اولین رئیس جمهور ( قسمت دوم)

m_delkhasteh@yahoo.co.uk

" بنی صدر در جریان مبارزه برای حفظ آزادیها، یک اشتباه استراتژیک را بسیار دیر متوجه شد. او با وجود قرائن مختلف دال بر وجود اندیشه خشونت در نزد آقای خمینی، در بزنگاه هایی مانند انتخابات مجلس بیش از حد نه تنها به او بلکه به فرزندش سید احمد نیز که به شدت قدرت مدار بود اعتماد ورزید. اعتماد تقریبا مطلقی که بنی صدر به آقای خمینی داشت مانع از رویکرد واقع نگرانه اش به توانایی بسیج مردم شده بود. نویسنده کیش شخصیت انگار که خودش محتوای کتاب را فراموش کرده بود."

 

روشنفکری و قدرت سیاسی

یکی از گذرگاه های سهمگین کار روشنفکری ورود به صحنه علنی قدرت سیاسی است. ورود به قدرت سیاسی در پارادایم غالب سیاسی امروز، نیازمند کنار آمدن با نظم موجود و پذیرفتن اصل مصالحه و سازش و کوتاه آمدن است در حالی که کار روشنفکری در جهت خلاف این است. سازمان سیاسی معمولا دارای ساختی عمودی وسازمان داده شده  از بالا به پایین می باشد که با هدف به دست آوردن و مدیریت قدرت شکل می گیرد، در حالی که روشنفکری تازه با نقد این گونه ساختارهای سلسله مراتبی آغاز می شود. شاید به دلیل دشواری های چنین کاری است که بخش بسیار اندکی از روشنفکران وارد حوزه سیاست عملی می شوند. بنی صدر آن زمان که پس از 15 سال تبعید در سال 57 با انقلاب اسلامی وارد ایران شد، تنها بود و داخل هیچ حزب سیاسی ای نبود. او مستقیم به دانشگاه و به درون مردم رفت و به طور مستقیم با مردم تماس برقرار کرد.  این روش در راستای به کار گیری نظریه تعمیم امامت انجام می گرفت که و بنا براین مبارزه با انواع سانسورها و گسترش آزادیها را پیش شرط جمهوری خواهی می دانست. و بنا بر همین اندیشه بود که افکار و زبان بنی صدر نمی توانست با ولایت فقیه هماهنگی داشته باشد. بی دلیل نبود که هرگاه بنی در مقاله ای می نوشت یا در جمعی سخنی می گفت، فورا متهم به ضدیت با ولایت می شد. بنابراین می توان تصور کرد وقتی اقای بنی صدر در پنج بهمن 1358 به سمت ریاست جمهوری نظامی انتخاب می شود که دارای ولایت فقیه هم می باشد، به چه کار ریسک آمیزی دست می زند و پا در چه میدان پرخطری می گذارد. باز شاید به دلیل همین چالش درونی و افزایش تنش بین اندیشه ای که بر نفی قدرت بنا شده بود و واقعیتی به نام ولایت فقیه و ساختار قدرت که او را فراگرفته بود، بود که تنهایی او در ساختار قدرت تشدید می شد. بنا براین، او نه تنها با وجود پیشنهاد ها و حتی فشارهای بسیار، سعی بر ایجاد یک حزب سراسری برای حفظ قدرت نکرد، بلکه به دلیل همین خصلت روشنفکری نمی توانست به سادگی با هیچ حزب و گروه سیاسی موجود که معمولا هدفشان گرفتن و مدیریت قدرت است پیوند بخورد. بنی صدر در پی اندیشه ای ضد قدرت بود که به تصور خودش با رسیدن به موقعیت ریاست جمهوری امکان فراخی برای بیان آن فراهم می آمد. اما این یک سوی قضیه بود. زیرا قدرت نیز مقتضیات خاص خودش را داشت. بنابراین وقتی بنی صدر تمامی احزاب موجود را و حتی مراجع تقلید را جدی نمی گیرد و مستقیم به میان مردم می آید، هرچند باعث می شود مردم او را در بر گیرند، ولی این کار برای مراجع قدرت و احزاب و گروههای سیاسی که در فکر و یا عمل خود را نخبگان جامعه و بلکه گاه قیم مردم می دانستند، بس گران می آید و هیچگاه او را نمی بخشند و البته این نبخشیدن تاریخی هرچند در تبعید هنوز هم ادامه دارد.

رابطه با آقای خمینی

هستند کسانی که پیوسته در این سی سال تکرار می کنند که بنی صدر با حمایت آقای خمینی بود که رای آورد. با اطلاعاتی که دست کم هم اکنون در دسترس ماست این قول غیرقابل پذیرش نشان می دهد. زیرا علاوه بر آنکه خود آقای خمینی در نامه های آخر عمرش می گوید ایشان از همان اول با ریاست جمهوری بنی صدر مخالف بوده است و به قول فرزندش وی به حسن حبیبی رای داده بود، بنی صدر در مبارزه انتخاباتی اش، بر خلاف بقیه کاندیداها، هرگز از اعتبار آقای خمینی استفاده نکرد. صدا و سیما هم که در آن زمان تبلیغ می کرد بنی صدر مخالف ولایت فقیه است. کسانی که این قول را دوست دارند واقعی جلوه دهند ظاهرا توجه ندارند و یا عامدا قصد دارند که این نظر  مطرح کنند که ایرانیان نمی دانستند که به چه علت به بنی صدر رای داده اند، مردم را مانند آقای خمینی و دیگر گروههای قدرتمدار عوام فرض می کرده اند که بدون شعور بدنبال چوپانی بنام امام امت افتاده بودند. نتیجه عملی این نوع تحلیلها تقلیل رای اکثریت مردم ایران در آزادترین انتخابات تاریخ کشور است زیرا آن را عملی تقلیدی، بی ارزش و بی پیام می شمرد. این مفسران هیچگاه به این سوال جواب نداده اند که اگر معیار رای دادن مردم، نزدیکی کاندیدا به آقای خمینی بوده است، پس چرا کسانی مانند قطب زاده که در کنار بنی صدر جزء نزدیکترین کسان به آقای خمینی بود و تا دو ماه پیش از انتخابات رادیو تلویزیون هم در اختیارش بود، حتی یک در صد رای را نیز به خود اختصاص نداد؟ و یا آقای صادق طباطبایی که از خانواده آقای خمینی به شمار می رفت، چرا رای بسیار ناچیزی آورد؟ و یا چرا کاندیدای حزب جمهوری، که خود را حزب محبوب آقای خمینی می نمایاند و حزب را بیان خواسته های راستین آقای خمینی معرفی می کرد تنها چهار درصد رای آورد؟  

این گونه تحلیلها که معمولا از سر خصومت با انتخاب آزاد مردم در سال 58 انجام می گیرد حاوی اهانت ضمنی به خرد جمعی مردم نیز هست. زیرا تشکیل خرد جمعی بر فرض آزاد بودن فضای انتخابات امری محتمل است. معنای ضمنی این دسته از تحلیلها این است که مردم  ایران در دوران انقلاب، حکم عوام را داشتند که می دانستند چه نمی خواهند ولی نمی دانستند چه می خواهند. اما این تحلیلگران هرگز به این تصور نمی افتند که مگر عقلا ممکن است موجود انسانی خود را به خطر بیندازد و دست به یک انقلاب بزرگ بزند بدون اینکه تصوری پیشینی از هدف داشته باشد؟ البته این نوع تحلیل کردن نیز به نوبه خود نشانگر مصرف گرایی انبوه از اندیشه های غربی و نبود خلاقیت نزد تحلیگران است.

تلقی مردم از بنی صدر

بنابر تحلیل بالا، می توان پذیرفت که رای جامعه ایرانی، در کل، به بنی صدر به این علت بود که جامعه متوجه شد که روحانیت قدرتمدار در پی تصرف دولت است. جامعه ایرانی با آخوند قدرتمدار میانه خوبی نداشت و در آن وقت این آزادی را داشت که خواست خودش را نشان دهد. البته ناگفته نماند که بیشتر اهرمهای پیشروی روحانیت قدرت مدار را نیز برخی از احزاب و گروههای مدرن مانند نهضت آزادی در قالب طرح ایجاد سپاه پاسداران، دادگاههای انقلاب و جهاد سازندگی در اختیار آقایان گذاشت که انسان ا به یاد شعر معروف عقاب ناصر خسرو میاندازد: گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست. مخالفتهای شدید بنی صدر با ایجاد این نهادها و اخطارهای پیوسته او که این نهادها سودی برای ملت ندارند بلکه در آینده به صورت ستون پایه های استبداد در خواهند آمد و یا مخالفت او با ورود روحانیان به وزارتخانه ها و مراکز دولتی که هیچ تجربه ای نیز در آن نداشتند، گوش شنوایی پیدا نکرد. گویی لازم بود این دوران کنونی برسد و برای مثال تمام مقدرات کشور به دست سپاه بیفتد تا همه به عمق آن مخالفتها پی ببرند. اما دیگر خیلی دیر شده است. بسیاری در آن روزها مخالفت بنی صدر با سپاه و کمیته ها را به پای قدرت طلبی بنی صدر گذاشتند و آقایان آزادیخواه سخت بر بنی صدر می تاختند که چرا دست از انتقاد بر نمی دارد، انگار که اصلا انتقاد کردن که همان استفاده از حق آزاد بودن است، بر آقایان گران می آمد.

مخالفت بنی صدر با ورود روحانیون به مناصب دولتی نیز در آن زمان خیلی از نیروهایی را که هم اکنون در صف آزادی خواهی اند علیه او شوراند بود. بنی صدر در افقی تاریخی روحانیت را مدافع استقلال و آزادی ایران می خواست و لذا همان زمان به آقای بازرگان یادآور می شد که با این کار شما آقایان را با طعم قدرت آشنا خواهی کرد و دیگر آنرا رها نخواهند کرد. متاسفانه این برخورد انتقادی را در آن زمان، باز به حساب مخالفت بنی صدر با نهضت آزادی و دولت موقت گذاشته شد. در حالی که بنی صدر که خودش آیت الله زاده بود از آنجا که اسلام را به عنوان گفتمان آزادی طرح کرده بود، در صدد آن بود که روحانیت نقش حافظ حقوق و آزادی را در برابر قدرت مستقر بازی کند نه خود مدعی قدرت شود. از همین رو بود که با تشکیل حزب جمهوری توسط روحانیت مخالف بود و آن را طرحی در راستای استبداد نعلین و چکمه معرفی می کرد. به نظر می رسد عموم مردم نیز در سال 58 همین ذائقه را داشتند و از این جهت بنی صدر محبوبیت کسب کرد. هاشمی رفسنجانی در نامه معروف هشدار آمیز خود به آقای خمینی در سال 59 به روشنی بیان می کند که مردم به سمت حمایت از بنی صدر حرکت کرده و از حزب جمهوری اسلامی و آنها بیزار شده بودند.

اتفاقا بر مبنای همین رویکرد است که می توان علت سکوت قشر وسیعی از مردم در فردای خرداد 1360 را نیز تبیین کرد. بسیاری از کسانی که در برابر عزل بنی صدر سکوت کردند تا مدتی قبل با اشتیاق به او رای داده بودند و خواستار روی کار آمدن وی در برابر روحانیت قدرتمدار بودند. اما وقتی که نوبت به نخست وزیری آقای رجایی می شود و بنی صدر در برابر فشار روز افزون آقای خمینی و حزب جمهوری برای تحمیل نخست وزیر مطلوب خود، او را "مصلحتاً" می پذیرد، بخش وسیعی از مردم به شک می افتند. و یا وقتی بنی صدر با وجود تقلبات گسترده در اولین انتخابات مجلس، در مقابل دخالت مستقیم آقای خمینی که خواهان مهر تایید زدن به این انتخابات پر تقلب بود، در آخر کوتاه می آید، میان او و آرمانهای 5 بهمن فاصله می افتد. به یک معنا می توان گفت آقای بنی صدر دست کم در این دو مورد مهم، حقیقت را قربانی مصلحت های سیاسی کردند. درست همین زمانهاست که می بینیم تیراژ روزنامه انقلاب اسلامی مثل یک شاخص عمل می کند.  تنها زمانی تیراژ روزنامه کورد شکن می شود و مردم برای مدتها جلوی دکه های روزنامه فروشی برای خرید روزنامه صف می بندند که بنی صدر تصمیم می گیرد بر سر حق مردم بایستاد و و مصلحتی همچون عزیز ماندن نزد آقای خمینی را در برابر آرمانهای انقلاب 57 به هیچ انگارد، یعنی از زمستان 59 تا خرداد 60 که روزنامه بسته می شود، روزنامه انقلاب اسلامی رکورددار تیراژ روزنامه در تاریخ ایران می شود. به قول محمد جعفری مدیرمسئول روزنامه، در ماه های آخر تیراژ روزنامه به نیم ملیون می رسد. با توجه به جمعیت آن وقت ایران، در صد پایین باسوادها و سیستم عقب افتاده توزیعآ این تیراژ رقم شگفت انگیزی است. بی تردید اگر امکانات مادی و توزیعی بیشتری بود تیراژ انقلاب اسلامی در تاریخ روزنامه های ایران ماندگار می شد.

بنابراین، زمانی که رئیس جمهور تصمیم می گیرد هیچ مصلحتی را بالاتر از حقوق و آزادی های مردم قرار ندهد، و در این راه ذره ای بر سر آزادیها و حقوق ملت سازش نکند، دوباره جامعه به او روی می آورد.  زمانی که بنی صدر در عین رئیس جمهور بودن و در جنگ بودن مانند یک فعال حقوق بشری، وجود شش نوع از زندان و شکنجه و اعدامهای برق در نظام را افشا می کند محبوبیت اش در میان مردم، خصوص در بین نسل جوان، بالا می گیرد، تا جایی که بعد از شدیدترین حمله آقای خمینی به بنی صدر، در سفرش به زاهدان، شهری که در انتخابات تنها بیست در صد به او رای داده بودند، چنان استقبال عظیمی از او کردند که اریک رولو، که در سفر همراه او بود، در مصاحبه ای به نویسنده یاداور شد که در آنجا به بنی صدر گفته است که این استقبال در واقع یک رفراندم ((plebiscit است.  

بنابراین، جامعه ایرانی نیک می دانست که چرا به بنی صدر رای داده است و چه انتظاری از او دارد. برای مثال، نیروهای مسلحی نیز که فرماندهی آنها در اختیار بنی صدر قرار داده شده بود، هرچند در آغاز با سوء ظن به کارایی بنی صدر می نگریستند، در جریان جنگ دفاعی و حضور دائم رئیس جمهور در جبهه، و تلاش برای دموکراتیزه کردن قوانین و مقرارت درون نیروهای مسلح، بنی صدر همین سوء ظن اولیه را در کوتاه مدت تبدیل به احترام و علاقه ای عمیق و ماندگار می کند که هنوز میان وی ارتشیان آن وقت باقی است. به دلیل همین اعتماد بود که حزب جمهوری در جریان کودتا بر علیه بنی صدر و در حالی که وطن در جنگ بود، واحدهای رزمی پاسدار از از خط اول به تهران منتقل کرد، تا اگر ارتش در حمایت رئیس جمهور وارد عمل شد، به مقابله بپردازد.  البته سپاه می دانست که در مقابل ارتش قادر به هیچ دفاع موثری نخواهد بود و شاید این سخن تیمسار ظهیر نژاد به گوششان رسیده بود که اگر جنگ نبود می توانستیم کار سپاه را 24 ساعته به پایان برسانیم.  

از دید من، به عنوان کسی که سالهاست در باره تحولات  سالهای نخستین انقلاب در حال کار پژوهشی ام، بنی صدر در جریان مبارزه برای حفظ آزادیها، یک اشتباه استراتژیک را خیلی دیر متوجه شد. او با وجود قرائن مختلف دال بر وجود اندیشه خشونت در نزد آقای خمینی، در بزنگاه هایی مانند انتخابات مجلس بیش از حد نه تنها به او بلکه به فرزندش سید احمد نیز که به شدت قدرت مدار بود اعتماد ورزید. اعتماد تقریبا مطلقی که بنی صدر به آقای خمینی داشت مانع از رویکرد واقع نگرانه اش به توانایی بسیج مردم شده بود. نویسنده کیش شخصیت انگار که خودش محتوای کتاب را فراموش کرده بود. وی در یک تحلیل روانکاوانه در آقای خمینی، پدر خودش را می دید که در تبعید از دست داده بود و آقای خمینی نیز او را پسر معنوی خود می نامید. هرچند بنی صدر در کتاب خیانت به امید می گوید همسرش از همان اولین دیدار با آقای خمینی در پاریس به وی هشدار داده بود که من در این مرد معنویتی نمی بینم و لباس معنویت اصلا بر تن او استوار نیست، ولی او نظر همسرش را باور نکرده و هنوز بر این باور می ماند که آقای خمینی یک مرجع تقلید است که تالی تلو معصوم است و لذا عهدی را که در برابر جهان و در بیش از صدو بیست مصاحبه با ایرانیان بسته نقض نمی کند (=عهد ولایت جمهور مردم) و تا هفته های آخر نیز  هنوز  بر این نظر بود که امام امت دستور شلیک به روی مردمی که او را از غربت به وطن باز گردانده بودند، را نخواهد داد.ظاهراً بر اساس همین رابطه عاطفی با آقای خمینی بود که او رابطه مستحکمی با مراجع مستقلی مانند آقای شریعتمداری و گلپایگانی که منتقد، حداقل نظری، آقای خمینی بودند برقرار نکرد.

اما هم خودش و هم ملت بهای بس سنگینی برای این اعتماد بس نابجا پرداختند. جای سوال هست اگر ایشان زودتر به ماهیت واقعی آقای خمینی پی برده بود، آیا امکان داشت که مانع اجرای کودتای خرداد 60 و استقرار استبدای بس خونین و سیاه شود؟ پاسخ این سوال مشکل است. شاید بتوان این نظر را مطرح کرد که اگر آقای بنی صدر قدری نسبت به آقای خمینی بدبین بود وضع به گونه دیگری می توانست تحول کند. او بسیار دیر متوجه خشونت گرایی و قدرتمداری آقای خمینی شد. اگر درایت بیشتری می داشت و اگر خود را از رابطه پدر و پسر رها می ساخت، شاید می توانست با وجود شرایط بس سهمگینی که کشور در جریان محاصره اقتصادی درگیر جنگی تمام عیار شده بود، با انبوه طرفدارانش در میان مردم، جبهه متحد استبداد را که تحت پوشش حزب جمهوری شامل دکانداران دین نما و باورمندان واقعی ولی قدرت گرا تا استالینیستهای ضد آزادی حزب توده و چریکهای فدایی اکثریت بود، در هم بشکند.  هیچ از یاد نمی برم که وقتی بنی صدر  در سالگرد هفده شهریور در سال 59 در میدان ژاله بدون نامبردن از کسی، به رهبران حزب جمهوری اخطار کرد که اگر تا 48 ساعت دیگر دست از روشهای تخریبی خود بر ندارند آنها را با اسم و رسم افشا خواهد کرد، دو روز بعد جمعیتی میلیونی در بهشت زهرا در سالگرد مرگ آیت الله طالقانی، در زیر آفتابی سوزان، گرد آمد و منتظر به اجرا در آوردن این تهدید بودند که وی اعلام کرد که امام امت از او خواسته است فعلا دست نگه دارد و با این کار آب سردی بر روی جمعیت خسته و خشمگین از کار شکنیهای حزب ریخت. نامه های عاجزانه رهبران حزب جمهوری و آقای رفسنجانی به آقای خمینی، گواهی می دهند که سرنوشت مبارزه بین استبداد و آزادی از قبل رقم نخورده بود و رهبران حزب جمهوری اسلامی به خوبی امکان شکست خود را محتمل دانسته بودند و آقای خمینی نیز در همراهی و رفتن تا آخر مردد بود تا جایی که تا یکماهی قبل از کودتا در حضور رهبران کشورهای اسلامی اعلام کرد که رئیس جمهور بر قلبهای مردم حکومت می کند و قبل از آن، جان بدر بردن رئیس جمهور را از سقوط هلیکوپتر از علامات الطاف خداوندی دانسته بود. 

درس هایی برای امروز

شاید برخی از جامعه شناسان که ساختار(Structure)  را قادر مطلق می پندارند و تسلیم بودن فرد را در برابر ساختارهای بزرگ مطرح می کنند با این گونه تحلیلها موافق نباشند. زیرا این دسته از جامعه شناسان معتقدند اصلا مهم نیست که بنی صدر چکار باید و یا نباید می کرد، زیرا با وجود ساختارهای سال 60 وی در نهایت به همان نتیجه ای می رسید که رسید. از دید این جامعه شناسان پروژه دموکراسی در ایران در آن زمان و با توجه با ساختارهای فرهنگی- احتماعی و سیاسی اجتماعی آن دوره، پروژه ای بود که از قبل محکوم به شکست بود و حتی بعضی این نظر را مطرح می کنند که ایران با انقلاب 57 به خودکشی جمعی دست زد.[1] اما از نظر من، این ساده انگاری نقش فرد در تحولات اجتماعی و و حامی از نوعی جبر گرایی در تحلیل است. اینگونه تحلیلگران معمولا خود را در مقام عالم مطلق قرار می دهند، بدین معنی که خود را متفکری تصور می کنند که دقیقا می داند برای دموکراسی چه ساختارهایی و پیش شرطهایی وجود دارد و برای گذار از استبداد فرمولهای دقیق وجود دارد. از دید آنها، فرد انسان هیچ نقشی جز انعکاس دهنده این عوامل ندارد. به نظر می رسد علمی پنداشتن این نظریات جبر گرایانه از عواملی فکری بسیار مهمی شده است که فرهیختگان جامعه ایرانی تا حد زیادی می کوشند ترس و وحشت از وقوع انقلابی دیگر را در جامعه ایجاد پدید آورند. [2] از دید آنها، انقلاب 57 به گونه ای اجتناب ناپذیر دارای اهداف و ماهیتی استبدادی بوده است،[3] و نقش جامعه را در رای دادن در درون دستگاه نظارت استصوابی خلاصه می کنند. بنیاد نظری تئوری فشار از پایین و چانه زدن از بالا بر اساس همین نظر ایجاد شده است که محتوای آن چیزی جز استفاده ابزاری از مردم نیست. هرچند با پذیرفتن این گونه تئوریها نمی توان بنی صدر و اشتباهاتش را به نقد کشید، اما نتیجه عملی آنها جز به تعویق انداختن جنبش های عمومی چیز دیگری نیست. و بنا براین، از آنجا که آینده در ارتباط با گذشته شکل می گیرد، بر این حساب لازم می شود که از نقد گذشته سرمایه ای برای ساختن آینده درست کنیم. در این رابطه است که نسل جوان وظیفه دارد که بر کنجکاوی اش برای فهم هرچه راست تر تاریخ معاصر خود بیشتر بیافزاید. سخن از اینکه ما ملتی تاریخی می باشیم، بدون دانستن این تاریخ و امور واقع در آن، تنها به کار به رخ کشیدن خود می آید و اثری در زندگی  واقعی ندارد.  بر ملت تاریخی واجب است که حافظه ای تاریخی داشته باشد، وگرنه تاریخش فقط به کار موزه ها خواهد خورد. خوانش بی سانسور تاریخ خود، و رها کردن آن از دست قدرت طلبان که با جعل و فریب سعی می کنند که آینده را در اختیار بگیرند وظیفه ای همگانی است، به ویژه دراین موقعیت حساس که بسیاری از ماها خواهان گذار به مردمسالاری هستیم. مطالعه انقلاب 57 و شخصیتهای برجسته آن لازمه پیروزی در مرحله کنونی است. این روزها دیده می شود برخی این جمله را تکرار می کنند که نسل جوان حاضر در این جنبش مانند پدر و مادر هاشان نیستند، و بسیار با تجربه تر و پخته ترند.  اما این "متخصصان" انگار هنوز متوجه نشده اند که این با تجربه تر بودن دقیقا به علت تجربه انقلاب 57 است.  این درست مانند این می ماند که بگوییم که مردم فرانسه در انقلاب 1848 سطح بینش بالاتری از پدر و مادر بزرگهایشان داشتند که در سال 1789 به زندان باستیل حمله کردند ولی توجه نکنند که این سطح بالاتر از تجربه، دقیقا به این علت می باشد که آن پدر بزرگها و مادر بزرگها به زندان باستیل حمله کردند.  ما هرروز حضور وسیع و انبوه تجربه عظیم انقلاب 57 را در روشها و تاکتیکهای این انقلاب هر روزه ملاحظه می کنیم و بعد بعضی از این "متفکران" برای اینکه ریط بین این انقلاب و آن انقلاب را نفی کنند سخن از این می گویند که جنبش الهام گرفته از انقلابهای اروپای شرقی می باشد! و اصلا نمی خواهند به این مسئله توجه کنند که روشهای آن انقلابات الهام گرفته از انقلاب 57 بود.

 


[1] ادبیات بسیار وسیعی در این رابطه وجود دارد.  کارهای زیر تنها چند نمونه از این نوع از اندیشه می باشند

 

Gholam R. Afkhami, The Iranian Rrevolution: Thanatos on a National Scale (Washington, DC: Middle East Institute, 1985).  In this book Afkhami tries to understand and explain the mass suicide of a nation, which was on the fast track of industrialisation and modernisation.

Fred Halliday, Islam and the Myth of Confrontation (New York: I. B. Tauris and Co. Ltd., 2003),

Mohsen M. Milani, “The ascendance of Shi’i fundamentalism in revolutionary Iran,” Journal of South Asian and Middle Eastern Studies, 13, nos. 1 and 2 (Fall/Winter 1989).  “Post-hoc” here means in or of the form of an argument in which one event is asserted to be the cause of a later event simply by virtue of having happened earlier.

John L. Esposito, ed., The Iranian Revolution: Its Global Impact (Miami: Florida International University Press, 1990) and Graham E. Fuller, The Centre of Universe: the Geopolitics of Iran (Connecticut: Westview Press, 1991) or Efrain Karsh, ed., The New Global Threat: The Iran-Iraq War, Impact and Implications (London: The MacMillan Press, Ltd., 1989).

 

[2] Charles Kurzman, “Not ready for democracy? Theoretical and historical objections to the concept of prerequisites”, Journal of Sociological Analysis, 1, no. 4 (1998), p. 10.

 

[3] نمونه مشخص این نوع برخورد اقای اکبر گنجی می باشند که چنانچه در مقالات قبلی  در نقد ارای وی نشان داده ام، با سانسوری کاملا آگاهانه از 30 ماه اول انقلاب می گذرد و این نظر را تکرار مکرر می کند که انقلاب 57 ذاتا انقلابی استبدادی بود.

برای مراجعه به مقالات در نقد آقای گنجی

http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/08/062552.php

 

http://www.majameeslamiiranian.com/Articles/pdf/Shariati.htm

 

و برای سخنان آقای گنجی در ایرن رابطه مراجعه شود به:

http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/13775/.