هادی قدسی : مفهوم "حق" در قرآن

مفهوم واژه ها در بعد زمان و مکان، وبا رشد فرهنگی انسان متغیر می باشد مگر آن که همگان تعریفی مشخص و مکتوب از واژه ای را پذیرفته و به کار ببرند. بدیهی است که برای تفهیم و تفاهم بین انسان ها، ضروری ترین شرط، اتفاق برداشت یک سان از مفهوم واژه های رد و بدل شده می باشد. به این ترتیب برای فهم قرآن و به طور کلی برای پی بردن به هستی از دیدگاه قرآن، مفهوم واژه های به کار برده شده در این کتاب نقشی اساسی پیدا می کند. یکی از واژه های مهم و کلیدی در قرآن، واژه حق می باشد. به موجب خود قرآن (انبیاء 24 ) ، حق را باید شناخت و به مفهوم آن آگاهی پیدا کرد وشناخت آن جز با کلام یعنی از طریق مطالعه، گفتگو و اندیشیدن در آن میسر نمی شود (یونس 82 ). قرآن برای روشن کردن مفهوم این واژه در پوشش مثال و آیات متعدد اقدام کرده است.

نباید مفهوم واژه حق در قرآن را با آن چه که فلاسفه و عرفای اسلامی از حق می گویند یکی دانست. آنان از دیدگاه  خود در مفهوم این واژه فراوان سخن گفته اند. اکثر آنان مفهوم این واژه را باخداوند منطبق و یکی دانسته اند در حالی که قرآن، خداوند را "سلطان" "مالک" و... حق (طه 114، انعام 62، یونس 5، کهف 44، مومنون 116) می خواند و حق را علم می داند. ابن عربی براین عقیده است که عالم، متوهم است و وجود حقيقي ندارد. عالم واجد وجود حقيقي نيست و آنچه حقيقتاً وجود دارد، وجود حق است: «و جز او چيزي غير از عدم محض نيست» (1).

از نظر عرفا آفرینش وسیله ظهور حق و زمینه معرفت و عشق به آن معشوق حقیقی است، اما دورتر خواهیم دید که حق درقرآن، ابزار ووسیله ای است برای آفرینش و دوام هستی.

گویی فلاسفه اسلامی، با نادیده گرفتن قرآن، تحت تاثیر نظرات افلاطون و ارسطو که حق را "حقیقی ترین" موجود جاودانه می دانسته اند، سعی داشته اند تا این "حقیقی ترین موجود" را به خود خداوند نسبت دهند. از نظر ابوعلی سینا، وجود دائم، واجب‌الوجود، به ذاته دائماً حق و ممکن‌الوجود، به غیره حق است و به ذاته باطل.

اگر وجود خداوند را به حق مطلق یا حق علی الاطلاق خلاصه کنیم، این سئوال طرح می شود که آیا از سوی حق مطلق، باطل می تواند ظهور کند؟ بنابر تعریف حق، چنین عملی محال می باشد. بنابراین، اگر خداوند را در "حق مطلق" پائین آوریم که قادر به آفرینش باطل نباشد، در قادر مطلق بودن او خلل وارد می آورد، هرچند بنابر قرآن، خداوند غیر حق انجام نمی دهد. در نتیجه نمی توان خداوند را در حق علی الاطلاق خلاصه نمود.

واژه باطل در قرآن، در تقابل با حق آمده است. به این معنا که باطل قادر است باپوشاندن حق، بین انسان و حق مانع گشته و اورا از آگاهی به حضورحق محروم گرداند (بقره 42). فهم واژه باطل اما به دلیل رابطه خالق و مخلوقی  که با انسان دارد آسان تر به نظر می رسد، به این دلیل شاید گذری کوتاه بر مفهوم واژه باطل بتواند به شناخت آسان تر مفهوم حق کمک نماید.

به طور فشرده می توان گفت که باطل مخلوق انسان است که در واقع از خودش هستی ندارد و بیشتر در ذهن مستقر است-  إِنَّ الْبَاطِلَ كاَنَ زَهُوقًا  ،آرى باطل به خودی خود نابود است (اسراء-81 ). آن چه را که ذهن انسان می سازد، تا حد ظن وپندار از نظر قرآن در محدوده باطل قرار دارد(حج 62، یونس32 ) زیرا به اثبات و علم (حقیقت) نرسیده است. به عبارت دیگر، آن چه که حق نباشد از نظر قرآن باطل می باشد.

   بنا بر تعریف، باطل زمینه گسترده ای از اوهام گرفته تا ظن وپندارها را درزندگی انسان اشغال می کند که عوارض آشکار آن انواع خرافات و جدال ها وجدائی ها و فرقه ها و ظلم ها و.... حسادت ها و تکبر و...وانواع بیماری های روانی می باشند. به دلیل این که باطل حاصل ذهنیت انسان است، از خودش هستی ندارد و مستقل نیست و به مجرد حذف عوامل ایجادکنندۀ آن، از بین می رود. این مختصر نشان می دهد آن چنان که بعضی ها گفته اند، باطل در تضاد باحق قرار ندارد. زیرا حق وجود است وباطل هیچ. اما باطل محض را نمی توان ساخت. باطل همواره ساختن پوششی برای پوشاندن حق و فریفتن است. اما این پوشش به دلیل این همانی فطرت انسان با حق، نمی تواند کامل باشد. از این رو، در پی آگاهی، حق به وسیله فطرت خود را از لایه های باطل نشان می دهد و بیننده را به دریدن پوشش بر می انگیزد و حق نمایان گشته، باطل از میان می رود.

باطل دونماد درونی وبیرونی دارد. نماد درونی آن همان اوهام و تخیلات و پندار ها است که پایه و اساسی ندارند و ساخته ذهن، بدون حضور حقیقتی می باشد. نماد بیرونی آن، حاصل روابطی هستند که در باطل و خارج از حق بین انسان ها ایجاد می شوند. برای مثال، یکی از فرآورده های بیرونی وقابل رؤیت باطل، قدرت(سیاسی یا اجتماعی) می باشد که حاصل روابط قوا بین انسان ها است (2). به مجرد این که در این روابط خللی به سود برابری ایجادشود، آن قدرت تا حذف کامل شروع به افول می کند وبا برقراری دوبارۀ آن روابط، قدرت دوباره ظاهر می شود. در این جا می گوئیم قدرت از خودش هستی ندارد و وجودش به روابطی وابسته است که انسان ها بین خود ایجاد می کنند. بنابراین، باطل نه از خودش هستی دارد و نه استقلال و زمان وجودش محدود است. خلاصه این که باطل قابل محو و نابود شدن است وماندنی نیست (رعد39) وپیروی از آن انسان را به دنبال خود به زیان می کشاند.

خصوصیت بارز باطل زمینی بودن آن است. به این معنا که به این دلیل که خالق آن انسان است و انسان متصل به زندگی مادی است، باطل فناپذیر و تحول پذیر و رنگارنگ می باشد. ازآیات متعدد قرآن چنین نتیجه گرفته می شود که باطل ابزاری است برای نادیده گرفتن حق از سوی انسان، به عبارت دیگر، پوشاندن حق (کهف- 56) برای خروج از بستر آن، که بستر هستی (بودها) می باشد. اشرف مخلوقات بودن انسان شاید از این حیث باشد که می تواند در ذهن خود آن چه را که وجود ندارد به تصور و یا به اجرا درآورد. و بر اساس آن خلاف جریان هستی عمل کند. و یا برخلاف امیال باطل خود، در بستر هستی بماند و با حق این همانی جوید.

ملاصدرا در تبيين مسئله تجلی چنين مي‌گويد: انسان كه از وجود حقيقي برخوردار است و في نفسه موجود است اگر در مقابل آينه‌اي بايستد عكس او در آينه نمايان مي‌شود. اما عكس ظاهر شده در آينه نه همان شخص خارجي مقابل آينه است و نه وجودی فی نفسه هم چون شخص خارجي دارد. بلكه هستی آن به هستی شخص مقابل آن وابسته است و خصوصيت آن، صرف نشان دادن صاحب صورت است. تجليات وجود حق نيز چنين هستند و همگی وجود حکایتی دارند؛ نه معدوم مطلق هستند چنان كه برخي صوفيه به آن معتقدند و نه موجودی اصيل چنان كه حكما به آن قايلند (3). بنابراین، نشاندن تصویر بر جای شخص ودر ذهن وجود حقیقی برای آن قائل شدن، پوشاندن حق، بنا بر این باطل است.

قرآن در آیه 17 سوره رعد، حق وباطل را این چنین مثال می زند: "خداوند از آسمان آبى نازل كرد و از هر دره و رودخانه به اندازه هر يك سيلابى جريان يافت، و سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد، (همچنین) بعضى چيزها كه براى ساختن زيور يا ابزار در آتش مى‏گدازند نيز كفى مانند آن دارد، خدا حق و باطل را چنين مثل مى‏زند، و اما كف به كنار افتاده نابود مى‏شود، ولى چيزى كه به مردم سود مى‏دهد در زمین مى‏ ماند، خدا مثل ها را چنین مى‏زند".  در این آیه، حق پدیده ای معرفی می شود که ماندنی است یعنی زمان ندارد و در اثر تغییر مکان از بین نمی رود یعنی از خود هستی دارد اما باطل زمان وجودش محدود است و وجودش به زمان و مکان و مهم تر از آن ها، به حق وابسته می باشد.

 

واژه حق در قرآن به اشکال زیر آمده است:

1- حق به مثابه مطلق و برنامه ای مدون و ثابت وماندنی و تغییر نا پذیر.(سجده 13) (فاطر-5)(حجر 21) (حجر 17)  که در به عمل در آمدن یا وقوع آن هیچ شکی وجود ندارد- أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا- بدانند كه وعده خدا حق است، و درزمانش ترديدى نيست. (کهف 21) (یونس 53) (سجده 13)

2- حق به معنای علم (یونس 5) (یونس 36) (واقعه 95) (نجم 28) (حجر 85). که در واقع همان حق الیقین یا حق مطلق می باشد و تفاوتی با آن ندارد.

دو مورد بالا که در واقع یکی هستند همان حق خالص یا حق مبین یا حق می باشد که در لوح محفوظ از سوی خداوند حفاظت می شود(بروج 22). – دراین جا آن را "حق اول" می نامیم.

3- حق به مثابه عمل در بسترحق اول یا آن برنامه لایتغیریا حق الیقین: (نساء 170- یونس 53، اعراف-105 ، ) آن چه که از حق به رابطه بین انسان ها و روابط اجتماعی وطبیعی با انسان و یا طبیعت با طبیعت مربوط می شود دراین رده قرار می گیرد. عمل دربسترحق به دلیل این که یا توسط عامل عمل که انسان است به نوعی به ماده وصل می شود، و یا امور طبیعی مادی است، دارای ویژگی هائی می شود. مثلا حقوق موضوعه که در زمان و مکان به شرط خارج نشدن از آن بستر می توانند متغیر باشند. آیاتی در قرآن که جزء آیات متشابهات هستند از این قبیل اند. و به دودسته زیر تقسیم می گردند.

الف- حق به معنای حقیقت، واقعیت (حقیقی)، امر واقع، درست، راست(مائده 27)، (آل عمران-62 داستان به حق، واقعیت "حقیقی")، (آل عمران-154)، 

ب- حق به معنای حقوقی یا رابطه انسان باانسان و انسان با جامعه ویا باطبیعت. (زاریات -19-قائل شدن حق از مال برای محرومین)، (بقره-282، حقوق در قراردادها) (هود 79) که در این جا آن را حقوق انسانی یا طبیعی ( انعام 141) یا "حق دوم" می نامیم.

 

مفهوم واژه

در آیات متعددی از قرآن، خداوند آن چه را که خلق کرده و یا انجام داده و خواهد  داد و یا نازل کرده است را به حق ارجاع می دهد و غیر حق عملی نمی کند. (حجر 8، شورا 24، فاطر5،  فصلت 25، انعام 73، هود45 )  بااین که خود، خالق وسلطان حق است (طه 114) جز به حق عمل نمی کند (سجده 13، انفال 53، رعد 11).

حق پدیده یا برنامه ای حساب شده و دارای منطق وترتیبات ثابتی است (4)  (نساء 170) که خلقت بر آن استوار می باشد و قابل تعدیل و تغییر و دستکاری برای این که غیر خود شود، نیست (مؤمنون-71).

شاید قدیمی ترین متن به جامانده از مفهوم حق در قرآن در نهج البلاغه باشد. علی ع فراوان از حق سخن به میان آورده است اما در رابطه با "حق دوم" می باشند (5).

قرآن در آیات زیادی، کتاب مبین یا ام الکتاب و یالوح محفوظ را مخزن علومی می داند که خدا ازآن آگاه است. وهیچ اتفاقی در هستی نمی افتد مگر این که در آن لوح ثبت باشد. هر خلقی و یا هر اتفاقی که در هستی صورت پذیرفته و یا می پذیرد و یا خواهد پذیرفت را از "حق" و منطبق با آن لوح یا کتاب مبین  می داند.(انعام 59)، (یونس 61)، (هود 6)، (طه 52)، (نمل 75)، (حدید 22)، و .....

ملا صدرا در این مورد اشاره جالبی دارد و در اسفار می نویسد:

و اما لوح محفوظ، پس آن عبارت است از نفس كلى فلكى، بخصوص فلك اقصى، چون هرچه در عالم جريان مى يابد و يا در آينده جريان خواهد يافت در نفوس فلكى نوشته شده و ثبت شده است چون آنها به لوازم حركتهاى خود آگاهند... پس همان گونه كه در كاغذ محسوس نقوش محسوسى به وسيله قلم نوشته مى شود، همين طور از عالم عقل فعّال صورتهای مشخصی  ترسیم مى شوند كه به طور كلى علل و اسباب آن مضبوط است، جايگاه اين صورتها نفس كلى است كه قلب عالم است (6).

ملاصدرا لوح محفوظ را نفسی (موجود غیر مادی) می داند که برنامه هستی در آن به گونه ای عقلی یا خردی و غیر مادی  نوشته یا حک شده باشد. تمامی اتفاقاتی که افتاده یا درآینده خواهند افتاد را برطبق آن برنامه ارزیابی می کند.

به دلیل این که حق کاملا امری ماوراء الطبیعی است، همانند علوم تجربی ثابت شدنش در این جهان ممکن نیست. با تعقل و خرد باید به آن واقف شد (رعد 19).

اما عالم شدن به مفهوم آن در حد یقین در جهانی دیگر مقدور می باشد (انعام 30) هنگامی که نفس با حقیقت آن روبرو می شود  إِنَّ هَاذَا لهَوَ حَقُّ الْيَقِينِ(95-واقعه) به درستى كه اين همان حق اليقين است. دراین جهان اما می توان به مفهوم آن عارف شد (مائده-83).

ساختمان نفس اما همانند دیگر مخلوقات، سازگار با حق یا سامانه هستی است. هنگام خلق انسان، خداوند نفس را به نحوی ترتیب می دهد- وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها ( شمس7 )- تا درآن فجور و تقوا را الهام کند- فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (شمس 8). فجور محرک خلق باطل و تقوا عامل شناخت و دوری از باطل و ماندن در بستر حق می باشد. سامانه دستگاه روان انسان (عقل، فکر، شعور، وجدان، دل) که هنگام هشیاری مسلط بر نفس می باشد خالق باطل است.

باطل می تواند به نفس انسان خسارت وارد آورده واو را از حق دور، و در مقدار این همانی نفس انسان با حق  نقصان پدید آورد به ترتیبی که بعداز مرگ -  وَ الْوَزْنُ يَوْمَئذٍ الْحَقُّ  فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ، ارزش در آن روز حق است، درآن روز است كه هر كس "نفس" وزن شده‏اش سنگين باشد رستگار است(8- اعراف).

 توضیح این که، "نفس" موجود لطیف و حساسی است که ویژگیش لذت بردن می باشد. خارج از حیات دنیا، نفس در بستر حق کارش لذت بردن است. زندگی حقیقی اش در حق می باشد. به گفته مولوی:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نفس انسان با خصوصیاتی که در بالا آمد، این خاصیت را دارد که به باطل خو کرده و از آن هم لذت ببرد. حال نفسی که کاملا به باطل ( تکاثر ثروت، شهوت مقام، دروغ گوئی، ظلم کردن، مظلوم بودن، تکبر، و....) خو کرده باشد و فقط از آن لذت ببرد، در جهان باقی که باطل حضور ندارد، از لذت بردن محروم خواهد بود (جهنم). اما به دلیل وجود فطرت که به نوبه خود برنامه خلقت انسان است ( 30- روم ) و منطبق با حق می باشد، انسان با وجودی که خود خالق باطل است، همچنان به دنبال حقوقی است که در بستر حق می باشند (7).

حال از آن چه گذشت، با توجه به آیات قرآن والتفات به نظر ملاصدرا در مورد نفس فلکی که در بالا آمد و تحولات علمی که از نیمه دوم قرن بیستم در نقش نرم افزارها و سخت افزار ها درزندگی انسان پدیدار گشته اند شاید بتوانیم ساده تر به مفهوم واژه حق نزدیک شویم وآن را درک نمائیم.

برای این کار، چنان چه لوح محفوظ (بروج-22) یا کتاب مبین (انعام-59) و یا نفس فلکی صدرا و یا ام الکتاب (کتاب مادر) (زخرف4) را به مثابه سخت افزار (motherboard -مادر بورد)، و آن کتابت (به تعبیر قرآن) را برنامه یا نرم افزاری فرض کنیم که سامانه هستی برآن بنیان نهاده شده باشد، به ترتیبی که خلقت آسمان ها و زمین و هرچه در هستی هست منطبق بر آن انجام گرفته باشد، آن برنامه حق اول می باشد که ثابت و غیر قابل تغییر در زمان و مکان است. و هر پدیده یا عملی که با آن برنامه سازگاری (8) کند، این سازگاری را هم حق (حق دوم) می گوئیم. تلاش قرآن براین است که پندار و گفتار و کردارانسان را سازگار با این برنامه گرداند (وَ السَّمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ(رحمان 7) آسمان را با برقراری میزان بر افراشته - أَلَّا تَطْغَوْاْ فىِ الْمِيزَانِ(رحمان 8) تا شما هم بر آن میزان طغیان نكنيد (9). 

اما این دو حق در ویژگی هائی باهم تفاوت دارند.  شناخت این ویژگی ها هم می تواند در رسیدن به مفهوم حق کمک نماید.

البته خواننده گرامی به این حقیقت واقف است که مثال آورده شده در جهان مادی سه بعدی قابل فهم می باشد. اما با توجه به حقیقت غیر مادی بودن حق و لوح محفوظ و ام الکتاب و.... در جهانی بدون بعد؟ یا چندین بعدی؟ که بشر ازتصور   چگونگی آن عاجز می باشد، تصور واقعی حق ممکن نیست و باید به مفهومی از آن بسنده کرد.

امید است که تا اندازه ای از نظر ساختمانی و ریخت شناسی به آشنائی بااین مفهوم نزدیک شده باشیم. اکنون به محتوا یا صفات آن تا جائی که به انسان ربط پیدا می کند می پردازیم.

فلاسفه اسلامی بیشتر به صفات یا ویژگی های حق پرداخته اند تا به مفهوم کلی یا ریخت آن (10). این ویژگی ها را می توان به سه دسته تقسیم کرد: الف، دائمی است. ب، از خود هستی دارد وج، راست است و برعقل مطابقت دارد.

در شناخت محتوای این مفهوم به ترتیبی عملی ومدون و قابل به کار گیری به مثابه یک ابزار، ابوالحسن بنی صدر بیست و یک ویژگی برای شناسائی محتوای حق ارائه نموده است (11). در این جا به ترتیبی دیگر به این ویژگی ها با توجه به مطالبی که در بالا آمدند، پرداخته می شود.

 

ویژگی های "حق اول":

1- همان طور که پیش از این آمد، حق پدیده یا سامانه ایست "برنامه گونه" مدون و ثابت و غیرقابل تغییرکه مرجع خلقت می باشد.

2- خارج از ذهن و اراده انسان قراردارد، بنابراین از خودش هستی دارد. (آل عمران 60)،

3- مستقل است، بنابراین وجودش به مخلوقی وابسته نیست. (یونس 53) (12)، و ( (مؤمنون 71) (13).

4- علم است و ظن وپنداروخرافات و ذهنیات در آن راهی ندارند. (احزاب 4)، (نجم 28)،  اما با ابزار باطل می توان انسان را از حضور آن محروم کرد (غافر 5). به علت این که در جهان باقی باطل نمی تواند حضور داشته باشد، در آن جا حق قابل انکار یا پوشاندن نیست. (انعام 30) .

5- هستی شمول می باشد یعنی نه زمان برایش متصور است  و نه مکان. (مؤمنون 113- 116).

6- نه می میرد و نه زنده می شود. (اعلی 13)، (طه 74).

7- باثبات است و کوچک ترین تغییری درآن داده نمی شود. (یونس 53)، (رعد 11).

8- حق از جانب خداست و بشر قادر به خلق ویا تغییردرآن نیست، (آل عمران 60)، (بقره 147) بنابراین حق را نه می توان داد ونه می توان گرفت. حق هست وانسان زنده مختار است خود را با آن هم آهنگ کند یا نکند، به عمد و یا به سهو، اما پس از مرگ، انتخابی دیگر جز عمل به حق وجود ندارد.

حق دوم

آفریده ها نسبی هستند، اما همان طور که در بالا آمده سامانه آفرینش یا حق، نسبی نیست، قابلیت تغییر و تحول ندارد و ثابت می باشد. انسان که همانند دیگر مخلوقات، نسبی و در سامانه حق آفریده شده، بنا بر خلقتش این اختیار را دارد که حیات دنیائی خودش را در این همانی با حق تنظیم کند یا نکند. قرآن سعادت انسان را در این می داند که حیات خود را با سامانه خلقت یا حق تطبیق داده و متشابه نماید. این تطابق و تشابه را حقوق یا حق دوم می نامیم.

تلاش قرآن براین است که انسان، یعنی موجودی که نفس را در طول حیاتش در تسلط خود دارد، از سامانه هستی یا حق تجاوز نکند. زیرا تجاوز از حق جز تخریب برجای نمی گذارد. برای مثال: تجاوز انسان به سیستم طبیعت و برهم زدن آن، فاجعه های زیست محیطی پدید می آورد. یا تجاوز به سیستم ملکول های  رادیو اکتیو و انفجارات اتمی پیامد های تخریبی هولناکی را به بار می آورد. به همین ترتیب انسان قادر است با تجاوز به حق از همین نوع تخریب ها را در ذات خود، یا نفس خویش اعمال کند و به او صدمه وارد آورد. بنا براین، شناسائی ویژگی های حق دوم یا حقوق برای زندگی انسان از اهمیت جدی و حیاتی برخوردار می باشد.

ویژگی های "حق دوم":

1- با سامانه حق این همانی دارد.

2- علم است و به دور از ظن وپندار وخرافات و ذهنیات می باشد.

3- زمان و مکانش محدود به قیامت (پایان حیات درجهان-اقلا منظومه شمسی از نگاه قرآن "سوره تکویر")  می شوند. هنگامی که حق در رابطه با انسان قرار می گیرد، باید به دو بعد مادی و معنوی او پاسخ گوید. از یک سو به دلیل مادی بودن حیات دنیا، و در نتیجه متنوع بودن آن، حق هم متعدد می شود. از دیگر سو، به دلیل آن که ذات انسان (نفس) با سامانه هستی (حق) این همانی دارد، برای نگه داری و تزکیه او از غیر حق، همواره باید به حق عمل کرد. به این دلیل حقوق موضوعه با وجود تنوع در شکل و متغیر بودن در زمان و مکان نباید خارج از سامانه حق تعریف شوند، بنابراین:

4- در آن ها تناقض وجود ندارد و همه در بستر حقی قرار دارند که ثابت است.

5- وجودش مستقل از ذهن انسان و در خارج از آن قرار دارد.

6- خالی از زور است. هرعمل به حق به دلیل این که با برنامه هستی سازگاری دارد، با فطرت هم سازگار است و محتاج  به بکاربردن زور نمی شود. و عمل به ناحق، به دلیل این که با برنامه هستی سازگاری ندارد و عمل هم در خارج هستی ممکن نیست، درنتیجه این ناسازگاری، با به کار بردن زور برای عمل، به نفس خویش خسارت وارد می آورد و او را "کم وزن" می کند (14). به این ترتیب، عمل به باطل همواره با به کار بردن زور میسر می گردد (15).

7- با فطرت که در بستر حق قراردارد سازگار است. بنابراین از سوی انسان به راحتی پذیرفته می شود و اعمال آن محتاج به زور نمی شود.

8- خالی از تبعیض است (حجرات-13). در نتیجه نمی تواند وارد گردونه روابط قوا شود که حاصل آن چیزی جز باطل نیست.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

 

 

 

 

 

1- (ابن عربی، 1405ه‍، ص 62 و 103).

2-

Le pouvoir, ce n'est pas une institution, et ce n'est pas une structure, ce n'est pas une certaine puissance dont certains seraient dotés : c'est le nom qu'on prête à une situation stratégique complexe dans une société donnée (rapport de force). Michel Foucault, Histoire de la sexualité, vol. 1 : La volonté de savoir, Gallimard © 1976.

قدرت، یک نهاد و یا یک ساختار و یا یک نیروئی که عده ای از آن برخوردار باشند نیست: این یک نامی می باشد که به یک موقعیت استراتژیک پیچیده ای در یک جامعه داده می شود (توازن قوا). میشل فوکو، تاریخ جنسیتی، جلد اول : میل به دانستن، انتشارات گالیمار 1976.

3- صدرالدین شیرازی، 1360، ص 40.

4- إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا  وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا  إِنَّهُ يَبْدَؤُاْ الخَْلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ  وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَ عَذَابٌ أَلِيمُ  بِمَا كاَنُواْ يَكْفُرُونَ(یونس 4)  بازگشت همه شما به سوى او است، وعده خدا حق است، كه همو خلقت را آغاز كرد و همو خلق را به سوى خود برمى‏گرداند، تا كسانى را كه ايمان آورده اعمال صالح كردند به عدالت پاداش دهد، و كسانى كه كفر ورزيدند براى آنان شراب جوشان جهنم است و به خاطر كفرشان عذابى دردناك دارند.

این آیه برنامه کلی خلقت انسان را بیان می کند که با وعده حق برآن تاکید می کند. آیه بعدی ماهیت حق را تشریح می کند:

هُوَ الَّذِى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَ الْقَمَرَ نُورًا وَ قَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ  مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَالِكَ إِلَّا بِالْحَقّ‏ِ  يُفَصِّلُ الاَيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(یونس 5)- او كسى است كه خورشيد را داراى روشنايى نمود و ماه را نورانى كرد، و براى ماه در مسيرش منزلهايى قرار داد (تا در هر شب در يك نقطه آسمان باشد، از آفتاب دور و سپس به آن نزديك شود) تا شما عدد سالها را بدانيد (و حساب روز و ماه را در دست داشته باشيد) خدا اين نظام را جز به حق نيافريده، و اين آيات را براى مردمى كه مى‏خواهند علم پیدا کنند شرح مى‏دهد.

بیان می کند که حق برنامه ایست مدون و استوار و ثابت، هم چنان که نظم روابط بین کرات آسمانی و دقت عملی که بین آنها وجود دارد.

 

5- مرحوم مطهری در این مورد تحقیقی انجام داده است که تعریف هائی را که در نهج البلاغه در مورد خداوند آمده اند را به نام واژه "حق"، در مفهوم این واژه دانسته که کاردرستی به نظر نمی رسد.

 

6- ملاصدرا، الاسفار الاربعة، جزء اول از سفر سوم. ص 295.

 

7- در وبلاگ "بیان نو" http://bayaneroshan.blogfa.com/ بحث مفصلی در مورد "نفس در قرآن" شده است که با تاسف از چند ماه پیش مسدود شده و تلاش ها برای باز شدنش بی نتیجه مانده اند. در آنجا این مورد هم مورد بررسی قرار گرفته است. امیدوارم فرصتی دست دهد تا وبلاگی دیگر را راه اندازی شود.

 

8- Compatible .

 

9- انسان به مثابه اشرف مخلوقات، موجودی است که اختیاردارد تا بر حق طغیان کند و یا برحق یا همان برنامه مدون هستی عمل نماید. قرآن به انسان خبر می دهد که چگونه خلق شده است و پس از مرگ چگونه به زیستن خود ادامه خواهد داد (جمعه 2). به او خاطر نشان می کند چگونه در حیات دنیا باید عمل کند تا زندگی ابدی او به بهترین نحوی تأمین گردد.

 

10- آنچه در استفاده از این لفظ در متون فلسفی رخ داده نظیر آن چیزی است که درباره لفظ و اصطلاح موجود یا وجود در فلسفه صورت گرفته است، که اگر نزاع یا اختلاف نظری میان فیلسوفان بوده نه از حیث معنی و مفهوم بلکه از حیث تعیین مصداق آن بوده است. این امر به نظر می‌رسد که ناظر به مساوقت حق و وجود است، که فارابی  بدان اشاره کرده است و می‌توان گفت معانی متعددی که او برای حق برشمرده، با نوعی تقسیم‌بندی کلی و اجمالی درباره موجود یا وجود منطبق است.

  معانی حق از دیدگاه فارابی

معانی حق بنابر آنچه فارابی گفته است عبارت‌اند از: ۱) چیزی که «اکمل‌الوجود» و «اوثق‌الموجودات» است. ۲) موجودی که بالفعل حاصل است. ۳) گاهی به معقولی گفته می‌شود که عقل آن را موجود دانسته و با موجود (خارجی) مطابقت دارد و به آن موجود از آن جهت که معقول است حق گفته می‌شود و نظر به ذاتش بدون اضافه و نسبت به آنچه تعقلش کرده است، به آن موجود گفته می‌شود. به تعبیر دیگر، حق به قول مطابقِ مخبَرٌعنه گفته می‌شود، وقتی که قول با آن مطابقت دارد. ۴) چیزی که انسان بالبداهه یا با برهان، بدان یقین حاصل می‌کند.

موافقت فیلسوفان مسلمان با دیدگاه فارابی

 پس از فارابی آنچه فیلسوفان مسلمان در این باب گفته‌اند در اساس با سخن او موافق است، گرچه ممکن است گاهی در تعابیر، تفاوت اندکی به نظر آید.

  معانی حق از دیدگاه ابن‌سینا

معانی حق، بنابر آنچه ابن‌سینا در الهیات شفا  و نجات  گفته است، عبارت‌اند از: ۱) وجود خارجی مطلقاً. ۲) وجود دائم. واجب‌الوجود، بذاته دائماً حق و ممکن‌الوجود، بغیره حق است و بذاته باطل. ۳) قول یا اعتقادی که حاکی از حال شیء موجود در خارج است، هنگامی که حال شیء خارجی مطابق با قول و اعتقاد باشد؛ ازاین‌رو، می‌گوییم این قول یا این اعتقاد، حق است. اما حق به اعتبار مطابقت مانند صادق است، جز این‌که صادق در موردی گفته می‌شود که قول یا قضیه به اعتبار نسبتش با واقع سنجیده شود، و حق وقتی گفته می‌شود که به اعتبار مطابقت واقع با قول و اعتقاد سنجیده شود. احق‌الاقاویل آن قولی است که صدقش دائم است و احق از آن، قول همیشه صادقی است که صدق آن اوّلی باشد، یعنی نیازمند علت و دلیلی برای اثبات صدقش نیست و احقُ الاقاویلِ صادق این است که در آن بین سلب و ایجاب واسطه‌ای نیست. (برگرفته از دانشنامه ویکی فقه)

 

11- خاصه های حق- انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان در قرآن- صص 129-130 انتشارات انقلاب اسلامی چاپ سوم-1383:

 "حق با اين تعريف، خاصه هائى را پيدا مى‏كند كه به آسانى آن را از ناحق مشخص مى‏كنند:

 1- حق هستى دارد و ناحق هستى ندارد و هيچ جز پوشش دروغ بر قامت حق نيست.

 2 - حق راست است و با خود اين همانى دارد و ناحق دروغ است و در خود تناقض دارد. حق با هيچ حقی تضاد و حتی ناسازگاری ندارد.

 3 - حق خالى از زور است. زور نمى‏تواند هيچ چيز را بيآفريند و جز اين نمى‏كند كه به حق لباس ناحق مى‏پوشاند. اما همين زور، در توجيه خود، به حق نياز دارد. از اينرو، بر اصل موازنه عدمى، هركس در بكار بردن زور تقدم مى‏جويد، بر ناحق است.

4 - عمومى‏ترين شاخص حق از ناحق اينست كه زمان حق، همانند زمان آزادى، بى نهايت است. زمان زور مطلق صفر است از اين رو در وجود نمى‏آيد. بدين قرار، كوتاهى و درازى زمان، ميزان حق و ناحق در يك بيان در يك عمل، در يك قانون را معين مى‏كند : حق همه مکانی و همه زمانی است.

 5 - حق همواره شفاف  است و ناحق بدون كتمان حق و بنا براين، کدر و مبهم است. هر اندازه کدر تر و مبهم تر، ناحق تر.

 6- حق خالی از تبعيض است . بنا بر اين ، هر تبعيضی ناحق است. تبعيضهائی چون تبعيض نژادی و جنسی و ملی و قومی و... ناحق هستند.

7- حق ذاتی است. بنا بر اين ، هر حق که انسان دارد، هر حق که پديده ای از پديده ها دارند، ذاتی انسان و ذاتی ﺁن پديده است. حق دادنی و ستاندنی نيست. اما دارنده ﺁن می تواند از ﺁن غافل بگردد. از اين رو، بر انسان است که همواره حق دانستن را به ياد ﺁورد و اين حق را در يادﺁوری حقوق خويش بکار برد.

8- حق با حق ، بنا بر اين ، با واقعيت رابطه مستقيم و بدون واسطه بر قرار می کند.  حال ﺁنکه ناحق نمی تواند به هيچ حقی و با هيچ واقعيتی رابطه برقرار کند مگر بواسطه زور .

9- حق حد نمی پذيرد و محدود نمی کند. نه تنها هيچ حقی محدود کننده حق ديگری نيست ، بلکه حقوق يک انسان حقوق انسان ديگری را محدود نمی کند. در هستی موجود، حد گذار يکی و ﺁنهم زور است.

10- حق ويران نمی شود و ويران نمی کند.

11- روش حق خود ﺁنست. چنانکه روش ﺁزادی ﺁزادی است و روش علم علم است. لذا،

12 -  مصلحت بيرون از حق ، مفسدت و مصلحت درون حق، خود حق است. از ﺁنجا که وظيفه و تکليف اگر عمل به حق نباشد، حکم زور است ، پس مصلحت و تکليف بیرون از حق، ضد حق است.

13- حقوق يک مجموعه را تشکيل می دهند. به ترتيبی که عمل نکردن به حقی ، عمل نکردن تمامی حقوق و بنده قدرت ( = زور ) شدن است.

 14- اين خاصه ها می گويند که دليل حق در خود حق و دليل ناحق در بيرون ﺁنست. و

15 - رهبری حق در خود حق است و رهبری ناحق در بيرون ﺁن قرار می گيرد. بدين قرار، تعريف حق به قدرت ، نه هم حق را ناحق کردن و دولت بمثابه قدرت را حافظ حقی گرداندن است که قدرت تعريف شده است ، بلکه رهبری را از دارنده حق ستاندن و به قدرتی بخشيدن است که از روابط قوا پديد می ﺁيد و ناقض حق است.

16- بر اصل ثنويت ، قدرت قابل تعريف است. بر اين اصل، معرفت به حق حاصل نمی شود . زيرا ثنويت بمثابه تصور دو محور که اولی  نسبت به دومی فعال و دومی نسبت به اولی فعل پذير باشند و يا هر دو نسبت به يکديگر فعال و فعل پذير باشند،   فرﺁورده باور به اصالت قدرت و بنا بر اين ، مجاز است. براين اصل، نظری که عقل پيدا می کند، ﺁميخته ای از علم و ظن است. بسا بخش بزرگ نظر را ظن و مجاز تشکيل می دهد. افزون بر اين ، ثنويت محدود کننده است و حد ناقض حق است. بدين قرار، بر اصل ثنويت تصوری از حق می توان پيدا کرد که ناقض حق و پر از ظن و مجاز و معنائی دارد که جز معنی قدرت نمی تواند باشد. بر حق، عقلی معرفت می يابد که مستقل و ﺁزاد است : اصل راهنمايش موازنه عدمی است.  بدين سان ، وجدان بر حق و عمل به حقوق ، با وجدان به موازنه عدمی بمثابه اصل راهنما و  غفلت نکردن عقل از ﺁزادی خويش همراه است: موازنه حق عدمی است.

17- حق  علم خالی از ظن و مجاز است. انسان جويای علم نبايد در « نظريه » بماند. دانشجوئی را تا رسيدن به علمی خالی از ظن و گمان می بايد پی جويد.

بعدها چهار ویژگی دیگر به این ها اضافه کردند که عبارتند از:

18- قابل تجزیه نیست و

19 – قابل انتقال نیست.

20- یک تعریف دارد و

21 – جاذبه و دافعه دارد: جاذب حق و دافع ناحق (= باطل یا حق پوشیده با دروغ). از این رو، مواجهه حق با ناحق، سبب دریده شدن پوشش ناحق و تجلی حق می شود.

 

12- وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إي وَ رَبّي إِنَّهُ لَحَقٌّ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزينَ (53یونس) علامه در تفسیر المیزان در ذیل این آیه می نویسد: "مى‏فرمايد : از تو خبرگیری مى‏كنند كه آیا آن قضاء و يا آن عذاب حق است ؟ در اینجا خدای سبحان به پيامبرش دستور داده پاسخ را كه عبارت است از اثبات آن عذاب به جمیع جهات تاكيد مؤكد نموده در جواب آنان با سوگند بگوید : این عذاب حتما و قطعا حق و ثابت است ، برای اینکه مقتضی آن موجود و مانع آن مفقود است ". در واقع می فرماید که خدا هم در عمل حق دخل و تصرف نمی کند". در نتیجه "حق" در وجود و در جریان عمل مستقل می باشد.

 

13- وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ  (مومنون71) و اگر حق تابع هوای نفس آنان شود همانا آسمانها و زمین و هر چه در آنها است تباه خواهد شد ، نه ، بلکه ما مایه تذكرشان را فرستادیم ، و ایشان از مایه  تذکر خود روى گردانند. این آیه هم تاکید می کند که حق نمی تواند تابع باشد و کوچک ترین تغییر در آن، سامانه خلقت را درهم می ریزد.

 

14- وَ الْعَصْرِ(عصر 1) قسم به زمان- إِنَّ الْانسَانَ لَفِى خُسْرٍ(2) که انسان در خسران است- إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقّ‏ِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبرْ (3) بجز آنان که ایمان آوردند و کردار نیک دارند و به حق وصل اند و به صبر. در این سوره، خداوند انسان را خطاب قرار می دهد و به زمان سوگند یادمی کند تا بفهماند که آن چه را به انسان نسبت می دهد، همیشگی است. خسران به معنی نقص در سرمایه است "ترجمه المیزان ج 20 ص 609" می گوید سرمایه ای را که انسان دارد (نفس) همواره در معرض کم شدن است مگر کسانی که ایمان آورده و عمل نیک دارند و از حق تجاوز نمی کنند وخود را از تجاوز به حق باز می دارند(صبرکردن).

 

15-  آیات متعددی در قرآن، کردارهائی را که به کاربردنشان مستلزم زور است را خلاف حق معرفی می کند: انواع کارهای خلاف و فواهش و کارهای زشت و تجاوز را خلاف حق می داند (اعراف 33). تکبر خلاف حق است (اعراف 146). ستم گری خلاف حق است و بر نفس خسارت وارد می آورد (یونس 23). "کم وزن" شدن نفس اصطلاحی است که قرآن برای نفس خسارت دیده به کار می برد. به این ترتیب نفسی (که ویژه گیش لذت بردن است) که در این جهان عادت به لذت بردن از باطل داشته باشد، در جهان باقی که باطل وجود ندارد، به نسبت رابطه ای که در حیات دنیوی با حق داشته و به آن خو کرده و از آن لذت می برده است ( ظلم نکردن و مظلوم نبودن، زور نگفتن، حسادت نکردن، تکبر نکردن، تجاوز نکردن، کمک به دیگران، رشد، آبادانی و....) از موجودی آن یعنی حق، لذت خواهد برد.