شکست مفتضحانه مولفه "رهبریِ سیاسی" در جهان/روایت یک پژوهشگر علوم سیاسی و روابط بین المل

Trump-ShiJin-Ping

«در زمان های بحرانی، کارآمدترین رهبران آن هایی هستند که قادرند به مردم در مورد منافعشان آگاهی دهند و موجب ایجاد اتحاد و همبستگی شوند. متاسفانه در مورد بحران شیوع ویروس کرونا، رهبران دو اقتصاد بزرگ جهان(چین و آمریکا)، دقیقا در مسیر مخالف حرکت کرده اند. مساله ای که در نوع خود به عمیق تر شدن هر چه بیشتر بحران کمک خواهد کرد.»
 
به گزارش الف، "جوزف نای" استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل در "دانشگاه هاروارد" در مقاله ای برای "پایگاه خبری پراجکت سیندیکیت" از شکست مفتضحانه مولفه رهبری سیاسی در جهان (مخصوصا در اردوگاه قدرت های بزرگی نظیر آمریکا) در مواجهه با بحرانی نظیر پاندمی ویروس کرونا خبر داده است. این پژوهشگر آمریکایی به دلیل اعتقادش به جاذبه بالای فرهنگ آمریکایی و خلق تعبیر قدرت نرم بسیار مشهور است.
 
جوزف نای در پراجکت سیندیکیت می نویسد:
«مولفه "رهبری" به مثابه گزاره ای که به مردم کمک می کند تا اهداف خود را در یک چهارچوب مشخص قرار دهند و به آن ها دست یابند، کاملا در دوره های بحرانی، مساله ای ضروری و مورد نیاز است. وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق بریتانیا این موضوع را به خوبی در سال 1940 نشان داد. به نحو مشابهی، نلسون ماندلا نیز در دوره گذارِ آفریقای جنوبی از آپارتاید هم این مساله را به خوبی به نمایش گذاشت». 
 
با توجه به این استانداردها، رهبران دو اقتصاد برتر جهان(آمریکا و چین) در بحبوحه شیوع ویروس کرونا، شکست مفتضحانه ای را به ثبت رسانده اند. دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا و همتای چینی اش شی جی پینگ هر دو در مراحل آغازین بحران شیوع ویروس کرونا، به ملت های خود در مورد مساله مورد نظر، آگاهی ندادند، بلکه حتی صورت مساله را نیز از آن ها پنهان کردند. موضوعی که به قیمت جان انسان های زیادی تمام شد. این دو نفر پس از آنکه ابعاد بحران آشکار شد نیز به جای آنکه به فکرِ یافتن یک راه حل باشند، شروع به متهم کردن یکدیگر کردند. با توجه به عملکرد ضعیف آن ها، احتمال اینکه جهان در نبرد با ویروس کرونا آسیب های جدی ببیند، کاملا وجود دارد. 
 
نظریه پردازان حوزه "رهبری"، میان "رهبران تحول گرا" و "رهبران معامله گر"، تفاوت قائل می شوند. رهبران معامله گر سعی می کنند در هر شرایطی همچنان اوضاع را عادی جلوه دهند و منافع خود را تامین کنند اما در مقابل، رهبران تحول گرا سعی می کنند موقعیت و اوضاع را به سمت آنچه مطلوب است هدایت کنند. 
 
هر سبک رهبری را که رهبران انتخاب کنند، باید دانست که آنها قادرند نفوذ و تاثیرگذاری قابل توجهی را بر هویت جمعی اِعمال کنند. مسئله ای که قادر است "من" و "تو" را به "ما" تبدیل کند. رهبران تنبل، گرایش به حفظ و تقویت وضع موجود دارند. این رهبران دست روی شکافها و اختلافات می گذارند و از این طریق سعی می کنند موقعیت و جایگاهشان را تقویت کنند. با این حال، رهبرانِ تحول گرایِ کارآمد، قادرند تاثیرگذاری قابل توجهی را بر شخصیت و هویت اخلاقی جامعه خود بگذارند. برای مثال، نلسون ماندلا با توجه به جایگاه و محبوبیتی که در میان سیاهان آفریقای جنوبی داشت می توانست به راحتی از قدرت سواستفاده کند و از سفید پوستان که سالها حکومت را در این کشور در دست داشتند، انتقام بگیرد. با این حال، وی تمام تلاش خود را کرد تا هویتِ طرفداران وی گسترده تر شود و صرفا محدود به سیاه پوستان نباشد. 
 
به نحو مشابهی، پس از جنگ جهانی دوم که در جریان آن آلمان به فرانسه برای سومین بار در 70 سال گذشته حمله کرد بود، "ژان مونه" دیپلمات فرانسوی به این نکته اشاره کرد که انتقام گیری از آلمان فقط یک چرخه تاریخی تراژیک(از خشونت) را تکرار خواهد کرد. برای تغییر این وضعیت، وی طرحی را مبنی بر تولید مشترک آهن و ذغال سنگ در اروپا پیشنهاد داد. ترتیباتی که در نهایت ختم به تشکیل اتحادیه اروپا شد. 
 
این موفقیت ها، به صورت غیرقابل اجتناب به دست نیامدند. وقتی ما به ورای خانواده و افراد نزدیک به خود می نگریم، متوجه می شویم که اغلبِ هویت های انسانی آن چیزی هستند که دانشمند علوم سیاسی "بندیکت اندرسون" آن را "جامعه خیالی/imagined community" می نامد. هیچ کس به طور مستقیم در تجربیات میلیونها انسان دیگر که با وی هموطن هستند، شریک و سهیم نیست. با این حال، در یک یا دو قرن گذشته، ملت تبدیل به جامعه خیالی شده که انسانها حتی حاضر بوده اند جان خود را برای آن فدا کنند. 
 
تهدیدات جهانی نظیر ویروس کرونا و یا تغییرات آب و هوایی، در آسیب رساندن به انسانها هیچ گونه تفاوتی میان ملیت آنها قائل نمی شوند. در یک جهانِ در هم تنیده(و جهانی سازی شده)، اغلب مردم به شماری از جوامعِ خیالی همپوشان، تعلق دارند. رهبرانِ محلی، منطقه ای، ملی، قومی، و مذهبی، برای ایجاد بسیج و همبستگی نباید به کوته نظرانه ترین هویت ها توجه کنند و بر آنها متمرکز شوند. 
 
بحران شیوع ویروس کرونا فرصتی بی نظیر را برای رهبریِ تحول گرا محیا کرد. یک رهبر تحول گرا می توانست از بحران شیوع ویروس کرونا استفاده کرده و خودی نشان دهد زیرا این بحران، از حیث ماهوی، ماهیتی جهانی دارد و هیچ کشوری به تنهایی قادر به حل آن نیست. با این حال، ترامپ و شی جین پینگ هر دو این فرصت را سوزاندند. هر دو رهبر نتوانستند بفهمند که اِعمال قدرت از سوی آنها می تواند در چهارچوب یک بازی با حاصل جمع مثبت(پیروزی هر دو طرف) انجام شود. این رهبران به جای تفکر بر "اِعمال قدرت به دیگران"، می توانستند "اِعمال قدرت را در کنار دیگران" مورد نظر قرار دهند. 
 
در موردِ بسیاری از مسائل و موضوعات فراملی، توانمند ساختن دیگران می تواند به کشوری نظیرِ آمریکا کمک کند تا به اهداف و منافع خود برسد. اگر چین بتواند نظام بهداشت و سلامت خود را تقویت کرده و یا تولید گازهای آلاینده خود را کاهش دهد، هم آمریکایی ها و هم بسیاری از ملت های دیگری جهان از این موضوع نفع خواهند برد. در یک جهانِ درهم تنیده(و جهانی شده)، شبکه ها منبع اصلی قدرت هستند. در جهانی که با سرعتی بالا به سمت پیچیده شدنِ هر چه بیشتر حرکت می کند، آن دسته از دولت هایی که بیشترین ارتباط و درهم تنیدگی را با دیگران دارند(آن هایی که بیش از دیگران قادرند دوستان و شرکایی را برای اقدامات همکاری جویانه به خود جلب کنند)، قدرتمندترین ها هستند. 
 
تا جایی که کلید شکوفایی اقتصادی و امنیت آینده آمریکا به یادگیریِ اهمیتِ "قدرت با"(اعمال قدرت با دیگران) و "قدرت بر"(اعمال قدرت بر دیگران)مربوط می شود، عملکرد دولت ترامپ در بحبوحه شیوع ویروس کرونا، ناامیدکننده بوده است. مشکل، شعارِ "اول آمریکای" ترامپ نیست(هر کشوری منافع خود را در اولویت اولش قرار می دهد). مشکل شیوه ای است که ترامپ منافع ملی آمریکا را تعریف می کند. ترامپ با تمرکز صِرف بر دستاوردهای کوتاه مدت که بواسطه معادلات بازی با حاصل جمع صفر(یعنی برد یک بازیگر با باخت دیگران همراه است) ایجاد می شوند، توجه اندکی به منافع بلند مدتی که توسط نهادها و اتحادها می توانند حاصل شوند، مبذول داشته است.  
 
آمریکا و به طور کلی قدرت های جهانی باید همکاری بین المللی در مقابله با بحرانی نظیر بحران شیوع ویروس کرونا را ترویج کنند. یک رهبر تحول گرا در آمریکای کنونی باید به ملت آمریکا آموزش دهد که به نفع آن ها است تا در ارائه کمک به کشورهای دیگر(مخصوصا کشورهای در حال توسعه) جهت مقابله با ویروس کرونا، سخاوتمندانه رفتار کنند زیرا در غیر اینصورت، تبعات وخیمی دامن گیر آن ها خواهد شد. 
 
اگر آمریکا یک وینستون چرچیل یا نلسون ماندلا داشت تا این رویه را پیاده کند، مسلما بحران اپیدمی ویروس کرونا می توانست راه جدیدی را برای فضای سیاسی بهتر و مساعدتری در جهان بگشاید. متاسفانه، ما تاکنون فرصت ارائه رهبریِ تحول گرا را از دست داده ایم و بحران شیوع ویروس کرونا، شرایط حاکم بر فضای سیاسی جهان که مبتنی بر ملی گرایی و پوپولیسم بود را بیش از پیش تشدید کرده است. ناکامی در بحث رهبری به طور حتم یک شکست و ناکامی است. با این حال، این شکست و ناکامی در مواجهه با یک بحران، یک تراژدی تمام عیار است.