فرهاد همتی :رابطه سلطه و رهایی از دیدگاه نیچه، فوکو و بنی صدر

 

banisadr-10از نظر نیچه جهان خواست قدرت است.پایه و مایه همه چیز خواست قدرتاست.نیچه نه با تحقیق و پژوهش علمی به این نتیجه رسیدههلت است و نه بامطالعات روانشناختی.لذا خواست قدرت یک اصل کلی مابعدالطبیعی وهستی شناسانه است.از نظر نیچه عقل نقابی است بر چهره ی خواستقدرت.عقل شکل منحط و فاسد خواست قدرت است.خواست قدرت در لباسعقل توهم هایی مانند نظریه های علمی و ارزش های عام اخلاقی را پدیدمی آورد.در پشت همه ی احکام عقلی و همه داوری های ارزشی خواستقدرت پنهان است.حقایق همه افسانه اند و افسانه ها همه برداشت هاهستند و برداشت ها همه چشم اندازند.مقولات عقل نیز افسانه اند و چشماندازه ای منطقی اند،نه حقایق عینی علمی.فرقی بین تخیل و توهم و علمنیست،چون علم نیز بیان هیچ حقیقتی نیست. به سبب اینکه حقیقتی وجودندارد.اساس نظام فکری و نظریه نیچه چشم انداز باوری است. اگر چشمانداز را حذف کنیم،جهانی باقی نخواهد ماند.از این دیدگاه،تفسیرهایمختلف واقعیت، همگی دارای ارزش برابرند،چرا که اساس و پایه ای برایبرتری و ترجیح یک تفسیر بر تفسیرهای دیگر وجود ندارد.حال پس از اینشرح نظریه نیچه باید از او پرسید اگر هیچ حقیقتی نیست،پس قدرت نیزنمی تواند حقیقت باشد و لذا خواست قدرت هم توهمی بیش نیست.اگرحقیقت گونه ای خطاست و همه ی باورها خطا هستند،چرا نیچه سعی میکند چنین توهماتی را به نام حقیقت یگانه به کرسی قبول بنشاند.آیا چشمانداز باوری یک نظریه کلی در باره چشم اندازهاست یاچشم اندازی استدر میان چشم اندازهای دیگر؟اگر چشم اندازی در میان چشم اندازهایدیگر است،همان قدر درست یا نادرست است که چشم اندازهای دیگر.ازآنجا که عقل و استدلال توهم و افسانه است،چشم اندازها قیاس ناپذیرند وهیچ چشم اندازی از جمله چشم انداز نیچه نمی تواند راجع به چشماندازهای دیگر قضاوت و داوری کند.اگر هم چشم انداز باوری حکمیاست کلی درباره ی چشم اندازهای دیگر و قضاوتی است حقیقی و عام وخارج از چشم انداز باوری،این با کل نظریه در تناقض است و خود را نفیمی کند.زیرا حقیقتی مطلق و یگانه خارج از همه ی چشم اندازها وجوددارد که قادر است همه ی نظریات دیگر را توهم بخواند.چنین دیدگاهمابعدالطبیعی که تن به هیچ گونه نقدی نمی دهد و خدایگانه از موضعقدرت به عنوان حقیقت یگانه و مطلق در کل هستی می نگرد،عاقبت بهفاشیسم هیتلری می انجامد.

نیچه می گفت هیچ حقیقتی وجود ندارد.حقایق افسانه اند و افسانه هابرداشت های ما هستند و برداشت ها نیز چشم اندازند.بدون چشماندازهای ما که نوعی اراده معطوف به قدرتند هیچ گونه حقیقتی وجودندارد.فوکو به عنوان یکی از پیروان نیهیلیسم نیچه مدعی بود که دانشجدید همپالگی قدرت است و از مراکز قدرت و برای همراهی با آن است کهعلم مدرن به وجود آمده است.در گذشته مخالفت با قدرت پادشاه که از نظمطبیعی عالم ناشی می شد،نوعی مخالفت با نظام کیهانی محسوب می شدو مجازاتش شکنجه و مرگ بود.با مدرنیته ظاهرا آن نظام قدسی کیهانیفروپاشید و انسان گرایی نوین و اومانیسم وحقوق انسان محورشد.آزادی،عقلانیت و توسعه ی اجتماعی و اقتصادی شعارهای دروغینمدرنیته شد.سرکوب و شکنجه و فشارهای بیرونی در قالب های متعددتبدیل به سانسور و زندان و بیمارستان و دانشگاهی شد تا زور و قدرتپذیری را به نام علم،تعلیم،تدریس و روانشناسی تبدیل به هنجار درونی کندتا انسان هایی مطیع و تابع قدرت بسازد.از نظر فوکو قدرت معلول رابطهاست.در این رابطه ها، سلطه پذیر مثل نظام قدیم از روی جبر اطاعت نمیکند،بلکه اطاعت برای او بهنجار و درونی شده است و با رضایت به اینرابطه تن می دهد.او در این موضوع چنان افراط می کند که عمل به توصیهپزشک توسط بیمار را نوعی اطاعت از نوع رابطه سلطه می داند.در رابطهسلطه نه تنها سلطه پذیر که سلطه گر هم به خاطر درونی و بهنجار شدنرابطه زور که توجیهی عقیدتی و ایدئولوژیک یافته است،از اعمال زور دراین رابطه آگاهی ندارند.افراد به دلیل تحریف ایدئولوژیک که تحریفواقعیت و منافع است،با رضایت از سلطه گری اطاعت می کنند که در واقعبر ضد منافع آنها است.فوکو نیز مثل نیچه تعریفی مابعدالطبیعی از مفهومقدرت و رابطه سلطه دارد.بدین معنی که تعریف او از قدرت و رابطه سلطهحاصل پژوهش های تجر بی نیست و به این دلیل هم هیچ مورد مشاهده ایآن را ابطال نمی کند.از نظر او رهایی از قدرت توهم است. لذا مبارزه بایک نظام قدرت حتی اگر منجر به پیروزی شود،صرفا تغییر از یک نظامقدرت به نظامی دیگر از رابطه ی زور است. زیرا جامعه انسانی همواره براساس قدرت استوار است. عقلانیت و علم نیز از رابطه قدرت رها نیستندوخود بیانگر رابطه قدرتند و هم از درون رابطه قدرت پدید می آیند.اینرابطه قدرت چنان عام و گسترده و فراگیر است که رهایی از آن غیر ممکناست.حقیقت نیز ساخته ی نظام قدرت و سلطه است.بر خلاف نظرفوکورابطه قدرت و اطاعت از مراجع آشکار و نهان قدرت در جهان قدیمبیشتر از امروز وجود داشته است.سلطه ایدئولوژیک و سلطه مراجع مذهبیدر دنیای سنتی بسیار قوی تر و عمیق تر از امروز بوده است.اگر رهایی ازرابطه زور و سلطه توهم است و دانش نیز قدرت است،سخنان و استدلالاتفوکو نیز در درون شبکه ای از روابط قدرت بیان شده است و بیانگر نوعیاز روابط قدرت است که به شکلی پیچیده زور را به نام دانش نهادینه میکند و زندانی جدید به وجود می آورد.به عبارت دیگر اگر فوکو حقیقت روابطقدرت را بیان می کند،پس دانش و سلطه الزاما یکی نیستند و دانش رها ازقدرت وجود دارد و حقیقت و زور یکی نیستند.لذا تئوری فو کونادرستاست،زیرا حقیقتی وجود دارد.اگر حقیقتی هم نیست باز هم تئوری فوکونمی تواند درست باشد،چون او هم حقیقتی را بیان نمی کند.تناقضاتتئوری فوکو در همین جا خاتمه نمی یابد.او در حالی که از نظام قدیم ونظم کیهانی آن سخن می گوید،آن را با نظام نوین مقایسه می کند و دراین مقایسه قضاوت اخلاقی هم می کند.در حالی که از نظر او ارزیابیانتقادی شکل های مختلف زندگی و اندیشه و مقایسه آنها با یکدیگر غیرممکن است.چون هریک معیار های درونی خود را دارد که قابل مقایسه بانظام اجتماعی یا فکری جامعه ی دیگر نیست.از این تناقض هم کهبگذریم،او که هر گونه رابطه ی انسانی و اخلاقی و عاطفی اعم از عشق ودوستی و آموزشی و کنش های آزادی خواهانه را به رابطه قدرت تقلیل میدهد و از آن یک فراروایت به دست می دهد ،خود را گرفتار تناقضی دیگرمی کند.

 

ابوالحسن بنی صدر تنها متفکر ایرانی است که راجع به پدیده قدرت ورابطه سلطه تئوری روشن و مشخص علمی دارد که عاری از تناقضاتتئوری های نیچه و فوکو است. تئوری های نیچه و فوکو به نقض خود میانجامد و با نفی حقیقت و نسبی گرایی در واقع خود را در گرداب زور وقدرت گرفتار می کنند.به همین سبب ستایش گر قدرت خودکامه میشوند.اما بنی صدر بر خلاف فوکو پویایی فطری انسان را پویایی رشد میداند.او در کتاب درخشان موازنه ها انواع روابط بر اساس موازنه ای را کهایجاد می کند،شرح می دهد.او سه نوع موازنه را در این کتاب توضیح میدهد.1_موازنه مثبت که بر اساس مناسبات و تناسبات قدرت شکل میگیرد.انسانی که رابطه خود را با خود،با طبیعت وبا دیگران بر اساس زور وسلطه تنظیم می کند،طبیعت را تخریب می کند،تا زور دارد،زور می گوید وزمانی که زور ندارد،زور می پذیرد.رابطه بر اساس سلطه انسان را یا فعالمایشاء و سلطه گر می کند،یا سلطه پذیر و منفعل.این قانون اساسی قدرتاست.زیرا چنین فردی خارج از روابط قوا نمی تواند بیندیشد.نمونه هایتمام عیار چنین افرادی رهبران مستبد و دیکتاتوری هستند که در طولتاریخ بشریت را گرفتار مصائب بسیار کرده اند.2_موازنه التقاطی، در اینموازنه که عمومیت دارد،انسان ها یا از روی ترس یا جهل،یا نیاز بین حق وباطل سرگردانند.بر اساس فطرت گرایش به حق و حقیقت دارند،اما بر اثرعوامل متعدد اجتماعی میان حق و نا حق خلط می کند.اگر انسانی کهگرفتار التقاط است مبانی بینش خود را از زور پذیری تصحیح بنیادی نکنددر این گمراهی به عمله ی استبداد تبدیل می شود و در مسیر از خودبیگانگی در سیاه چاله ی موازنه قوا سقوط می کند.3_موازنه منفی،نفیهر گونه رابطه ی زور است در هر نوع رابطه ای که انسان با خود،با طبیعتو با دیگران دارد.موازنه منفی انقلابی اساسی در بینش است.به این مفهومکه چون در این موازنه زور به رسمیت شناخته نمی شود،وقتی انسان قدرتدارد زور نمی گوید. وقتی هم قدرت ندارد،زیر بار سلطه ی زور گویان نمیشود.زور و سلطه فاقد هر گونه حقیقت و در واقع از خود بیگانگی محضاست. در موازنه منفی پویایی فطری پویایی   رشد است.استثمار،استعمارو استبداد خروج از فطرت است.در موازنه منفی نگاه ابزاری در روابط بینانسان ها وجود ندارد.خانواده بر اساس عشق و همدلی و یاری شکل میگیرد.خانه جای رشد است. بنی صدر با توجه به دیالکتیک و جهان بینیتوحیدی خود هر گونه تضاد و تقابل های ذاتی و درونی در طبیعت و انسانرا رد می کند. تضاد های طبقاتی و تقابل های مخرب و کاهنده مثل بیماریعارضی و بیرونی است،وچون تضاد ذاتی و درونی و عامل حرکتنیست،بلکه مخرب حرکت به سوی کمال است،برای حرکت باید تضادها راحذف کرد و از تقابل های کاهنده پرهیز کرد.اساس هستی بر عدم زوراست.پدیده ها از توحید اجزا موجودیت و هویت می یابند.نیرو از توحیداجزا ایجاد می شود و توحید عامل حرکت درونی اجزا است و تضادمخرب حرکت است.لذا قدرت حقیقت ندارد و ایجاد رابطه سلطه از خودبیگانگی است.این بینش می تواند نقاد قدرت و مدعی رهایی از آنباشد.اما کسی که تضاد را درونی و ذاتی پدیده ها می داند،در واقع رابطهزور و سلطه را ابدی می کند.در چنین تفکری راهی به رهایی نیست.