بنی صدر زنده بر آرمانهای انقلاب - فرامرز گیتی نژاد

enghelab-6 مردان تاریخساز در افقی فراتر، از آن روی که تمثیل و تداعی یک دورانند و نامشان با حافظه تاریخی و خاطره جمعی پیوند خورده، حضور و حیاتشان از گونه ای دیگر تداوم دارد. کودتای خونبار سال ۶۰ و با به پایان بردن غیرقانونی ریاست جمهوری بنی صدر ء که طلیعه حاکمیت اراده مردم بودء هم «اسلامیت» و هم «جمهوریت»، هر دو را با هم به محاق و مسلخ بردند و بر پای «ولایت مطلقه» هردو را سر بریدند. اما... او تا امروز حرفش را به تاریخ زده؛ بلند و پرطنین . او آن کار بزرگش را که می تواند یک انسان را در گذر از مرگ جسم و تن، ماندگار کند، کرد و ماموریت تاریخی اش را به آخر رساند. همان روز که رو در روی آن سیل توفنده جمعیت، که چون اقیانوس در طوفان، خروش می کشید و موج از پی موج درهم می پیچید، گفت: «ترجیح می دهم همینجا بدست تبهکار اینان کشته شوم بلکه رسم چماقداری از این مملکت برچیده شود». او حرفش را به این مردم و به همه آنها که انقلاب مردم را با «خیانت به امید» به بیراهه بردند، زد؛ در ۱۷ شهریور ۵۹ میدان شهدا، در شب عاشورای ۵۹ حسینیه ارشاد، در ظهر عاشورای ۵۹ میدان آزادی، در ۱۴ اسفند ۵۹ دانشگاه تهران: آن هنگامه ی بزرگ که فقط یک روز نبود و صف آرایی بزرگ دو جریان تاریخی بود و بنی صدر آن روز به نمایندگی از تمامیت «اندیشه آزادی» و «فرهنگ دموکراسی» در برابر آن لشکرکشی پرهیبت و مهابت «ایدئولوژی استبداد دینی» که پشت در پشت هزارسال «اقتدار قدسی» داشت، سخنش را در جان روزگار نشاند... و ماند! حتی اگر همانروزها هم می گرفتندش و می کشتند چنانچه دادستان کل به ۷ بار اعدام غیابا محکومش کرده بود و در خیابانها و روی در و دیوار شهرها، حامیان کودتا علیه حق حاکمیت و انتخاب مردم، مرگش را شعر و شعارشان کرده بودند و می گفتند: «تا مرگ شاه دوم نهضت ادامه دارد»...

 
او حرف آخرش را آن روز، مقابل آن جمعیت میلیونی زد، در آخرین سالگردی که برای «مصدق» در این نظام گرفته شد، که: «در جهانی که هستیم دو دید از رهبری وجود دارد. یک رهبری بر این باور است که خود می باید به جای یک ملت تصمیم بگیرد. خود می باید سرنوشت مردم را هرطور خواست تعیین کند. این رهبری؟، رهبری های دیکتاتوری هاست. مصدق اینگونه نبود. در نظر او رهبری، اجرای خواست و اراده مردم است. این است که چندین نوبت در مجلس شورای آنروز گفت: من نوکر ملت هستم. برای او نوکری ملت، فخر بود به این اعتبار که او خود را مجری اراده مردم می دانست و با این نوع رهبری که خود را قیم مردم بداند و هرکار خواست بکند و مردم امکان نداشته باشند هیچ اظهار نظری در هیچ زمینه ای داشته باشند مخالف بود...»
 
و باز گفت: «در جامعه ای که از نظر سیاسی آزاد نیست یعنی دستگاه حاکمه اش به قدرت های خارجی وابسته است در چنین جامعه ای چگونه می تواند افراد آزاد باشند و آزادیهای عمومی محترم شمرده شوند؟ اگر در جامعه ای این آزادیها وجود نداشت، اگر در جامعه ای صاحبان عقیده از اظهار نظر عاجز بودند، اگر در جامعه ای به جای عقل و منطق، چوب و چماق حکومت کرد چگونه می توان این جامعه را مستقل شمرد؟ نشانه استقلال در یک جامعه مستقل، وجود آزادی های عمومی و آزادی هایی است که بدون آن رشد اندیشه فرزندان یک ملت ممکن نمی گردد...»
 
و تقدیر آن بود که آن روز، آخرین روزی شد که در این نظام، می شد نام مصدق را بلند برد و از او گفت و راه و مرامش را ستایش کرد و تصویرش را بالا برد. از فردای همانروز بود که «کودتا» علیه بنی صدر کلید خورد. کودتایی که کودتاگران بعدها «انقلاب سوم» خواندندش: عظیم ترین و خونبارترین تصفیه حساب یک حکومت در تاریخ...
 
نام «مصدق»، نام «آزادی» بود. تصویر او، تبلور آرمان حاکمیت ملت بود که با یک بغض سنگین تاریخی گره خورده بود و تبدیل به یک رویای سرکوب شده، یک غرور به غارت رفته در طول سالها شده بود. اسمش برای دهه ها «تابو» بود. حتی شاه اسمش را تا آخر به زبان نیاورد! نام او اسم ممنوع هر آزادیخواهی بود. در روزهای انقلاب، در راهپیمایی های بزرگ مردم، نام و عکس او در کنار و دوشادوش نام و عکس خمینی ، از پس چند دهه ممنوعیت و تبعیدی بودن بر دستها و در دهانها گل کرده بود. اما «روح خدا» نیامده بود که قدرت را همینطوری دو دستی در سینی بگذارد و تحویل ملت بدهد و برود! او خود را مامور تحقق رسالتی قدسی و آسمانی می دانست: بدست گرفتن قدرت به قصد اقامه و اجرای احکام و حدود شرع و حاکمیت فقه هزارساله. این شد که بعد کمتر از سه سال از انقلابی که بیشتر مردم، آن را در ذهن خود تحقق پروژه ناتمام «مشروطیت» و «نهضت ملی» و آرزوی به زمین مانده ی مصدق می دانستند، با صراحت و بی هیچ پرده پوشی گفت: «ملی گرایی خلاف اسلام است» و: «این کسی که اینها به وجودش فخر می کنند او هم مسلم نبود و سیلی را از اسلام خورد»!.. عجب! پس کودتای سابقا «آمریکایی- انگلیسی» ۲۸ مرداد ۳۲ با پول «کرومیت روزولت» و برنامه ریزی m-i-6 و cia و intelligence service و شعبان بی مخ و پری بلنده و... «سیلی اسلام» بود و نمی دانستیم!...
 
و این شد که مصدقی بودن و از راه و آرمان مصدق، که چیزی جز «آزادی» و «دموکراسی» و «ملت» نبود، گفتن- که وارثان «مشروعه شیخ فضل اللهی» و متولیان «استبداد مطلقه فقیه» را خوش نمی آمد طبیعتا!- جرم بزرگ بنی صدر شد و راه می افتادند و شعار می دادند: «حالا که رهبرت مصدق شده رای مارو پس بده»! و نمی دانستند که اصلا اندیشه «مشروعیت انتخابی» و «قدرت بر بنیان رای»، آیین و سلوک همان «مصدق» بود نه مرشد و مراد و مقتدایشان که همان روزها گفته بود: «اگر همه سی و شش میلیون ملت هم بگویند بله من اگر خلاف مصالح تشخیص دادم می گویم نه!» و البته این همان است که در پاریس– به نقل از آن آزاده مرد روزگاران، آیت الله منتظری- گفته بود آزادی در جمهوری اسلامی بمعنی «آزادی مطلق و بدون هیچ قید و شرط» است! و... «زین قصه هفت گنبد افلاک، پر صداست»!
 
بنی صدر، همانروز کار بزرگش را کرد. با بردن «اسطوره مصدق» از دل تاریخ به متن تحولات جامعه و معادله قدرت، به کوران آن کشاکش خونبار میان دو طرز تلقی از انسان و فلسفه قدرت و منشا و مبنای حاکمیت به مثابه یک «الگو» و «راهنمای عمل»، یک مرزبندی تاریخی ساخت میان «اندیشه و فرهنگ آزادی خواهی» و «قدرت قدسی» که حالا دیگر بعد یکی دو سال مثلا مدارا!، تیغ را از رو بسته بود و «لاجوردی» از آستین درآورده بود و معرکه داشت بوی «خون» می گرفت... بوی جنازه های جوان!...
 
اما «اولین رئیس جمهور»، که تاریخ در جایگاهی قرارش داد که نماینده نگاه مدرن به گوهر عقلانیت دینی و نماد مطالبات آزادی خواهانه و آخرین مدافع و منادی روح دموکراتیک انقلاب مردم و جمهوریت نظام باشد، بر فراز آنهمه شعارها و پرخاش ها و نعره های رعب آور و وحشت گستر، ماند و آن شعارها و نفرت پراکنی ها و کین توزی ها همه با باد گم شد! از «مرگ بر بنی سگ پاریسی» تا «ابوالحسن پینوشه ایران شیلی نمی شه»... و تاریخ نشان داد، کی پینوشه شد! همانکه قدرت دستش بود، نه آنکه اتفاقا فریادش از قبضه قدرت و اختیارات قانونی حداقلی اش بود، توسط «دولت پنهان» و «مافیای قدرت»!
 
نه آنکه ایستاد و برای «ماندن» به قیمت حراج همه اصول و موازینش با «قدرت» معامله نکرد و در برگشت از محضر آنکه روزی «پدر» می خواندش، به فرزندش گفت: «از قرار، با بد وطن فروش هایی طرفیم که گفتند در همین جلسه جلوی پدرت که حاضریم صدام دو سوم ایران را هم بگیرد اما تو پیروز جنگ نباشی! با این حساب من نمی توانم بمانم»... و این شد که ماند!...
 
«سید حسن مدرس» را که ترور کردند و زنده ماند در همان «مریض خانه شهربانی» به کسانی که از طرف رضاخان آمده بودند به بسترش، جمله ای گفت که در تاریخ ماند: «به رضاخان بگویید، زنده ام»!...
 
آیت الله خمینی همان روزهای سرنوشت؛ روزهای پرتلاطم و طوفان زده ی خرداد ۶۰ که هر روزش به بلندای سالی بود از هیبت و مهابت حادثه ها، گفته بود: «دیکتاتورها از قانون بدشان می آید» درست هم گفته بود! این اتفاقا از درخشان ترین جمله های تمام عمر اوست؛ سر منشا و سرچشمه و هویت و موجودیت دیکتاتوری، اصلا همین تضاد «قدرت» با «قانون» است و بس. اما کدام قانون؟ «لایحه قصاص»؟! کسی که صریحا می گوید حاضر است رای همه ملت را «وتو» کند، کسی که شبه قانون را بدل از قانون می گیرد و نهادهای متخلف از قانون را که مثل خود او ریشه و خاستگاه شان در نفی فلسفه قانون و «دولتء ملت» و نفی حقوق اساسی ملت و منصوب به عالم قدس و آسمان هاست و به هیچکس هم پاسخگو نیست و تعریفش «مافوق قانون» بودن است، متولی و محور و مجری قانون می خواند و آنها را مرجع نهایی حل تعارضات معرفی می کند، قانونش کدام قانون است؟ همان قانون که مستشارالدوله در «رساله یک کلمه» گفت و همانکه مشروطه برای تحققش آمد؟ مگر او خود در پاریس یکجا حقیقت اندیشه اش را لو نداد که: «البته این که می گوییم قانون اساسی جدید و انتخابات و اینها از باب این است که بهانه دست مغرضین نباشد وگرنه با وجود شرع، اصلا نیازی به قانون نداریم»! و بعد هم آن فرمان اکید به قوه قضائیه و مجلس که ازین پس همه قوانین باید منطبق با شرع باشد! قانونی که به «فرمان» و «به فرموده» تو «باید»! باشد که اسمش دیگر قانون نیست، یک چیز دیگری است! این یک روکش و پوشش است برای وجهه قانونی دادن به حکومت فقه و شریعت. اصلا قانون اگر پیاده شود، تو دیگر «قدرت مطلق و مقدس» نیستی!...
 
گفته بود: «آنقدر نگویید ملت با من است، ملت اسلام را می خواهد» اما مگر از پشت گرمی و استظهار به اعتماد و اراده ملی، ضدیت با اسلام درمی آید؟!
 
گفته بود باز هم در تعریض به «اولین رئیس جمهور» که: «هرکه بگوید من، شیطان است» و باز هم درست بود این سخن و از عمق احاطه او به سنت و ادبیات عرفانی ما درآمده بود اما «من» واقعی را در نهایت با به میدان آوردن آن بسیج انبوه از قدرت و قساوت و مشت و زور و اسلحه و زندان و اعدام، چه کسی گفت؟! طرفدارانش، شیفته وار و سینه چاک، آنروزها شعار می دادند و روی پلاکاردها می نوشتند: «ضد منم منم منم ولایت فقیه است»! و البته ترجمه این جمله آن بود که: «همه با من»... «فقط من! ولا غیر وگرنه هرکس عرض اندام و اظهار موجودیتی کرد من من کرده و دیکتاتور است!» این خودش محوریت «من» بود. این همان شعبده استبداد دینی است که در سال ۶۰ با تباه کردن آرزوها و امیدهای انقلابی که به گفته بنی صدر می توانست سرمطلع «عصر سوم حیات معنوی بشر در کره زمین» باشد، در تمامیت تاریخی اش جلوه گر شد و «قدسیت» را هم به قربانگاه «قدرت» برد و با انحصاری کردن مطلق و پاکسازی و یکدست سازی کامل حاکمیت، همه آن شعارها و آرمانهای روزهای خوش پیروزی یکباره دود شد و به هوا رفت. مسلخ، تازه در راه بود!
 
بنی صدر در آخرین نامه اش به خمینی روز ۲۵ خرداد ء بلافاصله بعد از شنیدن همان سخنرانی تند و شدیداللحنش از رادیو که پس از خواندن فاتحه جبهه ملی، او را همراه با نهضت آزادی مهلت توبه داده بودء در دفاع از خود نوشت: «اگر مردم را به استقامت در برابر قانون شکنی آشکار خواندم، دعوت به مخالفت کرده ام یا دعوت به قانون؟» و این عبرت زمانه بود که یک «جمهوری» آنهمه به ضد خودش تبدیل شده باشد که رئیس جمهور همان جمهوری، مردم را دعوت به استقامت در برابر آن کند بس که از روح و ماهیت تهی شده و تنها نامی از جمهوری برخود دارد، آخرین سخنش را با او که نه چندان دور، از جان عزیزترش می داشت و نامه هایش را با عبارت: «فرزند کوچک شما» امضا می کرد و او نیز متقابلا ارادت و دلبستگی خارج از وصف به این «فرزند» خود داشت، اینگونه به پایان برد و داستان این دوستی و همراهی به آخر خط رسیده را به تاریخ سپرد: "گمانم این است که رفتار شما با من عادلانه نیست. من هیچ نیت بدی به شما و کشور نداشتم. با کمال صداقت خدمت کردم. اینجانب به رای مردم همواره پایبندم و گمان نیز نمی کنم خلاف خواست مردم عمل کرده باشم یا بکنم. عصبانیت شما به هر اندازه که باشد از صداقت اینجانب نسبت به شما کاسته نخواهد شد. باز هم به حکم وظیفه دینی عرض می کنم کلید آرامش کشور در دست شماست. اطمینان بدهید قانون اجرا می شود. آزادی اجتماعات طبق قانون اساسی باید برای همه باشد و اگر مصلحت نمی بینید پس هیچ گروهی نباید اجتماع کند. در مورد مطبوعات نیز همینطور... رفتار شما هرچه باشد من تعهد خود را نسبت به شما نقض نمی کنم. (ابوالحسن بنی صدر- ۱۳۶۰/۰۳/۲۵)".
 
پاسخی اما نبود و البته جز اینهم انتظاری نمی رفت. بنا بر «شنیدن» و «جواب دادن» نبود. همه باید مطیع و گوش به فرمان بودند. دلدادگان و مریدان هم، سیل آسا و انبوه در خیابانهای شهر می غریدند: «حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله گویان» و جلوی مجلس می ریختند به رجزخوانی و تهدید نمایندگان لیبرال و سازشکار که به «عدم کفایت بنی صدر» رای ندهند. وای بر احوالشان!
 
و رسید به ۳۰ خرداد... خونین ترین روز تاریخ معاصر که پایان کامل یک دوران بود و آغاز یک دوران دیگر. من در افقی برتر، تاریخ ایران را از آغاز تمدنش تا امروز تقسیم می کنم به قبل از سی خرداد و بعد از سی خرداد ۶۰ ، فردایش بنی صدر به تعبیر هاشمی رفسنجانی: «از قاموس نظام جمهوری اسلامی حذف شد» و عکس جوانهای بیجان شده در صفحه روزنامه ها و جولان و جنون لاجوردی و دادستانی و اوین و قزلحصار و ازآنسو هرروز خبر انفجار و آتش و ترور کور در کوچه و خیابان و خانه و مغازه به انتقام گیری و...
 
حالا مردم، تازه دارند می فهمند چه کلاه گشادی سرشان رفته و چگونه سهمگین ترین و مهیب ترین شکل استثمار و اشرافیت و تحمیل فقر و بیعدالتی و به استضعاف و اسارت گرفتن یک ملت و غارت و سرکوب و وحشت و خون «به نام خدا» شکل گرفت و به این نقطه رسید.
 
بنی صدر زنده است... نام او با مهمترین و سرنوشت سازترین فصل نزاع «آزادی» و «استبداد» در تاریخ این سرزمین پیوند خورده است. هیچ دوره ای از تاریخ ما این نزاع بین اشعریت و ایدئولوژی اقتدار قدسی با پشتوانه قدرت مطلقه با آزاداندیشی و تفکر حاکمیت و محوریت مردم و قانون چنین پررنگ و عمیق و چنین خشن و خونبار رخ نداده بود. اینهم از پیامدها و پس لرزه های نزاع سنت و تجدد در تاریخ معاصر و قلب ماهیت انقلابی بود که قرار بود بقول «میشل فوکو» مبشر ظهور «معنویت در سیاست» و یک «انقلاب فرامدرن» و «تنها بدیل نظام دموکراسی لیبرال در جهان» باشد اما بازی روزگار آن را تبدیل به احیا و انتقام عبرت انگیز «اسلام سیاسی» از تجدد و عقلانیت انتقادی مدرن کرد و همه دستاوردهای پیشرفت و توسعه صنعتی و اقتصادی و مدرنیزاسیون فرهنگی و مدیریت علمی و تکنوکراتیک حاصل آمده طی دهه ها را در دمی برباد داد و رهبرش هم، «بنی صدر» را که مظهر این عقلانیت و مدیریت علمی می دید به تعریض و در برابر «رجایی» که نماد «اطاعت و ارادت سالاری» و «ولایت پذیری» مخلصانه و بی چون و چرا شناخته می شد اینگونه تقبیح می کرد و آن یکی را برتر می نهاد: «آقای بنی صدر علمش از عقلش بیشتر است و آقای رجایی عقلش از علمش بیشتر است»! این بود معنی «عقل» از نگاه «روح خدا و بت شکن قرن» که در تضاد با «علم»، برایش تعریف شده بود و حاصل این نگاه هم همین چهل سال بود که بر سرزمین ما رفت!
 
روز ۱۵ خرداد ۶۰ شعار می دادند: «۱۵ خرداد ۶۰ بت جدید هم شکست»... اینهم مثل همان شعبده وارونه کردن معنای همه چیز بود: دیکتاتوری، قانون، مردم، اسلام، و... از قضا آنطرفی ها هم شعاری داشتند که مشهور شد و تاریخی: «خمینی بت شکن! بت شده ای، خود شکن»! و این درافتادن مستقیم و طرف حساب شدن با مقدسترین و غیر قابل تردیدترین خط قرمز و تابوی نظام و انقلاب بود. خرداد ۶۰، مثل طوفان می وزید تا دیگر جوانه ای و ساقه ای از آنهمه امید و آرمان نماند. خشونت و خون، بر فضا سایه می گسترد و تشدید تضاد، راه بر هر تفاهم می بست. حزب جمهوری و باند قدرت حاکم که همین یکسال قبلش از زبان «سیدحسن آیت» نیت خود را لو داده بود که: «یه برنامه ای ریختیم که بابای بنی صدرم نتونه کاری بکنه»! دیگر راز پنهان از پرده برون انداخته بود و قدرت را «یک کاسه» و «یک جا» می خواست؛ بدون «مدعی» و «موی دماغ» و «مزاحم»... این جریان، سرانجام توانست درآخرین دقایق سرنوشت، رهبر محبوب و بلامنازع انقلاب را با این نقشه راه، همراه کند و این تراژدی تاریخ ما بود. نگاه کنید به نامه های «بهشتی» و «رفسنجانی» به او در همان ماههای آخر ۵۹ که چه زوری زده اند تا او را از بنی صدر و از «مردم» برگردانند و با روند «تجمیع و تراکم قدرت» و تثبیت رویای دیرین «حاکمیت مطلقه» همدل و همسو کنند. و او سرمایه آنهمه محبوبیت و معنویت را، سابقه «استاد پرآوازه عرفان و اخلاق» سالهای دور و دهه ۲۰ و ۳۰ را که سخنش دل می ربود و حلقه شاگردان را بیتاب در جذبه و خلسه می برد ، و از همه مهمتر: رسالت معنوی خود را در تحقق امیدهای مردم و راهگشایی بینش توحیدی در یک چشم انداز تاریخی، نثار این «قماربازان قدرت» کرد.
 
اینجا بود که بنی صدر کاری بزرگ کرد: او اسطوره بت شکنی «ابراهیم زمان» را شکست و بدعت او را بر همگان آشکار ساخت. همانروزها از «بن بست» گفت و از «مراجعه به آرای مردم». رهبر، این را طبیعتا برنتافت و گفت: «اسلام بن بست ندارد»! و این آشکارا مغالطه بود. اسلام، معلوم است که بن بست ندارد تا وقتی همان اسلام عدل و کرامت و آزادی باشد؛ همان «اسلام محمد»... اما ساختار حکومتی را با اسلام یکی گرفتن معنایش چه بود؟ مراجعه به آرای مردم هم که محال بود چون مردم «یکبار برای همیشه» رایشان را داده بودند گویی باید به حضور رهبر و تا ابد هم باید به عواقبش تمکین می کردند! این منطق جمهوری اسلامی بود. کار به جایی رسیده بود که رییس جمهور مملکت می گفت: «من تنها رییس جمهور دنیا هستم که همزمان رهبر اپوزیسیون هم هستم»! و می گفت: «این جمهوری ای نیست که من افتخار کنم به ریاستش» و مگر جز این بود؟ تنها کسی که مقیم معبد قدرت است، غایت و قله آمالش می شود: «قدرت به هر قیمت»، حتی بر مردمی گرسنه و تباه و پریشان روزگار. اما بنی صدر در آن سخنرانی تاریخی ۱۷ شهریور ۵۹ در «میدان شهدا» گفته بود: «در جامعه ای که خود را از داشتن لقمه نانی غنی تصور کند دم زدن از اسلام و مسلمانی شرم آور است». پس این معرکه دو تلقی از دین، انسان، و قدرت بود. در آخرین ملاقاتش با امام، یکی دوروز پیش از عزل از فرماندهی کل قوا، وقتی برای همیشه از آن اتاق کوچک جماران بیرون آمد، روی پله ها به سید احمد گفته بود: «مواظب باش این جماعت وطن فروش که هیچ چیز برایشان جز قبضه کردن قدرت مهم نیست همه آبرو و اعتبار پدرت را به باد می دهند». سید احمد هم در آخرین دیدار و گفتگوی خصوصی اش با این دوست صمیمی و قدیمی سابق، در خانه مرحوم حسن لاهوتی در خیابان ایران، «منطق قدرت» را به شفافترین شکل تمام رو کرده بود: «این دست من که روی شانه توست اگر بردارم یعنی تمام! یعنی تو دیگر رفته ای»! نگاه این جماعت به این انقلاب و اینهمه خون و ایمان و آرمان مردم، همین بود! به همین صراحت!...
 
سخن او در آن روزهای بحران زده، که قدم به قدم، سانسور می شد، آخرین نفسهای «جمهوریت» نیمه جان و رو به احتضار است در آن تندباد تهدید و عربده و دشنه و دشنام و عوام را به خیابان کشاندن و عکس آتش زدن و به مرگ وعده دادن. در آن روزهای «سلاخی» آزادی. آخرین تلاشها برای نجات انقلاب و جمهوری هم بی فرجام ماند. آخرینش فراخوان «جبهه ملی» بود به تجمع ساعت ۱۶ عصر ۲۵ خرداد ۶۰ در میدان فردوسی به مخالفت با لایحه قصاص و اعلام حمایت از رئیس جمهور قانونی که حالا از فرماندهی کل قوا عزل شده بود و فقط یک قدم با حذف کامل، فاصله داشت که با سخنرانی آیت الله خمینی - که دیگر تا آخر عمر بجرات می توانم بگویم با لحنی چنان تند و تلخ پیش نیامد که سخن بگوید- تبدیل به بزرگترین «قشون کشی» و «قدرت نمایی» حزب الله و فداییان و جان برکفان روح الله شد و شمارش معکوس برای پایان رسمی «جمهوریت»...