نوشته های شرم آور محمد رضا پهلوی بر ضد مصدق!

mossadeghvaShahسایت انقلاب اسلامی در هجرت: کتاب شاه «مأموریت برای وطنم» در سال ۱۳۳۹ نوشته شد و به چند زبان از جمله به زبانهای انگلیسی و فرانسوی نیز در سال ۱۳۴۰ منتشر شد. یکی از فصلهای این کتاب را شاه به مصدق اختصاص داده‌است. این واقعیت که در کتاب فراوان نام مصدق برده می‌شود، گویای عقده حقارت حاد شاه سابق نسبت به او است. قسمتی از نوشته او را که در باره مصدق است، از نظر خوانندگان می‌گذرانیم. تصویر پر دروغی که او از مصدق می‌سازد، گویای این واقعیت است که می‌داند پدر و خود او دست نشانده بیگانه بوده‌اند. این‌است که خود را مستقل و مصدق را کسی می‌گرداند که شرط قبول نخست‌وزیری را موافقت انگلستان قرار می‌دهد. دروغگویی که او است، نمی‌داند دروغ بدون تناقض ساختنی نیست و تناقض‌های آشکار را نیز به قلم می‌آورد. شباهت طرز فکر مستبدها سخت نظرگیر است:

-        شاه به مصدق منت می‌گذارد که او را از زندان پدرش آزاد کرده است ... و از اعدام پس از کودتای ۲۸ مرداد که از نظر وی محق آن بود، نجات داده است. بدیهی است مستبدی که او است که اعتراف می‌کند پدر و خود او، نه تنها حقوقی برای انسان نمی‌شناخته‌اند، بلکه برای خود بر جان ایرانیان، بسط ید نیز قائل بوده‌اند. عقلی که او دارد، نمی‌تواند بپرسد: چرا او می باید اختیار آزادی و مرگ و زندگی افراد را داشته باشد؟ چرا و به چه جرمی با مصدق، نماد استقلال و آزادی، باید چنان رفتار غیر انسانی بشود؟ به قول مصدق، از دید سلطه‌گران انگلیسی و امریکایی، گناه و گناه بزرگ او، ملی کردن صنعت نفت و قرار دادن ایران در راه استقلال و آزادی و رشد بود. به این جرم بود که باید در زندان بجنورد از بین برده می‌شد و پس از کودتای 28 مرداد، باید اعدام می‌گشت!

-        مصدق را به داشتن صفات و ارتکاب جرائمی متهم می‌کند که خود و خانواده‌اش می‌داشتند و مرتکب می‌شدند. روشن است که نفرت وی و خانواده‌اش از مصدق بخاطر آینه‌ای بود که مصدق برای آنها بود و، در آن، زشتی عملکردهاشان را، کامل می‌دیدند:

-        مصدق را آدم انگلیسها معرفی می‌کند. در واقع او را به خیانت خانوادگی خویش متهم می‌کند. چراکه پدر و پسر از سرسپردگی به انگلیس و سپس انگلیس- امریکا سلطنت یافتند و تاج بر سر نهادند.

-        مصدق را به دزدی و تصاحب زمینهای مردم متهم می‌کند، همان کاری که پدرش به آن شهرت داشت: در طول سلطنت خود، افزون بر 6000 ملک تصاحب کرد.

-        مصدق را به بی‌‌سوادی متهم می‌کند و فراموش می‌کند که پدرش سواد خواندن و نوشتن نداشت و خودش درسی نخوانده بود و مصدق نخستین ایرانی بود که در رشته حقوق دکترا گرفته و مدتی در مدرسه عالی حقوق، تدریس می‌کرد. و نیز متوجه نیست که بی‌سوادی خویش را در معرض مشاهده عموم می‌گذارد. جمله‌ای می‌نویسد که گواه است بر نادانی او. در باره اصل موازنه منفی می‌نویسد: «مثلا در مقایسه هیتلر و مصدق باید گفت هیتلر پیمان ورسای را به باد حمله و ناسزا میگرفت ولی برنامه وی که هرچند معقول و منطقی نبود معلوم و مشخص بود. در صورتی که عقاید مصدق و تمام هدفهایی که پیش میآورد هرچند بطور موقت به ذوق عامه میآمد چیزی جز منظورهای منفی نبود. در حقیقت مصدق اصولی را تلقین میکرد که خود وی آن را «سیاست موازنه منفی» نام گذاشته بود»!

   او خود را جانبدار موازنه مثبت می‌دانست و جایگاه رژیم خود را در اردوگاه غرب به رهبری امریکا. پس از استقلال و آزادی بیگانه بود و نمی‌توانست بداند، براصل موازنه منفی، استقلال، بازیافت موقعیت و وضعیت نه مسلط و نه زیرسلطه است. در این موقعیت و وضعیت است که اندیشه و عمل انسان، صفت آزاد می‌یابد.

-        مصدق را به عوام فریبی و به مخالفت با رشد و ترقی متهم می‌کند و از احداث راه آهن بعنوان عملی در مسیر رشد کشور دفاع می‌کند. حال آنکه مصدق، پیش از وقوع، در مجلس، تشریح کرد که شبکه راهها وقتی بندرها را به مراکز مصرف وصل می‌کند، با رشد اقتصادی ناسازگار و با افزایش مداوم واردات سازگار می‌شود. کشیدن خط آهن از جنوب کشور به شمال، راه آهنی می‌شود که اقتصادی نیست و نظامی هست. استفاده‌ای که پیش از جنگ و در جریان جنگ جهانی دوم از این راه آهن شد، مصدق نظر مصدق شد.

از کتاب ماموریت برای وطنم:

 

ایام پرآشوب و تشنج

چند سال پیش شخصی بنام دکتر محمد مصدق بیش از هر ایرانی دیگر در تاریخ اخیر ایران موضوع مقالات و مندرجات روزنامه های آمریکائی و انگلیسی قرار گرفت و متأسفانه برخی از مردم در خارج ایران وی را ملاک قضاوت خود درباره ایران و ایرانیان قراردادند. دراین کتاب باید به خوانندگان اطمینان دهم که مصدق هرگز نمودار ایران و مظھر و نمونه خصائص ملت ما نبوده است. در فصل قبل ذکر شد که پدرم مصدق را در سال ۱۳۱۹ زندانی کرد و در اثر شفاعت من آزاد گردید. در سال ۱۳۳۲ بار دیگر به جرم برهم زدن اساس حکومت که خود خیانت بارزی است محکوم شد. من در آن موقع نامه‌ای به محکمه نگاشته و اظهار داشتم که وی را از تقصیراتی که نسبت به شخص من مرتکب شده بخشیده ام و در اثر همین نامه و بعلت کبر سن از اعدام که معمولا در کشور ایران و سایر کشورهای جهان مجازات اینگونه اشخاص است رهایی یافته و فقط به سه سال زندان مجرد محکوم گردید و بدین ترتیب یکبار دیگر در اثر دخالت من از مرگ نجات یافت. وی از سال ۱۳۳۵ که از زندان بیرون آمد به ملک شخصی خود در نزدیکی تهران رفته و تاکنون که این کتاب انتشار پیدا میکند، چون شخص با ثروتی است در آنجا با خانواده خود زندگانی آرام و بی‌حادثه ای را میگذراند. من به جهات عدیده مجبور بوده ام درباره شخصیت مصدق مطالعه کنم و ارزش معنوی و اخلاقی وی را با مقایسه بین گفتار و رفتارش معلوم ساخته و تأثیر قول و فعل وی را در حیات کشور بواقع مشخص نمایم. وی مخصوصاً در دوره نخست وزیری از نزدیک مورد دقت و مطالعه من قرار گرفت. زندگانی اجتماعی وی در عالم حرف و روی کاغذ به نظر آبرومند می‌آید. وی در سال۱۲۶۰ شمسی (و بنا به اظهار بسیاری از اشخاص چند سال قبل از آن) در یک خانواده ملاک و متمکن متولد شد و در رشته حقوق و موضوعات مربوط به آن در فرانسه و سوئیس به تحصیل پرداخت و سپس وارد خدمات دولتی شد و مشاغل با مسئولیتی مانند وزارت دارائی و وزارت دادگستری و وزارت امور خارجه به او تفویض شد. انگلیسها وسیله انتخاب وی را به استانداری فارس فراهم آوردند و پس از آن به استانداری آذربایجان نیز منصوب گردید. در سال ۱۲۹۴ شمسی نخستین بار به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد و تا هنگام سقوط خود سمت نمایندگی مجلس شورای ملی را داشت. دوران نخست وزیری مصدق از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا مرداد ماه ۱۳۳۲ به طول انجامید و در همین دوره بود که خصوصیات اخلاقی و روحی خود را بر همه کس آشکار ساخت. بیشتر افراد تصدیق می‌کنند که وی شخصاً مرد درستکاری بوده (ولی چنانکه ذکر خواهد شد قبول این نظر بسته به تعریفی است که از کلمه درستکاری بشود) و هیچگاه کمونیست نبوده است. وی در ظاهر همواره از کمونیستها برکناری داشت ولی به کمک آنها متکی بود و آنان را نردبان ترقی خود ساخته بود. از جوانی مصدق آنگاه که در دوره قاجاریه رئیس اداره دارایی خراسان بود نقل میکنند که با جعل اسناد قسمتی از زمینهای دیگران را تصاحب کرده و بجرم همین اختلاس طبق قوانین اسلامی که هنوز در کشور عربستان سعودی اجرا میشود محکوم به قطع دست شده بود. نسبت به این محکومیت دلائلی که مؤید صحت آن باشد نشنیده ام و معلوم است که چنین مجازاتی درباره وی اجرا نشده است. زیرا مردم نطقهای پرحرارت وی را که با حرکت هر دو دست توأم بود بخاطر دارند. ظن من این است که در جوانی ممکن است در امورمالی در اعمال نادرستی دخالت داشته ولی از سوءعاقبت آن اعمال درس عبرت گرفته باشد.

باید دید مصدق از خصائصی که لازمه یک نفر سیاستمدار حقیقی است چه کم داشت؟ اولا اطلاعات عمومی او بسیار ناچیز بود و این مسئله همیشه مرا به حیرت می‌انداخت. زیرا هر چند در خارجه تحصیل کرده بود، از سایر کشورهای جهان تقریباً هیچ اطلاعی نداشت و نقطه ضعف معلوماتی او مخصوصا در مسائل اقتصادی بود. من به ھیچوجه داعیه تخصص در علم اقتصاد ندارم ولی هر چه بوده است توانسته ام حقایق کلی و اصول اقتصاد ملی و بین‌المللی را فراگیرم و از نظر مقام سلطنت نیز همیشه با عده کثیری از مأموران دولتی که دارای سوابق و عقاید اقتصادی و سیاسی متفاوت بودند تماس داشته ام و با کمال صداقت باید بگویم که کمتر کسی را دیده ام که عهده دار مقام با مسئولیتی باشد و مانند مصدق از اصول بدوی و مقدماتی تولید و تجارت و سایر عوامل اقتصادی بی اطلاع باشد، این امر واقعاً برای من تعجب‌آور بود. چون مصدق شخص کودنی نبود و تا حدی اهل مطالعه به حساب می‌آمد. باید علت بی‌اطلاعی او را در امور اقتصادی حمل بر آن کرد که وی همیشه چنان در چنگال طغیانهای روحی خود اسیر بود که نمی‌توانست بطور عمقی و عملی یک مسئله اقتصادی را مورد مطالعه قرار دهد. از این موضوع وخیم‌تر منفی بافی او بود. مثلا در مقایسه هیتلر و مصدق باید گفت هیتلر پیمان ورسای را به باد حمله و ناسزا می‌گرفت ولی برنامه وی، هرچند معقول و منطقی نبود، معلوم و مشخص بود. در صورتی که عقاید مصدق و تمام هدفهائی که پیش می‌آورد هرچند بطور موقت به ذوق عامه می‌آمد چیزی جز منظورهای منفی نبود. در حقیقت مصدق اصولی را تلقین می‌کرد که خود وی آن را «سیاست موازنه منفی» نام گذاشته بود.

مقدمه بیان وی که منطقی هم بود این بود که ایران سالها است که بعلت نفوذ اجانب در مضیقه و فشار بوده است و از این مقدمه فوراً نتیجه میگرفت که بهترین خط مشی برای ایران این است که هیچ امتیازی به خارجیها واگذار نگردد و هیچگونه کمکی هم از آنها پذیرفته نشود. در نظر اول این طرز فکر با سیاست عدم مداخله که قبل از جنگ بین‌المللی دوم در قسمتهائی از آمریکا متداول بود شباهت دارد ولی رویه منفی مصدق از این حد هم بالاتر رفته و نه تنها سیاست خارجی بلکه امور داخلی کشور را هم شامل بود.

مخالفت شديد او با احداث راه آهن در ایران مثال روشنی از این طرز فکر او است. به خاطر دارم روزی با کمال جسارت در حضور من اظهار داشت که پدرم در این کار خیانت کرده است و وقتی از وی دلیل خواستم گفت پدر من راه آهن سرتاسری را فقط برای جلب رضایت انگلیسها که میخواستند به روسيه حمله کنند ساخته است. از او پرسیدم که به عقیدہ او باید پدرم راه آهن را در مسیر دیگری احداث میکرد؟ جواب او این بود که اصلا پدرم نباید راه آهن احداث میکرد و ایران احتیاجی به راه آهن نداشت و مردم بدون آن مرفه‌تر بودند. وقتی در این زمینه چانه‌اش گرم شده بود چنین استدلال کرد که قبل از دوره پدرم ایران فاقد راه آهن بود و بنادر قابل ذکر نداشت و به طرق و شوارع ایران نمیشد اطلاق راہ کرد و به علت نبودن اسفالت و پیاده رو مردم تا زانو در گل ولای فرو میرفتند، اما لااقل ایران مستقل بود. برای آشکار ساختن این سخنان بدون منطق به یادش آوردم که قبل از سلطنت پدرم ایران زیر زنجیر «کاپیتولاسیون» یعنی حاکمیت و استقلال قضائی بیگانگان بود و در آن ایام نیمی از کشور تحت تسلط روس و نیم دیگر زیر استیلای انگلیس قرار داشت و وضع امنیت و اجرای قانون آنچنان بود که پس از غروب آفتاب مردم عاقل از ترس دزد در خیابانهای تهران دیده نمی‌شدند و آیا اسم این وضع را میتوان استقلال گذاشت؟ مصدق در برابر این شواهد زندہ جواب نداشت ولی می‌دیدم که استدلالات من تغییری در نتایجی که از اظهار لجوجانه و منحرف خود گرفته نداده است.

نمونه دیگر از طرز فکر خاص او آنکه روزی از رئیس دانشکده پزشکی که به مناسبتی به رامسر سفر کرده بود درباره مسافرتش سئوالاتی میکند. وی میگوید که هرچند مسافرت به وی خوش گذشته ولی وضع راهها بسیار بد و محتاج به مرمت اساسی است. مصدق از این اظهارنظر خشمگین شده در پاسخ می‌گوید که اصولا این قبیل مسافرتها لزومی ندارد و بهتر است انسان در خانه خود استراحت کند و اصلا به مسافرت نرود! بعضی اشخاص که از افکار غیر منطقی مصدق در این مسائل آگاهی داشتند گفته اند که شاید وی بیشتر شیفته دوران خوش سابق و زمانی بوده است که هنوز علوم و فنون ملل باختر اوضاع جهان را دیگرگون نساخته بود و شاید مانند یک نفر متفکر خیالپرست میل داشته است که عقربه ساعت ایران را به عقب برگرداند. اما این سخن نمی‌تواند ملاک تصدیق و قبول رویه مصدق باشد زیرا این نحو فکر اگر از طرف یک نفر فیلسوف گوشه نشین اظهار شود ضرری ندارد. ولی اگر از طرف یک مقام سیاسی مسئول گفته شود که در جهان امروز امور کشوری را ادارہ میکند خطرناک و زیان آور خواهد بود. از این گذشته منفی بافی مصدق فقط مربوط به علوم و اختراعات جهان غرب نبود، بلکه دامنه آن به کلیه امور و مسائل کشیده شده بود. مثلا وقتی به نخست وزیری رسید برنامه‌ای را که من برای تقسیم املاک سلطنتی بین روستائیان فقیر داشتم متوقف ساخت در حالی که این برنامه یکی از بهترین وسائل عملی برای بالابردن سطح زندگانی مردم عادی کشور بود. علت آن بود که مصدق نمی‌توانست چنین عمل مثبت و اقدام مفیدی را تحمل کند و برنامه‌ای که برای بهبود و رفاه اجتماعی داشتم مورد علاقه وی نبود. تصور می‌کنم از اینکه برنامه توزیع املاک رضایت عمومی را جلب کرده دچار حسد شده بود و چون خود از ملاک عمده بود و به دارائی خویش دلبستگی بسیار داشت از اجرای برنامه تقسیم املاک سلطنتی احساس شرمساری می‌کرد. خوشبختانه قبل از اینکه مصدق بتواند این مخالفت را به مرحله عمل برساند سقوط کرد و در فصل دیگر بیان خواهم کرد که چگونه پس از سقوط وی این برنامه مجدداً احياء گشت و مواد آن توسعه یافت. منفی بافی مصدق به مسائل مربوط به دفاع کشوری و امنیت داخلی نیز کشیده شده بود. بارها به من می‌گفت که چون ایرانی از تجاوزات دول بزرگ صدمه‌ها دیده است بنابراین هرگز نباید برای دفاع کشور کوشش بشود. وی میل نداشت این نکته در خارج از ایران انعکاس پیدا کند و فقط می‌خواست در داخله ایران مسلم باشد که اگر دولتی به مسخر کردن ایران اقدام کند ما نباید مقاومت به خرج دھیم! وی این فکر را در مورد شورشها و آشوبهای داخلی نیز نه تنها تبلیغ میکرد بلکه عملا نیز از آن پیروی می‌نمود. مصدق در زمان نخست وزیری خود طی سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲ هنگامی‌که افراد منتسب به حزب توده و سایر آشوبگران نظم پایتخت و سایر شهرهای بزرگ را مختل می‌کردند، هیچگونه قدمی برای جلوگیری آنها برنداشت و طرز عملش این بود که در اینگونه آشوبها چند تانک و کامیون حامل سربازان مسلح در نقاط مختلف تهران مستقر می‌کرد ولی آنها را از هرگونه اقدام مؤثری منع می‌نمود. به همین جهت شورش و غارت و زد و خورد در خیابانها دربرابر چشم مأمورین انتظامی برپا بود ولی به دستور مصدق آنها فقط ناظر و تماشاگر وقایع بودند. بالاخره عده‌ای از طرفداران سرسخت مصدق نتوانستند بی‌قیدی وی را در مسئله آشوب و غارتگری که هر روز توسعه پیدا میکرد تحمل کنند و دریافتند که مصدق عمداً یا از روی نادانی کشور را به کمونیزم تسلیم خواهد کرد. عده‌ای در این فکرند که شاید رویه منفی او در مسئله دفاع از کشور و حفظ امنیت ناشی از عقیده فلسفی یا مذهبی او مبنی بر صلح طلبی بوده است.

به عقیده من این نظر درست و منطبق بر حقیقت نیست. زیرا او از شیوه آرامش طلبی از نظر راه و رسم زندگی پشتیبانی نمی‌کرد و به اخلاق «گاندی» متصف نبود. بلکه همیشه عده‌ای اوباش و ماجراجو را تحت اختیار خود یا طرفداران خویش داشت که در شهر جولان می‌دادند و به آزار و اذیت مردم بی‌گناه می‌پرداختند. بعلاوه باید در نظر داشت که پیروان گاندی پس از آزادی هندوستان اصل آرامش طلبی را به بی‌نظمی و تزلزل امنیت کشور تفسیر نکردند. هندوستان دارای ارتش زمینی و دریائی و هوائی نیرومندی است و هنگامیکه اغتشاشاتی در بمبئی و یا سایر مراکز مهم هندوستان روی میدهد نیروهای انتظامی باکمال قدرت در اتخاذ وسایل مؤثر برای برقراری نظم و آرامش درنگ نکرده اند. سجیه غیر منطقی مصدق همیشه او را وادار به اعمال عجیب و غریب می‌کرد. اولین باری که به این سجیه وی توجه پیدا کردم، در هنگام جنگ بین‌الملل دوم و اشغال ایران بوسیله قوای متفقین بود. در آن موقع از طرز دخالت متفقین در امر انتخابات و تعیین نمایندگان بسیار ناراضی و مکدر بودم. زیرا مأمورین آنها صورتی از نامزدهای خود تهیه می‌کردند و به نخست وزیر وقت می‌دادند و او را در فشار می‌گذاشتند که حتماً نامزدهای مزبور به نمایندگی انتخاب شوند. چون این مسئله برای من تحمل ناپذیر بود به خاطرم رسید که درباره نحوه جلوگیری از این رویه شرمآور با مصدق مشورت کنم. زیرا در آن زمان روابط من با وی که از خدمتگزاران محترم کشور به شمار می‌آمد و با هرگونه نفوذ خارجی در ایران مخالفت داشت خوب بود و فکر می‌کردم اگر او را طبق مقررات قانون اساسی به نخست وزیری منصوب و مأمور تشکیل دولت کنم ممکن است تقاضا کند انتخابات جدیدی که بطور یقین از نفوذ بیگانگان دور باشد در کشور به عمل آید. بدین جھت او را احضار کردم و فکر خود را با وی درمیان نهادم. مصدق در جواب اظهار نمود که با دو شرط مسئولیت زمامداری را قبول خواهد کرد و وقتی پرسیدم آن دو شرط چیست گفت: اول گماشتن مأمورین مسلح برای حفظ شخص او است. این شرط را بلافاصله قبول کردم آنگاه گفت شرط دوم موافقت قبلی انگلیسها نسبت به این نقشه است. از این شرط بسیار متحیر شده پرسیدم: «روسها چطور؟» جواب داد: «آنها اهمیتی ندارند و فقط انگلیسها هستند که نسبت به هر موضوعی در این مملکت تصمیم میگیرند.» از شنیدن این عبارت به او پرخاش نموده و استدلال کردم که پدرم هیچگاه عادت نداشت در اجرای تصمیمات خود موافقت انگلیسها را جلب کند. این دلیل در مصدق اثر نکرد و به من گفت هنوز جوانم و اطلاعاتم در مسائل سیاسی کم است و اصرار داشت که فقط با شرط موافقت انگلیسها با من همکاری خواهد کرد. این طرز فکر و رویه را خطرناک و موجب نگرانی یافتم. با وجود آن می‌دیدم باید وضع حساس کشور را ھم در نظر گرفت که در چنگ نیروهای اشغالگر افتاده و می‌توانند در هر امر داخلی ما مداخله کنند و در آن موقع بحرانی، میهن پرستی مصدق و محبوبیتی که بین مردم دارد برای کشور مغتنم است. بنابراین با کمال اکراه گفتم کسی را نزد سفیر انگلیس در تهران خواهم فرستاد و قصد خود را به او اطلاع خواهم داد ولی برای اینکه درخواست مصدق را که فقط با سفیر انگلیس مشورت بشود نپذیرفته باشم به او گفتم کسی را نیز به سفارت روس یعنی کشور اشغالگر دیگر خواهم فرستاد که آنها را نیز از این نیت مستحضر سازد. روز دیگر مأمورین من نتایج ملاقات خود را با دو سفیر گزارش دادند. سفیر کبیر انگلیس که در آن زمان سر ریدر بولارد بود، با این برنامه موافقت نکرده و مدعی شده بود که انتخابات عمومی جدید در آن موقع ایجاد تشنج خواهد نمود. ولی باید بگویم که سفیرکبیر روس هیچگونه مخالفتی در این باره ابراز نداشته بود و رویه وی با مقایسه به روشی که روسها بعداً پیش گرفتند موجب مسرت بود.

پس از حصول اطلاع از نظریه دو سفیر به دکتر مصدق تلفن کردم و جریان مذاکرات را به او گفتم. او در پاسخ من تنها سپاسگزاری کرد و دیگر صحبت ما و علاقه وی به تجدید انتخابات پایان یافت و نظر من نیز برای انتصاب وی به نخست وزیری متوقف ماند. چند ماه بعد قضیه دیگری پیش آمد که با عقیده ظاهری مصدق در مخالفت با بیگانگان تناقض عجیبی داشت. در آن زمان طبق مقررات مجلس شورای ملی حضور دو ثلث عده نمایندگان برای مذاکرات و سه ربع عده نمایندگان برای اخذ رأی درباره قوانین واجب بود. نمایندگان اقلیت مجلس که در حدود چهل نفر بودند با استفاده از این مقررات مداوماً از حضور در جلسه خودداری میکردند و بدینوسیله جلسات را از اکثریت می‌انداختند. این گروه را مصدق رهبری میکرد. چون از این اعمال که برخلاف اصول میهن پرستی بود به تنگ آمده بودم، مصدق و اعوان اقلیتش را احضار و علت اینکه کارهای دولت را دچار اخلال میکنند استفسار کردم. او در جواب سخنی گفت که مایه تعجب من گردید و آن این بود که گفت روسها با نخست وزیر وقت موافق نیستند. پرسیدم چرا هدف وی در این موارد فقط جلب رضایت روسها است و آیا اگر دولت کوچکی با نخست وزیر ما مخالفت میکرد او چنین رویه ای را پیش میگرفت؟ مصدق در برابر این پرسش جوابی نداشت. در خلال این احوال شرکتهای نفت آمریکائی و انگلیس برای کسب امتیازات بیشتری از نفت جنوب اظهار علاقه میکردند و اتحاد جماهیر شوروی هم امتیازی در شمال ایران میخواست. این مسائل به وجهه ملی مصدق افزود زیرا در سال ۱۳۲۳ مجلس طرحی را که وی تهیه کرده بود تصویب نموده بود و به موجب آن دولت از دادن هرگونه امتیاز نفت بدون اطلاع و اجازه مجلس شورای ملی ممنوع گردید. این طرح بسیار بموقع ولی در عین حال خود یکی از شواهد بارز روش منفی مصدق بود. پس از خاتمه جنگ مصدق کوشش کرد گروهی افراطی که خود را ناسیونالیست قلمداد میکردند به اسم جبهه ملی تشکیل دهد و بتدریج افراد گوناگون از متعصبین مذهبی و دانشجویان و کسبه بازار و سوسیالیستها به دور او جمع شدند. در ظاهر این عده را یک عامل مشترک یعنی نفرت از بیگانگان و نفوذ اجانب به هم پیوست میداد. این دسته در اجرای برنامه های منفی ضد اجنبی با یکدیگر همکاری می‌کردند. چندی بعد که دیگر نمی‌شد احتیاج ملت ايران را به کارهای مثبت انکار کرد این دسته محکوم به شکست و اضمحلال گردید.