توانایی و ناتوانی
این کتاب در 35 قسمت در سال 1361
در روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت انتشار یافته است
تاریخ انتشار در سایت
خرداد 1385
تنظیم برای سایت از انتشارات انقلاب اسلامی
بخش اول : در 20 مقاله
بخش دوم : در 15 مقاله
***********************************
هو
در باره توانائی و ناتوانائی
کتابی که اینک خواننده در دسترس مطالعه دارد، دنباله نوشته ها و مصاحبه های روز به روز، در باره انقلاب و سمت یابی ﺁن و « کارنامه » و « خیانت به امید » لذا گزارش تجربه انقلاب است . در نگارش ﺁن ، شیوه جدیدی بکار رفته است . بدین ترتیب که موضوعها – که با یکدیگر ربط دارند - ، با دو مقصود، بطور مستقل ، مطالعه شده اند :
یکم – خواننده گرامی در کنار اینکه هر موضوع را در همان حال که مسئله ای از مسائل مهم بوده است و بنا بر این یا ﺁن اندیشه راهنما ، این یا ﺁن راه حل را می جست و به انقلاب این یا ﺁن جهت را می بخشید ، مطالعه میکند، راه حل مورد نظر اینجانب را نیز در میابد. پس ، جبری در کار نیست . رها شدن عقل ها از جبر گرائی ، به ﺁنها امکان می دهد ، در ﺁینده نیز ، هرگاه با همان مسئله و یا هر مسئله دیگری روبرو شدند، تجربه انجام گرفته به ﺁنها می گوید کدام راه حل متعلق به چه اندیشه راهنمائی است و کدام نتیجه را ببار می ﺁورد . بدین سان، تجربه ای سخت گرانقدر در اختیار نسلهائی قرار می گیرد که از پی یکدیگر خواهند ﺁمد . و
دوم – هرگاه نسل شرکت کننده در انقلاب ﺁن را بسان یک تجربه پی بگیرد، این احتمال قوی است که نسلهای ﺁینده ﺁزاد و مستقل بزیند .
با توجه به این دو مقصود و هدفهایی که در زیر شماره می کنم ، « توانائی و ناتوانائی » نوشته شده است . در این کتاب، هر موضوع می تواند نه موضوع نوشته ای کوتاه که موضوع کتابی شود . اما ، هر مسئله بعنوان « مسئله روز » ، یعنی مسئله ای مطالعه شده است که در جریان انقلاب و دوران مرجع انقلاب یا بهار ﺁزادی و پس از ﺁن ، با دو بیان، یکی بیان ﺁزادی و دیگری بیان قدرت ، در ﺁن نگریسته شده و برایش راه حل پیشنهاد شده است . به سخن دیگر، با توجه به جهتی که تحول دولت و رابطه دولت با ملت و رابطه ایران با انیران در پیش گرفته اند، نسلها که از پس یکدیگر می ﺁیند می توانند در یابند که
الف – هر مسئله ، بنا بر اندیشه های راهنما ، راه حل های گوناگون پیدا می کند اما از این راه حلها ، یکی صحیح است . و اگر پیش از تجربه معلوم نباشد کدام راه حل صحیح است، بعد از تجربه معلوم می شود کدام راه حل صحیح است . ﺁیا ﺁنها که ، بر اصل ثنویت ، بیان قدرت را اندیشه راهنمای خود می کنند حق دارند بگویند ، پیش از تجربه ، فکر می کردیم راه حل ما صحیح است ، پس خطای ما از روی قصد و غرض نبوده است ؟ نه . زیرا ، خطای اول در اصل و اندیشه راهنما است و قدرتمدار درستی اصل و اندیشه راهنمای خویش را به محک تجربه ﺁشنا نکرده است. و خطای دوم در روش بکار بردن راه حل است . توضیح این که هرگاه عقل خویش را ﺁزاد می کرد راه حلی را می سنجید و به تجربه می گذاشت که تجربه پذیر باشد . یعنی در جریان تجربه اصلاح بپذیرد و مسئله ، به یمن راه حل صحیح ، حل شود . پس اگر راه حل غلط از کار درﺁمده است، بخاطر اینست که بر وفق بیان قدرت ، سنجیده شده و تجربه پذیر نبوده است : به عمل درﺁوردنش نیاز به زور داشته ، در جریان انجام، تصحیح نمی پذیرفته و، در پایان کار، چاره ای جز شکست و سر کشیدن جام زهر بر جا نمانده است .
ب - از ﺁنجا که هرگاه راه حل ها، راه حلهای صحیح نباشند، نه تنها مسئله ها را حل نمی کنند که خود مسائل جدیدی را ایجاد می کنند و کلاف مسئله های حل نشده را سردرگم تر می کنند . پس مشاهده مسائلی که بر هم افزوده می شوند، نسلهائی را که وارث مسئله ها می شود را ﺁگاه می کند که راه حلها و، بنا بر این ، اندیشه راهنما همان نبوده است که انقلاب را به پیروزی رساند . در حقیقت، حجت بر نسل امروز تمام است . زیرا کلاف بزرگ و سر درگم مسائلی که استبدادیان مسئله ساز ، دائم ساخته و بر یکدیگر افزوده اند، او را از دو واقعیت ﺁگاه می کند: یکی این که اندیشه راهنمائی که انقلابی با شرکت جمهور مردم را ممکن و گل را بر گلوله پیروز کرد، بیان ﺁزادی بوده است و وجود دارد و دیگر این که برای مسئله ها، راه حل ها بر وفق اندیشه راهنمای انقلاب پیشنهاد شده اند و هر نوبت امکان یافته اند بکار روند، مسئله ها حل شده اند .
« توانائی و ناتوانائی » توضیح می دهد ﺁن توانائی که مردم ایران در انقلاب بی مانند خود ابراز کردند، چرا و چگونه به ناتوانائی بدل شد ؟ در انقلاب ایران ، توانائی که ﺁزادی در اندیشیدن و عمل کردن بود ، که ﺁزادی هر ایرانی و جمهور ایرانیان در اندیشه و عمل بود، که باز یافت کرامت فردی و جمعی بود ، که باز ایستادن از تسلیم به زور بود، که بازیافت اسلام بمثابه بیان ﺁزادی بود ، با پیروز کردن گل بر گلوله، توانائی خشونت زدائی شد . این توانائی کمال جست وقتی استبدادیان را نیز ، از ناتوانائیشان ﺁزاد کرد . از ناتوانائی ﺁزاد کرد که زورباوری بود ، که اعتیاد به تنگنای روابط سلطه گر – زیر سلطه بود ، که نقش دست نشانده سلطه گر بازی کردن بود که از اوج گرفتن در ﺁسمان ﺁزادی و بزرگی ترسیدن ، بال شکستن، فرود ﺁمدن ، عمله زور شدن و از مرداب حقارت تغذیه کردن بود، که ...
با این وجود ، بعد از انقلاب، با استفاده از منطق صوری ، زورمداری که ناتوانائی است ، توانائی معنی شد و این معنای جعلی ، ایرانیان را از توانائی خویش غافل گرداند . بسیاری از رهبران انقلاب و پیروانشان توانائی که داشتند را از یاد بردند و در کوی قدرت ( = زور) به گدائی زور رفتند . ﺁنها نیز که کوشیدند و می کوشند ایران را از استبداد برهند، به یاد توانائی خویش نیفتادند و نمی افتند . جملگی به گدائی زور رفتند و می روند . غافل از این که هرگاه توانائی را بکار بری، توانائی بر توانائی می افزائی و هر زمان زور بکار بری، از توانائی خویش می کاهی و ﺁلت فعل قدرت می شوی.
بدین قرار ، « توانائی و ناتوانائی » در مجموع خود، می کوشد :
یکم – انسان را از فریب قرون بدر ﺁورد تا مگر او، از رهگذر تجربه انجام گرفته ، قدرت ( = زور ) را ، همان که هست، یعنی ناتوانائی ، ببیند و توانائی را غافل نشدن از ﺁزادی و حقوق خویش ، فعال کردن استعدادهای خود و بکار بردن نیروهای محرکه در رشد و خالی کردن رابطه ها از زور و افزودن بر کرامت و شعور مستمر بر این همه ، را از وجدان دائمی بر موازنه عدمی، بمثابه اصل راهنما و بیان ﺁزادی بمنزله اندیشه راهنما ، بداند .
دوم – انقلاب ، ﺁنهم وقتی ملتی ، بنا بر تشخیص وجدان ملی و نیز وجدان جهانی ، به جنبش همآهنگ در می ﺁید، نمی باید هدف اصلی خویش را که خشونت زدائی و گشودن افقهای جدید لااکراه است، از یاد ببرد . از یاد ببرد که خشونت زدائی مستمر باید تا که انسانها توانائی های خویش را بازیابند،. سمت یابی انقلاب گذار از ناتوانائی به توانائی ، از راه رها شدن از زورباوری و زورمداری و خالی کردن رابطه ها از زور ، است . مسئله ها می باید در مسیر رها شدن از ناتوانائی و بازیافت توانائی ، بر وفق بیان ﺁزادی ، راه حلها بجویند و راه حلها ، در جریان تجربه، اصلاح بپذیرند . چنانکه مسئله ای بر جا نماند و راست راه رشد در ﺁزادی، هموار و بی مانع بگردد .
سوم – نقطه انحراف، نقطه ایست که رهبران ناتوان از جستن راه حل ها بر وفق بیان ﺁزادی ، زور را راه حل هر مسئله می کنند . با بکار بردن منطق صوری، نه برای مغزها و استعدادها که برای بازورهای نوجوانان و جوانان، در تنگناهای خشونت ها، فرصت خشونت ورزی ایجاد می کنند . از ﺁنجا که بکار بردن زور ، ﺁسان می نماید و دادن فرصت بکار بردن ﺁن ، در ﺁن بخش از جامعه که محرومیت خویش را محرومیت از قدرت تصور می کند ، ارضاء و غرور کاذب ایجاد می کند ، قدرتمدارها ﺁسان می توانند فریفته های قدرت را دستیار استقرار استبدادی کنند که فریفته ها قربانیان اول ﺁن می شوند . از این رو، پیامبری بمعنای رها کردن انسانها از زور باوری از راه سخن گفتن با مغزها و هشدار و انذار دائمی به قصد برانگیختن وجدان انسانها به توانائی خویش، دادگری و سخت بزرگ است. این هشدار و انذار می باید دائم در فضای جامعه طنین افکند :
ای انسانها بدانید !
از ﺁن زمان که ناتوانائی را قدرت تصور می کنید و بدان ، از توانائی خویش غافل و زور را بکار تخریب این توانائی می گیرید، عمله استبدادی می شوید که بر شما حاکم می شود و شما را از قدرت ( = زور) که گمان می کردید ، در پی انقلاب، از ﺁن برخوردار شده اید، نیز، محروم می کند . بسا شما را ﺁلت فعلی می کند که بدست خود، نیروی محرکه خویش را در زور از خود بیگانه و ، بدان، توانائی خویش را ، از اساس، ویران کنید .
اما انقلاب ، بمثابه شرکت جامعه ملی و جامعه جهانی در تغییر ساختها ، در مقیاس ملی و نیز در مقیاس جهانی ، تجربه ای نیست که شکست بخورد . زیرا وقوع ﺁن بمعنای ﺁنست که جامعه ملی و جامعه جهانی دیگر نمی توانند در ساختهای موجود زندگی کنند . نیاز به نظامهای اجتماعی بازتری دارند . پس از چه رو از شکست انقلاب سخن می رود و پاره ای نیز می پندارند فاتح هر انقلابی قدرت دولت است ؟ از این رو که الف – برای ﺁنکه انقلاب ، هم در زمان نسلی که ﺁن را در وجود می ﺁورد ، به هدف خویش نرسد، می باید ساختهای پیشین بازسازی شوند. برای ﺁنکه ساختهای پیشین باز سازی شوند، تنگناهای خشونت می باید ایجاد کرد و، بدانها، میزان تخریب نیروهای محرکه را به حداکثر رساند . بازگرداندن جامعه از فراخنای ﺁزادی به تنگنانی بندگی قدرت و خشونت ، نیاز به نقش دادن به قدرت خارجی و بحران و جنگ پیدا می کند . از این رو، خشونت زدائی از سوئی و به صفر رساندن امکان حضور و عمل قدرت خارجی از سوی دیگر، بسا پیروزی انقلاب را در همان سالهای اول میسر می کند . اینست ﺁن محک که نسل انقلابهای و نسلهائی که از پی می ﺁیند را بر تشخیص انقلابی و ضد انقلابی ، پیشرو از واپس مانده ، توانا از ناتوان، توانا می کند .
بدین قرار، انقلاب تجربه ایست که نمی باید، تا رسیدن به نتیجه ، رهایش کرد . از ﺁنجا که انقلاب ﺁغاز تغییر است و نه پایان ﺁن، بازگشت به اعتیاد ، اعتیاد به اطاعت از قدرت، کار استبدادیان را در بسته نگاه داشتن نظام اجتماعی ، از راه ایجاد تنگناهای خشونت و گماردن نسلی به خشونت ورزی، بسیار ﺁسان می کند . بخصوص که قدرت خارجی وجود دارد و از راهگذر مراجعه به ﺁن، می توان قدرت لازم را برای بازسازی ساختهای پیشین، بدست ﺁورد . از این رو، هرگاه نخواهیم ، تجربه انقلاب را تا رسیدن به هدف رها کنیم ، توجه اول ما می باید به خود و انقلاب در خود باشد . چرا که ما انسانها هستیم که رهبری کننده نیروی محرکه هستیم . هرگاه ساختهای ذهنی خویش و همراه با ﺁن، ساخت رابطه هایمان را به ترتیبی تغییر دهیم که زور کاربرد پیدا نکند، تجربه انقلاب نه متوقف کردنی و نه رها کردنی می شود بلکه در کوتاه ترین زمان به نتیجه می رسد.
و از ﺁنجا که تغییر ساختهای ذهنی ما و رابطه هایی که هر یک از ما برقرار می کنیم، از بیرون ، دیدنی و مهار کردنی نیستند، پس هیچ قدرتی نمی تواند مانع از انقلاب درخود و باز یافتن توانائیهایمان بگردد . از این رو ، اندیشه راهنما نقش اول را پیدا می کند . اندیشه راهنمائی می باید که انسان ها را همواره عارف بر استعدادها ، بر حقوق و کرامت و...، بر توانائیهاشان ، نگاه دارد . بیهوده نیست که نطفه هر قدرتی ، در سانسور ، منعقد می شود، در سانسور نمو می کند، در سانسور ، متمرکز می شود، در سانسور بزرگ می شود و ، در سانسور ، نیز می میرد .
اما ﺁیا جامعه ای که انقلاب می کند و نسلهای بعد ، نیاز به تاریخ انقلاب ندارند ؟ امروز ، می گویند انقلاب مشروطیت فاقد تاریخ بی کم و بیش است . با ﺁنکه فراوان کتاب در باره تاریخ مشروطیت ایران نوشته شده اند، هنوز ، تاریخی که بافته های ذهنی نویسنده ﺁن ، بوم ﺁن را تشکیل نداده باشد، وجود ندارد . چرا ؟ زیرا تاریخ واقعی هر انقلاب سمت یابی است که زندگی مردمان ، زندگی های جمعی و زندگی های هر فرد عضو جامعه ها ، یافته اند . برای مثال، جامعه امروز ایران و هر ایرانی ، در نظام اجتماعی خویش، در ساختهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خویش، در پندار و گفتار و کردار خویش و در چند و چون زندگی خویش، تاریخ انقلاب مشروطیت و جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلابی است که بر اصل موازنه عدمی و بر وفق اسلام بمثابه بیان ﺁزادی، استقلال و رشد بر میزان داد و وداد، در بهمن 1357 ، به پیروزی رسید . هرگاه در مردم ایران تجربه انقلاب مشروطیت را در نیمه رها نمی کردند و ﺁن را به نتیجه می رساندند، جریان رشد را به پیش رفته بودند و جنبشهای بعدی وقوع نمی یافتند . بدین قرار، تاریخی که در باره یک انقلاب نوشته می شود، وقتی گزارش امور - همانطور که واقع شده اند - می گردد که با مراجعه به سمت یابی زندگی انسانها ، بتواند ﺁن را از پیش داوری و پس داوریها و ساخته های ذهنی ، مصون گرداند .
کار بزرگ تر رها نکردن تجربه انقلاب و گزارش روزانه این تجربه و بازگو کردن مداوم اندیشه راهنمای انقلاب به مردمی است که انقلاب را به انجام رسانده اند . بدین کار، تاریخ انقلاب ، الف – در بافته هائی از دروغ که جاعلان در خدمت قدرت می سازند ، ناچیز نمی شود . ب – نسلی که انقلاب کرد و نسلهائی که از پی می ﺁیند، نه با روی دادی از رویدادهای گذشته که هرکس ،بنا بر ذهنیت خود، تاریخی برای ﺁن ساخته است ، که با تجربه ای سر و کار پیدا می کند که نسل انقلاب ساخته است و گزارش کار خود را روزانه نوشته و در اختیار گذاشته است . « توانائی و ناتوانائی » گزارش تجربه انقلاب ، دنباله گزارشهای پیشین است . این گزارش، گزارشهای تجربه ها را در پی دارد .
ورسای 24 اردیبهشت ماه 1385 برابر 14 مامه مه 2006
توانايي يا ناتوانی
بخش اول
1 -
ظاهراً برای کسی جای ترديد باقی نمانده است که بخلاف انقلابهای ديگر که بحرانها از خارج به آنها تحميل می شده اند، بحرانها از داخل و از راه رهبری بوجود می آيند و بر هم افزوده می گردند.
رژيم ملاتاريا رژيمی است که هنوز بحرانی را که ايجاد کرده به نيمه نرسانده، بحران ديگری را ايجاد می کند. چرا چنين می کند؟ پاسخ ظاهرپسند باين سئوال اينست که ملاتاريا دانسته است که برای استقرار قطعی حکومت استبداديش بايد از راه بحران سازی، دشمنان موجود و مقدر را يکی پس از ديگری بميدان بکشد و خردشان گرداند. اينک نوبت به تصفيه روحانیت رسيده است و با هوش و يژه اش بر آن شده است از فرصت پيروزی در جبهه دزفول استفاده کند و روحانيت را نيز يکدس و رام گرداند و اساس رژيم پايداری را بگذارد.
بخشی از مطبوعات غربی، بخصوص امريکائی اينطور تبليغ می کنند که خمينی توانسته است مخالفان خود را سرکوب کند و باين دليل رژيمی، با ثبات است و اخيراً بر اين تبليغ افزوده اند که در رژيم خمينی تمايل بهمکاری با غرب روز بروز آشکارتر می شود. بر خريد اسلحه از اسرائيل، فروش نفت بامريکا با تخفيف 5/5 دلار در هر بشکه و ... نيز افزوده شده است.
اما اين پاسخ، تنها ظاهری پسنديده دارد و در جای خود توضيح خواهيم داد چرا بخشی از مطبوعات غرب اين پاسخ ساده انديشان را هر روز تکرار می کنند تا خوب در ذهن ها جا بياندازند:
1 - لياقت و هوش خمينی
رژيم شاه رژيمی بود که مردم ايران با آن مخالف بودند. اين رژيم از نظر سياسی تابع قدرت مسلط آمريکا بود و از جهت داخلی استبدادی بود که فشار و اختناق را بعنوان روش اصلی حکومت بکار می برد. از نظر اقتصادی مصالح سرمايه داری جهانی و اقليت کوچکی را حفظ می کرد و به اکثريت عظيم مردم محروميت روزافزونی تحميل می کرد. از نظر اجتماعی بخش عمده جامعه را به بيکاری و چشم پوشی از کار و پيشرفت محکوم می ساخت واز نظر فرهنگی فرهنگ را بر پايه مصرف واردات ترويج می نمود. مردم ما با اين رژيم مخالف شدند. خمينی در محيطی قرار گرفت که برای خارج کردن کشور از بن بست، راه و روش و برنامه ای پديد آورد. خمينی با قبول اين برنامه و راه، بيانگر خواست عموم مردم شد:
- آزاديها را همه مردم می خواستند.
- استقلال همه جانبه را همه مردم می خواستند.
- تغييرات اجتماعی را برای آزاد کردن استعدادها و پديد آوردن جامعه ای برابر و برادر اکثريت عظيم مردم می خواستند.
- با اسلامی که بيانگر اين خواستها شد، اکثريت بزرگ مردم موافق بودند و شدند.
- رهبری وحدت بدون قرارداد را ممکن ساخت. تا آن زمان با قرارداد نيز وحدتی بوجود نيامده بود، چه رسد باينکه، شرکتِ بدون قرارداد و اجازه مقامی، برای در شمار مبارزان درآمدن کفايت می کرد.
خمينی در آن محيط اجتماعی - سياسی قبل از انقلاب باين نيازها پاسخ گفت و بيانگر وحدت عمومی خلق شد. امروز که مستبدی خونريز شده است، انديشه و عملش شهادت می دهند که لياقت و هوش آن کار بزرگ از او نبوده است.
اينک بپرسيم:
1- آيا خمينی در صدد توسعه آزاديها برآمده است و کوشيده است آزاديهائی را که در پاريس وعده استقرارشان را داد، برقرار کند و در نتيجه گروه هائی استقرار آزاديها را مخالف منافع خود تشخيص داده اند و بمخالفت برخاسته اند و بحران بوجود آمده است؟ گمان نمی رود کسی حتی خمينی بتواند منکر اين مطالب شود که بحرانهای اصلی نتيجه اصرار روزافزون وی و ملاتاريا بحذف آزاديهاست. اما بدليل مشارکت قريب باتفاق مردم در ا نقلاب و بدليل اينکه دنبال اسلام ديگران که با استبداد مماشات می کرد نرفتند و براه اسلامی که با استبداد مخالفت می کرد آمدند، مردم ما آزاديها را می خواهند. اگر نمی خواستند چرا ملاتاريا جلاد می شد؟ پس خمينی و ملاتاريا اگر در جهت تحقبق خواستهای مردم عمل می کردند و آزاديها را گسترش می دادند هم بر جانبداران خود می افزودند و هم بحران ها بوجود نمی آمدند.
2- آيا آقای خمينی در صدد قطع وابستگی های اقتصادی و غير آن به امريکا برآمد و اين امر منافع گروه هائی را بخطر انداخت و بمخالفت برخاستند و بحران آفريدند؟ همه می دانيم که نه تنها وابستگی ها بلحاظ رکود توليد داخلی بمراتب بيشتر و شديدتر شده اند، بلکه اين رژيم در طريق استقرار کامل استبداد، پای خارجی را ببهای سنگينی بميان کشيد تا مخالفان استبداد را در داخل سرکوب کند.
در حقيقت خمينی از روزی که بحران گروگانگيری را بوجود آورد، رابطه خود را با سياست استقلال بريد چرا که گروگانگيری را وسيله سرکوب جانبداران آزاديها و مخالفان استبداد فقيه قرار داد. بهای سنگين اين بازی سياسی ميلياردها دلار زيان و فلج اقتصادی و جنگ تحميلی و نتايج محاسبه نکردنی آن بود. امروز مردم ما از لحاظ اقتصادی و نظامی وابسته ترند الا اينکه بهای واردات را بنا بر مورد 5 تا 10 برابر بيشتر از زمان رژيم شاه می پردازند. نفت را که در بازار آزاد تا 45 دلار می فروختيم بر اثر بحران گروگانگيری و جنگ اينک به 25 دلار می فروشيم! و اسلحه را از قاچاق فروشان بدو تا سه برابر می خريم. کالاها را بايد به نقد و گران بخريم و ... نتيجه تشديد وابستگی ها، کاهش سرمايه گذاريها، افزايش بيکاری، در نتيجه کاهش توليد و افزايش قيمت ها شده است. چون توليد نيست و فروش نفت نيز کاهش يافته است، ناچار بودجه دولت را با چاپ اسکناس تأمين می کنند که فاجعه اقتصادی بزرگ و جبران ناپذيری بوجود می آورد. مردم استقلال می خواستند، چگونه اين وابستگی های رو بافزايش و شدت را تحمل کنند؟ بدينقرار بخش مهم بحرانها نيز نتيجه تحميل وابستگی ها و نتايج داخلی آنست که مردم ما برای قطع شان از ريشه، انقلاب کردند.
3- آيا خمينی و ملاتاريا، برای بيکاران کار بوجود آوردند؟ توليد صنعتی و توليد کشاورزی را افزايش دادند؟ آيا خدمات از قبيل فرهنگ و بهداشت را همگانی کردند و ... و اينکارها با منافع گروه هائی ناسازگار از آب درآمدند و در نتيجه بحران پديد آمد؟ راستی چرا دستگاه تبليغاتی رژيم خمينی از وضع اقتصادی، از وضع جنگ، از وضع خدمات مورد نياز مردم، از وضع امنيت و ... حرف نمی زند و بجای اين واقعيت هائی که نه تنها زندگانی روزمره مردم را تشکيل می دهند، بلکه غفلت از آنها آينده نسل ها را با خطرهای بزرگ روبرو می کنند، دائم از کشف توطئه های جديد و زد و خورد و ... سخن می رانند؟ ايران اخبار اقتصادی ندارد؟ جنگ فراموش شد؟ مشکلات مردم از لحاظ مدرسه و بهداشت و مسکن و کار و قيمت ها و ... حل شدند و همه جا امن و امان شد و سايه فرشته عدل اسلام خمينی بر سر همه افتاد؟ وقتی از اين امرو حرف نمی زنند چه معنائی جز اين دارد که کاری برای کاهش بحران های عمومی انجام نمی دهند و بعنوان ُمسکن، بحرانهای سياسی بوجود می آورند. آيا بدتر شدن وضع از لحاظ کار و قيمت ها و کاهش روزافزون امکانات بهداشتی و فرهنگی و تشديد خفقان و از بين رفتن هرگونه امنيتی، سبب رضايت مردم می شود و يا عدم رضايت را بيشتر می سازد؟
4- خمينی با سقوط شاه فرياد می زد حکومت قانون می خواهيم و در اسلام فقط قانون حکومت می کند. حکومت قانون يعنی اينکه افراد جامعه حقوقی پيدا کنند که کسی نتواند به آن حقوق تجاوز کند. آيا آقای خمينی حکومت قانون را برقرار کرد و اين حکومت با منافع مردم جور نشد و بحران پديد آمد و حقيقت اين است که نه آقای خمينی و نه بخشی از مخالفان وی که وابسته اند و قدرت استبدادی را حق خود می دانند، نمی دانند که درد اصلی مردم ما طی قرون اين بوده است که منزلت خواسته اند يعنی طالب رژيمی بوده اند که در آن حقوق و تکاليف هر کس معين باشد و از حمايت قانون برخوردار باشند. و آقای خميتی تن به اجرای هيچ قانونی نمی دهد و هيچکس حتی مرجع تقليد نيز از حمايت قانون برخوردار نيست. همين قانون اساسی که ملاتاريا تنظيم کرده و به تصويب رسانده است می گويد جان و مال و ناموس و شرف اشخاص مصون است. ام امام جمعه کذاب که رئيس مجلس بی اختيار نيز هست می گويد: با شريعتمداری اينکار را کرده ا ند تا بقيه حساب کار خود را بکنند. بی پرس و جو و بدون دادگاه و حق دفاعی اول او را از مرجعيت خلع می کنند تا بعد محاکمه کنند!! بقول ضرب المثل معروف: باز کفن دزد! رضاخان تلگراف کرده بود:
اسدی را توقيف و محاکمه و محکوم به اعدام کنيد! و اين يکی توقيف و اعدام و محاکمه می کند!
5- آيا خمينی براه پيامبر اسلام رفته است و غيرمسلمانها را از راه نشان دادن راه و رسم زندگی در جامعه اسلامی و ملاطفت، با سلام دعوت کرده است و اين امر سبب بحران شده است؟ خود وی ادعا نمی کرد که انقلاب ايران صد در صد اسلامی است و 2/98 در صد مردم به اين جمهوری رأی دادند؟ پس همه مردم با سلامی که او در پاريس بيان می کرد اقبال کردند و وحدت بدون قرارداد بی مانندی را بوجود آوردند، از آن ببعد او بجای آنکه 8/1 درصد باقی را به اسلام بخواند، هر روز گروهی را از «اسلام خودش» بيرون کرد. تا جائی که مرجع تقليد را نيز از اين اسلام خارج ساخت. حالا بايد از او بپرسيد در دوره شاه همه باسلام روی آوردند چه شد که کار بجائی رسيد که مرجع تقليد از دين بيرون رفت؟ پيامبر يک تن بود و در شبه جزيره عربستان همه کافر بودند، او همه را باسلام درآورد و شما بعنوان پيروی از او، از کودک ده، دوازده ساله، تا مرجع 82 ساله را از اسلام خارج می کنيد. و وقتی باين سادگی مرجع را از اسلام خارج می کنيد، ديگر چه کسی می تواند احساس کمترين امنيت خاطری بکند که به اندک بهانه مرتدش نگردانيد و نکشيد؟ بدينقرار خمينی و ملاتاريا هستند که ملت متحد و موافق را، متفرق و پراکنده ساختند و کار را بجائی رسانده اند که هيچکس حتی گردانندگان اين رژيم در هيچ جنبه از جنبه ها امنيت ندارند.
حق با خواننده است که بپرسد چرا بدست خود بحران بوجود می آورند و موافق را مخالف می کنند و بجانش می افتند؟ مقصود از اين تحليل رسيدن به پاسخ اين سئوال است. عجالتاً اين امر وضوح پيدا کرد که محيط سياسی خمينی پيش از انقلاب، محيط لياقت و هوش بود و محيط سياسی ملاتاريا محيط عدم لياقت و بی هوشی تمام است. چرا که جمله اهل خرد بر اين امر اتفاق دارند که اگر در جهت برآوردن خواستهای مردم عمل می کردند و حرفهائی را که زده بودند به اجرا در می آوردند و موفقيت ها را بر هم می افزودند، اساس وحدت مردم محکم تر و رژيم ثباتی بی خدشه پيدا می کرد. بی لياقتی را ببين که محبوبيت را به مغصوبيت و پيشرفت را به واپس گرايی و ثبات را به بی ثباتی و آزادی را به استبداد و اسلام رشد را به اسلام بدترين استبدادها و استقلال را به وابستگی روز افزون برگرداند و مثل شخص معتاد بايد هر روز بر ميزان و شدت بحران بيافزايد تا نشئه قدرت را احساس کن