وجدان همگانی و رابطه آن با وجدان تاریخی و وجدان علمی و وجدان اخلاقی

banisadr hoghoogh5ganeh eezمتن زیر برگرفته از سلسله بحث‌های ماهیانه آقای بنی صدر در باب مردمسالاری است که در تاریخ ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹ انجام گرفت.

بحث ما درباره وجدان همگانی و رابطه اش با وجدانهای تاریخی ، علمی و اخلاقی است ، امروز نوشته ای در لوموند میخواندم در مورد عراق ، که جنبش کنندگان در عراق و لبنان ، وارونه آن چیزی که رژیم ایران تصور میکرد را ببار آورده اند ، و تظاهر کنندگان پرچم آمریکا و ایران را باهم یک خط باطل زده اند ، یعنی ما مداخله خارجی را نمیخواهیم ،

علاوه بر اینکه آمریکاییها را سرزنش میکنند که در قانون اساسی عراق اداره کشور را بر مبنای قوم و مذهب ترتیب داده اند و نتیجه این وضعیتی است که مردم عراق پیدا کرده اند ،

 

مردم لبنان نیز که از سابق همینطور بوده اند و میخواهند از این خلاص بشوند ، و اینکه جامعه ها از یک وجدان همگانی فرمان میبرند، که میخواهد مرزها برداشته شوند و انسانها یکدیگر را به عنوان دوست و هموطن پیدا کنند ،

 

میشود گفت که این یک دوران جدیدی است که دارد آغاز میشود ، و گر چه سرآغاز این جنبش همگانی در انقلاب ایران است که باعث برداشتن مرزها شد ، اما آنجا بعد از انقلاب دوباره مرزها مستقرشدند و تفنگچی ها هم پشت مرزها سنگر گرفتند و تفنگ هم تنظیم کننده رابطه ها شد .

 

چهل سال تجربه در سرزمینهای ما به این نتیجه رسید که ، آن تجربه تاریخی که مردم ما با هم داشتند تجربه بهتری بود، اگر با هم زیستن کار خوبی نبود که اصلا ایرانی بوجود نمی آمد ، اقوامی که با هم متحد شدند و ایران را بنا کردند که در این تاریخ دراز با هم زیستند، که وقتی آن را مقایسه میکنیم با تجربه این ایام ، میبینیم که آن تجربه موفقتر است گر چه در همان تجربه هم استبداد مرکزی خود را توجیه میکرد که اگر من نباشم کشور گرفتار ملوک الطوایفی و تجزیه میشود ،

 

با این حال در واقع این قدرت از بیرون بود که کشور را در همچنین وضعیتی نگاه میداشت والا در پایین مردم راحت با هم میتوانستند زندگی کنند و مشکلی هم نداشتند .

 

حالا در سطح جهان ما با چنین جنبشی مشاهده میکنیم که یک دورانی دارد تمام میشود و دوران جدیدی دارد آغاز میشود ،

 

الان که نگاه بکنیم به کشورهای خودمان ، هند و پاکستان بعد ایران و افغانستان و عراق ، سوریه ، لبنان ، لیبی و یمن ، این جنگها گرچه عامل بیرونی در آنها شرکت داشته و دخل و تصرف دارد اما زمینه داخلی داشته است ، به عنوان اینکه آن شیعه و این سنی است و دیگری زیدی هست و آن کرد است و آن فارس هست و آن لر است واینها هم ضد هم اند، پس باید با هم بجنگیم .

 

اینجا فقیرها تجزیه میخواستند و هنور هم بعضی ها میخواهند و آنجا در غرب هم پولدارها جدایی میخواهند ، ولی در همه جا دارد فرو میخوابد، برای اینکه جامعه بشری متوجه میشه که با این واحدهای کوچک تازه بر فرض هم که شما تجزیه هم بشوی ، چه میخواهی بشوی؟ چگونه میخواهی توی این دنیا زندگی کنی؟

 

از این جهت یک آغازگری است ، اینکه ما در عراق و لبنان میبینیم اینکه قضیه ضد آمریکایی ، ضد ایرانی اینها جنبه های فرعی   قضیه است اصل و مایه اش این است که مردم این سرزمینها یک وجدان همگانی میخواهند پیدا کنند ،

 

البته هنوز در مرحله جنینی است اما این نوید بخش است ، در خود اروپا هم که یک گرایشهای جدایی طلبانه بود و هنوز هم در اسپانیا فعال هست ، اما در مقایسه نسبت به قبل خصوصا ده سال پیش این کاهش پیدا کرده است ، بخصوص که جامعه بشری متوجه شده به اینکه اگر قدرت تنظیم کند رابطه ها را ، این جز ویرانگری به بار نمی آورد ،

 

و اینکه الان   باید همه حواسشان این باشد که محیط زیست چگونه میشود و کی آب دریاها بالا می آید و چند در صد از این مردم میروند زیر آب و گرما چه میشود و سیل چه میشود و طوفان چه میشود و به اینها اضافه کنید بیکاری و این چیزها .

 

اینست که یک وجدان جدیدی دارد روشنی پیدا میکنه و وضوح پیدا میکند، یک قسمت از این برمیگردد به بحث امروز ما که مربوط میشود به :

 

وجدان تاریخی و رابطه اش با وجدان همگانی:

 

سه نظر نسبت به تاریخ وجود دارد :

 

1-      یک نظر این است که زمان ثابت است و سنتها هستند که پایدارند و بقیه هم چیزهای مزاحمی هستند ، اگر این مزاحمها نباشند وانسانها به سنتهایشان عمل کنند این زندگیشان خوب است و ادامه دارد و مشکلی هم به هم نمیرساند و با طبیعت هم جورشان جور میشود .

 

2-      یک نظر میگوید که این شما میگویی یعنی ماندن در گذشته یعنی اینکه انسان رشد نکند و این ناممکن است ، نیرو باید فعال باشد و نباشد تخریب میکند بمانید در گذشته یعنی تخریب ، پس باصطلاح حال و اینده را خوش است .

 

3-      یک نظر دیگه میگوید نه گذشته و نه حال برای اینکه حالِ درستی هم نداریم ، آینده را باید ساخت .

 

حالا هر کدام از این نظرها هم یک رشته نظرهای فرعی زیر مجموعه شان است از جمله این آخری دو نظر عمده درجامعه ها و از نظر فلسفه مطرح است :

 

  1. 1) یک نظر میگوید که یک جبری وجود دارد به اسم جبر تاریخی شما چه بخواهی و نخواهی عمل میکند مراحل را طی میکند ، از دوران برده داری می اید به دوران کشاورزی و بعد می اید دوره بورژوازی و از آنجا هم طی طریق میکند میرود به جامعه کمونیستی و همه را هم به نام جبر تاریخ انجام میده چه شما بخواهید و چه نخواهید.

 

  1. 2)یک نظر دیگر میگوید که آینده را باید ساخت برای اینکه شما آینده را بسازی پس در حال حاضر باید یک محرومیتهایی را تحمل کنید ، سرمایه آزاد کنید و کار بیشتر بکنید و کمتر بگیرید و این سرمایه گذاریها انجام بگیرد تا آینده بهتری داشته باشید و اگربه شما وصلت نداد فرزندان شما و نسلهای بعدی خوبتر زندگی میکنند.

 

این نظر را هم سرمایه داری لیبرال خصوصا وقتی که در رابطه با کشورهای ما مربوط میشود طرح میکند ولی در رابطه با غرب هذا خوش باش است یعنی آینده همه چیز را الان دارند .

 

یکی از اقتصاد دانان میگوید شما فرض کنید 100 تا 150 سال بعد همه ی این کارها یعنی تولید و خدمات را رباتها انجام میدهند انسان دیگر هیچ کاری ندارد انجام بدهد ، بعد ایشان شش فرض را در نظر میگیرد یکی حالت این است که یک دولت قدر قدرتی از این تولید کنندگان که خدمات انجام میدهند توسط رباتها ، مالیات سنگین بگیرد و توزیع کند بین همه .

 

یک راه حل دیگر این است که همچنین چیزی نباشد خوب این انسانها گرسنه میمانند زندگی میخواهند میافتند به جان هم بزن و بکش و برو و هر کسی زورش چربید او برنده است .

 

حالا شما در همین دوران سالهای 1960 -1970 هر دو تفکر لیبرال و چپ مارکسیستی وعده دوران وفور میدادند و با هم مسابقه میدادند که کدام بهتر و زودتر به دوران وفور میرسند ؟

 

البته نرسیدند و هیچکدام نرسیدند و نمیتوانستند برسند ، به لحاظ اینکه یک مدار بسته ای را سرمایه داری درست کرده است در این مدار همیشه باید تقاضا بیشتر از عرضه باشد.

 

یعنی پیشخور ، قاعده میشود ، و این را که قاعده کنی که همواره تولید کمتر میشه عملا هم اینطور شده است و نتیجه اینکه الا هر نسلی ترس از این دارد که آینده بدتر بشود ،

 

اینکه آن وقت میگفت آینده را بساز ، حالا میگوید آینده را چگونه از خطرهایش پرهیز بشود محیط زیستش را و منابع و زمین و کار و زندگی اینها همه اش سوال شده است ،

 

این نظرها در تجربه ناکام شدند آنکه جبر تاریخ بود معلوم شد که چنین جبری در تاریخ وجود ندارد برای اینکه تجربه ای که خودشان فرمودند برگشت هیچکدام از آن جامعه هایی که بنام کمونیسم قرار بود که سیر بکنند به جامعه آرمانی انسان توتال یعنی انسان کامل انجام نگرفت و همه برگشتند در واقع هم نمیتوانست چنین جبری وجود داشته باشد ، خود انسان چکاره است ؟

 

اگر یک نیروهایی هست که بر من و شما حاکم اند و ما آلت فعلی بیش نیستیم اصلا چه زحمتی به خودمان بدهیم اینهمه رنج و زحمت و جنگ و انقلاب و غیرو که میخواهیم برسیم به آنجا ، آنجا طبق جبری که تو میگویی من آلت فعل ام این با آزدی انسان جور نیست و نبود و موفق هم نشد و عامل انسان را یک آلت فعل بیشتر نمیدید ، و معلوم شد انسان آلت فعل نیست و انسان مختار و خلاق است و استعدادهای دیگر هم دارد و

 

این یکی هم که میگفت حالا مشکلات امروز را تحمل کن تا فردا بهشت بشود ، این هم که بهشت اش هم اکنون چشم انداز جهنمه زندگی و محیط زیست ممکنه این رو و آن رو بشود پس اینهم از اعتبار افتاد .

 

آن گذشته گرایی هم آنهم باز دو طرز فکر عمده داشت یکی همین سنت گراهای معمولی که محافظه کارهای غرب از این دسته اند میگویند گاهی یک اصلاحاتی لازم میشه ان انجام میگیرد ولی اصل آن سنتها هستند .

 

یک دسته هم چپ مارکسیستی بودند که آنها میگفتند سیستمها یا سامانه ها یا نظامهای اجتماعی بر دو دسته اند:

 

1-      یک دسته سیستمهای باز که تحول پذیرند و

 

2-      سیستمهای بسته یا ایستا که اینها تحول ندارند و دائم خودشان را تکرار میکنند این گذشته همینجوری ادامه پیدا میکند

 

استبداد های آسیایی را آقای مارکس همینجوری توجیه میکرد که اینها نظامهای اجتماعی شان بسته است دائم تکرار میشه و یک مستبد آنجا است و آب را توزیع میکند و اینها هم با همان زندگی میکنند ، که این هم غلط از اب درامد به لحاظ اینکه انسان خود نیروی محرکه هست ، نیروی محرکه ساز هم هست اینکه به کلی خنثی بشود امر غیرممکنی است مگراینکه ان نیروهای محرکه ای که ایجاد میکنه خنثی بشود آن وقت سرجایش میماند.

 

مثل قضیه یکی از وزرای هولاکو که خواجه نصیرالدین با این وزیر حساب خورده داشت و میخواست با این وزیر تسویه حساب کند و این وزیر در یکی از خانه های شهر مخفی شده بود خواجه نصیر گفت به هر خانه یک گوسفند بدهید و بگویید که سرماه باید این گوسفند را با همین وزن تحویل بدهید وگرنه مجازات دارد ، صاحب خانه ای که این وزیر در آن پنهان شده بود به وزیر گفت من چگونه این کار را بکنم و گوسفند را سرماه با همین وزن تحویل بدهم ؟

 

وزیرگفت برویک گرگ را به تله بینداز و در جایی ببند و این گوسفند را هر روز بعد از چرا ببر پیش گرگ بسته شده و بعد دوباره تا فردا ، صاحبخانه وزیر این کار را کرد و بعد سرماه گوسفند را برد و با همان وزن سابق تحویل داد ، و خواجه نصیر هم گفت که وزیر در خانه همین فرد پنهان شده است و بروید او را بگیرید.

 

این نیرو را باید بگیری وگر نه نیرو تحرک دارد و نمیماند یک جا ، پس نظام ایستا وجود ندارد مگر اینکه با حذف نیروهای محرکه این نظام ایستا را ایجاد کنید ، و گر نه هر انسانی تحول پذیر است و تحول میکند ، این نظامهای ایستا خطرشان همین است استبدادها خطر بزرگشان برای جامعه همین است که نیروهای محرکه را حذف میکنند و تخریب میکنند .

 

سرمایه داری الان یکی از بزرگترین مخربهای نیروهای محرکه است که هرگز در تاریخ نمونه ندارد اینهمه تخریب یک قلم ده برابر تولید ناخالص ملی دنیا (یک میلیون میلیارد دلار) سرمایه را برده در فرآورده های مشتق ، تخریب از این بزرگتر میشود ؟

 

و چند میلیارد نفر بدون استفاده ار استعدادهایشان مانده اند که اینها طبق نظام آموزش و پرورشی که دارد متناسب با نیازهایش تربیت میکنند و مازاد آن را مزاحم تلقی میکند پس آنها نباید آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت ببینند و نمیبینند خوب استعدادهای عظیمی حذف میشود پس این نظامهایی که سرجایش میماند و تحول نمیکند دلیلش حذف نیروهای محرکه است .

 

خوب به جامعه ایرانی نگاه کنید در این چهل سال و قبل از آن نظام پهلوی ،

 

چه قدر استعداد از ایران میرود ؟ چقدر سرمایه از ایران فرار میکند ؟ حالا نفت هم نیروی محرکه است دیگه از کشور میرود ، معادن میرود ، زمین بیابان میشود و نتیجه این میشود که در این چهل ساله کشور به عقب هم رفته است به سلامتی ،

 

دلیلش تخریب نیروهای محرکه است پس حالا که غلطهایش مشهود شد و تجربه نشان داد که این برداشتها اززمان نادرست بوده است ،

 

میماند آن نظر و تجربه دیگری که میگوید:

 

زمان یک بستر مداوم است ، از گذشته به حال و از حال به آینده این جریان دارد ، باید این جور نگاه کنید و اگر این جور نگاه کردید آن وقت باید این گذشته را مداوم نقد بکنید و یعنی بگویید این گذشته چگونه بوده است ؟

 

ببینید این تاریخ کشور ما فرضا از دوره قاجار که آمده است اینجا شما این را نقد بکنید و ببینید که این در کجاهایش نقص بوده است که این جور شده است آنها را اگر رفع بکنیم آن به ما چه تجربه ای میدهد که اگر آن را بکار بگیریم ما دنباله آن گذشته نخواهیم بود و میتوانیم جهت رشد را در پیش بگیریم ،

 

مثلا در استقلال و آزادی ، وجدان تاریخی کارش این است به ما امکان میدهد که نقد بکنیم گذشته را و سرمایه کنیم و آن سرمایه را بکار بگیریم برای حال و آینده ، و این خودش میشود یک نیروی محرکه ، که این نیروی محرکه می اید به وجدان همگانی ،

 

مانند آب زلالی که شما در سر راه آشغالهایش را بگیری و تصفیه اش کنی و بدهی به این وجدان همگانی این به همه ی جامعه گسترش پیدا کند در همه ی جامعه بنشیند در آگاهی مداوم اعضای جامعه به عنوان رویه عمل ، که این کارها را باید کرد و اینکارها را نباید کرد .

 

مثلا ما سه تا انقلاب کرده ایم هنوز در استبدادیم آن نقدها به ما میگوید که کارهایی که نمیباید بکنیم و کردیم آنها راترک کنیم ، و کارهایی که باید میکردیم و نکردیم و باید بکنیم ، و کارهایی درستی که بایدمیکردیم و کردیم را ادامه بدهیم ، و از این استبداد بتوانیم خارج بشویم این اگر برود در وجدان همگانی و راهبر عمل همگانی بشود این جامعه میتواند از استبداد بیاید بیرون ، روشن است ؟

 

و میبینید که وجدان تاریخی چقدر اهمیت دارد ؟

 

اما برای اینکه این کار را انجام بدهی باید یک امر مهم دیگری را نیز توجه کنید ، اینکه تاریخ را چه کسی مینویسد؟

 

یک دسته آنهایی هستند که قدرت در دستشان است تاریخ را باب میل خودشان مینویسند مانند همین کشور خودمان تاریخی که رژیم کنونی مینویسد ، این آقای سلامی فرمانده سپاه گفته است که کشور ما بهشت است و اصلا هیچ کشوری به پای ما نمیرسد ، و آن آقای خمینی هم که عارف بوده است اصلا یک کوچکترین خطا هم درکارش نبوده است ، و هر کسی هم که به این رژیم گفته است که چرا این کار را کردی یا نکردی نیز عامل شیطان بزرگ است ،

 

و مانند کتاب تصویر دوریان گری که بیان یک جوان خوش قیافه و خوش اندامی است که کسی تصویری از او کشیده بود که این فرد هر جنایتی که میکرد به جای اینکه در قیافه اش منعکس شود در تصویرش منعکس میشد ، این رژیم هم همینطور است هر چه فساد و خیانت میکند ، میگوید آن که مخالف او است کرده است به او نسبت میدهد وکارهای خوب او را نیز به خودش نسبت میدهد این یک نوع تاریخ نویسی است ،

 

رژیم پهلوی هم همین کار را میکرد اصلا 14 قرن باطل تمام این مدت بسیار بد بود و از رژیم ساسانی یکدفعه وصل میشد به پهلوی ،

 

تازه انقلاب شده بود من رفتم به مدرسه رفاه چون آقای خمینی میخواست او را ببینم وارد شدم و دیدم که آقای طالقانی در اتاقی کوچک نشسته است گفتم یک کمی پیش ایشان بنشینم و احوال ایشان را بپرسم نشستیم و حال و احوال کردیم، و بعد گفتم من با آقای خمینی قراردارم باید بروم پیش ایشان ، گفت پس این اساسنامه و آیین نامه شورای انقلاب را ببرید به ایشان بدهید ، آن وقت من هنوز عضو شورای انقلاب نبودم ، بردم پیش او ،

 

گفت بخوان ببینیم چیست ؟ مقدمه را شروع کردم به خواندن که نهضت ملی ایران و از گذشته شروع کرده بود و آمد بود جلو که یکدفعه قیافه اش سرخ شد و گفت این مزخرفات چیست این انقلاب از خودش شروع میشود نباید وصل کرد به گذشته ،

 

گفتم پس بفرمایید که حرام زاده است ، مگر چنین چیزی میشود ؟

 

تاریخ از شما که شروع نمیشه ، پیامبر ما هم چنین چیزی نمیگوید و نگفت تاریخ از من شروع میشود، گفت 124000 پیامبر وخدا میداند که اینها کی بودند و کجا بودند ، و چند تا از آنها را به عنوان اولوالعزم میشناسیم و بقیه را نمیدانیم که کی بودند و کجا بودند و اصلا بودند و یا نبودند ، شما آمدی میگویید که از شما شروع میشود ؟

 

هر مستبدی همین جور است ، این یکی از علائم عقل قدرتمدار است ، همه چیز از او شروع میشود ، پهلوی هم همینطور بود ، 14 قرن باطل ، ایران نوین از ایشون شروع میشود

 

اینجور تاریخ نویسها غالبا همین جور بررسی میکنند در همین غرب هم همینجور است

حال یک مثال از غرب ، این گورویچ یک استاد جامعه شناسی و فیلسوف بسیار معروفی بود در غرب در همین فرانسه بود و با آقای لنین هم در انقلاب اکتبر بوده است و عکسی هم با او دارد که در سوربن گذاشته بودند و بعد هم ول کرد و با آنها هم نساخت و آمد ،

 

او کتابی نوشته بود به نام جامعه شناسی معرفت یک بخشی کتاب داشت درباره ایران و نهضت ملی کردن نفت ، با آقای عسگری ( که آقای خمینی در لوشاتو رفت در خانه خانم ایشان ) این را خواندیم و دیدیم که سر و ته نداره من این را خواندم و گفتم که من چه باوری به ایشان داشتم ؟

 

در چیزی که من بلدم و میدانم چیست ، ایشون گاف به این گندگی فرمودند یک چیز نامربوطی نوشته راجع به جنبش این تاریخ ، دیگر راجع به آنهایی که من نمیدانم چه جوری بگویم این درست است ؟

 

اینجوری است که تاریخ اهمیت دارد اما به شرطی که شما توجه بکنید که کدام تاریخ ؟

 

تاریخ باید امرهای واقع مستمر باشد اگر امر واقع مستمر بود این دخل و تصرف در آن ممکن نمیشود .

 

اگر شما یک چیزی در یک دوره ای دیدید که با مجموعه امور واقع مستمر نخواند ، راحت میتوانید بدانید که این دروغ است که به تاریخ نسبت میدهند و این واقع نشده است

 

به عنوان مثال :

 

ما در سلسله جنبشهای از دوره قاجار به این طرف از جنبش تنباکو داریم تا انقلاب 57 و در سطح کشوری که تحول ساز بوده اند ، آن طرف هم داریم استبدادی که با همه ی این جنبشها مقابله کرده است ، خوب این جنبشها یک هدفهایی داشته اند یک هدفش استقلال بوده است در رابطه با تنباکو خیلی واضح تر است تا مشروطه ، اما در ملی کردن نفت استقلال و آزادی با هم است و در رابطه با انقلاب 57 هم همینجور .

 

پس یک استمراری در هدف و یک استمراری در جنبش و شکل و محتوای جنبش است که همه اش جنبش همگانی است ، حالا اگر بیایند بگویند که شاه سابق میگفت انقلاب شاه و ملت و یا بقول این دا هنده های (متملقان) جدید پدر ایشون هدفهای مشروطه رامتحقق کردند ،

 

خوب هدفهای مشروطه چه بود که ایشون متحقق کردند ؟

 

این بود که هر انسان ایرانی حقوند بشود و مردم سالاری یعنی اشتراک مردم ، دموکراسی به عنوان اشتراک همگانی در اداره امور کشور، ایشون چنین چیزی را تحقق دادند ؟ نه خیر

 

این تجربه را در هم شکستند و ،

 

اول این سیر مداوم نشان میدهد که هدف تحقق پیدا نکرده است وگرنه دلیل نداشت بعدی و بعدی جنبشها صورت بگیرد

 

ودوم هر کسی چیزی دیگر را بخواهد بگوید که اینهم از اون بوده است ، وقتی که این با امر واقع مستمر نمیسازد ، پس دروغ است در اون بستر جا نمیگیرد و شما خودتان نیز   میتوانید از این مثالها پیدا کنید .

 

خوب پس تا اینجا بحثی که ما میکردیم به این نتیجه رسیدیم که :

اگر تاریخ را درست بشناسیم به عنوان مجموعه امور واقع مستمر که در طول تاریخ جریان یافته اند ، نقد تاریخ به ما میگوید :

 

کدام امرهای واقع مستمر را باید نقد کنیم و دفع کنیم تا بتوانیم یک آدمهای دیگری بشویم ،

 

مثلا استبداد یک امر واقع مستمر تاریخ است این به ما میگوید که اگر این را جانشین کنیم با انسان حقوند ما میتوانیم جامعه دیگری داشته باشیم ، و خیلی چیزهای دیگر مانند رابطه قدرت با دین و مرام اینها همه امور واقع مستمر است و ما از طریق نقد گذشته میتوانیم راه پیدا کنیم برای حال و آینده

 

حالا اگر ما تاریخ را از این طریق نقد کردیم ، گذشته را نقد کردیم ، حاصل این نقد را میدهیم به وجدان همگانی ، میگوییم :

 

ای ملت ایران این تاریخ ما است ، این جوری تحول کردیم تا اینجا امپراطوری بودیم و کارنادرستی شروع کردیم از راه سلطه گری بر دیگران ، و دیگر غافل شدیم از موازنه عدمی که خود ما ایرانیان یافته بودیم و سلطه گر سرانجامش چیست ؟ همینکه ما شدیم .

 

حالا این مجموعه امرهای واقع تاریخی که ما را سلطه گر کرده بود ، و بعد ما را تبدیل کرد به زیر سلطه ، این را به این ترتیب میتوانیم تغییربدهیم و این حقوندی را به جایش بگذاریم تا بشوید چیز دیگری ، و با این حقوندی که جانشینش میکنیم میتوانیم کشور دیگری بسازیم این کار وجدان تاریخی است وقتی که نقد میشود و جریان پیدا میکند در وجدان همگانی .

 

از جمله امرهای وافع مستمرکه هست یکی اندیشه راهنما است دین و مرام، ما در کشور مسلمان شیعه داریم و مسلمان سنی داریم ، مسلمان اسماعیلی داریم هفت امامی داریم ، اهل حق راداریم و تا بخواهی ...

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه               چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

این که یک دین بود چه جوری اینها این طوری شد ؟

 

حق اختلاف رعایت شد حق اشتراک خیر ، یکطرفه شد ، این در واقع به ما میگوید این یک رابطه ای است بین مرامها و قدرتی که اینها را لازم داشته برای مرزکشی و استفاده از مرزها برای حاکم شدن بر انسانها ،

 

پس در واقع ما بعنوان امر واقع مستمر ، دین از خود بیگانه داریم و زمانی که این را نقد بکنیم پیدا میکنیم دینی را که در آغاز بود ،

 

این وجدان همگانی مرام تویش است ضد مرام تویش است ، و همه ی اینهایی که گفتیم که باعث هفتاد و دو ملت میشوند ، اینها یک مرزهایی است که مانع میشود که وجدان همگانی عمل بکند ، به محضی که زمانی یک حرکتی پیش می آید یکی به عنوان اینکه ترک است یکی به عنوان اینکه کرد است و یکی به عنوان اینکه عرب است ، میگوید به ما چه مربوطه ؟

 

درزمانی که صدام و قوای عراق حمله کرده بود به ایران ، یک آذربایجانی در منطقه ایلام یقه مرا چسبیده بود میگفت : من آذربایجانی در ایلام چه مناسبتی دارد که دفاع کنم ؟

 

گفتم : برو در آذربایجان ببین که در آنجا یک ایلامی دارد از مرز های تودر ایران دفاع میکند .

 

طی قرون متمادی برای وجب به وجب سرزمین ایران ، از همه ی اقوام مختلف ایرانی خون داده شده است ، تا این کشور مانده و شما در این سرزمین زندگی میکنی ،

 

آنکه اگر حمله کرد وآمد وقتی به مرز شما رسید نمیایستد ، آنجا هم تنهایی خودت نمیتوانی از مرز خودت دفاع کنی باید با هم دفاع کنید دلیلش این است و او قانع شد ، این مرزها که درست شده برای این است که این وجدان همگانی تکه پاره شده است تا این مرزها ایجاد شده است .

 

حالا در غرب مصیبت بزرگتر است برای اینکه این لیبرالیسم آمده و سرمایه داری ، انسان را منفرد کرده است و شده فرد ، و حالا اینکه یک چیزی باشد که همه ی جامعه را به حرکت در بیاورد به آسانی پیدا نمیشود ،

 

بنا بر این سرمایه داری تقریبا خیالش راحت است یک جنبش هایی مثل جلیقه زردها که محدود و قابل کنترل است میشود ، و مقداری از پتانسیل نیروهای سرکوب شده و فشرده شده را آزاد میکند مانند آتشفشان ، به جامعه میگوید راحت شدیم یعنی کاری نمیشود کرد برویم زندگیمان را بکنیم ،

 

این مساله بسیار مهمی است ، اگر وجدان اخلاقی و وجدان علمی کار خودرا صحیح انجام بدهند چکار میکنند ؟

 

آن وجدان اخلاقی مراقبت میکنند از این حقوق و میگوید شما انسانها صرف نظر از اینکه به چه چیزی باور دارید یک حقوقی ذاتی حیات شما است ،

 

و مرام شما اگر این حقوق را نمیبیند و یا حتی میگوید که شما این حقوق را ندارید آن مرام را نقدش کن ، این مرام را قدرت از خود بیگانه کرده است.

 

دینی که میگوید من کتاب حق هستم ، آن خدایی که میگوید هوالحق ؛

 

این چگونه ممکن است که حقوق شما را ابلاغ نکرده باشد ؟

 

هشدارنداده باشد و اینهمه که میگوید ذکر ، چه چیزی را میگوید ذکرکن؟

 

میگوید این حقوق را شما دارید ،  

 

فرض کن این را هم نمیگوید مباح که هست میگوید شما حقوق را از مباحات حذف کن ؟چرا مریضم من ؟

 

خوب به عنوان امرمباح شما این حقوق ذاتی حیات را بپذیر که داری به آنها عمل کن ، این وجدان اخلاقی اگر این کار را کرد و اگر وجدان اخلاقی این حقوق را مرتب تذکار داد و اعمال را با آن حقوق سنجید چی میشود ؟

 

یک آگاهی مداوم به این حقوق پیدامیشود و این میرود به آن وجدان همگانی ، پس مزاحم های عمده از بین رفتن آن مرزها برداشته میشود و شهروندان میتوانند در زمان حساس در جامعه همدیگر را پیدا کنند و با هم برخیزند .

 

پس کار وجدان اخلاقی هم بسیار مهم است، این کارش تذکار مداوم حقوق ذاتی حیات است ، ما هم همین را مرتب میگوییم :

 

   ایرانیان و جهانیان !!!

 

1-      حقوق انسانی که ذاتی حیات انسان است دارید ؛

 

2-      حقوق شهروندی دارید که ذاتی شهروندی است ؛

 

3-      حقوق ملی دارید که ذاتی حیات هر ملت است ؛

 

4-      حقوق طبیعت دارید که ذاتی حیات طبیعت است که اگر بخواهید طبیعت نمیرد و از بین نرود باید به این حقوق عمل بشود ؛

 

5-      و اگر ما بخواهیم یک جامعه جهانی در صلح و رشد بر میزان عدالت داشته باشیم باید هر جامعه ای یک حقوقی داشته باشد به عنوان عضو جامعه جهانی ، این را هم دارید .

 

شما اگر فرض کنید که اگر ما این چهل ساله فقط همین حقوق انسانی را که یکی از اصول بیست گانه اعلامی انقلاب بود و جرم من در مجلس کذایی رژیم طرفداری از حقوق بشر بود تذکار میدادیم ، حالا اگر این جرم نمیشد و همین را تذکار میداد که شما این حق را دارید ،

 

و این در همین غرب هم همینطور است ما رفتیم در نمایشگاه دوست من در پاریس آقای موذن زاده نقاش هموطن و دوست من ، دیدیم که در پاریس ودر چادرهای کوچک و منظره ای بسیار بد و غیر قابل تحمل به عنوان پناهنده ،

 

اگر این وجدان اخلاقی اگر نخوابیده بود چگونه ممکن بود با انسان اینطور رفتار بشود؟

 

اینجا هم اشکال مختلف قدرت از صبح تا شب تبلیغ میشود از صبح تا شب تلویزیون را که باز میکنی اشکال مختلف این است که اگر قدرت داری اینها را داری ، قدرت نداری ول معطلی هیچی نداری آن منظره هم به همین کار می آید قدرت نداری آن هستی ، اگر قرار بر حقوق بود آن منظره هم نبود ، اما چون بنا بر قدرت است آن منظره هم یاد آور میشود به این فرانسوی که این قدرت را بچسب اگر نداشته باشی آن را هم نداری.

 

 

اینهم تذکار بزرگ وجدان اخلاقی و این خیلی مهم است که یک جامعه ای ، از یک انسان تا یک جامعه تا جامعه جهانی ، این وجدان اخلاقی دائم به کار باشد و محتوایش هم حقوق باشد و چرکین نباشد اگر چرکین باشد باید نقد بشود .

 

وجدان علمی

 

بعد می اید وجدان علمی قبلا گفتیم که این مدار سرمایه داری و اصلا قدرت ، دارای مدار بسته است و خودش هم از رابطه قوا پدید می اید پس از مدار بسته بوجود می آید ،

 

اگر فرض کنیم که دو نفر با هم دعوا بکنند این دو تا یک مدار بسته ایجاد میکنند توی این مدار بسته که دوتایی با هم دعوا میکنند اگر ان مدار باز بشود دیگر دعوایی نیست و شدنی نیست ،

 

توی این مدار بسته که دوتایی دعوا میکنند یکی باید بر دیگری زورش بچربد و این بشود بر دیگری مسلط میگوییم این بر او قدرت دارد ، و چون مدار قدرت خودش بسته است پس انسان مدار را نیز با ایجاد مدار بسته مادی– مادی میبندد ،

 

همین که انسان امروز پیداکرده است پس به معنویت باز نیست ، بنابراین هر نیازی را باید به شیئ مادی تبدیل کند تا نیاز انسان قابل برآورده شود ، بخش مهمی از نیازهای انسانی غیر مادی هستند ولی در جهانی که ما زندگی میکنیم اینها از طریق مادی برآورده میشوند، نتیجه اینکه مصرف بر تولید فزونی دارد .

 

متاسفانه وجدان علمی تا این زمان کارش این بوده که بگوید که این مدار اصلا بسته است میگوید که علم یعنی دترمینیسم ، علم یعنی جبر یعنی مدار بسته ، چندی پیش یکی از هموطنان ما که فیزیک درس میدهد گفته بود که ما در آزمایشگاه که میرویم مراجعه ای با خدا نداریم ، یعنی علم در واقع بدون اینکه اصلا قلمرو آن باشد خودش را وارد کرده در یک قلمرویی که میگوید که من آنم که میگویم : معنویت بی معنویت و خدا بی خدا ،

 

خوب وقتی که خدا نیست یعنی جبر هست و این جبر که هست تنها در قلمرو علم نمی ماند میرود در قلمروی سیاست و اقتصاد و فرهنگ و روابط اجتماعی و همه ی مدارها را میبندد و انسان میشود اسیر جبر ،

 

پس این بسیار مهم است که علم نقد بشود و جای خود را داشته باشد و از جای خودش بیرون نرود و این را هم بداند که خلاقیت علمی بدون اتصال و اینهمانی با بینهایت و بدون خدا غیر ممکن است ، عقل میباید با هستی اینهمانی پیدا کند تا بتواند خلق کند ،

 

خوب این وجدان علمی هم وقتی نقد شد و وارد وجدان همگانی شد جامعه را آماده میکند ،

 

و به این ترتیب این سه تا وجدان :

 

  1. 1)جامعه را از لحاظ تاریخی یعنی تجربه های تاریخی ،

 

  1. 2) اخلاق که حقوق است ، و

 

  1. 3) علم آماده میکند

 

   برای ، زندگی در استقلال در آزادی در حقوندی ،

 

این است که :

 

وجدانها بسیار مهم هستند در زندگی انسانها، یک دورانی ازتاریخ اینها از یاد رفته بود حالا از نو به اینها توجه میشود ، برای اینکه زندگی انسان بر روی زمین به خطر افتاده است .

 

امیدوارم که بحث ما یک بحث شیرینی شده باشد .