شعری از رحمان در گرامیداشت یاد ماندگار فریبرز رئیس دانا


بار دیگر آمدی

 

بار دیگر آمدی ،

رئیس ،

با قامتی ستبر و پهلوانی ،

و موهایی آشفتهِ در چشم اندازِ ِ گندمزار

 

باد در گندمزار می دوید؛

و خوشه ها به رقص در می آمدند

 

نشسته بودی بر قابی،

در مقابلم؛

مثل گذشته ها حرف می زدی.

هنوز از دهانت شکوفه می بارید؛

زمزمه ی ترنم باران،

بویِ عطر زندگی می آمد.

از انگشتانت شعر می بارید.

 

و زبانت رازِ قلبِ عاشقت را می گشود

از دوست داشتن می گفتی ،

از بی عدالتی و ظلم

که بار کَج به منزل نمی رسد !

 

نشسته بودی بر قابی ،

تصویرِ شبحی را که از آسمانِ زمین برگرفته بودی ،

نشانده بودی بر قاب طاقچه ،

که راز کلمهِ عدا لت را،

به زبان شعر باز می سرود .

 

 

رحمان -- جمعه ۲۷ / ۴ / ۱۳۹۹