شورش حافظ بر علیه ریاکاران دین معاش!، از فرید انصاری دزفولی

بشارت بَر به کویِ مِی ‌فروشان          که حافظ توبه از زُهدِ ریا کرد
 
Ansari Dezfouli-1 حافظ به اعتبار اشعارش ارادتی به می ‌و ساقی داشته است و می‌ گوید:
 
آن شد ‌ای خواجه که در صومعه بازم بینی          کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
 
حافظ متفکری آزاد اندیش و زمینی بود که داشتن دم و دستگاه و بارگاه را در‌ شأن آزادگی نمی‌ دانست. علیرغم نفرت ‌اش از دین معاشان، به سلامتی شیخی که خانقاه ندارد و مردمی است، جامش را بر می‌ دارد و لبی تر می‌ کند.
 
رطل گرانم ده ‌ای مرید خرابات          شادی شیخی که خانقاه ندارد.
 
حافظ از ریا و دورویی و زورگویی متنفر بود. بدین خاطر نفرتی وصف ناپذیر از زاهد و عابد و محتسب ریاکار داشت، چون می‌ دانست که آنان پاسداران زر و زور هستند. تو گویی او امروز با ما زندگی می ‌کند و شاهد استبداد دینی و برای دوران ما شعر می ‌سراید. او هم در زمان امیر مبارزی زندگی می‌ کرد که چون خمینی حکومت را به دین فروشان و محتسبان شلاق به دست و شمشیر به دست داده بود. دو متفکر و روشنفکر آن زمان حافظ و عبید زاکانی هر چه توانستند بر ضد و علیه شیخ و فقیه و زاهد و مفتی و صوفی نوشتند و گفتند و سرودند، چون آنان در دوران حاکمیت امیر مبارز بر شیراز یکه تازی می ‌کردند. حافظ چه با درایت فهمیده بود وقتی دین و دولت یکی شوند، دین ابزاری در خدمت دولت ریاکاران قرار می ‌گیرد و نابود می‌ گردد.
 
حافظ با چشمان خود می‌ دید که چگونه دین معاشان ریاکار جامعه را به ابتذال و انحطاط اخلاقی کشانده‌ اند و می ‌سراید:
 
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت          حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو
 
سناریو نویسان فیلم‌ ها برای داستان خود همواره شخصیت‌ های منفی خلق می‌ کنند و می ‌سازند تا بیننده فیلم با دیدن او، حدس بزند، فلانی شخصیت منفی فیلم است. شخصیت ‌های منفی معمولا عربده کشی می‌ کنند، سرتا پا خشن و زورگو یند و صدای ظریفی ندارند، در کردار و رفتار و کلامشان خشونت و دورویی و دروغ فراوان یافت می ‌شود. تماشا کننده، چهره ‌ای منفور از شخص منفی فیلم در ذهن خود می ‌سازد.
 
حافظ هم در اشعار خود شخصیت‌ های منفی و ریاکار خلق می ‌کند و می ‌سازد و علناً اعلام می ‌کند از آنها متنفر و گریزان است که می ‌سراید:
 
دور شو از بَرَم ‌ای واعظ و بیهوده مگوی          من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
 
شخصیت ‌های منفی شعر حافظ عبارتند از صوفی و زاهد و شیخ و فقیه و مفتی و قاضی و واعظان.
 
برای حافظ این شخصیت ‌ها اهل ریا و تزویر می ‌باشند و انسان های حق گو و صادقی نیستند. در ذهن و ضمیر آگاه و ناخودآگاه او، افراد فوق الذکر مشتی شیاد و فریبکار می ‌باشند که با شیادی می‌ خواهند جهنم را بجای بهشت به مردم بفروشند.
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند          چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.
 
یا
 
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه چالوس          کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
 
یا
 
زاهد چو از نماز تو کاری نمی ‌رود          هم مستی شبانه و راز و نیاز من
 
با شناختی که از این دکانداران دین فروش پیدا می ‌کند، به مردم توصیه می ‌نماید به سخن آنان گوش ندهید که سخن ‌شان عاری از حقیقت و راستی می‌ باشد.
 
رُموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ          که با جام و قدح هر دم نَدیمِ ماه و پروینم
 
و وای که چه زیبا به کم دانان و نادان‌ های نا آگاه تاخته است.
 
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم          یا جام باده یا قصه کوتاه
 
حافظ به جدل با فقیه و شیخ و مفتی و واعظ و زاهد نشسته‌ و در اشعارش از آنها موجوداتی بد و اهریمنی به نمایش می‌ گذارد.
 
ملتی با داشتن حافظی که اینگونه در مورد فقیهان و مفتی ‌ها و ریاکاران دین معاش دست به افشاگری می ‌زند و ماهیت آنان را بر مَلا می ‌نماید، و روشنفکر تیزبین همزمان و هم شهریش عبید زاکانی با چنین شعری تنفر خود را از این جماعت بیان می‌ دارد:
 
‌ای شیخ سرت ز تن جدا می‌ خواهم          جانت هدفِ تیرِ بلا می‌خواهم
 
چنین مردمی با داشتن امثال دو شاعر روشن ضمیر که آنهم هفتصد سال قبل دربارۀ زاهدان مکار و صوفیان زهد فروش و واعظان دروغین و فقیهان ریایی و محتسبان شلاق به دست این چنین روشنگری می ‌کنند، و باز این ملت بعد از تجربۀ علامه مجلسی و شیخ فضل الله نوری و سید محمد بهبهانی و کاشانی، به دنبال خمینی راه می‌ افتند و باز علیرغم تجربه ده سالۀ ویرانگر و خونریزی خمینی، به عمله و اکره او، یعنی رفسنجانی و خامنه‌ ای و سید محمد خندان و شیخ حسن کلید ساز، امید می ‌بندند و برای آنان سینه می زنند و یقه دری می ‌کنند تا شاید از مهلکۀ استبداد نجاتشان دهند!
 
چرا چنین می ‌شود؟:
 
مردمی که تاریخ خود را نخوانند، گرفتار مستبدان و در دام استبداد، اسیر می‌ گردند. ضرب‌ المثل "گذشته، چراغ راه آینده است"، به ما می‌ گوید از تاریخ درس عبرت و تجربه بیاموزیم تا آن را تکرار و تکرار نکنیم. بیخود که رودکی نگفته ‌اند:
 
هرکه نامُخت از گذشتِ روزگار     نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
 
حال از خودمان سؤال کنیم که آیا آخوندهای با عمامه و بی عمامۀ مدافع نظام ولایت مطلقه فقیه، و آنهم از نوع حکومتی، و آنهم مدافع قانون اساسی ضد بشریِ جمهوری اسلامی، و آنهم حامی استبداد دینی، و آنهم بی وطن و شیاد، می‌ توانند ناجی ایران و ایرانی باشند. و آیا اساساً ممکن و میسر است در چنین سیستم و ساختاری گندیدۀ قرون وسطایی، اصلاح یا تحولی ایجاد کرد؟ قدر مسلم، پاسخ برای هر انسان با شعور و آگاه به حقوق خود، و بی تردید نه و منفی است. هر کسی در هر لباسی باشد، وقتی گماشته و تدارکاتچی و پادوِ استبداد گردد (هر نوع استبدادی)، بطور قطع و یقین، ضد مردم و خائن به وطن و قدرت پرست می ‌شود و می‌ باشد.
 
چنین افراد و عناصری، کوچکترین ارزش و اهمیتی برای جان و مال و ناموس مردم قائل نیستند.
 
استبداد و استبدادیان چه سلطنتی و چه دینی، آن سمبل ویرانگری و جهل مرکب و عقب ماندگی ایران و ایرانیان بوده و می ‌باشند؛ پس باید نابود و منهدم گردند. استبداد تاریخی ایران از دیرباز بر سه ستون پایه، استوار بوده است که از زمان قاجار ستون پایۀ چهارمی به آنها اضافه گردیده است. این چهار ستون پایه، عبارت بوده ‌اند از: بزرگ مالکان، دستگاه سلطنت، نهاد روحانیت، و بیگانگان.
 
محمد رضا شاه با انقلاب سفید، بزرگ مالکان را منهدم کرد. انقلاب ۵۷، دستگاه سلطنت را منهدم کرد و بیگانگان را از کشور بیرون انداخت. حال مانده است روحانیت مرتجع حکومتی با ستونی شکسته و در حال فروپاشی، با حمایت نیم بند بیگانگان. برای گذر و عبور از جمهوری خیانت و جنایت و فساد اسلامی و رسیدن به جامعه ‌ای حقوقمند و دمکرات باید آخرین ستون پایۀ استبداد تاریخی ایران، یعنی روحانیت را منهدم و نابود کرد.
 
فراموش نکنیم هیچ ملتی بدون مبارزه‌ ای پیگیر و مستمر، با نا آگاهی به آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی، نرسیده است. لازمۀ جامعه‌ ای آزاد و مستقل، آگاهی است. آگاهی به حقوق و عمل به حقوق، اولین شرط رهایی از استبداد برای ایجاد جامعه‌ ای باز و با شهروندان صاحب حق و حقوق، می‌ باشد. جامعۀ آزاد و مستقل و حقوقمند، به خودی خود ایجاد نمی ‌شود، باید آن را ایجاد کرد. پس پیش از هر کاری به دفاع از زندگی، از آزادی، از برابری و از کرامت و حقوق خود و هر موجود زنده ‌ای، باید پرداخت.