نامه ها

از آقای بنی صدر
به آقای خمینی و دیگران ...

به اهتمام فیروزه بنی صدر

تاریخ انتشار : خرداد 1385
انتشارات : انقلاب اسلامی
آدرس انتشارات انقلاب اسلامی
Engelab Eslami Zeitung

Postfach 11 11 18
D - 60046 Frankfurt
GERMANY
شماره حساب انتشارات انقلاب اسلامی
FRASPA - Germany
Konto no . 12 30 26
BLZ . 500 502 01

ارتباط از طریق اینترنت
E Mail . : EEZ5760GOF@Aol.Com

توضيح عمومى

موضوع هر نامه، مسئله ايست و يا مسئله هائى هستند كه زورپرستها مى‏ساختند. به هنگام نگارش هر نامه، اين فكر نمى‏توانست مبنى باشد كه نامه‏ها تاريخى مى‏شوند از نوعى بسا بى سابقه و مانند. چرا كه مسئله‏هاى بعدى كه زور پرستان مى‏ساختند بر خود آنها نيز دانسته نبودند. مى‏نويسم و، به تأكيد، مسئله‏ها كه زور پرستان مى‏ساختند زيرا جز زور پرست مسئله نمى‏سازد. در حقيقت، راه رشد از راه زورمدارى ويرانگر جدا است. در راه رشد، مسئله ساخته نمى‏شود بلكه مسئله‏ها كه زورمداران ساخته‏اند حل مى‏شوند.
از آغاز برقرار شدن روابط قوا و پيدا شدن بيانهاى قدرت، مايه مشترك اين بيانها اين دروغ است كه قدرت مسائلى را كه پديد مى‏آورد، خود حل مى‏كند. خميرمايه نظرها كه پيرامون رشد ساخته شده‏اند نيز اين دروغ است كه در جريان رشد، مسئله‏ها ساخته مى‏شوند و در همان جريان حل مى‏شوند. راستى اينست كه اگر جريان جريان رشد باشد، مسئله ساخته نمى‏شود. چرا كه جريان رشد آن جريان است كه گرچه، در آن، نيازها نو به نو مى‏شوند، اما، پيشاپيش امكان ارضايشان فراهم مى‏شود. نيروهاى محركه هستند كه بكار مى‏افتند و همواره توان برآوردن نيازها را از ميزان آنها بيشتر مى‏كنند. بدين قرار، اگر در جريانى، نيازهاى موجود و نيازها كه پديد مى‏آيند از امكانها فزونتر شدند و، در ميزان، ويرانگرى بر سازندگى پيشى گرفت، جريان، جريان ايجاد و بزرگ شدن و انحطاط و انحلال قدرت و بنا بر اين، ضد رشد است.
اما مسئله‏ها كه زورمداران مى‏ساختند و موضوع اين نامه‏ها مى‏شدند، گزارشگر جريانى شدند كه به كودتاى خرداد 1360 انجاميد. در جريان بازسازى استبداد، آقاى خمينى گاه در نقش كارگردان و زمانى در نقش آلت فعل دستياران خود، عمل كرده است. از اين رو، الف - نامه‏ها تاريخ و جامعه شناسى روياروئى خط آزادى و استقلال با خط استبداد و وابستگى - معروف به خط سيد ضياء - شدند و ب - نامه‏ها روشهاى دو طرف را نيز به روشنى باز مى‏گويند: در آزادى، روش تجربه بكار بردنى است. روش تجربه روشى است كه در آن، خطاها قابل تصحيح هستند. براى مثال، آقاى خمينى يك ناشناخته بود. تصورى از مرجع تقليد وجود داشت و نه شخصيت واقعى آقاى خمينى كه شخصيت مجازى او، بعنوان مرجع تقليد، ملاك تنظيم رابطه با او بود. رها شدن از ذهن خو كرده به شخصيت مجازى و رابطه را رابطه با شخصيت واقعى گرداندن، از سخت‏ترين كارها است. از اين رو است كه هيچ كار مهمتر از كار ورود در ابتلاها، از جمله به قصد ناشناخته را به حيطه شناسائى آوردن و مبهم را شفاف كردن نيست. نامه‏ها گذار از مجاز به واقعيت را گزارش مى‏كنند.
تمامى نامه‏ها، كوششی سخت صميمانه ای را گزارش مى‏كنند كه كسى، با مهر يك فرزند، مى‏كوشد مخاطب خويش، آقاى خمينى، را بر عهد با اصول راهنماى انقلاب ايران و با اسلام بمثابه بيان آزادى، نگاه دارد. از نخستين نامه تا واپسين نامه، همه، فراخوان هستند به ترك زورمدارى و مسئله سازى و آمدن به راست راه آزادى. نامه‏ها تقابل خشونت گرائى و خشونت زدائى و، در نتيجه، چرائى وضعيتى را گزارش مى‏كنند كه ايران امروز در آنست. نسلى كه نخواهد آزموده را بيازمايد و بخواهد از تجربه درس آموزد، مى‏پرسد: آيا نامه‏ها ميگويند چرا دروغهاى زورپرستان در آقاى خمينى مؤثر مى‏شدند و راستهاى راه روان راه آزادى و استقلال در او اثر نمى‏كردند؟ با تأمل در نامه‏ها، پاسخ اين پرسش را مى‏يابد و در مى‏يابد كه محل اجتماعى عمل رهبرى تعيين كننده رفتار او است. اگر رهبرى در بطن جامعه قرار گرفت و بر راست راه آزادى شد، عقلى آزاد دارد كه دروغ دروغگو را بر او مى‏شناساند و بدان عقل، او دروغگو را از خود مى‏راند. اما اگر او اين محل را ترك گفت و در كانون قدرت استقرار جست، زبان دروغ، زبان رسمى مى‏شود. او راست را نمى‏پذيرد و دروغ را مى‏پذيرد. چرا كه راست با موقعيت او و با تمركز و انباشت قدرت ناسازگار و دروغ با آن سازگار مى‏شود. نامه‏ها اين دو زبان و كاربردهاشان را بر اهل عبرت و تجربه، مى‏شناسانند. امروز امور واقع شده‏اند، اين امور شهادت مى‏دهند كدام زبان راست و كدام دروغ بوده‏اند. زبان دروغ و زبان راستى هريك به كدام كار آمده‏اند: در آزادى، دروغ كار برد ندارد و در استبداد، راستى كار برد ندارد. نه تنها كاربرد ندارد كه "زبان سرخ سر سبز مى‏دهد بر باد".
اما آنها كه در انقلاب و رهبرى آن نقش پيدا مى‏كنند، اين دو را اثر خويش مى‏دانند و براى آنكه اولى به هدف برسد و بر دامن دومى لكه‏اى ننشيند، هر چه توان دارند، مى‏كوشند. در عوض، آنها كه در انقلاب نقشى نداشته‏اند و يا بدان قصد در آن شركت جسته‏اند كه به قدرت رسند، از راه خرج كردن انقلاب و رهبرى آنست كه مى‏بايد به قدرت برسند و چنين مى‏كنند. نامه‏ها نه تنها گزارشگر صميميتى بى خدشه‏اند بلكه كوشش دلسوزانه را گزارش مى‏كنند در هشدار دادن به آقاى خمينى كه مبادا محل اجتماعى رهبرى انقلاب را ترك گويد و پلشتى‏هاى قدرتمدارى سيماى او را فروپوشانند. نامه‏ها گزارش مى‏كنند كه نگارنده و كسانى كه همانند او در كار به نتيجه رساندن تجربه انقلاب بوده‏اند، صميميتى از نوع صميميت با ديگرى را نداشته‏اند، صميميتى از نوع صميميت با منسوبى از منسوبان خود نيز نداشته‏اند، بلكه صميميتى داشته‏اند كه تنها كسانى مى‏توانند پيدا كنند كه در انقلاب نقش داشته‏اند، در تدوين بيان آزادى نقش داشته‏اند، در استقرار ولايت جمهور مردم نقش داشته‏اند و مى‏كوشيده‏اند رهبرى ترجمان انقلاب و بيان آزادى و ولايت جمهور مردم و نماد آرمانها يا اصول راهنماى انقلاب بماند. وجود آنها از اين صميميت پر مى‏بود زيرا انقلاب فرآورده بخشى از زندگى آنها و بخصوص تدارك كننده بخشى ديگر از زندگى آنها بود و آنها مى‏خواستند اين بخش از زندگى را در آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدالت اجتماعى و اسلام بمثابه بيان آزادى و مبشر معنويت جديد، بارور كنند. پس اگر نامه‏ها گزارش مى‏كنند هرجفا با افزودن بر صميميت پاسخ گفته شده‏است، خواننده نبايد دچار شگفتى شود. زبان به تدريج صريح‏تر و انتقادها پرشمارتر و لحنشان سرزنش‏آميزتر مى‏شوند اما از صميمت كاسته نمى‏شود.
اما واقعيت بس مهم و درسى از مهم‏ترين درسهاى تجربه كه نامه‏ها گزارش مى‏كنند اينست كه الف- نويسنده نامه‏ها از آقاى خمينى قدرت نمى‏خواهد، عدم مزاحمت را مى‏خواهد. ترك زورمدارى و زورمداران را مى‏خواهد. و ب - كسى كه در كانون قدرت مقام مى‏جويد، روشى جز روش تحبيب (وعده مقام و...) و تهديد (به سلب مقام و...) نمى‏كند. نامه‏ها گزارش مى‏كنند كه بدون اتخاذ موضع حق و استوار ايستادن بر حق، ممكن نيست بتوان روش تحبيب و تهديد را بى اثر ساخت. اما كار بغايت سخت مى‏شود وقتى اين روش را كسى بكار مى‏برد كه آدمى خود را با او يگانه مى‏داند و نقش او در سرنوشتى كه انقلاب پيدا مى‏كند، تعيين كننده است. نامه‏ها سختى کار بى اثر كردن روش تحبيب و تهديد را گزارش مى‏كنند. در حقيقت، ج - موضع حق را اتخاذ كردن و استوار ايستادن بر حق، آدمى را از جدائى‏طلبى بى نياز مى‏كند. بيراهه جدائى‏طلبى و سپس دشمنى را اين قدرت مدار است كه در پيش مى‏گيرد. نامه‏ها گزارش مى‏كنند چسان بيرون رفتن از محل اجتماعى رهبرى و قرار گرفتن در كانون قدرت و قدرتمدارى، موجب جدائى جستن و آنگاه دشمنى كردن آقاى خمينى و دستياران او با همه آنهائى شد كه بر اصول راهنماى انقلاب ايران، ايستادند و استوار. نامه‏ها شفاف گزارش مى‏كنند كه توحيد در آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و اسلام بمثابه بيان اين اصول و گشودن فضاى معنوى لااكراه به روى انسان، ميسر شد و آن روابط صميمانه و پر صفا جز بر آن اصول نمى‏توانستند پديد آيند. بنا بر اين، تضاد و دشمنى يا مى‏بايد از رهگذر رقابت دو طرف بر سر قدرت پديد آيد و يا نتيجه ايستادگى يك طرف بر اصول راهنماى انقلاب و ترك محل اجتماعى پيشين به قصد تصرف كانون قدرت از سوى طرف ديگر باشد. نامه‏ها گزارش مى‏كنند كه سبب دشمنى و تضاد، رقابت بر سر قدرت نبوده است. زيرا الف- موضوع نامه‏ها اصول راهنماى انقلاب ايران و دفاع از آنها بوده است و ب - مخاطب نگارنده، يعنى آقاى خمينى، وعده قدرت و اختيار به شرط همكارى مى‏داده است. اگر همكارى در استقرار استبداد مى‏بود، آقاى خمينى و دستياران او نياز به معامله پنهانى با ريگان و بوش پيدا نمى‏كردند. و ج- اگر از موضع دفاع از اصول راهنماى انقلاب ايران و از رهگذر كوشش براى آنكه تجربه انقلاب ايران به نتيجه بيانجامد، با استبداديان مقابله نمى‏شد، ممكن نبود كار آقاى خمينى به جائى برسد كه بگويد: "35 ميليون بگويد بله من ميگويم نه"! نامه‏ها كه از مفاد بسيارى از آنها تنها دو مقام، نويسنده نامه‏ها و خواننده آنها اطلاع داشته‏اند، گزارش روشنى هستند بر جريان بيرون رفتن طرف قدرتمدار از توحيد به تضاد و دشمنى.
بسا خوانندگان اين تاريخ در شگفت مى‏شوند وقتى مشاهده مى‏كنند هركس و هر مقام كه كارى مى‏كرده و يا مسئله‏اى مى‏ساخته است، موضوع نامه‏اى به آقاى خمينى مى‏شده‏است. اما بر آنها است كه خود را به شگفتى نسپارند و در اين امر، تأمل كنند. چرا كه نامه‏ها آنها را از اين واقعيت آگاه مى‏كند كه الف- استبداد مى‏تواند صورتهاى گوناگون به خود بدهد اما معنى و محتوايش يكى است. تفاوت استبداد شاه با استبداد فقيه صورى است و كسى كه اختيار عقل خويش را به منطق صورى بسپرد، فريب مى‏خورد و وقتى به خود مى‏آيد كه پشيمانى سودى ندارد. ب- وقتى يك قدرت كانونى پديد آمد و دم از "ولايت مطلقه" زد، تمامى كسانى كه به خدمت اين قدرت در مى‏آيند، براى خود ولايت مطلقه قائل مى‏شوند و، بى ملاحظه و بند، زور بكار مى‏برند. بنا بر اين، صدها و بلكه هزارها "ولى امر مطلق" پيدا مى‏شوند و تجاوز به حقوق فردى و جمعى ملتى را رويه روزمره خويش مى‏كنند. جز اين ممكن نيست. زيرا "اختيارات مطلق" را كسى كه در كانون قدرت قرار مى‏گيرد، خود، نمى‏تواند بكار ببرد. اين اختيارها را دستياران او نيز به تنهائى نمى‏توانند بكار برند. زيرا اوامر و نواهى توسط مأموران اجرا مى‏شوند. بدين سان، تا بخواهى "ولى امر مطلق" پيدا مى‏شود. اما ج - هر شكايتى از دستيار يا مأمورى، ناگزير، مى‏بايد به كسى بشود كه در كانون قدرت، مقام جسته است و هر اعتراضى نيز مى‏بايد به او بشود. زيرا روياروئى با متجاوز پاى او را به ميان مى‏آورد. او نمى‏تواند وارد عمل نشود. زيرا جلوگيرى از تجاوز متجاوز و تنبيه او، باز داشتن قدرت كانونى از اعمال قدرت و محكوم كردنش به انحلال مى‏شود. از اين رو است كه، بدون استثناء، در روياروئيها، آقاى خمينى مداخله كرده است. به گزارش نامه‏ها، بارها از او خواسته مى‏شود، مداخله نكند و بگذارد هركس مقامى را بجويد كه قانون به او مى‏دهد و قول و فعلى را بيابد كه قانون مقرر مى‏كند. اما حتى در موردى هم كه بطور كتبى مى‏پذيرد، عهد مى‏شكند و وارونه عهد مى‏كند. گزينش نخست وزير و وزيران و تجاوز مجلس - كه بنا بر قول آقاى هاشمى رفسنجانى، او به آنها گفته بود سعى كنند در دست بگيرند و از راه تقلب در انتخابات در دست گرفتند - به اختيارات رئيس جمهورى و... مواردى هستند حاكى از اين واقعيت كه آقاى خمينى مانع از اجراى قانون اساسى بسود كسانى شده است كه استقرار استبداد را هدف خويش گردانده بودند.
نامه‏ها گزارش مى‏كنند كه هربار آقاى خمينى قولى داده، به اين قول وفا نكرده‏است و نويسنده نامه‏ها او را بخاطر قول دادن و نقض قول كردن، نوبت به نوبت، سرزنش كرده است. اما چرا او مى‏گفت: امروز حرفى را مى‏زنم و فردا اگر لازم ببينم عكس آن حرف را مى‏زنم؟ زيرا كه با قدرت اينهمانى جسته بود. در حقيقت، زير آسمان، هيچ عهد شكنى جز قدرت وجود ندارد. اگر دين جز عهد و وفاى به عهد نيست و قرآن تأكيد مى‏كند بر عهد خويش وفا كنيد، بدين خاطر است كه عهددارى آزادى از قدرت است و به عهد وفا كنيد يعنى از آزادى خويش غفلت نكنيد و آزاد بزييد. بدين قرار، او نمى‏توانست به هيچ عهدى وفا كند. چنانكه رأى دادن به قانون اساسى را وظيفه شرعى گرداند و چون قانون اساسى را اجرا نمى‏كرد، به اعتراض كنندگان گفت: خلاف قانون اساسى عمل كردن خلاف شرع كردن نيست و در پاسخ به "نمايندگان"، جنگ 8 ساله را عذر نقض قانون اساسى گرداند و وعده داد به آن عمل كند و به وعده وفا نكرد. رفتار كسى در مقام مرجعيت دينى، وقتى در كانون قدرت قرار مى‏گيرد، انسان پندآموز را بر آن مى‏دارد كه منطق صورى را روش نكند و آقاى خمينى را تنها مقصر نشمارد بلكه بياموزد كه تا وقتى كانونى وجود دارد كه قدرت در آن متمركز و بزرگ مى‏شود و ميل به مطلق مى‏كند، وفاى به عهد با حقوق انسان و با حقوق جمعى انسانها و با دين و خدا، محال مى‏شود. جامعه‏اى با نظام باز و رها از يك يا چند كانون قدرت كه، نقش قيم مردم را از آن خود كند يا كنند، بايسته است تا كه انسانها آزادى و استقلال بجويند و زندگى خويش را عمل به حقوق ذاتى خود بگردانند.
بنابر نامه‏ها كسى كه در كانون قدرت مقام جسته بود، بدون استثناء، قدرت را بسود يك طرف و به زيان طرف ديگر بكار برده است. تا جائى كه كوشش رئيس جمهورى را در انداختن ايران به راه رشد، گاه با گفتن اين سخن كه "اقتصاد مال خر است" و گاه با اين ادعا كه "بنى‏صدر مى‏خواهد ايران را سوئيس و فرانسه كند حال آنكه مردم براى اسلام انقلاب كردند"، تخطئه مى‏كرد. تأمل در نامه‏ها بر خوانندگان معلوم مى‏كند نه چون آقاى خمينى طرز فكری دينى داشت كه با رشد سازگار نبود، چنان مى‏گفت و چنين مى‏كرد. در حقيقت، هركس ديگر بود و هر طرز فكرى مى‏داشت و اگر هم نظر پرداز بود و بدين عنوان در كانون قدرت قرار مى‏گرفت - همانطور كه ديكتاتورهائى كه از رشد مشروعيت مى‏ستاندند ضد رشد شدند - كه مى‏خواهد برنامه رشد را اجرا كند، همان مى‏كرد كه آقاى خمينى كرد. زيرا جريان رشد جريان انحلال كانون اصلى و كانونهاى فرعى قدرت است. بنا بر اين، كسى كه در قدرت كانونى مقام مى‏گيرد، رشد انسان و عمران طبيعت را، در تمركز و انباشت و بزرگ كردن قدرت، از خود بيگانه مى‏كند. اما چرا كسى كه در كانون قدرت مقام گرفته بود، قدرت را، بدون يك بار استثناء، به زيان يك طرف و به سود طرفى ديگر بكار مى‏برد؟ زيرا دو طرف- كه آقاى خمينى يك طرف را بنى‏صدر و طرف ديگر را "ديگران" مى‏خواند- بر سر قدرت نزاع نداشتند. يك طرف به عمل درآوردن اصول راهنماى انقلاب را برنامه كار خويش كرده بود و طرف ديگر استقرار قدرت استبدادى را هدف خود ساخته بود. اگر دو طرف، هر دو، قدرت مى‏طلبيدند، كار بر آقاى خمينى آسان مى‏شد چنانكه بعد از كودتاى خرداد 1360، آسان شد. او ميان دو طرف نوعى تعادل برقرار مى‏كرد كه موقعيت او را، بعنوان صاحب قدرت كانونى، تحكيم مى‏بخشيد.
با وجود اين، نامه‏ها، در دوره‏اى، كوتاه آمدن بنى صدر در برابر آقاى خمينى را گزارش مى‏كنند. به تدريج، كوتاه آمدن جاى خود را به استقامت مى‏دهد. پيش از اين، از روش تجربه سخن بميان آمد. نامه‏ها گزارش مى‏كنند كه الف- اين روش، روشى نيست كه به دنبال هر عمل خطا، رهايش كنى و روشى ديگر را در كار آورى. روش وقتى تجربى است كه بتوان عمل خطا را جبران كرد و كار را ادامه داد. ب- بخشى از خطاها در روش، مربوط مى‏شوند به ناشناخته‏ها و روش تجربه براى اينست كه هم ناشناخته‏ها شناخته شوند و هم خطاها تصحيح گردند. خسران ايران بابت ناشناخته ماندن شخصيت آقاى خمينى و روحانيان قدرتمدار عظيم شد و به يمن ايستادگى بر سر حق و بكار بردن روش تجربى، اين ناشناخته‏ها و ناشناخته‏هاى ديگر شناخته شدند. بدين خاطر است كه خواننده، نامه‏ها را گزارش به ابتلى و تجربه كشاندن مداوم مدعيان مى‏يابد. هر نامه كوششى است براى آنكه مخاطب و مدعيان هويت واقعى خويش را آشكار كنند. اما اگر بنى‏صدر، در برابر خمينى، از ابتدا، كوتاه نمى‏آمد چه وضعى پيش مى‏آمد؟
هرچند او در کتاب خيانت به اميد اشتباه‏هاى خويش را بر شمرده است و اينك كه بعد از تجربه هستيم، روشن است كه از لحاظ شخص او، نيكوتر روش اين بود كه با آقاى خمينى نيز بر اصل موازنه عدمى رفتار مى‏شد. اما پيش از تجربه و در جريان تجربه، عوامل چندى روش بردبارى و توأم كردن كوتاه آمدن با فراخواندن به اصول راهنماى انقلاب ايران را بهترين روش مى‏نماياندند:
1- هنوز كه هنوز است بسيارند كه مى‏گويند بنى‏صدر مى‏بايد با آقاى خمينى نرمش بخرج مى‏داد. نامه‏ها به اينگونه كسان گزارش مى‏دهد كه كوشش فوق بشرى بكار رفته است تا آقاى خمينى عهد خويش را با اصول راهنماى انقلاب ايران نبرد و به راه قدرت مدارى نرود. صميميت با او بى غش بود. واقعيتى كه اينگونه كسان نمى‏دانند و نامه‏ها آنها را از آن آگاه مى‏كند، معامله پنهانى با ريگان و بوش بود. بنى‏صدر يا مى‏بايد اين معامله را امضاء مى‏كرد و يا مانع از آن مى‏شد كه از رهگذر اين معامله و جنگ و تصرف ابزارهاى قدرت، استبداد وابسته بازسازى شود. بنا بر گزارش اين نامه‏ها، بنى‏صدر تا واپسين روزهاى پيش از كودتا نمى‏پذيرفت كه شخص خمينى اين معامله پنهانى را كارگردانى كرده است. واقعيت دوم كه، همزاد و همراه با واقعيت اول، بود اين بود كه معامله پنهانى بدون استقرار استبداد و استقرار استبداد بدون طولانى كردن جنگ در سود قدرتهاى امريكا و انگلستان و اسرائيل، شدنى نبودند. بنا بر اين، مسئله مسئله نرمش كردن يا نكردن نبود، بلكه مسئله سازش كردن با استبداديان يا سازش نكردن با آنها بود. از اين رو بود كه سخن بنى‏صدر كه از صفاى دل و بيانگر همه صميمت او بود در آقاى خمينى اثر نمى‏كرد. هم و غم او اين بود كه بنى‏صدر را به "همكارى با ديگران" ناگزير كند و...
2- تصويرى كه بنى‏صدر از مرجع تقليد در سر داشت و به جاى خمينى واقعى، خمينى مجازى يا تصوير مرجع را مى‏ديد، مانع از آن مى‏شد كه خمينى را همان كه هست ببيند. لذا، او را مصدر احكام قدرت، بخصوص در آنچه به سازش پنهانى با ريگان و بوش و روشهاى تخريبى، حتى دست زدن به جنايت و فساد، نمى‏دانست و گزارشهاى گوياى واقعيت را باور نمى‏كرد. از آن زمان، تا زمان از ميان رفتن تصوير مجازى، در نامه‏ها، آن خمينى مخاطب است كه آزاد از وسوسه قدرتمدارى تصور مى‏شد. كوتاه آمدنها اينسان توجيه مى‏شدند كه اين و آن موضع و اين و آن رفتار آقاى خمينى ناشى از اطلاع نادرست است. بگذاريم خود به اين نتيجه برسد كه موضع يا رفتار او غلط بوده است. نامه‏ها گزارش مى‏كنند از زمانى ببعد، اين توجيه رها شده است. هم بلحاظ نتايجى كه روش تجربى ببار آورد و هم بدين خاطر كه عقل آزاد بطور مداوم احكام زور فرموده را صادر نمى‏كند. مشاهده مداومت صدور احكام زور از سوى آقاى خمينى، سبب شد كه در ذهن بنى‏صدر، سيماى واقعى او جانشين سيماى مجازى شود.
3- تكرار "اختلاف مصدق و كاشانى" كه بنا بر نامه‏ها، يكى از دغدغه‏هاى خاطر آقاى خمينى بود و لزوم پرهيز از آن، اسطوره‏اى بود كه تا در ذهن بنى‏صدر بشكند، زمان برد. تا آن زمان، روش عمومى كوتاه آمدن تا حد ممكن شد. تجربه آموخت كه روش بايسته بر حق استوار ايستادن بود. بسا اگر اين روش از آغاز اتخاذ مى‏شد، مجلس اول و حكومت رجائى، به ترتيبى كه تشكيل شدند، تشكيل نمى‏شدند و اين دو قوه با آلت فعلهاى ديگر مجموعه‏اى را نمى‏ساختند و در اختيار استبداديان قرار نمى‏گرفتند تا در استقرار استبداد بكارشان برند.
تجاوز عراق به ايران از عوامل استقرار استبداد بعد از انقلاب شد. نه تنها ممكن بود از آن پيشگيرى كرد بلكه هر انقلابى در خور اين عنوان مى‏بايد مانع از پيدايش عواملى مى‏گشت كه زمينه ساز تجاوز خارجى مى‏شدند. زيرا بروز جنگ بمعناى آنست كه عوامل داخلى و خارجى استقرار استبداد بعد از انقلاب پديدار شده و همآهنگ بكارند تا دولت را استبدادى بگردانند. از اين رو، بنى‏صدر خطر تجاوز خارجى و جنگ را از علل و دلايلی مى‏شمرد كه او را بر آن داشتند نامزد رياست جمهورى بگردد. به سخن ديگر، پيش از انتخابات رياست جمهورى در 5 بهمن 1358، عوامل داخلى استبداد شكل گرفته و زمينه جنگ خارجى را فراهم آورده بودند. بدين خاطر بود كه هدف اصلى نامزد رياست جمهورى شدن، جلوگيرى از استقرار استبداد، "به ترتيب قانونى" بود. از اين رو، در مصاحبه‏اى كه در روزهاى پيش از انتخابات بعمل آورد و با گذشت 20 سال از آن، در ايران، در كتابى با عنوان "اولين رئيس جمهور" منتشر شد، انتخاب خود را به رياست جمهورى اين سان توصيف مى‏كند: "پيروزى من در انتخابات رياست جمهورى به اين معنى است كه انقلاب ادامه دارد. معنايش اينست كه مردمى كه انقلاب كردند، نمى‏خواهند به نظامى برگردند كه در آن، اقليتى - به هر عنوان و هر اسمى كه روى آن بگذاريد- مى‏نشينند و به جاى ملت تصميم مى‏گيرند، براى ملت كانديدا درست مى‏كنند، براى او مجلس درست مى‏كنند، براى او دولت درست مى‏كنند و به او تحميل مى‏كنند. معناى (اين انتخاب) اينست كه دوره اين بساط تمام شده است".
واقعيتى كه مردم ايران، چه نسلى كه در انقلاب شركت كرد و خواه "نسل بعد از انقلاب" با آن رويارو هستند، گزارش مى‏كند بنى‏صدر خطر را با دقت بسیار ديده است. راست بخواهى اين خطر ترجمان خطرهاى بسيار (گروگانگيرى و محور شدن قدرت امريكا در سياست داخلى و جنگ كه وقوع آن را به چشم عقل آزاد مى‏ديد و نسبت به آن اعلان خطر مى‏كرد، روش شدن خشونت در سياست داخلى و ناچيز شدن صدور انقلاب در صدور ترور و گسترش فسادها و نابسامانيها) بود و شدت خطرها بنى‏صدر را بر آن داشت كه در اجتماع دوستانش بگويد: "نامزد رياست جمهورى نمى‏شوم. زيرا خطرها بزرگ هستند و اين قانون اساسى امكان مقابله با خطرها را در اختيار رئيس جمهورى نمى‏گذارد". سرانجام، اين استدلال كه بكام خطرها بايد رفت و مانع از استقرار استبداد "قانونى" شد، او را قانع كرد.
نامه‏ها زمينه سازان جنگ را معرفى مى‏كنند. گرچه راست است كه صدام به ايران حمله كرد و، بنا بر اسناد، قول و قرار امريكا، انگليس و رژيمهاى استبدادى عرب با صدام او را به جنگ با ايران بر انگيخت، اما اگر گروگانگيرى و محاصره اقتصادى و روش كردن خشونت و متلاشى كردن ارتش و... و دست زدن به يك رشته تحريك‏ها بر ضد رژيم صدام و صدور ترور و...، انجام نمى‏شدند، زمينه براى برانگيختن صدام به جنگ با ايران، فراهم نمى‏گشت. نامه ها درسى را كه از اين تجربه بايد گرفت، خاطر نشان مى‏كنند: ريشه هر مشكل خارجى را در داخل بايد جست. چرا كه گروه بنديهاى قدرتمدار بر آن مى‏شوند دولت را استبدادى بگردانند و چون در موقعيتى نيستند كه از راه سلطه بر ملتهاى ديگر، به هدف برسند، ناگزير مى‏بايد نيروهاى محركه را ويران كنند. چرا که نيروهاى محركه محل عمل مى‏خواهند. ايجاد محل عمل، نياز به بازكردن نظام اجتماعى دارد. باز كردن نظام اجتماعى نياز به مشاركت بازهم بيشتر مردم در مديريت امور خويش پيدا مى‏كند. بكار افتادن نيروهاى محركه در رشد، نه تنها استبداد را ناممكن مى‏كند، بلكه مردم سالاريهاى نوع غربى را كه بر روابط سلطه گر - زير سلطه بنا شده‏اند، ناگزير از تحول مى‏كند. بدين خاطر است كه هم سلطه گر و هم زير سلطه‏ها و بيشتر زير سلطه‏ها، اداره نيروهاى محركه و ويران كردن بخشى بزرگ از اين نيروها را تصدى مى‏كنند تا هم نظامهاى اجتماعى با قدرتمدارى سازگار بمانند و هم نظام روابط سلطه گر - زير سلطه بر جا بماند. از اين رو بود كه استبداديان زمينه ساز جنگ شدند و "مواظب باشيم عراق آماده حمله به ايران مى‏شود" ها را "ترفند بنى‏صدر براى جلوگيرى از تشكيل دولت حزب الله" مى‏خواندند و مدعى مى‏شدند هيچكس به ايران حمله نخواهد كرد. آقاى خمينى نيز با قاطعيت تمام مى‏گفت: "اين دروغها (گزارش اداره اطلاعات ارتش در باره تدارك رژيم صدام براى حمله به ايران) ساخته ارتشيها براى بريدن پاى آخوند از ارتش است".
خواننده نامه‏ها را شفاف مى‏يابد و بسا از خود مى‏پرسد: چرا، در آنها، نويسنده ملاحظه‏ها را كه اهل سياست رعايت مى‏كنند، رعايت نكرده‏است؟ آقاى احمد خمينى مى‏پنداشت كه بنى‏صدر براى تاريخ مدرك مى‏سازد. در نامه‏اى، به او خاطرنشان شده است كه نامه‏ها براى آن نوشته مى‏شوند كه تاريخ ايران بعد از انقلاب، تاريخ رشد در آزادى بگردد. راستى اينست كه اگر آقاى خمينى از راست راه آزادى و استقلال بيرون نمى‏رفت و اصول راهنماى انقلاب ايران به عمل در مى‏آمدند، محتواى نامه‏ها و تاريخ ايران نيز ديگر مى‏شدند. نامه‏ها شفاف هستند و شهادت مى‏دهند امرى از امور از آقاى خمينى پنهان نشده‏اند. چرا؟ زيرا الف- بنى‏صدر به خمينى كه در ذهن داشت و با او يكدل و صميمى بود نامه مى‏نوشت و ب- او را سردسته زد و بند كنندگان با امريكا و انگليس براى استقرار استبداد و ادامه جنگ نمى‏دانست. وگرنه، بسيارى از اطلاعات را در نامه‏ها نمى‏آورد و به او نمى‏گفت. ج- از ديد اصول راهنماى انقلاب ايران در كار خود و در كارى مى‏نگريست كه كسى در موقعيت آقاى خمينى بايد مى‏كرد.
از اين رو، در نامه‏ها، از آن تبعيض كه، تا زمانى، در رفتار علنى بنى‏صدر، بسود آقاى خمينى، روا مى‏رفت، خبرى نيست. خطاهايش به او خاطر نشان مى‏شوند. بتدريج كه در ذهن بنى‏صدر، شخصيت واقعى خمينى جانشين شخصيتى مى‏شود كه ساخته ذهن بنى‏صدر بود، صراحت و جسارت در بيان خطاها و سرزنش او بيشتر مى‏شود. از اين نظر، جاى يك نامه خالى است: نامه‏اى كه روزى بعد از روز تعطيل روزنامه‏ها، بنى‏صدر به خمينى نوشت. در 17 خرداد 1360 روزنامه ها تعطيل شدند. بنى‏صدر به توقيف دستجمعى روزنامه‏ها اعتراضى سخت كرد. آقاى خمينى بر ضد او سخن گفت و بنى‏صدر نامه‏اى شديد اللحن به او نوشت و، در آن، خطاهايش را بر شمرد. اين همان نامه است كه بعد از خواندنش، آقاى خمينى گفت: من ديگر نامه آقاى بنى‏صدر را نمى‏خوانم.
و اگر خواننده بر آن شود كه وضعيت آن روز كشور را، در درون و در رابطه با انيران، چنان كه بود، شناسائى كند، نامه‏ها را حاوى نه خورده مسئله ها كه در بردارنده مسائل و امورى مى‏يابد كه الف - به همه ايرانيان راجعند. ب- به نسل آن روز و به نسل امروز و نسلهاى آينده مربوطند و ج- به روشنى، روياروئى دو خط را، در رابطه با درون ايران و هم در رابطه با دنياى خارج، گزارش مى‏كنند: خط استبداد وابسته كه با تمام توان مانع از باز شدن نظام اجتماعى و آماده شدن ايران براى تحولى بود كه انقلاب ايران، پيشاپيش، وقوع آن را، در جهان، گزارش مى‏كرد. در برابرش، خط آزادى و استقلال كه وقوع انقلاب ايران را دليل ورود دو ابر قدرت آن روز، امريكا و روسيه، به دوره انقباض مى‏ديد و بر آن بود كه، در يك دهه، ايران آزاد و رشد جوئى را آماده باز جستن نقش خويش در جهان كند. اين خط اساس كار خويش را بر ورود جهان به عصر سوم، عصر آزادى، قرار داده بود و بى احساس خستگى و يأس، آقاى خمينى را به راهى مى‏خواند كه، اگر ايران در آن مى‏شد، مى‏توانست در رهبرى جهانيان به عصر آزادى و رشد، شركت جويد.
از اين رو، نامه‏ها سندهاى ماندگارى هستند كه ورود در آزمايش و ابتلى را گزارش مى‏كنند و حاصل بس پرارزشى را كه، اين ابتلى از لحاظ ناشناخته را شناساندن، ببار آورد، در اختيار ايرانيان، نسل بعد از نسل، قرار مى‏دهند: انتشار گزارشهاى روزانه رئيس جمهورى به مردم، كارنامه، آغاز ترديد در يكى بودن واقعيت (آقاى خمينى و روحانيان قدرتمدار) با تصوير ساخته ضوابط ذهنى (آقاى خمينى مرجع تقليد و عارف و نسبت به قدرت لاقيد و نفوذناپذير) بود. نامه‏ها نيز گزارش مى‏كنند كه، در آغاز، مخاطب، آقاى خمينى، همان تصوير ذهنى، بى نقص است. اما به تدريج كه پرده پندار دريده مى‏شود، نامه ها آزمون نامه مى‏شوند. هدف نامه‏ها (و كارنامه‏هاى روزانه و مصاحبه‏ها و سخنرانيها) ناگزير كردن آقاى خمينى و دستياران او به شناساندن خويش، آنطور كه بودند، مى‏شود. كودتاى 28 مرداد 1332 به نسل بنى‏صدر آموخته بود كه ناشناخته‏ها تا كجا مى‏توانند براى استقلال كشور و براى آزادى مردم و رشدشان، خطرناك باشند. الا اينكه مقام مرجعيت را مصون از هوى، خاصه هوى قدرت گمان مى‏برد. به فكر اين نسل خطور نيز نمى‏كرد كه آقاى خمينى خط سياسى امثال بهبهانى و قوام السطنه و رزم آرا را (خاطرات مهدى حائرى يزدى، فقيه و استاد فلسفه اسلامى صص 95 و 96) مى‏داشته است. او كه در اعلاميه مرحوم دكتر سنجابى، كلمه استقلال را كه از قلم افتاده بود، در حاشيه قيد می ‏كرد و مى‏خواست آقاى دكتر سنجابى، متن را دوباره بنويسد و كلمه استقلال را در كنار آزادى بياورد، همان كس بوده است كه آن مشى سياسى را مى‏داشته است؟ مى‏توان گفت تحولى بنيادى كرده است. راستى اينست كه بنى‏صدر سخت بر اين باور بود كه آقاى خمينى اسلام از خود بيگانه در بيان قدرت را رها كرده و اسلام بمثابه بيان آزادى را پذيرفته است. از اين نظر، سخت شادان بود و راه نوگردانى دينى بمعناى بازگرداندن اسلام به بيان آزادى را هموار مى‏يافت. انتظارش اين بود كه آقاى خمينى به استقرار در كانون قدرت تن ندهد و مبشر اسلام بمثابه بيان آزادى نزد مردم مسلمان در ايران و جهان بماند. اما بى تابى آقاى خمينى، در استقرار در كانون قدرت، پرده پندار بنى صدر و همكاران او را دريد: اصرار آقاى خمينى بر اينكه انقلاب اسلامى ايران هيچ پيشينه تاريخى ندارد و تقلايش براى اينكه انقلاب مبدأ تاريخ بگردد، از ديد بسيارى حسادت با دكتر مصدق تصور مى‏شد. اما امروز كه، به يمن ابتلى، هويتها شناخته شده‏اند و اكتبر سورپرايز و ايران گيتها و... از پرده بيرون افتاده‏اند و سوابق استبداديان آشكار گشته‏اند، جاى ترديد باقى نمانده است كه صورت قدرت هرچه باشد، محتواى آن يكى است و از احكام معينى پيروى مى‏كند. چنانكه استبداد رضا خان و فرزند او، به زدودن دوران اسلامى تاريخ ايران و تعيين "تاريخ شاهنشاهى" بسنده نمى‏كردند. اصرار داشتند كه تاريخ ايران قديم، با "شاهنشاهى پهلوى"، پايان مى‏يابد و "ايران نوين" با "شاهنشاهى پهلوى" آغاز مى‏شود. خمينى، همانند پهلوى‏ها، بر آن بود كه بر رود روانى كه تاريخ است، سد بزند و بسا آن را بخشكاند و تاريخ را از خود شروع كند. قدرتمدارها بدين كار نياز داشتند هم براى آنكه گذشته برجا نماند و هم براى آنكه تاريخ را از خود آغاز كنند تا حافظه تاريخى محك عملكرد آنها نشود و به اين محك، محك تجربه تاريخ، همه روز، سنجيده نشوند. نامه‏ها، همراه با كارنامه و... بر پايه اين واقعيت انشاء مى‏شده‏اند كه بر رود پر پهناى تاريخ نمى‏توان سد زد و آن را خشكاند. بنا بر اين، برغم تقلاى نقاشان در خدمت استبداد در پوشاندن هويت انسانهاى آزاده با پليديها و آراستن هويت قدرتمدارها با رنگ لعابها، آن و اين هويت‏ها، در بستر تاريخ شسته مى‏شوند و هويتهاى واقعى آنان و اينان نمايان مى‏گردند. و جاى هركس و هر گروه، در تاريخ، در همين بستر معين مى‏شود. بنا بر اين، روياروئى يكى است و آن روياروئى خط استقلال و آزادى با خط استبداد و وابستگى است. امروز كه "ذوب شدگان در ولايت مطلقه فقيه" نيز ناگزير مى‏شوند، با مراجعه به پيش از انقلاب، به تاريخ، هويت خويش را آشكار كنند، اهميت كوششى كه در دوران رياست جمهورى منتخب مردم ايران بكار رفته است، بر همگان آشكار مى‏شود.
اينك كه رود تاريخ سد سازان را با خود برده است، جامعه ايرانى، نسل امروز مى‏بايد نيك دريابد چرا براى كشور خطرناك‏تر از ناشناخته نيستند و ابتلاى اجتماعى، يا ناگزير كردن مدعى به ورود به آزمايشى اجتماعى كه، در آن، ناشناخته خويشتن را مى‏شناساند، تا كجا مهم است و خدمت كسانى كه تن به خطر وارد كردن مدعى به ابتلى مى‏دهند، چه اندازه بزرگ است. در صورتى كه نسل امروز، از تكرار خود سپردن به ناشناخته‏ها باز ايستد و اين عيب اجتماعى بزرگ را در خود رفع كند، راه رشد در آزادى را براى نسلهاى آينده هموار كرده است. از جمله پرسشها كه پيش و در جريان ورود به ابتلى، ذهن را به خود مشغول مى‏داشت، اين بود: كسى كه آزادى و استقلال و رشد را هدف مى‏كند و اسلام را بيان اين اصول و فراخوان انسان به معنويت بى كران مى‏داند، از چه رو، بدون استثناء -عبور از بحران آقاى هاشمى رفسنجانى نيز سندى است بر اين واقعيت كه آقاى خمينى بدون استثناء جانب استبداديان را مى‏گرفته است- جانب استبداديان را مى‏گيرد؟ ورود در ابتلى، از جمله براى يافتن پاسخ اين پرسش بود. حاصل تجربه بخصوص بكار روحانيان جوان مى‏آيد. زيرا به آنها امكان مى‏دهد در اصل راهنماى عقل خويش بازنگرند تا اگر آن را ثنويت تك محورى يافتند، در تغيير آن به توحيد، (= موازنه عدمى) بكوشند. وگرنه، جز قدرت (= زور) را اصيل نخواهند شمرد و خدا را در قدرت (= زور) ناچيز خواهند كرد. وقتى ابتلى مسلم كرد كه اصل راهنماى عقل آقاى خمينى ثنويت تك محورى است، حتى بدون اطلاع از سابقه سياسى او (موافقت با خط بهبهانى و كودتاى 28 مرداد و از اين كودتا به "سيلى خوردن مصدق از اسلام" تعبير كردن و...)، دانسته شد چرا با وجود اينكه دين جز عهد نيست و بيان انقلاب كه، در نوفل لوشاتو، او اظهار كرد و عهد او با مردم ايران، آنهم با حضور و شهادت جهانيان، بود، گفت و، به تكرار، كه "آن حرفها را از راه مصلحت زده است و خود را به آنها متعهد نمى‏داند". در حقيقت، ثنويت تك محورى را اصل راهنما كردن، قدرت را اصيل شناختن و، با آن، اينهمانى جستن است. كسى كه بر اين اصل راهنما مى‏انديشد و عمل مى‏كند، حاكم بر جهان را قدرت مى‏داند. بنا بر اين، هم به سازش پنهانى (اكتبر سورپرايز و ايران گيتها) تن مى‏دهد و هم خشونت را روش مى‏كند و هم ميان قدرت، ولو به شرط ادامه جنگ در سود امريكا و انگليس و اسرائيل، و وطن و نسلى كه در جنگ 8 ساله قربانى شد و نسلهاى آينده كه مى‏بايد عواقب آن را تحمل كنند، قدرت را بر مى‏گزيند. اين تجربه، به نسلها كه از پس يكديگر مى‏آيند، بشرط آنكه هر نسل نخواهد آزموده را بيازمايد، مى‏آموزد كه آزادى و قدرت دو اصل راهنما دارند. مدعى را نه با ورد زبانش شدن آزادى و استقلال كه به اصل راهنماى پندار و گفتار و كردار او باید شناخت. اصل راهنمائی که در پندار و گفتار و كردار مدعی بازگو می شود را، از رهگذر تن دادن به خطر وارد شدن به ابتلى با او، بايد شناخت و شناساند.
اما ابتلى، به مجازها و ناواقعيتها، شدنى نيست. به واقعيتها شدنى است: نامه‏ها خواننده را آگاه مى‏كنند كه براى استبداديان، زمان و مكان، زمان و مكان واقعيت نيستند. زمان و مكان قدرت هستند. همانطور كه تاريخ از "رهبرى خمينى" آغاز مى‏شد، آينده‏ء واقعيتى كه ايران و مردم ايران بودند نيز وجود نداشت. آينده اين رهبرى وجود داشت . بدين خاطر بود كه شعارشان "نيمى از كشور برود بهتر از آنست كه بنى‏صدر پيروز شود" بود. رابطه انسان با وطن مى‏بايد قطع مى‏شد تا رابطه با رهبر جاى آن را بگيرد. اسلام، دين حقى كه انسان حق دارد آن را بپذيرد و، بنا بر اين، اسلام روشى است براى زيست انسان در رشد كردن و آزاد شدن، در اسلام بمثابه بیان قدرت از خود بیگانه و ذهنيتى مى‏شد و شده‏است كه هيچ نه معلوم فردا همان باشد كه امروز است. و اين امر كه هركس حق دارد در برابر تجاوز به باور خويش، از آن دفاع كند، به امر ذهنى بريده از واقعيتى كه "اسلام عزيز" (= احكام ضد و نقيض رهبر) است جاى مى‏سپرد و سپرده است: انسان در برابر اسلام، يعنى همان ذهنيت "رهبر" كه در احكام متناقض بروز مى‏كرد، فاقد ارزش بود و هست. اين بى ارزش وقتى ارزش پيدا مى‏كرد كه در راه "اسلام عزيز" جان مى‏داد. به شهادت نامه‏ها، همواره تقابل، تقابل واقعيت با مجاز بود. چنانكه امروز نيز رابطه جانبداران آزادى با استبداديان، رابطه واقعيت با مجاز است. در حقيقت، قدرت فرآورده حاكم كردن مجاز بر واقعيت است. پس، در هر نزاع، زورگو از صاحب حق، با تقابل واقعيت به مجاز و ساخته ذهنى شناخته مى‏شود. براى مثال، گزارش اداره اطلاعات ستاد ارتش در باره آماده شدن عراق براى حمله به ايران و متمركز كردن قواى خويش در مرزهاى كشور (واقعيت)، با اين حكم (مجاز ساخته ذهن آقاى خمينى) كه "هيچكس به ايران حمله نمى‏كند"، با عدم برابر مى‏شد!. يا رأى و نظر مردم اين است (واقعيت) با اين حكم (مجاز)كه مردم رأى ندارند و هركس شعار بدهد آنها مى‏گويند: الله اكبر، پوچ مى‏گشت. جاى شگفتى نيز نيست. چرا كه در تمامى بيان‏هاى قدرت، اصل بر حاكميت ظاهر بر باطن، شكل بر محتوى و ذهن بر عين )= واقعيت( است. اندازه اين حاكميت، ميزان از خود بيگانه شدن هر دين يا مرام را، در بيان قدرت، بدست مى‏دهد. منطق صورى كارش ناديدن محتوى -آن سان كه اصحاب ديالكتيك پنداشته‏اند- نيست. بلكه كارش پوشاندن يك عمل است: حاكم كردن ذهن بر عين و، در پرده صورت، واقعيت ناسازگار با قدرت را با مجاز سازگار با قدرت جانشين كردن است. اينك بر حوزه‏هاى دينى است كه از تجربه ولايت فقيه درس بگيرند و دريابند كه دنياى ذهنى را جانشين دنياى واقعى كردن و خويشتن را در آن زندانى ساختن و قدرت طلبى را روش كردن و از اين واقعيت غافل شدن كه قدرت صالح وجود ندارد و براى خود رسالت قائل شدن كه گويا بايد "قدرت صالح" تحصيل كرد و، بدان، انسان‏ها را به "اسلام ناب محمدى" در آورد، به سخن ديگر، قالب زدن انسانها، بيانگر طرز فكر استبداد فراگير است. ارسطو كه فلسفه او ترجمان ثنويت تك محورى است و بر اين اصل، ولايت مطلقه "قانونگزار" را وضع كرد، جز نخبگان، بقيه انسانها را به حيوان‏ها ملحق مى‏كرد. پس روشى كه ساخت براى تنظيم رابطه صاحب ولايت مطلقه با انسانهائى است كه مى‏بايد چون حيوان، به قالب دست ساخته نخبه ها، شكل گيرند.
پس، بيهوده نيست كه از لحاظ بسته و باز بودن فضاى انديشه و عمل و بسته ماندن يا باز شدن نظام اجتماعى، نامه‏ها گزارشگر تقابل دو خط هستند: خط استبداد و وابستگى روزانه زور بكار مى‏برد تا فضاى انديشه و عمل را شتابان ببندد. با برقرار كردن سانسورها بر آن بود كه جريان اطلاع ها و جريان انديشه ها را قطع كند: تعطيل دانشگاهها، تعطيل روزنامه‏ها، تعطيل بحثهاى آزاد، تعطيل سازمانهاى سياسى و تصرف صدا و سيما و تبديلشان به ابزار قطع جريانهاى آزاد اطلاع ها و انديشه‏ها.
در برابر، خط آزادى و استقلال كار خويش را به اعتراض به سانسورها و تجاوزها به آزاديها محدود نمى‏كرد. با استفاده از امكانها و با ايجاد فرصتها، سانسورها را بى اثر مى‏گرداند و دو جريان، يكى جريان انديشه ها و ديگرى جريان اطلاع‏ها را بر قرار مى‏ساخت. آقاى خمينى ناگزير شد دو طرف را از سخن گفتن در اجتماعها منع كند. در حقيقت، هم او مى‏دانست قربانى ممنوعيت بنى‏صدر است و هم، در عمل، دستياران او در استقرار استبداد، مجلس و منبر و صدا و سيما و روزنامه‏ها را در اختيار داشتند و، در اجتماع‏ها، سخن مى‏گفتند. اما خط آزادى و استقلال اين ممنوعيت را عذر سكوت نكرد. بنى‏صدر به ميان مردم مى‏رفت و آنها را به سخن گفتن بر مى‏انگيخت. دوستان او نيز بر فعاليت خويش مى‏افزودند. چنان شد كه "راديو بازار" بنى صدر بر دستگاه تبليغاتى عظيم استبداديان پيروز شد. كار به توقيف دستجمعى روزنامه‏ها و، به دنبال آن، كودتا كشيد. در نامه‏ها، به "نگوئيد و ننويسيد"ها، اعتراض مى‏شود. اما عمده اعتراض به فراگير كردن خشونت و ويرانگريها است:
قدرت كه از جمله فرآورده مجاز است جز از راه ويرانگرى به سازگار كردن واقعيت با تمركز و تكاثر خود، موفق نمى‏شود. از اين رو است كه استبدادها، وقتى هم دم از سازندگى مى‏زنند، اگر ده برابر آنچه مى‏سازند، ويرانى ببار آورند، كم‏ترين ويرانگرى را ببار آورده اند. البته بشرط آنكه ساخته آنها بكار رشد بيايد. چرا كه ساخته‏هاى استبدادها اغلب موانع رشد مى‏شوند. شعار استبداديان "نبايد گذاشت بنى‏صدر در هيچ كارى موفق شود" بود. نامه‏ها شهادت مى‏دهند كه تخريب، روش همگانى استبداديان بوده است. نه تنها تخريب همه امكانهاى جامعه جوان براى برخوردار شدن از جريانهاى انديشه‏ها و اطلاع‏ها و، بدان‏ها، رشد كردن، كه ويرانگرى در همه قلمروها: زمينه سازى براى جنگ و پس از آن، نعمت خواندن جنگ و كودتا كردن به قصد ادامه دادن به جنگ براى استقرار استبداد، با چماق "اقتصاد مال خر است" مانع بازسازى اقتصاد مستقل شدن، تقديس خشونت و ناچيز كردن دين در خشونت - كه هنوز دنياى اسلام در آتش تقديس خشونت مى‏سوزد - به قصد بيرون كردن مردمى از صحنه كه، با شركت همگانى در انقلاب، جهان را وارد عصر جديد، عصر آزادى، كردند و جانشين كردن مردم با گروه‏هاى زورپرست، روش كردن ترور در درون و بيرون مرزها، تقسيم جامعه به "مكتبى" و "غير مكتبى" و"بى تفاوت" و "ضد مكتبى" و حاكم كردن "مكتبى"، يعنى اقليت ناچيز زور پرست (3 تا 5 درصد جامعه) بر مردم.
اما حاكم كردن مجاز بر واقعيت، بدون مقدم و حاكم كردن مصلحت بر حق و حقيقت، ميسر نمى‏شود. زبان قدرت، زبان دروغ و روش قدرت، مصلحت را جانشين حق كردن و بكار بردن است. نامه‏ها تقابل مداوم دو زبان و دو روش و دو هدف را گزارش مى‏كنند: يك طرف زور مى‏گويد، به جاى اطلاع گزارشگر امر يا امور واقع، دروغ مى‏سازد. يعنى واقعيت را با دروغ مى‏پوشاند تا قدرت كانونى (خمینی) آن را، از ديدگاه قدرت، ببيند. اما آقاى خمينى راست را نمى‏پذيرد و دروغ را مى‏پذيرد. هر بار هم كه پوشش دروغ دريده مى‏شود و حق نمايان مى‏گردد و محلى براى حاشا باقى نمى‏ماند، روش پيشنهادى آقاى خمينى، مصلحت بيرون از حق و ناسازگار با حق است. از اين نظر، نامه‏ها اسنادى هستند كه از جمله، روش روياروئى پيروز با قدرتمداران را مى‏آموزند: الف- ايستادن بر مدار حق و جدا نشدن از حق، در دراز مدت، آزادى جوى را، اگر هم تنها باشد، بر انبوه زورپرستان، پيروز مى‏كند. ب- زورپرست بر حق نيست كه مى‏ايستد، حق را فداى قدرت جوئى مى‏كند. بنا بر اين، عمل به حق نمى‏كند. عمل سياسى او خالى از حق است. در قول، ممكن است به حق رجوع كند. اما نه براى اينكه حق به عمل درآيد بلكه براى پوشاندن مراد باطل او كه رسيدن به قدرت است. پس، وقتى آقاى خمينى مى‏گويد: آنچه در فرانسه گفته از راه مصلحت بوده است، اعتراف مى‏كند همان روش را بكار برده است كه هر زورمدارى بكار مى‏برد. نامه‏ها جبران اشتباهى را گزارش مى‏كنند كه پيش و در دوران انقلاب، انجام گرفته بود: هر بار كه زورمدار حق را دست آويز مى‏كند، بايد از او خواست به حق عمل كند و يا او را در موقعيتى گذاشت كه ناگزير يا به حق عمل كند و يا بر همگان آشكار شود زورپرست از برزبان آوردن حق، جز ارضاى خواست قدرت و نقض حقى كه دست آويز كرده است، مرادى ندارد. بدين قرار، نامه‏ها سندهاى ماندگار هستند كه همواره روش آزمودن مدعى را به حق و نيز روش پيروز كردن حق بر قدرت را در اختيار انسانهاى شجاعى مى‏گذارند كه توانائى خويش را در آشكار كردن هويت هر مدعى، از راه عمل به حق و دفاع از حق، بكار مى‏برند.
و خواننده، در نامه‏ها، نويسنده را در موضع دفاع و استبداديان را در موضع حمله مى‏يابد. بسا از خود مى‏پرسد: چرا جانبدار آزادى و استقلال و رشد حمله نمى‏كرده و اجازه مى‏داده زورپرستان حمله كنند و او، نزد خمينى، از موضع خويش، دفاع مى‏كرده است. اما اگر دقت تأمل را بيشتر كند، مشاهده مى‏كند، در عرصه مردم كشور و در پهنه تاريخ، آنها كه در خط آزادى و استقلال بوده‏اند، در شناساندن انديشه راهنماى استبداد فراگير و روشهاى استبداديان كه مجموعه‏اى از جنايت و خيانت و فساد بوده‏اند، كوششى كرده‏اند كه پيش از آن انجام نگرفته بود. اين كوشش پيش از آن انجام نگرفته بود، بدين دليل كه اگر بعمل آمده بود، استبداديانى از اين نوع شناخته شده و ايران گرفتار استبداد "ملاتاريا" - به قول آقاى هادی غفارى - نمى‏گشت. بدين قرار، عمل به حق و دفاع از حق كه درسى بزرگ از درسهائى است كه بكار بردنشان پيروزى بر زورپرستان را ميسر مى‏كنند، نه تنها انسان آزاد را از حمله به حقوق ديگرى باز مى‏دارد بلكه او را به دفاع از حقوق ديگرى، ولو زور پرست، موظف مى‏كند. به سخن ديگر، عمل به حق با دفاع از حق همراه است. پس دفاعى كه خواننده مشاهده مى‏كند، دفاع از حق است. اين دفاع، كارسازترين حمله به متجاوز به حق است. چرا كه از جمله، تشخيص دو رهبرى را از يكديگر ميسر مى‏كند: كسى كه مى‏گفت: "ولايت با جمهور مردم است"، وقتى در برابر پيشنهاد مراجعه به آراى عمومى (وسيله ابراز ولايت جمهور مردم) قرار گرفت، هم از بيم آنكه مبادا اكثريت مردم كشور جانب منتخب خود را بگيرند و هم و بسا بيشتر بدين خاطر كه "فصل الخطاب" - به قول ذوب شدگان در ولايت مطلقه فقيه - جمهور مردم مى‏شدند و نه او، درونى را كه تمام عمر پنهان مى‏كرد، آشكار كرد و گفت: "35 ميليون بگويند بله من ميگويم نه".
بدين قرار، نامه‏ها گزارشگر روياروئى دو رهبرى هستند: رهبرى به نمايندگى قدرت كه براى مردم نقشى جز اطاعت نمى‏شناسد و براى مردم مطيع، نيز، محل عملى جز بكار رفتن، بمثابه نيروى ويرانگر، قائل نیست. پس اتفاقى نيست كه در ولايت مطلقه آقاى خمينى و جانشين او، مردمى كه تكليف خويش را اطاعت شناخته‏اند، جز بمثابه زور بكار نرفته‏اند. بيان راهنما، بيان استبداد از نوع استبداد فراگير است. جز اين نيز نمى‏توانست باشد. چرا كه هيچ بيان ديگرى با ولايت مطلقه سازگار نمى‏شود. ايران امروز و ايران فردا، بازشناسى بيان استبداد فراگير را از اسلام، حتى "اسلام فيضيه" - به قول آقاى هاشمى رفسنجانى-، از كسانى دارد كه اسلام بمثابه بيان آزادى را باز يافتند، خطر ورود در ابتلاى اجتماعى را پذيرفتند و ماهيت استبداديان و بيان استبداد فراگيرشان را آشكار كردند. با صميميت تمام، آئينه ماهيت نما را در برابر استبداديان گرفتند تا مگر خود را بشناسند و از بيگانگى با فطرت آزاد و يگانگى با قدرت ويرانگر، به يگانگى با فطرت آزاد خويش باز آيند. به آنها، پيوسته، يادآور شدند كه ولايتى كه از آن دم مى‏زنيد، از آن شما نيست. شما نگون بخت‏ترين‏ها هستيد. زيرا ولايت از آن قدرت (= زور) است و شما غلامان حلقه بگوش قدرت بيش نيستيد. حتى جرأت ترديد در اجراى اوامر قدرت را، اگر هم شنيع‏ترين جنايت، يا بزرگ‏ترين خيانت و يا فراگيرترين فسادها باشد، نداريد. و زمان شهادت داد كه مرتكب شنيع‏ترين جنايتها و بزرگ‏ترين خيانتها و فراگيرترين فسادها شدند.
و نامه‏ها خواننده را از خاصه‏هاى آن رهبرى، رهبرى بر خط آزادى و استقلال، رهبرى با شركت جمهور مردم، رهبرى با انديشه راهنمائى كه بيان آزادى است و با روشى كه آزادى است و جمهور مردم را در وسيله زور در دست مستبد ناچيز نمى‏كند و راهبر خويش در راست راه رشد مى‏شناسد و مى‏كند و امامت را استعداد رهبرى مى‏داند كه جمهور انسانها از آن برخوردارند، آگاه مى‏كند. انسانى كه از آزادى خويش غافل نشود، از اين استعداد نيز غافل نمى‏شود. جامعه‏اى از انسانها كه اين استعداد را بكار مى‏اندازند، استعدادهاى خويش و نيروهاى محركه در اختيار را در رشد بكار مى‏اندازند. امامت آن نوع رهبرى رشد است كه آدميان پندار و گفتار و كردار خويش را از خاصه‏هاى حق برخوردار مى‏كنند.

تا مگر ايرانيان استعداد رهبرى خويش را به ياد آورند و بكار اندازند. انقلاب موعود اين انقلاب است.
ابوالحسن بنی صدر
پاریس 1384

علاقمندان در صورت تمایل برای تهیه کتاب میتوانند با آدرس های ذیل تماس بگیرند.
آمریکا آلمان Entesharat Forough Pars Books, Mr. Beigzadeh 1434 Westwood Blvd. #1 Los Angeles, CA , 90024 , USA Tel. +49 221 923 5707 Tel. tel: 1-310-441 1015 E-Mail.: www.foroughbook@arcor.de E-Mail.: parsbooks@aol.com