مقایسه ای بین روش و منش مصدق و بختیار (٢)، از محمد جعفری / مصدق خدمتگزار مردم

jafari mohammad ١٣٩٢/٠٨/٠٨- محمد جعفری:
 
2- مصدق خدمتگزار مردم
 
  مصدق خود را خدمتگزار مردم می دانست و از طریق مردم عمل می کرد و هیچ حرکتی را بدون موافقت اکثریت مردم انجام نمی داد. در حالی که بختیار قائل به ولایت نخبه ها بود و حاکمیت نخبه ها را روش مدیریت جامعه می دانست و نقشی برای مردم جز اینکه با رأی خود، این ها را به قدرت برسانند، قائل نیست، و حتی بالاتر از این معتقد بود که مردم حق ندارند  به دولت بگویند کدام راه برود و یا نرود:
 
« همچنین این نقش یک دولت جبهه ملی خواهد بود که مردم را هدایت کند نه اینکه بوسیلۀ مردم هدایت شود. مردم ما تماماً به اندازۀ کافی پیشرفته یا تحصیل کرده نیستند که به دولت بگویند کدام راه برود. » (43) حتی بختیار با توجه به آنچه که مارتین اف. هرز، کنسول امور سیاسی سفارت آمریکا در 13/آبان/ 1343، گفته حکایت از این دارد که « درجاتی از آزادی سیاسی » را  می خواهد و آن را هم از آمریکائی ها خواستارش می شود.
 
«... بختیار سپس شروع به تحلیل منافع آمریکا در ایران نمود، و گفت که او فکر می کند منافع دراز مدت ایالات متحده در اینجا بوسیله ایجاد یک دولت جوابگو به آرزوهای مردم که  درجاتی از آزادی سیاسی را مجاز خواهد نمود، به بهترین نحو فراهم خواهد شد. » (44)
 
گفته های فوق  در انطباق با همان اعتقادی است که در «یکرنگی»، آشکارا بیان داشته است:
 
 « دنیا را همیشه عده معدودی به جلو رانده اند نه توده های وسیع. من همیشه  به نخبگان اعتقاد داشته ام و وظیفه آنها را هدایت مردم به سوی هدفی که یافته اند می دانم. » (45)    
 
بختیار هیچگاه به مردم اعتقاد نداشت و همچنانکه در فوق آمد به دنبال الیت و نخبگان بود و چون بی اعتقاد به نیروی راسخ مردم بود، نمی دانم پاسخ این سئوال را چگونه می دهد: اگر مردم کاره ای نیستند، پس دموکراسی که بر حق انتخاب یک فرد، یک رأی استوار است،  چه معنی می تواند داشته باشد؟ وی مردم را گله گوسفندی می شمرد که نخبه ها باید او را بچرخانند و فقط وظیفه اشان رأی دادن به نخبگان است و بس. مردمی را که برای احقاق حقوق خویش قیام کرده  و دست به انقلاب زده اند « تبهکاران و دزدان در 15 سال اخیر » و بدتر از آن قلمداد کرده و چون راه پیمائی عظیم  «اربعین» مردم در سراسر کشور، ضربه کاری بر پیکر رژیم سلطنتی زد و بختیار  احساس کرده که پایان کارش منجر به شکست است، در پیام شدید الحنی که یکشنبه شب، 1/بهمن / 57، علیه مردم و مطبوعات فرستاد، گفت ، سنگر نخست وزیری را خالی نمی کنم. 
 
« وجود سوء استفاده مسلم از آزادی، بعضی از روزنامه ها که 25 سال مزدور دولت های فاسد بودند، با انتشار اکاذیب و تحریک احساسات و به منظور ازدیاد تیراژ شروع به مسموم نمودن اذهان عموم می کنند. آنچه را نسبت به شخص من بگویند و یا بنویسند، در زیر سطح نفرت و بی تفاوتی من باقی خواهد ماند. ولی ادامۀ اهانت و اتهام به ارتش یا افراد دیگر کشور بدون پاسخ نخواهد ماند و من برای آخرین بار تقاضا می کنم که پیش از درج مطلب با عقل سلیم به صحت و سقم آنها توجه شود. تمام اراجیف و شایعات استعفای من و خالی کردن سنگر مقدس قانون اساسی و حرکت به سوی مجهول مطلق بی اساس است. خسارت و زیان هائی که طی شش ماه اخیر در اثر اعتصابات و کم کاری ها به اقتصاد کشور وارد شده است، از آنچه تبهکاران و دزدان در 15 سال اخیر بر پیکر این کشور وارد آوردند بیشتر است. این اغتشاشات برای برانداختن کشور است. » (46)
 
نظر به اینکه داغ شکست سختی را که به منظور دستیابی به نخست وزیری نتوانسته هضم کند، مردم را خر و بیچاره محسوب کرده  و از فرطِ عصبانیت از خمینی به مردم توهین کرده و می گوید: « مردی که [یعنی خمینی ن] چهل میلیون آدم بدخت و بیچاره و دور از سیاست را خر کرده بود، چکار می شود کرد؟» (47) و متوجه نیست که،خوب اگر تمامی ملت خر شده بود، شما هم یا خرسوار بودید و یا می خواستید نخست وزیرخران بشوید و یا اینکه شما می خواستید خودکشی کنید که کردید؟ 
 
توهین به ملت را حد نمی شناسد، می گوید: «...چهل میلیون آدم  را خر کرده بود که هنوز یک عده ای از آنها خر هستند چه می توانستم بکنم این را نکرده بودم ولی واقعیت را وقتی آدم می بیند باید قبول بکند. این آدم از سنجابی خر کرده بود تا جاروکش محله. شاید واقعاً دویست سیصد نفر آدم بودند که می فهمیدند و آن ها هم جرأت حرف زدن نداشتند. » (48)
 
و باز در گفتگو با صدقی که از بختیار می پرسد: « آقای دکتر دستور بستن فرودگاه مهرآباد را چه کسی داد و دستور باز کردن آن را چه کسی؟
 
ج- هر دو را خود من.
 
س- چرا؟
 
ج- اعتصابی بود در هواپیمائی. شما آنوقت در ایران بودید یا نبودید؟
 
صدقی- نخیر من نبودم.
 
بختیار- خب من متأسفم. حالا بعضی از سئوالات اصلاً مطرح نمی شد.
 
یک جوری بود که دل شیر می خواست که آدم بتواند تحمل بکند و اعصابش را از دست ندهد و  کارهای بی رویه نکند ... مردی که چهل میلیون آدم بدبخت و بیچاره و دور از سیاست و بدون تجربه را خر کرده بود. چکار می شود کرد؟» (49) 
 
در فراز فوق هم به ناتوانی خود و هم  اینکه دست به اعمال بی رویه زده، اعتراف کرده است و تمامی ملت ایران را هم خر و بدبختی که نمی توانسته است جلو آنها را بگیرد، به حساب آورده است. و در ضمن انقلاب را هم به سرطان تشبیه کرده: « بطوریکه وقتی مرا خواستند سرطان خمینی سرتاسر پیکر ملت ایران را گرفته بود». (50)
 
غافل از این نکته عبرت آموز که علت اینکه شاه او را برای نخست وزیری برگزیده، استیصال شاه و روی برگردانیدن دیگران از همکاری با شاه که در اثر همین انقلاب یا به تعبیر او " سرطان خمینی"، حاصل شده است، به بختیار روی آورده، چیزی غیر از همین عامل انقلاب نبوده است. وقتی که بختیار کاخ شاه را ترک می کند، به خود می گوید: « آه، اگر اوضاع آرام بود و چرخها می گردید کسی از من نمی خواست که کابینه تشکیل دهم.» (51) و باز به صراحت عنوان می کند که شاه تا روزهای آخر حاضر نبود که با پیروان دکتر مصدق کنار آید: « تا آخرین روزها پادشاه آماده بود که با هر کسی کنار آید جز با پیروان مصدق. در شهریور 1357، یعنی چند ماهی قبل از انقلاب، به یک روزنامه نگار آمریکائی گفته بود که افراد آن گروه از مخالفین که نامشان جبهه ملی است همه عوامل دول غرب هستند و مصممند که کشور را به کمونیستها تحویل دهند!» (52) آیا این وضعیت جدید که شاه به پیروان مصدق به زعم بختیار روی آورده است، دراثر همین انقلاب نیست؟ و اگر این انقلاب نبود، شاه هیچگاه به پیروان مصدق روی می آورد؟ طبیعی است که به گفته خود بختیار قبل از انقلاب امکان پذیر نبود. حال که چنین است، چرا باید این همه توهین به مردم و انقلاب روا داشت. البته به زعم من،  طعم تلخ شکست چنان عصبانیتی بر انسان مستولی می گرداند، که گاه، کارِ انسان را به هذیان گفتن می کشاند، همچنانکه در مورد بختیار روی داده است. و عنان کنترل گفتار را از او گرفته است و همچنان می گوید، « در 57 ما در جریان سیلی قرار گرفتیم که در مقابلش هیچ چیز نبود.» (53)
 
بختیار که به یمن همین انقلاب، شاه او را برای نجات خودش،  نخست وزیر کرده است، و او خود را ناتوان از ساکت کردن مردم می بیند، گاه آنها را « چهل میلیون آدم بدخت و بیچاره » یا « چهل میلیون آدم  را خر کرده » و یا «گله و بی ریشه » که خمینی آنها را به دنبال خود کشیده: «خمینی گله ای را که به دنبال خود به راه انداخت بیشتر از همین خوش نشینان بی ریشه بود» (54) و زمانی هم آنها را « بی حیا و هرزه»، مورد تفقد قرار داده است: « اگر شاه سه ماه پیش یک آدمی را آورده بود، یک آدم که غیر از آن کارت های دائمی خودش بود، من گمان می کنم که وضعش این طور نمی شد و مردم بی حیا و هرزه نمی شدند، مثل روزهای آخر حکومتش. » (55)  
 
حتی برای دهن کجی به ملت ایران و این که من تافته جدا بافته با دیگران هستم و جرأت و شهامت دارم به میگساری و مشروب خواری خود افتخار می کند، می گوید، وقتی در هواپیما نشسته بودم و به پاریس می رفتم و دیگر دست ایرانیان به من نمی رسید، « زنگ زدم و شامپانی خواستم. مهماندار آورد و من در آرامش تمام نوشیدم.» (56) و باز برای اینکه به مردم ایران که گوش به فرامانش نبودند، بیشتر دهن کجی اش  را نشان دهد، در مصاحبه با صدقی وقتی می خواهد از جبهه در مورد تشکیل جبهه ملی دوم  و رئیس جمهور شدن کندی در آمریکا صحبت کند، می گساریش را به رخ مردم می کشد و می گوید: «... مسلم است که آمدن کندی در آمریکا بعنوان رئیس جمهور در کار ایران تأثیر داشت، من هیچ تردیدی راجع به آن موضوع ندارم. نه اینکه با ما بند و بستی داشت- ابداً- ولی به خودی خود  با آن روح آزاد منشی و با آن وضعیتی که در آمریکا در سال 1960 بود آمدن کندی  را ما جشن گرفتیم. خود من برای آمدن او میگساری ها کردم و این را مخصوصاً حالا می گویم که آقای خمینی هم اگر لازم است بداند چون آدم باید شجاع باشد.» (57). فراموش نشود و بعضی ها خرده گیری نکنند، بحث  خوردن و نخوردن مشروب مطرح نیست، بلکه بحث دهن کجی به مردم است و الا «هر کسی بر طینت خود می طند». فکر می کنید که این نکات از دید تیز بین غربی ها پنهان است؟ مقامات سفارت آمریکا در سال 40، بختیار را این طور توصیف می کنند:
 
« بختیار مردی  متوسط القامه با اندامی متناسب می باشد... او خوب لباس می پوشد و تمایل دارد که اروپائی بنظر برسد تا ایرانی. ظاهر بختیار با اخلاقش تکمیل می شود. اخلاق و رفتار او اغلب اروپائی هستند. او بطور مکرر لغات یا عبارات فرانسوی یا انگلیسی در مکالمات فارسیش بکار می برد » (58) و در آبان سال 57 نیز: 
 
« بختیار به علت تحصیلاتی که داشته در انتخاب لباس و نحوۀ رفتار خود بیشتر از آنکه ایرانی باشد اروپائی است و در مکالمه فارسی خود الفاظ فرانسوی یا انگلیسی بکار می برد.»(59)
 
سر جان گراهان سفیر انگلیس در پايان  ديدارش خداحافظی اش با بختيار، او  را اين گونه تحليل کرد «او مردی تاثير گذار، شجاع، باهوش و دوست داشتنی است، اگرچه من از اين می ترسم که او بيشتر فرانسوی است و کمتر ايرانی» (60) آمریکائی ها هم تقریباً چندین نوبت همین نظر را ابراز  کرده اند.
 
بختیار در موقع نوشتن کتاب «یکرنگی» خود، به منظور نشان دادن استعداد و حافظه اش، می نویسد: « هنوز، یعنی در زمان نوشتن این سطور هم حدود ده هزار شعر فارسی را حفظ دارم.» (61). اما شما در سراسر این کتاب 300 و چند صفحه ای جز یک بیت شعر که سعدی در مطلع حکایتی که ظاهراً در وصف یکی از افراد خاندان وی است 
 
 بلند اختری نام او بختیار        قوی دستگه بود و سرمایه دار
 
  نقل کرده (62)، حتی یک شعر فارسی و یا ضرب المثل، آداب و رسوم، حکایت فارسی نمی بینید ولی تا بخواهید، ضرب المثل، حکایت، شعر، آداب و رسوم فرانسوی و یا انگلیسی مشاهده می کنید. این مطلب از دو حال خارج نیست: یا گفتن اینکه در زمان نوشتن کتاب ده هزار شعر از حفظ دارد، برای خود نشان دادن است و نمی تواند این همه شعر در آن زمان از حفظ داشته باشد، چون معمولاً کسانی که به ادب و آداب و شعر ایرانی آشنائی دارند در هر موقعیت و مقامی که باشند، در نوشته های خود، مطابق ذوق و قریحه ایرانی،  برای بهتر جا انداختن موضوع و مطلب خود، شعر فارسی را به یاری می طلبند. و یا آنکه از روی عصبانیت از ایرانیان، از آوردن شعر و ادب ایرانی در کتابش خودداری کرده است. در هرحال این می تواند نشان دهندهٔ صائب بودن غربی ها در مورد خصوصیات بختیار باشد. این بخش را خلاصه کنم:
 
 با توجه به نکات ذکر شده، جای شک نیست همانطوریکه  خود عنوان کرده است: قائل به ولایت نخبه ها بود و حاکمیت نخبه ها را روش مدیریت جامعه می داند و نقش مردم را فقط در این می داند که به صحنه آمده و این و یا آن را به قدرت برسانند. حتی تصریح می کند، که کتاب یکرنگی خود را نه برای اطلاع ملت ایران که برای اطلاع فرانسویان  نوشته است: « این کتاب بیش از دو سال مرا آزار داده است. با نوشتن آن تصور می کنم به فرانسه زبانان یا لااقل آن دسته از فرانسویان که تعصبی خاص ندارند و فقط می کوشند از حوادثی که امروز در مملکت زیبای ایران می گذرد با خبر شوند، اطلاعاتی داده باشم.» (63) 
 
حال به همتِ خانم مهشید امیر شاهی، برای ایرانیان آن به فارسی برگردانده شده است امر دیگر است.
 
  چنین افرادی و چنین طرز تفکری، طبیعی است که تحمل انقلاب و حرکت خودجوش مردم را برای به دست آوردن آزادی و حقوق ذاتی خدادادی خود، نمی توانند داشته باشند.  بر عکس مصدق، در عمل و نوشته ها و گفته ها و اطلاع رسانی خود، اول و قبل ازهمه، ملت خود ایران را در نظر داشت و بعداً اگر جائی که  لازم می دیدید خارجی ها را در جریان می گذاشت.
 
  نمایه ویادداشت:
 
  43-  اسناد لانه جاسوسی، شماره 20، احزاب سیاسی در ایران(1)، ص 124 ؛  تاریخ گزارش گفتگوی بختیار با سفارت آمریکا، 12/  تیر/ 1340، است.
 
   44- اسناد لانه جاسوسی، شماره 20، احزاب سیاسی در ایران(1)، ص 171؛ 
 
 45- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 237 . 
 
 46- روزنامه اطلاعات، دو شنبه 2/ بهمن/ 57، شماره 15766،ص6؛ سنگر نخستوزیری را خالی نمی کنم. 
 
47-  در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار چهارم، ص 9.   
 
48-  در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار چهارم، ص 4و5.   
 
49-  در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار چهارم، ص 8و9. 
 
50- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 14.
 
51- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 158 . 
 
52- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص  134؛ خبرنگار نشریه نیوز ویک.
 
53- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 41.
 
54- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی،  107.
 
55-  در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار چهارم، ص 7 . 
 
56- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 243 ؛ مناسب است که در اینجا جریان دستگیری بختیار که در جائی نیامده،  برای اولین بار فاش شود:
 
بختیار در کتاب یکرنگی ، ص 236،  می گوید که 23 بهمن مطلع شدم که « دستگیر شده ام و با هویدا در خانه ای که خمینی هم آنجاست زندانی هستم.» جریان دستگیر بختیار از اینقرار است:
 
روز 23 بهمن روزنامه ها اطلاع دادند که بختیار دستگیر و زندانی شده است. بچه های کمیته  به دائی خانم مهندس گل احمر صاحب خانه ما که از اهالی گلپایگان و  کاملاً از هر جهت شبیه بختیار بوده،است برخورد کرده و به این خیال که وی بختیار است، او را دستگیر و به کمیته می برند. و بلا فاصله خبر به جراید م داده می شود که بختیار دستگیر شد. اما بعد از اینکه ثابت می شود وی که بختیار نیست،  و  این شخص آزاد می شود، از یکطرف کسانی که خبر را به مطوعات داده بودند، تکذیب خبر را کسر شأن خود تلقی کرده و به مطبوعات اطلاع نمی دهند که بختیار دستگیر نشده است. ولی باز در مطبوعات منعکس شده که بختیار خودکشی نکرده است و بدین صورت خبر قبلی تکذیب شد. از طرف دیگر چون هنوز بختیار به خارج نرفته و در پاریس  آفتابی نشده بود، فکر می کردند که ممکن است به او دسترسی پیدا بکنند.  تازه بعد از مأیوس شدن از دستگیری بختیار و آفتابی شدن در پاریس و مصاحبه کردن، در آن موقع گفته شد که « بختیار از مرز بازرگان فرار کرده است». کنایه از اینکه مرحوم مهندس بازرگان او را فراری داده است. 
 
نظر به اینکه اینجانب مستأجر آقای مهندس گل احمر بودم و شخص دستگیر شده به جای دکتر بختیار، دائی خانم گل احمر بود، بعد ها بوسیلۀ مهندس گل احمر از ماجرای دستگیر بختیار وچگونگی آن مطلع شدم.
 
57- در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار اول ص 18.
 
58- اسناد لانه جاسوسی، شماره 20، احزاب سیاسی در ایران(1)، ص 119؛  
 
 سفارت آمریکا در مورد  و  خصوصیات بختیار در12/4/ 1340،  گزارش می کند. 
 
 59- اسناد لانه جاسوسی، شماره 20، احزاب سیاسی در ایران(1)، ص 197؛ )  تاریخ گزارش26/آبان/ 1357 است.
 
60-  اسناد وزارت خارج انگلیس، فایل: FCO 8/3349    
 
61- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 16 .
 
62- یکرنگی،شاپور بختیار، ترجمه»: مهشید امیر شاهی، پ ، ص 11؛ سعدی شاعر بزرگ ایران در باب پنجم بوستان در نقل حکایتی این  بیت شعر را سروده است.  (
 
63-  یکرنگی،شاپور بختیار، ترجمه»: مهشید امیر شاهی، پیشگفتار، ص 6.