مقایسه ای بین روش و منش مصدق و بختیار (٤)، از محمد جعفری / بختیار و انجام مقایسه ای صوری و جبر تاریخ

jafari mohammad ١٣٩٢/٠٨/١٣- 
 4- بختیار و انجام مقایسه ای صوری و جبر تاریخ
 
ج- بختیار و انجام مقایسه ای صوری و بهره گیری از فرصت به دست آمده:
 
بختیار که با خود در جنگ و گریز بوده که نخست وزیری شاه را بپذیرد، یا نپذیرد، بعد از شکست، نخست وزیر شدن خود را جبر تاریخ معرفی می کند: « نخست وزیری من مولود جبر تاریخ بود، نه چیز دیگر. در مدت 25 سال یعنی بعد از کودتای 28 مرداد 1332، همانطوری که همه می دانند، من در حال مبارزۀ مستمر برای استقرار یک حکومت مشروطه بر طبق قانون اساسی بودم و وقتی که وضعی پیش آمد که امکان نخست وزیری برای من میسر شد، دیدم که اگر در آن شرایط مخصوصاً شانه خالی بکنم، این بیشتر شبیه به یک خیانت است.» (117) باز به این مسئله باز خواهم گشت.
 
بختیار با انجام یک مقایسه صوری، شاهِ زمان مصدق و زمان نخست وزیری خود و نیز  شرایطِ زمان مصدق را با  شرایطِ زمان خود یکی فرض کرده و بعد از شکست و رفتن به خارج، وهمدستی با بیگانگان و پول آنها و همدستی با صدام حسین در جنگ با ایران و موفق نشدن، برای کاستن از فشارهای عصبی و پاسخ به تاریخ و طرفدارانش چند سال بعد از وقوع، می گوید: « وقتی من قبول  مسئولیت کردم برای بکرسی نشاندن حکومت قانون بود. وقتی دکتر مصدق قبول کرد که نخست وزیر همان پادشاه بشود، برای یک دگرگونی عظیم در مملکت بود، برای انتخابات آزاد بود، برای ملی کردن صنعت نفت بود و برای رفرمهای اساسی دیگر بود.» (118)
 
برای هر انسان ساده و غیر سیاسی به سادگی قابل درک است، که نه شاهِ دوران مصدق،شاهِ دوران بختیار ، و نه مجلس آن دوران، مجلس این دوران و نه آن زمان، زمان دوران مصدق بود، زیرا:  
 
1- اولا مجلس دوران مصدق، مجلسی بود که حد اقل عده ای نماینده اقلیت که نمایندگان واقعی مردم بودند، در آن شرکت داشتند. و همان مجلس به مصدق رأی به نخست وزیری داد و شاه این رأی را علیرغم خواست خودش که سید ضیاء در دبار منتظر بود که نخست وزیر شود، با ناراحتی توشیح کرد. و بعد گفت : قرارمان این نبود. خود بختیار کاملاً واقف بود که وکلای این دوران اصلاً وکلای مرد م نبودند و شاه و ساواک همه آنها را بر کرسی مجلس نشانده است:
 
  « در ذهنم دوباره جلسه مجلس را، که یک بار دیگر با اکثریت قاطع به من رأی داده بود، مرور کردم. نمی توانستم به ابتذال این جمع، که همگی به برکت ساواک در آن محل بودند و همه ناگهان دموکرات و ناسیونالیست شده بودند، عادت کنم.» (119) و یا مجلسیان را « ابلیس هائی» معرفی می کند که شاه، خود به مجلس فرستاده است. (120)  یا « این معنا متأسفانه واقعیت است. اینها وکیل مردم نبودند و این را بنده فعلاً عرض کردم.» (121)
 
برای روشنائی انداختن بیشتر به این نکته که نه شرایط و نه مجلس، و نه شاه،زمان مصدق، با مجلس، شاه و زمان بختیار یکسان نبود و بختیار با یک مقایسه صوری جهت رسیدن به هدفش که نخست وزیر شدن بود،هر دو مورد را یکسان فرض کرده است، وضعیت را از زبان مصدق نقل می کنم: « شنبه 8 اردیبهشت 1330 که روز جلسه مجلس نبود بمجلس شورای ملی احضار شدم. اکثریت نمایندگان هم آمده بودند و می خواستند در جلسه ی خصوصی بشور و مشورت بپردازند و تمایل خود را برای تعیین نخست وزیر بعرض شاهنشاه برسانند. از اینکه گفته می شد آقای حسین اعلاء استعفا داده است تعجب کردم چونکه روز ششم اردیبهشت که به منزل من آمده بودند و می خواستند در یک موضوعی با من مشورت کنند هیچ از این بابت صحبتی نکردند و چون قبل از این ملاقات من در کمیسیون نفت مجلس شورای ملی بودم که طرح 9 ماده ای جمعی از نمایندگان که برای ملی شدن صنعت نفت تنظیم شده بود از تصویب کمیسیون گذشت نخست وزیر را از جریان مطلع کردم و تقاضا نمودم که روز یکشنبه نهم اردیبهشت در جلسۀ رسمی مجلس حضور یابند و موافقت دولت را در خصوص طرح مزبور اظهار نمایند و بعد هم در همان جلسه راجع بموضوعی که می خواستند مشورت کنند وارد مذاکره شویم که مورد موافقت قرار گرفت  و از خانه ی من رفتند.
 
  علت استعفای نخست وزیر را که از بعضی از نمایندگان سئوال کردم یکی از دوستان گفت حضرات که مقصود انگلیسیها بود چنین تصور کرده اند از این نخست وزیر و امثال او کاری ساخته نیست و می خواهند آقای سید ضیاء الدین طباطبائی را که هم اکنون بحضور شاهنشاه آمده و بانتظار رأی تمایل در آنجا نشسته است وارد کار کنند. جلسه تشکیل شد، بمشورت پرداختند و چون اکثریت نمایندگان اینطور تصور می نمودند تصدی آقای سید ضیاء سبب خواهد شد که همان بگیر و ببند کودتای 1299 تجدید شود نه جرأت می کردند از شخص دیگری برای تصدی این مقام اسم ببرند نه مقتضیات روز اجازه می داد بکاندیدای سیاست بیگانه رأی بدهند که چون صحبت درگرفت و مذاکرات بطول انجامید برای تسریع در کار و خاتمه دادن بمذاکرات یکی از نمایندگان که چند روز قبل از کشته شدن رزم آرا نخست وزیر بخانه ی من آمده بود و مرا از طرف شاهنشاه برای تصدی این مقام دعوت کرده بود و هیچ تصور نمی کرد برای قبول کار حاضر شوم اسمی از من برد که بلا تأمل موافقت کردم و این پیش آمد سبب شد که نمایندگان از محظور درآیند و همه بالاتفاق کف زدند و بمن تبریک گفتند .
 
موافقت من هم روی این نظر بود که طرح نمایندگان راجع به ملی شدن صنعت نفت از بین نرود و در مجلس تصویب شود. چنانچه آقای سید ضیاء الدین  نخست وزیر می شد دیگر نمی گذاشت تا من بتوانم موضوع را تعقیب کنم. مرا هم با یک عده توقیف و یا تبعید می کرد... چنانچه شخص دیگری هم متصدی این مقام می شد باز من نمی توانستم صنعت نفت را ملی کنم.» (122)
 
مصدق با توجه به مقتضیات آن زمان و زیرکی ویژۀ خود، وقتی جمال امامی برای اینکه کار را تمام کند و بگوید که کسی بغیر از سید ضیاء حاضر به قبول نخست وزیری نیست و بهانه را از  نمایندگان و دیگران بگیرد و چون قبلاً مصدق گفته است که حاضر به قبول این مقام نیست وهیچ تصور نمی کرد که مصدق حاضر بکار شود، به مصدق گفت حال که خود طرح صنعت نفت را به تصویب کمیسیون نفت رسانده اید، نخست وزیری را هم بپذیرید و خود آن را اجراء کنید که مصدق بدون تأمل  و فوت وقت موافقت کرد و نمایندگان را در عمل انجام شده قرار داد. باز در زیر مقایسه صوری دکتر بختیار و هردو زمان و مقتضیات روز یکی تصور کردن، روشنتر خواهد شد.  
 
2- شاهی که حکم نخست وزیری مصدق را صادر کرد، همان شاهی نبود که به بختیار حکم نخست وزیری داد زیرا: 
 
الف-  در زمان مصدق طبق سنت  مشروطه ومجلس، ابتدء مجلس به مصدق رأی تمایل داد و در حقیقت شاه، رأی مجلس را توشیح کرد. بر عکس زمان بختیار که شاه اول او را به نخست وزیر منصوب کرد و بعد مجلسی که از همه بهتر، خود بختیار آن را توصیف کرده است، رأی تمایل به او داد.
 
 ب- شاه تا آن روز هنوز مطلق العنان نشده وهنوز نسبتاً، شاه مشروطه بود و هنوز به ظاهر هم که شده، حرف از قانون و مجلس می زد و به دیکتاتور مطلق العنان تبدیل نشده که بگوید "امر ما و شهبانو ما فوق قانون است".
 
 ج- آمریکا و انگلیس با هعمیاری و همکاری شاه، برای   به زیر کشیدن حکومت ملی دکتر مصدق  و مطلق العنانی شاه کودتا نکرده بودند. و شاه هنوز حقوق بگیر آمریکا نشده بود. توضیح اینکه بعد از کودتای 28 مرداد 1332، شاه حقوق بگیر آمریکا بوده و سالانه مبلغ یک میلیون دلار از صندوق محرمانه «سیا» در  یافت می کرده است.(123)
 
  د- شاه با کودتای 28 مرداد 32، حکومت را به دست نگرفته بود که هم سلطنت و هم حکومت کند و آخرین میخ را به تابوت مشروطیت بکوبد.
 
  ه- شاه هنوز دست به کشتار ملیون و یاران مصدق و مردم طرفدار مصدق و به آتش کشیدن کریم پور شیرازی و کشتار 9 نفر زندانی محکوم شده در دادگاههای در بسته خود و... نشده بود   
 
  و- شاه هنوز به آمریکائی ها مصونیت سیاسی نداده  و با  دست خود  کاپیتولاسیون را بر کشور تحمیل نکرده  و دست آمریکائیها را در تمام امور کشور باز نگذاشته بود.  
 
   ز- شاه هنوز به ژاندارم منطقه، برای حفظ منافع آمریکا و غرب تبدیل نشده بود.
 
  ح- هنوز وارد پیمان مرکزی (سنتو) و پیمان دو جانبه دفاعی با آمریکا و در نتیجه آمریکا را بر ارتش ایران و سایر مقدرات کشور مسلط نکرده بود و...
 
    زمان مصدق، زمان دوران بختیار و سال 57 نبود، که با یک کودتای آبکی حکومت ملی دکتر صدق را ساقط کردند، در دوران انقلاب تمامی  ملتی به پا خاسته و در جوش و خروش بود.
 
مشاهده می کنید، شاهی که بختیار از دست او فرمان نخست وزیری گرفت، همان شاه زمان مصدق نبود، و هنوز  تمامی  مشروعیتهای نظام سلطنتی را، خود شاه از بین نبرده بود.
 
بختیار به اندازه ای عصبی است که دلایل شکست خود را به گردن دیگران و بویژه فروهر و سنجابی با رکیک ترین الفاظ می اندازد. 
 
در  مصاحبه با صدقی، می گوید: « این را اضافه می کنم که مسئله خمینی در اینجا را پس از رفتن شاه من می خواستم خودم روی همان سیاستی که عر ض کردم این را مشغول بکنم  تا مردم همین طور که شروع شده بود آرام آرام البته می آمدند به طرف من و اگر این سم پاشی این پست فطرتان فروهر و سنجابی و این کثافت ها نبود باور کنید کار من خیلی آسان تر می شد.» (124) بختیار بعد از آن که همه چیز را از دست رفته می بیند، و حتی « حمایت کلی جبهۀ ملی را از دست داده» (125) بود، خود را از  عملِ خطا   مبرا  می کند و آن را به گردن جبر تاریخ می اندازد. 
 
  مبرا کردن خود از عمل:
 
بختیار بعد از قبول پست نخست وزیری و کوشش برای به عقب اندختن آمدن خمینی به ایران بوسیله نامه ای که توسط مهندس مرزبان برای آقای خمینی فرستاد، برای اینکه به ایشان نشان دهد که کارش جبر تاریخی بوده،که بایستی چنین عمل می کرده است، در فرازی از نامه چنین می نویسد: 
 
« حضرت آیت الله، از  خدا دان خلاف دشمن و دوست، که دلِ هردو در تصرف اوست.» (126) چند سال بعد  باز وقتی  وی مورد  سئوال قرار گرفت که « شما در آن وضع آشفته و بحرانی چرا نخست وزیری را قبول کردید؟» پاسخ می دهد: « می توانم بعد از گذشت سه سال عرض کنم نخست وزیری من مولود جبر تاریخ بود، نه چیز دیگر.» (127)
 
اولاً،  از سال 42 که جبهه ملی دوم تعطیل شد و همه در خانه نشستند  کسی از احدی و از جمله بختیار عملی ندید، و طبق گفته خودش از سال 42 تا 1356-1357 یعنی تا انتشار نامه سه امضائی کسی از او مبارزه ای ندیده و همه در خانه ها نشسته بودند.
 
ثانیاً، از کی آقای بختیار چپ شده و به دترمینیسم تاریخی و جبر تاریخ معتقد گشته است؟  توده ای ها برای مبرا کردن خود از هر عمل نادرستی می گفتند که این جبر تاریخ است. و شما نیز مخالف آن ها بودید، از کی با آنها موافق جبر تاریخ شدید. و طبیعی است که اعتقاد به جبر تاریخ یعنی اینکه انسان خودش به عنوان مهره عمل می کند، در این صورت باید پرسید، چه کسانی شما را تشویق و حمایت کردند که نخست وزیر شوید، و در صورت پذیرفتن،  از نخست وزیری شما پشتیبانی وحمایت خواهند کرد.؟ حقیقت این است که سیاسیون ما به علت دو عارضهٔ:
 
الف- انتقاد از  کردار و رفتار غلط خود را شکستی برای خود  تلقی می کنند و
 
ب- سیاست در ایران هیچگاه و در هیچ سنی بازنشستگی نداشته و ندارد، 
 
  که دچارش هستند، و در ایران وارد سیاست می شوند، هیچگاه و در هیچ سنی به فکر بازنشستگی سیاسی خود نیستند. بنابراین، انتقاد به کردار و رفتار غلط خود- از ترس اینکه مردم آن را نکات ضعفی برایشان بشمارند و از گردشان پراکنده شوند- را شکستی برای خود محسوب می دارند.
 
 با توجه به دو نکته ذکر شده، بختیار هم کسی نبود که تفاوت بین دوران خود و مصدق را نفهمیده و نمی دانسته است، بلکه به علت دو عاضه ای که او هم دچارش بوده، چنان وانمود کرده است. این نکته از خلال گفته هایش که بختیار و شاه و مجلس همه با هم بازی می کرده اند، کاملاً آشکار می شود و معلوم می کند که بختیار خوب وضعیت و موقعیت مختلف دو زمان و مکان و دو شاه را می شناخته است.
 
بختیار و شاه و مجلس همه با هم بازی می کرده اند:  
 
بر اساس مطالب منتشره، نه شاه به بختیار اعتماد داشته و نه بختیار به قول و قرار شاه. و حتی بختیار مجلسی را که از آن رأی اعتماد نخست وزیری گرفت، قانونی نمی داند.  بختیار در روزی که برای گرفتن نخست وزیری در حضور شاه بود، با خود زمزمه می کرده است: « آیا دولتی هم به نام بختیار تشکیل خواهد شد؟ باید اوضاع سخت نابسامان باشد و اعلیحضرت محمد رضا پهلوی آگاه به میزان نابسامانی، تا چنین فکر دور از ذهنی از خاطرش خطور کند.» (128)
 
و باز، وقتی بختیار کاخ شاه را ترک می کند، به خود می گوید: « آه، اگر اوضاع آرام بود و چرخها می گردید کسی از من نمی خواست که کابینه تشکیل دهم.» (129) 
 
بنا به قول خودش، دلیل اینکه می خواهد به شاه بگوید از مملکت خارج شود را این طور بیان می کند: « از طرف دیگر اصرار داشتم که برای ادارۀ مملکت طبق اصولی که همیشه به آنها پایبند بوده ام، دست باز داشته باشم. حضور اعلیحضرت بدون شک مانع از اجرای این اصول می شد. اگر موفق می شدم نظمی نسبی در مملکت برقرار کنم پادشاه با دسیسه های متعارف آن را بلافاصله برهم می زد، با این و آن وزیر کابینه می ساخت تا نظارت خود را بر مجریان امور دوباره به دست آورد.» (130) بختیار با اینکه وفاداری خودش را به شاه در حد کمال می داند، اما در مقابل به شاه اعتماد ندارد « وفاداری من نسبت به پادشاه به کمال بود، نه به دلایل علایق شخصی، بلکه به دلیل آن که این وفاداری با اصولی که به آنها معتقد بودم و با یکرنگی ذاتی من منطبق بود. ولی من بیش از هر چیز از دسیسه ها هراس داشتم و می دانستم من در هر حال از مصدق قوی تر نیستم و او تا لحظۀ سقوطش با آنها دست بگریبان بود.» (131) باز تأکید می کند:
 
« اگر من می توانستم کمترین اطمینان را داشته باشم که اعلیحضرت قانون اساسی را محترم خواهد داشت به هر قیمت که بود با خروج او از کشور مخالفت می کردم...من می دانستم که نمی توانم به او اعتماد کنم افسوس! چقدر دلم می خواست که می توانستم» (132) 
 
باز خود اعتراف می کند که وقتی نخست وزیری را پذیرفته،  و در موقع عزیمت شاه از هوا پیمای شاه که به بدرقه اش رفته بود پیاده شده، کار از کار گذشته بوده است: « وقتی طیاره پرواز کرد من هم سوار هلی کوپترم شدم که به نخست وزیری بروم. خیالم کمی آسوده شده بود، حالا دستم برای ادارۀ مملکت باز بود و احتمال داشت که عزیمت اعلیحضرت تب سوزانی که سراسر ایران را فراگرفته بود پائین آورد. از این لحظه به بعد باید بر وطن پرستی هموطنان تکیه می کردم. ولی بسیار دیر شده بود.» (133) باوجودی که  بنا به  اظهارات  شاه دولتی در کار نیست و همه چیز پاشیده شده است، در یک چنین حالتی برای خود بزرگ کردن، چند طعنه به مصدق می زند و می گوید: « روز اول هفته  یعنی  16 دی ماه ما به کاخ رفتیم. ...اعضای دولت را معرفی کردم. اعلیحضرت حرفهائی را که با هم در نظر گرفته بودیم در خطابه اش ایراد کرد و تأیید نمود که بر طبق قانون اساسی دولت مسئول است و دولت است که تصمیم می گیرد و در آینده نیز از این عدول نخواهد شد. هرگز مصدق نتوانست از او اظهاراتی چنین روشن بشنود، هر گز از زمان رسیدنش به تاج و تخت این جملات را به این نحو ادا نکرده بود.» (134)  و بختیار فراموش می کند که شاه  زمانی که همه چیز از هم پاشیده  و امیدی برای شاه باقی نمانده، چنین سخنانی را بر زبان می آورد و با وجود چنین سخنانی بختیار به آن سخنان اعتماد ندارد. حتی در آن لحظات هم شاه به طوری که خواهید دید، بعضی امور را بدون مشورت بختیار انجام می دهد:   
 
« اعلحضرت بدون مشورت با من ارتشبد قره باغی را به ریاست ستاد انتخاب کرده بود و در 22 بهمن روزی که ارتش میدان را برای آیت الله خالی کرد  دیدیم که این شخص تا چه حد شاه دوست  و تا چه اندازه پایبند قانون است!» (135) نه تنها شاه رئیس ستاد مشترک و فرماندهان نیروهای نظامی را خودش انتخاب کرده بود، بلکه فرماندهی کل قوا را هم حاضر نشد به احدی واگذار کند. و بختیار مطلع از این امر از شاه می خواهد که فرماندهان نظامی را  با او به  حضور بطلبد و در حضور او به آنها سفارش کند که از نخست وزیر حمایت و اطاعت کنند. شاه هم به این خواست بختیار پاسخ مثبت گفته و در حضور بختیار به فرماندهان نیروها می گوید: «... چون تصمیم گرفته ام سفری به خارج بکنم باید بدانید که همه شما تحت نظارت او هستید. اگر مسئله ای پیش بیاید که حلش فقط در صلاحیت من باشد او می تواند با اعضای شورای سلطنت به شور بنشیند و با من موضوع را در میان بگذارد و نتیجه را به شما اطلاع دهد. ولی در مورد تمام مسائل دولتی شخص بختیار است که تصمیم می گیرد.» (136)
 
در متنی که بختیار از زبان شاه، خود مرقوم داشته، کاملاً گویا است که شاه با زیرکی خاصی، مسائل دولتی را از مسائل نیروهای مسلح کاملاً جدا می دانسته است. و شاه  حتی در واپسین روزها، نه تنها  رئیس ستاد مشترک و فرماندهان نیروهای نظامی را بدون مشورت با نخست وزیر انتخاب کرده بود، بلکه فرماندهی کل قوا را هم حاضر نشد به احدی واگذار کند. و بختیار هم که مسئله را درک کرده، اما برای اینکه سوء ظن شاه را نسبت به خود ایجاد نکند، سکوت اختیار می کند.
 
« شاه شخصاً همان روزهای اول نخست وزیری من، برای قره باغی فرمان صادر کرد، و اگر من همان وقت می گفتم که این آقا به این دلیل چنین است یا چنان است، سوء ظن شروع می شد وهمان بازی که در زمان دولت دکتر مصدق پیشآمد در مورد من هم پیش می آمد.»(137) دکتر بختیار مثل اینکه اصلاً متوجه نیست که در کشور انقلاب شده و شاه مستأصلی که همه پلهای پشت سرش را خراب کرده، و هیچ امیدی به بازگشت خود ندارد، چه سوء ظنی شروع می شد؟ و گویا  کشور در یک وضعیت عادی و آرام و همه چیز سر جای خودش است. من فکر می کنم  با وجودی که بختیار می داند در بعضی امور آزادی ندارد، تنها می تواند از ترس از دست دادن مقام نخست وزیری، حرفی نزده باشد، غافل از اینکه کس دیگری برای شاه باقی نمانده بود و قبل از بختیار هم به 5 نفر دیگر مراجعه شده بود و آنها از قبول آن سرباز زده بودند. 
 
« من گفتم که اختیار انتخاب آزادانه وزرایم را داشتم  ولی این آزادی در مورد انتخاب  رئیس ستاد بزرگ به من داده نشد. قبل از معرفی کابینۀ من، مسئول این مقام توسط خود شاه تعیین شد» (138)
 
از خلال گفته های مختلف بختیار جای شک باقی نمی ماند که، بختیار به شاه اعتماد نداشته است و متقابلاً شاه به او. در مورد مجلس هم مسئله همینطور است.
 
بختیار و مجلس:
 
بختیار پس از بدرقه شاه وقتی با هلی کوپتر برمی گردد، مسائل را در ذهنش مرور می کند: « سفر من بین مجلس و فرودگاه با هلی کوپتر بیش از چند دقیقه طول نکشید. در این فاصله در ذهنم دوباره جلسه مجلس را، که یک بار دیگر با اکثریت قاطع به من رأی داده بود، مرور کردم. نمی توانستم به ابتذال این جمع، که همگی به برکت ساواک در آن محل بودند و همه ناگهان دموکرات و ناسیونالیست شده بودند، عادت کنم. همین نمایندگان به من می گفتند: اگر بدانید ساواک چه بلاهائی بر سر مملکت آورده است. وحشتناک است!» (139) 
 
بختیار 20 دقیقه از وقت مقرر برای بدرقه شاه  دیرتر به فرودگاه می رسد. شاه از او می پرسد: « من 20 دقیقه است منتظر شما هستم.» بختیار پاسخ می دهد:« امیدوارم اعلیحضرت مرا ببخشند، در مجلس و در انتظار گرفتن رأی اعتماد بودم. مقصودم را [شاه] دریافت با ابلیس هائی که خود او به مجلس فرستاده بود جز این چاره نبود... باید اعتراف کنم که لایحۀ انحلال مجلس را حاضر و آماده در جیب داشتم و اگر در اقلیت قرار می گرفتم از آن استفاده می کردم. دهنۀ آن آقایان را ناگزیر بودم محکم به دست بگیرم» (140)
 
بختیار در مورد  این سئوال که « بسیاری از نمایندگانی که چگونگی وابستگیشان به رژیم شاه معلوم است، به دستور خمینی استعفاء دادند» وی پاسخ می دهد که: « این معنا متأسفانه واقعیت است. اینها وکیل مردم نبودند و این را بنده فعلاً عرض کردم.» (141)
 
خوب! اگر اینها به زعم شما وکیل مردم نبودند، چطور شما برای قانونیت پیدا کردن حکم نخست وزیری خود، آن را  به تأیید و تصویب چنین وکلائی رساندید، و باز آن را قانونی می دایند؟
 
بختیار در مورد نخست وزیری شریف امامی و خود او می گوید:
 
« سه ماه قبل از من شریف امامی نخست وزیر بود. من قصد انتقاد ندارم. بخصوص از مردی که اینجا نیست و از خودش نمی تواند دفاع بکند. همه می دانیم که شریف امامی 25 سال گل سر سبد آن دستگاهی بود که آن دستگاه را من غیر قانونی و فاسد می دانستم و می دانم. نخست وزیری که خودش 25 سال در تمام شئون مملکت دخالت داشته است»(142)
 
اگر به زعم شما آن مجلسین وآن دستگاه غیر قانونی و فاسد بوده و شما آن دستگاه را غیر قانونی می دانید؟ چطور وقتی شما از همان دستگاه حکم نخست وزیری می گیرید، آن دستگاه قانونی و صالح می شود؟ این حرف متضمن چنین معنائی است: که وقتی شریف امامی بوسیلۀ آن دستگاه نخست وزیر می شود، آن دستگاه غیر قانونی و فاسد است ولی وقتی همان دستگاه رأی اعتماد به بختیار می دهد، صالح و قانونی می شود. 
 
افزون بر آنچه در مورد بی اعتمادی بختیار نسبت به شاه بیان شد، وقتی همه چیز از هم پاشیده شده بود و بختیار هنوز حکم نخست وزیری اش را نگرفته است و خود هم بدان معترف است، شاه به او دستور می دهد: « قبل از آنکه به من اجازۀ مرخصی دهد گفت: " حال ازهاری خوب نیست، اگر قصد سفر دارد به او گذرنامه بدهید" . من گفتم: من که در این زمینه اختیاری ندارم! شاه گفت: نخست وزیری وجود ندارد. دیگران هم نظامی اند. قبول می کنید که این دستورات را تلفنی صادر کنید؟ من هم از این طرف دستور لازم را می دهم که پروندۀ مسائلی که فوریت دارد در اختیار شما گذاشته شود و مطالب با شما مورد شور قرار گیرد. این شتابزدگی به یک معنی مرا در مقابل عمل انجام شده قرار می داد. من هنوز می توانستم بپذیرم یا رد کنم.» (143) 
 
هنوز فرمان نخست وزیری بختیار رسماً صادر نشده، به طوری که بعداً آشکار شد، شاه به بختیار دستور می دهد، که اجازه خروج سپهبد اظهاری را بدهد وسفارت اردشیر زاهدی را هم برای انجام کارهای شاه برای آمریکا صادر کند. و او هم چنین می کند. تازه شاه به او می گوید، که من هم « دستور لازم را می دهم که پروندۀ مسائلی که فوریت دارد در اختیار شما گذاشته شود» آن مسائلی که از نظر شاه فوریت داشته - جز مورد زاهدی و اظهاری- و بختیار پذیرفته که آن را انجام دهد، کدام ها بوده است؟ هنوز بر احدی معلوم نگشته است.
 
با وجودی که بختیار بارها، در گذشته گفته بود که سپهبد زاهدی و پسرش اردشیر زاهدی با پشتیبانی آمریکا علیه مصدیق کودتا کردند، اما حالا که نخست وزیر شده، در همان روزی که در مصاحبه مطبوعاتی می گوید: «گروه کثیری ار مقامات عالیه ممنوع الخروج شدند» ، در همان روز دستور کتبی میدهد که اردشیر زاهدی و ارتشبد ازهاری از ایران خارج شوند. گویا این دو نفر جزء مقامات عالیه کشور نبوده اند؟ توجه کنید:
 
در مورد سئوال خبرنگار اطلاعات در مورد ممنوع الخروج شدن سه هزار تن از مقامات عالیه کشور چنین پاسخ می دهد: «...شاید نتوان تعداد را به این دقت مشخص کرد، ولی گروه کثیری از مقامات گذشته که در رده های عالیه کشور قرار دارند، ممنوع الخروج شده اند و باید در بارۀ آنها تحقیق شود. چون فسادی که در 25 سال گذشته و به دنبال کودتای 28 مرداد علیه حکومت ملی دکتر مصدق، در سراسر شئونات ما به چشم می خورد، باید ریشه کن گردد. من نمی گذارم عاملان این فساد از کشور بگریزند» (144) 
 
 وی در همان زمانی که چنین سخنانی را برای مردم به خبرنگار می گوید، در همان زمان طی نامه ای محرمانه دستور خروج اردشیر زاهدی و تیمسار ارتشبد ازهاری را صادر می کند. (145) بعد از اینکه این مسئله فاش می شود که بختیار دستور خروج اردشیر زاهدی  یکی از عوامل کودتای 28 مرداد را صادر کرده است، برای فرار از عواقب آن، می گوید: «...  نتوانستند با این دستگاه  با تمام عرض و طول، یک مدرک راجع به من پیدا کنند و یقین بدانید خیلی هم کوشش کرده اند. فقط یک مدرک پیدا کردند که من به عنوان نخست وزیر به وزیر خارجه دستور داده ام که گذرنامه اردشیر زاهدی را باو بدهند که شرش را بکند و از اینجا برود. که آن هم باز حرمتی به قانون بود. اردشیر زاهدی هر که هست یک ایرانی است و حق دارد به ایران بیاید و برود.» (146) 
 
و نمی داند که اگر به خاطر حرمت به قانون، اجازه خروج زاهدی و اظهاری را صادر کرده است چون « ایرانی است و حق دارد به ایران بیاید و برود.» بنابر این آن «گروه کثیری از مقامات عالیه » که به دستور او «ممنوع الخروج» شدند، یا ایرانی نبوده و نیستند و یا برای خاموش کردن صدای مردم، در مصاحبه اش چنین گفته ولی عملاً دستوری صادر نکرده است؟ مضافاً بر اینکه اردشیر زاهدی نه تنها با مجوز بختیار از کشور خارج شده، بلکه به عنوان سفیر کبیر ایران در آمریکا  از ایران خارج شده است: « اردشیر زاهدی سفیر ایران در ممالک متحده آمریکا پس از چند هفته اقامت در تهران دیروز عازم آمریکا شد. گفته می شود زاهدی هنگام اقامت در تهران از مقام سفارت استعفا داده است ولی فعلاً با استعفای ایشان موافقت نشده است. زاهدی حدود یکسال و چند ماه قبل دوره سفارتش در آمریکا پایان یافته بود ولی یکی دو بار  بطور موقت تجدید شد.» (147)
 
بختیار در آن زمان فکر نمی کرده که خاطرات کارتر، سلیوان، برژینسکی، و... نوشته می شود و تصور هم  نمی کرده که روزی اسناد سفارت آمریکا و انگلیس در رابطه با آن دوران منتشر می شود و در مورد او هم اسناد و مطالب زیادی آفتابی می شود. 
 
نمایه و یادداشت:
 
  117- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 7.
 
  118- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 8.
 
 119- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 186 .
 
  120- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 187 .
 
 121-  سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 122و 123. 
 
 122- خاطرات و تألمات مصدق، بقلم دکتر محمد مصدق،ص 177و178.
 
  123- در کنار پدرم مصدق،ص 175، به نقل از جنبش ملی شده صنعتت نفت و کودتای 28 مرداد، صفحات 485-484 و سند شماره 11 در صفحه 615 همان کتاب.
 
124-  در مصاحبه با ضیاء صدقی، نوار دوم، ص 13.
 
 125- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 157 .
 
126-  کیهان، یکشنبه 8 بهمن 57، شماره 10623، ص2؛ نامه بختیار به امام خمینی؛ و همین تحقیق ص...
 
 127- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 7. 
 
 128- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 7.
 
 129- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 158 .
 
 130- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 160 .
 
  131- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 161 .
 
  132- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 182و183 .
 
  133- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 189و190 .
 
  134- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 169 .
 
135- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 181 .
 
  136-  یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 181 .
 
 137- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپوربختیار،انتشارت رادیو ایران، ص  55.
 
 138- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 227 .
 
  139- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 186 .
 
140- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 187 .
 
  141 - سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 122و 123.
 
   142- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 15. 
 
  143- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص 159.
 
 144- روزنامه اطلاعات چهارشنبه، 20 دیماه 1357، شماره 15756، ص 2.
 
  145- قلم و سیاست، محمد علی سفری، چاپ اول 1380، جلد 4، ص  167و168؛متن دستور چنین است:
 
« خیلی محرمانه – شماره 40/242. م – 19/10/1357- جناب آقای یحیی صدق وزیری وزیر دادگستری- خواهشمند است  دستور فرمائید خروج تیمسار ارتشبد غلامرضا ازهاری و جناب آقای اردشیر زاهدی به مراجع مربوطه بلامانع اعلام گردد. نخست وزیر- دکتر شاپور بختیار ». این نامه محرمانه به تاریخ همان روز 19/10/57 به شماره م/3564 در دفتر وزارت دادگستری ثبت و به همان تاریخ صادق وزیری آن را بدون هیچ اظهار نظر و دستور به «آقای مدرس دادستان تهران» احاله می کند و بدین ترتیب اردشیر زاهدی وازهاری از مملکت خارج می شوند.  
 
  146- سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، دکتر شاپور بختیار،انتشارت رادیو ایران، ص 133. 
 
 147- روزنامه اطلاعات شنبه، 23 دیماه 1357،شماره  15758، ص 2.