سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

 

 

 

آمريكا و انقلاب‏

 

 

 

 

انتشارات انقلاب اسلامى‏

 

تاريخ اولین انتشار : 1367

 

 

 

 تذكر

 

 

 انقلاب، رويدادى جهانى است. هم از اين نظر كه بيانگر آغاز تحول نظام جهانى است و هم از اين لحاظ كه ساخت‏هاى روابط داخلى و خارجى جامعه‏اى كه انقلاب در آن روى مى‏دهد، توان تحمل فشارها را نمى‏آورد. انقلاب ايران در زمانى روى داد كه دولت در جريان خارجى شدن و قدرت سلطه‏گر در جريان داخلى شدن، به مرحله‏اى رسيده بودند كه در دولت عناصر ايرانى كم شار و كم توان و عناصر انيرانى پرشمار و فشارى كه به جامعه ملى وارد مى‏كردند، از حد تحمل در مى‏گذشت. بدين خاطر بود كه دولت بيش از آنچه در تصور گنجد ناتوان مى‏شد. قدرت سلطه گر، نه مى‏توانست دولت دست نشانده را در مهار جامعه بكار گيرد و نه مى‏توانست پاى از ماجرا بيرون گذارد. زيرا داخلى شده بود. اينست كه بتدريج رشته عقل و تدبير سياسى خود را بدست گروهها و شخصيت‏هاى ايرانى مى‏سپرد و آن‏ها مى‏كوشيدند بسود خود و به زبان رقيبان، اين قدرت را وارد عمل سازند. اين تحول تعيين كننده‏اى بود. زيرا اينبار ايرانيها بودند كه سياست آمريكا را دنباله رو مى‏ساختند. با اينحال نبايد ساده انديش بود و اصل راهنما را از ياد برد: اصل راهنما اين بود كه اين گروهها براى قدرت مسلط «منافع» بشناسند و پاسدارى از حفظ اين منافع را عهده دار شوند. نظريه‏ها كه درباره تقدم و تأخر اصلهاى استقلال و آزادى و رشد و اسلام پيدا شدند و بهايى كه مردم ايران مى‏پردازند و تأخيرى كه انقلاب در دستيابى به هدفها بايد تحمل كند، بازتاب اين رابطه با قدرت مسلط نيست؟

      بدينقرا، مطالعه انقلاب ايران، بدون مطالعه سياست‏هاى قدرتهاى خارجى، بخصوص قدرتى كه نقش اول  را بازى مى‏كرده است، ناتمام است. كتاب اول، از سه كتاب كه اينك در دسترس خواننده قرار مى‏گيرد، مطالعه سياست آمريكا در ايران، از سالهاى پيش از انقلاب تا گروگانگيرى است. شامل: 1 - مطالعه تحليلى اسناد سفارت آمريكا در ايران است كه قسمتى از آنها تا كنون در 60 جلد منتشر شده است. 2 -  چكيده‏هاى كتابهايى هستند كه مسئولان وقت دولت امريكا، در تهران و واشنگتن انتشار داده‏اند. كوشيده‏ام از كتابها، قسمتهايى را نقل كنم كه يا يكديگر راتكميل مى‏كرده‏اند و يا از اين و آن جنبه اين سياست رفع ابهام مى‏كرده‏اند.

      در جستجوى حقيقت، به اين كار بسنده نكرده‏ام: كوشيده‏ام نوشته‏هاى مسئولان رژيم شاه و خود او و نيز گفته‏ها و نوشته‏هاى آقاى خمينى و همكاران او را با سندها و نوشته‏هاى مقامهاى آمريكايى مقابله و مقايسه كنم و بدينكار، ابهامها را رفع و از دروغ‏ها، با يافتن تناقض‏ها و گشودن گره از مشكل آنها، راستها را بيرون بكشم. با وجود اين، هنوز كار را از كمال بدور مى‏دانم زيرا بخشى از حقيقت در توقيف سانسور مانده است. بدين خاطر از عهد با تحقيق دست نمى‏شويم. و در قلمرو، بكار ادامه مى‏دهم: 1 - دستيابى به آن بخش از حقيقت كه گرفتار سانسور است و آزاد كردنش و 2- تمايلهاى موجود در رژيم شاه و تمايلهاى موجود در مخالفان آن رژيم، چگونه سياست آمريكا را داخلى و از خود مى‏كردند و در كشمكشهاى سياسى بكار مى‏بردند

     تحقيق را به گونه‏اى انجام داده‏ام كه در مرحله به مرحله جريان تحول، رويدادها خود چندى و چونى و چرائى قوت يا ضعف گرفتن نيروها و شخصيتهائى سياسى را باز گويند. به سخن ديگر، خواننده را از نياز به مدخل و حاصل سخن پر طول و تفصيل بياسايم. با وجود اين، بنا دارم وقتى مطالعه را كامل كردم، حاصل سخن را بنويسم شامل قاعده‏ها كه در پرتو اين مطالعه يافته‏ام و مى‏يابم. از اين قاعده‏ها، اساسى‏ترين و عمومى ترينشان را مى‏آورم: نگرش هر ملتى به خود، باور يا ناباورى بخود و انديشه راهنماى ناظر به آن، لوحى است كه اندازه تأثير عوامل خارجى را در يك تحول نشان مى‏دهد. در واقع عوامل خارجى تا وقتى داخلى نشوند، نقش پيدا نمى‏كنند. و تا وقتى جامعه باور به خود و انديشه راهنماى ناظر به آن، انديشه استقلال  آزادى و رشد را از دست ندهد، عاملهاى خارجى را داخلى نمى‏كند. رمز رشد، باور به خود است.

 

 

 

 

 

سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

امريكا و انقلاب‏

 

 

قسمت اول‏

 

 

 

تحول سياست آمريكا از زبان اسناد در سالهاى پيش از انقلاب‏

 

 

 

 

 درباره اسناد منتشره:

 

      درباره اسناد منتشره سخن‏هاى بسيار مى‏توان گفت. از آنهمه گفتنى به سخن‏هاى زير بسنده مى‏كنم:

 1- مسلم است كه همه اسناد منتشر نشده‏اند. بنابر مقاصدى كه داشته‏اند اسنادى را منتشر كرده و اسنادى را منتشر نكرده‏اند. حتى درباره يك سازمان و يا يك شخصيت و يا يك واقعه نيز، همه اسناد منتشر نشده‏اند.

 2- مقايسه متن اسناد و ترجمه‏ها آشكار مى‏گرداند كه در ترجمه امانت و دانش بكار نرفته‏اند. گاه از خود معناى دلخواه را بعنوان ترجمه آورده‏اند.

 3- اسناد را در شماره‏هاى گوناگون و پراكنده‏اند. اسنادى كه به يك زمان و به يك موضوع و به يك سازمان و يا شخصيت و به يك سياست راجعند را در شماره‏هاى گوناگون و بى‏ربط و بدون فهرست صحيح، پراكنده ساخته‏اند. چرا؟

  - زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان سر از سير تحول سياست آمريكا در آورند تا ببينند چرا از دفاع شاه تا دفاع از خمينى تحول كرده است؟

 - زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان به توانايى‏هاى واقعى سياست آمريكا پى ببرند و ببينند كه در جريان همگرايى و آشتى ملى، دست و پاى غول بسته مى‏شود اسناد گواهى مى‏دهند، اقليت كوچكى كه بطور كامل ابزار سياست امريكا بوده‏اند بكنار، بقيه به يمن هوش و وطن پرستى، موفق شده‏اند، غول‏هاى آمريكايى و روسى را در جريان انقلاب بزرگ ايران از عمل باز بدارند و انقلاب بدون خسران به پيروزى رسد.

 - زيرا مى‏خواسته‏اند، از اسناد بمثابه حربه تكفير استفاده كنند و مقاومت در برابر استبداد را از ميان ببرند. در نتيجه ايرانيان ندانند كه بهاى آشتى با يكديگر چه اندك و نتايج آن چه عظيم اند. احساس شخصيت نكنند و در برابر تمايل به استبداد و وابستگى كه در پى استبداد بضرورت تحميل مى‏شود، نايستند.

 4- از آنجا كه مقصود از انتشار اسناد، شناساندن سياست آمريكا و جريان تحول آن نبوده، بلكه پوشاندن آن در پرده ابهام بوده است، تا توانسته‏اند، اسناد منتشره را پراكنده منتشر ساخته اند. ناگزير:

 - خوانندگان نمى‏توانند پى به وجود فضاهاى خالى ببرند.

 - خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان نظرها و تدابير سياسى پيشنهاد شده و يا حتى متخذ، فلان نظر و تدبير بعمل در آمده و فلان نظر و تدبير رها شده است؟

 - خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان انتخابها، انتخابهاى معينى جامعه عمل پوشانده‏اند و رابطه جريان وقايع با انتخابها چه بوده است؟

      حتى اگر انسان معدودى زحمت مطالعه تمامى اسناد را بخود بدهند، سر از تحول سياست آمريكا و علل آن در نمى‏آورند. مگر آنكه در جريان تحول حضور مستمر داشته و زحمت دسته بندى علمى اسناد را بخود بدهند و فضاهاى خالى را با مراجعه به كتابهايى كه بازيگران وقت سياست آمريكا و سران رژيم شاه نوشته‏اند و اسناد ديگر حتى‏المقدور پر كنند.

      كوشيده‏ام بدين روش، خط تحول سياست آمريكا و عوامل موثر آن را از اسناد بيرون كشم و در متنى نه چندان مفصل در اختيار نسل مسئول بگذارم. اين اسناد به بهاى هزاران كشته و معلول و ميليارها دلار (كه در جريان گروگانگيرى بغارت آمريكا رفت يا بر اثر محاصره اقتصادى و جنگ و استبداد برباد رفت) زيان تمام شد است و دست كم بايد بكار آگاهى نسل امروز ايران و نسل امروز بشريت اسير بيايند و همگان را در يافتن روشهاى درست در مبارزه بخاطر رهايى از روابط سلطه گر- زير سلطه، بكار آيند. در حقيقت اسناد گزارشگر صديق اندازه كارآيى روشهايى است كه پيش و در جريان و پس از پيروزى انقلاب، از سوى شخصيتها و سازمانهاى سياسى ايران پيشنهاد شده و بعضاً بعمل درآمده‏اند. خواه روشهايى كه از سوى رژيم شاه و حاميان آمريكائيش اتخاذ شده‏اند و خواه روشهايى كه از سوى مخالفين اتخاذ شده‏اند. در نتيجه مى‏توان فهميد چه روشهايى بر پايه چه ديدگاه عملى مى‏توانند غول‏ها را عاجز گردانند. اگر اين درس از اين اسناد گرفته شود، شايد بتوان خسرانهارا جبران كرد.

      بهررو، بنا بر روشى كه آمريكاييان خود بكار برده‏اند، در اين مطالعه تحت هدف‏ها و روشهاى آمريكا و در رابطه با بيش و كمى كه به اهميت هدفها در هر مرحله داده‏اند، به گروه‏بندى شخصيتها و سازمانها پرداخته‏ايم و سياستهاى متخذ و عوامل موثر در اتخاذ و بكاربردنشان را معين ساخته‏ايم.

 

 

 1- هدف‏هاو وسايل:

 

 هر چند در باره اسناد، هدفها و وسائل بنا بر اهميت رديف نشده‏اند، اما در هر مرحله جاى هر يك از آنها از لحاظ اهميت زبر يا زير مى‏گشته است. با اين وجود در دوران طولانى پيش و جريان و بعد از انقلاب، هدفها و وسائل معينى همواره در رديفهاى اول قرار گرفته‏اند. اينك اگر بخواهيم اين هدفها و وسايل را بنا بر اهميت رديف بندى كنيم، فهرست زير بدست مى‏آيد (1):

 

 الف - هدفها:

 * 1- ثبات رژيم سياسى - نظامى ناظر به:

 * 2- ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى‏

 * 3- جلوگيرى از نزديكى به روسيه و انسجام اقتصادى، سياسى، نظامى و فرهنگى ايران در بلوك بندى جهانى تحت رهبرى آمريكا

 * 4- سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران‏

 * 5- جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاج دلار

 * 6- سرنوشت ايران بعد از نفت

 

     از درجه‏بندى بالا، روشن مى‏شود كه چهار هدف اول، بنوبه خود وسيله دستيابى هميشگى به دو هدف آخر هستند. با وجود اين اگر نفت و منافع اقتصادى نيز در كار نمى‏بودند، موقعيت «ژئوپوليتيك» ايران، ايجاب مى‏كرد كه آمريكا چهار هدف اول را اساس سياست خويش قرار بدهد. توضيحاتى كه در اسناد داده شده‏اند، از هر لحاظ روشنگر هستند:

 

 * درباره ثبات سياسى، اين امور مورد تاكيد قرار گرفته‏اند: (2)

      - ساختهاى وابستگى و قابليت دوامشان‏

      - قابليت تجديد نخبه‏ها و توسعه پايگاه اجتماعى يا قابليت تحول رژيم و توانائيش در جلب نيروهاى جديد. توجه اساسى به اين امر است كه با تحول اجتماعى، نيروهاى سياسى جديدى پديدار شده و مى‏شوند. توانايى رژيم براى جلب اين نيروها چه ميزان است؟

      - انواع تركيبهاى رهبرى با شاه و بدون شاه، با شاه بدون اختيار و با شاه با اختيار

      - انواع آلترناتيوها و امكانات هر كدام‏

      و از آنجا كه ارتش را ستون فقرات رژيم سياسى تلقى مى‏كرده‏اند، پاسخ به سئوالهاى بالا را موكول به سئوالهاى زير درباره ارتش مى‏ساخته‏اند (3):

      - قابليت دوام تشكيلات ارتش بخصوص از لحاظ سنگينى روزافزون هزينه‏ها و تزاحم اين هزينه‏ها با رشد اقتصادى.

      - درجه وابستگى ارتش از لحاظ ساز و برگ نظامى، تعليم و تربيت و مالى و بخصوص (4):

      - توانايى در مهار خيزشهاى داخلى‏

      - همكارى در كنترل فعاليتهاى نظامى روسيه (همكارى اطلاعاتى) و دفاع اوليه در صورت حمله اين كشور

      - توانايى بر عهده گرفتن منطقه‏اى در خاورميانه، در شرق ايران، در خليج فارس و غرب آفريقا و اقيانوس هند.

      توانايى در دفاع از دالان هوايى تركيه - ايران كه از لحاظ نظامى و اقتصادى حياتى است.

 

 * درباره ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى مسائل زير مورد نظر بوده‏اند (5):

      - موقعيت طبقات و مسائلى كه از رشد كمى و كيفى شان پديد مى‏آيند.

      - نظام اقتصادى ايران و بخصوص نوع برنامه گذارى - فعاليت چند مليتى و راههاى توسعه آن. افزايش ظرفيت بازار ايران و راههاى فروش حداكثر فرآورده‏هاى آمريكايى به اين بازار.

      تغيير طرز فكر و اعتقادات قشرهاى ميانه بخصوص شيوه‏هاى زندگى.

      - تثبيت موقعيتهاى اقتصادى - سياسى قشرهاى ميانه بمنظور تثبيت رژيم سياسى: حدود دمكراسى و چگونگى توسعه آن‏

 

 * درباره جلوگيرى از نفوذ روسيه در ايران يا جلوگيرى از نزديكى به روسيه علاوه بر مسايل بالا، مسائل زير مورد توجه بوده‏اند (6):

      - نقش آمريكا بعنوان مدافع تماميت ارضى ايران و مخالف تجزيه آن‏

      - زمينه‏هاى نظامى (نياز به سلاح) و اقتصادى (نياز به تكنولژى و خدمات و كالاهاى سرمايه ئى)

      - حل مسائل منطقه و از جمله ايران با همسايگان آن بدون دخالت دادن به روسيه شوروى‏

      - زمينه‏هاى رشد گروه‏هاى وابسته به روسيه شوروى و گروههاى متمايل به استقلال از هر دو قدرت. «استقلال كامل وهم است و استقلال از آمريكا بمعناى قرار گرفتن در حوزه جاذبه روسيه است» (7) اين تمايل، بعلت آنكه جاده صاف كن كمونيستها تلقى مى‏شود، راديكال  خوانده مى‏شود.

      - نقش ايران در گروه بنديهاى سياسى - نظامى منطقه: همكارى با عربستان سعودى، اسرائيل و مصر

      - اثرات قدرتمند شدن رژيم سياسى ايران بر تمايل آن به جستجوى تعادل جديد از راه دورتر شدن از آمريكا و نزديكتر شدن به روسيه.

      - تغيير تناسب قوا در جهان و بخصوص در منطقه و اثر آن بر روابط ايران و شوروى‏

      - تغيير در اعتقادها و شيوه‏هاى زندگى و اثر آن بخصوص اندازه توجه نسل جوان به ناسيوناليسم انطباق طلب، به ليبراليسم اقتصادى و بماركسيسم‏

 

      برخاستن موج اسلامى و اثر آن بر روابط دو قدرت.

 

 * درباره سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران، مسائل زير همواره مورد نظر بوده‏اند (8):

      - تأمين ارتباطات زمينى و دريايى و هوائى هم از نظر نظامى و هم از نظر بازرگانى‏

      - حضور سياسى و نظامى در خليج فارس: پر كردن خلاء قدرت از سوى آمريكا.

      - نقش متفوق نيروى دريايى و هوايى ايران‏

 

 * درباره جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاژ پترو دلار، مشكلهاى حل كردنى بقرار  زيرند (9):

      - حفظ بهاى نفت در حد توقعات اقتصاد آمريكا

      - جريان نفت بغرب به ميزان لازم.

      - اثرات اندازه و تركيب بودجه بر تضمين جريان نفت و سياست معتدل درباره قيمتها.

      - اثرات تحول مجموع اقتصاد كشور بر ميزان صدور نفت و قيمت آن.

      - نقش نظام بانكى ايران و وابستگى ريال به دلار در جريان نفت و رسيكلاژ پترودلار (ذخير ارزى - دخيره پشتوانه - خريدهاى نظامى - جريانهاى سرمايه - ارزش داخلى و خارجى پول)

      - جانشين شدن آمريكا در دادن كمكهاى مالى و نظامى به كشورهاى متحد آمريكا و كمك به تثبيت رژيمهاى آنها.

 

 * درباره سرنوشت ايران بعد از نفت، دو امر زير مورد توجه خاص قرار گرفته‏اند (10):

      - وقتى نفت ايران به پايان مى‏رسد، ايرانى بر جا مى‏ماند با قدرت نظامى بزرگ و اقتصاد ميرنده. اگر اين ايران شروع به باج‏گيرى از همسايه‏ها كرد، چه بايد كرد؟

      - ايران بعد از نفت، هنوز از موقعيت ژئوپليتيك بى نظيرى برخوردار است. ا گر از لحاظ اقتصادى نتواند بر سر پا بماند، چه بايد كرد؟

 

      خطوط اصلى هدفهاى بالا، بر كسانى كه به مطالعه علمى مسائل سلطه و استقلال پرداخته‏اند معلوم بودند. در حقيقت در عصر قاجار، در قراردادهاى تحميلى به رژيمهاى دست نشانده، هدفهاى  بالا عناصر غير متغير بشمار مى‏رفتند. اما جزء به جزء مسائلى كه تحت عنوان اين هدفها، موضوع فعاليت سفارت آمريكا بوده‏اند، اينك به يمن اسناد، در تمامت خود شناخته مى‏گردند. در پرتو اين شناسائى نه تنها مى‏توانيم به هويت واقعى گروه‏هاى سياسى كه در جريان انقلاب و پس از آن برنامه عمل منتشر ساخته‏اند و مى‏سازند پى ببريم، بلكه قادر مى‏شويم، جهت سياست آمريكا و وسايلى را كه براى بازسازى نظام اجتماعى - اقتصادى وابستگى و رژيم سياسى ناظر به آن بكار مى‏برد، نيز، از پيش بشناسيم و وسائل متناسب را براى بازجستن هدفهاى انقلاب بزرگ ايران، با دقت علمى تشخيص دهيم و تعيين كنيم.

 

 ب - وسائل:

 

      امورى كه ذيل هر يك از هدفها، موضوع فعاليت سفارت بوده‏اند، بنفسه وسايلى نيز هستند كه براى برآوردن مقاصد بالا، بكار مى‏رفته‏اند. با وجود اين، بر اساس درجه بندى هدفها و با توجه به اين امر كه دو هدف اول، شرط تحقق هدفهاى بعدى تلقى مى‏گشته‏اند و حفظ رژيم سياسى، مسئله اصلى به شمار مى‏آمده است، مهمترين وسايلى را كه  بطور مستمر بكار رفته‏اند، بنا بر درجه اهميت در زير شماره مى‏كنيم (11):

 1- وابستگيهاى ارتش. اين وابستگيها عبارتند از: وابستگى به سلاح - به درآمد نفت - به تعليم و تربيت نظامى - به پيوندهاى نظامى در سطح منطقه و با ارتش آمريكا - شيوه زندگى آمريكائى (غربى شدن فرهنگ).

 2- به اختيار درآوردن آلترناتيو، طوريكه بر فرض تحول سياسى، رژيم جانشين به هدفهاى بالا وفادار بماند. اينكار مستلزم:

      * نفوذ هر چه گسترده‏تر در كادرهاى نظامى و سياسى و اقتصادى با استفاده از وسايل زير است:

      - القاء ايدئولوژى (ترس از كمونيسم - ترس از تجزيه - متقاعد كردن كادرها كه استقلال و آزادى كامل وهم است)

      - پيوند قشر حاكم (سياسى يعنى حمايت از مقام و موقع آن‏ها، ايدئولوژيك، اجتماعى از راه ترغيب به ديدارهاى مكرر از آمريكا، ايجاد تماس با مقامات سياسى، اقتصادى و هنرى آمريكائى و اقتصادى يعنى ترغيب به سرمايه گذاريهاى مختلط، همكارى با بازرگانان آمريكائى و...)

      * جذب نيروى مخالف شاه با استفاده از: سيا، جامعه دانشگاهى، بازرگانان آمريكائى براى تماس با رهبران سياسى در داخل كشور و تبعيدهاى ايرانى در خارج از كشور و نيز:

      - ايجاد حزب مذهبى و جدا نگاهداشتن آن از روشنفكران.

      - در انزوا نگاهداشتن گروه‏ها و شخصيتهاى سياسى كه حاضر به همكارى با آمريكا بر اساس خطوط بالا نمى‏شوند. در نتيجه:

      - در اختيار داشتن يك آلترناتيو ميانه رو متمايل به آمريكا

 3- برنامه گزارى اقتصاد ايران و جهت دادن به سياستهاى اقتصادى.

 4- فروش اسلحه به ايران و كنترل آن به دو قصد: يكى تداوم جريان نفت و ديگرى قادر كردن ارتشش به ايفاى نقشهائى كه در بالا شماره شدند.

 5- جلوگيرى از دسترسى ايران به سلاح هسته ئى.

 6- پشتيبانى از صادارت بازرگانى غير نظامى از سوى شركتهاى خصوصى آمريكايى به ايران.

 7- توسعه علائق فرهنگى، بخصوص تحصيل دانشجويان ايران در آمريكا. كوشش براى متقاعد كردن كادرهاى ايرانى به كارآمد بودن ايدئولژى آمريكائى...

  

      با آنكه درجه بندى هدفها و وسايل به شرح بالا، روشن مى‏گرداند كه آمريكا كداميك از هدفها را در كوتاه مدت مى‏تواند قربانى حفظ هدفهاى ديگر بگرداند، مى‏كوشم بكمك اسناد و نيز كتابهايى كه مسئولان دولت آمريكا نوشته‏اند، هدفهاى صرف نظر نكردنى و كردنى را از يكديگر مشخص كنم:

      بنا بر اسناد، تا وقتى كودتاهائى نظير كودتاى ناصر و قذافى و بعد كودتاهاى نظاميان حبشه و بخصوص كودتاى افغانستان واقع نشده بودند، انسجام در ارتش و حاكميت افراد وفادار به سياست آمريكا و ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى، براى نگاهداشتن ايران در اردوگاه غرب، كافى بنظر مى‏رسيدند. اما وقوع اين كودتاها و تغييراتى كه در كشورهاى ديگر خاورميانه بوجود آمدند، بر كار گردانان سياست خارجى آمريكا، روشن ساختند كه ساختهاى وابستگى مى‏توانند روسيه را بجاى آمريكا بعنوان تكيه گاه و حامى بپذيرند (12). از اين زمان است كه هدف اول، هدفهاى اصلى و در ميان آنها، دورنگاهداشتن ايران از روسيه، از اهميت بيشترى برخوردا مى‏شود (13) در عوض سه هدف بعدى، هدفهائى هستند كه دست كم در كوتاه مدت مى‏توانند فداى هدفهاى سه گانه اول بخصوص دورنگاهداشتن ايران از روسيه بگردند (14).

      از اين زمان ببعد است كه نظر آمريكائيان درباره شخصيتها و گروه‏هاى سياسى ايران تغيير مى‏كند و بطور جدى بفكر جانشينانى در درون رژيم و حتى آلترناتيو مى‏افتند:

 

 «در صورت مرگ يا عزل شاه، ممكن است ديد رژيم جانشين، مثل ديد شاه نباشد. بعلاوه نزديكى روابط ايران و آمريكا مى‏تواند، يك مسئله قابل بهره بردارى براى عناصر راديكال و ضدر رژيم باشد. لذا ايالات متحده يك توجه اساسى در ثبات بلند مدت در ايران تحت حكومتهائى دارد كه منطقاً دوست آمريكا باشند و احتمال نداشته باشد بر ضد ما اقدام كنند. بهمين دليل به نفع ايالات متحده است كه رفتار دوستانه‏اى ميان مردم ايران نسبت به آمريكا پرورش و ادامه يابد» (15).

 

      تا اواسط سال 1976، تماسى با مخالفان رژيم شاه، تماس با افراد و اغالب بقصد خريدن آنها بوده است و از هرگونه تماسى كه ترديد در باور آمريكا به ثبات رژيم شاه تعبير كرد، اجتناب مى‏شده است (16). اما از اين زمان، تماسها به صفت ايجاد رابطه با مخالفان رژيم شاه و ايجاد آلترناتيو براى زمانى است كه مهار امور كشور از دست شاه بيرون برود (17). از اينرو سلطه رژيم سياسى ايران و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو مستقل يا وابسته به روسيه، هدف اول مى‏گردد. وسيله اول براى دست يابى به اين هدف، جذب نيروهاى مخالف به درون رژيم و ايجاد بدلى در محدوده رژيم شاه و اگر نشد، ايجاد آلترناتيوى است كه در دراز مدت بطور منطقى دوست آمريكا باشد.

 

 3- گروه‏بندى شخصيتها و گروههاى سياسى پيش از انقلاب:

 

      نظر طراحان سياست آمريكا در ايران، نسبت به گروهها و شخصيتهاى سياسى، بخصوص در فاصله 1976-1970، تحول چشم‏گيرى كرده است. در سالهاى پيش از آن، اطلاعات سفارت آمريكا از جنبه‏هاى مختلف زندگانى اجتماعى مردم ايران، اندك بوده‏اند. ايران را «جزيره ثبات» فرض و بيشترين مراقبت را صرف مواظبت از رژيم شاه و هدايت آن مى‏كرده‏اند. در اين دوره گروهها و شخصيتهاى سياسى را به شرح زير ارزيابى و طبقه بندى كرده‏اند:

 

 الف - گروهها و شخصيتهاى سياسى ايران، پيش از دهه 1980 - 1970:

 

      سازمانها و شخصيتهاى سياسى را به شش گروه تقسيم مى‏كرده‏اند (18):

      - گروهها و نخبه‏هاى سياسى كه  بر حول قدرت شاه حكومت را در دست دارند و ارتش كه ستون فقرات حكومت را تشكيل مى‏دهد.

      - گروههاى سياسى ميانه رو كه با نزديكى با آمريكا و دورى از روسها و سياست نفتى و اقتصادى و سياست خارجى رژيم موافقند اما با سياست داخلى وى مخالفند.

      - جبهه ملى و همكاران مصدق و ديگر عناصر آزاديخواه و استقلال طلب.

      - روحانيان.

      - چپگرايان.

      - مجامع روشنفكرى كه كمتر در قيد ايدئولژى و بيشتر خواهان فضا و امكانات فعاليت براى رشد اقتصادى و اجتماعى كشور هستند.

      درباره گروه اول. بيشترين توجه را به ارتش و تحول تمايلات افسران، بخصوص افسران جوان مى‏كرده‏اند (19). تا سالهاى اول  دهه 80-1970، نه تنها آلترناتيوى در اختيار نداشته‏اند، بلكه بر آن بوده‏اند كه رژيم شاه را در متلاشى كردن سه گروه آخر كمك نمايند (20). با وجود اين، در دوره رياست جمهورى كندى، كوشش موفقى را براى متشكل و بحكومت رساندن گروه جديدى انجام داده‏اند (21). شاه با انقلاب سفيد خود، با حفظ حزب مردم و تاسيس حزب ايران نوين (بعنوان جانشين حزب مليون) و جذب عناصر قابل جذب، از گروهها و شخصيتهاى سياسى كه بيرون از گروه اول بحساب مى‏آمدند، كوشيد به بدلى سياسى تحت قدرت مطلقه خويش واقعيت بخشد. چهار سال بعد از اين آزمايش، نخستين ترديدها در موفقيت‏آميز بودن انقلاب سفيد بوجود آمد.

      در پى اين ترديد، كوشش براى بوجود آوردن بدلى سياسى در محدود رژيم شاه بعمل مى‏آيد. بدينقرا «راه حل امينى» كه در دوران انقلاب مطرح شد، سابقه‏ئى ديرين دارد و در اواسط سال 1345 ارائه شده است. در همين زمان است كه از گروه ميانه روى با مشخصه (22): «موافق سياست خارجى و سياست نفتى و مخالف سياست داخلى رژيم شاه» سخن بميان مى‏آيد. اين گروه كودتا 28 مرداد را «نجات ايران غريق توسط آمريكا» (23)، تلقى مى‏كرده‏اند. مجموعه‏ئى از عناصر جبهه ملى، جناح راست سوسياليستها خليل ملكى و كسانى بوده‏اند كه بعدها نهضت راديكال را بوجود آورده‏اند (24)، اينان در سال 1346 بر آن شدند كه بر گرد على امينى جمع آيند و با اجازه شاه، فعاليت سياسى را بياغازند. بنظرشان نزديك شدن رژيم شاه به روسيه خطرناك بوده است و سفارت آمريكا را از عواقب آن مى‏ترسانده‏اند!

      از اين زمان در اسناد سفارت نشانه‏ها بر جدائى ميان تمايلهاى مختلف احزاب تشكيل دهنده جبهه ملى، زمان به زمان صريح‏تر مى‏شوند. سياست عمومى بر اينست كه اين جريان تشديد گردد و جذب شدنيها، در گروههاى اول و دوم جذب شوند و در رژيم سياسى موجود، بدلى سياسى را بوجود بياورند كه سبب ثبات رژيم بگردد.

      جريان تقسيم جبهه ملى و احزاب سياسى كه در درون و بيرون آن فعال بوده‏اند، در اسناد سفارت بازتابى روشن دارد:

      جبهه ملى و احزاب سياسى تشكيل دهنده آن كه به ادعاى اسناد، در دوران مصدق به سازش با كمونيستها تن داده بودند (26)، پس از آنكه در سالهاى اول 1960، فعاليت را از سر گرفتند، در سال 1964 به منتهاى درجه ضعف رسيدند (27) و به سه جريان منشعب گرديدند:

      - آنها كه ميانه رو شدند يعنى با سياست خارجى (مخالفت با روسيه و دوستى با آمريكا) و سياست نفتى موافق شدند و با سياست داخلى شاه مخالف ماندند.

      - آنها كه از اصلاح پذيرى سياست آمريكا مأيوس شدند، اما از لحاظ سياى يا غير فعال شدند و يا سياست صبر و انتظار در پيش گرفتند (28) و يا همچنان مى‏كوشيدند آمريكا را بر اساس دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا و موافقت با پاره‏ئى منافع آمريكا، از حمايت رژيم منصرف كنند (29).

      - آنها كه گروههاى چپ گرا را بوجود آوردند. اينان موافق استقلال ايران از سلطه آمريكا بوده‏اند (30).

      توجه به روحانيان، از 15 خرداد 1342 (5 ژوئن 1963) بيشتر مى‏شود. با وجود اين، در اين دوره آمريكا موافق دور كردن آنان از سياست و سلطه رژيم شاه بر بنياد مذهبى است (31). نظر طراحان سياست آمريكا، بر اين است كه روحانيان  بضعف و زوالند و آينده ندارند (32).

      چپ گرايان، از حزب توده سرچشمه مى‏گيرند كه در جريان ضعف به سه جناح تجزيه شده است (33): وفاداران به مسكو و مخالفان مسكو و جناحى متشكل از آنها كه به خدمت رژيم شاه درآمده‏اند و در تشكيلات تازه ئى با «عناصر مترقى در دورن رژيم» همكارى مى‏كنند (34). بر روى هم چپگرايان بر اثر رخنه ساواك و سركوب موفق تشكيلاتى كه در جريان چپ پس از تجزيه حزب توده، بوجود مى‏آوردند (35) در آغاز دهه 70-1960 ديگر خطرى براى رژيم بحساب نمى‏آمدند (36). پا به پاى تجزيه و متلاشى شدن جريانهاى سياسى، در ارتش نيز دو اقليت راست و چپ، جريان تيمور بختيار و جريان متمايل به ناصريسم بروز مى‏كنند و سركوب مى‏شوند.

      با اينهمه رشد درس خوانده‏ها، عامل نگران كننده‏اى مى‏گردد. افزايش تعداد دانشجويان و ناهمسانى بلكه تضاد ميان آرمان‏طلبى ذهنى شان و واقعيتهاى زندگانى اجتماعيشان، سبب مى‏گرديد كه رژيم شاه از هواداران بسيار كمى در ميان دانشجويان كه فعالترين بخش روشنفكرى بشمار مى‏رفتند، برخوردار باشد (38).

      اما روشنفكران را به روشنفكران سنتى و روشنفكران جديد تقسيم بايد كرد. روشنفكران سنتى همانها هستند كه در بحث از گروهها و شخصيتهاى بالا از آن‏ها سخن رفت. در ميان روشنفكران جديد، آن‏ها كه سرشان به سنگ واقعيتها خورده است و اينك ملاحظات ايدئولژيك و دلبستگيهاى ملى را در درجه دوم اهميت قرار مى‏دهند،(39) شمارى بزرگ و روزافزون را تشكيل مى‏دهند. اين تغيير تمايل - بنابر سنجش افكارها - در ميان دانشجويان نيز ملاحظه مى‏شود (40):

 

       «در پاسخ به بزرگترين نياز جوانان ايران چيست؟ 14 درصد پاسخ دهندگان جواب داده‏اند: وسايل و تاسيسات تفريحى، 33 درصد: فرصتهايى براى مشاركت در كار توليدى، و 40 درصد: آزاديهاى سياسى... بر اساس نظر سنجى ديگرى در بهار 1342... كاركردن براى عدالت اجتماعى 82 درصد آراء را به دست آورده است. انجام وظيفه 81 درصد، آزادى شخصى 79 درصد، وفادارى به آرمان «بشر» 80 درصد، اطاعت از مقامات تنها 14 درصد...»

 

      بدينسان اصلاحات داخلى هم در نظر روشنفكران سنتى و هم در نظر روشنفكران جديد تقدم قطعى پيدا مى‏كند (41): درباره اولويت نيازهاى اقتصادى بر نيازهاى سياسى، اظهار نظر روشنترى شده است: 42 درصد اظهار كرده‏اند اولين كارى كه بايد انجام بگيرد اينست كه «در راه تغيير و بهبود اوضاع اقتصادى كار كنند» و 34 درصد «به بهبود وضع فرهنگ و بهداشت و اخلاقيات عمومى» اولويت داده‏اند در حاليكه تنها 18 درصد به تغييرات سياسى اولويت بخشيده‏اند. از سويى ديگر، 35 درصد طرفدار چيزهايى نظير «انقلاب و تغيير رژيم و برقرارى سوسياليسم و آزادى بيان و مطبوعات و بيرون آمدن از پيمانهاى نظامى و پايان دادن به نفوذ بيگانگان» بوده‏اند و 55 درصد اظهار مى‏كرده‏اند كه براى ايجاد تغييرات لازم بايد زور بكار برد».

      بدينقرار، در افكار قشرهاى روشنفكرى، حتى پوياترينشان، آزادى بر استقلال و اصلاحات بر آزادى و اقتصاد بر سياست تقدم پيدا مى‏كند. در يك كلام ايدئولژى غالب، ايدئولژى رشد و دور «مدرنيسم سياسى» اجتماعى -اقتصادى» شده است تا آنجا كه بباور 55 درصد دانشجويان، رشد و نوسازى كشور بدون اعمال زور سرانجام نمى‏گيرد. طبيعى است اگر اين تحول در انديشه انديشمندان سبب گردد كه «دار و دسته‏هاى سياسى و روشنفكرى در يكديگر تقريباً بور بخورند و بر يكديگر نفوذ داشته باشند اما بر مردم بطور عموم نفوذ نداشته باشند». و نتيجه در يكديگر بر خوردن، پيدايش شكل سازمانى جديدى بگردد: دوره‏هاى بسيار پديد بيايند و هر روشنفكر در يكچند از اين دوره‏ها حضور بيابد. مشهورترين تشكيلات از اين نوع، يكى تشكيلات فراماسونرى، و ديگرى باشگاههاى «امرسون» و «ما» و كانون  ترقى هستند كه با آغاز انقلاب سفيد، بر تشكل خويش مى‏افزايند و سرانجام در حزب ايران نوين با جذب تمايلهائى كه از گروههاى سياسى بالا جدا مى‏شدند، متشكل مى‏شوند و با شعار تقدم ترقى بر استقلال و آزادى و اسلام، از سوى شاه رسالت تاريخى، تبديل ايران عقب مانده به ايران مترقى را بر عهده مى‏گيرند (41). اما غير از اين دوره‏ها، دوره‏هاى ديگرى وجود داشتند. مهمترينشان دوره امينى و دوره ايران جوان و اتفاق ملى و دوره خانواده فرمانفرمائيان و... بودند. يكى از دو خاصه مهم اين دوره‏ها اين بود كه بتدريج بر محور دو تمايل متمركز مى‏شدند (42):

      - يك تمايل اين بود كه با توجه به ضعف گروههاى سياسى مخالف و تحول طرز فكر روشنفكران و دانشجويان، اعطاى آزاديهاى محدود هم ممكن است و هم سبب تثبيت رژيم كشور مى‏گردد.

     - تمايل دوم اين بود كه بدون رهبرى داراى اختيارات مطلق و اعمال قوه، سنتهاى كهن و ضد نوگرايى را نمى‏توان از پيش پا برداشت.

 اين دو تمايل، انعكاس دو تمايل در دستگاه حاكمه آمريكا بودند: تمايلى كه با ظهور كندى و نظريه «مرزى جديد» آزادى محدود و رشد را در كشورهاى زير سلطه براى استراتژيهاى آمريكا سازگار، بلكه لازم مى‏شمرد و نظريه‏ئى كه آزادى را براى كشورهايى نظير ايران زود مى‏شمرد اما «ترقى» اينگونه كشورها را لازم مى‏دانست. شاه به آمريكا مى‏رود و كندى را قانع مى‏كند كه به برنامه نوسازى كشور بدست خود او انجام بگيرد. از اقبال او، كندى كشته مى‏شود و جانسون مى‏كوشد بر آيند دو تمايل دستگاه آمريكا بگردد. بازتاب اين تحول، موافقت با «انقلاب سفيد» به رهبرى شاه و تحكيم قدرت شخصى او مى‏شود. بر اثر اين تحول سياسى، اكثر درس خوانده‏ها كه در «پى ايدئولژى نيستند» و روشنفكرانى كه به رشد تقدم مى‏دهند، در محدوده استبداد شاه و منافع آمريكا، انقلاب سفيد را بعمل در مى‏آورند.

      در اين دوره‏ها، جوانترها از دختر و پسر شركت مى‏كردند و از راه ازدواج، يك رشته «خويشاوندى‏هاى در هم بافته» پديد مى‏آمدند (43). به سخن ديگر، اين دوره‏ها يك وظيفه اجتماعى - سياسى بسيار مهمى انجام مى‏دادند كه عبارت بود از جذب استعدادهاى جديد (اغلب از راه موافق كردن مخالف) به تارعنكبوت اجتماعى حاكم بر كشور. نظر بر اين بود كه پيوندهاى اجتماعى و تعليم و تربيت يكسان، «دوستيهائى پديد مى‏آورند كه برتر از اعتقادهاى ايدئولژيك‏اند». در نتيجه در صورت جذب شدن افراد، هم مى‏توانستند از وفاداريشان مطمئن گردند و هم به دوره و رويه خوددارى از همكارى با رژيم پايان بخشند. در حقيقت خاصه 80 درصد درس خوانده‏ها اين بود كه كارى بكار سياست نداشتند اما حاضر نيز نبودند براى رژيم كار كنند. انقلاب سفيد با ايجاد تحرك در بيش از 90 درصد از درس خوانده‏ها، مشكل يك قرنى عدم همكارى روشنفكر با دولت را حل مى‏كرد!

      همه اين دوره‏ها و تمايلهاى گوناگون شركت كنندگان در آنها كه مهمترينشان دو تمايل بالا بودند، با «نقش خودكامانه شاه» مخالف بودند. اما اين مخالفتها براى توده‏هاى بزرگ كارگران و كشاورزان با سواد، بيان نمى‏شدند(44). بدينسان كار رژيم در جذب روشنفكرانى كه بيرون از جامعه نارضايى خود را در محافل خود اظهار مى‏كردند، آسان مى‏نمود.

      در اين تحليل از تحول طبقات اجتماعى و نقش مردم خبرى نيست. نه اينكه هيچ حرفى در ميان نباشد، بحث از گروههاى سياسى بالا و روشنفكران سنتى و جديد، بواقع بحث از «طبقه ميانه» سازى است. بواقع نيز در مرامنامه كانون ترقى و بعد حزب ايران نوين، «ايجاد طبقه ميانه» هدفى اساسى شمرده مى‏گردد. بجاست براى روشنتر كردن خط سياسى كه اين اسناد بدست مى‏دهند، دو قول را نقل كنيم:

      - در همين ايام از امينى نقل مى‏شد كه وى در ملاقات با شاه گفته است، جوانها مى‏خواهند حكومت كنند و شاه به او پاسخ داده است، همه شان را وزير و وكيل و مدير كل كرديم. امينى پاسخ مى‏دهد نوكرى نمى‏خواهند، حكومتگرى مى‏خواهند.

      - در روزهائى كه صحبت بر سر كارآمدن دولت جديد مركب از اعضاى كانون ترقى بود، ديدارى ميان هويدا و بنى صدر واقع شد. در اين ديدار بحث درباره موفق شدن و ناموفق شدن دولت جديد پيش آمد. هويدا گفت: قصد آنست كه وحدتى از روشنفكران و كارگران و دهقانان بوجود آوريم و جامعه نوئى بسازيم. در اين پاسخ سئوال كه با استبداد شاه و هدف اول كه ايجاد «طبقه ميانه» است، چگونه مى‏توانيد به اين وحدت برسيد و موفق شويد؟ پاسخ داد كه تحول اجتماعى ناگزير بايد از مرحله «ايجاد و حذف طبقه ميانه» بگذرد!...

      با توجه به دو قول بالا، اينك مى‏توان روشنتر فهميد كه در نظر هر دو جناح رژيم حاكم و نيز تنظيم كنندگان سياست آمريكا، مردم بايد كارپذير تلقى مى‏شدند. بدون اين «اصل موضوع» نه نظريه‏ئى كه بر اساس آن، انقلاب سفيد انجام گرفت و نه نظريه آزادى محدود، تدوين كردنى نبودند. نظريه كارپذير يا بهتر بگوييم القا و تحريك پذيرى مردم، همچنان اساس تفكر سياسى آمريكا را پيش و در دوره انقلاب و پس از آن، تشكيل مى‏دهد. از اينروست كه در اين روزها كه با شروع «انقلاب سفيد» جامعه ايران و رژيم شاه وارد يك مرحله تعيين كننده مى‏شدند، درباره نقش مردم اينطور آمده است (45):

      «توده‏ها در معرض (تبليغات) عوام فريبانه قرار گرفته و دستخوش تبليغات مطبوعاتى و راديو واقع شده‏اند. به توده‏ها درباره مسائل سياسى، اقتصادى و اجتماعى كشور، آموزش داده نمى‏شود. بر عكس رژيم از راه تبليغات در پى آنست كه از راه تحريك احساسات و جلب عواطف، توده‏ها را متقاعد سازد. ا ما اگر رژيم حاكم شكست بخورد، توده‏ها در اختيار نيروهائى قرار مى‏گيرند كه وسايل تبليغاتى در دست آنهاست»!

 

      بر اساس اين تحليل، پاسخ «چه بايد كرد» را بدست مى‏دهند (46):

      - بايد حداكثر روشنفكران را جمع كرد و بخصوص در دانشگاهها به القا ايدئولژى پرداخت:

 

      «تعيين مامورين جوان اداره اطلاعات آمريكا براى تحصيل تمام وقت در دانشگاه تهران به پيروزى از الگوى آمريكاى لاتين با رسالت اصلى تحت تاثير قرار دادن افكار عمومى دانشجويان در جهتى مساعد براى سياستهاى ايالات متحده» و...

 

      - بايد با هر دو جناح دستگاه حاكمه روابط محكم را حفظ كرد. اما از آنجا كه (47)

 

      «سازش بين حكومت و انديشمندان كه در كنار ايستاده‏اند، تا زمانى كه مخالفين اصرار دارند شاه از سمت خود بعنوان فرمانروا كنار رفته و قدرت واقعى را بوزارتخانه‏ها منتقل كند»

 

      ممكن نيست، بايد از تمايلى حمايت كرد كه تحت فرماندهى شاه به «ترقى ايران» تقدم مى‏بخشد. انقلاب سفيد بر اساس آن اطلاعات و اين تحليل، شروع مى‏شود...

      در اواخر دهه 70-1960، ارزيابى ديگرى بعمل مى‏آيد كه بنا بر آن آرايش عمومى نيروهاى سياسى ايران بقرار زير است:

      «شاه با موفقيت مدرنيزه كردن ايران را رهبرى مى‏كند و به درست بودن آرمان خويش اطمينان دارد. بهمان اندازه كه به درستى (انقلاب سفيد) اطمينان دارد، از اينكه مهار سياسى ايران رااز دست نداده است. خوشحال است. بر آنست كه مخالفان در انتظار تحقق پيش بينى‏هاى شومشان، در اختناق بمانند» (48). اين مخالفان كه «هيچگونه تهديدى براى شاه به شمار نمى‏روند» (49) عبارتند از:

      -افراد جبهه ملى كه «امروز بكلى غيرفعال هستند. آنها همچنان ضد شاه هستند و بهمين دليل تهديدى در حال كمون براى نظام كنونى به شمار مى‏روند» (50).

      - مخالفان غير كمونيست رژيم را به سه گروه مى‏توان تقسيم كرد: «فعالان جوان، عناصر محافظه كار بازار و انديشمندان مسن‏تر. فعالان جوان مدعى هستند كه انگيزه آن‏ها ميل به محدود كردن اختيارات شاه است و در پى آنند كه يك حكومت ملى و طبق قانون اساسى، روى كار آورند. عناصر محافظه كار بازارى از تجددگرايى شاه نفرت دارند و برآنند كه شاه راه و رسم زندگى اسلامى ايران را تباه كرده است. انديشمندان مسن‏تر كه از لحاظ روش سياسى «ليبرال» هستند ولى از سركوبى همه جانبه مخالفان سياسى، نفرت دارند» (51)

 

 با وجود اين نشانه‏هاى ناراحت كننده‏ئى ملاحظه مى‏شوند كه نمى‏توان آنها را ناديده گرفت:

 

      «هنوز بقاياى عناصر مخالف (غير كمونيست) كه با سرسختى با رژيم شاه مخالفند، وجود دارند... اينان فريب دلبريهاى دولت را نخورده‏اند و از سازش با رژيم شاه سرسختانه خوددارى كرده‏اند. اين سازش ناپذيرى آنها از گروه بزرگترى كه... با قدرت حاكم از در صلح در آمده‏اند،... متمايز مى‏كند... اينان از نظر تعداد بسيار محدودند، اما انعكاس صدايشان در جامعه بسيار وسيع است و نمى‏توان ناديده شان گرفت...» (53).

 

 اما در طرز فكر و عمل سه گروه بالا نيز، تحولى ملاحظه مى‏شود:

 

  1- در ميان فعالان جوان، عده محدودى هستند كه «اگر امكان بيابند، بنياد سلطنت را به نفع جمهورى از ميان برمى دارند... «اينان استقلال و آزادى هر دو را با هم مى‏خواهند (53)

 2- مخالفت در ميان محافظه كاران در حال رشد است. اينان با «نوگرايى شاه» مخالفند، شيوع فساد را سخت انتقاد مى‏كنند و «نظر اغراق‏آميزى درباره نفوذ اسرائيل بر شاه دارند ... (54)

 3- انديشمندان مسن‏تر كمتر از گروههاى قبلى تمايل به اقدام دارند و در ميان جمعيت گسترده و پيچيده شهرى، صدايشان به گروههاى كوچكى بيش نمى‏رسد...» بيشترشان، طرفدار غرب و ليبرال هستند و از مدرنيزه كردن ايران پشتيبانى مى‏كنند. نزاعشان با شاه اينست كه مى‏گويند، شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت... درباره امور خارجى، مايلند ايران روابط نزديكترى باكشورهاى راديكالتر عرب داشته باشد... در عين حال از رخنه روسيه به خاورميانه عميقاً نگرانند...» (55). اينان اين اواخر از آمريكا يأس كلى حاصل كرده‏اند:  «در اواخر سال 1345 الهيار صالح از كوتاهى ايالات متحده در وادار كردن شاه به شكل كردن مهار سياسى، سخت ناراحت شده و... گفته بود: ديگر نمى‏توان به آمريكا چشم اميد دوخت زيرا آن‏ها نيز در سياست استعمارى از انگليسيها پيروى مى‏كنند...» (56).

 

      بدينقرار، در اوائل دهه 80-1970، رژيم ايران برغم نشانه‏هاى كوچك ناراحت كننده بالا، از ثبات كامل برخوردار است. چرا كه نمايندگان سياسى قشرهاى ميانه به سه تمايل تقسيم شده‏اند: آن‏ها كه به رشد تقدم ميدهند، آنها كه به آزادى تقدم مى‏دهند و آن‏ها كه به «مشروعه» تقدم مى‏دهند (57). از آنجا كه تمايل اول با تكيه به اكثريت درس خوانده‏ها و شاه و ارتش، در حال رشد موافقند، بنابراين، از ناحيه اين دو تمايل خطرى رژيم را تهديد نمى‏كند. هر چند در اقليت كوچكى كه به استقلال مى‏انديشند، تمايل به همكارى با كمونيستها بوجود آمده است و سران جبهه ملى را از تبديل ايران به ويتنام هراسان كرده است اما، اين تمايل با توجه به تشددى جريان انقلابها در ميان چپگراها، خطرى بشمار نمى‏رود (58). در اين سالها  نيكسون، جانبدار تمايل حمايت از رژيمهاى استبدادى، بدنبال شكست ويتنام، طرح سياسى جديدى را به اجرا مى‏گذارد. اين طرح، با توجه به افزايش درآمدهاى نفت شدنى است و نيت شاه در ايجاد يك ارتش بزرگ كه به ايفاى نقش تعيين كننده‏ئى از هند تا شاخ آفريقا و از مرز شوروى تا يمن جنوبى قادر باشد، كاملاً سازگار است. مرحله آخرين حيات رژيم شاه و در نتيجه سلطنتى بدينسان آغاز مى‏شود.

 

 ب - گروهها و شخصيتهاى سياسى در دوره 76-1970:

 

 

 در تمامى اين سالها نظر بر اينست كه:

 

      «پادشاهى ايران... تنها عاملى است كه مى‏تواند استمرار خط مشى عمومى را تأمين كند و... در حاليكه آمريكا تعهدى در حمايت از هيچگونه شكل حكومتى خاص در ايران ندارد، شاه فعلاً از عهده حفاظت منافع اصلى امنيتى ما در ايران برمى آيد و تنها شخصيتى است كه مى‏تواند راهبر ايرانيان شورشگر باشد... تا ظهور منبع قدرت موثر ديگرى كه انتظار آن را طى 2 تا 5 سال آينده نداريم، حمايت از شاه و برنامه‏هاى اصلاحى او شرائط اساسى براى تعقيب هدفهاى اساسى ما است... (59)»

 

      هدفهايى كه زير اين اظهار نظر، ذكر شده‏اند، همان هدفهاى ششگانه و هميشگى هستند. اما مسائلى كه در آغاز اين دوره مد نظر قرار مى‏گيرند و وسايلى كه بكار مى‏روند، با مسائل و وسايلى مورد نظر و عمل پايان اين سالها فرق مى‏كنند:

 

 ب 1- سياست آمريكا تا سال 1975:

 

      مسئله اول و اصلى، مسئله ساخت و قدرت ارتش و نقش آنست. بنابر اسناد مى‏دانيم كه باروى كار آمدن كندى، آمريكا به جد خواستار كوچك و نوسازى كردن ارتش است. مى‏خواهد ارتش ايران وظايف پليسى خود را رها كند و ارتشى 50 هزار نفرى بگردد و همسنگ ارتشهاى كشورهاى صنعتى بشود و بتواند در صورت پيش آمدن جنگ تحت فرماندهى ارتش حامى آمريكا دفاع مقدماتى را بعمل بياورد. آمريكا اين نظر را تا بالا رفتن قيمتهاى نفت تعقيب مى‏كند . با وجود تهديدهاى شاه به خريد اسلحه از روسيه (60) بجد كنترل و كنترل انحصارى بر سلاح و تأسيسات نظامى را از آن خود مى‏داند و حفظ اين كنترل را از اهم هدفهاى خود مى‏شمرد (61) اما بتدريج تجربه ويتنام، نظريه راهنماى طراحان سياست آمريكا در ايران را تغيير مى‏دهد. اينبار به نقش داخلى ارتش در دفاع از رژيم بها مى‏دهند و با تدوين دكترين نيكسون، با شاه در ايجاد ارتش بزرگ كه نقشهاى داخلى و منطقه‏ئى داشته باشد، همراه مى‏گردند (62). افزايش قيمتهاى نفت، برآوردن اين هدف را آسان مى‏گرداند.

      به وزارتخانه‏هاى دفاع و خارجه آمريكا دستور داده مى‏شود، توقعات ايران را در خريد هر نوع اسلحه برآورده سازند. از اين پس نظر براينست كه ارتش، چنان توانايى پيدا كند كه از عهده وظايف زير برآيد (63):

      - حفظ توازن نظامى در منطقه‏

      - محدود كردن روسيه

      - كنترل راههاى بين المللى در منطقه‏

      - ايفاى نقش ژاندارم در منطقه خليج فارس و بلكه از هند تا شاخ آفريقا

      - كمك نظامى به ثبات رژيمهاى منطقه‏

      - جانشين آمريكا شدن در كمكهاى نظامى به كشورهاى منطقه بقصد جلوگيرى از نفوذ روسيه در اين كشورها.

      بديهى است كه افزايش هزينه نظامى بخصوص وقتى با شعار «ارتش بالاتر از همه» همراه مى‏شود تعادل سياسى را در درون دستگاه حاكم و ميان اين دستگاه و جامعه برهم مى‏زند، ميزان نارضائيها افزايش مى‏يابد و براى ثبات رژيم، بايد وسايل بسيار بكار برد و اصلاحات را جدى‏تر تعقيب كرد. از اين روست كه اسناد اين دوره همه بحث درباره وسايلى هستند كه بايد بكار برده شوند. «اصولى» كه  به «اصول انقلاب شاه و مردم» اضافه مى‏شوند، همانها هستند كه در اين اسناد، بعنوان وسايلى ذكر شده‏اند كه براى تأمين ثبات رژيم ايران بايد بكار برده شوند (64):

      - اصلاح ادارى، براى جلب روشنفكران و رضايت عمومى (همان انقلاب ادارى)

      - تأكيد برنامه گزارى اقتصاد ايران‏

      - جذب نهاد مذهب در دولت (همان كه بعنوان سپاه دين اصلى از اصول انقلاب گرديد)

      - مبارزه با مواد مخدر

      - مبارزه با تورم‏

      - مبارزه با فساد

      - جلب نخبه‏ها از راه اعطاى امتيازات مالى و غيره‏

      علاوه بر كارهاى بالا، رژيم ايران براى اينكه در نظر افكار عمومى داخلى و خارجى حيثيت بيابد و بتواند از عهده نقشهائى كه بر عهده مى‏گيرد برآيد بايد در عين دورى از روسيه، چسبندگى زياد به آمريكا پيدا نكند (65).با وجود اين نبايد توجه به مسائل و وسايل بالا سبب غفلت از هدفهاى زير بگردد (66):

      - جانشين كردن ايران در كمكهاى مالى به كشورهاى نيازمند

      - سرمايه گذارى آمريكا در ايران‏

      - توسعه بازار فرآورده‏هاى آمريكا در ايران‏

      - عدم كاهش ميزان توليد نفت‏

      بدين سان سياست آمريكا مى‏بايد از عهده انجام كارهاى ضد و نقيض برآيد. يعنى منافع آمريكا را بحداكثر تأمين سازد و ثبات رژيم را از طريق جلب رضايت عمومى و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو خطرناك، حفظ كند. بدينخاطر ناگزير مى‏بايد، توجه اساسى را به اثر تحول اجتماعى - اقتصادى بر پيدايش نيروهاى جديد و اندازه اهميت نيروهاى مخالف معطوف گرداند.

      بنابر برآوردى كه در پايان اين سالها بعمل مى‏آورند، در انديشه سياسى گروههاى روشنفكرى توجه به دمكراسى را بيشتر مى‏يابند. طوريكه اگر نه بيشتر از «اصلاحات» دست كم بهمان اندازه مورد توجه است (67). نيروهاى مذهبى از آنجا كه نتوانسته‏اند با نيروهاى سياسى مهمى وحدت بجويند، داراى نقشى نيستند  و البته سياست آمريكا بايد در جهت جلوگيرى از اهميت و قدرت پيدا كردن روحانيان عمل كند (68). فساد بى اندازه و اجرا نشدن برنامه‏هاى عمرانى و بزرگ شدن ارتش، مسائل تازه‏ئى را بوجود آورده‏اند، كه راه حل ديگرى مى‏جويند. در اين اوضاع و احوال نيكسون بدنبال واقعه واترگيت استعفا مى‏كند. بى اعتمادى افكار عمومى آمريكا بدولتمردان آن كشور و ناكاميهاى سياست خارجى آمريكا و بحران سخت و بى مانندى كه در آمريكا و همه غرب شروع به برخاستن مى‏كند، سبب توجه افكار عمومى آمريكا به حقوق بشر و انزجارشان از رژيمهاى استبدادى مى‏گردند. در دستگاه حاكم آمريكا از نو تمايل طرفدار دمكراسى محدود در كشورهاى زير سلطه، قوى‏تر مى‏شود. بازتاب قوت گرفتن اين تمايل در اين دستگاه و توجه روشنفكران ايرانى به دمكراسى و ضرورت مهار كردن ارتش بزرگ را در توجه سفارت آمريكا به آلترناتيو باز مى‏يابيم. براى اولين بار پس از دو دهه، آمريكائيان خطر آلترناتيو را جدى مى‏يابند.

 

 ب 2- سياست آمريكا در سالهاى 77-1976:

 

      با توجه به برداشت مسئولان آمريكايى از تحول اجتماعى - اقتصادى و نيز تحول انديشه سياسى گروههاى سياسى، بديهى است همچنان بر اين نظر باشند كه نيروهاى سياسى مخالف رژيم شاه ضعيفتر شده‏اند و برغم مشكلاتى كه پيش آمده‏اند، نمى‏توانند به خطر تهديد كننده‏ئى بدل گردند (69). با وجود اين، شكست انقلاب سفيد و برخاستن بحران سبب مى‏شود كه در اين دو سال، عوامل تعيين كننده سياست آمريكا و در نتيجه، هدفها و وسائل ديگر شوند. در حقيقت شكستهاى پى در پى سياسى - نظامى و شروع بحران سياسى - اقتصادى داخلى بخصوص كودتاهاى ناموفق در آفريقا و خاورميانه و نيز ناكامى رژيم در برنامه اصلاحاتى‏اش، سبب شده‏اند كه دور نگاهداشتن ايران از روسيه و حفظ ثبات رژيم ايران به هدفهاى اول سياست آمريكا تبديل بگردند.

      نتيجه تقدم بخشيدن به اين دو هدف (كه در عين حال از عوامل مهم اين تقدم دادن بشمار مى‏رود) توجه به ارتش، به اندازه بزرگى آن و حتى به نقش منفى است كه بعد از تمام شدن منابع نفتى در منطقه مى‏تواند پيدا كند. با اينحال مسئله اصلى اينست كه بر اثر كودتا، ارتش تغيير جهت سياسى ندهد. از اينرو مطالعه تحول ارتش و جستجوى وسايل تحكيم مهار بر ارتش و نيز تحقيق مداوم در جهت و خط سير تمايلهاى سياسى ارتشيان (70) از اهميتى به تمام برخوردار مى‏شود. نظرهاى گوناگون براى ايجاد تعادلى جديد و پايدار بميان مى‏آيند كه از آنها، دو نظر مهمترند كه يكى پيش از آن بعمل درآمده بود و ديگرى بجاى آن پيشنهاد مى‏شد:

      - حفظ قدرت شاه و ايجاد سازمان سياسى فعال بقصد ايجاد وزنه‏ئى در برابر وزنه ارتش؛

      - كاهش قدرت شاه، ايجاد فضاى سياسى باز و برروى كارآوردن حكومتى معرف جانبداران اصلاحات و دمكراسى بمثابه راه حل حفظ ارتش بعنوان تكيه گاه رژيم و در عين حال ممانعت از كودتا.

      در هر دو نظر، حفظ شاه براى مهار ارتش لازم شمرده مى‏شوند (73). از آنجا كه شاه مايل نبود سرسوزنى از قدرت خويش را از دست بدهد، پيش دستى كرده و دو حزب پيشين ايران نوين و مردم را كه بنابر نظر اول و حتى در صورت بعمل درآمدن نظر دوم، مى‏توانستند به قدرت رقيب بدل شوند، در حزب فراگير رستاخيز منحل ساخت و مردم كشور را به انتخاب يكى از سه تمايل مجبور كرد: پيوستن به حزب، يا سكوت و خوددارى از فعاليت سياسى و يا رفتن به خارج و براى اينكه شكل سياسى مزاحمى بوجود نيايد و هيچ شخصيتى از مهار شاه بيرون نرود، عضويت در آن اجبار مى‏شود (73). در اين پيشدستى از حمايت سياست انگليس (كه بعد از شكس تجربه تا كنفرانس گوادلوپ با «ايجاد فضاى باز سياسى» مخالف است) (74) و نيز جناحى از دستگاه حاكم امريكا كه دمكراسى را براى ايران زود و خطرناك مى‏داند و هنوز بر سر كار است، برخوردار مى‏باشد. بخشى از دلايلى كه شاه براى ايجاد اين حزب ذكر مى‏كند (75)، همان است كه در اسناد سفارت نيز بعنوان «دلايل» بيان شده‏اند در مجموع جمع آوردن و فعال كردن گروههاى روشنفكرى (76). اما شاه به ايجاد وزنه تعادل در قبال ارتش و نيز جلوگيرى از مقبوليت پيدا كردن نظر دوم، سخنى بميان نمى‏آورد. با وجود اين مى‏پذيرد كه تجربه حزب رستاخيز، اشتباه بود و به شكست انجاميد (77).

      بازتاب اين شكست و تحول داخلى بحران زاى آمريكا، سبب قوت گرفتن نظردوم در دستگاه حاكمه آمريكا مى‏شود. اين امر ارزيابى مجددى از نيروهاى سياسى را ضرور مى‏گرداند. مصاحبه‏هايى كه طى ربع قرن بطور مرتب انجام گرفته بودند، اطلاعاتى كه از منابع گوناگون اخذ شده بودند و سنجش آراهايى كه  بعمل آمده و مى‏آمدند، مبانى اين ارزيابى را تشكيل مى‏دهند. بر اساس سه ضابطه و تمايل عقيدتى (از لحاظ قائل شدن به تقدم اصلاحات يا دمكراسى يا استقلال يا اسلام يا ماركسيسم) شخصيتها و گروههاى سياسى مورد ارزيابى مجدد، قرار مى‏گيرند (78):

 اول - گروه الف، هواداران سياست آمريكا. اين گروه، مخالف روسيه و موافق آمريكا و مدافع منافع ششگانه آمريكا در ايرانند. از لحاظ گرايشهاى نظرى در تمايلهاى زير از يكديگر مشخص مى‏شوند:

      - تقدم قطعى به ضديت با كمونيسم و روسيه و «ترقى» مى‏دهند و دمكراسى را در اين مرحله غيرممكن مى‏دانند. مخالف اسلام و سنتهاى فرهنگى بومى هستند.

      - تقدم قطعى به «ترقى» و ضديت با كمونيسم و روسيه مى‏دهند، دمكراسى محدود را نه غير ممكن بلكه ممكن و لازم مى‏دانند. مخالف پاره‏ئى از جنبه‏هاى اسلام و سنتهاى بومى هستند. اما ضديت با اسلام را شرط نمى‏دانند.

      - در نتيجه تمايل اول موافق شاه با اقتدار و تمايل دوم موافق شاه با اختيار محدود است.

 دوم - گروه ب، افراد اين گروه در جمع با روسيه مخالف و با همكارى با ايالات متحده موافق و در قبال ضابطه سوم يعنى منافع ششگانه آمريكا در ايران، نظرهاشان گوناگون است. از اين نظر و تقدمى كه به آزادى، يا ترقى يا اسلام، يا... مى‏دهند، به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

     - آنها كه تقدم قطعى را به تغيير سياست داخلى (اصلاحات و دمكراسى) مى‏دهند و نسبت به سياست خارجى همانند گروه الف فكر مى‏كنند. بنابراين بينابين دو گروه الف و ب قرار مى‏گيرند.

      - تمايلى كه تقدم قطعى را به استقرار دمكراسى مى‏دهد و بدون آن اصلاحات موفق را ممكن نمى‏شمرد. اين ليبرالها، مخالف نفوذ روسيه موافق دوستى با آمريكا هستند، اما منافع ششگانه را يكجا قبول ندارند و معتقدند تقدم با منافع ايران است. با وجود اين منافعى نيز براى آمريكا مى‏شناسند.

      - تمايلى كه تقدم قطعى را به آزادى مى‏دهد، به ترقى باور دارد و از لحاظ عقيدتى پايبند اسلام است. مخالف روسيه و موافق دوستى با آمريكا است. و از لحاظ منافع ششگانه آمريكا نظرى مشابه نظر ليبرالها دارد.

 سوم - افراد اين گروه، با روسيه مخالف و با آمريكا نيز موافق نيستند. بنابراين نسبت به منافع آمريكا در ايران، نظرى خصمانه دارند. از لحاظ عقيدتى به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

      - تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد. به رشد باور دارد و ليبرال است.

      - تمايلى كه تقدم را به تحول اجتماعى مى‏دهد و نظرهاى ماركسيستى دارد.

      - تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد و به اسلام باور دارد و موافق رشد است.

      - تمايلى كه به اسلام تقدم مى‏دهد و واپس گرا است.

 چهارم - افراد گروه چهارم، آن‏ها هستند كه به مخالفت با آمريكا و تغيير نظام اجتماعى و همكارى با اردوگاه كمونيسم تقدم قطعى مى‏بخشند. اين گروه به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

      - حزب توده، كه عامل روسيه است. به مخالفت با آمريكا تقدم قطعى مى‏دهد. آماده همكارى با گرايشهاى بالا بقصد بدست آوردن فرصت هست.

      - گروههاى ماركسيست كه هوادار نظريه مائو هستند. بتحول اجتماعى تقدم قطعى مى‏دهند و به آزادى باور ندارند و به مخالفت با روسيه نيز تقدم مى‏بخشند.

      - گروههاى ماركسيستى كه با آمريكا مخالفند و آماده همكارى با گروههاى غير ماركسيستى هستند.

      بر اساس اين تقسيم بندى، به اين نتيجه مى‏رسند كه بايد دو گروه سوم و چهارم را بطور قطع از دست يابى به قدرت سياسى بازداشت. براى اينكار، وحدتى ميان دو گروه اول و دوم را تحت هژمونى گروه اول لازم مى‏بينند. هيچيك از دو تمايل از گروه اول با اينكار مخالف نيست. همه حرف بر سر اينست كه جانبداران قدرت شاه براى اين باورند كه اعطاى آزاديها، سبب مى‏شود كه گروهها سوم و چهارم بسرعت قوت بگيرند و ثبات رژيم را از بين ببرند و حتى آن را سرنگون سازند. جانبداران آزاديهاى محدود، عكس اين نظر را دارند و برآنند كه دو گروه سوم و چهارم اولاً گروههاى كوچكى هستند و بر اثر تجزيه‏ها و خصومتها سخت ضعيف شده‏اند و ثانياً تنها وقتى مردم از هر گونه تحول مطلوبى مأيوس شوند، اين گروههاى ضعيف طرف توجه مردم واقع مى‏شوند و اينبار ممكن است خطرناك گردند. بدينسان هر دو گروه در عين آنكه به ضعف گروههاى سوم و چهارم باور دارند، مى‏خواهند از وجود آنها در غلبه بر يكديگر در محدوده دستگاه حاكم، سود بجويند. از آنجا كه مسئله اصلى ايجاد تعادلى پايدار و بدون خطر ميان ارتشيان و غير ارتشيان در شرائط بحران آمريكاست، سياست آمريكا جانبدار «فضاى سياسى باز» مى‏شود چرا كه آن را شرط وحدت دو گروه اول و دوم تحت هژمونى گروه اول و تضمين ثبات رژيم مى‏داند. بنابراين، در اين دوره، بيشتر از ابزار زير استفاده مى‏كند (79):

      - حمايت از حقوق بشر از راه محدود كردن اختيارات ساواك؛

      - اعطاى تدريجى پاره‏ئى آزاديها؛

      - تعديل بودجه و مهار هزينه‏هاى نظامى و بخصوص محدود كردن فروش سلاح به ايران؛

      - تعديل مدرنيسم‏

      - جدا كردن روشنفكران از روحانيان‏

      - مبارزه با فساد خانواده سلطنتى و ژنرالها و سران رژيم؛

      - ايجاد ثبات حرفه‏ئى، بخصوص براى كارمندان؛

      جذب نيروهاى اجتماعى جديد كه پديد مى‏آيند از راه تحول سياسى كنترل شده؛

      جلب حمايت اكثريت خاموش از راه تغيير مسئولان كشور؛

      هر دو جناح دستگاه حاكم، با تمام قوا به فعاليت مشغول مى‏شوند.شاه زير بار از دست دادن هيچيك از اقتدارات خود نمى‏رود و جناح رقيب نيز خواهان تمام قدرت است. بنابراين هر يك مى‏كوشند نظر خود را پيش ببرند. از آنجا كه هر دو جناح در حسابهاى خود، گروههاى سوم و چهارم را ضعيف مى‏دانند و به چيزى نمى‏شمارند، موافق رسم قدرت مداران، با گروههاى سوم و چهارم بازى گربه و موش راه مى‏اندازند. شاه و جانبداران نظريه قدرت مطلقه او، بر آن مى‏شوند كه با ميدان دادن به «مذهبيهاى ضد آمريكايى» حساسيت آمريكا را تحريك كنند. باين عنوان كه حق با آنها بود وقتى مى‏گفتند اعطاى آزاديها ولو محدود، هنوز براى ايران زود است. درج مقاله بر ضد آقاى خمينى در روزنامه اطلاعات به «قصد به مبارزه طلبيدن رهبران مذهبى» و تمام كردن كار آن‏ها انجام مى‏گيرد (80). چگونگى برخورد رژيم شاه با تظاهرات و اعتصابها سبب برانگيخته شدن سوءظن جناح رقيب مى‏شود (81).

      اين جناح كه امينى آن را رهبرى مى‏كند، بعكس مى‏كوشد از راه دعوت به آرامش و حفظ آن، ثابت كند كه نظر او داير به اعطاى آزاديهاى محدود درست است: با پادرميانى، گروه دوم مى‏كوشد روحانيان را قانع كند كه بايد آرامش را حفظ كنند (82)، حتى نيروهايئى را كه مبارزه مسلحانه مى‏كردند دعوت مى‏كند از «عمليات تروريستى» بازايستند و بدينسان مانع تحول سياسى نشوند (83). اين جناح تا ماههاى آخر حيات رژيم شاه برآنست كه تحريكها همه از ناحيه شاه و جناح طرفدار استبداد مطلقه است كه مى‏خواهند اعطاى آزاديها را غير ممكن جلوه گر سازند (54). اما جانبداران استبداد سلطنتى در عين اينكه گاه آمريكا و گاه انگليس و گاه روس و حتى ژاپن را محرك مى‏خوانند (85)، مى كوشند ادامه تظاهرات را بهانه لزوم تقدم بخشيدن به حفظ نظام سلطنتى قرار دهند و اعطاى آزادى را به آينده‏ئى نامعلوم حواله دهند (86).

      وقايع بعدى روشن مى‏گردانند كه ارزيابيها درباره ضعف و قدرت گروههاى چهارگانه  بخصوص ضعف گروه سوم، تا كجا نادرست بوده‏اند. به پاره‏اى از خطاها در اسناد دوره انقلاب اشاره مى‏رود، اما بنظر مى‏رسد خطاى اصلى درباره موقعيت اجتماعى «قشرهاى ميانه» مورد توجه جدى قرار نمى‏گيرد. در حقيقت هدف «انقلاب سفيد» ايجاد وسيعترين قشرهاى ميانه بمثابه تكيه گاه ثابت و پايدار رژيم بود. «انقلاب سفيد» در قلمرو سياسى بجاى نجات رژيم شاه و استمرار طولانى آن حتى در آينده‏هاى دور، آن را بسوى انحلال برد. در قلمرو اقتصادى كار را به فساد و سرانجام فلج اقتصادى كشاند. در قلمرو اجتماعى، قشرهائى با موقعيت ناپايدار پديد آورد و در قلمرو فرهنگ بعكس هدف خود رسيد و سبب تقويت اسلام گشت. بدينسان رژيم شاه به هدفهاى خود دست نيافت بلكه كار را به نقطه مقابل آنها كشاند و سقوطش احترازناپذير شد. اين امور هنوز به اين وضوح بر طراحان سياست آمريكا و هواداران ايرانى آن، شناخته نيستند. اما عاملى كه بيش از همه بدان اهميت مى‏دهند و همان يكى از عوامل مهم سرنگونى رژيم شاه مى‏شود، قشرهاى ميانه و جهت يابى تمايل سياسى آنهاست. ارزيابيشان از موقعيت اين قشرها و جهت يابى تمايل سياسيشان، نادرست است: گروههاى چهارگانه، نزديك به تمامشان، از قشرهاى ماينه بودند و ناپايداريها و قهر و آشتيهاى سياسيشان، بازتاب ناپايدارى موقعيت اجتماعى اين قشرها بودند و بايد طراحان سياست آمريكا و ايرانيان هوادار را از واقعيت آگاهانيدند. اما بلحاظ الگوسازيهاى مرسوم، به اختلاف گرايشها، تنها از لحاظ ضعف و قوت هر يك از گروهها و روحيه ايرانى كه ميان افراط و تفريط سرگردان است (87)، توجه مى‏كنند و گمان مى‏برند صرف موقعيت ميانى از لحاظ درآمد و شغل و رفتارهاى فرهنگى كفايت مى‏كند تا قشرهاى ميانى، نقش دلخواه آنها را تثبيت رژيم ايفا كنند. حقيقت آنست كه اين قشرها نه به «دهقانان» جامعه كهن  ايرانى كه قشرهاى ميانى و با منزلت ثابت بشمار مى‏روند و برغم جنگها و انقلابها موقعيت خود را حفظ مى‏كردند، شباهت مى‏برند و نه به قشرهاى ميانى جامعه‏هاى غربى مى‏مانند: تفاوت اصلى دهقانان جامعه كهن با قشرهاى ميانى جامعه‏هاى زير سلطه، بى ثباتى منزلت و موقعيت اجتماعى قشرهاى ميانى جديد است. چرا كه از لحاظ سياسى نه تنها مشاركت در امور ندارند، بلكه حق داشتن نظرى مخالف نظر طبقه حاكم را نيز ندارند. از لحاظ اقتصادى به توليد داخلى متكى نيستند، بلكه نقش توزيع توليد خارجى را در كشور خود و رقابت بر سر بدست آوردن درآمد بيشترى از محل صدور نفت و ورود كالا دارند. تجربه انقلاب ثابت كرد كه هر گونه تغييرى در رابطه اقتصادى با خارجه، سبب مى‏شود، كه اين قشرها در شمار قشرهاى محروم جامعه ايرانى درآيند. از لحاظ اجتماعى، محصول متلاشى شدن نظام اجتماعى پيشين و بريده از پيوندهائى هستند كه هنوز در جامعه دهقانى و بخشى از جامعه شهرى برجاست و از لحاظ فرهنگى، نه تنها توليد نمى‏كنند و مصرف كننده عناصر فرهنگى وارداتى هستند، بلكه از عقده «خود انگل بينى» بشدت رنج مى‏برند. چرا كه نزديك به تمام درآمدهاى نفتى ك بايد صرف رشد و توليد مى‏شوند، صرف حقوق و مزايايشان مى‏شوند، به اين دلايل بود و هست كه اين قشرها، بيشتر از قشرهاى ديگر در پى اين ثبات موقعيت، خواهان تغييرات بنيادى در جامعه‏هاى زير سلطه مى‏شوند. به اين دلايل است كه هر دو جناح دستگاه حاكم و سياست آمريكا، غافلگير مى‏شوند و ضربه را از جائى كه انتظار آن را ندارند، مى‏خورند، با وجود اين بخود نمى‏آيند.

 

 

 3- سياست آمريكا در دوران انقلاب:

 

      نتيجه ارزيابيهاى نادرست، اينست كه بهنگام شروع بحران انقلاب، آمريكا نه تنها، آلترناتيوى در اختيار ندارد و آلترناتيوى راكه با انقلاب رو مى‏آيد، نمى‏شناسد، بلكه مهارش بر گروه اول و دربار شاه و ارتش نيز بسيار سست است. در حقيقت دستگاههاى اطلاعاتى آمريكا و رژيم شاه، از نظرهاى مخالفان سياست آمريكا و رژيم شاه، يكسره ناآگاهند. از انديشه راهنماى نيروهاى مخالف و تحول آن طى سه دهه، ناآگاهند. در نتيجه اين خودسانسورى، ارزيابيشان از توانائى مردم به ايفاى يك نقش فعال هنوز نادرست است. به اين امور بسيار دير پى مى‏برند (88).

      در اين اوضاع و احوال، ناگزير بايد كورمال كورمال قدم بردارند و سرنوشت رژيم را بدست تجربه‏ها و عملكردهاى روزمره و نتايجشان بسپارند. اينست كه اصول موضوعه و فرضهاى روزهاى اول بحران، بتدريج به عكس خود تبديل مى‏شوند:

 

 در آغاز فرضهاى راهنما اينها هستند (89):

 

 الف - ضرورت حفظ رژيم شاه:

 

 1- تعادل در جامعه ايرانى بهم خورده است چرا كه قشرهاى ميانه قدرت اقتصادى بدست آورده‏اند، اما قدرت سياسى بدست نياورده‏اند. اين نظر در محافل آمريكايى هنوز نيز از قوت تمام برخوردار است.

 2- دو گروه سوم و چهارم، بسيار ضعيف هستند و شانس موفقيت ندارند.

 3- قشرهاى ميانه نتوانسته‏اند رهبرى قوى و توانا براى استقرار رژيم با ثبات بوجود بياورند. در نتيجه جبهه ملى و نهضت آزادى، حتى با كمك روحانيان ميانه رو نمى‏توانند محور تعادل جديد قرار بگيرند. خمينى بدون پشتيابانان راديكال و كمونيست، قادر به برقرارى حكومتى مذهبى نيست و چنين حكومتى هيچگونه شانسى ندارد.

 4- تعادل جديد بايد با حفظ رژيم سلطنتى و بخصوص با حفظ شاه و از راه تحميل هژمونى گروه اول برقرار شود. چرا كه با رفتن شاه ارتش كه ستون فقرات هرگونه تعادل پايدارى است، انسجام درونى خود را از دست مى‏دهد و خود عامل تشديد بى ثباتى مى‏گردد. علاوه بر اين، رفتن شاه، رژيمهاى «ميانه رو» منطقه را متزلزل و از آمريكا مأيوس مى‏گرداند (90).

 5- ايرانيان، در سالهاى اخير، پى برده‏اند كه منابع ثروتشان يعنى نفت رو به زوال است. توجه روزافزون به اين واقعيت، سبب تحول افكار عمومى و حتى ارتشيان جوان در جهتى مخالف منافع آمريكا مى‏شود. از اينرو بايد رد پى آن تعادل سياسى رفت كه بتواند اقتصاد ايران را نجات بخشد و ادامه حيات آن را تضمين كند (91).

 6- اگر ايران كمونيست نشود، مى‏توان آن را بخط آمريكا بازگرداند

 7- بر اساس فرضهاى بالا، تعادل جديد را از دو راه بيشتر نمى‏توان برقرار كرد:

      - از راه رژيم نظامى با شاه يا بدون شاه؛

      - از راه سياسى با كاستن از قدرت شاه و ايجاد ائتلافى ميان دو گروه اول و دوم با هژمونى گروه اول.

      بنابراين نظرهايى كه در اسناد نه ماه اول 78، اظهار شده‏اند، راه حل نظامى مردود شناخته شده است. چرا كه (92):

      - نظاميان، بخصوص سران نظامى  شاه و همراه او شكست خورده‏اند. بدون تصفيه رده‏هاى بالاى ارتش، ارتش نمى‏تواند عامل تعادل جديد و با ثبات بگردد.

      - دولت نظامى، بمعناى تقويت جنبه‏هاى استبدادى و سركوبگر رژيم شاه است چرا كه مى‏خواهد بجاى ايجاد تعادل از راه تفويض اختيارات سياسى به نمايندگان قشرهاى ميانه - كه مورد درخواستشان است - با تشديد فشار تعادل برقرار كند. اين امر سبب مى‏شود كه جامعه كاملاً دو قطبى شود و ميانه روها اعتبار خود را، بسود گروههاى راديكال و چپ از دست بدهند.

      - سوءظن دولت روسيه و همسايه‏هاى ايران كه اينك با رژيم شاه كم و بيش كنار مى‏آيند، برانگيخته بشود و در صدد تقويت قطب مخالف برآيند.

      - ميانه روها و صد البته راديكالها و چپيها از آمريكا دورتر و به روسيه نزديكتر بشوند.

      - از لحاظ كشورهاى منطقه نيز دولت نظامى، بمعناى شكست تجربه «انقلاب سفيد» شاه است. اين امور اثرات مرگبار ببار مى‏آورند.

      - در نتيجه، در قطب مخالف رژيم، كمونيستها قوت روزافزون پيداكنند و تروريسم رواج يابد.

      - و بالاخره، ارتش وحدت ايدئولژيك خود را از دست بدهد. دست كم ميان رأس ارتش و افسران و درجه داران جوان ارتش تضاد بوجود آيد. افسران جوان با ايدئولژى گروههاى راديكال و چپ جذب شوند و در صدد برآيند از راه كودتا يا پيوستن به قطب مخالف، تعادل جديدى را بوجود آورند كه مشخصات عمومى آن بقرار زيرند:

      از لحاظ داخلى، گروههاى اول و دوم بسود گروههاى سوم و چهارم از ميدان سياست ايران بيرون مى‏روند. و از لحاظ خارجى وحدت جديد با راديكالها و چپها، سبب مى‏شود كه روسيه جاى آمريكا را در ايران بگيرد. از اين رهگذر رژيمهاى منطقه دچار تزلزل مى‏شوند. اولين اثر رژيم جديد بر منافع آمريكا، در سياست نفتى بخصوص قيمتهاى نفت ظاهر مى‏شود (983). چشم انداز عمومى وقتى تاريكتر مى‏شود كه در نظر بياوريم روسيه در آينده بجرگه خريداران نفت خواهد پيوست (94).

      بدون شاه، جريان دو قطبى شدن جامعه و دو قطبى شدن ارتش بسرعت بيشتر پيدا مى‏كند و با توجه به اين امر كه بحران برخاسته است، سرگردانى نيروهاى مسلح فزونتر و خطر بقدرت رسيدن مخالفان سياست آمريكا، مسئله روز مى‏شود. پس بايد شاه را بهر قيمت حفظ كرد.

      با توجه به بن بست بالا، سياستى كه سفارت آمريكا در اين مرحله از آن پيروى مى‏كند، جستجوى راه حل سياسى از طريق حفظ شاه با «اختيارات محدود» و ايجاد تعادلى جديد ميان ارتش و گروه‏هاى سياسى از سوئى و ميان گروههاى سياسى از سوى ديگر است. طوريكه دو گروه سوم و چهارم حتى در آينده‏هاى دور نيز، اقبال بقدرت رسيدن را پيدا نكنند. از اينرو با توجه به فرضهاى بالا و خطرات راه حل نظامى، جانبدار راه حل سياسى است (95):

      با وجود برخاستن موجهاى تظاهرات، بعلت ضعف كمونيستها و راديكالها، هنوز ميانه روها مى‏توانند اوضاع را در دست بگيرند. بايد تا «جناح چپ» قوت نگرفته و حيات رژيم شاه و منافع آمريكا را بخطر نيانداخته است، اقدام كرد. رهبرى ميانه روها بادو گروه اول و دوم است. بديهى است كه براساس فرضهاى بالا، هژمونى بايد با گروه اول باشد. دليل ديگرى نيز بر لزوم هژمونى گروه اول وجود دارد و آن اينكه در اين مرحله يعنى در ماههاى اول انقلاب، از لحاظ آمريكا، پيروزى خمينى بمثابه پيروزى كمونيستهاست. چرا كه گروه سوم نه كادرهاى لازم و نه سازمان قوى را ندارد (96). اگر اين ائتلاف انجام بگيرد، يك نيروى سياسى جديد و قوى متكى به قشرهاى ميانه جامعه، پديدار مى‏شود كه مى‏تواند خمينى را از «جناح چپ جبهه ملى» جدا كند (97) و با اثرى كه بر ارتش مى‏گذارد و مانع از رشد انديشه‏هاى راديكال و چپ در آن و در نتيجه از بين رفتن خطر كودتا مى‏شود، تعادل جديد و پايدارى را بوجود بياورد. اينهمه در گرو رضايت دادن شاه به محدود شدن اقتدار اوست.

      اما شاه در پى آن نيست كه از اقتدارات خويش چشم بپوشد. بلكه مى‏خواهد از وضعيتى كه خود به ايجادش كمك كرده است، قويتر بدرآيد. بدينقرار، آمريكا از تسلط كافى بر شاه و ارتش و گروه اول برخوردار نيست تا بتواند «راه حل» بالا را به اجرا درآورد. از اينرو هم آمريكا و هم شاه بر آن مى‏شوند كه از تظاهرات براى پيشبرد مقصودهاشان سود بجويند. مقصود شاه اينست كه سرانجام آمريكا را متقاعد كند كه از دو امر يكى «اعطاى آزادى» و ديگر «نظم» تقدم، با دومى است. وضع ماه به ماه سختر مى‏شود و سرانجام شاه اصرار مى‏ورزد كه آمريكا اصل تقدم نظم را بپذيرد و بالاخره آمريكا پاسخ مى‏دهد كه:

 

      «دولت ايالات متحده با تلاشهايى كه نظم عمومى را برقرار سازد و آن نظم در محدوده‏اى برقرار شود كه زمينه دخالت (مردم) را در امور سياسى خود فراهم آورد، موافق است... هر قدر وضعيت سياسى براى اعمال زور مناسبتر باشد، دوستان ايران و اروپا و آمريكا از آن راحت‏تر دفاع مى‏كنند (98)".

     

      اين پاسخ در 16 شهريور به نخست وزير شاه داده مى‏شود و 17 شهريور خونين رادر پى مى‏آورد. شاه بظاهر پيروز مى‏شود. اينك دور، دور نظم است. ميانه روهايى كه تا اين زمان حملات شديد بر رژيم شاه مى‏كردند، تا «خلاء رهبرى» را پر كنند، اينك موقع رامغتنم مى‏شمرند تا رهبرى انقلاب را از تغيير رژيم مأيوس كنند. شعار اين مى‏شود كه: بايد با رژيم سازش كرد. 17 شهريور نشان داد كه ارزيابى ما از توانايى رژيم و رفتار ارتش و... نادرست بوده است...

     اما نيروى انقلاب از حركت باز نمى‏ايستد. پيروزى شاه وهم از آب درمى آيد و حكومت نظامى بى‏اعتبار مى‏شود. علل اين امر آنطور كه در اسناد هفته‏ها و ماه‏هاى بعد منعكس شده‏اند، عبارتند از:

 1- همانطور كه از متن اجازه نامه آمريكا برمى آيد، بكار بردن زور براى مأيوس كردن خمينى و گروه‏هاى سوم و چهارم از تغيير رژيم و آماده كردن زمينه براى موفق گرداندن راه حل سياسى بوده است. بنابراين اعمال زور نمى‏توانسته است از حد مجاز تجاوز كند چرا كه زمينه راه حل سياسى رااز بين مى‏برده است. اما شاه نيز نمى‏توانسته است در اعمال قوه تا جايى كه  سبب حذف خود وى گردد، پيش برود. هم آمريكا و هم شاه موافق شده‏اند كه: «فرونشاندن تظاهرات با خونريزى زياد ممكن است (99).» در نتيجه تا ممكن است بايد از آن اجتناب كرد و به مثابه يك حربه تهديد مورد استفاده‏اش قرار داد.

 2- اگر هنوز زود است متوجه بشوند كه ميان قشرهاى ميانه جامعه و شخصيتها و گروههاى سياسى كه سفارت و شاه و نزديكانش گمان مى‏برده‏اند سخنگويان اين قشرها هستند، فاصله بسيار است، اما اين مقدار دستگيرشان مى‏شود كه ميانه روها قادر به رقابت با خمينى نيستند و بنابراين نمى‏توان ابتكار عمل را به آنها داد اما بايد به آنها ميدان داد. بدينسان در پايان ماه نهم سال 1978، بن بست ماههاى اول اين سال، تغيير مهمى در فرضهاى راهنما بوجود مى‏آيد. حالا ديگر خمينى و گروه سوم را بايد بحساب آورد. از اين زمان ترساندن از كمونيسم، روش كار شاهيان و ميانه روها و حتى آمريكاييها مى‏شود. بخصوص كه بنا بر قرارداد دو جانبه آمريكا و ايران، در صورت تهديد كمونيسم، آمريكا مى‏تواند به دخالت مستقيم دست بزند (100).

 3- خمينى كه تا اين زمان كسى مى‏شود كه نه او حاضر است همكارى ميانه روها را بپذيرد ونه ميانه روها رغبتى به همكارى با او دارند، با اعلاميه‏ئى كه بمناسبت 17 شهريور صادر مى‏كند و با مواضعى كه از آن پس مى‏گيرد، علاوه بر كسبه و بازاريان و كارگران و كارمندان جزء، ديگر قشرها را نيز بخود جلب مى‏كند. نه او و نه سخنگويان گروه سوم، در پى حوادث 17 شهريور جا نمى‏زنند. بنى صدر در مصاحبه تلويزيونى عصر 17 شهريور درباره اثر كشتار مى‏گويد: شاه رفت.

 

 ب - ضرورت بحساب آوردن خمينى

 

      بدينسان، بتدريج كه شكست سياست سركوب از سوئى و امتياز دادن از سوى ديگر، ظاهر مى‏شود، تمايل جانبدار رژيم نظامى در دستگاه حاكم ايران  قوت مى‏گيرد. در دستگاه حاكم آمريكا دو تمايل پيدا مى‏شوند. تمايل اول، تمايلى است كه مى‏گويد: خشونت زياد تنها به نفع راستيها و چپهاى افراطى تمام مى‏شود و سياست اعطاى امتياز توأم با اعمال زور شكست خورده است و اگر زود راه حل سياسى را بعمل در نياوريم، كوتاهى كه باقى مانده نيز از دست خواهد رفت. نمايندگان اين تمايل سليوان و وزير خارجه آمريكا هستند. در مقابل، تمايل دوم بر اين باور است كه اگر از خونريزى زياد نمى‏ترسيديم، انقلاب سركوب شده بود و پس از مدتى عوارض طوفان نيز برطرف مى‏شد و شاه با خيال راحت مى‏توانست راه حل سياسى پايدارى براى كشور پيدا كند. نماينده اين تمايل برژنسكى است. بطوريكه خواهيم ديد هر دو تمايل در ماههاى واپسين عمر رژيم شاه، فعال بوده‏اند. يكى از طريق سفارت و ديگرى خارج از سفارت و از راه ارتباط مستقيم ميان كاخ سفيد و شاه و نظاميان.

      با اينحال در ماههاى سپتامبر و اكتبر كه هنوز سياست آمريكا به دو خط سياسى جداگانه تبديل نشده و امور از طريق سفير آمريكا انجام مى‏گيرند، هدفهاى درجه اول عبارتند از:

 1- تقدم بخشيدن به حفظ رژيم سلطنتى و شخص شاه و اعاده «نظم و قانون» با سركوب بدون خونريزى و يا با خونريزى كم از راه بكار بردن تجهيزات خاص ضد اغتشاش.

 2- دور نگاهداشتن ايران از حيطه نفوذ روسيه.

      روشهايى كه تجويز شده و بكار مى‏روند، عبارتند از (101):

 1- با توجه به اينكه ميان «ميانه روها» و خمينى اختلاف وجود دارد، بايد به ميانه روها ميدان عمل داد. اين ميدان عمل را بايد از دو راه آماده كرد:

 يكى استفاده از تهديد به دولت نظامى و حتى كودتا و خونريزى براى منفرد كردن راديكالها و چپها و ديگرى از بين بردن ناباورى مردم نسبت به ادعاى شاه در اجراى برنامه «آزادسازى».

 2- تبعيد خمينى از نجف سبب مى‏شود كه از مردم ايران دور گردد. قرار گرفتن او در محيط روشنفكرى اروپا، سبب مى‏شود كه او با اظهار نظرهاى ارتجاعيش، منزوى گردد. پراكنده شدن راديكالها و چپها از اطراف خمينى را با كارهاى زير بايد كامل ساخت:

 3- به مراجع قم و روحانيان ميانه رو و به گروه دوم بايد اطمينان خاطر داد كه برنامه اعطاى آزادى بمحض فرونشستن آشوبها و رفع خطر، از سر گرفته خواهد شد. طوريكه اينان، با اطمينان خاطر، بر سر مواضع معتدل بايستند و خمينى را تنها گردانند.

 4- قشرهاى ميانه را بايد با كارهاى بالا و تدابير  ديگر، از خمينى جدا كرد. در اسناد ماههاى بعد اين تدابير كه هنوز معلوم نشده‏اند، معلوم مى‏شوند. اما هم از ابتدا معلوم است كه مأيوس كردن اين قشرها از تغيير رژيم، تدبير اصلى است.

 5- سياست آمريكا بايد چنان باشد كه احساسات ضد آمريكايى در حال رشد، تخفيف بيابد. طوريكه هم ايجاد جو سياسى بسود ميانه روها را ممكن بگرداند و هم با موفقيت اين راه حل، آمريكا محبوبيت نيز پيدا كند.

      آمريكا بر آنست كه با توجه به اينكه گروه چهارم، يعنى حزب توده و تمايلات نزديك به آن ضعيف هستند (102) و دولت روسيه نيز هنوز نمى‏خواهد، مناسبات خوب خود را با رژيم شاه برهم بزند و از آنجا كه اگر نظاميها بيشتر از 6 ماه بمانند، شاه آنقدر ضعيف شده است (103) كه ديگر راه حل سياسى دلخواه انجام گرفتنى نيست، طوفان انقلاب بايد بسرعت فرونشيند.

      ضرروت سرعت عمل در حالى كه خمينى در پاريس منزوى نشده و حكومت نظامى بجائى نرسيده است، سبب تغيير فرضهاى راهنما و نيز هدف اول و روشها مى‏شود:

      در نيمه دوم شهريور ماه و نيمه اول مهرماه، شاه و خمينى و ميانه روها، موضوع ارزيابيهائى قرار مى‏گيرند كه كم و بيش با ارزيابيهاى پيشين فرق مى‏كنند. اينك فرض راهنما كه خمينى و حاميان «چپ و راديكال» وى را به چيزى نمى‏شمرد، جاى خود را به اين فرض داده است كه خمينى و حاميان او قوى هستند و نبايد به توانائيهايشان كم بها داد (104). بنابراين بايد از راههاى زير او و حاميان او را بى اثر ساخت (105):

      - جدا كردن خمينى از راديكالها و چپها از راه:

      - كشاندن مصدقيها به خط جديد يعنى خط همكارى با گروه اول؛

      - ايجاد بازاريان و وادار كردن آن‏ها بفشار آوردن به خمينى براى تعديل درنظرهايش؛

      - مأيوس كردن خمينى و راديكالها از امكان رفتن شاه، حتى به قيمت رژيم نظامى؛

      - برآوردن توقعات ميانه روها، در تعديل اختيارات شاه و مبارزه با فساد و اصلاحات ادارى...

      با وجود تأكيد بر ضرورت حمايت قاطع آمريكا از شاه، شاه بقصد حفظ رژيم شاه و با آنكه هنوز نظريه غالب اينست كه جز دو دسته افراطى چپ و راست بقيه مردم جمهورى را نمى‏خواهند، ترديد در اهميت دادن به نقش شاه و چسبندگى زياد آمريكا به شاه، در اسناد فزونتر مى‏شود (106):

      - ايرانيان مى‏گويند: شاه با استفاده از ضعفهاى ما ايرانيان مانع از رشد ما شده است؛

      - اگر شاه زير فشار كنار برود، بدترين حكومت، حكومت نظاميان ارشد است و دولت كمال مطلوب، دولتى است كه در پى وحدت نظاميان جوان و مخالفان غير نظامى، پديد آيد.

      اين ترديد در درستى فرض راهنماى چهارم (ضرورت حفظ نظام سلطنتى) نتيجه تغيير نظر درباره فرص سوم است. در حقيقت، آرام آرام، اين فكر قوت مى‏گيرد كه «شيعه از لحاظ سياسى ضد استبدادى است» و «ملى گرايى شيعه محل ترديد نيست» و «شيعه با رشد و ترقى سازگار است». علاوه بر اين امور، روحانيان ميانه رو و ميانه روها ضعيف هستند. ضعف آن‏ها جهات متعدد دارد. از جمله يكى اينكه، چيز قابلى ندارند كه به مردم بدهند چرا كه از پيش بخاطر همكارى با رژيم شاه بى‏اعتبار شده‏اند (107) دو ديگر اينكه قطع كمكهاى دولتى به روحانيان، آنان را بسوى مخالفات كشانده است (108). سه ديگر اينكه، ميانه روها بخاطر گرفتن امتيازات بيشتر از شاه، با افراطيها همكارى مى‏كنند (109) و بالاخره متوجه مى‏شوند كه عامل روستائيان مهاجر را كه سالها مثل سيل به شهرها سرازير شده و جز از راه مذهب، هيچگونه وسيله آشنايى و انس با محيط شهرى نداشته‏اند و اينكه به عامل مهم تحول انقلابى جامعه بدل شده‏اند، هيچ نديده‏اند (110).

      اين ترديد در درستى فرضها و تغيير آن‏ها سبب مى‏شود كه دولت آمريكا ميزان فعاليت خويش را افزايش دهد: سيا بايد به ارزيابى وقايع و سياست داخلى ايران تقدم بخشد و در اين زمينه فعاليتهاى خود را افزون سازد. بايد ديد با كارشناسان امور ايران، مشاوره‏هاى بيشتر و مستمرترى بعمل آيند. بايد با تبعيديان ايرانى در خارج تماس برقرار شود. بايد بازرگانان آمريكايى بر تماس خود با بازاريان ايران بيفزايند (111) بايد...

      اما وقايع و سياست داخلى ايران، منتظر نمى‏مانند. سياست امتياز دادن دولت شريف امامى و همراه كردن آن با سركوب نظامى، به شكست مى‏انجامد. چرا كه ايرانيان امتياز دادن را علامت ضعف مى‏شمارند (112) و بدليل محدود بودن زورى كه بكار مى‏رود، هم به دليل جلوگيرى از نابودشدن زمينه راه حل سياسى  و هم به دليل از تاثير نيانداختن امتيازهاى اعطائى حكومت نظامى، اين زور محدود ميانه روها را به خمينى و راديكالها و چپها نزديك و مخالفان را متحد مى‏كند. موافقت شاه با تفويض اختيار به نخست وزير، پوزش خواستن از مردم، وعده انتخابات آزاد، مهار ساواك (113) نتيجه معكوس ببار مى‏آورند و بر جرأت مردم مى‏افزايند. موافقت شريف امامى با درخواستهاى ميانه‏روها دائر بر آزادى احزاب و آزادى اجتماعات و محاكمه مسئولان خشونتها و فشارها و كوتاه كردن دست خانواده سلطنت از امور بازرگانى و انتخابات آزاد و اكتفا كردن شاه به سلطنت و خوددارى از حكومت و انحلال حزب رستاخيز و برقرار كردن تاريخ هجرى و... كار را از بد بدتر مى‏كند (114) و قشرهاى ميانه را در خواست تغيير رژيم استوارتر مى‏سازد. بدينسان نشانه توجه به نادرستى برداشت از قشرهاى ميانه و مواضع آنها در اسناد ماههاى اكتبر و نوامبر 1978 پيدا مى‏شود.

      در حقيقت، بنا بر اين اسناد، بازاريان بر سه گروهند (115): طرفداران همكارى با دولت شاه و طرفداران خمينى و ميانه‏روها. فعاليت را بايد بر روى گروه سوم متمركز كرد. از جمله بايد (116):

      - مراجع را از خمينى جدا كرد؛

      - مردم را از خطر كمونيسم و خطر تجزيه كشور ترساند. با ميدان دادن به ماركسيستها و فعال شدن آن‏ها، اين خطر در نظرها ملموس خواهد شد؛

      - فشار به خمينى را از راه جبهه ملى و نهضت آزادى و مراجع قم و بازاريان  معتبر افزايش داد. به نشان اينكه متوجه شده‏اند طرز فكر شخصى خمينى با طرز فكر «جناح چپ جبهه ملى» فرق دارد (117)؛