نامه ها
از آقای بنی صدر
به آقای خمینی و دیگران ...
به اهتمام فیروزه بنی صدر
تاریخ انتشار : خرداد 1385
انتشارات : انقلاب اسلامی
آدرس انتشارات انقلاب اسلامی
Engelab Eslami Zeitung
Postfach 11 11 18
D - 60046 Frankfurt
GERMANY
شماره حساب انتشارات انقلاب اسلامی
FRASPA - Germany
Konto no . 12 30 26
BLZ . 500 502 01
ارتباط از طریق اینترنت
E Mail . : EEZ5760GOF@Aol.Com
توضيح عمومى
موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مىساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمىتوانست مبنى باشد كه نامهها تاريخى مىشوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئلههاى بعدى كه زور پرستان مىساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مىنويسم و، به تأكيد، مسئلهها كه زور پرستان مىساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمىسازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمىشود بلكه مسئلهها كه زورمداران ساختهاند حل مىشوند.
از آغاز برقرار شدن روابط قوا و پيدا شدن بيانهاى قدرت، مايه مشترك اين بيانها اين دروغ است كه قدرت مسائلى را كه پديد مىآورد، خود حل مىكند. خميرمايه نظرها كه پيرامون رشد ساخته شدهاند نيز اين دروغ است كه در جريان رشد، مسئلهها ساخته مىشوند و در همان جريان حل مىشوند. راستى اينست كه اگر جريان جريان رشد باشد، مسئله ساخته نمىشود. چرا كه جريان رشد آن جريان است كه گرچه، در آن، نيازها نو به نو مىشوند، اما، پيشاپيش امكان ارضايشان فراهم مىشود. نيروهاى محركه هستند كه بكار مىافتند و همواره توان برآوردن نيازها را از ميزان آنها بيشتر مىكنند. بدين قرار، اگر در جريانى، نيازهاى موجود و نيازها كه پديد مىآيند از امكانها فزونتر شدند و، در ميزان، ويرانگرى بر سازندگى پيشى گرفت، جريان، جريان ايجاد و بزرگ شدن و انحطاط و انحلال قدرت و بنا بر اين، ضد رشد است.
اما مسئلهها كه زورمداران مىساختند و موضوع اين نامهها مىشدند، گزارشگر جريانى شدند كه به كودتاى خرداد 1360 انجاميد. در جريان بازسازى استبداد، آقاى خمينى گاه در نقش كارگردان و زمانى در نقش آلت فعل دستياران خود، عمل كرده است. از اين رو، الف - نامهها تاريخ و جامعه شناسى روياروئى خط آزادى و استقلال با خط استبداد و وابستگى - معروف به خط سيد ضياء - شدند و ب - نامهها روشهاى دو طرف را نيز به روشنى باز مىگويند: در آزادى، روش تجربه بكار بردنى است. روش تجربه روشى است كه در آن، خطاها قابل تصحيح هستند. براى مثال، آقاى خمينى يك ناشناخته بود. تصورى از مرجع تقليد وجود داشت و نه شخصيت واقعى آقاى خمينى كه شخصيت مجازى او، بعنوان مرجع تقليد، ملاك تنظيم رابطه با او بود. رها شدن از ذهن خو كرده به شخصيت مجازى و رابطه را رابطه با شخصيت واقعى گرداندن، از سختترين كارها است. از اين رو است كه هيچ كار مهمتر از كار ورود در ابتلاها، از جمله به قصد ناشناخته را به حيطه شناسائى آوردن و مبهم را شفاف كردن نيست. نامهها گذار از مجاز به واقعيت را گزارش مىكنند.
تمامى نامهها، كوششی سخت صميمانه ای را گزارش مىكنند كه كسى، با مهر يك فرزند، مىكوشد مخاطب خويش، آقاى خمينى، را بر عهد با اصول راهنماى انقلاب ايران و با اسلام بمثابه بيان آزادى، نگاه دارد. از نخستين نامه تا واپسين نامه، همه، فراخوان هستند به ترك زورمدارى و مسئله سازى و آمدن به راست راه آزادى. نامهها تقابل خشونت گرائى و خشونت زدائى و، در نتيجه، چرائى وضعيتى را گزارش مىكنند كه ايران امروز در آنست. نسلى كه نخواهد آزموده را بيازمايد و بخواهد از تجربه درس آموزد، مىپرسد: آيا نامهها ميگويند چرا دروغهاى زورپرستان در آقاى خمينى مؤثر مىشدند و راستهاى راه روان راه آزادى و استقلال در او اثر نمىكردند؟ با تأمل در نامهها، پاسخ اين پرسش را مىيابد و در مىيابد كه محل اجتماعى عمل رهبرى تعيين كننده رفتار او است. اگر رهبرى در بطن جامعه قرار گرفت و بر راست راه آزادى شد، عقلى آزاد دارد كه دروغ دروغگو را بر او مىشناساند و بدان عقل، او دروغگو را از خود مىراند. اما اگر او اين محل را ترك گفت و در كانون قدرت استقرار جست، زبان دروغ، زبان رسمى مىشود. او راست را نمىپذيرد و دروغ را مىپذيرد. چرا كه راست با موقعيت او و با تمركز و انباشت قدرت ناسازگار و دروغ با آن سازگار مىشود. نامهها اين دو زبان و كاربردهاشان را بر اهل عبرت و تجربه، مىشناسانند. امروز امور واقع شدهاند، اين امور شهادت مىدهند كدام زبان راست و كدام دروغ بودهاند. زبان دروغ و زبان راستى هريك به كدام كار آمدهاند: در آزادى، دروغ كار برد ندارد و در استبداد، راستى كار برد ندارد. نه تنها كاربرد ندارد كه "زبان سرخ سر سبز مىدهد بر باد".
اما آنها كه در انقلاب و رهبرى آن نقش پيدا مىكنند، اين دو را اثر خويش مىدانند و براى آنكه اولى به هدف برسد و بر دامن دومى لكهاى ننشيند، هر چه توان دارند، مىكوشند. در عوض، آنها كه در انقلاب نقشى نداشتهاند و يا بدان قصد در آن شركت جستهاند كه به قدرت رسند، از راه خرج كردن انقلاب و رهبرى آنست كه مىبايد به قدرت برسند و چنين مىكنند. نامهها نه تنها گزارشگر صميميتى بى خدشهاند بلكه كوشش دلسوزانه را گزارش مىكنند در هشدار دادن به آقاى خمينى كه مبادا محل اجتماعى رهبرى انقلاب را ترك گويد و پلشتىهاى قدرتمدارى سيماى او را فروپوشانند. نامهها گزارش مىكنند كه نگارنده و كسانى كه همانند او در كار به نتيجه رساندن تجربه انقلاب بودهاند، صميميتى از نوع صميميت با ديگرى را نداشتهاند، صميميتى از نوع صميميت با منسوبى از منسوبان خود نيز نداشتهاند، بلكه صميميتى داشتهاند كه تنها كسانى مىتوانند پيدا كنند كه در انقلاب نقش داشتهاند، در تدوين بيان آزادى نقش داشتهاند، در استقرار ولايت جمهور مردم نقش داشتهاند و مىكوشيدهاند رهبرى ترجمان انقلاب و بيان آزادى و ولايت جمهور مردم و نماد آرمانها يا اصول راهنماى انقلاب بماند. وجود آنها از اين صميميت پر مىبود زيرا انقلاب فرآورده بخشى از زندگى آنها و بخصوص تدارك كننده بخشى ديگر از زندگى آنها بود و آنها مىخواستند اين بخش از زندگى را در آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و اسلام بمثابه بيان آزادى و مبشر معنويت جديد، بارور كنند. پس اگر نامهها گزارش مىكنند هرجفا با افزودن بر صميميت پاسخ گفته شدهاست، خواننده نبايد دچار شگفتى شود. زبان به تدريج صريحتر و انتقادها پرشمارتر و لحنشان سرزنشآميزتر مىشوند اما از صميمت كاسته نمىشود.
اما واقعيت بس مهم و درسى از مهمترين درسهاى تجربه كه نامهها گزارش مىكنند اينست كه الف- نويسنده نامهها از آقاى خمينى قدرت نمىخواهد، عدم مزاحمت را مىخواهد. ترك زورمدارى و زورمداران را مىخواهد. و ب - كسى كه در كانون قدرت مقام مىجويد، روشى جز روش تحبيب (وعده مقام و...) و تهديد (به سلب مقام و...) نمىكند. نامهها گزارش مىكنند كه بدون اتخاذ موضع حق و استوار ايستادن بر حق، ممكن نيست بتوان روش تحبيب و تهديد را بى اثر ساخت. اما كار بغايت سخت مىشود وقتى اين روش را كسى بكار مىبرد كه آدمى خود را با او يگانه مىداند و نقش او در سرنوشتى كه انقلاب پيدا مىكند، تعيين كننده است. نامهها سختى کار بى اثر كردن روش تحبيب و تهديد را گزارش مىكنند. در حقيقت، ج - موضع حق را اتخاذ كردن و استوار ايستادن بر حق، آدمى را از جدائىطلبى بى نياز مىكند. بيراهه جدائىطلبى و سپس دشمنى را اين قدرت مدار است كه در پيش مىگيرد. نامهها گزارش مىكنند چسان بيرون رفتن از محل اجتماعى رهبرى و قرار گرفتن در كانون قدرت و قدرتمدارى، موجب جدائى جستن و آنگاه دشمنى كردن آقاى خمينى و دستياران او با همه آنهائى شد كه بر اصول راهنماى انقلاب ايران، ايستادند و استوار. نامهها شفاف گزارش مىكنند كه توحيد در آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و اسلام بمثابه بيان اين اصول و گشودن فضاى معنوى لااكراه به روى انسان، ميسر شد و آن روابط صميمانه و پر صفا جز بر آن اصول نمىتوانستند پديد آيند. بنا بر اين، تضاد و دشمنى يا مىبايد از رهگذر رقابت دو طرف بر سر قدرت پديد آيد و يا نتيجه ايستادگى يك طرف بر اصول راهنماى انقلاب و ترك محل اجتماعى پيشين به قصد تصرف كانون قدرت از سوى طرف ديگر باشد. نامهها گزارش مىكنند كه سبب دشمنى و تضاد، رقابت بر سر قدرت نبوده است. زيرا الف- موضوع نامهها اصول راهنماى انقلاب ايران و دفاع از آنها بوده است و ب - مخاطب نگارنده، يعنى آقاى خمينى، وعده قدرت و اختيار به شرط همكارى مىداده است. اگر همكارى در استقرار استبداد مىبود، آقاى خمينى و دستياران او نياز به معامله پنهانى با ريگان و بوش پيدا نمىكردند. و ج- اگر از موضع دفاع از اصول راهنماى انقلاب ايران و از رهگذر كوشش براى آنكه تجربه انقلاب ايران به نتيجه بيانجامد، با استبداديان مقابله نمىشد، ممكن نبود كار آقاى خمينى به جائى برسد كه بگويد: "35 ميليون بگويد بله من ميگويم نه"! نامهها كه از مفاد بسيارى از آنها تنها دو مقام، نويسنده نامهها و خواننده آنها اطلاع داشتهاند، گزارش روشنى هستند بر جريان بيرون رفتن طرف قدرتمدار از توحيد به تضاد و دشمنى.
بسا خوانندگان اين تاريخ در شگفت مىشوند وقتى مشاهده مىكنند هركس و هر مقام كه كارى مىكرده و يا مسئلهاى مىساخته است، موضوع نامهاى به آقاى خمينى مىشدهاست. اما بر آنها است كه خود را به شگفتى نسپارند و در اين امر، تأمل كنند. چرا كه نامهها آنها را از اين واقعيت آگاه مىكند كه الف- استبداد مىتواند صورتهاى گوناگون به خود بدهد اما معنى و محتوايش يكى است. تفاوت استبداد شاه با استبداد فقيه صورى است و كسى كه اختيار عقل خويش را به منطق صورى بسپرد، فريب مىخورد و وقتى به خود مىآيد كه پشيمانى سودى ندارد. ب- وقتى يك قدرت كانونى پديد آمد و دم از "ولايت مطلقه" زد، تمامى كسانى كه به خدمت اين قدرت در مىآيند، براى خود ولايت مطلقه قائل مىشوند و، بى ملاحظه و بند، زور بكار مىبرند. بنا بر اين، صدها و بلكه هزارها "ولى امر مطلق" پيدا مىشوند و تجاوز به حقوق فردى و جمعى ملتى را رويه روزمره خويش مىكنند. جز اين ممكن نيست. زيرا "اختيارات مطلق" را كسى كه در كانون قدرت قرار مىگيرد، خود، نمىتواند بكار ببرد. اين اختيارها را دستياران او نيز به تنهائى نمىتوانند بكار برند. زيرا اوامر و نواهى توسط مأموران اجرا مىشوند. بدين سان، تا بخواهى "ولى امر مطلق" پيدا مىشود. اما ج - هر شكايتى از دستيار يا مأمورى، ناگزير، مىبايد به كسى بشود كه در كانون قدرت، مقام جسته است و هر اعتراضى نيز مىبايد به او بشود. زيرا روياروئى با متجاوز پاى او را به ميان مىآورد. او نمىتواند وارد عمل نشود. زيرا جلوگيرى از تجاوز متجاوز و تنبيه او، باز داشتن قدرت كانونى از اعمال قدرت و محكوم كردنش به انحلال مىشود. از اين رو است كه، بدون استثناء، در روياروئيها، آقاى خمينى مداخله كرده است. به گزارش نامهها، بارها از او خواسته مىشود، مداخله نكند و بگذارد هركس مقامى را بجويد كه قانون به او مىدهد و قول و فعلى را بيابد كه قانون مقرر مىكند. اما حتى در موردى هم كه بطور كتبى مىپذيرد، عهد مىشكند و وارونه عهد مىكند. گزينش نخست وزير و وزيران و تجاوز مجلس - كه بنا بر قول آقاى هاشمى رفسنجانى، او به آنها گفته بود سعى كنند در دست بگيرند و از راه تقلب در انتخابات در دست گرفتند - به اختيارات رئيس جمهورى و... مواردى هستند حاكى از اين واقعيت كه آقاى خمينى مانع از اجراى قانون اساسى بسود كسانى شده است كه استقرار استبداد را هدف خويش گردانده بودند.
نامهها گزارش مىكنند كه هربار آقاى خمينى قولى داده، به اين قول وفا نكردهاست و نويسنده نامهها او را بخاطر قول دادن و نقض قول كردن، نوبت به نوبت، سرزنش كرده است. اما چرا او مىگفت: امروز حرفى را مىزنم و فردا اگر لازم ببينم عكس آن حرف را مىزنم؟ زيرا كه با قدرت اينهمانى جسته بود. در حقيقت، زير آسمان، هيچ عهد شكنى جز قدرت وجود ندارد. اگر دين جز عهد و وفاى به عهد نيست و قرآن تأكيد مىكند بر عهد خويش وفا كنيد، بدين خاطر است كه عهددارى آزادى از قدرت است و به عهد وفا كنيد يعنى از آزادى خويش غفلت نكنيد و آزاد بزييد. بدين قرار، او نمىتوانست به هيچ عهدى وفا كند. چنانكه رأى دادن به قانون اساسى را وظيفه شرعى گرداند و چون قانون اساسى را اجرا نمىكرد، به اعتراض كنندگان گفت: خلاف قانون اساسى عمل كردن خلاف شرع كردن نيست و در پاسخ به "نمايندگان"، جنگ 8 ساله را عذر نقض قانون اساسى گرداند و وعده داد به آن عمل كند و به وعده وفا نكرد. رفتار كسى در مقام مرجعيت دينى، وقتى در كانون قدرت قرار مىگيرد، انسان پندآموز را بر آن مىدارد كه منطق صورى را روش نكند و آقاى خمينى را تنها مقصر نشمارد بلكه بياموزد كه تا وقتى كانونى وجود دارد كه قدرت در آن متمركز و بزرگ مىشود و ميل به مطلق مىكند، وفاى به عهد با حقوق انسان و با حقوق جمعى انسانها و با دين و خدا، محال مىشود. جامعهاى با نظام باز و رها از يك يا چند كانون قدرت كه، نقش قيم مردم را از آن خود كند يا كنند، بايسته است تا كه انسانها آزادى و استقلال بجويند و زندگى خويش را عمل به حقوق ذاتى خود بگردانند.
بنابر نامهها كسى كه در كانون قدرت مقام جسته بود، بدون استثناء، قدرت را بسود يك طرف و به زيان طرف ديگر بكار برده است. تا جائى كه كوشش رئيس جمهورى را در انداختن ايران به راه رشد، گاه با گفتن اين سخن كه "اقتصاد مال خر است" و گاه با اين ادعا كه "بنىصدر مىخواهد ايران را سوئيس و فرانسه كند حال آنكه مردم براى اسلام انقلاب كردند"، تخطئه مىكرد. تأمل در نامهها بر خوانندگان معلوم مىكند نه چون آقاى خمينى طرز فكری دينى داشت كه با رشد سازگار نبود، چنان مىگفت و چنين مىكرد. در حقيقت، هركس ديگر بود و هر طرز فكرى مىداشت و اگر هم نظر پرداز بود و بدين عنوان در كانون قدرت قرار مىگرفت - همانطور كه ديكتاتورهائى كه از رشد مشروعيت مىستاندند ضد رشد شدند - كه مىخواهد برنامه رشد را اجرا كند، همان مىكرد كه آقاى خمينى كرد. زيرا جريان رشد جريان انحلال كانون اصلى و كانونهاى فرعى قدرت است. بنا بر اين، كسى كه در قدرت كانونى مقام مىگيرد، رشد انسان و عمران طبيعت را، در تمركز و انباشت و بزرگ كردن قدرت، از خود بيگانه مىكند. اما چرا كسى كه در كانون قدرت مقام گرفته بود، قدرت را، بدون يك بار استثناء، به زيان يك طرف و به سود طرفى ديگر بكار مىبرد؟ زيرا دو طرف- كه آقاى خمينى يك طرف را بنىصدر و طرف ديگر را "ديگران" مىخواند- بر سر قدرت نزاع نداشتند. يك طرف به عمل درآوردن اصول راهنماى انقلاب را برنامه كار خويش كرده بود و طرف ديگر استقرار قدرت استبدادى را هدف خود ساخته بود. اگر دو طرف، هر دو، قدرت مىطلبيدند، كار بر آقاى خمينى آسان مىشد چنانكه بعد از كودتاى خرداد 1360، آسان شد. او ميان دو طرف نوعى تعادل برقرار مىكرد كه موقعيت او را، بعنوان صاحب قدرت كانونى، تحكيم مىبخشيد.
با وجود اين، نامهها، در دورهاى، كوتاه آمدن بنى صدر در برابر آقاى خمينى را گزارش مىكنند. به تدريج، كوتاه آمدن جاى خود را به استقامت مىدهد. پيش از اين، از روش تجربه سخن بميان آمد. نامهها گزارش مىكنند كه الف- اين روش، روشى نيست كه به دنبال هر عمل خطا، رهايش كنى و روشى ديگر را در كار آورى. روش وقتى تجربى است كه بتوان عمل خطا را جبران كرد و كار را ادامه داد. ب- بخشى از خطاها در روش، مربوط مىشوند به ناشناختهها و روش تجربه براى اينست كه هم ناشناختهها شناخته شوند و هم خطاها تصحيح گردند. خسران ايران بابت ناشناخته ماندن شخصيت آقاى خمينى و روحانيان قدرتمدار عظيم شد و به يمن ايستادگى بر سر حق و بكار بردن روش تجربى، اين ناشناختهها و ناشناختههاى ديگر شناخته شدند. بدين خاطر است كه خواننده، نامهها را گزارش به ابتلى و تجربه كشاندن مداوم مدعيان مىيابد. هر نامه كوششى است براى آنكه مخاطب و مدعيان هويت واقعى خويش را آشكار كنند. اما اگر بنىصدر، در برابر خمينى، از ابتدا، كوتاه نمىآمد چه وضعى پيش مىآمد؟
هرچند او در کتاب خيانت به اميد اشتباههاى خويش را بر شمرده است و اينك كه بعد از تجربه هستيم، روشن است كه از لحاظ شخص او، نيكوتر روش اين بود كه با آقاى خمينى نيز بر اصل موازنه عدمى رفتار مىشد. اما پيش از تجربه و در جريان تجربه، عوامل چندى روش بردبارى و توأم كردن كوتاه آمدن با فراخواندن به اصول راهنماى انقلاب ايران را بهترين روش مىنماياندند:
1- هنوز كه هنوز است بسيارند كه مىگويند بنىصدر مىبايد با آقاى خمينى نرمش بخرج مىداد. نامهها به اينگونه كسان گزارش مىدهد كه كوشش فوق بشرى بكار رفته است تا آقاى خمينى عهد خويش را با اصول راهنماى انقلاب ايران نبرد و به راه قدرت مدارى نرود. صميميت با او بى غش بود. واقعيتى كه اينگونه كسان نمىدانند و نامهها آنها را از آن آگاه مىكند، معامله پنهانى با ريگان و بوش بود. بنىصدر يا مىبايد اين معامله را امضاء مىكرد و يا مانع از آن مىشد كه از رهگذر اين معامله و جنگ و تصرف ابزارهاى قدرت، استبداد وابسته بازسازى شود. بنا بر گزارش اين نامهها، بنىصدر تا واپسين روزهاى پيش از كودتا نمىپذيرفت كه شخص خمينى اين معامله پنهانى را كارگردانى كرده است. واقعيت دوم كه، همزاد و همراه با واقعيت اول، بود اين بود كه معامله پنهانى بدون استقرار استبداد و استقرار استبداد بدون طولانى كردن جنگ در سود قدرتهاى امريكا و انگلستان و اسرائيل، شدنى نبودند. بنا بر اين، مسئله مسئله نرمش كردن يا نكردن نبود، بلكه مسئله سازش كردن با استبداديان يا سازش نكردن با آنها بود. از اين رو بود كه سخن بنىصدر كه از صفاى دل و بيانگر همه صميمت او بود در آقاى خمينى اثر نمىكرد. هم و غم او اين بود كه بنىصدر را به "همكارى با ديگران" ناگزير كند و...
2- تصويرى كه بنىصدر از مرجع تقليد در سر داشت و به جاى خمينى واقعى، خمينى مجازى يا تصوير مرجع را مىديد، مانع از آن مىشد كه خمينى را همان كه هست ببيند. لذا، او را مصدر احكام قدرت، بخصوص در آنچه به سازش پنهانى با ريگان و بوش و روشهاى تخريبى، حتى دست زدن به جنايت و فساد، نمىدانست و گزارشهاى گوياى واقعيت را باور نمىكرد. از آن زمان، تا زمان از ميان رفتن تصوير مجازى، در نامهها، آن خمينى مخاطب است كه آزاد از وسوسه قدرتمدارى تصور مىشد. كوتاه آمدنها اينسان توجيه مىشدند كه اين و آن موضع و اين و آن رفتار آقاى خمينى ناشى از اطلاع نادرست است. بگذاريم خود به اين نتيجه برسد كه موضع يا رفتار او غلط بوده است. نامهها گزارش مىكنند از زمانى ببعد، اين توجيه رها شده است. هم بلحاظ نتايجى كه روش تجربى ببار آورد و هم بدين خاطر كه عقل آزاد بطور مداوم احكام زور فرموده را صادر نمىكند. مشاهده مداومت صدور احكام زور از سوى آقاى خمينى، سبب شد كه در ذهن بنىصدر، سيماى واقعى او جانشين سيماى مجازى شود.
3- تكرار "اختلاف مصدق و كاشانى" كه بنا بر نامهها، يكى از دغدغههاى خاطر آقاى خمينى بود و لزوم پرهيز از آن، اسطورهاى بود كه تا در ذهن بنىصدر بشكند، زمان برد. تا آن زمان، روش عمومى كوتاه آمدن تا حد ممكن شد. تجربه آموخت كه روش بايسته بر حق استوار ايستادن بود. بسا اگر اين روش از آغاز اتخاذ مىشد، مجلس اول و حكومت رجائى، به ترتيبى كه تشكيل شدند، تشكيل نمىشدند و اين دو قوه با آلت فعلهاى ديگر مجموعهاى را نمىساختند و در اختيار استبداديان قرار نمىگرفتند تا در استقرار استبداد بكارشان برند.
تجاوز عراق به ايران از عوامل استقرار استبداد بعد از انقلاب شد. نه تنها ممكن بود از آن پيشگيرى كرد بلكه هر انقلابى در خور اين عنوان مىبايد مانع از پيدايش عواملى مىگشت كه زمينه ساز تجاوز خارجى مىشدند. زيرا بروز جنگ بمعناى آنست كه عوامل داخلى و خارجى استقرار استبداد بعد از انقلاب پديدار شده و همآهنگ بكارند تا دولت را استبدادى بگردانند. از اين رو، بنىصدر خطر تجاوز خارجى و جنگ را از علل و دلايلی مىشمرد كه او را بر آن داشتند نامزد رياست جمهورى بگردد. به سخن ديگر، پيش از انتخابات رياست جمهورى در 5 بهمن 1358، عوامل داخلى استبداد شكل گرفته و زمينه جنگ خارجى را فراهم آورده بودند. بدين خاطر بود كه هدف اصلى نامزد رياست جمهورى شدن، جلوگيرى از استقرار استبداد، "به ترتيب قانونى" بود. از اين رو، در مصاحبهاى كه در روزهاى پيش از انتخابات بعمل آورد و با گذشت 20 سال از آن، در ايران، در كتابى با عنوان "اولين رئيس جمهور" منتشر شد، انتخاب خود را به رياست جمهورى اين سان توصيف مىكند: "پيروزى من در انتخابات رياست جمهورى به اين معنى است كه انقلاب ادامه دارد. معنايش اينست كه مردمى كه انقلاب كردند، نمىخواهند به نظامى برگردند كه در آن، اقليتى - به هر عنوان و هر اسمى كه روى آن بگذاريد- مىنشينند و به جاى ملت تصميم مىگيرند، براى ملت كانديدا درست مىكنند، براى او مجلس درست مىكنند، براى او دولت درست مىكنند و به او تحميل مىكنند. معناى (اين انتخاب) اينست كه دوره اين بساط تمام شده است".
واقعيتى كه مردم ايران، چه نسلى كه در انقلاب شركت كرد و خواه "نسل بعد از انقلاب" با آن رويارو هستند، گزارش مىكند بنىصدر خطر را با دقت بسیار ديده است. راست بخواهى اين خطر ترجمان خطرهاى بسيار (گروگانگيرى و محور شدن قدرت امريكا در سياست داخلى و جنگ كه وقوع آن را به چشم عقل آزاد مىديد و نسبت به آن اعلان خطر مىكرد، روش شدن خشونت در سياست داخلى و ناچيز شدن صدور انقلاب در صدور ترور و گسترش فسادها و نابسامانيها) بود و شدت خطرها بنىصدر را بر آن داشت كه در اجتماع دوستانش بگويد: "نامزد رياست جمهورى نمىشوم. زيرا خطرها بزرگ هستند و اين قانون اساسى امكان مقابله با خطرها را در اختيار رئيس جمهورى نمىگذارد". سرانجام، اين استدلال كه بكام خطرها بايد رفت و مانع از استقرار استبداد "قانونى" شد، او را قانع كرد.
نامهها زمينه سازان جنگ را معرفى مىكنند. گرچه راست است كه صدام به ايران حمله كرد و، بنا بر اسناد، قول و قرار امريكا، انگليس و رژيمهاى استبدادى عرب با صدام او را به جنگ با ايران بر انگيخت، اما اگر گروگانگيرى و محاصره اقتصادى و روش كردن خشونت و متلاشى كردن ارتش و... و دست زدن به يك رشته تحريكها بر ضد رژيم صدام و صدور ترور و...، انجام نمىشدند، زمينه براى برانگيختن صدام به جنگ با ايران، فراهم نمىگشت. نامه ها درسى را كه از اين تجربه بايد گرفت، خاطر نشان مىكنند: ريشه هر مشكل خارجى را در داخل بايد جست. چرا كه گروه بنديهاى قدرتمدار بر آن مىشوند دولت را استبدادى بگردانند و چون در موقعيتى نيستند كه از راه سلطه بر ملتهاى ديگر، به هدف برسند، ناگزير مىبايد نيروهاى محركه را ويران كنند. چرا که نيروهاى محركه محل عمل مىخواهند. ايجاد محل عمل، نياز به بازكردن نظام اجتماعى دارد. باز كردن نظام اجتماعى نياز به مشاركت بازهم بيشتر مردم در مديريت امور خويش پيدا مىكند. بكار افتادن نيروهاى محركه در رشد، نه تنها استبداد را ناممكن مىكند، بلكه مردم سالاريهاى نوع غربى را كه بر روابط سلطه گر - زير سلطه بنا شدهاند، ناگزير از تحول مىكند. بدين خاطر است كه هم سلطه گر و هم زير سلطهها و بيشتر زير سلطهها، اداره نيروهاى محركه و ويران كردن بخشى بزرگ از اين نيروها را تصدى مىكنند تا هم نظامهاى اجتماعى با قدرتمدارى سازگار بمانند و هم نظام روابط سلطه گر - زير سلطه بر جا بماند. از اين رو بود كه استبداديان زمينه ساز جنگ شدند و "مواظب باشيم عراق آماده حمله به ايران مىشود" ها را "ترفند بنىصدر براى جلوگيرى از تشكيل دولت حزب الله" مىخواندند و مدعى مىشدند هيچكس به ايران حمله نخواهد كرد. آقاى خمينى نيز با قاطعيت تمام مىگفت: "اين دروغها (گزارش اداره اطلاعات ارتش در باره تدارك رژيم صدام براى حمله به ايران) ساخته ارتشيها براى بريدن پاى آخوند از ارتش است".
خواننده نامهها را شفاف مىيابد و بسا از خود مىپرسد: چرا، در آنها، نويسنده ملاحظهها را كه اهل سياست رعايت مىكنند، رعايت نكردهاست؟ آقاى احمد خمينى مىپنداشت كه بنىصدر براى تاريخ مدرك مىسازد. در نامهاى، به او خاطرنشان شده است كه نامهها براى آن نوشته مىشوند كه تاريخ ايران بعد از انقلاب، تاريخ رشد در آزادى بگردد. راستى اينست كه اگر آقاى خمينى از راست راه آزادى و استقلال بيرون نمىرفت و اصول راهنماى انقلاب ايران به عمل در مىآمدند، محتواى نامهها و تاريخ ايران نيز ديگر مىشدند. نامهها شفاف هستند و شهادت مىدهند امرى از امور از آقاى خمينى پنهان نشدهاند. چرا؟ زيرا الف- بنىصدر به خمينى كه در ذهن داشت و با او يكدل و صميمى بود نامه مىنوشت و ب- او را سردسته زد و بند كنندگان با امريكا و انگليس براى استقرار استبداد و ادامه جنگ نمىدانست. وگرنه، بسيارى از اطلاعات را در نامهها نمىآورد و به او نمىگفت. ج- از ديد اصول راهنماى انقلاب ايران در كار خود و در كارى مىنگريست كه كسى در موقعيت آقاى خمينى بايد مىكرد.
از اين رو، در نامهها، از آن تبعيض كه، تا زمانى، در رفتار علنى بنىصدر، بسود آقاى خمينى، روا مىرفت، خبرى نيست. خطاهايش به او خاطر نشان مىشوند. بتدريج كه در ذهن بنىصدر، شخصيت واقعى خمينى جانشين شخصيتى مىشود كه ساخته ذهن بنىصدر بود، صراحت و جسارت در بيان خطاها و سرزنش او بيشتر مىشود. از اين نظر، جاى يك نامه خالى است: نامهاى كه روزى بعد از روز تعطيل روزنامهها، بنىصدر به خمينى نوشت. در 17 خرداد 1360 روزنامه ها تعطيل شدند. بنىصدر به توقيف دستجمعى روزنامهها اعتراضى سخت كرد. آقاى خمينى بر ضد او سخن گفت و بنىصدر نامهاى شديد اللحن به او نوشت و، در آن، خطاهايش را بر شمرد. اين همان نامه است كه بعد از خواندنش، آقاى خمينى گفت: من ديگر نامه آقاى بنىصدر را نمىخوانم.
و اگر خواننده بر آن شود كه وضعيت آن روز كشور را، در درون و در رابطه با انيران، چنان كه بود، شناسائى كند، نامهها را حاوى نه خورده مسئله ها كه در بردارنده مسائل و امورى مىيابد كه الف - به همه ايرانيان راجعند. ب- به نسل آن روز و به نسل امروز و نسلهاى آينده مربوطند و ج- به روشنى، روياروئى دو خط را، در رابطه با درون ايران و هم در رابطه با دنياى خارج، گزارش مىكنند: خط استبداد وابسته كه با تمام توان مانع از باز شدن نظام اجتماعى و آماده شدن ايران براى تحولى بود كه انقلاب ايران، پيشاپيش، وقوع آن را، در جهان، گزارش مىكرد. در برابرش، خط آزادى و استقلال كه وقوع انقلاب ايران را دليل ورود دو ابر قدرت آن روز، امريكا و روسيه، به دوره انقباض مىديد و بر آن بود كه، در يك دهه، ايران آزاد و رشد جوئى را آماده باز جستن نقش خويش در جهان كند. اين خط اساس كار خويش را بر ورود جهان به عصر سوم، عصر آزادى، قرار داده بود و بى احساس خستگى و يأس، آقاى خمينى را به راهى مىخواند كه، اگر ايران در آن مىشد، مىتوانست در رهبرى جهانيان به عصر آزادى و رشد، شركت جويد.
از اين رو، نامهها سندهاى ماندگارى هستند كه ورود در آزمايش و ابتلى را گزارش مىكنند و حاصل بس پرارزشى را كه، اين ابتلى از لحاظ ناشناخته را شناساندن، ببار آورد، در اختيار ايرانيان، نسل بعد از نسل، قرار مىدهند: انتشار گزارشهاى روزانه رئيس جمهورى به مردم، كارنامه، آغاز ترديد در يكى بودن واقعيت (آقاى خمينى و روحانيان قدرتمدار) با تصوير ساخته ضوابط ذهنى (آقاى خمينى مرجع تقليد و عارف و نسبت به قدرت لاقيد و نفوذناپذير) بود. نامهها نيز گزارش مىكنند كه، در آغاز، مخاطب، آقاى خمينى، همان تصوير ذهنى، بى نقص است. اما به تدريج كه پرده پندار دريده مىشود، نامه ها آزمون نامه مىشوند. هدف نامهها (و كارنامههاى روزانه و مصاحبهها و سخنرانيها) ناگزير كردن آقاى خمينى و دستياران او به شناساندن خويش، آنطور كه بودند، مىشود. كودتاى 28 مرداد 1332 به نسل بنىصدر آموخته بود كه ناشناختهها تا كجا مىتوانند براى استقلال كشور و براى آزادى مردم و رشدشان، خطرناك باشند. الا اينكه مقام مرجعيت را مصون از هوى، خاصه هوى قدرت گمان مىبرد. به فكر اين نسل خطور نيز نمىكرد كه آقاى خمينى خط سياسى امثال بهبهانى و قوام السطنه و رزم آرا را (خاطرات مهدى حائرى يزدى، فقيه و استاد فلسفه اسلامى صص 95 و 96) مىداشته است. او كه در اعلاميه مرحوم دكتر سنجابى، كلمه استقلال را كه از قلم افتاده بود، در حاشيه قيد می كرد و مىخواست آقاى دكتر سنجابى، متن را دوباره بنويسد و كلمه استقلال را در كنار آزادى بياورد، همان كس بوده است كه آن مشى سياسى را مىداشته است؟ مىتوان گفت تحولى بنيادى كرده است. راستى اينست كه بنىصدر سخت بر اين باور بود كه آقاى خمينى اسلام از خود بيگانه در بيان قدرت را رها كرده و اسلام بمثابه بيان آزادى را پذيرفته است. از اين نظر، سخت شادان بود و راه نوگردانى دينى بمعناى بازگرداندن اسلام به بيان آزادى را هموار مىيافت. انتظارش اين بود كه آقاى خمينى به استقرار در كانون قدرت تن ندهد و مبشر اسلام بمثابه بيان آزادى نزد مردم مسلمان در ايران و جهان بماند. اما بى تابى آقاى خمينى، در استقرار در كانون قدرت، پرده پندار بنى صدر و همكاران او را دريد: اصرار آقاى خمينى بر اينكه انقلاب اسلامى ايران هيچ پيشينه تاريخى ندارد و تقلايش براى اينكه انقلاب مبدأ تاريخ بگردد، از ديد بسيارى حسادت با دكتر مصدق تصور مىشد. اما امروز كه، به يمن ابتلى، هويتها شناخته شدهاند و اكتبر سورپرايز و ايران گيتها و... از پرده بيرون افتادهاند و سوابق استبداديان آشكار گشتهاند، جاى ترديد باقى نمانده است كه صورت قدرت هرچه باشد، محتواى آن يكى است و از احكام معينى پيروى مىكند. چنانكه استبداد رضا خان و فرزند او، به زدودن دوران اسلامى تاريخ ايران و تعيين "تاريخ شاهنشاهى" بسنده نمىكردند. اصرار داشتند كه تاريخ ايران قديم، با "شاهنشاهى پهلوى"، پايان مىيابد و "ايران نوين" با "شاهنشاهى پهلوى" آغاز مىشود. خمينى، همانند پهلوىها، بر آن بود كه بر رود روانى كه تاريخ است، سد بزند و بسا آن را بخشكاند و تاريخ را از خود شروع كند. قدرتمدارها بدين كار نياز داشتند هم براى آنكه گذشته برجا نماند و هم براى آنكه تاريخ را از خود آغاز كنند تا حافظه تاريخى محك عملكرد آنها نشود و به اين محك، محك تجربه تاريخ، همه روز، سنجيده نشوند. نامهها، همراه با كارنامه و... بر پايه اين واقعيت انشاء مىشدهاند كه بر رود پر پهناى تاريخ نمىتوان سد زد و آن را خشكاند. بنا بر اين، برغم تقلاى نقاشان در خدمت استبداد در پوشاندن هويت انسانهاى آزاده با پليديها و آراستن هويت قدرتمدارها با رنگ لعابها، آن و اين هويتها، در بستر تاريخ شسته مىشوند و هويتهاى واقعى آنان و اينان نمايان مىگردند. و جاى هركس و هر گروه، در تاريخ، در همين بستر معين مىشود. بنا بر اين، روياروئى يكى است و آن روياروئى خط استقلال و آزادى با خط استبداد و وابستگى است. امروز كه "ذوب شدگان در ولايت مطلقه فقيه" نيز ناگزير مىشوند، با مراجعه به پيش از انقلاب، به تاريخ، هويت خويش را آشكار كنند، اهميت كوششى كه در دوران رياست جمهورى منتخب مردم ايران بكار رفته است، بر همگان آشكار مىشود.
اينك كه رود تاريخ سد سازان را با خود برده است، جامعه ايرانى، نسل امروز مىبايد نيك دريابد چرا براى كشور خطرناكتر از ناشناخته نيستند و ابتلاى اجتماعى، يا ناگزير كردن مدعى به ورود به آزمايشى اجتماعى كه، در آن، ناشناخته خويشتن را مىشناساند، تا كجا مهم است و خدمت كسانى كه تن به خطر وارد كردن مدعى به ابتلى مىدهند، چه اندازه بزرگ است. در صورتى كه نسل امروز، از تكرار خود سپردن به ناشناختهها باز ايستد و اين عيب اجتماعى بزرگ را در خود رفع كند، راه رشد در آزادى را براى نسلهاى آينده هموار كرده است.
از جمله پرسشها كه پيش و در جريان ورود به ابتلى، ذهن را به خود مشغول مىداشت، اين بود: كسى كه آزادى و استقلال و رشد را هدف مىكند و اسلام را بيان اين اصول و فراخوان انسان به معنويت بى كران مىداند، از چه رو، بدون استثناء -عبور از بحران آقاى هاشمى رفسنجانى نيز سندى است بر اين واقعيت كه آقاى خمينى بدون استثناء جانب استبداديان را مىگرفته است- جانب استبداديان را مىگيرد؟ ورود در ابتلى، از جمله براى يافتن پاسخ اين پرسش بود. حاصل تجربه بخصوص بكار روحانيان جوان مىآيد. زيرا به آنها امكان مىدهد در اصل راهنماى عقل خويش بازنگرند تا اگر آن را ثنويت تك محورى يافتند، در تغيير آن به توحيد، (= موازنه عدمى) بكوشند. وگرنه، جز قدرت (= زور) را اصيل نخواهند شمرد و خدا را در قدرت (= زور) ناچيز خواهند كرد. وقتى ابتلى مسلم كرد كه اصل راهنماى عقل آقاى خمينى ثنويت تك محورى است، حتى بدون اطلاع از سابقه سياسى او (موافقت با خط بهبهانى و كودتاى 28 مرداد و از اين كودتا به "سيلى خوردن مصدق از اسلام" تعبير كردن و...)، دانسته شد چرا با وجود اينكه دين جز عهد نيست و بيان انقلاب كه، در نوفل لوشاتو، او اظهار كرد و عهد او با مردم ايران، آنهم با حضور و شهادت جهانيان، بود، گفت و، به تكرار، كه "آن حرفها را از راه مصلحت زده است و خود را به آنها متعهد نمىداند". در حقيقت، ثنويت تك محورى را اصل راهنما كردن، قدرت را اصيل شناختن و، با آن، اينهمانى جستن است. كسى كه بر اين اصل راهنما مىانديشد و عمل مىكند، حاكم بر جهان را قدرت مىداند. بنا بر اين، هم به سازش پنهانى (اكتبر سورپرايز و ايران گيتها) تن مىدهد و هم خشونت را روش مىكند و هم ميان قدرت، ولو به شرط ادامه جنگ در سود امريكا و انگليس و اسرائيل، و وطن و نسلى كه در جنگ 8 ساله قربانى شد و نسلهاى آينده كه مىبايد عواقب آن را تحمل كنند، قدرت را بر مىگزيند. اين تجربه، به نسلها كه از پس يكديگر مىآيند، بشرط آنكه هر نسل نخواهد آزموده را بيازمايد، مىآموزد كه آزادى و قدرت دو اصل راهنما دارند. مدعى را نه با ورد زبانش شدن آزادى و استقلال كه به اصل راهنماى پندار و گفتار و كردار او باید شناخت. اصل راهنمائی که در پندار و گفتار و كردار مدعی بازگو می شود را، از رهگذر تن دادن به خطر وارد شدن به ابتلى با او، بايد شناخت و شناساند.
اما ابتلى، به مجازها و ناواقعيتها، شدنى نيست. به واقعيتها شدنى است: نامهها خواننده را آگاه مىكنند كه براى استبداديان، زمان و مكان، زمان و مكان واقعيت نيستند. زمان و مكان قدرت هستند. همانطور كه تاريخ از "رهبرى خمينى" آغاز مىشد، آيندهء واقعيتى كه ايران و مردم ايران بودند نيز وجود نداشت. آينده اين رهبرى وجود داشت . بدين خاطر بود كه شعارشان "نيمى از كشور برود بهتر از آنست كه بنىصدر پيروز شود" بود. رابطه انسان با وطن مىبايد قطع مىشد تا رابطه با رهبر جاى آن را بگيرد. اسلام، دين حقى كه انسان حق دارد آن را بپذيرد و، بنا بر اين، اسلام روشى است براى زيست انسان در رشد كردن و آزاد شدن، در اسلام بمثابه بیان قدرت از خود بیگانه و ذهنيتى مىشد و شدهاست كه هيچ نه معلوم فردا همان باشد كه امروز است. و اين امر كه هركس حق دارد در برابر تجاوز به باور خويش، از آن دفاع كند، به امر ذهنى بريده از واقعيتى كه "اسلام عزيز" (= احكام ضد و نقيض رهبر) است جاى مىسپرد و سپرده است: انسان در برابر اسلام، يعنى همان ذهنيت "رهبر" كه در احكام متناقض بروز مىكرد، فاقد ارزش بود و هست. اين بى ارزش وقتى ارزش پيدا مىكرد كه در راه "اسلام عزيز" جان مىداد. به شهادت نامهها، همواره تقابل، تقابل واقعيت با مجاز بود. چنانكه امروز نيز رابطه جانبداران آزادى با استبداديان، رابطه واقعيت با مجاز است. در حقيقت، قدرت فرآورده حاكم كردن مجاز بر واقعيت است. پس، در هر نزاع، زورگو از صاحب حق، با تقابل واقعيت به مجاز و ساخته ذهنى شناخته مىشود. براى مثال، گزارش اداره اطلاعات ستاد ارتش در باره آماده شدن عراق براى حمله به ايران و متمركز كردن قواى خويش در مرزهاى كشور (واقعيت)، با اين حكم (مجاز ساخته ذهن آقاى خمينى) كه "هيچكس به ايران حمله نمىكند"، با عدم برابر مىشد!. يا رأى و نظر مردم اين است (واقعيت) با اين حكم (مجاز)كه مردم رأى ندارند و هركس شعار بدهد آنها مىگويند: الله اكبر، پوچ مىگشت. جاى شگفتى نيز نيست. چرا كه در تمامى بيانهاى قدرت، اصل بر حاكميت ظاهر بر باطن، شكل بر محتوى و ذهن بر عين )= واقعيت( است. اندازه اين حاكميت، ميزان از خود بيگانه شدن هر دين يا مرام را، در بيان قدرت، بدست مىدهد. منطق صورى كارش ناديدن محتوى -آن سان كه اصحاب ديالكتيك پنداشتهاند- نيست. بلكه كارش پوشاندن يك عمل است: حاكم كردن ذهن بر عين و، در پرده صورت، واقعيت ناسازگار با قدرت را با مجاز سازگار با قدرت جانشين كردن است. اينك بر حوزههاى دينى است كه از تجربه ولايت فقيه درس بگيرند و دريابند كه دنياى ذهنى را جانشين دنياى واقعى كردن و خويشتن را در آن زندانى ساختن و قدرت طلبى را روش كردن و از اين واقعيت غافل شدن كه قدرت صالح وجود ندارد و براى خود رسالت قائل شدن كه گويا بايد "قدرت صالح" تحصيل كرد و، بدان، انسانها را به "اسلام ناب محمدى" در آورد، به سخن ديگر، قالب زدن انسانها، بيانگر طرز فكر استبداد فراگير است. ارسطو كه فلسفه او ترجمان ثنويت تك محورى است و بر اين اصل، ولايت مطلقه "قانونگزار" را وضع كرد، جز نخبگان، بقيه انسانها را به حيوانها ملحق مىكرد. پس روشى كه ساخت براى تنظيم رابطه صاحب ولايت مطلقه با انسانهائى است كه مىبايد چون حيوان، به قالب دست ساخته نخبه ها، شكل گيرند.
پس، بيهوده نيست كه از لحاظ بسته و باز بودن فضاى انديشه و عمل و بسته ماندن يا باز شدن نظام اجتماعى، نامهها گزارشگر تقابل دو خط هستند: خط استبداد و وابستگى روزانه زور بكار مىبرد تا فضاى انديشه و عمل را شتابان ببندد. با برقرار كردن سانسورها بر آن بود كه جريان اطلاع ها و جريان انديشه ها را قطع كند: تعطيل دانشگاهها، تعطيل روزنامهها، تعطيل بحثهاى آزاد، تعطيل سازمانهاى سياسى و تصرف صدا و سيما و تبديلشان به ابزار قطع جريانهاى آزاد اطلاع ها و انديشهها.
در برابر، خط آزادى و استقلال كار خويش را به اعتراض به سانسورها و تجاوزها به آزاديها محدود نمىكرد. با استفاده از امكانها و با ايجاد فرصتها، سانسورها را بى اثر مىگرداند و دو جريان، يكى جريان انديشه ها و ديگرى جريان اطلاعها را بر قرار مىساخت. آقاى خمينى ناگزير شد دو طرف را از سخن گفتن در اجتماعها منع كند. در حقيقت، هم او مىدانست قربانى ممنوعيت بنىصدر است و هم، در عمل، دستياران او در استقرار استبداد، مجلس و منبر و صدا و سيما و روزنامهها را در اختيار داشتند و، در اجتماعها، سخن مىگفتند. اما خط آزادى و استقلال اين ممنوعيت را عذر سكوت نكرد. بنىصدر به ميان مردم مىرفت و آنها را به سخن گفتن بر مىانگيخت. دوستان او نيز بر فعاليت خويش مىافزودند. چنان شد كه "راديو بازار" بنى صدر بر دستگاه تبليغاتى عظيم استبداديان پيروز شد. كار به توقيف دستجمعى روزنامهها و، به دنبال آن، كودتا كشيد. در نامهها، به "نگوئيد و ننويسيد"ها، اعتراض مىشود. اما عمده اعتراض به فراگير كردن خشونت و ويرانگريها است:
قدرت كه از جمله فرآورده مجاز است جز از راه ويرانگرى به سازگار كردن واقعيت با تمركز و تكاثر خود، موفق نمىشود. از اين رو است كه استبدادها، وقتى هم دم از سازندگى مىزنند، اگر ده برابر آنچه مىسازند، ويرانى ببار آورند، كمترين ويرانگرى را ببار آورده اند. البته بشرط آنكه ساخته آنها بكار رشد بيايد. چرا كه ساختههاى استبدادها اغلب موانع رشد مىشوند. شعار استبداديان "نبايد گذاشت بنىصدر در هيچ كارى موفق شود" بود. نامهها شهادت مىدهند كه تخريب، روش همگانى استبداديان بوده است. نه تنها تخريب همه امكانهاى جامعه جوان براى برخوردار شدن از جريانهاى انديشهها و اطلاعها و، بدانها، رشد كردن، كه ويرانگرى در همه قلمروها: زمينه سازى براى جنگ و پس از آن، نعمت خواندن جنگ و كودتا كردن به قصد ادامه دادن به جنگ براى استقرار استبداد، با چماق "اقتصاد مال خر است" مانع بازسازى اقتصاد مستقل شدن، تقديس خشونت و ناچيز كردن دين در خشونت - كه هنوز دنياى اسلام در آتش تقديس خشونت مىسوزد - به قصد بيرون كردن مردمى از صحنه كه، با شركت همگانى در انقلاب، جهان را وارد عصر جديد، عصر آزادى، كردند و جانشين كردن مردم با گروههاى زورپرست، روش كردن ترور در درون و بيرون مرزها، تقسيم جامعه به "مكتبى" و "غير مكتبى" و"بى تفاوت" و "ضد مكتبى" و حاكم كردن "مكتبى"، يعنى اقليت ناچيز زور پرست (3 تا 5 درصد جامعه) بر مردم.
اما حاكم كردن مجاز بر واقعيت، بدون مقدم و حاكم كردن مصلحت بر حق و حقيقت، ميسر نمىشود. زبان قدرت، زبان دروغ و روش قدرت، مصلحت را جانشين حق كردن و بكار بردن است. نامهها تقابل مداوم دو زبان و دو روش و دو هدف را گزارش مىكنند: يك طرف زور مىگويد، به جاى اطلاع گزارشگر امر يا امور واقع، دروغ مىسازد. يعنى واقعيت را با دروغ مىپوشاند تا قدرت كانونى (خمینی) آن را، از ديدگاه قدرت، ببيند. اما آقاى خمينى راست را نمىپذيرد و دروغ را مىپذيرد. هر بار هم كه پوشش دروغ دريده مىشود و حق نمايان مىگردد و محلى براى حاشا باقى نمىماند، روش پيشنهادى آقاى خمينى، مصلحت بيرون از حق و ناسازگار با حق است. از اين نظر، نامهها اسنادى هستند كه از جمله، روش روياروئى پيروز با قدرتمداران را مىآموزند: الف- ايستادن بر مدار حق و جدا نشدن از حق، در دراز مدت، آزادى جوى را، اگر هم تنها باشد، بر انبوه زورپرستان، پيروز مىكند. ب- زورپرست بر حق نيست كه مىايستد، حق را فداى قدرت جوئى مىكند. بنا بر اين، عمل به حق نمىكند. عمل سياسى او خالى از حق است. در قول، ممكن است به حق رجوع كند. اما نه براى اينكه حق به عمل درآيد بلكه براى پوشاندن مراد باطل او كه رسيدن به قدرت است. پس، وقتى آقاى خمينى مىگويد: آنچه در فرانسه گفته از راه مصلحت بوده است، اعتراف مىكند همان روش را بكار برده است كه هر زورمدارى بكار مىبرد. نامهها جبران اشتباهى را گزارش مىكنند كه پيش و در دوران انقلاب، انجام گرفته بود: هر بار كه زورمدار حق را دست آويز مىكند، بايد از او خواست به حق عمل كند و يا او را در موقعيتى گذاشت كه ناگزير يا به حق عمل كند و يا بر همگان آشكار شود زورپرست از برزبان آوردن حق، جز ارضاى خواست قدرت و نقض حقى كه دست آويز كرده است، مرادى ندارد. بدين قرار، نامهها سندهاى ماندگار هستند كه همواره روش آزمودن مدعى را به حق و نيز روش پيروز كردن حق بر قدرت را در اختيار انسانهاى شجاعى مىگذارند كه توانائى خويش را در آشكار كردن هويت هر مدعى، از راه عمل به حق و دفاع از حق، بكار مىبرند.
و خواننده، در نامهها، نويسنده را در موضع دفاع و استبداديان را در موضع حمله مىيابد. بسا از خود مىپرسد: چرا جانبدار آزادى و استقلال و رشد حمله نمىكرده و اجازه مىداده زورپرستان حمله كنند و او، نزد خمينى، از موضع خويش، دفاع مىكرده است. اما اگر دقت تأمل را بيشتر كند، مشاهده مىكند، در عرصه مردم كشور و در پهنه تاريخ، آنها كه در خط آزادى و استقلال بودهاند، در شناساندن انديشه راهنماى استبداد فراگير و روشهاى استبداديان كه مجموعهاى از جنايت و خيانت و فساد بودهاند، كوششى كردهاند كه پيش از آن انجام نگرفته بود. اين كوشش پيش از آن انجام نگرفته بود، بدين دليل كه اگر بعمل آمده بود، استبداديانى از اين نوع شناخته شده و ايران گرفتار استبداد "ملاتاريا" - به قول آقاى هادی غفارى - نمىگشت. بدين قرار، عمل به حق و دفاع از حق كه درسى بزرگ از درسهائى است كه بكار بردنشان پيروزى بر زورپرستان را ميسر مىكنند، نه تنها انسان آزاد را از حمله به حقوق ديگرى باز مىدارد بلكه او را به دفاع از حقوق ديگرى، ولو زور پرست، موظف مىكند. به سخن ديگر، عمل به حق با دفاع از حق همراه است. پس دفاعى كه خواننده مشاهده مىكند، دفاع از حق است. اين دفاع، كارسازترين حمله به متجاوز به حق است. چرا كه از جمله، تشخيص دو رهبرى را از يكديگر ميسر مىكند: كسى كه مىگفت: "ولايت با جمهور مردم است"، وقتى در برابر پيشنهاد مراجعه به آراى عمومى (وسيله ابراز ولايت جمهور مردم) قرار گرفت، هم از بيم آنكه مبادا اكثريت مردم كشور جانب منتخب خود را بگيرند و هم و بسا بيشتر بدين خاطر كه "فصل الخطاب" - به قول ذوب شدگان در ولايت مطلقه فقيه - جمهور مردم مىشدند و نه او، درونى را كه تمام عمر پنهان مىكرد، آشكار كرد و گفت: "35 ميليون بگويند بله من ميگويم نه".
بدين قرار، نامهها گزارشگر روياروئى دو رهبرى هستند: رهبرى به نمايندگى قدرت كه براى مردم نقشى جز اطاعت نمىشناسد و براى مردم مطيع، نيز، محل عملى جز بكار رفتن، بمثابه نيروى ويرانگر، قائل نیست. پس اتفاقى نيست كه در ولايت مطلقه آقاى خمينى و جانشين او، مردمى كه تكليف خويش را اطاعت شناختهاند، جز بمثابه زور بكار نرفتهاند. بيان راهنما، بيان استبداد از نوع استبداد فراگير است. جز اين نيز نمىتوانست باشد. چرا كه هيچ بيان ديگرى با ولايت مطلقه سازگار نمىشود. ايران امروز و ايران فردا، بازشناسى بيان استبداد فراگير را از اسلام، حتى "اسلام فيضيه" - به قول آقاى هاشمى رفسنجانى-، از كسانى دارد كه اسلام بمثابه بيان آزادى را باز يافتند، خطر ورود در ابتلاى اجتماعى را پذيرفتند و ماهيت استبداديان و بيان استبداد فراگيرشان را آشكار كردند. با صميميت تمام، آئينه ماهيت نما را در برابر استبداديان گرفتند تا مگر خود را بشناسند و از بيگانگى با فطرت آزاد و يگانگى با قدرت ويرانگر، به يگانگى با فطرت آزاد خويش باز آيند. به آنها، پيوسته، يادآور شدند كه ولايتى كه از آن دم مىزنيد، از آن شما نيست. شما نگون بختترينها هستيد. زيرا ولايت از آن قدرت (= زور) است و شما غلامان حلقه بگوش قدرت بيش نيستيد. حتى جرأت ترديد در اجراى اوامر قدرت را، اگر هم شنيعترين جنايت، يا بزرگترين خيانت و يا فراگيرترين فسادها باشد، نداريد. و زمان شهادت داد كه مرتكب شنيعترين جنايتها و بزرگترين خيانتها و فراگيرترين فسادها شدند.
و نامهها خواننده را از خاصههاى آن رهبرى، رهبرى بر خط آزادى و استقلال، رهبرى با شركت جمهور مردم، رهبرى با انديشه راهنمائى كه بيان آزادى است و با روشى كه آزادى است و جمهور مردم را در وسيله زور در دست مستبد ناچيز نمىكند و راهبر خويش در راست راه رشد مىشناسد و مىكند و امامت را استعداد رهبرى مىداند كه جمهور انسانها از آن برخوردارند، آگاه مىكند. انسانى كه از آزادى خويش غافل نشود، از اين استعداد نيز غافل نمىشود. جامعهاى از انسانها كه اين استعداد را بكار مىاندازند، استعدادهاى خويش و نيروهاى محركه در اختيار را در رشد بكار مىاندازند. امامت آن نوع رهبرى رشد است كه آدميان پندار و گفتار و كردار خويش را از خاصههاى حق برخوردار مىكنند.
تا مگر ايرانيان استعداد رهبرى خويش را به ياد آورند و بكار اندازند. انقلاب موعود اين انقلاب است.
ابوالحسن بنی صدر
پاریس 1384
علاقمندان در صورت تمایل برای تهیه کتاب میتوانند با آدرس های ذیل تماس بگیرند.
آمریکا آلمان
Entesharat Forough Pars Books, Mr. Beigzadeh
1434 Westwood Blvd. #1
Los Angeles, CA , 90024 , USA
Tel. +49 221 923 5707 Tel. tel: 1-310-441 1015
E-Mail.: www.foroughbook@arcor.de E-Mail.: parsbooks@aol.com