ذهنیت جبرگرای دکتر عبدالکریم سروش در انتخاب شاه یا خمینی، از فرید انصاری دزفولی​

Ansari Dezfouli-1 آقای سروش در سخنرانی اخیرش در آمریکا مدعی شدند: "خمینی مردمی ترین رهبری بود که در تاریخ این کشور ( ایران) ظهور کرد. خمینی با سوادترین رهبر این کشور تاکنون بوده است". برای صحت چنین فتوایی نیاز به سند و مدرک است.
 
اگر ما فقط یکی از رهبران ایران از انقلاب مشروطه تاکنون را مد نظر بگیریم دکتر محمد مصدق تا به امروز مردمی ترین و یکی از باسواد ترین رهبران تاریخ ایران بوده و می باشد. چگونه آقای سروش به خود اجازه می دهد آبروی خود را خرج یک فقیه بی آبرویی مثل خمینی کند که به قول خودش فقه اش فقط به درد آدمکشی می خورد.  در همان سخنان می گوید " برای خمینی جان انسان ها اعتباری نداشت".  او در سخنرانی مملو از تناقض خود در مورد فقها که خمینی هم جزو آنان بوده است، می گوید: "حتی دانش چندانی، فقیهان ما، از قرآن ندارند. این فقهای ما نه تاریخ اسلام را می دانند، نه تاریخ ایران را می دانند، نه فلسفه می دانند، نه تفسیر قرآن می دانند، و نه اخلاق دارند". 
 
سپس ادامه می دهد، از دوران هخامنشیان تا به امروز در سراسر تاریخ ایران و حتی در انگلیس و فرانسه پادشاه و رهبری با سواد تر از آقای خمینی خلق نشده است. هر چند که اولین بار نیست آقای سروش به تحسین و تقدیس خمینی می پردازد، بطوریکه در سوگ دکتر ابراهیم یزدی در شهریور سال قبل می گوید: «بدون تردید آیت الله خمینی و یاران او خادمان مملکت بودند و در کمال شجاعت، شهامت و شرافت به داد مردم رسیدند.»!
 
ولی چگونه ممکن است پادشاهان انگلیس که نقش بسزایی در ایجاد دموکراسی، آزادی و آبادی این کشور داشته اند، آقای خمینی که با ورودش چیزی بجز نکبت، کشتار، اعدام و شلاق زدن نیاورد، با سوادتر از آن پادشاهان و یا حتی لویی چهاردهم فرانسه بوده باشد.
 
آقای خمینی اگر با سواد بود که ویرانی پشت ویرانی، جنگ و خونریزی برپا نمی کرد. او اگر با سواد بود که تلاش در نابودی کرامت و حقوق انسانی، حقوق شهروندی و حقوق ملی ملت ایران نمی کرد. آقای سروش در همان سخنرانی پر تناقض خود اذعان می دارد، فقها سواد ندارند و می گوید " خمینی مثل شاه مستبد بود". انسانی های بی سواد مستبد و دیکتاتور می شوند. اساساً خود استبداد، یعنی بیسوادی. وقتی او می گوید خمینی مستبد بود، یعنی خمینی بیسواد بود. وانگهی سوادی که در خدمت بشریت و رشد و ترقی و عدالت اجتماعی قرار نگیرد، چه افتخاری دارد. 
 
درک آقای سروش از سواد، درکی کهنه و قدیمی است، یعنی خواندن و نوشتن و احتمالاً فراگیری درسی است که اگر چنین باشد جوزف منگله که پزشک حاذقی هم بود و صدها انسان بی گناه را روانه اتاق های گاز کرد تا زنده زنده بسوزند، حتماً از خمینی خیلی با سواد تر بوده است. از نظر یونسکو باسواد کسی است که از خوانده ها و آموخته هایش در زندگی خویش و دیگران تغییری ایجاد کند. با سوادی توانایی شناخت و درک، تفسیر، ساخت و توسعه دانش و آگاهی بخشی است.
 
برای آقای سروش، آقای خمینی از نظر شجاعت کم نظیر بوده است.
 
متأسفانه دکتر سروش زورگویی را با شجاعت اشتباه گرفته است. شجاعت در فرهنگ ایرانی ویژگی انسانی و اخلاقی دارد. تمام الگوهای های ایرانیان از فرد شجاع کسی است که حقگو باشد، نه حق کش. شجاع، کسی است که کردار و رفتارش منتج از خرد و دانایی و عقل باشد. خردورزی و پرهیز از غرور و تکبر و منیت طلبی، مخصوص پهلوانان شاهنامه است. پهلوانان شاهنامه، تماماً شجاع و نامیرا هستند، چون عادل، جوانمرد، مردمدار و عاشق وطن می باشند. 
 
فرد شجاع در نزد ایرانیان کسی است که از حق حیات ملی ایران و ایرانیان دفاع کرده است. نمونه آن آرش کمانگیر، کاوه آهنگر، یعقوب لیث صفاری و محمد مصدق می باشند.  
 
البته اگر درک ما از شجاعات زورگویی و حق کشی و ناجوانمردی و نابودی حق حیات ملی باشد، البته که آقای خمینی فردی شجاع بوده است. او با شجاعت تمام هر وعده ای را که در پاریس به مردم ایران داده بود، به محض ورود به ایران خلاف آنرا عمل کرد و با شهامتی عارفانه و فیلسوفانه، زیر وعده ها و تعهدهای خود زد و فقیهانه گفت، خدعه کرده ام. 
 
او برای برپایی استبداد دینی اش، تمام مخالفان فکری و دگر اندیش خود را با شجاعتی عارفانه تار و مار و اعدام کرد، حتی به هم لباسان خود رحم نکرد.
 
او چنان شجاع بود که از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتنِ عین دزدان را انقلاب دوم نامید. 
 
با رشادتی عارفانه در ۲۹ دی ماه ۱۳۵۹  قرارداد الجزایر را بست و میلیارد ها دلار از بیت المال را بابت گروگانگیری به آمریکا پرداخت کرد. 
 
جنگی را که می توانست در شش ماه تمام کند با شجاعت و جنگجویی و رشادت بی همتایی به مدت هشت سال ادامه داد. هزاران جوان را به امید تصرف قدس از راه کربلا شجاعانه فریب داد و دلاورانه موجب مرگ صدها هزار ایرانی و ویرانی کشور شد. 
 
با جسارت و شجاعت فراوان فرمان قتل سلمان رشدی را صادر کرد.
 
حتماً آقای دکتر سروش به خاطر دارد که رهبر شجاع و باسوادش چگونه در سال ۱۳۵۸ با شجاعتِ وصف ناپذیری طی سخنانی دربارۀ موج خروج استادان دانشگاه از ایران گفت: "ما باید این مملکت را عوض کنیم؛ این افکار را عوض کنیم. دانشگاه ما باید عوض بشود، از این افکار عوض بشود. این مغزهایی که بچه‏ های ما را سی سال، چهل سال، به تباهی کشیدند، بگذار فرار کنند، یک مغزهای صحیح بیایند روی کار. حالا که می‏ خواهند تصفیه کنند، و اشخاص خیرمند می ‏خواهند تصفیه بکنند، شما نشسته‏ اید غصه می‏ خورید که چرا تصفیه می‏ کنند! غصه می‏ خورید که چرا اعدام می‏ کنند؟" او اضافه کرد: "می‏ گویند مغزها فرار کردند! بگذار فرار کنند. جهنم که فرار کردند این مغزها! مغزهای علمی نبودند این مغزها، مغزهای خیانتکار بودند."
 
خمینی شجاع در کشتار انسان ها نظیر نداشت. این عارف فقیه با سواد دکتر سروش همچون ضحاک مار دوش، عاشق خونریزی و کشتن بود و مثل آب خوردن حکم قتل می داد و روزی گفت: "رحم بر محاربین ساده‌ اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام‌ اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید، آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند. تردید در مسائل قضائی اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌ باشد".
 
شاید شجاعت بن لادن که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ با دلاوری به دو برج دو قلوی مرکز تجاری نیویورک حمله کرد و باعث مرگ و کشته شدن بیش از ۳ هزار نفر شد، شبیه آقای خمینی بود که فقط در تابستان ۶۷ با فرمانی دستور قتل و اعدام بیش از ۵۰۰۰ نفر را داد و صادر کرد و هولوکاست کوچکی درست کرد.
 
البته ابوبکر بغدادی هم شجاع بود. بینی و بین الله او هم در قتل و کشتار مردم عراق و سوریه بویژه در شهرهای رقه و سنجار یزیدیان و موصل و کشتار صدها پیر و جوان و بچه چنان شجاعت و رشادتی از خود نشان داد که کسی بجز چنگیز خان مغول و پول پوت و هیتلر و خمینی نمی توانست چنین شجاعتی از خود نشان دهد. البته برخی هم شجاع هستند و مثل برخی از حیوانات بی عقل از روی مین گذر می کنند و یا بمب به خود می بندند تا با کشتن دیگران به بهشت برین پر از حوری بروند.  
 
آقای سروش در آن سخنرانی می گوید: "در انتخاب بین شاه و خمینی اگر هیچ اختیاری نداشتم، من خمینی را انتخاب می کنم".  آقای سروش علیرغم اینکه از عرفای ما بخاطر جبرگرایی شان ایراد می گیرد؛ خود نمی خواهد ذهنیت عرفانی خود را رها کند و متوجه نیست بی اختیاری و اجبار، زادۀ ذهن خود انسان است و وجود خارجی ندارد. نمونه آن انتخاب مصلحت بجای حقیقت است. او نمی خواهد از مدار بسته  قدرت بیرون بیاید. یکی از علائم ماندن در مدار بسته قدرت محدود کردن گزینه ها بین بد و بدتر است، نه خوب و خوب تر. او زندان ذهنیت جبرگرای خود است و بر اساس این ذهنیت است که هنوز خود را مجبور به انتخاب بین بد و بدتر می کند و بدین خاطر بدترین را انتخاب می نماید. بر این مبنا بعد از چهل سال خمینی را که سمبل بدترین است انتخاب می کند. سخنان سروش بیانگر این واقعیت است که او هنوز در مدار بسته و پر تناقض ذهنیت خود غوطه ور است و توان بیرون آمدن از این مدار بسته را ندارد. او اگر از مدار قدرت و ذهنیت جبرگرای خود  بیرون می آمد، به آن خانم سؤال کننده، پاسخ می داد، در جهان هستی، اجباری در انتخاب بین دو شر نیست و همیشه گزینه خوب وجود دارد، لذا در هیچ شرایطی میان دو دیکتاتور یکی را انتخاب نمی کنم، زیرا هر دو ویرانگر و کشنده می باشند. مگر می شود کسی بین مار افعی و عقرب جراره یکی را انتخاب کرد، که بین شاه و خمینی یکی را انتخاب کنم. انسان آزاد اندیش راه حل سومی پیشنهاد می کند و آن انتخاب آزادی است. انتخاب بین دو شر، سابقۀ طولانی دارد و قدمت آن به قدمت تاریخ نظام های استبدادی و دیکتاتوری نیز باز می گردد. اصل انتخاب بین دو شر، به زمان شعار مسیحیان ارتدوکس در بالکان در  زمان عثمانی بر می گردد که در منطقه بالکان شعار می دادند: "عمامه بهتر از تاج است".
 
کلام انسان ها تبلوری از اندیشه راهنمای آنان است. تا اندیشه راهنما عوض نشود، کلام و طرز فکر انسان ها عوض نمی شوند. پس بهتر بیاندیشیم، بهتر انتخاب کنیم، تا گرفتار چنین جهنم دره ای که خمینی و عمله و اکره اش برایمان ساختند و هنوز هم ول کن نیستند و دو قورت و نیمشان باقی است، نشویم.
 
فرید انصاری دزفولی،​
۶ مارس ۲۰۱۹