شعری از رحمان: این تقدیرمانیست

بر بلندای سکوت این شب تیره

سیاهی می بارد ،

همه چیز خاکستری شده

زندگی از حرکت بازمانده

زوال و استیصال؛

سقوط و تردید،

در راه است.

 

سوگند هم

نشان دروغ و کژی شده

 

خو گرفتیم،

بر سرمان آوردند به آنچه

لب از لب کِی تکان خواهد خورد؟

 

نه، هرگز،

این تقدیرِ ما نیست ،

 

این فراموشی

کِی به سراغمان آمد ؟

ما که هر روز یکدیگر را

می بینیم

چرا به یاد نمی آوریم،

آن روزگاران را؟

 

چرا نمیدانیم،

این فراموشی...

کِی به سراغمان آمد ؟

 

آه اگر بدانیم که این غول خفته،

این عضله فشرده از شعور و نفرت

چه نیروی نهفته ای در درون خود دارد ،

خیلی پیشتر ؛

از خواب گران -

بیدارش می کنیم..

 

رحمان : ۵ / ۱۲ / ۱۳۹۷