احمد رناسی- در رسَای میرزاده عشقی، جان باخته راه آزادی

Eshghi 130620«دیوِ مهیب خود سَری، چون زغضب گِرفت دُم      

امنیت ازمحیط ما، رخت ببست و گَشت گُم !

حَربه وحَشت و تِرور، کُشت چُومیرزاده را

سالِ شهادتش بخوان، عشقی قرن بیستم!»

فرخی یزدی

 

سخن از روزنامه نویس، سروده سرای و چهره ی آزاده ایست «ملی مردمی» که در سال 1273 در همدان زاده شد، که نام خانوادگی اش"کردستانی" می بود، اما به «میرزاده عشقی» شهرت گرفت، و روزنامه ای داشت پُرتیراژ بنام«قرن بیستم»، که با زبانی بسیار هزل و با کاریکاتورهای نیش زن، به کسانی که به بَردگی بیگانه درآمده بودند، بی باکانه برخورد می داشت، نیز گَه گاه به تازیدن براین آن، پس از به بی راهه کشیده شدن انقلاب مشروطه، که به ملت، مجلس و چهره هایی که گرامی شان می داشت چون «مدرس، مشیروالدوله، موتمن الملک و...» راهم! اما برای کسانی چون «وثوق الدوله، رضاخان و...» سنگِ تمام می گذاشت، چنانکه در سروده ای که به همه تاختن داشت، در آن سروده می سراید که :«پدر ملت ایران اگر این بی پدر است/به چنین ملت و روحِ پدرش باید...»، که رضاخان باشد، که کسانی او را «پدر ملت ایران» میخواندند !؟

زنده یاد میرزاده عشقی در کودکی به دبستانهای «آلیانس و الفت» میرود و به آموختن زبان فرانسه و براین زبان چیره گی داشت و مدت زمانی هم برای بازرگان فرانسوی به کار ترجمه پراختن و نیز روی آوری به کارهای «اجتماعی سیاسی» و علیرغم کم سالی در زمره کسانی چون «مدرس» در زمان جنگ جهانی اول به استانبول رفتن، و آنجا دولت در مهاجرت را بوجود می آورند!

«آزادی و انقلاب اول گم شد / بار دگر انقلاب باید کرد، که سروده ایست یادآور به اینکه «انقلاب مشروطه» ناکام و به کژراهه کشیده شده است، و براین است که «این کاخ کُهن خراب می باید کرد»، سرنوشتی نیز که درپی «جنبشِ ملی شدن نفت» و سپس کودتای 28 مرداد، و نیز «قیام پیروز 22 بهمن»، سپس چیرگی گرفتن واپسگران خشگ مغزبرسرنوشتِ آن پیروزی و دست آوردهای در پیش چَشم آورد واین اندوه وغم که ملت ایران، درهم سنجی با دیگر ملتهای آزادِ جهان، پیروزی و در چه بازه های تاریخی، چه خیزشهای چشم گیری داشته است، اما پس ازچندی به کژی گرائیده می شود، به دست آن  کسانی که زاده ایران بودند، اما از هر دشمن خارجی به دست آوردهای ملت ایران، و میهن خودآسیب و خیانت ورزیدند!؟ «ننگ خود دانند مان اجدادمان / ای خدا دیگر بِرس بردادمان» و این فریادی است از سوی آن آزاده ی سروده سرای، در آن دوره تاریخی برآنهایی که هنوز تجربه نگرفته اند و چرخشِ چرخ شان، برکُهنه چرخِ خیانت به گردش بوده و وهست! «خاکم به سَر، زغصه به سَرخاک اگر کنم / خاک وطن که رفت، چه خاکی به سَرکنم»، سرایشی که اگر ژرفگونه به زندگی نامه آن آزاده، و در آن دورانِ پس از به گُم راهه کشیده شدن مشروطه نگریسته شود، آنگاه پی توان بُرد به اندوه و غمی که بر او سنگینی میکرده است، و سوز و آهِ آنچه که در سروده و نوشته و آثار و روزنامه اش، که سَرشار از آورده هایی و نوشته هایی عبرت آموزی است، به آنچه که برملت ایران و انقلاب مشروطه آورده شد، از رهگذر بومیان خود فروش!؟ «امروز دگر درختِ آزادی ما /  ازخونِ من و تو، آب می خواهد و بس»، گونه زبانِ کنونی ما ایرانیانِ به اندوه وغمِ به کژراهه کشیده شدن قیامِ پیروز 22 بهمن است، پس از خیزشها و آن همه فداکاریهایی که ازپی کودتای 28 مرداد به کارآمد!؟  زنده یاد و نام، به هنگامِ روی آوری وثوق الدوله، برای بستن قرار داد 1919، یکی از پیشگامان بود به افشاگری آنکار استعمارِ انگلیس خواه و شکست آن، و نیز به هنگامِ شعبده بازی «جمهوری» انگلیس و بومیان اش در ایران به برداشتن احمد شاه از تختِ شاهی و برنشانیِ رضاخان در کاخِ «جمهوری»، که با سروده، و نوشته و کاریکاتورهایی بسیار اثرگذار و افشاگر، دریده ساز نمود آنچه درپشت پرده پنهان گرفته شده بود و همین سبب سازِکینه ای شد برای رضاخان، تا او را از سرراهِ خود بردارد، لذا ابتدا شهربانی روزنامه اش را توقیف و جمع کرد، و سپس نیز به دستور او و دستِ خون ریزانش با دو گلوله، در 12 تیرماه 1303، او را کشتند!؟

EshghiTashijenaze130620

زنده یاد میرزاده عشقی را می توان آغاز گرِ سروده سرایی و ادبیات مشروطه دانست، که در یک یک آثارش نمایان است، از جمله:1 -«کفن سیاه» که به زندگیِ آن دوره «زن ایرانی» می پردازد، بسیار روشنگرانه و پیشگام! 2-«احتیاج » و به بررسی و بیان تنگدستی مردم! 3 - «برگ بر باد ده» که از تاثیر ادبیات مشروطه سخن دارد و دوری ازمیهن، که به دوران مهاجرت در استانبول نوشته شده است! 4 -ایده آل هایی از او، که در سروده های خود بیان داشته و افسوس که برآورده نشده!  5- اُپرای زیبای «رستاخیز شهریاران ایران» که با گذر از«موصل و بغداد» به هنگام رفتن به استانبول و دیدن «مدائن»، ویرانه هایی که از آن دورانِ شکوهمند، برجای ماندن، و دیگر سروده و نوشته هایی از این دست، که هرچند مُوجز نوشته شد، که رسَایی و بلوغ و کمالِ آن جوان نهال شکوهمند را گویایی دارد، که به دستور جبار و دست خون ریزانش، در سن 31 سالگی کشته می شود، اگرچه پیکره اش بر شانه ی مردم و گُردانِ«سیاسی فرهنگی»، بمانند کسانی چون «مدرس، فرخی یزدی، عارف قزوینی، ملک الشعرای بهار و...» به خاک سپرده می شود!؟

بهتر است در پایان سرنوشتِ او را از زبان سروده ای از او یادآور شدن که:

«من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت

تسلیم هرزه گرد قضا و قدر دهم»!؟           

 

احمد رناسی- تیر ماه 1392