام می نهد . اما قدرت سیاسی - نظامی حامی این سرمایه داری نیز ، نمی تواند خود را "مالک ملک" نشمارد . زیرا ، بدون " مالک ملک " شدن قدرت سیاسی - نظامی ، سرمایه داری توانا به تصرف نیروهای محرکه و مالک شدن آنها و حال و ﺁینده ، نیست .
  و این مالکیت مستند است بر این آیات انجیل "همه چیز به من از سوی پدرم داده شده است. همه قدرت بر ﺁسمانها و بر روی زمین به من داده شده است" (انجیل ماتیو ، فصل 16 ﺁیه 27 و فصل 28 ، ﺁیه 18)
8 - انحصار دانش و فن و مهار جریانهای اندیشه و اطلاعات :
تنها امروز نیست که امریکا ، "افتادن علم و فن به دست نااهل" را دست ﺁویز قشون کشی و "مجازاتهای اقتصادی" و غیر ﺁن کرده است . بدان خاطر که به قول توفلر ، علم و فن یکی از سه مؤلفه قدرت است ، هر قدرتی می کوشد ﺁن را در انحصار خود گیرد و دیگران را از ﺁن محروم سازد . تا قدرت مسلط باقی بماند .
9 - استقرار ساز و کارهای یکدست سازی حاکمان، از راه حذف و تجزیه زیر سلطه ها :
در ﺁنچه به تجزیه مربوط می شود ، سیاست غرب در خاورمیانه و در ﺁسیا و افریقا ، از ﺁن زمان که سلطه جسته است تا امروز، سیاست تجزیه جامعه های زیر سلطه بوده است و سیاست اسرائیل تبدیل خاورمیانه به موزائیکی از واحدهای کوچک قومی و مذهبی است . در حمله به لبنان نیز اسرائیل از همین سیاست پیروی کرده است : اسرائیل خود را مجری قطعنامه 1559 سازمان ملل در باره خلع سلاح حزب الله لبنان می خواند و بدین ادعا که با تروریسم مبارزه می کند ، بمبارانهای وحشیانه را بعمل می ﺁورد . اگر همه لبنان بمباران می شود، بدین خاطر است که سه مجموعه ای که جامعه لبنانی را می سازند، حزب الله را تنها گردانند . رایس نیز لبنانی ها را به تجزیه و... تهدید کرده است هرگاه با امریکا و اسرائیل بر ضد حزب الله همداستان نشوند .
یادﺁور می شود که همین روش را امریکا در عراق و افغانستان بکار می برد . و همین روش را رژیم مافیاها در ایران بکار می برد. اما در باره سازو کارهای یکدست سازی : بسیاری به غلط می پندارند مکانیسم های یک دست سازی در دستگاه حاکم و تجزیه در جامعه تحت حاکمیت ، تنها در اختیار مستبد است . این او است که اگر خواست آن مکانیسمها را بکار می اندازد . حال ﺁنکه هر قدرت سلطه جوئی دارای این سازو کارها است و با استقرارش بر سریر حاکمیت، این ساز و کارها نیز بکار می افتند . چنانکه با تصرف دولت توسط ملاتاریا، ساز و کارهای یکدست سازی از راه تقسیم به دو و حذف یکی از دو ، نیز بکار افتادند . ضعف کشنده هر قدرت این سازوکارها هستند زیرا تا انحلال دست از سرش بر نمی دارند. ﺁن ناتوانی ذاتی و کشنده که فرعونیت گرفتار ﺁنست ، این ناتوانی است . 10 - قدرت محصول تبعیض ها و ترجمان تبعیض ها است. با مشاهده دو گانگی رفتار غرب ، بسیارند ﺁنها یی که فریاد برداشته اند : این یک بام و دو هوائی از چه رو است ؟ چرا اسرائیل و امریکا حق دارند هرکس را خواستند ، با نقض حاکمیت کشورها، بربایند اما اگر با وجود جنگ، سه سرباز اسرائیلی را فلسطینی و لبنانی به اسارت گرفتند ، می باید روزها و روزها برﺁنها بمب و موشک بارید ؟ چرا عراق فاقد بمب اتمی ، بر اساس اطلاعات ساختگی ، قربانی جنگ می شود و اسرائیل نه تنها اسلحه اتمی دارد ، بلکه ، "بنام حق دفاع از خود"، هم اکنون، سلاح شیمیائی بر ضد لبنانی ها بکار می برد ؟
  اما قدرت ، بهمان نسبت که فراگیر می شود، حقوق را یک طرفه و از ﺁن خود می داند . ﺁیا نمی داند حق جهان شمول است و هرگاه کسی حقی را برای خود قائل شود و دیگری را از ﺁن محروم بشمارد، خود را نیز از ﺁن حق محروم کرده است؟ شاید، اما بدون اختیار تعیین حق دار و بی حق و همواره حق را به خود دادن، قدرت شکل نمی گیرد چه رسد به فراگیر شدن آن.   این تبعیض مادر، تبعیضهای دیگر را می زاید و جهان بر وفق این تبعیض ها سازمان می جوید . بدین سان : ﺁن قدرت که در رأس سلسله مراتب قرار می گیرد ، نسبت به جامعه های زیر سلطه ، نقش قدرت فراگیر را پیدا و بازی می کند . نه تنها تاریخ امپراطوریها گزارشگر این واقعیت هستند ، نه تنها دو ابر قدرت قرن بیستم ، در رابطه با زیر سلطه ها ، چنین قدرتی بودند، نه تنها امریکای امروز نقش چنین قدرتی را بازی می کند ، بلکه دستگاه پاپ در قرون وسطی، بدین تبعیض، نقش قدرت فراگیر را یافت .
11 - هر گاه بخواهیم جهانی ﺁزاد از روابط مسلط - زیر سلطه را تصور کنیم، جهان ﺁزاد ما، مجموعه ای می شود از جامعه های باز و تحول پذیر . به سخن دیگر ، رابطه سلطه گر - زیر سلطه برقرار شدنی نیست، مگر میان جامعه هائی با نظامهای اجتماعی بسته و یا نیمه باز . چرا ؟ زیرا رابطه سلطه تنها وقتی برقرار می شود که نیروهای محرکه از زیر سلطه به مسلط جریان یابد و مدیریت آن نیروها در دست قدرت مسلط قرار گیرد. رابطه مسلط - زیر سلطه ، رابطه ایست که به قدرت امکان می دهد ، اختیار نیروهای محرکه هر جامعه را از کف ﺁن جامعه بدر ﺁورد و نگذارد این نیروها در رشد بکار افتند و از راه رشد، نظام اجتماعی را باز تر و امکان تولید نیروهای محرکه را بیشتر و، بنوبه خود ، ظرفیت نظام اجتماعی را -از راه بازتر و تحول پذیر تر شدن- برای بکار گرفتن نیروهای محرکه فزونتر کند .
  بدین قرار، از ضعفهای بزرگ جامعه مسلط ، یکی اینست که نظام اجتماعی باز و تحول پذیر، به ترتیبی که بتواند نیروهای محرکه خود و نیروهای محرکه جامعه های زیر سلطه را در خود بکار گیرد، هیچگاه پیدا نمی کند . زیرا موقعیت مسلط ایجاب می کند، بخش بس بزرگی از نیروهای محرکه تخریب شوند تا قدرت مسلط پدید ﺁید. اما تخریب نیروهای محرکه نظامی اجتماعی را نیمه باز نگاه می دارد و روند رشد را کند و میزان ﺁن را ناچیز می کند . این سان، مسلط ناتوان می شود و قدرت مسلط روی به انحلال می گذارد .
  بدین سان، هر قدرتی بدین خاطر که از ویران شدن نیروهای محرکه پدید می ﺁید ، تنها در محدوده رابطه مسلط - زیر سلطه ، پدید می ﺁید و می تواند عمل کند . به سخن دیگر، چنین رابطه ای در جامعه ﺁزاد و مستقل، نه پدید ﺁمدنی است و نه محل عمل پیدا می کند : فرعونیت بدون زیر سلطه ها ، پدید نمی ﺁید . به این علت است که قدرتهای توتالیتر، همواره امپراطوری بوده اند . از ﺁنجا که امپراطوری ماوراء ملی ها به گونه ای دیگر عمل می کند، بیان قدرتی که توجیه گر روابط سلطه گر - زیر سلطه هستند، نیز دیگر است .
12 - هرگاه اعضای جامعه ، به ﺁزادی و حقوق خویش عارف باشند و زندگی را عمل به حقوق و فعال کردن استعدادها در جریان رشد ، بدانند و بکنند، تمامی ستون پایه های قدرت که در بالا یاد شدند، بر زمین اجتماعی، استوار نمی شوند . اگر از تاریخ و زمان خود بپرسیم : قدرتی با استعداد مسلط و تمایل فراگیر، در چه نوع جامعه ای می تواند پدید ﺁید ؟ برای مثال، چرا فرعونیت در مصر و نازیسم در ﺁلمان و استالینیسم در روسیه و سرمایه داری سلطه گر در اروپا و امریکا پدید ﺁمدند ؟ تاریخ و زمان ما به ما چه پاسخی خواهد داد ؟
  خواننده نباید بپندارد که این پرسش را کسی بمیان نیاورده است . در غرب، انواع بیانهای قدرت این پرسش را طرح و بدان پاسخ داده اند :
یکی از پاسخها، پاسخی است که هگل بدان داده است . او تجدد را خاص غرب دانسته و سلطه غرب بر شرق را ضرور شمرده و جهان را مایملک غرب گمان برده است. پاسخ او به پرسش ، نظریه قدرت توتالیتر است و ستون پایه هایی قدرت را -که به زعم او می باید از ﺁن غرب باشد- در بر می گیرد . این قدرت توتالیتر می باید برای سلطه بر شرقیان و اقوامی بکار رود که بزعم هگل در بیرون از تاریخ جهان قرار دارند. در نظروی :
1 - مدرنیته و تکامل ، فرﺁورده حرکت ، یا "صعود دیالکتیکی" روح است . 2 - روح از تمدنهای مختلفی عبور می کند :
  از لحاظ مکان، از شرق به غرب عبور می کند . در شرق ، بیگانه است و چون به غرب می رسد، به خانه خویش رسیده و در این خانه؛ به خود تحقق می بخشد .
  از لحاظ زمان که به دو بخش ، یکی تاریخ جهان و دیگری ، "جهان طبیعت" تقسیم می شود، روح نخست در "جهان طبیعت" یا شرق پدید آمد. شرق ایستا است و نمی تواند خود را از وضعیت طبیعی رها کند . از این رو، روح در شرق، با موانع و محدودیتهای بسیار روبرو است که ذاتی شرق هستند :
3 - حرکت روح از ابتدائی ترین سطح که "وضعیت طبیعی" است ﺁغاز می شود و تا به منزلگه مقصود که "روح مطلق" است پایان می پذیرد . چون روح به دروازه غرب می رسد، "وضعیت طبیعی" اهمیت خود را از دست می دهد و دیگر نمی تواند برای روح مانع و محدودیت ایجاد کند .
  در "وضعیت طبیعی"، انسان تحت سلطه طبیعت است . دشوار ترین مانع روح در سیر فرایاز خویش ، طبیعت است . وضعیت طبیعی ، یعنی جهانی سرشار از بی عدالتی ، خشونت ، امیال وحشیانه و اعمال غیر انسانی .
تاریخ جهانی، گذار از این وضعیت و چیره شدن برﺁنست . انضباط بخشیدن به اراده طبیعی مهار نشده و این اراده را به انقیاد اصول اخلاقی جهان شمول در ﺁوردن و به ﺁزادی ذهنی تحقق بخشیدن (= با ﺁدم کردن غیر غربی)، جریان تاریخ جهانی همین است.
4 - طبیعت دور خود می گردد و بدین گردش به دور خود ، تا ابد ، گرفتار است . حال ﺁنکه روح تکامل می یابد . روح از تمدنی به تمدن دیگر عبور می کند و در جریان بازیافتن ﺁزادی خویش، در مدارج تکامل را به فراز رفتن ، شتاب می گیرد . لذا ، شرق ایستا ، نمی تواند روح را در پی رود و لذا در وضعیت طبیعی باقی می ماند . از این روست که میان شرق و غرب ، گسست پدید می ﺁید . روح در غرب فرود می ﺁید و اصول اخلاقی بنیادی را می پذیرد . بدین سان،
5 - اروپا مرکز و غایت جهان و مطلقا غربی و ﺁسیا نیز مطلقا شرقی است و : تقدیر محتوم ﺁسیا اینست که مطیع اروپا باشد. بنا بر نظر هگل در آن ایام، کشور هند به این تقدیر تن داده است و در یکی از همین روزها، چین نیز مجبور خواهد شد به این تقدیر تن دهد .
  هگل در ادامه نظر خود درباره ایران بر این باور است که، ایرانیها نخستین ملت تاریخی بودند چرا که به جای یک قدرت عریان خارجی ، یک اصل عام و مشترک ، مبنای نظم اجتماعی ﺁنها بود . هرچند این نظم از الگوی "استبداد شرقی" تبعیت می کرد، اما به فراز رفتن از طییعت صرف نیز بود . با وجود این، ایران نیز در وضعیت طبیعی باقی می ماند، زیرا ﺁن اصل عام جلوه ای از طبیعت صرف است .
  نتیجه اینست که :
6 - غرب مدرن می شود و در رویاروئی با شرق بسیار بزرگ تری قرار می گیرد که مردمان ﺁن بی فکر و برده وار می زیند و زندانی سرشت خویش هستند .
7 - روح تنها جائی می تواند منزل کند که در ﺁن، خود را در خانه خود بیابد . بدون هیچ تردیدی ، ﺁنجا همان غرب مسیحی مدرن است . زیرا اسلام حتی برای کسانی که به ﺁن اعتقاد دارند، بیگانه است . مسلمانان ، در اعماق وجود خود، می دانند که تنها با پذیرفتن حقیقت جهانی است که احتمالا می توانند به منزلگه برسند.
روح تنها زمانی خود را در خانه می یابد که پیش از ﺁن، اروپا به مقام سروری جهان رسیده باشد .
افسوس که امپراطوری ایران نتوانست تحولی اساسی در ذهن و جسم افراد تحت سلطه اش بیافریند . ضعفی که ایرانیها در قیاس با یونانیها از خود بروز دادند ، این بود که ایرانیها نتوانستند امپراطوریی را تأسیس کنند که سازماندهی کاملی داشته باشد . ﺁنها نتوانستند کشورهای مفتوحه را با اصول اخلاقی خود ﺁشنا سازند و ﺁنها را در مجموعه ای همآهنگ گرد ﺁورند ... ایرانیان نتوانستند در میان اقوام تحت سلطه خود مقبولیتی کسب کنند .
  به سخن روشن، هگل بر اینست که سلطه بر دیگران می باید "اندیشه راهنمای توتالیتر" داشته باشد . یعنی ﺁنها را از هویتی که دارند خالی کند و هویتی را به ﺁنها ببخشد که سلطه گر به ﺁنها می دهد . بدین خاطر بود که فرماسونرها و دیگر استعمارگران غرب ، مأموریت غرب را در ﺁوردن جهان به "فرهنگ جهان شمول غرب" قرار دادند :
8 - روح ، پیش از تحقق کامل خود در غرب، با خود بیگانه است . میان روح و جهان تمایزی وجود ندارد . اما پیش شرط لازم برای این که روح در جامعه انسانی و تاریخ ، بمثابه قدرتی کنترل کننده متحقق بگردد ، نیاز به سپری شدن دوره ای طولانی است که در ﺁن، ادراک وهم ﺁلود انسان ، تعالی بجوید . انسان غربی از اوهام رهائی می جوید و انسان شرقی در اوهام می ماند: 9 - روح خانه خود را در غرب می یابد و در ﺁنجا به کمال مطلوب خود ، در ساختهای سیاسی و فرهنگی می رسد . اما شرق مسیر حرکت روح را گم می کند و بطور ذاتی ، بدون تغییر می ماند . و این درست همان موقعی است که روح به اعلی درجه کمال خود، در غرب نائل می شود .
  به سخن دیگر ، شرق فاقد ویژگیهای انسانی و فرهنگی لازم است تا خود به ﺁزادی رسد . این برعهده غرب است که بر فرهنگهای شرق سلطه یابد تا ﺁنها را به ﺁزادی راه برد .
  بردگی ذاتی شرقی ها که ناشی از محدودیتهای درونی خودشان است ، بدتر از هر اسارتی است که توسط غربیها بر ﺁنها تحمیل می شود . به هر حال، تنها راه ممکن برای شرقیها ، برای رسیدن به تاریخ جهانی و تحقق یک دنیای برتر فرهنگی ، پذیرش برتری غربی ها است .
بنا بر این،
10 - در توجیه کشتار سرخ پوستان امریکائی ، هگل این سان استدلال می کند : فرهنگ بومی امریکائی (فرهنگ سرخ پوستان) که از تاریخ جهانی منتزع است ، به محض مواجهه با روح ، می بایستی منقرض شود . این قوم ابتدائی یا باید نابود می شد و یا چیزی شبیه ﺁن، برایش اتفاق می افتاد .   اما غربی که متخلق به اخلاق عالی است ، چگونه غیر غربی را کشتار کند ؟ هگل پاسخ می دهد : ﺁن ملاحظات اخلاقی که ما نسبت به یکدیگر رعایت می کنیم ، در رابطه با " کاکا سیاها " رعایت کردنی نیست . اخلاق را می توان به دو بخش کرد : اخلاقی که مال ما است و اخلاقی که برای ﺁنها است . ما اروپائیها ارزشهای سیاسی و اجتماعی لیبرال در خانه بر قرار می کنیم و این حق، خود به خود و بطور کامل برای ما ، محفوظ است که به حکم عقل ، بسوی بیگانگان یورش بریم . سر زمینهایشان را اشغال کنیم و ویران سازیم . و البته می دانیم که وضعیت ذهنی ﺁن اقوام با چنین یورشی سازگار است . ﺁنان موقعیت دیگری نمی توانند داشته باشند.
  در مدرنیته ، دو نظام اخلاقی در کنار هم قرار می گیرند : یکی برای ما (غرب) و دیگری برای ﺁنها. حقوق و... یک سویه ، از ﺁن غرب است . برای دیگران، استبداد توتالیتری لازم است که غرب بقیمت ویرانگری و کشتار ، می باید بر ﺁنها ، مسلط کند ... تمدنها ، در مراحل میانی خود، زوال پذیر هستند . برای اروپائیان که در اعلی درجه قرار دارند ، تاریخ اقوام دیگر ، به تاریخ ﺁنها تبدیل می شود و اقوام دیگر جزئی از مایملک اروپائیها محسوب می شوند .
( تأملی در مدرنیته ایرانی ، علی میرسپاسی صفحات 59 تا 79(Robert C.Solomon,In the Sprit of Hrgel,New York Oxfprd University Press 1983) ﺁنچه امریکا و متحدانش در عراق و افغانستان و اسرائیل در لبنان و فلسطین می کنند، موافق این فتوای هگل است !
  ﺁنچه از انجیل نقل شد، اندیشه راهنمای بوش در حمله به کشورهای خاورمیانه است. و نظریه هگل، اندیشه راهنمای محافظه کاران جدید در تدوین نظریه "جنگ پیشگیرانه". اما هر دو اندیشه راهنما که در اساس یکی هستند، راهنمای سیاست جنگ افروزانه امریکا و اسرائیل در خاورمیانه هستند.
  اما هگل ، شناختی از شرق نداشت . همان سان او بر همان اصل راهنمای فلسفه یونانی که ثنویت است ، در ذهن خود نظریه ای در توجیه سلطه غرب بر بقیت جهان ساخت : محور فعال که توانائی " مدرن " شدن را دارد، غرب است . محور فعل پذیر که می باید زیر سلطه غرب قرار گیرد، شرق و دیگر نقاط جهان ( افریقا و بومی های سرزمین های دیگر) هستند . اما سلطه غرب بر بقیت جهان ، از نوع سلطه ایران بر اقوام تحت سلطه نیست . سلطه ایست که در ﺁن، غرب نقش توتالیتر را بازی می کند . جامعه هائی که اینک در بحران شدید هویت هستند، قربانی همین سلطه توتالیتر شده اند . دو امر بسیار مهم که نظریه "سلطه توتالیتر" ساخته هگل، به ما می ﺁموزد، اینانند:
الف -تنها اسرائیل نیست که فرﺁورده لیبرالیسم غرب ، بمثابه اندیشه راهنمای سرمایه داری ، است، لیبرالیسم غرب نازیسم و فاشیسم و استالینیسم را در گذشته پدید آورد و در زمان ما جریان محافظه کاران جدید و بنیادگرائی امریکائی را نیز تولید کرده است .
ب - از ﺁنجا که هر قدرتی تجاوز طلب است و جز در روابط مسلط - زیر سلطه ، قدرت سلطه جو پدید نمی ﺁید، هیچ اندیشه راهنمایی از ناحیه قدرت ها نیست که در مواقعی ضرور و خاص، سلطه گری و خشونت ولو وحشیانه ترینش را تجویز نکند.
  اینک بر خواننده است که 12 ستون پایه قدرت فراگیر را با نظریه هگل و ﺁیه هائی که از انجیل نقل شدند ، مقایسه کند، آنگاه خواهد دید ، قدرت ، به تدریج که فراگیر می شود و به ستون پایه های بیشتری نیاز پیدا می کند، بیان قدرت ستون پایه های بیشتری را در بر می گیرد . همانطور که ولایت فقیه بتدریج که قدرت فراگیر می شد، به ستون پایه های بیشتری نیاز می یافت و ناگزیر از دم زدن از ولایت مطلقه فقیه پیدا کرد و با تجدید نظر در قانون اساسی ، بر اختیارات "ولی امر" افزود و هنوز این اختیارها را کف اختیارهای "رهبر" می شمارند !
  یادﺁور شوم که قدرت و ستون پایه هایش زمینه اجتماعی لازم دارند تا استوار شوند . ذهنیتی که سلطه گر در زیر سلطه ایجاد می کند، عامل مهمی در استواری ستون پایه های قدرت است : زیر سلطه ، می پذیرد که توان خلق اندیشه راهنما ندارد . هرﺁنچه دارد، ضد ترقی و... هستند . لذا، اندیشه راهنمای سلطه گر را می پذیرد . ﺁیا با پذیرفتن ﺁن، خود را هم شأن سلطه گر و توانا به رشد می انگارد ؟ نه، زیرا خود را و مردم خویش را تجسم ناتوانی می شمارد . در حقیقت، ﺁن قسمت از این اندیشه را می پذیرد که او را ناتوان و خشن و منحط توصیف می کند . و "معتقد" می شود که قابل ﺁدم شدن نیست، مگر این که خود را به دست غرب بسپارد، تا او را ﺁدم کند !؟ این مراجعه ها به امریکا ، فرﺁورده پذیرش اندیشه راهنمای سلطه گر و تصدیق زبونی خود نیست ؟ نقش این زیر سلطه ها را که افزون بر یک قرن و نیم است ایران و جهان را نمایشگاه حقارت خویش کرده اند و این روزها، در دستگاه حاکمه امریکا، مبلغ ضرورت مداخله نظامی امریکا در ایران هستند را ، چگونه خنثی کنیم ؟
  خواننده ایرانی می تواند بگوید : روز اول، که قدرت ملاتاریا شکل نگرفته بود و زیر سلطه های معتاد به حقارت و مدعی "روشنفکری" نیز قوتی نداشتند، ﺁیا نمی توانستیم مانع از ﺁن شویم که ملاتاریا دولت را تصرف کند و بیانهای قدرت از اعتبار افتند و ... ؟ این پرسشها ، همانها هستند که در سطح منطقه و جهان مطرح هستند: روز اول اسرائیل کنونی که یکی از عوامل مهم ماندن خاورمیانه در موقعیت زیر سلطه ، با رژیمهای استبدادی است، نبود، ﺁیا فلسطینی ها و دنیای عرب نمی توانستند ، مانع پیدایش دولت اسرائیل بگردند ؟
  این پرسش ، می باید به یاد پرسش کننده بیاورد که شکل گرفتن دولت ملاتاریا و قدرتی که اسرائیل است و ابر قدرت شدن امریکا و سلطه سرمایه داری لیبرال بر جهان، همانند یک گیاه، مزرعه اجتماعی مساعد می خواهد . پس اگر بنا بود مانع از پیدایش دولت ملاتاریا می شدیم ، می باید مانع از استوار شدن این ستون پایه ها و نیز باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی می شدیم. این ﺁن محکی است که، بدان، می باید اندیشه های راهنما و رفتارهای گروههای سیاسی و متصدیان دولت را سنجید تا انقلابی ها از ضد انقلابی ها ، مشخص شوند . نه بخاطر شفاف کردن تاریخ دوران مرجع انقلاب، که برای رساندن تجربه انقلاب به هدف و بنای جامعه ﺁزاد و رشد یاب در ایران مستقل از روابط سلطه گر - زیر سلطه . خواننده هرگاه در ستون پایه های قدرت ، تأمل کند، در می یابد چرا ملاتاریا، کودتا را انجام داد؟ چرا با گروگانگیری و جنگ، به روابط سلطه گر - زیر سلطه بازگشت؟ چرا استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی (= جامعه باز و تحول پذیر) ، از لحاظ پایان بخشیدن به استبداد تاریخی ، ضرورتی به تمام دارد؟
در نوبتهای دیگر، برای پرسشها ، پاسخ خواهیم یافت .

تدابیر و روشهای تجربه شده در برچیدن ستوان پایه های قدرت ( دولت استبدادی وابسته و نظام اجتماعی بسته )

کودتا چه وقت روی داد؟
  خواننده ای که ستون پایه های قدرت را شناخته است و وضعیت جهان امروز را می بیند، در می یابد که نه در بهار انقلاب و نه امروز و نه هیچگاه، بدون شناختن ستون پایه های قدرت و ماهیت ﺁن، تنها نمی توان با نوشتن چند اصل بر صفحه کاغذ و امضای توافق نامه توسط چند شخص یا چند گروه سیاسی اتحادی موفق به برانداختن یا اصلاح - که نا ممکن است - رژیم استبدادی و استقرار مردم سالاری، تشکیل داد. از بد اقبالی ، بخشی از اهل سیاست که به دنبال جبهه یا اتحاد سازی هستند، هدف خویش را رسیدن به قدرت قرار داده اند. اینان قدرت و ستون پایه های ﺁن را نمی شناسند و بسا در صدد شناختن آن و دانستن این واقعیت نیز نیستند. نمی دانند مشکل ایران، دولت بمثابه قدرت رها از مهار مردم است و راه حل از میان برداشتن ستون پایه های قدرت و موفق شدن در تغییر ساخت دولت - که با وجود سه انقلاب ، ایرانیان بدان موفق نشده اند - و تحول پذیر کردن و باز کردن نظام اجتماعی است. اینان از سه تجربه ، تجربه انقلاب مشروطیت ایران و ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57 نیز درس نمی گیرند. چرا که اگر از خود می پرسیدند، هرگاه شخصیتها و سازمانهای سیاسی کار بایسته را در شناخت ستون پایه های قدرت می شمردند، آنگاه درمییافتند که ترمیم کردن آنچه ترمیم پذیر است و تجدید ترمیم ناپذیرها، تنها مجال دادن به بازتولید استبداد است. همچنین در می یافتند که برداشتن ستون پایه های قدرت، تنها راه، جلوگیری از بازسازی رژیمی چون رژیم کنونی است.
  ایرانیانی که در انقلاب ایران و باز سازی استبداد تأمل می کنند و ﺁنها که نخواهند خود را به کارهای بی فایده و بسا زیانبخش سرگرم نگاه دارند و نیز ﺁنها که نخواهند از راه اعتیاد به اطاعت از قدرت و خود زبون بینی به سراغ امریکا بروند ، می توانند ببینند نقش و جایگاه مردم در رابطه با رهبری و هدف و نیز نقش اندیشه راهنما از سوئی و اندازه اعتیاد انسانها به اطاعت از قدرت از سوی دیگر، تا کجا تعیین کننده است. در حقیقت، در جامعه ای که اندیشه راهنمای مردم بیان ﺁزادی باشد، ممکن نیست ستون پایه های قدرت - چه رسد به قدرتی که محتوا و شکل استبداد فراگیر به خود می گیرد - پا بگیرند. دلیل ﺁن نیز اینست که بیان ﺁزادی ابتکار عمل و رهبری را به جمهور مردم می دهد،ودر مقابل بیان قدرت مردم را ﺁلت فعل می گرداند. بدین قرار، هرگاه بخواهیم بدانیم، در پی رفتن شاه و سران رژیم او کودتا چه وقت روی داد، نخست می باید ببینیم، در انقلاب، مردم چه نقشی داشتند و با رفتن شاه و سران رژیمش، چه نقشی پیدا کردند:
  انقلاب ایران یک جنبش همگانی خودجوش بود. این واقعیت که ﺁقای خمینی ، تا مدتها بعد از ﺁغاز گرفتن انقلاب ، جرأت نمی کرد موضعی بگیرد و در درون کشور ، ﺁن رهبری که ترجمان جنبش همگانی باشد موجود نبود، خمیرمایه گزارشهای روزنامه نگاران جهان بود. اغلب نیز انقلاب ایران را بدین خاطر که خود جوش است و ایدئولوژی و رهبری مشخصی ندارد، محکوم به شکست می شمردند. بدیهی است این حکم را عقل هائی صادر می کردند که در بند این فتوای نظر سازان غرب بودند. بنا بر این فتوا، جنبشهای خود جوش محکوم به شکستند. اما جنبش همگانی مردم ایران پیروز شد. بدون بیان ﺁزادی ، چگونه ممکن است وجدان جمعی تمامی یک ملت را به جنبش همگانی برانگیزد و جنبش را تا پیروزی رهبری کند، به ترتیبی که رهبری نیز بتواند اصول راهنما و ﺁزادیها و حقوق ملی و حقوق انسان را بر زبان و قلم ﺁورد ؟ باز یادﺁور می شود که هر نوبت ﺁقای خمینی نوشته ای انتشار می داد که خود را در موضع حاکم و مردم را در موقعیت ﺁلت فعل قرار می داد ، مردم ایران به ﺁن وقعی نمی نهادند و او از این که نوشته اش مورد بی اعتنائی مردم واقع شده است، نگران می شد. در حقیقت در جریان انقلاب ، رابطه مردم و رهبری و هدف چنین بود :
  نوع جایگاه مردم می گوید ﺁیا ﺁنها در ﺁزادی زندگی می کنند یا در اطاعت از قدرتی که چند و چون ﺁن را اندازه معرفت مردم بر توانائیها و ﺁزادی و حقوق خویش معین می کند؟.

1 - محل عمل مردم در ﺁزادی و محل عمل در استبداد :
مردم ↔ رهبری ↔ هدف
هرگاه جمهور مردم در مدیریت شرکت کنند، هم تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و هم مجری تصمیم برای رسیدن به هدف می شوند. اما اگر تصمیم را مردم بگیرند و گروهی را برگزینند برای ﺁنکه تصمیم ﺁنها را به اجرا بگذارند، رهبری منتخب مجری اراده مردم برای رسیدن به هدف می شود. در انقلاب ایران ، جمهور مردم، هم خود تصمیم گیرنده و هم مجری تصمیم بودند و رهبری ترجمان هدف انقلاب را بر عهده داشتند. با رفتن شاه و ﺁمدن خمینی به تهران، نوبت به بنای رژیم و دولت جدید رسید و کودتای خزنده اول و اصلی بر ضد ولایت جمهور مردم، با سخنان ﺁقای خمینی در بهشت زهرا و حکم نصب ﺁقای مهندس بازرگان به نخست وزیری ، بعمل در ﺁمد و رابطه مردم و رهبری و هدف بدین سان تغییر کرد :
رهبری ↔ مردم ↔ هدف.
اما در رابطه جدید ، رهبری تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و مردم وسیله می شوند . هربار که جمهور مردم در محل وسیله قرار گیرند ، بنده قدرت می شوند. بجاست دو مثال ، از دو وضعیت در دنیای امروز بیاورم ،تا نیک بدانیم چرا در موضع وسیله و ﺁلت قرار گرفتن مردم ، ﺁنها را وسیله قدرت و در نتیجه گرفتار تضادها و بنا بر این ، فقر و خشونت روز افزون می کند :
* در لبنان ، مقاومت حزب الله اسطوره شکست ناپذیری ارتش اسرائیل را شکست. اما این دست ﺁورد بزرگ که در رها شدن مردم منطقه از عقده خود ناتوان بینی اثر بخش است ، نباید واقعیت مهمتری را از یادها ببرد : مردم لبنان ، شیعه و سنی و مارونی ، از دو سو، قربانی و ﺁلت شده اند :
- حزب الله (تصمیم گیرنده)↔ مردم لبنان (وسیله) ↔ هدف (را حزب الله تعیین می کند)
- اسرائیل ↔ مردم لبنان ↔ هدف (که اسرائیل تعیین کرده و ﺁن از میان برداشتن حز ب الله است).
از سوئی، مردم لبنان که حزب الله بدون مراجعه به آنها تصمیم می گیرد، می باید عوارض این تصمیم را بپردازند و وسیله کار حزب الله نیز بشوند. و از سوی دیگر ، اسرائیل مردم لبنان را بمباران می کند به قصد ﺁنکه از راه کشتن و ﺁواره کردن مردم لبنان ، اراده مقاومت حزب الله را بشکند و ارتش اسرائیل فرصت یابد در زمین خالی از سکنه، حزب الله را از میان بردارد . در نتیجه، حزب الله مغضوب مردم لبنان شود (به هدف دوم دست نیافت). زیان این روش اینست که در لبنان و دنیای اسلام موجهای انسانی برنخاستند و صحنه را برای رژیمهای استبدادی حاکم و امریکا و اسرائیل خالی گذاشتند. تا وقتی نیز مردم شیعه تحت تکفل حزب الله - که هزینه اش را رژیم ایران می پردازد - هستند و نقش وسیله را بازی می کنند، از مردم سالاری و رشد واقعی در لبنان و کشورهای اسلامی خبری نیست و نخواهد بود.
* در کارفرمائی های غرب و در بسیاری دیگر از بنیادهای این جوامع ، انسانها وسیله اند :
کارفرمائی ↔ مردم ( = نیروی کار ) ↔ هدف ( = رساندن سود به حداکثر )   سرمایه داری مردم را از دو راه وسیله می کند : یکی بعنوان نیروی کار و دیگری بعنوان مصرف کننده. اما تنها کارفرمائیها نیستند که مردم را در موضع ﺁلت قرار می دهند ، نخبه های سیاسی نیز همین کار را می کنند :
رهبران سیاسی ↔ مردم ↔ هدف.
  بخشی از هدف ها و مهمترین ﺁنها را رهبری سیاسی تعیین می کند. مثل جنگ حکومت بوش در افغانستان و عراق و لبنان و بسا ایران. هم اکنون صحبت از اینست که کلیسای بنیادگرای امریکا و محافظه کاران جدید پیرو فلسفه هگل (در قسمت اول این مطالعه ، شرح داده شد) ، جنگ مذهبی را به جهانیان تحمیل کرده اند. ﺁیا نظر مردم امریکا و مسیحیان دنیا را به اجرا می گذارند ؟ نه. نظر خود را به این مردم تحمیل و از راه وسیله کردن مردم ، به اجرا می گذارند.
با توجه به این میزان (جایگاه مردم) ، هرگاه از خود بپرسیم چگونه می باید از بازسازی استبداد جلوگیری می کردیم و چه کسانی می کوشیدند مردم در موضع تصمیم گیرنده و مهار کننده دولت بمانند و چه کسان و گرایشهائی همه کار کردند تا مردم را به موضع ﺁلت و وسیله بازگردانند؟، دو پاسخ دقیق برای این دو پرسش می یابیم : یکی انقلابی ها و ضد انقلاب ها چه کسانی بودند و هر یک چه روشی را بکار می بردند ؟ و دیگری اینکه ﺁیا اگر مردم در موضع تصمیم گیرنده می ماندند، از باز سازی استبداد جلوگیری می شد یا نه ؟ :
  با پیروز شدن مردم بر رژیم شاه، از دید ﺁقای خمینی و عموم گروههای سیاسی، نقش مردم پایان پذیرفت. در فرمان نصب مهندس بازرگان به نخست وزیری ، ﺁقای خمینی برای خود ولایت شرعیه قائل شد. بدین قرار، ﺁغاز گر راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده ، به موضع اطاعت کننده و وسیله او بود. بدیهی است ، از ﺁن پس، تشخیص و تعیین هدف نیز با او می شد.
  با راندن مردم به موضع اطاعت و ﺁلت، بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما ، نیز می باید جای خود را به بیان قدرت می داد و داد.
  اما ﺁقای خمینی تنها نبود : گردانندگان گروههای سیاسی که می خواستند لنین ایران بگردند، با بمیان ﺁوردن خشونت ، در این جا و ﺁن جای کشور ، با ﺁن بخش از رهبری انقلاب که انقلاب را وسیله از ﺁن خود کردن قدرت تصور می کرد، در راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده به موضع اطاعت کننده و ﺁلت، شریک شدند. در حقیقت، همانطور که حضور مردم در صحنه ، در مقام تصمیم گیرنده، خشونت را بی محل می کند، خشونت نیز حضور مردم در صحنه را بی محل می کند.
و از نا بختیاری ، وقتی مردمی موضع تصمیم گیرنده را رها می کنند و در موضع وسیله قرار می گیرند، اعتیاد به اطاعت قدرت را اگر هم ترک کرده باشند، از نو پیدا می کنند.
  در برابر اکثریت قریب به اتفاق تمایلهای سیاسی که بر ﺁن بودند دولت را تصرف کنند، و از آن طرف نیز چون ﺁقای خمینی و حکومت موقت ،کار مردم را تمام شده می دانستند و از ﺁن پس، برای مردم، نقشی جز اطاعت و تأیید، هر بار که لازم شد، نمی شناختند. در مقابل، گروهی که بیان ﺁزادی را بمثابه اندیشه راهنما پیشنهاد می کرد، زیر عنوان "ضرورت حضور مردم در صحنه در سرتاسر ایران" به کوشش برخاستند، تا اهمیت حضور مردم در مقام تصمیم گیرنده در صحنه سیاسی کشور را یاد ﺁور شوند. این کوشش برﺁن بود که مردم را در برابر قدرت طلبان به عمل برانگیزد و مانع از باز سازی استبداد شود. و نیز ، اعضای گروه برای ﺁنکه خشونت را بی محل کنند، بحث ﺁزاد را روش گرداندند و گروه های سیاسی را به ترک خشونت و روی ﺁوردن به جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها خواندند، تا مگر استوار کردن ستون پایه های استبداد را نا ممکن کنند.

2 - بیان ﺁزادی در برابر بیانهای قدرتیکه توجیه گر ستون پایه قدرت شدند :

  تنها ﺁقای خمینی نبود که از بیان ﺁزادی، که بهنگام اقامت در فرانسه بر زبان ﺁورد و در برابر جهانیان بدان متعهد شد ، به بیان قدرت باز گشت. گروههای چپ و نیز لیبرالها، بیانهای قدرت خویش را دست ﺁویز جنگ بر سر قدرت کردند. چنان جنگ مغلوبه ای به راه انداختند که گوئی نه بیان ﺁزادی وجود داشته و نه مردم ایران استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت و اسلام بمثابه بیان این اصول و گشاینده افق معنویت بروی انسان را خواسته اند. خواننده نباید بپندارد که تقلای جویندگان قدرت برای انکار وجود اصول و اندیشه راهنمای انقلاب ایران ، فاقد هدف بودند. هدف ﺁنان صاف کردن جاده ای بود که گمان می بردند ﺁنها را به قدرت می رساند. زور پرستهائی که انقلاب دست ﺁنها را از دولت کوتاه کرد ، گفته اند و می گویند که انقلاب نه اندیشه راهنمائی داشت و نه ابتکار مردم ایران بود. اما با تأمل در این امر که، بسیاری، با تغییر موضع، همین دروغ را تکرار می کنند ، این پرسش پشاروی عقل ﺁزاد قرار می گیرد : نیاز به انکار اصول راهنمای انقلاب و بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما از چه رو است ؟ هرگاه عقل تدبر کند، پاسخ را می یابد : از ﺁن رو است که می باید حق مردم بر ولایت و نقش ﺁنها انکار شود و انقلاب هم بدترین کارها باورانده شود، تا مراجعه به قدرت خارجی برای جانشین کردن دولت دست نشانده ای به جای دولت مافیاهای نظامی - مالی موجه بگردد . در حقیقت، اگر مردم به جنبش همگانی بر نخیزند، جای خالی مردم را جز با خشونت نمی توان پر کرد . این خشونت را هم قدرت خارجی می تواند روش بر انداختن رژیم کند . به سخن دیگر، روی گرداندن از مردم و جنبش همگانی ، یا روی ﺁوردن به رژیم و یا به خدمت قدرت خارجی درﺁمدن است . پس اگر کسانی پیدا می شوند و بخواهند از سر ناآگاهی، بیان ﺁزادی را که در مدتی بیش از 14 ماه در برابر جهانیان ابراز شد، و اصول راهنمای انقلاب را که ملتی در اجتماعهای روزانه خود فریاد کرده اند، انکار کنند و بعد مدعی شوند : انقلاب نه اصول و نه فکر راهنمائی داشته و نه رهبران انقلاب منحرف شده اند، انقلاب همین است که بود، آیا نباید پرسید این همه گریز از دیدن واقعیت از چه رو است؟ صاحبان این فکر شاید آگاه نباشند که تنها در پی پوشاندن نقش زورپرستی و خشونتی نیستند که پس از پیروزی انقلاب و تقلا برای تصرف دولت بکار رفته است ، بلکه امروز نیز بیان قدرت را در اشکال دیگری جستجو می کنند. چون چنین است بیان آزادی را که اندیشه راهنمای انقلاب بود انکار می کنند.
  هشدار ! هجوم به بیان ﺁزادی، هم ﺁن روز و هم از ﺁن روز تا امروز ، هجومی است که اگر عقب زده نشود، بدون کمترین تردید ، همچنان موجب تثبیت رژیم مافیاها می شود و اگر هم بر فرض محال تغییری روی دهد، یا ایرانی با وضعیت امروز عراق خواهد شد و یا باردیگر استبداد باز سازی خواهد شد. زیرا بدون،
الف) قرار گرفتن مردم در موضع تصمیم گیرنده و
ب) بدون بیان ﺁزادی، ممکن نیست بتوان جامعه ای با نظام باز و تحول پذیر ساخت. زیرا ممکن نیست از بازسازی پایه های قدرت جلوگیری کرد.
  با توجه به اهمیت نقش مردم و اندیشه راهنما بود که گروه جانبدار بیان ﺁزادی و حضور مردم در صحنه (به یاد داشته باشید که ملاتاریا نیز با استفاده از منطق صوری، حضور مردم در صحنه را ورد زبان کرده و البته مقصودش حضور برای ابراز اطاعت از ملاتاریا بود و هست) را موضوع کار شبانه روزی خویش قرار دادند :
چون حکم نصب نخست وزیر موقت به استناد رهبری مردم و ولایت شرعیه اعلان خطر بود، پرداختن به تهیه قانون اساسی بر اصل ولایت جمهور مردم ، کاری بود که نمی باید هیچ از ﺁن غفلت می شد. این قانون تهیه شد. با ﺁنکه از نقصها مبری نبود ، اما برای نخستین بار در تاریخ ایران ، قانونی بود که ، ستون پایه های قدرت استبدادی را ویران می کرد و جمهور مراجع دینی از رهگذر موافقت با ﺁن، ولایت جمهور مردم را تصدیق می کردند. جانبداران بیان ﺁزادی این موفقیت را ﺁسان بدست نیاوردند :

* تدبیرها برای پیشبرد بیان ﺁزادی و جلوگیری از حاکم شدن بیان بیان قدرت :
1/2- با خاطر نشان کردن خطر استبداد روحانیان و فاشیسم دینی در نوفل لوشاتو، ﺁقای خمینی را بر ﺁن داشتند که اصل ولایت جمهور مردم و میزان رأی مردم است را بپذیرد. او در مصاحبه های مختلف اظهار کرد : انقلاب در دین با این هدف که ایرانیان کرامت و ﺁزادی و حقوق خویش را بعنوان انسان، و حقوق ملی خویش را بمثابه یک ملت ﺁزاد و مستقل باز جویند.
2/2- رفتن بمیان مردم و تشریح بیان ﺁزادی . با مشاهده سعی دستیاران ﺁقای خمینی در سانسور سخنانی که از زبان ﺁقای خمینی در نوفل لوشاتو جاری شدند و نوشته های او در ﺁن ایام و با ملاحظه اصرار ﺁنها بر این که ، " موضع امام ﺁخرین سخن یا نوشته او است " ، لازم دیده شد ، نوار ها از نو پخش شوند و گفته های او در کتابی انتشار یابند . ﺁقایان منصور دوستکام و هایده جلالی کتاب " امام و... " شامل گفته های ﺁقای خمینی را در نوفل لوشاتو انتشار دادند.
3/2- ولایت جمهور مردم ، از این نظر که از دیرگاه، از ﺁن زمان که ایرانیان دین زرتشت را می داشتند تا امروز، این نخستین بار بود که ﺁقای خمینی ، مرجع مقبول ملت، ولایت جمهور مردم را تصدیق می کرد ، اهمیتی بس تعیین کننده داشت . زیرا انقلابی در طرز فکر دینی مردم بود و دو پایه اصلی ( بازگشت مردم از موضع وسیله به موضع دارنده حق رهبری و تصمیم گیرنده و اندیشه راهنما ) قدرت را ویران می کرد . مقام مرجعیت که انقلاب مردم به او نقش بیان کننده اصول و اندیشه راهنمای انقلاب را داده بود ، مردمی را که در بیان رسمی دین،" عوام کل انعام" شمرده می شدند ، دارای حق ولایت می شناخت و ﺁنها را تنها دارنده این حق می خواند.
  لذا می باید کوششی به تمام بکار میر فت تا اهمیت ولایت جمهور مردم ، از نظر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و صاحب فرهنگ ﺁزادی شدن، چه در مقاله ها و چه در بحث های آزاد و چه در گزارش های روزانه به مردم و چه با شهر به شهر رفتن ها ، توضیح داده می شد. این کوشش محلی برای مطرح شدن ولایت فقیه باقی نگذاشت. بدین سان، پیش نویس قانون اساسی، پس از تهیه ﺁن توسط هیأتی که در دفتر دکتر سحابی ، تشکیل جلسه می داد، در شورای انقلاب به اتفاق ﺁراء تصویب شد. پیش نویس برای ﺁقای خمینی و به خواست او، برای تمامی مراجع مقیم ایران فرستاده شد. آن طور که در خبرها بود، همه مراجع با ﺁن موافقت کردند. ﺁقای خمینی دو اشکال بر آن وارد دانست: اول آنکه به زعم او، زن نمی توانست نامزد ریاست جمهوری شود و دوم این که قانون ها را از لحاظ انطباق با شرع ، تنها فقهای شورای نگهبان می باید تصویب کنند. با این حال، موافقت کرد که پیش نویس به رفراندوم گذاشته شود. هرگاه پیشنهاد مجلس خبرگان بمیان نیامده بود و همگان با رفراندوم موافقت کرده بودیم، قسمت دوم کودتای خزنده در مجلس خبرگان انجام نمی گرفت.
  از ﺁنجا که بنا بر پاسخ دادن به پرسش مهمی است که پاسخ ﺁن می باید بکار فردا بیاید و در حقیقت، پاسخ پرسش مهم دیگری است و ﺁن اینکه ، چرا نه قدرت که ﺁزادی را باید هدف مبارزه سیاسی کرد؟، می باید یادﺁور شوم :
الف) موافقت با مجلس خبرگان از سوی ﺁنها که خواستار تصویب پیش نویس بودند، یک اشتباه بزرگ بود.
ب) پس از ﺁن که بنا بر تشکیل مجلس خبرگان شد، بناگهان، پیش نویس مخالف پیدا کرد. متنی با امضای ﺁقایان منتظری و حسن ﺁیت ، در حمایت از ولایت فقیه انتشار پیدا کرد. در این متن، برای فقیهی که ولایت می جست، 16 اختیار قائل شده بودند. ﺁقای منتظری در مجلس خبرگان به این جانب گفت ﺁقای حسن ﺁیت را نمی شناخته و به او گفته اند امضای او را هم بگذارند و او هم گفته است بگذارید. در ﺁن مجلس ، ﺁقای منتظری به نظارت فقیه راضی شد اما ﺁقای حسن ﺁیت ، همچنان خواستار ولایت مطلقه بود. بعدها که اسناد ﺁقایان بقائی و آیت به تصرف رژیم درﺁمد، ﺁن اسناد دلیل را به دست دادند : وابستگان به قدرت خارجی (انگلستان) نمی خواسته اند تجربه ولایت جمهور مردم ، به عمل در ﺁید و موفق بگردد. از این رو ، طرفدار دو ﺁتشه ولایت مطلقه فقیه شدند!
  بموقع است یادﺁور شوم ، ممانعت از تصویب اصل ولایت فقیه با اختیار مطلق، تنها حاصل گفتگو با ﺁقای منتظری نبود. انقلاب اسلامی نیز ، از راه انتقاد روزمره و انتشار نظرهای صاحب نظران ، نقشی تعیین کننده ایفا کرد. حاصل مجموع کوششها اثبات این قاعده شد:
  هرگاه بر سر حق بایستی ، پیروزی تو مسلم است. اگر فرهنگ مردم، فرهنگ ﺁزادی باشد، در جا پیروز می شوی و گرنه دیرتر پیروز می شوی. به سخن دیگر، اگر جنگ میان بیانهای قدرت نبود و همان اجماع بر سر بیان ﺁزادی، در دوران بعد از سقوط رژیم شاه برجا می ماند، ولایت جمهور مردم برای نخستین بار در تاریخ ایران، اساس سازماندهی نظام اجتماعی و دولت می گشت.
  ایرانیان می باید دراین نظر که موافقت با مجلس خبرگان اشتباه بود بیشترین تأمل را بکنند. چرا که ضعف بزرگ جبهه ﺁزادی در ﺁن ایام این بود که به تعداد اعضای این مجلس (حدود 74 نفر برای تنظیم پیش نویس قانون اساسی) شخصیت های ﺁزادیخواه که خود را به مردم معرفی و انتخاب شوند، وارد صحنه نکرد . آیا درون این جبهه، نامزدهایی که بتوانند در سرتاسر ایران در مقابل جبهه استبداد ایستادگی و انتخاب شوند، وجود نداشت؟ راست بخواهی انسانهای ﺁزادی جوی با دانش بسیار بودند، اما به میان مردم نرفته و خود را به مردم معرفی نکرده بودند و یا از اهمیت خطر بازسازی ستون پایه های استبداد، غافل شدند. اگر همه ﺁنها به بزرگی خطر توجه می کردند و خطرها را می پذیرفتند و نامزد می شدند، ﺁن مجلس ترکیب دیگری می یافت. ﺁقای طالقانی که ﺁن مجلس را پیشنهاد کرد - به جز این جانب که با پیشنهاد او مخالفت کردم - و دیگر اعضای شورای انقلاب نیز باور نمی کردند مجلس خبرگان ترکیبی را بیابد که یافت.
4/2 - اکنون پرسش اینجاست که، آیا اقلیت کوچک جانبدار ولایت جمهور مردم می باید در ﺁن مجلس می ماندند یا استعفاء می کردند ؟ این اقلیت دراجتماعی که کردند، بنا را بر ماندن و مانع از تهیه قانون اساسی بر مبنای استبداد فقیه شوند و ولایت فقیه را تا حد نظارت فرو کاهند و مانع از تصویب دادگاههای انقلاب به مثابه اصلی از اصول قانون اساسی شوند.
اما نتوانستند مانع از دائمی شدن سپاه پاسداران با قید در قانون اساسی بگردند. نتیجه این که، مرحله دوم کودتای خزنده از راه بازسازی ستون پایه های قدرت ، انجام گرفت.
  یکبار دیگر به شما ایرانیان عرض می کنم، بر شما است که از دید حضور مردم در صحنه در مقام تصمیم گیرنده و بیان ﺁزادی ، در عمل گروهها و شخصیتهای سیاسی تأمل کنید و به این دو محک ، بنگرید که آیا انقلاب مساوی با خشونت بوده است و یا این گروههای قدرت مدار بوده اند که با وسیله کردن این و آن بیان قدرت، مردم را به سوی وسیله قدرت شدن راندند.آنها بودند که در نزاع با یکدیگر برخاسته و در ضدیت با انقلاب و اصول راهنمای انقلاب، اندازه نگه نداشتند ؟
  اگر این تأمل برای شناسائی گذشته ﺁنسان که جریان یافته است باشد، بسی در خور اهمیت است . اما دانستن آن، امروز، اهمیتی بازهم بیشتر دارد . اهمیت بازهم بیشتر این تأمل، بخاطر معرفت بر کاری است که باید کرد. کاری که باید کرد بنای یک جامعه باز و یک دولت بیانگر ولایت جمهور مردم و حقوق مدار است .
5/2 - بهررو، با تصویب قانون اساسی ، که با استقرار ستون پایه های قدرت همراه بود، ملاتاریا اسباب استقرار استبداد خود بر جمهور مردم را فراهم ﺁورده بود. چگونگی استقرار ستون پایه های دیگر را، دورتر تشریح خواهم کرد. اما از لحاظ حضور در صحنه، مردم بعنوان تصمیم گیرنده و یا تصدیق کننده استبداد قانونی و نیز از نظر بیان ﺁزادی، جانبداران اندیشه راهنمای انقلاب همچنان می باید می کوشیدند :
  انتخابات ریاست جمهوری ، فرصتی بود برای استقامت بر میزان بیان ﺁزادی برای جلوگیری از استقرار استبداد قانونی و مشروع ملاتاریا. به این انتخابات ﺁن گاه می پردازم که چگونگی استقرار ستون پایه های دیگر استبداد را باز خواهم گفت و می پردازم به چند یادﺁوری مهم :
- اعتیاد به قدرت و باور به ناتوانی و زبونی نزد زیر سلطه ها، کارمایه خود را از ایدئولوژی سلطه گر اخذ می کند. زیرا، زیر سلطه ها نیز نیاز به توجیه و حق انگاشتن موقعیت خویش دارند. رهائی از ﺁن اعتیاد و این باور ، تغییر کردن برای تغییر دادن، نیاز به اندیشه راهنما دارد. از این رو است که هیچ جنبشی در جهان ، بدون اندیشه راهنما روی نمی دهد. زیرا شدنی نیست.
  بدین خاطر، پیشنهاد بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما کار پیامبری است. و هر فرد می تواند با این پیشنهاد، این کار را انجام دهد. چرا که انسانها را از بند ماندن درگذشته و از قید اعتیاد به اطاعت از قدرت و باور با مادونی، ناتوانی و زبونی می رهاند و در راست راه رشد، به پیش می برد. بدین ترتیب، امامت جمهور انسانها بمثابه،
الف) بکار بردن بیان ﺁزادی در رشد بر میزان عدالت و جلوگیری از بیگانه شدنش در بیان قدرت است و
ب) زمان را دائمی دیدن و در ﺁینده هرچه دورتر قرار گرفتن و در حال عمل کردن است.
با این دید که در قرﺁن بنگری، فرعونیت را استبداد فراگیر می یابی. قوم موسی را معتادان به اطاعت از قدرت و باورمندان به زبونی خویش می جویی. بنابراین، پیامبری موسی نمی توانست پیشنهاد بیان آزادیی نباشد، که در برگیرنده روش رها شدن از اعتیاد و زبونی و بازیافتن استقلال و ﺁزادی وحقوق انسانها است. نمی توانست روش ویران کردن ستون پایه های قدرت نباشد. چرا که قوم او به جنبش همگانی در نمی ﺁمد و جامعه سلطه گر از حمایت فرعون و دستگاه او، باز نمی ایستاد. ماجرای پرستش گوساله، هشداری است به انسان که هشیار باش که ترک اعتیاد ﺁسان نیست. انسانی که بخواهد ترک اعتیاد کند و از باور دروغ به ناتوانی و زبونی به استقلال و معرفت به توانائی خویش رسد، می باید امام بگردد.
  رفتار هیتلر با قوم یهود، تجدید رفتار فرعون با این قوم بود. اسرائیل امروز نیز تجدید رفتار گوساله پرستی (= قدرت) قوم یهود در صحرای سینا بود. جنگ امروز اسرائیل با فلسطینیان و لبنانیها ، ﺁشکارا گویای رفتار فرعون و هیتلر مآبانه با قوم عرب، به قصد معتاد کردن این قوم به اطاعت از قدرت اسرائیل و تسلیم به خود ناتوان بینی و زبونی کردن است. جنگ لبنان، با وجود استقامت افراد حزب الله، دو کمبود اصلی جامعه امروز عرب را ، به فریاد، خاطر نشان می کند : مردم عرب می باید محل وسیله و ﺁلت را رها کنند و در محل تصمیم گیرنده قرار گیرند و این تغییر محل، نیاز به بیان ﺁزادی دارد.
هرگاه ایرانیان به خود زحمت مراجعه به بیان نوفل لوشاتو را بدهند ، نیک در می یابند چرا ملاتاریا ، این بیان را سانسور کرده است ؟ چرا امثال خامنه ای، موضع آقای خمینی را نه ﺁن بیان که تعهدی در برابر جهان بود، که ﺁخرین موضع گیری "امام" تبلیغ می کردند. تأمل در بیان نوفل لوشاتو، خواننده را از این واقعیت ﺁگاه می کند که ﺁن بیان ، تنها فهرستی از ﺁزادی ها و حقوقی که برقرار خواهند شد و استقلالی که ایران خواهد جست، نبود و نیست. بلکه درآن بیان، تغییر نظام اجتماعی به ترتیبی که ستون پایه های قدرت فرو افتند، مد نظر بود. برای مثال، استقلال بر اصل موازنه عدمی و در معنای بیرون ﺁمدن از روابط مسلط- زیر سلطه معنی شده است. ﺁزادی ، از جمله استقرار ولایت جمهور مردم و عدم شریک شدن هیچ مقامی ، با مردم، در این ولایت تعریف شده است. مقصود از رشد، رشد انسان بر میزان داد و وداد بود به ترتیبی که نیروهای محرکه ، به جای صدور یا تخریب، در ایران و در رشد انسان بکار گرفته می شدند. و... اگر جز این بود، نه جنبش هر روز همگانی تر می شد و نه پیروز می گشت.
پیش از ﺁنکه این بیان در نوفل لوشاتو از زبان ﺁقای خمینی ابراز شود، مطالعه ای ( در ایران ، هم در روزهای اول انقلاب ، زیر عنوان بیانیه جمهوری اسلامی ایران ، انتشار یافت). در چهار بعد واقعیت اجتماعی ، یعنی بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ، انجام گرفت کهﺁن را از 5 سال پیش از انقلاب، در اجتماعهایی که در شهرهای مختلف اروپا تشکیل می شدند، به بحث گذاشتم. این متن ، در اختیار ﺁقای خمینی در نجف و روحانیان و طلاب هوادار او نیز قرار گرفت. بهنگام ورود به ایران ، در اجتماع های روزانه ، در دانشگاه صنعتی شریف، این مطالعه باردیگر به بحث گذاشته شد و چند بار نیز تجدید چاپ شد. بر ﺁن افزوده می شود 19 مسئله و راه حل ﺁنها که در روز سوم ورود ﺁقای خمینی به فرانسه ، در اختیار او قرار گرفت.
با اینهمه ، ستون پایه های قدرت استبدادی باز سازی شدند چرا ؟ زیرا

3 - ستون پایه ای که نیروهای مسلح هستند :

در حقیقت، عقل قدرتمداری که اندیشه راهنمایش بیان قدرت است ، نمی تواند کار دیگری را به تصور ﺁورد که می شد انجام داد. تغییر ساخت نیروهای مسلح ، کاری بود که می شد کرد . در جا، به دنبال تصفیه ارتش ، چهار کار مهم شدنی بودند :
الف - همراه کردن مسئولیت و اختیار در سلسله مراتب ارتش و
ب - تنظیم وظائف به شیوه ای که هر عضو ارتش ، از سرباز تا فرمانده، در انجام وظیفه اصلی منتظر دستور مافوق نباشد و بطور خود جوش ، وظیفه ای را که بر عهده او است انجام دهد .
ج - تکیه از سلاح برداشته و بر انسان و استعدادهای او گذاشته شود ، به ترتیبی که در نظر ارتشیان ، ارتش قوی ، نه ارتشی با سلاحهای پیشرفته تر و قوی تر ،که ارتشی خالی از عقده خود زبون بینی باشد ، که ارتش محل رشد استعدادهای افراد به ترتیبی که سلاح هر سرباز، نخست استعداد ابتکار و خلاقیت و استعدادهای دیگر او هستند .
د - جانشین شاه کردن ملت بمثابه فرمانده عالی و ایجاد روحیه ملی بمعنای تغییر{ " ایدئولژی " که مردم را نادان و نیازمند تنها سازمان رهبری کننده مترقی، ارتش می شمرد ( ایدئولژی امریکائی رشد ) و کار ارتش را مهار مردم و شرکت در جنگهای چهارگانه در کنار ارتش امریکا می دانست} با بیان ﺁزادی که ارتش را ملی ، بمعنای تحت فرماندهی جمهور مردم بودن و دفاع از استقلال ایران و غرور ارتشیان در گرو احترام به ﺁزادی ملت بمعنای بی شریک بودن در ولایت یا حاکمیت و ﺁزادی و حقوق هر ایرانی ، می داند .
  این چهار تدبیر، در ریاست جمهوری این جانب ، به عمل درﺁمدند . طرح جامعی نیز تهیه شد که ارتش را به یک دانشگاه بدل می کرد به این ترتیب :
سربازی که وارد ارتش می شد ، با ﺁموزش و پرورش مداوم ، سلسله مراتب را طی می کرد و عالی ترین درجه را می یافت.
  بنا بر این طرح، تغییر ساخت قدرت محور ارتش به گونه ای نمی گشت که بنا بر ﺁن، ارتشیان قشر بندی می شدند و سرباز، همواره سرباز و درجه دار، همواره درجه دار، باقی می ماند، و افسرها دسته بندی می شدند به ﺁنهایی که در درجه های پائین می ماندند و ﺁنهایی که تا درجه سرهنگی می توانستند ارتقاء یابند ،و ﺁنها که تا درجه سرتیپی می توانستند بالا بروند و اقلیتی که می توانستند به دریافت درجه های بالاتر از سرتیپی مفتخر شوند ، بدیهی است معیار اصلی در ارتش رژیم پهلوی ، میزان سرسپردگی به مرکز قدرت، یعنی شاه بود.
  به یمن این تدبیرها بود که ارتش متلاشی ایران، زیر ضربات دشمن تجدید سازمان کرد و با وجود کمبود اسلحه و مهمات ، در همان ماه اول، قوای مهاجم عراق را زمین گیر کرد و ابتکار حمله را از ﺁن خود ساخت .   با کودتای خرداد 60، ملاتاریا این چهار تدبیر را لغو کرد . زیرا نیازمند ساخت نیروهای مسلح بر محور مرکز قدرت، یعنی " رهبر " بود .

4 - جلوگیری از باز سازی ستون پایه مالی یا تابعیت ملت از دولت :

  تصرف منابع مالی کشور با ایجاد بنیاد مستضعفان شروع شد و تا تصرف کامل بودجه کشور و درﺁمدهائی که وارد بودجه نمی شوند ، ادامه یافت . با این حال، تغییر رابطه دولت با ملت به ترتیبی که ملت ولایت خویش را بازجوید و دولت وسیله اعمال این ولایت بگردد، از جمله در گرو ، وابستگی دولت به ملت در بودجه خویش است . حال ﺁنکه از اواخر قاجار ، وابستگی دولت به قدرتهای خارجی بابت بودجه خود شروع و در دوران پهلوی ها کامل گشت . این بار رابطه ملت با دولت و اقتصاد مسلط چنین شد : • ملت وابسته به دولت و دولت وابسته به اقتصاد مسلط گردید .
نخست مصدق کوشید این وابستگی را تغییر دهد . وابستگی به قدرت خارجی را قطع کند و دولت را در بودجه خویش وابسته به ملت بگرداند . این تجربه موفق را دولت کودتا متوقف و رابطه پیشین را که سازگار با استبداد وابسته بود، از نو برقرار کرد . بار دوم، در دوران مرجع انقلاب ایران کوشش بعمل ﺁمد این رابطه تغییر کند . این کوشش نیز با تهیه بودجه توسط حکومت رجائی و سپس کودتای خرداد 60 متوقف شد .
از این پس نیز ، هر زمان ایرانیان بخواهند از روابط سلطه که ثروت ملی و دیگر نیروهای محرکه ﺁنان را به اقتصاد مسلط انتقال می دهند، برهم زنند ، می باید این رابطه را تغییر دهند . تجربه مصدق اقتصاد بدون نفت بود و تجربه بنی صدر ، از جمله براین بود که نفت را ، بمثابه نیروی محرکه ، در اقتصاد ملی، جذب کند و ایرانیان را از ننگ گذران زندگی از راه فروش ثروتهای ملی خود برهاند . و
1/4 - ترکیب بودجه ، ترکیب اعتبارات بانکی و ترکیب واردات را تغییر داد تا در اقتصاد ملی ، مصرف و واردات و بودجه دولت ( = درﺁمد حاصل از صدور نفت و اخذ اعتبار از نظام بانکی اقتصاد مسلط ) بمثابه سه محور اقتصاد ، جای خود را به تولید و جریان قدرت خرید از راه نظام بانکی به فعالیتهای تولیدی و توزیع عادلانه قدرت خرید و امکانها برای جذب نسل جوان کشور به فعالیتهای تولیدی و ایجاد بازار وسیع برای تولید داخلی، بمثابه محورهای اقتصاد ملی . این انقلاب ، استقرار ولایت جمهور مردم را میسر و بیرون رفتن از روابطه سلطه گر - زیر سلطه را ممکن و دولت را تابع ولایت جمهور مردم می گرداند .
2/4 - خلع ید از کسانی که اموال عمومی را که گردانندگان رژیم شاه تصرف کرده بودند ( بنیاد مستضعفان و اموال رهبری و... ) و اداره ﺁن به ترتیب مردم سالار . توضیح این که الف - اداره هر واحد تولیدی را مدیریت منتخب کارکنان ﺁن واحد برعهده می گرفت .
ب - حساب سرمایه ( استهلاک و نوسازی واحد ) با دولت و نماینده واحد تولید می شد . تا که 80 در صد اقتصاد کشور تحت مدیریت پرفساد دولت استبدادی قرار نگیرد .
  در سرمایه گذاریهای دولتی نیز همین روش می باید اداره می شدند. 3/4 - تغییر ساخت واردات بسود کالاهای سرمایه ای همراه با تغییر ساخت مدیریت واردات . توضیح این که بهای واردات از محل درﺁمدهای نفتی پرداخت می شود . بنا بر این پرداخت کننده بهای اصلی واردات جمهور مردم ایرانند . با وجود این ، ثروت مردم از کف ﺁنها می رود . دولت ارز می فروشد و خرج دوام استبداد وابسته می کند و وارد کنندگان ، با دو و سه و چهاربرابر و بیشتر فروختن فرﺁورده ها،
الف - ثروتهای نجومی پیدا می کنند و
ب - مانع از سرمایه گذاریهائی می شوند که مانع از ثروت اندوزیهای ﺁنها می شوند . برای ﺁنکه مافیاها مالکیت اموال عمومی را از ﺁن خود نکنند و استبداد فساد و فقر و خشونت گستر را بر قرار نسازند، می باید مدیریت واردات تغییر کنند . نخستین تجربه ، در ریاست جمهوری این جانب و وزارت بازرگانی ﺁقای رضا صدر بعمل ﺁمد . این طرح، الف - دست حکومت را از واردات و وسیله رانت خواری کردن و نیز ، تمامی واسطه ها را ( تا مصرف کننده، دست کم 5 واسطه بود که هریک سهمی از تفاوت خرید جنس از خارج و فروش ﺁن در داخل می بردند ) حذف می کرد . هیأتی از فروشندگان جزء و مصرف کنندگان و یک نماینده از دولت ، واردات را تصدی می کردند .
  این طرح به اجرا درﺁمد . تجربه موفقیت ﺁمیزی از لحاظ شکستن قیمتها و رونق فعالیتهای تولیدی از کار درﺁمد . با کودتای خرداد 60، رژیم ملاتاریا اجرای طرح را متوقف و به شیوه پیشین بازگشت . چرا که مافیاها از رهگذر رانت خواری بوجود می ﺁیند .
4/4 - ادغام نفت در اقتصاد ملی ، الف - از راه گسترش صنایع مصرف کننده نفت بمثابه ماده خام و
ب - از راه بازسازی اقتصاد بند از بند گسسته ایران و تبدیل ﺁن به مجموعه ای رشد یاب و
ج - جهت دادن به سرمایه گذاریها با توجه به دو هدف اول و دوم و
د - بی نیاز شدن از درﺁمد نفت و پایان گرفتن صدور نفت خام و گاز .
5/4 - قطع وابستگی نظام بانکی به نظام بانکی اقتصاد مسلط . در حقیقت ، نظام بانکی ایران وسیله انتقال سرمایه ها به اقتصاد مسلط و نیز توسعه بازار واردات بود و امروز نیز هست .
الف - هدایت اعتبارات به فعالیت های تولیدی و حذف بهره بانکی وقتی اعتبار به تولید کننده داده می شد و برجا ماندن بهره، وقتی اعتبار به وارد کننده داده می شد ، یکی از تدبیر ها بود . این همان تدبیر است که همچنان در خاطر ایرانیان مانده است . اما این تنها تدبیر نبود . مهمتر از ﺁن، تغییر سیاست مالی دولت و ارتباط بودجه دولت و بانک مرکزی با بانکها بود :
ب - با کاستن از کسر بودجه و افزودن بر بودجه تولیدی ، بانک مرکزی و نظام بانکی را از دولت، بمثابه وام گیرنده بزرگ که منابع بانکی را به مصرف هزینه های خود می رساند، می ﺁسود و در همان حال که منابع عظیمی را برای سرمایه گذاریها ﺁزاد می کرد ، مانع تورم می شد . در حقیقت، اگر در جامعه ای مصرف انبوه محور اقتصاد باشد ، بی ثباتی ارزش پول به تولید کنندگان سود و به مصرف کنندگان زیان می رساند . اما هرگاه تولید محور اقتصاد باشد و هدف از تولید نه سود حداکثر برای سرمایه داری که برﺁوردن نیاز مصرف کننده باشد، ثبات ارزش پول به جمهور مردم سود می رساند . بنا بر این ، ثبات ارزش پول در داخل و ثبات ارزش پول در قبال ارز خارجی، از مهمترین عوامل استقلال نظام بانکی بود و هست . بدون ثبات ارزش پول حذف بهره ناممکن می شود . اما اینطور گفته می شود که با وجود بهره در اقتصادهای دیگر، بر اثر حذف بهره، پول به ارز خارجی تبدیل و به خارج می رود . ﺁن روز نیز این ایراد گرفته شد . ایراد گیرندگان نمی دانستند اقتصادهای مسلط نیز روزی ناگزیز از کاستن نرخ بهره می شوند . در حقیقت، تعیین کننده بازده سرمایه در تولید است . این بازده تنها سود سرمایه نیست . جذب نیروهای محرکه به فعالیتهای تولیدی و افزایش سطح درﺁمدها و گسترش بازار و ایجاد فرصتهای جدید برای سرمایه گذاری نیز هست . وجود نرخ بهره ، بخصوص وقتی بالا است، سرمایه را از اینهمه توانائی محروم و به فعالیتهای سودا گرانه مجبور می کند .
6/4- برای تغییر رابطه دولت خودکامه با ملت، از جمله کارهای اساسی، کاستن از شمار کارکنان دولت هم به قصد جلوگیری از تباه شدن عمر کارکنان و هم به قصد کاستن از حجم بودجه جاری و ﺁزاد کردن پول برای سرمایه گذاری و هم بقصد ﺁماده کردن انسانها برای شرکت در فعالیتهای تولیدی . ﺁن زمان، مطالعه کارشناسان معلوم کرد دستگاه دولت با 200 هزار کارمند بخوبی اداره می شود . بنا براین طرحی بنام بانک کار تهیه شد . بنا بر این طرح، کارکنان جوان دولت، حقوق خویش را دریافت می کردند اما به جای رفتن به اداره، به کلاس درس می رفتند و ﺁموزش لازم را برای کار در واحدهای تولیدی که تأسیس می شد، پیدا می کردند .   با کودتا، این طرح نیز بلااجرا شد . چرا ؟ زیرا دیوان سالاری بزرگ بکار استبداد فساد گستر می ﺁید . بدین خاطر است که امروز شمار کارکنان دولت سه برابر و بسا بیشتر از شمار کارکنان در پایان رژیم شاه گشته است .
7/4 - بالا بردن حداقل دستمزدها و قیمتهای فرﺁورده های کشاورزی و تغییر نظام مالیاتی ، یکی دیگر از تدابیری بود که هم به قصد توزیع عادلانه درﺁمدها و هم بقصد استفاده از توانائی مالی دولت در هدایت فعالیتهای اقتصادی برای بازیافتن استقلال وجهه همت قرار گرفت .   این تدابیر ، تمامی تدابیری نیستند که در قلمرو اقتصادی می باید بکار روند تا پایه قدرت جای خود را به پایه حقوق شهروندان و دولت حقوق مدار دهد . اما نسل امروز را از هدفها و برنامه عمل یک جنبش همگانی ﺁگاه می کنند .
  و یاد ﺁور می شوم که با وجود بهم ریختگی عمومی دستگاه دولت و شتاب قدرتمدارها برای تصرف دولت، و با ﺁنکه اجرای این تدابیر نیاز به انواع امنیت ها داشت که هیچیک نبودند، سطح درﺁمد خانوارهای شهری و روستائی از سطح هزینه هاشان بالاتر رفت .

5 - مبارزه با سانسور و جلوگیری از سلطه استبدادیان بر رسانه ها :

  سلطه بر رسانه های گروهی به قصد سانسور جریان اندیشه ها و جریان اطلاعات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سانسور جریان دانش و فن که در رژیم شاه انحصار مالکیت بر وسائل ارتباط جمعی را از ﺁن خود کرده بود ، با وقوع انقلاب ، با وجود این که در بیان ﺁزادیی که از زبان ﺁقای خمینی در پاریس اظهار شد، باید ایرانیان ﺁزادی داشته باشند در هر یک از وسائل ارتباط جمعی ، حتی استفاه از فرستنده های رادیو و تلویزیونی برای انتشار نظرها و اطلاع ها ، اما هم از روزهای اول انقلاب ، نزاع بر سر تصرف همین وسائل شروع شد . سانسور مطبوعات و مجبور کردن اداره کنندگان به تعطیل ﺁنها ، از کارهای نخستین آقای خمینی و ملاتاریا شد .
  برای ﺁنکه این پایه مهم استبدادی که لاجرم وابسته می شد، باز سازی نشود، تدابیر زیر به عمل درﺁمدند :
1/5 - مطالعه انواع سانسور ها در ایران و کشورهای دیگر جهان :
44 نوع سانسور تشخیص و در کتابی انتشار یافتند . این مطالعه ، در مطبوعات نیز انتشار یافتند . به جامعه خاطر نشان شد که در شکستن بسیاری از این سانسورها ، نقش اول را مردم دارند .
  با توجه به جهان امروز و منطقه ای که ما در ﺁن زندگی می کنیم ، با توجه به این واقعیت که هرگاه سانسورها نبودند و جریان ﺁزاد اطلاع ها و اندیشه ها برقرار بودند ، امثال ﺁقای بوش به ریاست جمهوری نمی رسیدند و منطقه ما را گرفتار جنگ و ویرانی نمی کردند ، امروز، مبارزه با این سانسورها، بخصوص در جامعه های دارای نظام سرمایه داری لیبرال، ضرورتر است .
2/5 - پیشنهاد بحث ﺁزاد که هرگاه همگانی می شد ، نه تنها محلی برای خشونت باقی نمی گذاشت و نه تنها جامعه را از رسانه ای برخوردار می کرد که به خود او تعلق داشت و او را از جریان ﺁزاد اندیشه ها و جریان اطلاع ها برخوردار می کرد، بلکه زورپرستان را از بکار بردن زبان عامه پسند و عامه فریب باز می داشت . هنوز نیز مهمترین رسانه در اختیار مردم برای شکستن حصار سانسورها و برقرار کردن جریان های ﺁزاد اندیشه ها و اطلاع ها و علم و فن ، بحث ﺁزاد است .
3/5 - ایجاد رسانه ای که به " رادیو بازار " معروف شد . در ایامی که سانسورها برهم افزوده می شدند، مردم می توانند به رسانه ای برای برقرار کردن جریانهای اندیشه و اطلاعات بدل شوند . نقش دادن به دانشجویان و دانشگاهیان و درس خوانده ها در برقرار کردن جریان اندیشه در سطح کشور و نیز با دنیای خارج و نقش دادن به ﺁنها و مردم عادی در برقرار کردن جریان ﺁزاد اطلاع ها ، استبدادیان را از سانسور اندیشه ها و اطلاع ها ناتوان می کند . این تدبیر گرچه در دوران مرجع انقلاب بکار رفت ،اما سابقه تاریخی نیز دارد . از تاریخ که بپرسید به شما خواهد گفت، در ایران ، دو جریان اندیشه و اطلاع شفاهی بوده اند . نو کردن این ابتکار، به ترتیبی که همگان در برقرار کردن دو جریان ﺁزاد ، نقش بیابند، کاری بود که در دوران مرجع انقلاب انجام گرفت و کاری است که امروز می باید هم در ایران و هم در همه جامعه ها انجام بگیرد ، تا دارندگان انحصارهای وسائل ارتباط جمعی نتوانند انسانها را از راه القای این و ﺁن بیان قدرت و ضد اطلاعات، به اطاعت از قدرت معتاد کنند .
4/5 - کوشش برای ﺁنکه رادیو - تلویزیون دولتی ، کار خود را برقرار کردن جریان ﺁزاد اندیشه ها ، از رهگذر بحث ﺁزاد، و در اختیار مردم گذاشتن اطلاع ها ، بدون سانسور بنماید، از دو جهت بعمل ﺁمدند : الف - تشکیل شورائی مستقل برای اداره ﺁنها که در پیش نویس قانون اساسی، اصلی از اصول ﺁن شد ولی در مجلس خبرگان تغییری در ﺁن داده شد که تصرف شورا را از سوی ملاتاریا ﺁسان کرد . و
ب - گنجاندن بحثهای ﺁزاد در برنامه ها و انتشار اطلاع ها بدون لحاظ کردن سود و زیان این و ﺁن مقام .
  بدین خاطر بود که از نخستین رویاروئی ها با ﺁقای خمینی، یکی رویاروئی بر سر اداره رادیو تلویزیون بود .اما او گروهی را فرستاد تا رادیو - تلویزیون را تصرف کنند .
5/5 - ایجاد روزنامه انقلاب اسلامی با هدف
الف - استقلال در سرمایه و درﺁمد هزینه. انقلاب اسلامی با شرکت مردم در پرداخت سرمایه ﺁن، بوجود ﺁمد و بنا را بر دفاع از حقوق ملی ( استقلال ) و حقوق انسان و ﺁزادیها گذاشت . بر ﺁن شد که در هزینه هایش، جز به تیراژ خود به جائی متکی نباشد و بنا را بر این گذاشت که بیان حق و مبارزه با ضد اطلاعات و هدفهای دیگرش که درپی می ﺁیند، می باید ﺁن را از بیشترین تیراژ برخوردار کند و چنین شد .
ب - انقلاب در اسلام به قصد بازگرداندن اسلام از خود بیگانه در بیان قدرت، به اسلامی بمثابه بیان ﺁزادی و
ج - برقرار کردن دو جریان ﺁزاد اندیشه ها و اطلاع ها و
د - پیشنهاد روشها به جمهور مردم برای شرکت در برقرار کردن دو جریان فوق بخصوص حضور در صحنه سیاسی کشور.
6/5 - برانگیختن مردم به ابراز نظر و برقرار کردن اجتماع ها در شهرها و بسا روستاها برای سخن گفتن با مردم و برقرار کردن بحث ﺁزاد با مردم .
7 /5 - مبارزه با سانسور بخصوص وقتی از راه جلوگیری از تشکیل اجتماع و یا توقیف نشریه ای انجام می گرفت از راه ایجاد شبکه اطلاع رسانی در سرتاسر کشور. تجربه انقلاب اسلامی نخستین تجربه موفق بود . توضیح این که نمایندگان روزنامه در شهرها، تنها کارشان جمع ﺁوری خبر ها و ارسال ﺁنها به روزنامه نبود . بلکه نقش فعال نیز می یافتند و ﺁن اطلاع رسانی به مردم بود . این شبکه همراه بود با شبکه اندیشه راهنما رسانی . به ترتیبی که مردم هر محل از خبرهای محل خود و خبرهای کشور و از تفاوتهای بیانهای ﺁزادی و قدرت ﺁگاه و وجدان جمعی جامعه در همان حال که ارتقا می جست ، شفاف نیز می گشت . سرکوب شدید نمایندگان روزنامه در شهرهای کشور بدین خاطر بود . در حال حاضر، دانشجویان و نیز روزنامه نگاران ﺁزاده می توانند چنین شبکه ای را باز سازی کنند و شبکه ضد اطلاع رسانی را که رژیم ، از راه تقلید ، ساخته است ، خنثی سازند .
  جوان امروز شاید نداند اما نسل انقلاب می داند که واپسین رویاروئی در مرحله پایانی کودتا ، در خرداد 1360 انجام گرفت و بااعتراض شدید بنی صدر به توقیف فله ای روزنامه ها و واکنش غیظ ﺁلود خمینی به این اعتراض و حمایتش از توقیف روزنامه ها ، ﺁغاز شد.
8/5 - اما چرا قدرت به انحصار تبلیغ نیاز دارد؟ زیرا جز قدرت دروغ سازی وجود ندارد . انحصار را برای ﺁن می خواهد که هر بیان ﺁزادی را به بیان قدرت بدل کند و به مردم القاء کند. هر حق را ناحق کند و به مردم حق بباوراند . هر راست را دروغ کند و به جای راست به مردم بقبولاند . به سخن دیگر، هرگاه وسائل ارتباط جمعی جز راست نگویند و ننویسند، مردم خدمتگزاران قدرت را درغگو خواهند یافت . با وجود این ، در جهان امروز، بیان های قدرت به رواج و راهنمای نه تنها دولتها که انسانها هستند . ﺁیا تنها به این دلیل است که نزدیک به تمام وسائل ارتباط جمعی در اختیار خدمه قدرت است ؟ نه . علتهای دیگر، از جمله این علت را دارد که قدرت زبان عامه پسند وعامه فریب بکار می برد . از خاصه های این زبان، یکی حق را ناحق کردن و ﺁن را حق جلوه دادن و باوراندن است . بیانهای ﺁزادی بدین فریب ، مردم از حقوق خویش غافل و از قیام به حق باز می دارند . اعتیاد به اطاعت از قدرت و بسا قدرت را ارزش اول باور کردن، کار خدمتگزاران قدرت را ، در فریب مردم، ﺁسان می کند . لذا، برای شکستن این پایه قدرت، هیچ کاری مهمتر از پوشش دروغ را دریدن و راست را آشکار کردن نیست .ابتلا وآزمایش اجتمایی، بدون مبارزه مداوم با ضد اطلاعات ، (یعنی دروغ را پوشش راست کردن ) ، به نتیجه نمی رسد .
  بدین قرار، حتی اگر یک تن الف - بر سر حق بایستد و فریبهای زورپرستان او را از جای خود نکنند و او واکنش کنش بردگان قدرت نشود و ب - در بیان حقیقت، هیچ ملاحظه ای را رعایت نکند و ج - هیچ ضد اطلاعی خواه قلب یک نظر یا قلب یک اطلاع را ، به حال خود رها نکند و پوشش دروغش را بدرد تا حقیقت نمایان شود ، سرانجام موفق می شود حصار سانسورها را بشکند و لباس فریب را بر تن قدرت پرستان بردرد و کارشان را به جائی رساند که بگویند : 35 میلیون بگویند بله من می گویم نه . به یمن این روش بود که رژیم شاه از مالکیت عدوانی و انحصاری بر وسائل ارتباط جمعی سودی نجست. تبلیغهای دروغ بلای جانش شدند و به یمن این روش است که وسائل ارتباط جمعی در انحصار مثلث زورپرست، هر روز بیشتر از روز پیش، بلای جانشان می شود . و به یمن این روش است که بیان ﺁزادی ، بمثابه اندیشه راهنمائی برای جامعه باز و تحول پذیر، در اختیار نسل امروز قرار می گیرد.
  می توان تصور کرد اگر رسانه های گروهی کشورهای مختلف ﺁزادی داشتند و به نقش خویش بمثابه رکنی بس مهم از ارکان ولایت جمهور مردم عمل می کردند، قرن بیستم چگونه ﺁغاز و پایان می یافت . مسئولان کشورها چه کسانی می شدند . محیط زیست چه محیطی می شد . رابطه انسان و اقتصاد چگونه رابطه می شد . و...
  در این ایام که دیو جنگ خاورمیانه را خانه خود کرده است، هر انسانی که به خود به عنوان انسان ارج می نهد و مسئولیت می شناسد، می تواند ببیند که هیچ جنگی بدون دروغ ﺁغاز نمی شود . تجاوز عراق به ایران و نیز ادامه جنگ بمدت 8 سال ، فرﺁورده دروغها بود . جنگ های افغانستان و عراق و لبنان و فلسطین همه با دروغ ﺁغاز شده و ادامه یافته اند . این انسان می باید از خود بپرسد : چرا جامعه ای چون جامعه امریکائی دروغ ها را به جای راست ها می پذیرند و فرزندانشان را در اختیار بانیان جنگها می گذارند ؟ چرا مردم ایران بمدت 8 سال ، یک نسل خود را بدست ملاتاریای دروغ زن تباه کرد ؟ اینک معلوم می شود، در نوبت سومی، ﺁقای خمینی گفته است : ناگزیر است بنی صدر را عزل کند ولو صدای مرگ برخمینی مردم را خود بشنود ! بدین قرار، در 6 خرداد، گفته است : اگر ملت موافقت کند من مخالفت می کنم . در 25 خرداد گفته است : 35 میلیون بگویند بله من می گویم نه و بهنگام دادن دستور برکناری بنی صدر به مجلس دست نشانده و امضای " حکم عزل " او ، گفته است : ناگزیر است بنی صدر را عزل کند ولو صدای مرگ بر خمینی مردم را بشنود. انسان مسئولیت شناس می باید از خود بپرسد : چرا او با وجود اطلاع از مخالفت مردم ایران ، کودتا کرد ؟ و مهمتر از این، چرا جمهور مردم بیرون نیامدند و متجاوزان به حقوق خویش را نراندند ؟
  این پرسش، او را از اهمیت
الف - اعتیاد به اطاعت از قدرت و ب - اعتیاد به منافع بجای وجدان به حقوق و
ج - اصل و اندیشه راهنمای عقلهای فردی و جمعی و
د - جای مردم که هرگاه محل وسیله باشد، گویای روابط قدرتی است که در ﺁن، تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدفها قدرتمداران و وسیله، مردم هستند، آگاه می سازد . ﺁن زمینه اجتماعی مساعد برای پیدایش خمینیسم در ایران و ریگانیسم و بوشیسم در امریکا و ... این زمینه است .
  تغییر این شوره زار به مزرعه ﺁزادی، با ترک اعتیاد به اطاعت از قدرت و خسته و مأیوس نشدن از تبلیغ بیان ﺁزادی و بیرون کشیدن حقیقت از پوشش دروغ است که میسر میشود و با پیشنهاد مبانی نظام اجتماعی باز و تحول پذیر و قائمه های دولت حقوق مدار و تابع ولایت جمهور مردم است که می باید به کوشش در خور انسان تاریخ ساز، تاریخ ﺁزادی و رشد را ادامه داد.

6 - شکستن اسطوره قانون و بیرون ﺁوردن اختیار قانون گذاری و قضاوت از دست استبدادیان یا برداشتن دو ستون پایه قدرت :

در ایران ، شاه مصدر بیم و امید بود . با وجود انقلاب مشروطیت و غیر مسئول شدن شاه، شاه سابق ، به این عنوان که قانون اساسی شاه را نیز منشاء قانون گذاری دانسته است، به علی امینی اجازه داد در غیاب مجلس، قانون وضع و به تصویب او، به اجرا بگذارد ! بدیهی است که اجازه او لباس عمل نپوشید . با وجود این ، در تاریخ طولانی استبداد، شاه مصدر قانون و بیم امید بود . انسان ایرانی ، همواره فاقد منزلت بود . یعنی هیچگاه درکرامت و حقوق خویش، امنیتهای قضائی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی نداشت .
  بیهوده نبود که انقلاب مشروطیت با خواست تأسیس عدالت خانه ﺁغاز شد . اما با ملی کردن دولت ، یعنی از سلطه دو قدرت روس و انگلیس بدرﺁوردن و تحت ولایت اهل حل و عقد ﺁوردن دولت، ادامه یافت . هنوز ، ولی طرزفکرها از ولایت جمهور مردم ، بسیار دور بودند .
در حقیقت، چه پیش و خواه بعد از اسلام و نیز در انقلاب مشروطیت، هیچ مقام اول دینی به ولایت جمهور مردم ، تصریح نکرده است . تصریح ﺁقای خمینی در نوفل لوشاتو، بر ولایت جمهور مردم ، انقلاب دینی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی است که هرگاه او بر عهدش وفا می کرد، عامل همین انقلاب در دنیای اسلام و تمامت جهان می گشت . اما به تاریج که ستون پایه های قدرت ساخته می شوند، بیان او نیز از ولایت با جمهور مردم است تا ولایت مطلقه فقیه و از ولایت فقیه اجرای قانون اسلام است تا ولایت فقیه مقدم و حاکم بر احکام دین است و تشکیل مجمع تشخیص مصلحت ، تغییر می کرد . در حقیقت، هر قدرتی نیاز به انحصار قانون گذاری دارد : مصدر قانون منم !
  دین وقتی بیان حقوق فردی و جمعی انسانها است و هرتکلیف را عمل به حقی می داند ، اجرای قوانین دین نیاز به ولایت جمهور مردم پیدا می کند . زیرا هر انسان می باید مسئولیت خویش را غافل نشدن از ﺁزادی و حقوق خویش و حقوق جمعی جامعه خود بداند و به مسئولیت را عمل به این حقوق بداند . این حقوق به زور به عمل در نمی ﺁیند ، به مسئولیت شناسی هر انسان و مسئولیت جمعی انسانها به عمل در می ﺁیند . لذا،
1/6 - قانونگذاری بمعنای تشخیص و تصویب قوانینی برای ﺁنکه بنیاد های جامعه ( نهادها ) در تابعیت از ولایت جمهور مردم و حقوق فردی و جمعی ﺁنها سازمان بیابند ، از شئون جمهور مردم می شود . برای مثال، در حال حاضر، • دولت بمثابه تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف ( قانون گذار) و انسانها وسیله و قربانی اجرای تصمیم ها هستند . در جامعه های سرمایه داری لیبرال نیز، همین رابطه میان دولت و ملت برقرار است . حال اگر بنیاد دولت ، بر اصل موازنه عدمی سازمان بجوید، ملت صاحب ولایت و مسئول گرفتن تصمیم و تعیین هدف بر وفق حقوق خود و حقوق اعضایش می شود ( قانون گذار) و دولت وسیله اجرای قانون می شود .
• بنیاد کارفرمائی تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف ( قانون گذار ) و کارگران و کارکنان وسیله اجرای تصمیم کارفرما برای رسیدن به هدفی ( حداکثر سود ) است که او معین می کند . در این رابطه، قدرت سرمایه مصدر قانون و بیم و امید است . اقتصاد توحیدی تغییر این رابطه است : کارگران و کارکنان بعلاون نماینده جامعه تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف ( قانون گذار ) و سرمایه ( تأسیسات صنعتی و سرمایه درگردش ) وسیله رسیدن به هدف ( = تولید فرﺁورده مورد نیاز جامعه و رشد علمی و فنی و تأمین معیشت کارکنان و کارگران ) .
• بنیاد خانواده تعیین کننده جا و موقعیت دو همسر و فرزندان، بر محور قدرت، و تعیین کننده هدف ( قانون گذار ) و اعضای خانواده بنا بر موقعیتی که در رابطه با قدرت دارند، مجریان تصمیمند .
  و اگر بنیاد خانواده بخواهد جای وسیله را پیدا کند، رابطه قوا میان زن و شوهر و این دو با فرزندان، می باید جای خود را به رابطه بر اصل موازنه عدمی بدهد به ترتیبی که رابطه دو همسر توحید فضلهاشان و عشق و عمل به حقوق بگردد . در این صورت، تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف، ولایت اعضای خانواده ( قانون گذار ) و بنیاد خانواده سازمان دهی اجرای تصمیم برای رسیدن به هدف می شوند .
• حزب سیاسی ، بمثابه سازماندهی برای رسیدن به قدرت، تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف ( قانون گذار ) و اعضای حزب وسیله اجرای تصمیم برای رسیدن به هدف است .
  حال اگر ، محور قدرت را با محور ﺁزادی جانشین کنیم و هدف را ﺁزادی قرار دهیم ، انسانهای هم مرام تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف ( قانون گذار ) و حزب سازماندهی فعالیت جمعی اعضا برای رسیدن به هدف ( ﺁزادی ) می شود .
  بدین قرار، برای ﺁنکه قانونگذاری از انحصار قدرت مدارها بدر ﺁید و قدرت این ستون پایه مهم را از دست بدهد، ضرور است که ایرانیان و هر جامعه ء دیگری ، ﺁزادی و استقلال بجویند . بدین معنی که
2/6 - در درون مرزها، از بنیادهای جامعه سلب حاکمیت شود و اعضای جامعه بر بنیادهای اجتماعی حاکمیت بجویند . به ترتیبی که ولایت جمهور مردم شفافیت تمام بدست ﺁورد . به این ترتیب که در ولایت، هیچ مقامی شریک مردم نگردد . و
3/6 - در رابطه با جامعه های دیگر، موازنه عدمی اصل راهنما شود به ترتیبی که رابطه ها با جامعه، بر پایه حقوق ملی - و نه منافع ملی - برقرار شود . چنانکه هیچ قدرت خارجی ، در ولایت، شریک مردم ایران نشود.
4/6 - اما قراردادن حقوق انسان و حقوق ملی در قانون اساسی ( پیش نویس ) - البته نه بطور کامل - ، این استوار ترین ستون پایه قدرت را از جا نمی کند . چرا که این ستون پایه استواری می جست به
• غیر از بنیاد دینی که دین حقوق را دین تکالیف گردانده و علم احکام دین را در انحصار خویش می انگاشت، تمایلهای سیاسی دیگر نیز ، هریک منشاء قانون را " ایدئولوژی " خود و، بنا بر این، مصدر ﺁن را گروه سیاسی خود می انگاشتند .
• مردم معتاد به اطاعت از قدرت ، الف - ربطی میان میزان رأی مردم است و ولایت با جمهور مردم است ، نمی دیدند . اما در فرانسه، ﺁقای خمینی نمی توانست از سوئی بگوید : میزان رأی مردم است و از سوی دیگر مدعی شود مردم صغیر هستند و ولایت ندارند . زیرا، دادن رأی یکی از روشهای اعمال حق ولایت است. این واقعیت را هم اغلب مبارزان سیاسی جانبدار ﺁزادی و استقلال و هم روزنامه نگاران و روشنفکران غرب می دانستند. لذا، انکار ولایت جمهور مردم، درجا ، او را متهم به فریبکاری و دروغگوئی می کرد . از این رو، هم بر ولایت جمهور مردم تصریح و هم بر میزان رأی مردم است تأکید می کرد .
  بنا بر این ، جلب توجه ربط ولایت جمهورمردم الف - با میزان رأی مردم است و ب - با بر عهده گرفتن مسئولیت شرکت در اعمال حق ولایت و ج - با ﺁزادی و استقلال در معنای برخورداری از حقوق انسان و حقوق ملی و در معانی دیگر ، از مهم ترین کارها می بود . از اقبال بد، نه تنها گروههای سیاسی از ربط این چهار با یکدیگر ، ﺁگاه نبودند ، بلکه نمی خواستند ﺁگاه شوند . زیرا هدف خویش را تصرف قدرت قرار داده بودند و همچون پزیتویستها ، نخبه گرا بودند و برای مردم منزلتی قائل نبودند . نزاعشان با ملاتاریا ، بر سر اصل ولایت مطلقه نبود، بر سر این بود که دین معرفت منفی و محکوم به زوال است و دولت می باید در تصرف ﺁنها باشد چرا که به " ایدئولوژی علمی " مجهز هستند !
• اعتیاد مردم به اطاعت از قانون ، بخصوص اگر برچسب " شرع " را نیز داشته باشد. با وجود تجربه دولت ملاتاریا، شعار اصلاح طلبها، همچنان اطاعت از قانون و عمل به قانون، ولو قانون بد ماند . قول و عمل این جماعت اعتیاد را تشدید و مردم را از واقعیت غافلتر کرد . واقعیت این بود و هست که قانون وقتی مشروع است که ترجمان حقوق انسان و حقوق ملی و حقوق جانداران و طبیعت و نیز حقوقی باشد که هر جامعه ، در مقام عضویت در جامعه جهانی، پیدا می کند . هر قانونی که بیانگر قدرت ( = زور ) باشد، حکم زور و بر هر عضو جامعه و بر جامعه، تن ندادن به ﺁن و قیام برای لغو ﺁن، واجب است.
• مردم لائیسته رژیم پهلوی را تجربه کرده بودند . در نظر ﺁنها ، این لائیسیته دشمنی با دین و ایرانیت و تحت سلطه کامل غرب قراردادن ایران بود . لذا، ولایت جمهور مردم بدین معنی که حقوق جهان شمول در قانون اساسی جا می یابند و قانونگذاری در ید جمهور مردم قرار می گیرد، فرهنگ مردم نشده بود . بنا بر این، دانسته نبود که قوانین عادی باید به ترتیبی تصویب و اجرا شوند که نه مزاحم حقوق جهان شمول بلکه راه و روش اجرای ﺁنها بگردند . مردم ایران از تحول لائیسیته در غرب از دشمنی با دین تا اشتراک با دین ، در حقوق جهان شمول ، ﺁگاه نبودند . لذا، برداشتن ستون پایه ای که قدرتمدارها را مصدر قانون می گرداند، بسی مشکل بود و هنوز نیز مشکل است. مشکل است بدین خاطر که از سوئی حتی روحانیان نواندیش جانبدار حقوق انسان - بر اثر اعتیاد به فقه تکلیف مدار- قرﺁن را از حقوق انسان خالی و از تکلیف پر تصور می کنند . و از سوی دیگر، لائیک های مقلد غرب نمی دانند که مسئله تنها خ