عبدالکریم سروش و قدرت، از فرید انصاری دزفولی

Ansari Dezfouli-1 عبدالکریم سروش در یک سخنرانی مجازی با عنوان «دین و قدرت» رویکرد تازه و جدید خود را که البته ادامۀ رؤیاهای رسولانه او می ‌باشد در مورد دین اسلام و پیامبر اسلام بیان کرد. او در این سخنرانی در باب ماهیت خشونت آمیز و ارعاب در اسلام و قرآن سخن گفت. او دین اسلام را دینی قدرت پرست و سلطه گر بر مبنای خوف و خشونت دانست که خدایش ولی مطلقه فقیه ‌ای چون خمینی است که از شکنجه کردن امت خود لذت می ‌برد و پیامبر این دین، مثل خلخالی سر می ‌برد تا با راه انداختن رعب و وحشت، مردم را مطیع خود و خدای شکنجه گرش نماید.
 
برای فهم سخنان آقای سروش نیاز است به تاریخ اندیشۀ ایشان مراجعه کرد. آقای عبدالکریم سروش در کارنامۀ خویش از بدو انقلاب تا به امروز، پنج مرحله را از سر گذرانده است.
 
مرحلۀ اول: دفاع بی قید و شرط از خمینی می ‌کند. عضویت در شورای انقلاب فرهنگی، جهت تصفیۀ اساتید و دانشجویان خردمند و دگراندیش آن دوران و چشم را بر کشتار دانشجویان بستن تا بدین وسیله سراسر دانشگاه ها عطر و بوی اندیشۀ اسلامی بخود گیرند. حمایت از کودتای خرداد ۶۰ بر علیه اولین رئیس جمهوری و تنها منتخب واقعی مردم.
 
مرحلۀ دوم: اصلاح دینی، این مرحله نطفه‌ اش در قبض و بسط شریعت بسته شد. در این کتاب است که دین را قدسی جلوه می‌ دهد و می ‌گوید: احکام دین از احکام معرفت دینی (دین و فهم دینی) تمایز دارند. دین صامت - ثابت- مقدس- خالص- کامل و حق است. در اوج این مرحله، کسانی که کتاب هایش را به انگلیسی ترجمه کرده بودند به او لقب مارتین لوتر اسلامی می‌ دهند و ایشان این ردا را با شوق بر تن می ‌کند و به عنوان معتزلۀ نوین در صدد اصلاح دین اسلام بر می‌ خیزد. این دوران منطبق با شروع ایدۀ اصلاحات سیاسی، اجتماعی حکومتی در ایران بود.
 
مرحلۀ سوم: نظرات و اندیشه ‌های نصر حامد ابوزید در مورد پیامبر اسلام را بدون ذکر مأخذ، کپی کرده و به بازتولید آن دست می ‌زند و از اسلام به مثابۀ تجربۀ شخصی پیامبر سخن می ‌گوید و قرآن را نشأت گرفته از خود پیامبر می ‌داند. در این مرحله است که حضرت محمد را مؤلف قرآن می‌ نامند.
 
مرحلۀ چهارم: قرآن را نه وحی خدا، که ناشی از رؤیاهای رسولانه ‌ای توصیف می‌ کند که پیامبر اسلام در عالم خلسه آن را بیان کرده است. در این دوران، مجموعه خواب محمد، می ‌شوند قرآن.
 
مرحلۀ پنجم: اسلام دین وحشت و خشونت می ‌شود و پیامبرش فردِ اقتدارگرایی است که سر می‌ برد. قرآن نیز کتاب قدرت می ‌شود که اگر بچۀ خوبی نباشیم و فرمانبرداری و اطاعت از حرف‌ های خدا نکنیم، او هم همانند میرغضب ‌ها و شکنجه گران زندان های شاهان و سیاهچال های جمهوری اسلامی، مثل پرویز ثابتی و اسدالله لاجوردی، آمادۀ انتقام گرفتن و شکنجه کردن می ‌باشد.
 
پنج مرحلۀ او را ملاحظه فرمودید. ایشان بدون کوچکترین برخوردی به گذشتۀ خود و یک انتقاد ساده از خود، 
 
یکروز در انقلاب فرهنگی شرکت می‌ کند؛ یک روز می ‌گوید که من در انقلاب فرهنگی شرکت نکرده ‌ام و برای باز کردن دانشگاه ها به انقلاب فرهنگی پیوستم. در صورتی که دکتر سروش در ۳۱ خرداد ۶۰ در مصاحبه به کیهان گفت: «ما دربارۀ تعطیل و یا عدم تعطیل دانشگاه ها صحبتی نکرده ‌ایم .... این ما نیستیم که تصمیم می ‌گیریم دانشگاه ها تعطیل بماند یا نماند. این خود انقلاب فرهنگی است که این امر را در خارج ایجاد خواهد کرد و ماهیت انقلاب فرهنگی‌ است که در مورد مسائل دانشگاه ها تصمیم خواهد گرفت.»
 
یک روز اصلاح طلب دینی می ‌شود. یک روز دین را قدسی می ‌بیند. یک روز دین را رؤیاهای محمد می‌خواند. و یک روز هم اصلاً می ‌زند زیر همه چیز و زیر حرف‌ های گذشته‌ اش و یک مرتبه دین قدسی به دین خوف و خشونت مبدل می‌ گردد و اینگونه از سِمَت اصلاح گر دینی استعفا می ‌دهد.
 
این تغییر نیست، که سردرگمی و به موقعیت روز حرف زدن است. علم، روش مند و قابل نقد است. حق هر انسانی است که اعتقاد خودش را تغییر دهد و بیان کند. ولی وقتی اعتقاد جدیدش را وارد عرصۀ جامعه می ‌کند روش علمی این است که کار را از نقد افکار گذشته خود شروع کند. یعنی دقیقاً همان چیزی که ایشان هیچگاه انجام نداده است و طرفداران ایشان باید با خواب ها و رؤیاهای دم بدم او دگرگون شوند و این دگرگون شدن‌ ها را مانند بسته ‌های بانک جهانی، بی اما و اگر، بپذیرند. و اگر کسانی مانند آقایان محسن کدیور و بازرگان و اشکوری و ...، اعتراضی بکنند، با حمله و تمسخر و تشر ایشان روبرو می ‌شوند.
 
طرفداران ایشان می‌گویند که این نشان از شجاعت ایشان دارد. فرض بگیریم که اینگونه باشد. اما کار علمی به بسیار دیگر صفات و عوامل نیاز دارد تا آن را کار علمی و فضا شکافی بتوان توصیف کرد. از جمله بکار گرفتن روش کار علمی است که بکلی در کارهای دکتر سروش غایب می‌ باشد. آیا اقتضای روش علمی این نیست که پیوند علت و معلول پدیده‌ ها بررسی شود؟! مضافاً، شایسته این است، وقتی فردی که مدعی اندیشمندی است و تغییر و تحول ایده ‌ها و نظرات را بررسی می ‌کند، اول باید بطلان آراء و آثار گذشتۀ خود را اعلام کند و بگوید چرا آنها اشتباه بودند و بعد به درستی نظریۀ جدیدش بپردازد، نه اینکه ملغمه ‌ای از آراء و آثار پر ضد و نقیض را به خورد مخاطب بدهد. آقای دکتر سروش باید بدون تناقض، تحول خط فکری خود را توضیح دهد و به مخاطبین خود بگوید و بنویسد، این خط تحول را اینگونه انجام داده ام و به اینجا رسیدم که مثلاً دین، یک قدرت است. در غیر اینصورت، نشان از آن دارد که او زندانی گفتمان های قدرت است و بر حسب زمان و نیاز قدرت، نوع قدرتی را که هر زمان خاصی، قدرت طلب می ‌کند، آن را عرضه می ‌نماید.
 
اینگونه بهتر می‌شود که آقای سروش را فهمید: زمانی که خمینی قدرت داشت، طرفدار پر وپ اقرص اسلام خمینی می شود. زمانِ بحث اصلاحات در دوران خاتمی و بعد که به خارج کوچ می ‌کند و فضای غرب و مد روز غربی اصلاحات دینی در اسلام است، ناگهان لباس مارتین لوتر بر تن میکند تا اسلام را اصلاح نماید. زمانی دیگر که در غرب اسلام هراسی مد روز میشود، از دین صامت قدسی جهش می‌ کند و قرآن، رؤیای رسولانه می ‌شود که ربطی با خدا ندارد و یک مرتبه اسلام، دینی اقتدارگرا- قدرت طلب- سلطه جو و دین خوف و خشیت (خشونت) می ‌گردد. پیروان این دین همان مسلمانان عالم از ابتدا تا بحال، تحت تأثیر دینی اقتدارگرا و خمینی و داعش پرور می ‌باشند و هر مرتبه شکل قدرت را عوض می‌ کنند، ولی ماهیتاً قدرت گرا هستند. آنوقت این سؤال مطرح می‌ شود که مشکل شما با آقای خمینی و مصباح یزدی و بن لادن‌ ها چیست؟ به بیان دیگر نمی ‌شود نتیجه گرفت که آقای سروش چرخه ‌ای ۱۸۰ درجه کرده‌ اند و حال اسلام را همانگونه می ‌فهمند که در زمان استبداد سیاه و خونین خمینی می‌ فهمیدند و در خدمت استبداد ایشان به قلع و قمع دگر اندیشان در دانشگاه مشغول بودند؟
 
آقای سروش شما در همه جا خود را فیلسوف معرفی می ‌نمایید. بعنوان یک فیلسوف، چه اندیش ه‌ای ارائه داده‌اید؟ بعنوان فکر، چه نوآوری ای کرده ‌اید و چه چیزی می خواهید بگویید و برای گفتن دارید؟ یا از مولانا و اشعار او سخن می ‌گویید، یا از اسلام. به عرفان مولانا چه چیزی افزوده ‌اید و نکته جدیدی در این مورد بیان کرده‌اید که در خدمت آحاد ملت و جامعه باشد؟ از خودتان چه دارید که می‌ خواهید حتی در مورد اسلام به جامعۀ مسلمان ایران ارائه و تحویل ما دهید که چاره ساز و تأثیرگذار بر جامعه باشد؟! اینکه دین کامل، دست یافتنی نیست را قبلاً عرفا گفته ‌اند. اینکه تفسیرها و برداشت‌ های مختلفی از دین می ‌شود را که همه می دانند. چارۀ مسلمانان جهان با این همه تفسیر‌های مختلف چیست و جه باید بکنند؟! راه و چاره چیست؟؟. فیلسوف صاحب اندیشه باید توانایی خلق اندیشه داشته باشد و ثبات فکری داشته باشد. می‌ دانیم که یکی از صفات مشترک فلاسفه جهانی از یونان قدیم تا زمان حاضر و از افلاطون و ارسطو تا کانت و مارکس و هابرماس و میشل فوکو و ...، ثبات فکری آنان است و تحولات و نوآوری ‌های خود را بر اساس اندیشۀ راهنمای ثابتی که ایجاد یا پذیرفته بودند، انجام می‌ دادند، و نه اینکه هر چند صباحی از یک شاخه به شاخه دیگر بپرند و اینگونه شیر گاو پلنگی تحویل دهند.
 
آقای سروش، آیا عدم ثبات شما در تولید اندیشه، نشان از آن بی ریشه گی فلسفی شما ندارد؟ آیا به این دلیل نیست که انسان فاقد اندیشه، مانند کشتی بی لنگر همواره در میان امواج نظریات در نوسان و سردرگم است و باد قدرت او را به هر طرف که میل کند، می‌ برد؟
 
آقای سروش، آخر شما چه اصراری دارید در مورد همه چیز نظر بدهید و هر روز از این شاخه به آن شاخه بپرید؟ آیا این نیاز دائم شما به مطرح شدن نیست؟ یک مرتبه قرآن شناس می ‌شوید، یک مرتبه مولانا شناس می‌ شوید. یک مرتبه تاریخ دان می شوید و می ‌گویید در تاریخ ایران و جهان رهبری خردمندتر از خمینی نبوده است. یک بار دموکراسی دان می ‌شوید و دم از دموکراسی دینی با احکام اسلامی و حضور شورای نگهبانی می ‌زنید. و دگر روز، از سکولار فلسفی دم می ‌زنید که معلوم نیست در علوم سیاسی و جامعه شناسی چه صیغه ‌ای می ‌باشند و از کجا سر برآورده ‌اند. امروز در باب قدرت سخن می ‌گویید و می‌ فرمایید، دین، قدرت است و قدرت، هم نیکوست، و هم بد است. آیا شما هم مثل بسیاری قدرت پرستان دیگر در دایرۀ بد و بدتر گیر نکرده ‌اید؟! اینطور بر می ‌آید که شما هم قدرت را مثل نیچه به صورت هدف می ‌بینید که قدرت را به خوب و بد تقسیم می ‌کنید. بالاخره برای مردم روشن کنید، شما و دانش هندسی بی مانند و عالمگیر شما در همه گونه شناسی و همه چیز دانی‌ تان را در کدام یک از رده بندی‌ ها و تقسیم بندی‌ های جهان امروز علم و دانش، باید قرار داد؟
 
رابرت دال یکی از فیلسوفان سیاسی معتبر آمریکا بود. او می ‌گوید: "اگر در یک متن یا در یک تفسیر، تعریف‌ ها درست باشند، کل ساختار متن و کل ساختار تفسیر، درست از آب در می ‌آید. اگر مفاهیم ناروشن باشند، موجب سردرگمی مخاطبان می ‌شود". فقدان درک صحیح آقای سروش و تعریف غلط و ناروشن ایشان از مفهوم قدرت است که موجب می ‌شود، بگوید: دین یک قدرت است و قدرت، هم نیکو است، و هم بد است. وقتی فکر و اندیشه در قلمرو قدرت کار می ‌کند، کلمات یا معنی پیدا نمی‌ کنند، و یا روشن نیستند. چرا که زبان ابهام از جمله خصوصیات قدرت است.
 
قدرت چیست؟
 
قبل از ورود به بحث در ارتباط با قدرت و نشان دادن درک عمیقاً غلط فیلسوف محترم ما از قدرت برای خوانندگان محترم، چند پاراگراف از سخنان اخیر او را می ‌آورم تا روشن شود، مبنای بحث من گفتار خود جناب سروش است.
 
«دین یک قدرت است. حالا منشا آن الهی، یا هرچه می خواهد باشد. در جامعه به منزلۀ یک قدرت متولد می ‌شود و این قدرت مثل هر قدرت دیگری، با دیگر قدرت‌ ها وارد تعامل می‌ شود. بده بستان می‌ کند با قدرت‌های دیگر، من ‌جمله با قدرت سیاسی، و این قدرت برای تثبیت خود، به یکی از چیزهایی که احتیاج قوی دارد، همین ارعاب و ترساندن است.»
 
«من در ا‌ینجا می ‌خواهم یک اشارات تاریخی بکنم به ثبوت پیامبر اسلام و اینکه ایشان چقدر از این مفهوم قدرت و خوف و رعب، بهره می‌گرفت و آگاهانه بهره می ‌گرفت و می‌ کوشید این قدرتی که خودش به نام دین تولید کرده و به صحنه آورده، چگونه پاسداری بکند. یعنی این سرزمینی که آفریده را نگذارد مورد هجوم مهاجمین قرار بگیرد. گاهی ما اسم «قدرت» را می ‌آوریم، فکر می ‌کنیم، عملِ مذمومی‌ ست. مخصوصاً یکی بعد از لیبرالیسم، یکی هم بعد از انحطاط تصوفِ ما، قدرت چیز مذمومی شمرده می‌ شود. و اینکه قدرت آثار ناروایی دارد. ولی خوب، اینگونه نیست و بدون قدرت قدم از قدم نمی ‌شود برداشت و ما قدرتِ لزوماً بد نداریم. می‌ شود که قدرت و اقتدار، جنبۀ مثبت و نیکویی هم داشته باشد.» (گزارشی از سخنرانی عبدالکریم سروش، دین یک قدرت است. ۱۰ دی ۱۳۹۹، سایت زیتون).
 
حال سؤال من از آقای سروش راجع به دین و اسلام نیست، بلکه سؤال این است، قدرت چیست که دین، قدرت می‌ شود؟ تعریف شما از قدرت چیست که گاهی نیکو و گاهی بد می ‌باشد؟! رابطۀ دین و قدرت، چگونه رابطه ‌ای است؟!
 
قدرت مفهومی است که در حوزۀ سیاسی و سیاست، اهمیت و جایگاه ویژه ‌ای دارد. بسیاری بر این باورند که قدرت معانی وسیعی دارد و می ‌توان برای آن تعاریف مختلفی ارائه داد. در فرهنگ‌ های زبان فارسی، واژۀ قدرت را توانستن و توانایی گفته ‌اند. فرهنگ لغت معین آنرا استطاعت، معنی کرده است. در زبان عربی، یکی از تعاریف قدرت، سلطه است و در فرهنگ لغت آکسفورد، برای قدرت از واژۀ Power استفاده شده است که باز معنای توانایی و توانا بودن در انجام کاری را بیان می ‌کند.
 
اما قدرت توانایی نیست. قدرت و توانایی، نه یکی هستند، و نه یک تعریف دارند. آنان دو تعریف دارند که یکی ضد دیگری است. در قدرت، زور است، در صورتی که در توانایی، زور نیست، مگر وارد قدرت شود. تعریف قدرت در دروسی چون فیزیک و مکانیک، با تعریف قدرت در حوزۀ سیاست و سیاسی، یکسان نیست.
 
پس قدرت چیست؟
 
قدرت، بر خلاف آزادی، از خود هستی مستقل ندارد. بهتر است بگوییم، قدرت به خودی خود وجود خارجی ندارد. قدرت در رابطه است که ایجاد می ‌شود و آنهم نه هر رابطه ‌ای، بلکه رابطه ‌ای که یک طرف، سعی در به کنترل درآوردن دیگری، دارد. به بیان دیگر، سلطه و سلطه گری از طریق روابط قدرت است که ایجاد می ‌شود. روشن تر بگویم: قدرت ناشی از روابط قوا است که جهت ایجاد سلطه بکار برده می‌ شود. قدرت ابزاری است که برای سلطه بر دیگری یا دیگران بکار می ‌رود. قدرت بدون روابط سلطه وجود ندارد و زمانی بوجود می‌ آید که روابط قوا برقرار می شود. در کمون ‌های اولیه که روابط قوا وجود نداشته است، چون همه بدون تبعیض و همسان زندگی می‌ کرده ‌اند و مالکیت بر نیروهای محرکه وجود نداشته است، کسی بر کسی حکومت نکرده و کسی بر دیگری ولایت نداشته تا او را اسیر و بردۀ قدرت خود کند؛ لذا قدرت وجود خارجی نداشته است. قدرت زمانی پیدا شد که در جامعه، روابط قوا بین مسلط و زیر سلطه بوجود آمد. قدرت در حقیقت بیانگر یک ارزش منفی مملو از خشونت است و چیزی که ارزش منفی داشته باشد و خشونت زا باشد در تخریب نیروهای محرکه بکار می ‌رود و نمی‌ تواند نیکو باشد. نیروی محرکه رشد و نیروی محرکه زور در یک جا جمع نمی ‌شوند. همزمان نمی شود، هم رشد کنیم، و هم تخریب کنیم. حق و زور را نمی شود جمع کرد، زیرا زور، ناقص حق است. اگر حق باشد، زوری در کار نیست. عملی که در آن زور و خشونت بکار رود، حق نیست.
 
آقای سروش باید بگوید، چه نوع رابطه ‌ای در قدرت بکار می ‌رود که قدرت، گاهی خوب، و گاهی بد می ‌باشد. در قدرت، گاهی خوب روابط بر چه اساسی تنظیم می ‌شوند و گاهی که بد است، آن موقع رابطه ‌ها بر چه اساسی تنظیم می ‌شوند؟ اگر روابط بر حق و حقوق تنظیم شوند، دیگر زوری در کار نیست که قدرتی باشد. اگر روابط بر اساس زور و به تبع آن خشونت تنظیم شوند، دیگر با حق و حقوق، سازگاری ندارند. پس قدرت، نمی ‌تواند نیکو باشد، چون در هر حال در آن زور بکار گرفته می ‌شود. این فرمول متناقض است، بنابراین سخن آقای سروش پایه و اساسی ندارد، لذا غلط اندر غلط می ‌باشد. چون نمی‌ داند قدرت چیست، نمی‌ تواند پاسخی روشن در بحث ‌اش ارائه بدهد. او قدرت را می ‌بیند که وجود دارد، ولی نمی ‌داند که قدرت یک رابطه است، رابطه ‌ای بین سلطه گر و زیر سلطه؛ او اگر می ‌دانست، قدرت همین رابطه است، هیچگاه بخود اجازه نمی‌داد بگوید، قدرت، هم خوب، و هم بد است. قدرت، بیانگر تضاد در روابط قوا است و از ویرانی پدید می ‌آید. زیرا رابطۀ مسلط- زیر سلطه، رابطه ‌ای ویرانگر و تخریب کننده و خشن است. اگر آقای سروش از این ویژگی قدرت که همانا رابطۀ مسلط- زیر سلطه است، آگاه بود، بی گدار به آب نمی ‌زد و نمی‌ گفت، هم قدرتِ صالح، و هم قدرتِ طالح داریم.
 
بقول مولانا: 
 
صحبت صالح ترا صالح کند       صحبت طالح ترا طالح کند.
 
چرا هیچ دین و مرام و ایدئولوژی، نمی ‌توانند قدرت باشند؟
 
قدرت را دارندۀ قدرت به مثابۀ ابزار قدرت دارد. دارندۀ قدرت،کارش متمرکز و بزرگ کردن قدرت است. در این راستا است که قدرت برای توجیه و مشروعیت بخشی به خود، همه چیز را در خدمت خود در می ‌آورد. دین، علم، دانش، فن، منابع طبیعی و طبیعت، سیاست، اخلاق، اقتصاد و حتی انسان را در خدمت خود در می‌ آورد. قدرت، حتی خلاء خالی را به سیطرۀ خود در می ‌آورد و آن را به زور و فساد مبدل می‌ کند. یعنی هیچ نیروی محرکه، هیچ مرام و دین و ایدئولوژی وجود ندارد که قدرت به آن چنگ نیندازد و به تصرف خود در نیاورد و از آن بهره مند نشود. با سلطه بر نیروهای محرکۀ فوق الذکر و استفاده از آنها است که قدرت می ‌تواند بزرگ شود و گسترش یابد و متمرکز گردد. دارنده قدرت، با استفاده از دین و مرام و ایدئولوژی، جهت توجیه خود آنان را بکار می ‌گیرد و از محتوای خود خالی و از اصل خود دور می‌ کند. بدین خاطر است که باورهای دینی و مرامی و نظام ارزشی و اخلاق و قانون و نیز نیروهای محرکه در ویرانگری بکار برده می شوند. در همین راستا است که فقر، فلاکت، تبعیض ‌ها با وعده و عیدهای خوب، توجیه می ‌شوند. قدرت، چون تنظیم کنندۀ فعالیت ها و روابط است، ایجاد کنندۀ تبعیض هایی بس خشونت آمیز می ‌باشد و به مقداری که تبعیض ‌ها وجود دارند، جامعه، جامعه ‌ای خشن، غیر اخلاقی و نابود کنندۀ عدالت اجتماعی می‌ شود و گرفتار انحطاط و فساد می گردد. این چنین، اکثریت جامعه، خود را ناتوان می ‌انگارند. ترس ‌ها و نا امیدی ها رواج می‌یابند و توسط قدرت و عوامل قدرت، به طرق مختلف، توجیه می‌ شوند.
 
زمانی آیت الله منتظری می ‌گفت، ما دین دولتی نمی ‌خواستیم و ما دولت دینی می ‌خواستیم. سخن ایشان اشکال داشت. اولاً، قدرت بی طرف نیست و رابطۀ زور با زور است. اگر این رابطه نباشد، چیزی بنام قدرت وجودی از خود ندارد که حالا دینی یا مرامی باشد. دوماً، همانطور که در بالا گفته شد، قدرت از علم و دانش و فن و سرمایه و دین و مرام، استفاده می ‌نماید تا برقرار بماند. از آنجا که زور بی طرف نیست، و دولت به مثابۀ ابزار قدرت، در خدمت قدرتمدار برای زورگویی و اعمال خشونت در رابطه با سلطه، بوجود آمده است، و چون اخلاق ندارد، نمی‌ تواند دینی و مرامی باشد. اگر شد، از دین برای سلطه گری و سرکوب و توجیه بقای خود استفاده می ‌کند. بدین طریق، دین را دولتی می ‌کند و دین وسیلۀ تحمیق و انقیاد و سرکوب بیشتر مردم می ‌شود. نمونۀ حی و حاضر آن جمهوری اسلامی است. نمونۀ آن شاه اسماعیل صفوی است. نمونۀ دیگر آن بنی امیه و بنی عباس و عثمانیان می‌ باشند. نمونۀ قدیمی تر آن، دوران سیاه حاکمیت کلیسا در اروپا و جهان مسیحیت می‌ باشد که قرن‌ ها، بقول آقای سروش، از همان دین بدون خشونت عیسی مسیح و پیامبر صلح و صفایش، برای توجیه قدرت خود چنان استفاده کردند که انسان ها را به نام عیسی بن مریم و فرزند خدا، زنده زنده آتش می ‌زدند. یادمان باشد قرن ها بنام دین حضرت عیسی، بین پروتستان ها و کاتولیک‌ ها، جنگ و خونریزی بود که معروفترین آنها جنگ سی ساله ‌ای است که پروتستان های چک بر علیه کاتولیک ‌ها شروع کردند و جنگ ‌های پروتستان ‌ها وکاتولیک ها در فرانسه می ‌باشند. بنابر گفتار فوق، وقتی آقای سروش می‌ گوید، این دین است که قدرت بکار می ‌برد، یا این سخن را از عدم شناخت خود نسبت به قدرت می‌ گوید، یا منطق او، منطق صوری است و اصل را رها می ‌کند و به فرع می‌ چسبد. چرا؟ چون همانطور که در بالا گفته شد، دین و مرام، برای توجیه قدرت بکار گرفته می ‌شوند. هر مفهومی که بر پایۀ قدرت تفسیر شود، بکار بردن زور و خشونت را ناگزیر می‌ کند. مثل اصل ولایت فقیه که چیزی بجز مشروعیت دادن به قدرت و بکارگیری زور و خشونت روزمره در تمامی قلمروها نیست. پس، نه دین، قدرت است، و نه قدرت، دین است.
 
به ترتیبی که مشاهده شد، قدرت در گفتار آقای سروش معنی پیدا نمی‌ کند، چرا که درکی از ماهیت قدرت، پویایی قدرت و قواعد قدرت ندارند و با این وجود می‌ گویند، دین، قدرت می ‌شود، بدون اینکه بداند؛ قدرت چیست. آقای سروش خود را در یک مدار بسته ای گرفتار کرده است و هر بار مدار بستۀ محدود تری ایجاد می ‌کند. و اینگونه امکان خروج خود را از مدار قدرت، به مدار آزادی، سخت و سخت تر می ‌کند. ایشان زندانی این مدارهای تو در توی بسته شده ‌اند، چرا که آبشخور ذهنیت و اندیشۀ راهنمایشان را گفتمان های قدرت تشکیل داده اند و بر این اساس می ‌اندیشند. سخنان او همواره پر تناقض و تضاد ‌اند. آیا علت اینکه هیچوقت سیر تحولات فکری خود را توضیح نداده ‌اند، آگاهی به این تناقضات و تعارضات و عدم توانایی ایشان به حل آنها نیست؟ آیا علت اینکه بجای استقبال از نقد گفته ‌هایشان، خشمگین می ‌شوند و دیگران را به سخریه می ‌گیرند، این نیست که آنقدر ذوب شده در قدرت هستند که حتی منیت و شخصیت خود را بر مبنای قدرت استوار کرده ‌اند و بدین خاطر می باشد که کوچکترین نقدی به خود و افکار خود را نمی ‌پسندد و نقد کننده را با زبانی اقتدارگرایانه و مسخره آمیز، پاسخ می‌ دهد؟
 
در خاتمه: نظرات آقای سروش زمانی برای جامعه جذابیت داشتند و معنا می‌ دادند، چون تفسیرهای اصلاح طلبانۀ او از دین، مطابق با جو اصلاح طلبی و اصلاحات سیاسی و اجتماعی جامعه در دوران خاتمی بودند. امروز دیگر نظرات و تفکرات او و دیگر نواندیشان دینی و تفاسیر مختلف آنان از دین و آیات قرآن کریم و روایت و احادیث، برای آحاد ملت، نه جذابیتی، و نه معنایی دارند. زیرا نظریات و اندیشه‌ های آنان، دیگر نه منطبق با خواست ‌ها و نیازهای روز جامعه می ‌باشند، و نه پاسخگوی مشکلات و معضلات عدیدۀ کنونی جامعه، و نه چاره ساز آیندۀ مردم و نسل ‌های آینده می‌ باشند. مردم تحت ظلم و ستم ایران، فکر نجات و بهبود زندگی دنیوی خود می ‌باشند، و چشم اندازی، بجز دین و نجات زندگی اخروی خویش دارند.