جمال صفری: به مناسبت ۱۴ اسفند سالروز درگذشت دکتر محمد مصدق نماد و مظهرآزادی و استقلال و سمبل دموکراسی در ایران

 Mossadegh jeld  a  « مدرس رهبرمبارزه با استبداد رضا خانی بود واکثراهل نظرمعتقدند که رشادت، شهامت وفضیلتهای انسانی مدرس درمبارزات اجتماعی وسیاسی و تسلّط وی برفقه و تبحّرش درآن ودرمعارف اسلامی، تاریخ و فرهنگ ایران، او را یکی از نمونه‌های بارزرهبران برجستۀ ملّی درتاریخ ایران کرده‌است. قدرت بیان وصراحت لهجۀ خاصّ وتأ ثيرگزاری مدرّس برسیاست داخلی وخارجی ایران، استقامت وشجاعتش دربرابر استبداد داخلی و نیروهای مسلّط خارجی ومخالفتش با قرارداد1919وثوق الدوله در مجلس شورای ملی که طى بياناتى خاطرنشان ساخت:«هى مى آمدند و به من مى گفتند كه اين قرارداد كجايش بد است؟ بگوييد تا برويم اصلاح كنيم, من جواب مى دادم آقايان من يك فرد آشنا به سياست نيستم... اما آن چيزى كه در اين قرارداد به نظرم بد است, همان ماده اولش است كه مى گويد ما (انگليسى ها) استقلال ايران را به رسميت مى شناسيم. در اين هنگام صداى خنده نمايندگان از همه جاى مجلس بلند شد, مدرس لحظه اى خاموش ماند. آن گاه سكوت را شكست و به نمايندگان گفت: «اين حرف مثل اين است كه يكى بيايد و به من بگويد سيد، من سيد بودن تو را به رسميت مى شناسم.» مدرس افزود: «اين قرارداد استقلال مالى و نظامى ايران را از بين مى برد چون اگر بخواهيم ايران, مستقل بماند بايد همه چيزش دردست ايرانى باشد. همه چيزش بايد متعلق به ايران باشد,»وبا اعتقاد به این مهم «هرکس تمایلی به سیاستی نماید ما یعنی ملت ایران بااوموافقت نخواهیم نمود.چه رنگ شمال، چه رنگ جنوب وچه رنگ آخر دنیا...»کوشیدکه رضاخان راازانجام مأموریتش نسبت به سیاست انگلیس بازدارد وگفت «دست ازاین كارها بردارو كار مردم را به خودشان واگذاركن. صلاح تونیست كه با خارجیان ارتباط داشته باشی؛ آنها منافع خودرا می‌خواهندوروزی كه توسودی برای آنها نداشته باشی،یك لحظه هم تورانمی ‌خواهند.» رضاخان پاسخ داد:من به انگلیسی‌ها قول داده‌ام؛ اگرخلاف قول خودرفتاركنم، مرا نابود خواهند كرد...».

اساس و راهنمای منش و روش سید حسن مدرس درعرصۀ آزادی، استقلال، حقوق ملی و حقوق مردم، موازنۀ عدمی(موازنۀ منفی) بود. مدرّس، درمواضعی که اتّخاذ کرده و درآزمون‌های سیاسی که وارد شده‌، مصون ازخطانبوده‌است. اونقدنظروعمل خویش وجامعه را،با بصیرت، هوشیاری وبردباری انجام داده‌ است. خطاها واشتباهاتش را در زمان و مکان خود، تصحیح کرده‌است.»

« چکیده ازمتن کتاب دربارۀ سید حسن مدرس»

 

Mossadegh jeld   

 

«واقعاً هردل سخت درمقابل آن فجایع ورسوایی‌ها که به دست رضاخان صورت گرفت به لرزه در‌می‌آید. افراد را بدون هیچ‌گونه تقصیرفقط به جرم آزادی‌خواهی می‌گرفت ودرمحبس قصرجای می‌داد واموالشان را تاراج و پس ازپنج یا ۱۰، ۱۵ سال آنها را مسموم می‌کردونعش مرده و جسد بی‌روحشان را به خانواده بدبخت و بلا دیده‌شان تحویل می‌داد. این است ثمرات آن طرزحکومت واین است آن یادگارها که رضاشاه برای ایران گذاشت و رفت…» (1)

                                                                                                     دکتر حسین فاطمی

سرمقاله روزنامه باختر 24 اسفند 1321

 

 

 

    پیشگفتار

 

خواننده گرامی!

دوازدهمین  جلد ازسری مجلدّهای «مصدق، نهضت ملی ورویدادهای تاریخ معاصر ایران»، پیش روی شما است.

 

دکترمصدق درمحکمه نظامی رژیم کودتای انگلیسی–آمریکایی درباره چگونگی انتخابات  نمایندگان برای مجلس شورای ملی اینگونه بیان نمود: ازعمر مشروطیت چون زیاد نگذشته ‌است عده‌ای هنوزهستند که دوره‌های اول تقنینیه را دیده‌اند و آنهایی که ندیده‌اند، از آنها که دیده‌اند،شنیده‌اند، بنابراین سعی می‌کنم که مطالب به طورفهرست گفته ‌شود. دوره ودردرجه دوم اعمال نفوذ شد. من وکیل اول تهران درسنا بودم، ولی دردرجه دوم انتخاب نشدم. دردوره دوم هم تقریباً چنین کارهایی به عمل آمد، ولی با این حال اکثریت نمایندگان مجلس دوم مردانی با ایمان و وطن‌پرست بودند و درمقابل اولتیماتوم دولت روسیه تزاری، اول انتخابات طبقاتی وآزاد بود، نمایندگان دوره دوم باانتخابات دودرجه وکیل مجلس شدند ودردرجه دوم اعمال نفوذهایی می شد. دردرجۀ اول مردم عده‌ای را انتخاب کردند نمایندگان، وطن‌پرستی خود را ظاهرساختند. دولت روسیه موقعی که مورگان شوسترسر کار بود، اولتیماتوم داده ‌بود که این شخص باید ازخدمت ایران خارج شود. مجلس قبول نکرد، ولی دولت اولتیماتوم را قبول نمود و شوستر را روانه کرد.

 دوره سوم هم که نمایندگان با انتخابات مستقیم وارد مجلس شدند، دست کمی از نمایندگان مجلس دوم نداشتند و مهاجرت یک عده از نمایندگان به خارج نشان داد که در آن مجلس یک موازنه سیاسی بوده‌ است. اگرعده‌ای ازنمایندگان هواخواه سیاست متفقین، یعنی دولت روسیه تزاری و دولت انگلیس بودند، عده دیگری هم  هواخواه سیاست متحدین، یعنی دول آلمان واتریش وایتالیا که تا آخر جرء متحدین نبود درآمدند  و ازایران مهاجرت کردند .

 از دوره چهارم تقنینیه که وکلای آن ازنظر تصویب قرارداد وثوق‌الدوله انتخاب شدند وهمچنین دورۀ پنجم و ششم به استثنای بعضی از نمایندگان تهران، بقیه یا با موافقت نمایندگان انگلیس وشرکت سابق نفت ویا لااقل با عدم مخالفت آنها وارد مجلس می‌شدند.

 چرا درشورای امنیت ما حاکم شدیم؟ برای این بود که بنده تمام اسناد مربوط به انتخابات را بردم آنجا و گفتم: آقا مجلسی که نمایندگان آن این طورانتخاب می‌شوند، چطور می‌تواند قرارداد را امضا کند؟ چرا ما درآنجا پیش بردیم؟ برای همین اسناد مهم بود که ازدخالت خارجی‌ها درانتخابات حکایت می کرد و ازطرف خانواده‌هایی به من رسیده ‌بودودرصندوق آهنی خانه من ضبط بودکه اگریک روزدولت ایران بازخواست به شورای امنیت برود،اینهادلیل برحقانیت ایران بود. آمدند وآن اسناد رابردند. به خدا هیچ کس این صندوق را نمی‌توانست بازکند، مگر صندوق‌ساز. من درآن را با دو کلید قفل می‌کردم. سی‌هزار تومان قرضه ملی هم در آن صندوق بود، آمدند در آن را باز کردند و بردند.

 

ممکن نبود یک نفر که با سیاست انگلیس مخالف باشد ، انتخاب شود و به مجلس برود. بنابراین ازدوره هفتم به بعد، انتخابات تهران هم آزاد نبود. یک نفر ازنمایندگان مجلس نمایندۀ حقیقی ملت نبوده است.

 بنده خیلی خوشوقتم که جناب رئیس دادگاه موضوع صندوق را یادداشت بفرمایید. آقا آنها اسناد دولت بود. حالا پول من هیچ، اگرآن اسنادبه دست غیرازایرانی بیفتد، حتماً از بین می‌رود.

باید گفته شود فقط بعد از سقوط دیکتاتوری بود که بعضی از نمایندگان توانستند درمورد مطالب مطروحه درمجلس اظهار عقیده کنندوآنچه به انتخابات دورۀ شانزدهم تقنینیه اینجانب اظهار نموده‌ام که هشتاد درصد از وکلا نمایندگان حقیقی ملت بودند، اشتباه محض بوده ‌است. بنده درموردانتخابات گفتم: قرعه بکشید. صورت فرماندارها را آوردند پیش من،همه جا نوکر هستند، درسمنان نباشند در دامغان خواهند بود، ولی من با حسن ظن می‌گفتم که هشتاد درصد وکلاً ملی هستند، ولی حالا عرض می‌کنم که تصور من اشتباه بوده ‌است والا دولت می‌توانست درآن مجلس اکثریت قاطعی به دست آوردومخالفت چند نفراز وکلای دولت را ازکارباز ندارد. (2 )

 

حسین کی استوان درمقدمۀ کتاب « سیاست موازنۀ منفی » جلد اول راجع به انتخابات مجلس پنجم تا سیزدهم بطوراجمال اینگونه شرح می کند: اما راجع به انتخابات دوره های «پنجم وششم» تقنینیه همه می دانند که نمایندگان آن دو دوره هم نمایندگان واقعی مردم نبوده و از طرف مقامات ذینفوذ به منظور انجام نقشه ها وبرنامه های خاصی انتخاب شده بودند که چون شرح آن در تواریخ معاصر( تاریخ احزاب سیاسی از  ملک الشعراء بهاروتاریخ بیست ساله ایران از حسین مکی) ضبط است ازذکر آن در اینجا خودداری می شود و بازمحلی که ازاینگونه دخالت ها مصون می ماند و انتخابات آن به وضع آزاد صورت می گرفت تهران بود که اشخاص مورد توجه مردم ازقبیل:مدرس- مشیرالدوله- مستوفی الممالک- مؤتمن الملک که در تاریخ حاضر همگی در گذشته اند وازآنان فقط نامی باقی مانده است ویا دکتر مصدق وتقی زاده ازطرف ملت مبعوث می شدند ووجود آنان و امثالشان درمجلس باعث آن بودکه دولت وقت دراجرای منویات خود قدری امساک کند. معروف است وقتی که بعضی ازنمایندگان منتخب دولت حاضرنمی شدند به بعضی لوایح که نسبت به آن نظر موافق نداشتند رأی بدهند به محض اینکه وزیرپیشنهاد کننده می گفت: «این لایحه با نظررئیس دولت تنظیم شده!» ازتصویب می گذشت وچون رفته رفته این کار تکرارشده بود ودیگر این حرف درعموم نمایندگان مؤثر نبود وبالنتیجه لوایح، بطوریکه دولت نظرداشت از مجلس نمی گذشت، بعداً چنین مقرر شد که نمایندگان منتخب دولت، روزهای دوشنبه به پیشگاه ملوکانه شرفیاب شوند و اعلیحضرت شاه به هر کاری که نسبتاً مهمتر وبه آن علاقه مند است فقط اشاره بکند و این قبیل وکلا اطاعت کنند و نسبت به لوایحی که در درجه دوم اهمیت بود اگر راجع به غیر امور مالی بود سرتیپ در گاهی رئیس نظمیه در مجلس حضورمی یافت و هرگاه راجع به امورمالی بودد کترمیلیسپویا یکی دیگرازمستشاران آمریکائی (غالباً کلنل ماکورماک) با یک مترجم که نطق وکلا را ترجمه کند وجناب مستشار برای هرکس که لازم بداند خط ونشان بکشد جزء تماشاچیان حاضرمی شدند وحضورآن ها سبب بود که نمایندگان به کوتاهی مطلب بپردازند و مثل بچه ای که از صور وحشت خیز بترسد کارها را زودتر تمام کنند! با این حال نمایندگانی هم وجود داشتند که هر چند دولت آن ها را انتخاب کرده بود بدون اینکه اظهار مخالفت کنند از دادن رأی «امتناع» می نمودند ...

    معروف است که به یکی از آن ها ایراد شده بود چرا به لایحه دولت رأی ندادید او هم در جواب عرض کرده بود: «اگر توضیحات نمی دادند رأی می دادیم، وقتی در مجلس بعضی اشخاص توضیحاتی می دهند غیراز«امتناع» چه می توان کرد» - بر روی همین اصل بود که دولت از دوره هفتم مداخلات خود را درانتخابات تهران نیزسرایت داد و کسانی را که محبوبیت عامه داشتند و ضمناً درمجلس حرف نمی زدند (ویا به قول آن نماینده ممتنع، توضیح نمی دادند) مثل مرحوم مشیرالدوله و مستوفی الممالک ومؤتمن الملک در لیست خود نوشت و انتخاب شدند و چون قبول چنین وکالتی مخالف شرافت و حیثیت آن ها بود به مجلس نرفتند. مشیرالدوله و مؤتمن الملک کتباً و صریحاً نمایندگی مجلس هفتم را رد نمودند و شادروان مستوفی الممالک بدون هیچگونه اظهاری اصلاً به مجلس نرفت و بعضی دیگر هم که در لیست دولت بودند مانند «آقای میرزا هاشم آشتیانی» با مرخصی های ششماهه و یا عدم حضور مرتب مثل «آقای حاج سید رضای فیروزآبادی» با مرخصی های ششماهه و یا عدم مجلس را برای سایر حریفان خالی از اغیار نمودند.

 

3- از مجلس هفتم تا سیزدهم:

    از دوره هفتم به بعد انتخابات کلیه نقاط  کشور با مداخله دولت انجام می گرفت و درحقیقت وکلاء «نمایندگان دولت» بودند و هرآنچه امرمی گردید، صحیح یا سقیم بدون چون و چرا تصویب می نمودند! ...

    مقصود نگارنده این نیست که آنچه در این مجالس شده کلاً به ضرر کشور بوده است چه بسا لوایح مفیدی که از این مجالس گذشته ولی بعضی از مصوبات آن مثل تمدید قراردادنفت، یعنی تمدید اسارت اقتصادی وسیاسی مملکت و میلیاردها تومان ضرر به خزانه ملت،وهمچنین قوانین مربوط به سلب آزادی افراد بقدری مضرّ است که هیچکس نمی تواند منکر مضار آن شود تا بجائی که موافق و مخالف مجالس فرمایشی هردو تصدیق می کنند که کشور ایران ازاین مصوبات ضررهای مادی و معنوی جبران ناپذیری برده است.

     نویسنده بطور مسلّم می داند که در شهریور1320 اگر نمایندگان مجلس واقعاً مبعوثین ملت بودند، آن حوادث به این صورت مدحش بروز نمی کرد و یک صدم از زیان هایی که نصیب ما گردید حاصل نمی شد. درجنگ جهانگیر اول کشور ما به محرومیت های زیادی دچار شد و نیروی متفقین بدون اجازه و بی رضای صاحب خانه داخل وطن ما شدند ولی اینگونه ضررهای سیاسی واقتصادی و اخلاقی که در جنگ دوم دچار آن ها شدیم با زیان و خسرانی که از آثار جنگ اول به ما رسید قابل مقایسه نیست. در آن جنگ متفقین و متحدین پول آوردند و در این کشور خرج کردند و بسیاری از مردم استفاده نموده و مستطیع شدند ولی در این جنگ از ما پول گرفتند، وسایل نقلیه ما را تقریباً بلاعوض بکار بردند و اسلحه ما را برایگان ضبط کردند و مملکت را به این صورت در آوردند که امروز مورد ترحم دوست و دشمن است و علت این بدبختی ها و ناکامی ها این بود که در آن جنگ دولت را تکیه گاهی مثل مجلس سوم بود و مملکت رجال با ایمان داشت که اعلان بیطرفی دادند و وزراء هم تسلیم شدند! و توانستند از خیلی پیش آمدها جلوگیری کنند ولی در جنگ اخیر آن تکیه گاه چون نبود .(3)

سیف پور فاطمی که به انتخابات تهران خوش باوربود گمان می کرد درانتخابات هفتمین دوره مجلس شورای  ملی رضا شاه « ازرفتن  مشیرالدوله و موتمن الملک و مستوفی وسلیمان میرزا و مدرس و ملک الشعراء ودکتر مصدق به مجلس جلوگیری نخواهد کرد ! وی بعداً اذعان نمود:

 غافل  از آنکه؛   

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند / عیب جوان و سرزنش پیرمیکنند

ما از بُرون ِ پرده گرفتار صد فریب / تا خود درون پرده چه تدبیرمیکنند!

 

 متأسفانه گفتارسلطان محمد خان صد درصد درست بود[ وی قبلاً بمن گفته بود که امروز اختیار کامل در دست تیمورتاش است وزیر دربار است. شخص وزیردربار لیستی تهیه کرده و رضا شاه هم که اختیارات را به او داده است عملیات او را صحه میگذارد. دراین انتخابات درتهران حتی مدرس و دکترمصدق یک رأی نخواهند آورد.] و انتخابات تهران و ولایات به انتصابات تبدیل شد و دکتر مصدق قبل از پایان دوره ششم هنگام طرح لایحه اعتبار انتخابات گفت:

« برای رضا خدا از هزینه یکصد هزار تومان مردم فقیر صرفنظر کنید و از همین الان یکصد و سی حکم  انتصاب برای وکلای دوره هفتم حاضر کرده و تحویل آنان بدهید. بدینوسیله کشور را از دغل بازی و دروغ  و ریا نجات بدهید.»

مرحوم مدرس هم پس ازپایان انتخابات تهران به انجمن هیئت نظارت مراجعه کرده و می گوید:

در دوره های سابق من وکیل اول تهران و دارای بیش از ده هزار رأی بودم چطور شد که در این دوره یک رأی هم نداشتم. برفرض که مردم بمن رأی ندادند آن یک رائی که خودم درصندوق انداختم کجا است. گیریم در دیگ باز است حیای گربه کجاست؟ آقایان ازخودتان خجالت بکشید" ای دو تن لعنت بر این دغلبازی.»

دکتر مصدق در اخرین نطق تاریخیش راجع بعدم آزادی انتخابات اظهار داشت:

اول من عقیده خود را درآزادی انتخابات و بعد دخالت مأمورین دولتی را درانتخابات عرض می کنم تا هر طور که مقتضی است مجلس شورای ملی که ناظر اجراء قوانین و حافظ حقوق ملی است اقدام نماید دراواخر دوره ی پنجم تقنینیه هم که لایحه ی مخارج انتخابات مطرح بود بنده با آن مخالفت نمودم در موقع تنفس یکی از نمایندگان به من گفت که مخالفت شما هم برخلاف انتظار هم بر خلاف صلاح مملکت بوده است زیرا اگر دولت ۱۳۶ نفر اشخاص تحصیل کرده و لایق مجرب به مجلس بفرستد به حال مملکت مفید تر است تا این که ملت یک اشخاص بی اطلاعی را انتخاب نماید بنده در جواب گفتم که اگر دولت ۱۳۶ نفر از بهترین اشخاص انتخاب کند صلاح مملکت نیست زیرا این قبیل نمایندگان از روی یک اصل کلی که وکیل تابع موکل است صاحب یک رأی می باشند در این صورت لیاقت یا عدم لیاقتشان اثری در امور ندارد و هرگونه مخارجی که برای انتخابات می شود ضرر فاحشی است که به کیسه ملت وارد می گردد وقتی که نمایندگان معناً ذی رأی نباشند مجلس فایده ندارد و چرخهای بطئی پارلمان باعث تأخیر امور می گردد و وقتی که حکومت ملی نیست چرا بین یک و دو کرور تومان در سال برای مخارج انتخابات و بودجه ی مجلس به مردم فقیر تحمیل شود و هم چنین چرا ملت برای کارهای بدی بدنام گردد.

 ملت بیچاره که ازانتخاب وکیل بی خبراست ملت بدبخت که ازحکومت ملی محروم است سزاوار نیست که مورد ملامت هم بشود.

 در مملکتی که مشروطه نیست اگر دولت خبطی کرد ملت می تواند تن در ندهد ولی در مملکتی که مشروطه است اگرمجلس چیزی را تصویب نمود و ملت موافقت نکرد مخالفت ملت مثل کسی است که خط و مهر خود را انکارنماید. مخاطب در جواب گفت این ها به جای خود صحیح ولی خوب است که ما مطالب را نسبت به اوضاع ووضعیات این مملکت حل کنیم هرگاه دولت در انتخابات مداخله نکرد با این قانون باز سرملت بی کلاه است... لذا متتفذین و ملاک در اشخاص بی سواد اعمال نفوذ می کنند و انتخابات را برطبق اراده خود انجام می نمایند!» ( 4 )

مصدق و مدرس درانتخابات دورۀ هفتم مجلس شورای ملی بدستور شخص رضاشاه، از انتخاب شدن آنها جلوگیری می شود. مصدق به احمد آباد می رود ومدرس درخواف زندانی وسرانجام به طرز فجیعی به قتل می رسد. مجلس با نبودن آنها و دیگرملیون تا جنگ دوم جهانی وتبعید رضا شاه، فرمایشی بیش نبود بطوریکه خود رضاشاه آنرا« طویله» نامید!.  

 یکی ازمسائل مهمی که دراین برهه از تاریخ اتفاق افتاد، موضوع  تجدید قرار داد میلسپو بود که رضا شاه می خواست از او بدلیل زیرکه می آورم خاطره خوشی نداشت وبشدت با تجدید قرارداد میلسپو مخالف بود وبا همدستی نصرت الدوله وزیر مالیه عذر او را خواست.

 مخبر السلطنه هدایت در کتاب خاطرات و خطرات آورده است:

كنترات میلیسپوسرآمده است وشاه مایل به تجدید نیست، مجلس وعامه خواهانند، مستوفی مردد،بحث جاری است، مستوفی علی الظاهر موافق نیست، مداخله تیمورتاش هم نامطبوع است، فرمایش شاه هم باینكه قول تیمور تاش قول من است، میرساند كه سخنهائی در بین ساری است.

سعی تیمور تاش در تغییر تصمیم مستوفی مفید نیفتاد، 15 خرداد دیرگاه به منزل من آمد كه مستوفی در استعفا مُجد است، شاه نظرش بتو است، اظهار عجز كردم اصرار كرد كه طفره مناسب نیست، من از كماهی جریانات پس از رفتن به تمیز آگاه نبودم، آن شب را مهلت خواستم، صبح دیگر به سعد آباد رفتم خدمت مستوفی رسیدم و تفصیل را گفتم، فرمودند محالست قبول كنم از من گذشته است توباشی بهتر است.

درپشت و روی كارغوركردم وبا بعض دوستان شور، غالب را عقیده بمضمون این شعربود، خلاف رأی سلطان رأی جستن.

خصوص با مزاج پهلوی كه طبعا دیكتاتوراست، معتمداً به نویدی كه حضرت حسین علیه التحیه و السلام در رؤیا بمن داده بودند دنده بقضا دردادم. (5)

بنا به گفتۀ سرلشکر فیروز: « چند روز پس ازتشکیل کابینه سوم مستوفی، رضا شاه روزی عده ای مرکب ازنصرت الدوله وزیرمالیه، داور، مخبرالسلطنه و تیمورتاش و چند نفر از امرای لشکر را به ناهار دعوت می کند. در سرمیز ناهار، شاه از فیروز می پرسد کار میلسپو بکجا رسید؟ فیروز میگوید تا اندازه ای دخالت او را درکار وزارت جنگ محدود کرده ایم، ولی هنوز نتوانستیم راهی برای پایان دادن بخدمات او بدهیم. یکسال دیگر بمدت کنترات باقی است، در مجلس هم طرفدار زیاد دارد و مدرس یکی از حامیان پا قرص او است ازاین رو اگراجازه بفرمائید بتدریح ازاختیارات او کاسته و وقتیکه کنتراتش به پایان رسید، عذر او را بخواهیم. رضا شاه میگوید: "بیش از این وقت تلف نکنید، میلسپو هرچه زودتر باید برود و برای انکه دهان مجلسیان راهم ببندید، مخبرالسلطنه را برای جانشینی او نامزد بکنید". ششماه بعد فیروز کلک میلسپو و مستشاران آمریکایی را کند و حاج مخبرالسلطنه بجای او از طرف مجلس با اختیارات، چند ماهی بریاست کل مالیه کشورانتخاب شد، بعد ازآن وزارت دارائی وسایر وزارتخانه ها تماماً تحت کنترل دربار قرار گرفت.(6)

درخاطرات مخبرالسلطنه آمده است: «مذاكرات با میلیسپو جاری است نصرت الدوله میخواهد باطوار جاهلیت میلیسپو را خسته كند.

بشاه عرض كردم این رویه خوب نیست باید او را بعلتی موجه از كار خارج كرد، به تیمور تاش امر شد باتفاق من بدون ثالثی با میلیسپو صحبت شود، سه روز مذاكره كردیم همه شرایط او را پذیرفتیم ماند مسئله طریق حل اختلافاتی كه احیانا رئیس مالیه با وزیر مالیه پیدا كند گفتیم حكمیت، رئیس دولت قبول نكرد، گفتیم حكمیت رئیس دولت و رئیس مجلس باز راضی نشد گفتیم رئیس دولت رئیس مجلس رئیس تمیز، تغییری در رأی او نیاورد ومداخله حكمی خارجی را لازم میدانست ازسه نفریك نفرهمیشه در اقلیت است و مداخله خارجی راه نفوذ سیاست را بازمیكند و مداخله اجنبی در حكمیت بین وزیری و كارمندی دون شئونات بود لابد قبول نكردیم.

مطلب را چنانكه گذشته بود من در مجلس بیان كردم حامیان رئیس مالیه هم مجبور بتصدیق شدند و الغای كنترات میلیسپو تصویب شد.»  (7)

بدینسان، پس از چندی نصرت الدوله وزیر مالیه « لایحۀ راجع به اختیارات کفالت ریاست کل مالیه » را به محلس آورد که دکتر مصدق با این لایحه مخالفت کرد و اظهار داشت. در یکی ازجلسات بنده راجع به مالیه واختیاراتی که به رئیس کل مالیه داده شده بود عقایدی اظهار کردم و بعدهم وعده دادم که اگر موقع برسد عقاید خودم را نسبت به خدمات رئیس کل مالیه در مجلس شورای ملی به عرض برسانم. البته هر کسی معایبی دارد محاسنی هم دارد. امور مالیه ما درتحت ریاست دکترمیلیسپو ووزرای وقت دراین مدت چندسال رضایت بخش بوده است .....(8)

مصدق تأکید می کند که : بنده بااختیارات دکترمیلیسپومخالف بودم زیرا اختیارات دکتر میلیسپو بعضیهایش مربوط به اموراداری مالیه بود بعضیهایش هم حقیقتاً مربوط به اختیارات مالیه نبود یک اختیاراتی بود که روی هم رفته آنها را می‌شود گفت اختیارات سیاسی. بنده با این قسمت از اختیارات او مخالف هستم .(9)

که ما نمی‌خواهیم خارجی در ایران اختیارات داشته باشد ما هم از خوش‌باوری با شما موافقت می‌کنیم شما که می‌گویید ماده ۸ مثلاً زیاد است ماده ۹ را باید کم کنیم و روی سایر اختیارات او صحبت می‌کنید پس حالا چرا تشریف می‌آورید همین اختیارات راواگذار می‌کنید به یک کسی دیگر!! (10)

دراینجا براساس اسناد وزارت خارجه آمریکا دلیل«خصومت رضا شاه بامیلسپو» را می خوانید و کامل  این گزارشها و اسناد را در آینده  اگر فرصت شد خواهم آورد:

 

دلیل خصومت رضا خان با میلسپو:

 

محمد قلی مجد براساس اسناد وزارت خارجه آمریکا خصومت رضا خان با میلسپو اینگونه آورده است: یکی از اصلی ترین دلایل خصومت رضاخان با هیأت تازه منصوب مستشاران آمریکایی، این بود که رضا خان ازهمان ابتدا می خواست کنترل مطلق مالیه های دولت را بدون الزام به پاسخگویی درباره نحوه هزینه ها داشته باشد. میلسپو وهیأت مالی مانعی جدی برسرراه عملی شدن نقشه های رضا خان به حساب می آمدند. به همین دلیل، روابط میلسپو ورضاخان ازهمان ابتدا پرتنش بود. علاوه براین، رضاخان به دلیل خصومت انگلیسی ها با هیأت مالی آمریکایی دررفتارش با آن ها گستاخ ترشده بود. تلاش های میلسپو برای محدود ساختن میزان بودجه ای که به ارتش، نظمیه وامنیه اختصاص می یافت، یعنی همان ابزارهای حفظ قدرت برای رضا خان، تنش هایی را بین میلسپو و رضاخان ایجاد می کرد. بسیاری ازناظران اذعان داشتند، حفظ چنین ارتش بزرگی بجزاتلاف منابع، نفع دیگری برای مملکت نداشت. موری در گزارشش درباره ارتش می نویسد:

پس از مشاهده ی وضعیت امروز ایران ناگزیراز خود می پرسیم که اصلاً ارتش به چه درد این مملکت می خورد! آن هم ارتشی که نیمی ازدرآمدهای سالیانه مملکت را می بلعد؟ کاملاً واضح است که ایران نه بنیه مالی و نه بنیه اقتصادی داشتن چنین ارتش پر خرجی را دارد. ایران با خالی کردن خزانه اش و محروم کردن مزارع از کشاورزانی که نیاز مبرمی به آن هاست، نه توانسته ارتشی بسازد که به تنهایی درمقابل هریک ازهمسایگانش دوام بیاورد، ونه ارتشی که حتی شورش عشایر کشور، نظیر کرد و لررا کاملاً بخواباند. خیرخواهان ایران چاره ای جز تأسف ندارند که چرااین مملکت درایت منحل کردن «ارتش» وسازماندهی یک ژاندارمری توانمند به استعداد 10تا 15 هزارپرسنل کاملاً مجهز را ندارد، که مخصوص جنگ های عشایری تعلیم دیده اند، و بهترین وسائط موتوری را برای جابه جایی سریع دراختیار دارند. البته تا وقتی که سردار سپه [رضا خان] زنده است، این امیدها همه نقش بر آب است؛ همین سردارسپه ارتش کنونی را ایجاد کرده و هر قدر هم که ناقص باشد، هرگز با کوچک تر شدن موافقت نخواهد کرد. رژیم [احمد] شاه هر قدرهم بد بوده، کمتر ایرانی ای باور دارد که رژیم سردار سپه، در دراز مدت، بهتر از آن باشد. (1)

موری می نویسد،ارتش ایران به دردی نمی خورد، زیرا از شش امیر لشکر آن فقط یکی تعلیمات نظامی واقعی دیده و با سواد است. پنج امیر لشکر دیگرش، مثل رضا خان، بی سواد و قبلاً «درجه دار یا افسر جزء بریگاد قزاق بودند که پیش از به قدرت رسیدن رضا خان از دوستان صمیمی اش به حساب می آمدند.» (2) بی کفایتی مطلق وبزدلی این امیرلشکرها در ماه اوت 1941 که متفقین به ایران هجوم آوردند و این ارتش «ملی» کاملا بی فایده از آب در آمد، کاملا ثابت شد. به رغم تلاش های میلسپو برای کاهش بودجه نظامی و شبه نظامی، (چنانکه موری اشاره کرده است) پنجاه تا شصت درصد از کل وجوه دولتی به ارتش، نظمیه و امنیه اختصاص می یافت.

بنابراین، با توجه به «بی سوادی و بی فرهنگی» رضا خان، ناگزیر آموزش و پرورش هم در اولویت نبود (نگاه کنید به جدول شماره 1،1). این اعداد و ارقام فقط آن هایی است که دربودجه عادی مملکت آمده و هزینه هایی را که از محل در آمدهای نفتی به اصطلاح خرج خرید تسلیحات می شد، شامل نمی شود.

بودجۀ تخصیصی به ارتش، نظمیه و امنیه در آن سال بیش از 125میلیون قران، یا 45 درصد کل بودجه ی مملکت بود. ولی علاوه بر این، نزدیک به 60 میلیون قران (معادل2/ 1 میلیون لیره) نیزبا«رأی» مجلس ازمحل سپرده های نفتی در لندن به خرید تسلیحات اختصاص یافت. وقتی این مبلغ را به بودجه عادی مملکت اضافه کنیم، بودجه ی ارتش، نظمیه و امنیه به 67 درصد کل بودجه مملکت می رسد. بالعکس، بودجه ی آموزش و پرورش یک چهاردهم مبالغی بود که برای نیروهای مسلح دور ریخته می شد؛ نیروهای مسلحی که هیچ هدفی بجز حفظ رژیم پهلوی بر سرقدرت نداشت. میلسپو می نویسد، یکی از عواقب بی توجهی به آموزش و پرورش این بود که بعد از 20 سال حکومت رضا شاه «توده های مردمی ایران هنوزعمدتاً بی سواد وعمیقاً نا آگاه هستند... با وجود این، روند آموزش وپرورش توده ها هنوز کاملاً شروع نشده و هیچ تاثیر محسوسی نداشته است.» (3)

نه فقط بخش عمده ای از این بودجه به خرید از ابزارهای زور تخصیص می یافت، بلکه رضا خان به بهانه ی این که مسایل نظامی محرمانه اند اصرار داشت که هیچ نظارت و کنترلی از طرف میلسپو و وزارت مالیه بر چگونگی هزینه ی آن نباشد. اصرار میلسپو بر اعمال کنترل های مالی و پاسخگویی رضا خان، از جمله حساب و کتاب طلا واشیاء قیمتی که رضا خان و ارتشش از عشایر غارت کرده بودند، منجر به مشاجره ی لفظی تند رضاخان و میلسپو، و حداقل قتل یک کارمند دولت ایران شد که اطلاعاتی درباره ی بی نظمی های مالی وزارت جنگ در اختیار سیدحسن مدرس، ازنمایندگان مجلس، و میلسپو قرار داده بود.

به منظور ارعاب سایر کارمندان دولت که شاید سودای ارایه اطلاعات مالی به اشخاصی نظیر مدرس ومیلسپورادر سرداشتند، جسد سربریده ی حسابدارخاطی را دربیرون از دروازه های مجلس انداختند. کمتر کسی می توانست این پیام را نادیده بگیرد. خوشبختانه، همۀ این وقایع در گزارشها ویادداشت های دقیق ارسالی میلسپو به وزارت امور خارجه آمریکا ثبت و ضبط است.

جدول شماره 1،1 بودجه ی ارتش، نظمیه و امنیه 1928- 1925 (به قران)

1926/ 1925- 1927/ 1926- 1928/ 1927- 1929/ 1928 الف

وزارت جنگ- 94000000- 94000000- 98000000- 98000000

نظمیه- 11460386- 11615577- 12048224- 15194636

امنیه- 5580000- 5580000- 5580000- 2211600

آموزش و پرورش-7731380- 9935138- 11719725- 13722730

کل بودجه- 246159072- 241215026- 243130815- 276828377

الف- مبالغ پیش بینی شده

منبع: بیستمین گزارش سه ماهانه مدیر کل مالیه، 23 ژوئن- 23 سپتامبر1927 (416/ 51، 891)؛ بیست و یکمین گزارش سه ماهانه مدیر کل مالیه، 24 سپتامبر- 22 دسامبر 1927 (417/ 51، 891).

 

استفاده از خشونت و ارعاب علیه اعضای هیأت مالی:

 

با وجود این، روابط میلسپو و رضا خان ازهمان اول شکر آب نبود؛ زیرا میلسپو ابتدا به خواست های مالی رضا خان تن می داد. ولی به تدریج که خواست های رضا خان بیشتر شد، روابط آن دو هم به سرعت رو به وخامت گذاشت. کورنفلد می نویسد: «فعلاً که او [ میلسپو] از حمایت های وزیر جنگ، که [ میلسپو] پرداخت ماهیانه 750 هزار تومان را برایش تضمین کرده، برخوردار است. دولت برای تأمین هزینه هایش دو میلیون تومان از بانک شاهنشاهی ایران دریافت کرده و ضمانت آن را حق الامتیاز نفت شرکت انگلیس و ایران قرار داده است.» (4) روابط دوستانه ی رضا خان ومیلسپوعمر کوتاهی داشت. رضا خان، وزیر جنگ، به اقتضای خلق وخویش، برای دریافت وجوه بیشتربه ارعاب و خشونت علیه آمریکایی ها متوسل شد. کورنفلد در گزارش نقل می کند که دو قزاق رضا خان یک کارمند بلژیکی وزارت مالیه را کتک زده و از اواخاذی کرده بودند، و سپس می گوید، روش معمول رضا خان برای اخاذی با توسل به خشونت وارعاب در مورد میلسپو نیز به کار بسته شده، ولی نتیجه نداده است:

احتراماً به اطلاع وزارت خارجه می رساند که در شب 14 آگوست گزارشی دریافت کردم با این مضمون که صبح همان روز دو قزاق به دفتر میلسپو در وزارت مالیه رفته، و از طرف وزیر جنگ[رضا خان] خواسته بودند که فوراً مبالغ قابل ملاحظه ای پول را که وزارت مالیه به وزارت جنگ بدهکار است بپردازد. وقتی پاسخ مساعدی به آن ها داده نشد، دو افسر قزاق شروع به فحاشی کردند، و تهدید نمودند که وزارت مالیه را خواهند بست. وقتی دیدند که دکتر میلسپو و همکارانش در مقابل رجز خوانی آن ها کاملا آرام نشسته اند. بدون این که تهدیدشان را عملی کنند از آن جا رفتند. همان موقع، دکترمیلسپو، سر مترجمش را به همراه یک یادداشت اعتراض شدیداللحن بابت بی احترامی که شده بود به وزارت جنگ فرستاد. وزیر جنگ هم که از رفتار آمرانه ی آن دو افسربه خشم آمده بود، دستور داد که آن ها را شدیداً تنبیه کنند، و از دکتر میلسپو عذرخواهی کرده و به او اطمینان داده بود که هم کاری تمام عیاری خواهد داشت. برای این که از گزارش فوق مطمئن شوم، از آقای والاس اس. موری، دبیر سفارت، خواستم تا ترتیب ملاقات من را با آقای توماس پیرسن، منشی دکتر میلسپو که در زمان وقوع حادثه در آن جا حاضر بوده، بدهد تا بتوانم گزارش دقیقی درباره ی آن چه اتفاق افتاده است تهیه کنم.

کورنفلد پس از تأیید گزارش از طرف پیرسن و دیگران، می نویسد:

به رغم ابزار بی گناهی و بی اطلاعی وزیر جنگ از کل ماجرا، کاملاً مطمئنم او به افسران قزاق گفته بود که دقیقاً همان کاری را بکنند که کردند. او در چند مورد دیگر هم همین بلا را بر سر کارمندان بلژیکی آورده بود و شکی ندارم که اگر در این مورد هم موفق می شد، این قدر نگران تبرئه کردن خودش نبود. ولی حالا که دستش رو شده، طبیعتاً باید با محکوم کردن اعمال زیر دستانش، سعی داشته باشد تا نظر مساعد مستشاران را جلب کند. (5)

پس ازآن که احمد شاه دراکتبر1923به اجباررضا خان درپست ریاست کابینه منصوب، وایران رابرای همیشه ترک کرد، موقعیت هیأت مستشاران مالی آمریکایی بیش از پیش تضعیف شد:

احترماً به اطلاع وزارت امورخارجه می رساندکه رضاخان از زمان تصدی ریاست کابینه با بی اعتنایی تحقیر آمیزی با دکترمیلسپو، مدیرکل آمریکایی مالیه ها رفتار می کند. اتفاقات زیر که بیانگر نگرش اوست به این جانب گزارش شده است. اول. پس ازفوت دکتر رایان، درمدیریت مالیه های شهرداری تهران چنان بی مبالاتی شد که اصرار بانک شاهنشاهی ایران، و به منظور حفاظت از وامی که داده بود، مالیه ها را به دکترمیلسپو سپردند. رضا خان پس ازانتصابش به ریاست کابینه دستور داد که همه متکدیان شهر راازخیابان ها جمع وبه خرج شهرداری در جایی نگهداری کنند.دکتر میلسپو به بی اعتنایی کامل رئیس الوزراء به مستشاران مالی وعدم مشورت با آن ها درباره ی هزینه اضافی که بردوش شهرداری گذاشته بود اعتراض کرد. او متذکر شد که با توجه به تعهدات فعلی اش، شهرداری نمی تواند این هزینه اضافی را متحمل شود. معلوم است که دکتر میلسپو توانسته اوضاع را به خوبی برای رئیس الوزراء تشریح کند. زیرا او به طور خصوصی به دنبال وجوهی برای اجرای این طرح افتاده است. با وجود این، معنی اش این نیست که رییس الوزراء توصیه ی دکتر میلسپو را با طیب خاطر پذیرفته باشد. بالعکس، از منابع موثق شنیده ام که رضا خان با خشم درباره ی تلاش دکترمیلسپو برای«دخالت در امورشهرداری که رییس الوزراء به اعتبار مقامش، رییس آن نیز به حساب می آید صحبت کرده است.»

دوم. طبق قانون استخدام دولتی، هیچ تبعه بیگانه نمی تواند به استخدام دولت در آید مگر به تصویب مجلس. دکترمیلسپو دراجرای این قانون شاپورگو بومانگو موریس را، که یک زرتشتی تبعه هند، و در نتیجه از اتباع دولت بریتانیا بود اخراج کرد. اگر چه [موریس] فقط یک کارمند جزء بود که مسئولیت یک انبار دولتی را بر عهده داشت، توانست[به] حضور رییس الوزراء شرفیاب شود. او نیز بدون مشورت با دکتر میلسپو به سرپرست کارمند اخراج شده دستور داد که بلافاصله او را به سر کارش برگرداند، و با این کارش نه فقط قرار داد دکتر میلسپو را نقض کرد، بلکه قانون ممنوعیت استخدام اتباع بیگانه را نیز نادیده گرفت. (6)

کنسولگری آمریکا در تهران هم نسبت به وضعیت آینده ی هیأت مالی آمریکا چندان خوش بین نبود. گوتلیب، کنسول آمریکا درگزارشی روابط مستشاران آمریکایی و رضاخان را از زمان رسیدن رضا خان به ریاست کابینه در سال 1923 بررسی کرده است. گوتلیب بعد از توصیف خلق وخوی خشن رضا خان، درباره ی امنیت فیزیکی آمریکایی ها ابراز نگرانی می کند:

خود مستشاران هم بی نهایت بدبین هستند و خودشان را برای هر اتفاق احتمالی آماده کرده اند اطمینان دارم که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، به احتمال قوی هیأت مستشاری ظرف شش ماه آینده ایران را ترک خواهد کرد.خروج آن ها از ایران ضربه ی اسفناکی به حیثیت واعتبار آمریکا در میان مردم خواهد زد، ولی صادقانه بگویم که درهمان چند ماه اول کاملا معلوم بود که آن ها موفق نخواهند شد. آن ها سعی داشتند کاری فوق بشری انجام بدهند، آن هم در شرایطی که همه چیز بر ضدشان بود. بیش و پیش ازهمه این که معدود ایرانی هایی که در رأس کار بودند وموضع وهمکاری شان به حساب می آمد، آن هم خیلی بیشتر ازنگرش توده های نا آگاه مردم، و یا آن عده ی قلیل اصلاح طلبان به اصطلاح درس خوانده ای که از دانشگاه های اروپایی برگشته بودند و به دنبال پستی درکشورشان می گشتند، واقعاً نمی خواستند که این مستشاران در کشورشان مشغول به کار شوند.آن هایی که در رأس امور بودند خیلی خوب می دانستندکه مملکت دیگرنمی تواند بدون وام سر پایش بایستد؛ وتا وقتی هم که ضمانت قابل قبولی نداشته باشند، نمی توانند ازهیچ منبع دیگری غیرازمنابع انگلیسی وامی دریافت کنند. چه چیزی بهترازاین که می توانست نظر مساعد وام دهندگان آمریکایی را جلب کند که وام آن ها تحت نظر کارشناس مالی آمریکایی به بهترین نحو به کار انداخته خواهد شد. ولی کسی به ایران وام نمی دهد، واین سرخوردگی،علاوه برعدم توفیق مستشاران درانجام هر گونه اصلاحات قابل توجهی که می توانست موقعیت شان را تحکیم کند، اوضاع را بدترکرده است. با افزایش اخاذی های رضا خان برای ارتشش وتحکیم قدرت و نفوذ او، تمایل به اخذ وام هم کاهش یافته، چون همه مطمئن هستند که بخش عمده ای از وام به جیب رئیس الوزرا سرازیر می شود.

پرسنل مستشاری نیز اکثراً مترجمان، مشاوران، و منشی های خصوصی هستند که سر در آخور سفارت بریتانیا دارند. شکست قرارداد انگلیس و ایران و اخراج بی مقدمه ی هیأت مالی آرمیتاژ- اسمیت بی آبرویی بزرگی برای انگلیسی ها بود. به همین دلیل، خیلی راحت می توان فهمید که شکست آمریکایی های که جانشین آن ها شدند مسلماً می تواند آبروی رفته شان را برگرداند. با وجود این، کارشکنی و سنگ اندازی آن ها در طول نیم سال گذشته بسیار پنهانی و مخفیانه بوده است. آن ها دست به سینه کناری ایستاده اند، ومنتظرند تا مستشاران [آمریکایی] با دست خودشان گورشان را بکنند. یک ناظربی طرف ناچار به این نتیجه می رسد که هیچ بیگانه ای نمی تواند مالیه های ایران را کنترل کند مگر این که نیروهای مسلح، یا حداقل تهدید آن را با خود داشته باشد. بله، تا به امروز، مستشاران مالی از حمایت ارتش رضا خان برخوردار بودند، و مسلماً بدون آن هیچ قدرتی نداشتند. ولی چه فایده وقتی که ابزار جمع آوری درآمدها خود بخش عمده ای از آن را می بلعد! (تازه ترین بودجه ارتش9 میلیون تومان بود.) دکترمیلسپو، آن گونه که این مستشاران مالی بریتانیا از جانب لندن حمایت می شود، ازحمایت دولتش برخوردارنیست، ونمی تواند باشد. (7)

 

غارت عشایر آذربایجان – 1924

 

در اوخر تابستان1924، روابط میلسپو و رضاخان شدیداً شکرآب شده بود. یک مشکل همیشگی، مسئله بودجه وزارت جنگ بود. یکی دیگر اصرار میلسپو بر این بود که رضاخان باید حساب و کتاب طلا و اشیاء قیمتی را که ارتشش از عشایر آذربایجان گرفته بود؛ به ویژه جواهرات و اشیاء قیمتی اقبال السلطنه- که از رؤسای عشایر باکو بود- پس بدهد.

در سال 1923، ارتش رضاخان عشایر آذرباجان را سرکوب کرد، زمین هایشان را گرفت و اشیاء قمیتی شان را به غارت برد. تلاش دکتر میلسپو برای مشخص کردن سرنوشت این اشیاء قیمتی واکنش تند رضاخان را به دنبال داشت. این موضوع در چندین گزارش دیپلماتیک ذکر شده است که از روی آن ها می توان شواهدی را باز سازی کرد. علاوه بر این، مدت ها پس از «آرام سازی» آذربایجان، اخاذی ها و باج گیری های رضاخان از مردم تیره بخت آن منطقه ادامه داشت. در ماه نوامبر 1924، نمایندگان ایل شاهسون آذربایجان به تهران آمدند. موری در اینباره می نویسد: «یکی از قسمت های جذاب نزاع «اربابان باج گیر» وقتی بود که نمایندگان ایل شاهسون وایلات دیگر آذریابجان در روز25نوامبر وارد تهران شدند. سردارسپه بیشتر از یک سال پیش آن ها را خلع سلاح و مطیع فرمان خود کرده بود. این جنگجویان متهور و جان سخت کوهستان، به تهران آمده بودند تا دشنه ی مرصع گرانقیمتی را به نشان این که سردار سپه ارباب و صاحب اختیار آن هاست به او هدیه کنند.» (8)

در روز17 آگوست، میلسپو با ارسال نامه ای به وزارت جنگ از آن ها خواست تا پاسخ بدهند که چه بر سر باج هایی آمده که ارتش از عشایر آذربایجان گرفته است:

 

وزارت جنگ:

چندین ماه پیش، وزارت جنگ تعدادی سکه خارجی را که ظاهراً توسط ارتش در آذربایجان جمع آوری شده بود تحویل ضرابخانه داد. ضرابخانه پس از ضرب مجدد سکه ها، مبلغ 65/ 61231 قران به ارتش تحویل داد، و اطلاع یافته ام که وزارت جنگ مبلغ 120.000 قران به یک صراف فروخته است. آن وزارت هنوز هیچ حساب و کتابی بابت مبلغ 65/ 181.231 قران تحویل نداده است. درمبلغ فوق از منبع دیگری غیر از خزانه ی کل به دست ارتش رسیده، طبق قانون باید در حکم در آمد به خزانه ی کل واریز می شد. اگر آن وزارت نتواند مدرکی دال بر این که مبلغ فوق الذکر را طبق مجوزات قانونی دریافت کرده ارایه بدهد، ناگزیر وظیفه دارم این مبلغ را از بودجه ماه سرطان [ژوئن- جولای] آن کسر کنم. امید است که در اسرع وقت اطلاعات کامل در اختیار این جانب قرار دهید.

ای. سی. میلسپو، مدیر کل مالیه ها (9)

نامه ی میلسپو پاسخ تند رضا خان را به دنبال داشت:

 

مدیر کل مالیه ها

عطف به نامه شماره 3829 شما درباره سکه های خارجی و ضرب آن ها به سکه های ایرانی، باید بگویم از آن جایی که امور مزبور به مسایل داخلی وزارت جنگ مربوط می شود، وزارت مالیه حق دخالت در آن ندارد.

رضا، وزیر جنگ و سردار سپه. (10)

 

نامه ی بالا بخصوص وقتی معنای بیشتری پیدا می کند که بدانیم هنوز مطلقاً هیچ حساب و کتابی از وزارت جنگ دریافت نکرده ایم، و این که همه می دانند که می توان ماهیانه تا حدود احتمالا 200.000 تومان در وزارت جنگ صرفه جویی کرد، و این که ارتش اموال و وجوهی را جمع آوری کرده که هنوز به خزانه تحویل نداده است، و خیلی بیشتر از مبلغی است که در نامه ی شماره 3829 خود ذکر کرده ام. علاوه بر این، می خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که پس از تصویب بودجه ای بالغ بر 9.400.000 [تومان] برای سال جاری، وزارت جنگ بدون مشورت با من لایحه ای را برای تصویب یک اعتبار 500.000 تومانی دیگر به مجلس ارایه داد. هم چنین، مایلم بدانید که پس از تلاش های بی نتیجه ای که در تمام طول این مدت در ایران مبذول کردم تا وزارت پست و تلگراف را وادار کنم حساب در آمدها و هزینه هایش را تحت نظارت ما در آورد، نهایتاً مجبور شدم به آن وزارتخانه دستور بدهم که مبلغ 125.000 تومان را بابت بودجه ماه سرطان [ژوئن،جولای] وزارت جنگ به آن وزارت بپردازد.

وزیر جنگ، که رئیس کابینه هم هست، می تواند از قدرت و نفوذش بر وزارت خانه های دیگر استفاده کند، ولی نمی خواهد وزارت پست و تلگراف را وادار به پرداخت این مبلغ به وزارت جنگ کند. به عبارت دیگر، او توقع دارد که ما بودجه وزارت جنگ را بپردازیم، بدون این که هیچ کمکی به کنترل در آمدها و هزینه های وزارت پست و تلگراف به ما بکند؛ او انتظار دارد که ما تمام بودجه وزارت جنگ را که بالغ بر 45 درصد کل بودجه مملکت است، بپردازیم، با این که همین حالا هم یک ماه هزینه های دولت را نپرداخته ایم، وحداقل یک میلیون تومان کسری داریم؛ اوهمچنین توقع دارد که ما تمام اعتبارات اضافی را که از مجلس می گیرد پرداخت کنیم؛ و بالاخره توقع دارد همه ی این کارها را بدون بررسی حساب و کتاب های وزارت جنگ و بودن این که از آن بخواهیم پولی را که به طور غیر قانونی به دست آورده به خزانه بریزد، انجام بدهیم. بدیهی است که این مطالبات نا معقول از خرانه، بدون هیچ گونه مساعدتی در جمع آوری و کنترل در آمدها، هر گونه تلاش موثر برای سر و سامان دادن به مالیه ها را غیر ممکن می سازد. (11)

موری متعاقباً درباره غارت عشایر توسط ارتش با میلسپو گفتگو کرد. او سپس درباره این موضوع با ذکاء الملک فروغی، وزیر مالیه رضاخان، به صحبت نشست که گزارش آن ها در تاریخ 24 سپتامبر 1924 برای وزارت امور خارجه ارسال شد:

باردیگردرتاریخ 5 سپتامبر، درگفتگویی که با دکتر میلسپو داشتم، مفصلاً درباره غیر ممکن بودن ادامه کارش در مدیریت کل مالیه ها صحبت کرد، و گفت مگر این که در این مدت تحولی در ذهنیت و نگرش رئیس الوزراء [رضا خان] اتفاق بیفتد که اوبتواند کارش راادامه بدهد. میلسپو شدیداً از خودخواهی های رئیس الوزارء شکایت داشت و می گفت به رغم همه ی مشکلاتی که مستشاران مالی با آن مواجهند، [رضا خان] اصرار دارد که هیچ کاهشی در بودجه وزارت جنگ صورت نگیرد و نامه ای را ازسردارسپه (رضاخان) به من نشان داد که او را به دلیل پیشنهاد چنین چیزی سخت ملامت کرده بود. میلسپو پیشنهاد کرده بود که به دلیل کسری یک میلیون دلاری بودجه سال جاری، لازم است که بودجه ی همه ی وزارتخانه ها از جمله وزارت جنگ را کاهش بدهند. دکتر میلسپو هم چنین نامه دیگری از سردار سپه نشانم داد که او را به دلیل استعلام درباره ی پول های طلا و نقره ای که ارتش از عشایر آذربایجان گرفته بود شدیداً سرزنش کرده بود. می گویند سال گذشته که ارتش ایران عشایر آذربایجان را سرکوب و اقبال السلطنه، رئیس ثروتمند ترک- کرد ماکو، و روسای ترک ایل شاهسون را دستگیر و همه ی ثروت نامشروع شان را از جیبشان خالی کرد، مبالغ هنگفتی پول طلا و نقره به دست ارتش افتاد. شدت لحن سردارسپه بدون شک به این مسئله بر می گردد که قرار بود اقلیت مجلس بابت همین غنایم دولت را در 19 آگوست استیضاح کند، که چنین اتفاقی نیفتاد. غیر معقول نیست که اگر فکر کنیم رئیس الوزراء بلافاصله به تبانی مدیر کل مالیه ها و اقلیت مجلس برای بی آبرو ساختنش مشکوک شده باشد. میلسپو هم چنین متذکر شد که از نظر او اقدام رییس الوزراء، در چند ماه پیش، در تقدیم لایحه ای برای اعطای یک اعتبار اضافی 500.000 تومانی به وزارت جنگ جهت پوشش هزینه های سرکوب شورش های لرستان کاملاً غیر موجه بوده است.

از نظر دکترمیلسپو، رئیس الوزراء ازدولت می خواهد که این لوایح راعلاوه بر بودجه هنگفتی که قبلا [به وزارت جنگ] تخصیص یافته، بابت عملیات های نظامی ارتش بپردازد تا خودش بتواند غنایم را برای استفاده شخصی اش، به جیب بزند. از نظر مدیر کل مالیه ها [ میلسپو] اگر ایران بخواهدازمصایب مالی کنونی اش نجات پیدا کند، باید بودجه وزارت جنگ را هرساله به میزان یک میلیون تومان کاهش بدهد تا این که به 6 میلیون تومان برسد که گمان او برای حفظ ارتشی با استعداد 30 تا 40 هزار نفر کاملاً معقول است. (12)

فردای همان روز، یعنی 25 سپتامبر، موری با فروغی ملاقات کرد. موری صحبت های خود را با فروغی وهم چنین پاسخ فروغی به غارت عشایرتوسط رضا خان را این طور گزارش داده است:

[فروغی] درارتباط با تصاحب طلا و نقره های اقبال السلطنه توسط رضاخان گفت که هیچ علاقه ای به این مسئله ندارد و حتی مبلغ واقعی آن را نیز نمی داند، و افزود که سرکوب آذربایجان خیلی مهم تر از این حرف هاست؛ زیرا این ولایت برای اولین بار در طول سال های گذشته، بجای این که برای گذران امورش از دولت مرکزی بودجه بگیرد، دارد به دولت مرکزی مالیات هم می دهد. او هم چنین توجه من را به این نکته جلب کرد که هر چند ممکن است رئیس الوزراء طلا و نقره به دست آمده را برای مصارف شخصی اش نگه داشته باشد، ولی همه اموال این رئیس ثروتمند عشایر را ضبط و به دولت تحویل داده است. (13)

 

نامه محرمانه میلسپو به دالس درباره رضاخان:

 

در تاریخ 20 سپتامبر، میلسپو دو نامه برای آلن دبلیو دالس، رئیس بخش امور خاور نزدیک [وزارت امور خارجه آمریکا] نوشت؛ که یکی از آن ها یک گزارش محرمانه ی 15 صفحه ای درباره وضعیت ایران و مشکلات هیأت مالی آمریکایی بود. سه صفحه اول این سند (که در نوشتن آن از سربرگ رسمی وزارت مالیه استفاده شده است) درباره ی روابط سفارت آمریکا با هیات مستشاران مالی است. بقیه نامه درباره ی اقدامات رضاخان و شرایط اقتصادی ایران است. گزیده ای از این سند طولانی را در این جا خواهیم آورد.

 در سال 1924، رضا خان مشغول انتقال مبالغ هنگفتی پول به بانک های خارجی بود. میلسپو همچنین از قتل فجیع یکی ازحسابدارهای وزارت جنگ خبر می دهد که اطلاعاتی در اختیار مدرس و هیات مالی آمریکایی قرار داده بود. رئیس الوزراء، وزیر جنگ و سردار سپه که در این گزارش به آن ها اشاره شده است، همگی رضاخان هستند.

عملاً همه گرفتاری های هیات آمریکایی به رابطه شان با رئیس الوزرای فعلی مربوط می شود. البته نباید فراموش کرد که رئیس الوزرای فعلی، یا همان سردار سپه، از زمان ورود هیات آمریکایی به ایران، و حتی قبل از آن، وزیر جنگ هم بوده است. ازهمان ابتدا، سیاست آشتی جویانه ای با وزیرجنگ در پیش گرفتیم تا از حمایت های ارتش برای جمع آوری مالیات ها برخوردار شویم. طبیعتاً هدف ما تخصیص بودجه کافی برای ارتش هم بود تا بتواند امنیت و نظم کشور را حفظ کند. ولی متوجه شدیم که بودجه ارتش خیلی زیاد است، و تقریبا 50 درصد کل بودجه مملکت بالغ می شود، که هنوز هم همین طور است. احساس کردیم می توانیم گوشه ای از منابعی را که وزارت جنگ به هدر می دهد کاهش دهیم، تا بدین ترتیب هم هیات آمریکایی را جا بیندازیم و هم کارمان را شروع کنیم. بدیهی است که هر هیاتی که وظیفه ی سر و سامان دادن به مالیه های یک مملکت و ایجاد اعتبار برای آن در خارج را دارد نمی تواند نسبت به هدررفتن منابع بی اعتنا باشد، بخصوص وقتی کمک هایی را که توقع دارد نمی بیند و برخی صرفه جویی ها برای ادامه کارش حیاتی است.

اگر اشاره به بودجه خیلی زیاد وزارت جنگ [برای اثبات اتلاف در این وزارتخانه] کافی نیست، هزینه های غیر ضروری آن وقتی روشن تر می شود که بدانیم رئیس الوزرای فعلی که چند سال پیش یک سرباز صفر قزاق بیشتر نبود و جلوی درب سفارت بریتانیا نگهبانی می داد، حالا دو خانه ویلایی در تهران، چندین روستا در مازندران، و چند دستگاه اتومبیل دارد؛ و این که طبق گزارش منابع موثق، چند ماه پیش مبالغی در حدود 200.000 دلار به اروپا فرستاده است؛ این که مبلغ 40.000 تومان به وزارت فواید عامه «هدیه» کرده است؛ این که، طبق گزارش منابع موثق، عادت داشته به خزانه وزارت جنگ برود و چندین دسته اسکناس بدون این که آن ها را بشمارد به جیبش بگذارد؛ این که شایع است که فرماندهان ارشد ارتش در چند سال گذشته ثرتمند شده اند؛ این که اخیراً تعدادی هواپیما، تانک، خودروی زرهی و تجهیزات بی سیم خریداری شده که هر چند ممکن است مفید باشد، اصلاً واجب نیست؛ و بالاخره این که وزارت جنگ هیچ حساب و کتابی به وزرات مالیه پس نداده است، هر چند سردار سپه در اولین ملاقاتش با من قول چنین کاری را داده بود. وقتی که داشتیم بودجه سال 1303 (سال بودجه کنونی، 1924) را آماده می کردیم، با وزیر جنگ صحبت کردم و او را متقاعد ساختم که به بودجه 9.400.000 تومانی، که معادل بودجه سال گذشته اش بود، رضایت بدهد. با وجود این، در بودجه سال 1303 ردیفی برای مالیات های جدید در نظر گرفته بودیم که طبق برآورد ما 1.000.000 تومان درآمد ایجاد می کرد. من به سردار سپه توضیح دادم که اگر این مالیات ها تحقق نیابد، از عهده ی هزینه های پیشنهادی بر نخواهیم آمد. او بودجه را قبول کرد و قول داد که لوایح مالیاتی را از تصویب مجلس بگذراند. وقتی که مجلس تشکیل شد، او به جای اینکه هیچ علاقه ای به برنامه بودجه یا لوایح مالیاتی نشان بدهد، هفته ها وقت ارزشمند را تلف کرد تا مجلس را وادار به تصویب نظام جمهوری (یعنی دیکتاتوری) کند.

در همین حال، او که رئیس دولت هم بود، وزیر مالیه ای به نام مدیرالملک را سرمان خراب کرد که هیچ هدفی نداشت جز ایجاد گرفتاری و بی آبرویی برای آمریکایی ها. با این که مکرراً از رفتار مدیرالملک به رئیس الوزراء شکایت می شد، او نه فقط مدیرالملک را در پستش نگه داشت، بلکه بر خلاف رؤسای سابق دولت، مجدانه از مشورت با من بر سر مسائل مالی پرهیز می کرد، و با این فرض که من باید مطیع اوامر او باشم کارهایش را انجام می داد، حتی در ارتباط با مسائلی که به موجب قرار دادم صراحتاً در حوزه صلاحیت من بود. پس از این که مجلس طرح جمهوری را رد کرد، نمایندگان دست به کار بررسی بودجه شدند، و شکی ندارم که به تحریک مدیرالملک، شروع به انتقاد های احمقانه و حمله به هیأت آمریکایی کردند. یکی– دو ماه هم به همین منوال گذشت، وبعد ازآن که کمیسیون بودجه ی مجلس پیشنهاد مالیات های جدید را رد کرد و دست به کار کاهش بودجه وزارت مالیه شد، نزد رئیس الوزراء رفتم و صریحاً به او گفتم که تحت چنین شرایطی هیچ کاری پیش نمی رود. در نتیجه ی صحبت هایی که با او کردم، به وزرای کابینه اش دستور داد تا از ما حمایت کنند، روزنامه ها را ساکت کرد و بیانیه ای به امضای خودش در روزنامه ها به چاپ رساند که دولت ازکارهیأت آمریکایی کاملاً رضایت دارد. بعد از این ماجرا، انتقادها و حملات نمایندگان مجلس تا حدود زیادی کاهش یافت، ولی کمیسیون مجلس هیچ تمایلی برای کاهش هزینه های دولت و یا حتی تصویب بودجه در هر فُرم و قالبی نداشت.

درهمین اثنا، مدرس، رهبر جناح اقلیت مجلس، که در نتیجه ی نقشش در شکست جنبش جمهوری، قدرت تازه ای احساس می کرد، به طور خصوصی می گفت که باید از بودجه وزارت جنگ کاسته شود، و یک اعلامیه هم پخش شد که در آن بودجه ی واقعاً ضروری وزارت جنگ را در حدود 6.000.000 تومان در سال برآورد کرده بود. چند روز پس از پخش این اعلامیه، جسد سر بریده ای پشت یکی از دروازه های مجلس پیدا کردند که معلوم شد جسد یکی از حسابداران وزارت جنگ است، که می گویند اعلامیه فوق را تهیه کرده بود. ایرانی ها به وحشت افتاده اند. دلایلی دارم که مردم و نمایندگان عموماً با موضع ما موافقند، ولی کسی جرأت ندارد علناً آن را تأیید کند، و فقط بی پرواترین آدم ها هستند که به ما می گویند با موضعمان موافقند. نباید انتظار داشت که ایرانی ها به سفارت آمریکا بروند و از کاهش بودجه ی [وزارت] جنگ حمایت کنند. بنابراین، از وزارت امور خارجه انتظار دارم این نکته را درک کند که هر گونه عقب نشینی ما در این ارتباط نه فقط مشکلات بودجه ای جدی تری برای مان ایجاد خواهد کرد، بلکه حمل بر ضعف ما خواهد شد، و موقعیت هیأت آمریکایی را حتی ضعیف تر از آن چه هست خواهد کرد. (14)

وقتی سروکار آدم با جسد های سر بریده بیفتد که در بیرون از دروازه های مجلس ایران پیدا شد، کدام مجلس یا مردمی است که وحشت نکند؟ با چنین تاکتیک هایی، مسلم بود که بودجه ی گزاف وزارت جنگ حتما تصویب خواهد شد.

موری در این باره می نویسد: «احترماً به اطلاع وزارت امور خارجه می رساند که مجلس در جلسه فوق العاده مورخ دوم دسامبر خود، بودجه وزارت جنگ را برای (باقیمانده) سال بودجه کنونی که در21 مارس 1925 خاتمه می یابد و بر 9.200.000 تومان خواهد بود، به طور جداگانه و با اکثریت آراء به تصویب رساند.»(15) به رغم کشته شدن حسابدار وزارت جنگ، برخی نمایندگان با شجاعت تمام با بودجه آن وزارت مخالفت کردند:

در جلسه ی اضطراری مجلس، که بعد از ظهر روز دوم دسامبر برگزار شد، بودجه وزارت جنگ با 77 رأی موافق به تصویب رسید. نمایندگان جناح اقلیت مجلس، نظیر حائری زاده، و مدرس، شدیداً با تصویب این بودجه مخالف بودند، و از نظر آن ها بودجه 9.200.000 تومانی بسیار بیشتر از نیازهای وزارت جنگ بود. حائری زاده پیشنهاد داد که بودجه آن وزارت به 6.000.000 تومان کاهش یابد، چرا که پرسنل واقعی ارتش ایران فقط 20.000 نفر است. مدرس هم معتقد بود که ارتش ایران بیشتر از 18.000 [نفر] نیرو ندارد، ضمن این که «مارشال های» آن خیلی بیشتر از حد معمول هستند. سردار معظم، وزیر فواید عامه، اظهار داشت که ارتش 42.000 نفر پرسنل دارد و حتی یک نفر آن ها هم اضافی نیست. دولت در لایحه ای که برای تصویب بودجه به مجلس فرستاد، اظهار کرده بود که پرداخت هزینه های وزارت جنگ و حقوق سربازان در درجه اول اهمیت قرار دارد.

                                                                                       

اخاذی ارتش از مردم عادی و غارت اموال آنها: فارس و خراسان:

 

فردای تصویب بودجه وزارت جنگ، موری گوشه های تازه ای ازرفتاررضاخان را کشف کرد:

روز سوم دسامبر 1924، دکتر میلسپو اطلاع داد که سردار سپه در «پیشروی پیروزمندانه اش به سوی دریا» وجوهی را از مأموران مالیه و مقامات گمرک اصفهان و بوشهر گرفته که به 27.000 تومان بالغ می شود، و آن ها را فوراً به حساب خودش ریخته است. موسیو دو کرکهیر، کفیل بلژیکی مدیریت گمرکات، که از کارمندان بسیار با تجربه خارجی در ایران است، وقتی فهمید که سردارسپه در فکردیدار از شهر است، درایت به خرج داد و دستور داد که همه ی وجوهی را که در گمرکات بوشهر اخذ شده است بدون فوت وقت به پایتخت بفرستند. با وجوداین، دستوراوقدری دیررسیدوارتش توانست نزدیک به2000 تومان رامصادره کند. (16)

پس از «پیشروی پیروزمندانه» رضاخان به سوی دریا و دیدار او از بوشهر، یک یکان ارتش در آن جا مستقر شد. جورج گرک فولر، کنسولیار آمریکا در بوشهر، فاش می کند، پس از آرام سازی و غارت عشایر تیره بخت، نوبت به شهروندان غیر نظامی شهری رسیده بود. در این جا گزارش کامل فولر را با هم می خوانیم:

احترماً چندین رویداد را که اخیراً اتفاق افتاده و نشان می دهد که ارتش ایران واقعاً آن موهبت محضی نیست که در تهران القاء می کنند، به اطلاع می رساند. نا گفته نماند که ارتش حمل و نقل را امن تر و جمع آوری بیشتر مالیات ها را ممکن ساخته است، اما اقدامات خودسرانه ی سربازان وافسران آن موجب نارضایتی گسترده ای در ایالات دور دست ترشده است. بوشهر نمونه ی خوبی برای درک عملکرد ارتش دراین ایالات دور افتاده است. مشکل اصلی این جاست که این نیروها حقوقشان را شش ماه است که نگرفته اند، هر چند حقوق برخی یکان ها فقط چهار ماه به تعویق افتاده است. افراد ارتش همیشه مفلس یا بدهکارند، برای همین، قدرت بلا منازع شان منبع اصلی درآمدشان شده است. مثلا آن ها خانه خالی یکی از تجار ثروتمند شهر را برای استفاده موقت افسران خود مصادره کرده و تاکنون به این تاجر هیچگونه کرایه ای نداده اند- و امیدی هم نیست که بدهند- هر کالایی که چشمشان را بگیرد بر می دارند، و انتقال ازآن جا هم بهانه ای می شود برای نپرداختن بدهی شان. رانندگان تاکسی آن قدر بی مزد افراد ارتش را جا به جا کرده اند که به ستوه آمده اند. قبلاً پیدا کردن تاکسی بسیارساده بود، حالا همه ی آن ها ازسطح شهر ناپدید شده اند و کسی هم به سمت چنین شغلی نمی رود.

حمل و نقل کالا از بوشهر به شیراز و شهرهای مرکزی همیشه به خاطر راهزنی عشایر کم و بیش نا امن بود. حالا ارتش امنیت این راه را تامین می کند، ولی وضع چارواداران همان است که بود. البته دیگر کالاهای تجاری را نمی دزدند، ولی ارتش خرها و قاطرها را مصادره می کند و فقط با دریافت باج های کلان آن ها را بر می گرداند. نتیجه اش این شده که چاروادارها دیگر چیزی حمل نمی کنند. تعداد زیادی عدل و جعبه این جا معطل مانده اند چون کاروانی به راه نمی افتد.فقط یک شرکت اروپایی 500 بسته دارد که ازشیراز رسیده و برای آن ها سه بار نامه مختلف صادرشده است- هر بار که کاروان ها راه می افتادند، ارتش قاطرها را مصادره می کرده و اجناس را کنار جاده می انداخته.

اخیراً هم فرمانی صادر شد که تنفر مردم را به خشم مبدل ساخت. تعدادی از هواپیماهای وارداتی فرانسوی قادر به پرواز نبودند، بنابراین کار را به حمالان و چارواداران قابل اطمینان سپردند تا آن ها را به شیراز برسانند. قاطرهای زبان بسته که نمی توانستند اعتراض کنند، ولی بارکشان با تجربه این پیشنهاد نه چندان جالب دولت را رد کردند. در عین استیصال دستور صادر شد که با استفاده از زور افراد کافی را برای حمل این بار به کار بگیرند، بنابراین افراد قشون به خیابان ها ریختند و هر کسی را که دم دستشان می آمد با عدالت دموکراتیک دستگیر می کردند؛ از عشایر و کارمندان دولت گرفته تا تجار آبرومند،. دستگیری تجار متمول پول خوبی به جیب قشون ریخت؛ مابقی دستگیرشدگان هم مجبور بودند روزانه در ازای دریافت تکه ای نان و جرعه ای آب زیر آفتاب سوزان جان بکنند. تجارتخانه های خارجی عده ای را برای نجات کارمندانشان اعزام کردند، و مقامات دولت هم خواستار آزادی کارمندانشان شدند. هر کسی که توانست از شهر گریخت و یا در حرم ها مخفی شد. کوچ نشینانی که چادرهایشان را خارج از شهر بر پا کرده بودند به این کنسولگری پناه آوردند. بنابراین، همین اولین بار هم که دولت ایران نیروهای قشون را در بوشهر مستقر ساخته، محبوبیتی برای خودش به دست نیاورده است. این اعمال تمام انتقادها را متوجه شخص وزیرالوزراء کرده است. (17)

با نشستن رضاخان بر تخت شاهنشاهی ایران در دسامبر 1925، و تاجگذاری او در اوایل سال 1926، اخاذی و بدرفتاری ارتشش به اوج خود رسید. هافمن فیلیپ، وزیرمختارآمریکا در تهران، بلایی که ازین ارتش به اصطلاح ملی برسرمردم مشهد آورد، این گونه گزارش کرده است:

گزارش هایی که در طول ماه های گذشته از ایلات مختلف رسیده بیش از پیش هویدا ساخته است که نگرش مستبدانه وظالمانه فرماندهان ارشد ارتش در این ایالات فقط موجب بی اعتباری و بی آبرویی شاه و دستگاه نظامی اش درمیان مردم شده است. این فرماندهان چندین بار مبالغ هنگفتی ازغیر نظامیان اخاذی کرده و ازجمع آوری قانونی مالیات توسط مأموران وزارت مالیه جلوگیری کرده اند. اطلاعات دقیقی درباره ی پول هایی که مقامات نظامی از مردم جمع آوری کرده اند دردست ندارم، ولی می گویند که مبالغ هنگفتی است. ازمنابع موثق شنیده ام که مثلا امیر لشگر مشهد، در آوریل گذشته و پیش ازعزیمتش به تهران برای شرکت در مراسم تاجگذاری شاه، نزدیک به 350 هزار تومان از ساکنین این شهر پول جمع کرده است. به رغم مبالغ هنگفتی که ازمحل بودجه های تخصیصی خزانه و منابع متعدد دیگر، در اختیار وزارت جنگ قراردارد، معلوم شده که حقوق پرسنل ارتش چندین ماه عقب افتاده است. طبق گزارش ها، حقوق اکثر سربازانی که خارج از پایتخت خدمت می کنند از 4 تا 8 ماه پرداخت نشده است. در عین حال، در همه شاخه های ارتش پول زیادی به هدر می رود. دلایلی وجود دارد که شاه از بی نظمی های فرماندهانش در طول این مدت بی خبر نبوده است. در واقع، بعضی ها معتقدند که قسمتی از این پول ها به جیب خود او هم رفته است.

چند ماه پیش دکتر میلسپو توجه بنده را به اوضاع نا مطلوب مدیریت مالی مملکت جلب کرد که به سبب خودرأی بودن وزارت جنگ و عدم پذیرش نظارت های بودجه ای از سوی این وزارتخانه ایجاد شده است. خلاصه این که، وزارت مالیه هم چنان بودجه کلی سالیانه ای به وزارت جنگ اختصاص می دهد که تقریباً به اندازه نیمی از در آمدهای دولت است، و هیچ حساب و کتابی هم پس نمیدهد. علاوه بر این، وزارت مالیه اطلاع دارد که ارتش مبالغ هنگفتی پول از منابع داخلی دریافت کرده است که وزارت مالیه آن ها را نمی شناسد. از صحبت هایی که با وزیر مختار بریتانیا داشته ام، که این روزها خود را برای بازنشستگی آماده می کند، با این که هیچ وقت صداقت چندانی درباره ی مسایل روز نشان نداده، این طور دستگیرم شده است که دولت مطبوعش از وضعیت نا به سامان ارتش ایران نگران است. شنیده ام که نگرانی آن ها به خاطر این است که بریتانیای کبیر تمایل دارد ارتشی نسبتاً قوی و کارآمد در مرزهای روسیه حضور داشته باشد. (18)

فیلیپ چند روز بعد در گزارشی با همین مضمون افزود: «شکی نیست که همان سوء رفتاری که از ارتش در خراسان گزارش شده است، ازهمۀ یکان هایی که در سایر ایلات مستقر هستند نیز سر می زند. اخیراً شنیده ام که احساس نارضایتی مشابهی در شیراز وجود دارد، که از یک طرف به خاطر عدم پرداخت حقوق سربازان است، واز طرف دیگر به خاطر اخاذی فرماندهان از غیر نظامیان. این اوضاع دارد ضربه ی بزرگی به حیثیت و اعتبار شاه در کشور وارد می کند.» (19) (11)

 

شیلات خزر

 

در تاریخ اکتبر 1927، تنها چند هفته پس از خروج میلسپو از ایران، امتیاز شیلات که میلسپو شدیداً با آن مخالف بود، با امضای دولت ایران به اتحاد شوروی واگذار شد. با امضای این قرار داد، شیلات ایران در دریای خزر به مدت 25 سال در اختیار اتحاد شوروی قرار می گرفت. (20) سه سال قبل از اعطای این امتیاز، اوضاع قدری خشونت آمیز شده بود. در ماه مه 1924، میلسپو مصادره شیلات از شوروی ها را صادر کرد. در آن موقع، شیلات خزر عملاً در دست آنها بود. اطلاعات مفیدی در این باره در یکی از روزنامه ها وجود دارد: «شیلات خزر از دست روس ها در آمد: طبق گزارش خبرنگار نمایندگی راشن تلگراف از تهران، آقای میلسپو، مستشار مالی آمریکایی در ایران، دستور اشغال مسلحانه ی شیلات جنوب خزر را که روسیه شوروی بر اساس عهدنامه ی 1921 روسیه و ایران از آن بهره برداری می کرد، صادر کرده است. آقای میلسپو برای این منظور از یکان های ارتش که در خدمت وزارت مالیه ایران بودند استفاده کرده است.» (21)

پاسخ شوروی،سریع وقاطع بود. رابرت ایمبری، کنسولیار آمریکا درگزارشی با عنوان «اشغال شیلات ایران توسط بلشویک ها» می نویسد:

احتراماً به اطلاع می رساند که اخیراً یک ناو جنگی بلشویک تفنگدارانی مسلح به مسلسل را در نزدیک بندرانزلی درساحل جنوبی دریای خزر پیاده وشیلات را اشغال کرده است. اشغال این تأسیسات بر اساس هیچ گونه ادعای قانونی مبنی بر تعلق آن ها به اتباع روسیه صورت نگرفته، و در واقع با حقوق لیانازُف ها، که از اتباع روسیه هستند نیز مغایرت دارد.

دولت ایران مراتب اعتراض شدید خود به اشغال شیلات را به اطلاع وزیر مختار بلشویک ها درتهران وهمچنین ازطریق نماینده خود درمسکوبه اطلاع دولت آن کشوررسانده، ولی هنوزهیچ پاسخ رضایت بخشی دریافت نکرده است. ناوجنگی محل را ترک کرده، ولی تفنگداران ومسلسل هایشان هنوز در محل هستند، و به نظر نمی رسد که دولت ایران مایل باشد با اعزام نیرو برای مقابله با این تفنگداران مسئله را به یک رویارویی بزرگ تبدیل کند. (22)

(12) 

 

امتیاز شیلات و پرداخت رشوه به شاه

 

به رغم توضیحات و تذکرات میلسپو، هنوز یک ماه از ارسال یادداشتش درباره شیلات نگذشته بود که رضاخان به او فشارآورد تا از مخالفت با قرار داد شیلات دست بردارد، و معلوم است [رضاخان] داشت هدایایی از روس ها می گرفت. عدم همکاری میلسپو باید خونش را به جوش آورده باشد. موری در گزارشی بسیار محرمانه روش های فاسد رضاخان و همکاران نزدیکش، نظیرذکاء الملک؛ را تشریح می کند:

احترماً به اطلاع وزارت امور خارجه می رساند که، در 4 نوامبر، دکتر ای. سی. میلسپو، مدیر کل مالیه، به طور محرمانه به این جانب خبر دادند که روز قبل، مدیر روسی شیلات خزر که عملاً درمصادره ی دولت شوروی است، بابت بهره برداری روس ها ازاین شیلات و صید ماهی که می خواهند آن را از انزلی به روسیه صادر کنند، چکی به مبلغ 100.000 تومان تسلیم رئیس الوزراء [رضا خان] کرده بود. ذکاء الملک، وزیر مالیه، نیز چک فوق را به دکتر میلسپو تسلیم و از طرف رییس الوزراء تقاضا کرد که مبلغ چک را پس از وصول در خزانه کل واریز، و رسیدی به نام رئیس الوزراء صادر کنند. وقتی دکتر میلسپو پرسید که این پول تحت چه شرایطی پرداخت شده است، وزیر مالیه با لحنی رسمی به او اطمینان داد که اصلاً شرایطی در کار نبوده، ودولت ایران هیچ تعهدی نکرده است، لازم به ذکر است که اظهارت وزیر مالیه بر خلاف مضمون نامه ای است که رئیس الوزراء ضمیمه ی چک کرده و در آن توضیح داده بود که این پیش پرداخت با امید امضای هر چه سریع تر امتیاز شیلات صورت گرفته است. دکتر میلسپو نیز به محض دریافت پاسخ وزیر مالیه نامه ای به او نوشت و قویاً اعتراض کرد که این کار سنت خطرناکی را در ارتباط با این اموال شدیداً مورد اختلاف باب می کند. او نوشت که واقعاً نمی تواند تصور کند که مقامات شوروی به میل خود چکی به مبلغ 100.000 تومان به رئیس الوزراء بدهند و هیچ توقعی نداشته باشند، ضمن اینکه قبول چنین مبالغی به امید تصویب نهایی امتیاز شیلات دست دولت ایران را می بندد و مذاکرات مستقل را ناممکن می سازد. وزیر مالیه پس از دریافت این نامه دوباره به دکتر میلسپو توضیح داد که «میلسپو دچار سوء تفاهم شده» و این که رئیس الوزراء هیچ تعهدی بابت قبول این پول نپذیرفته است، و از آن جا که دولت «سخت به پول احتیاج دارد» بهتر است که فوراً آن را نقد کند. دکتر میلسپو به وزیر مالیه گفت که اولاً رئیس الوزراء چک را ظهر نویسی نکرده اند، و ثانیاً چک عهدنامه ی بانک روسیه و ایران در تهران کشیده شده است که همه می دانند هیچ پولی در بساط ندارد. بنابراین قبول چنین چکی نه فقط به معنای رسیدن به پول نیست، بلکه نهایتاً اعتراض به اشغال تأسیسات شیلات توسط روس ها را غیر ممکن خواهد کرد. میلسپو برای روشن ساختن این مطلب که قبول چک غیرعاقلانه بوده، این مثال را می زند. هر لحظه ممکن است که سروکله روس ها دراستان های حاشیه خزرپیدا شود، و به رغم اعتراض دولت ایران، شروع به حفاری چاه و استخراج نفتی بکنند که می خواهند به روسیه صادر کنند. اگر مبلغی پول بابت این نفت، که به طور غیر قانونی استخراج کرده و هیچ حقی نسبت به آن نداشته اند، به ایران پیشنهاد کنند دقیقاً مثل همین وضعیتی می شود که الان پیش آمده، یعنی همین 100.000 تومانی که مقامات شوروی بابت صید ماهی در آب های ایران که به طور غیرقانونی اشغال کرده و از آن بهره برداری می کنند، پرداخت کرده اند. اگر چه وزیر مالیه متقاعد نشد، چک را برای وصول به بانک نفرستادند، و به احتمال زیاد آن را قبول نخواهند کرد. (23)

رویدادهای بعدی نشان می دهد، به رغم اعتراضات و مخالفت های میلسپو، رضاخان یارای مقاومت در برابر وسوسه روس ها را نداشت. خیلی زود پس از اخراج میلسپو و خروج او از ایران در 4 اوت 1927، قرار داد شیلات با روس ها به امضاء رسید. اورسن ان. نیلسن، کنسول آمریکا، در این باره گزارش می دهد: «این شایعه بر سر زبان هاست که قرار است اختلاف روسیه و ایران بر سر شیلات با قبول مشارکت مساوی هر دو کشور در عملیات ماهیگیری حل و فصل شود. آقای فلسنر می گوید که از آقای مهدی قلی هدایت، رئیس الوزراء شنیده است که به زودی قرار دادی به همین منظور به امضاء خواهد رسید.»(24) البته این شایعه چندان هم بی پایه و اساس نبود. فیلیپ، وزیر مختار آمریکا، گزارش می دهد، قرار داد شیلات خزر که در 1 اکتبر به امضاء رسید و مشتمل به 21 ماده، پنج پروتکل، و 5 تبصره بود، برای بررسی از سوی نمایندگان به مجلس تسلیم شده است. این قرارداد عملاً همانی بود که میلسپو شدیداً با آن مخالفت داشت. فلیپ اضافه می کند: «باورهمگان بر این است که مجلس قرار داد شیلات خزر را تصویب خواهد کرد. احترماً به اطلاع وزارت امور خارجه می رساند که طبق این قرار داد، ایران حق استخدام هیچ تبعه خارجی، بجز روس ها، را برای انجام امور بنادر و شیلات نخواهد داشت.»(25)

فیلیپ می نویسد که قرارداد شیلات و چندین موافقت نامه دیگر با روس ها « در تاریخ 23 همان ماه [اکتبر] با عجله (در مجلس) به تصویب رسید.» تنها نمایندگانی که با این قرار داد مخالفت کردند دکتر مصدق و تقی زاده بودند. آن ها به ایرادهای قرارداد اشاره و توصیه کرده بودند که نمایندگان پیش از تصویب قرارداد به دقت آن را مورد بحث و بررسی قرار دهند. فیلیپ ادامه می دهد:

همه می دانند که تصویب شتابزده قرارداد نتیجه ی تاکتیک های سلطه جویانه شاه است. طبق گزارش ها، بیست و دوم ماه گذشته، شاه برای نمایندگان مجلس که به کاخ دعوت شده بودند سخنانی ایراد کرد و دوباره گفت تا زمانی که این موافقت نامه ها تصویب نشوند «خواب به چشمش نمی رود.» علاوه بر این، یکی از همکاران می گوید که از قرار معلوم تیمورتاش با چند نفر از نمایندگان صحبت و منویات شاه را به آن ها گوشزد کرده بود.

«تصویب تحمیلی» این قراردادها که حالا به یکی از روش های معمول در مجلس تبدیل شده است مسلماً موجب بی اعتباری و عدم استقلال نهادِ مجلس خواهد شد. ظاهراً احساس کلی این است که روس ها سود بسیار محسوس تری نسبت به ایرانی ها از این قرارداد عایدشان شده است. (26)

کمی پس از اعطای امتیاز، شایعاتی درباره ی قبول هدایای کلان از طرف رضا شاه به گوش رسید. فیلیپ در این باره می نویسد: «وزیر مختار بریتانیا به طور محرمانه به من خبر داد که شنیده است دولت شوروی هدایای بسیار گران قیمتی برای تصویب موافقت نامه های ایران و روسیه پرداخت کرده است.» (27) افشاگری های آقای بیگف و همچنین گزارش های عالی چارلز سی. هارت، وزیر مختار آمریکا در تهران، روشن ساخت که به منظور تصویب امتیاز شیلات مبالغ هنگفتی پول به رضا شاه و تیمورتاش پراخت شده است. در سال 1931، با تجدید علاقه آمریکا به شیلات خزر، شرکت های تجاری در نیویورک به دولت ایران پیشنهاد دادند که سهم ایران از خاویارو ماهی را به بازار عرضه کنند. پس از مذاکرات بسیار، ایران ناگهان علاقه خود را به پیشنهاد آمریکایی ها از دست داد. هارت علتش را توضیح داده است.(13)

دیگر اینکه سید حسن مدرس رهبرمبارزه با استبداد رضا خانی درمجلس چهارم، پنجم وششم شورای ملّی بود. به تعبیرملک الشعرای بهاروسیف پورفاطمی، اواز نظراندیشه و تفکّر آخوند نبود. درمتن، از قول سیف پورفاطمی آورده ام: «  با آنکه مدرّس مجتهد جامع الشرایط و آیهالله حقیقی و واقعی بود، هیچگاه مذهب را وسیلۀ پیشرفت مقام و سیاست خود قرارنداد واز ریا و تظاهربه مذهب متنفّربود. موقعی که حاج آقا جمال به او پیام می‌فرستد که علما منتظر دستور شما هستند چه کمکی از ما ساخته است؟ مدرّس در جواب می‌گوید:« بزرگترین کمک شما این است که درمسجد مردم را براه راست هدایت کرده و سیاست را به سیاستمداران واگذار کنید و از خدمت به خلق غفلت نورزید زیرا عبادت بجز خدمت خلق نیست.»

اندیشه راهنمای منش و روش او درعرصۀ آزادی، استقلال، حقوق ملی و حقوق مردم، بر اساس موازنۀ عدمی بود. مدرّس، درمواضعی که اتّخاذ کرده و درآزمون‌های سیاسی که وارد شده‌، مصون از خطا نبوده‌است. او نقد نظر و عمل خویش و جامعه را، با بصیرت، هوشیاری و بردباری انجام داده‌ است. خطاها و اشتباهاتش را در زمان و مکان خود، تصحیح کرده‌ است.*

    اکثراهل نظرمعاصرمدرّس، معتقدند که  رشادت، شهامت و فضیلتهای انسانی او درمبارزات اجتماعی وسیاسی و تسلّط وی برفقه و تبحّرش درآن و درمعارف اسلامی، تاریخ و فرهنگ ایران، او را یکی از نمونه‌های بارز رهبران برجستۀ ملّی درتاریخ معاصر ایران کرده ‌است. قدرت بیان و صراحت لهجۀ خاصّ وتأثیرگزاری مدرّس بر سیاست داخلی و خارجی ایران، استقامت و شجاعتش در برابراستبداد داخلی ونیروهای مسلّط خارجی و مخالفتش با قرارداد1919 وثوق الدوله در مجلس که درمتن آورده ام ، طى بیاناتى خاطر نشان ساخت :«هی  مى آمدند و به من مى گفتند كه این قرارداد كجایش بد است؟ بگویید تا برویم اصلاح كنیم, من جواب مى دادم آقایان من یك فرد آشنا به سیاست نیستم... اما آن چیزى كه در این قرارداد به نظرم بد است, همان ماده اولش است كه مى گوید ما (انگلیسى ها) استقلال ایران را به رسمیت مى شناسیم.» در این هنگام صداى خنده نمایندگان از همه جاى مجلس بلند شد, مدرس لحظه اى خاموش ماند. آن گاه سكوت را شكست و به نمایندگان گفت: «این حرف مثل این است كه یكى بیاید و به من بگوید سید، من سید بودن تو را به رسمیت مى شناسم.» مدرس افزود: «این قرارداد استقلال مالى و نظامى ایران را از بین مى برد چون اگر بخواهیم ایران, مستقل بماند باید همه چیزش در دست ایرانى باشد. همه چیزش باید متعلق به ایران باشد, اما این قرارداد یك دولت خارجى (انگلستان) را در دو چیز مهم مملكت ما شریك مى كند: در پولش و در قوه نظامى اش این دلیل اصلى مخالفت من با این قرارداد است.» اینک، سیری در زندگی مدرّس باعنوان«مدرّس نماد استقامت درسختیها» را دراختیار خوانندگان ارجمند قرار می‌دهم:

رحیم  زاده صفوی نماینده ولیعهد و مدرس در ملاقات با احمد شاه در فرانسه می نویسد: احمد شاه مرحوم پرسید:« درنقشۀ آقای مدرّس علما هم شرکت دارند؟ در پاسخ عرض کردم: هر‏چند روابط ‏آقای مدرّس با روحانیان بسیارخوب است امّا ایشان این عقیده را ندارند که با دست ‏روحانیان و پیشوایی ‏آنان نهضتی و انقلابی به وجود آورند، زیرا به نظر آقای مدرّس در نهضتهای ‏روحانیون همواره‏ نوعی ارتجاع وارد می شود و به جای آنکه جامعه روبه پیش حرکت کند، ‏سوی عقب می رود.‏!»‏(14)

پس ازاینکه رضاخان شاه شد، گام به گام عرصه را بر مخالفان و مبارزان راه آزادی و استقلال تنگ تر می کند و روز هفتم  آبان  ماه 1305یعنی درست همان روزی که در سال 1304به جای ملک الشعراء ‏بهار، واعظ قزوینی مدیر روزنامۀ نصیحت قزوین را جلو مسجد سپهسالار سربریده  بودند، ‏عدّه ای تروریست مأمور بودند مدرّس‏ را ترور کنند.‏

    ابراهیم ‏خواجه نوری ازصفحۀ 159به کتاب بازیگران عصرطلائی در بارۀ ترورحسن مدرس اینگونه تشریح کرده است"  

‏«...چندی بعد، موقعی که رضا شاه دراملاک اختصاصی  مازندران گردش می کرد روز بعد  ‏صبح خیلی زود، موقعی که مدرّس‏ سحرخیز برای درس گفتن به طرف مسجد سپهسالار ‏می رفت، درکوچۀ معروف به کوچۀ سرداری چندنفرغفلتاً حمله کرده و با هفت  تیر به او ‏شلیک می کنند. مدرّس‏ هیچ وسیله و مجالی برای دفاع ازخود نداشت . یک پیرمرد لاغر‏ضعیفی فقط با یک پیراهن کرباسی یقه چاک و یک عبا ویک عصای کج وکوله درمقابل ‏چند نفرمسلّح مصمّم مأمور چه می تواند بکند.‏

‏ سوراخی نبود که از اواستمداد کند... معذلک این مرد عجیب دست و پای خود را گم نکرد. به جای التماس وتضرّع که طبیعی غالب اشخاصی است که دچارخطرحتمی شده اند، ‏فوری در صدد چاره برآمد ومنحصرراهی که شاید  فقط باهوش ترین  وکار آموزده ترین ‏کارآگاهان اسکاتلند یاردممکن بود پیدا کند، دریک لحظه پیدا کرد ودرهمان لحظه  به ‏موقع اجراء گذاشت.‏

   مدرّس‏ فوری رو به دیوار کرد وعبا  را با دو دست بطرف سرخود بلند  نمود و زانوان خود را ‏خم کرد بطوری که بدن نحیفش در پائین عبا قرارگرفت و آنجائی را که قاتلین از پشت عبا محلّ ‏قلب وسینه تصوّرمی کردند جز دو بازوی مدرّس‏ وعبای خالی چیز دیگری نبود. نتیجۀ این عمل ‏ماهرانه وعجیب این شد که ازشلّیک مفصل جانیان چندین تیربه ساعد وبازوان اواصابت نمودویکی هم به کتفش خورد وهیچیک خطرناک نشد.»پس ازمجلس ششم خانه نشین شد

   درگاهی سرسپرده رضا شاه مدرّس‏ خانه نشین را نتوانست سلامت ببیند پرونده هایی ساخت و شبی با چند تن دژخیم واردخانه ‏سید شد. آقا سید جلال الدین تهرانی قبلا آنجا بوده است محمد درگاهی وارد می شود و دشنام به ‏مدرّس‏ می دهد.‏

    مدرّس‏ به او تعرض می کند. درگاهی خود را روی پیرمرد می اندازد و او را کتک می زند. دراین ‏حین فرزند اوسیدعبدالباقی ازاتاق دیگر می رسد وبا درگاهی طرف می شود. سپس امر می دهد ‏دژخیمان سید را سربرهنه و یک لاقبا دستگیرمی کنند واتاق او را هم تفتیش کرده چهارهزارو‏هشتصد تومان وجهی که باقی ماندۀ پنج هزارتومان نامبرده بود از زیر تشک مرحوم مدرّس‏ برمی ‏دارند و به او می گویند:«این پولها را از کجا آورده ای، لابد ازخارجی ها گرفته ای؟!...»‏

     وبا توهین های زیاد اورا ازخانه بیرون می برند. کیسۀ کرباسی آماده کرده بودند. برسر آن ‏مرحوم می اندازند و او را ازمیان افراد پلیس و صاحب منصب پلیس که قدم به قدم مخصوصاً در ‏دکاکین گذر گماشته بودند،عبور داده به ماشینی که مهیای این کار بود می رسانند و شبانه او را به ‏دامغان می برند و چون عمامۀ مرحوم درتهران مانده بود، بین راه کلاهی پوستی سیاه رنگ مندرس ‏برای آن که سرش برهنه نباشد و کسی هم او را نشناسد، برسر او می گذارند و با این صورت او را ‏به یکی ازقلاع مخروبۀ خواف در جنوب خراسان که اتاقی نیمه خراب و سراچه و دو درخت توت ‏داشته است حبس می کنند.‏ (15)

 

خاطرات زندان مدرس نشان دهنده اخلاق وکردارفرومایه رضاخان وعدم اعتراض مراجع وعلما شیعه به تبعید و زندانی شدن مدرس است که با او سخت مخالف بودند و او را تنها گذاشتند و سرانجام نشاندهنده آنست که چگونه رضاخان با مدرس به گفتۀ  ملک الشعرا بهار«یکی از شخصیت های بزرگ ایران که ازفتنۀ مغول به بعد نظیرش بدان کیفیت و استعداد و تمامی ‏از حیث صراحت لهجه و شجاعت ادبی و ویژگی های فنّی در علم سیاست و خطابه و امور اجتماعی ‏دیده نشده» بوسیله عمالش رفتار کرده و اورا به قتل رسانده است ودرخاطرات مدرس آمده است:

 

لیله شنبه 26 بهمن [ 1308] - من درگوشۀ اتاق وپهلوی بخاری نشسته مشغول کار خود بودم و آن دو نفر نیز در گوشۀ دیگراتاق دراز کشیده به نوبت مشغول عملیات خود بودند. این وضع ناگوار که در حقیقت هم آن بیچاره ها و هم من لابد بودیم خیلی قلب مرا آزرده داشت.

 

دست بیچاره چون به جان نرسد       چاره جز پیرهن دریدن نیست

 

و به حدّی این وضعیت مرا افسرده داشت که شبی درمناجات با قاضی الحاجات با اینکه در مناجات، حال من بالخصوص غالباً متوجه به امور نوعی و خود بود، بی اختیار شده و به قلب  من خطور کرد که الهی من یک نفر شخص عادی بیش نیستم، من کجا و این همه ناملایمات کجا، انبیاء واولیاء هم که محبوس شدند هیچ کدام چنین ابتلا و مصاحبینی(تریاک کش وشیره گی[شیره ای]مریض و بیچاره) نداشتند.» «مَا أُوذِی نَبِی وَلا ولیّ فی آَلمحبَس مِثْلَ مَا أُوذِیت » چند شب بعد ازمناجات درخواب دیدم که  بیدارشدم این شعر به خاطرم آمد:

 

 احتلام انبیاء ازپس بود      هرکه از شیطان گریزد کس بود

 

و به مناسب این شعر خواب خود را تعبیرکردم که به زودی آقا میرزا محمود خان[ کلانتری] تبدیل و به جای [ این شخص] مریض، شخص سالمی خواهد آمد. طولی نکشید که این تعبیر واقعیت پیدا کرد و دربیستم قوس( آذر) جوانی مسمّی به ناصر قلی خان(جوانشیری) ازتأمینات مشهدکه تقریباً دارای رتبۀ 1 بودند وارد شدند. آقا میرزا محمودخان امور را به ایشان تسلیم کرده و فردای آن روزما را وداع نموده به سلامتی به مشهد مشرف شدند. اینجا چهارمطلب است که  ذکرآنها بی مناسبت نیست.

اول: انچه فوقاً از وضعیّات مدت مأموریت آقا میرزا محمود خان وریق او ذکر شد مقصود این نبود که مأمورینی که از اول تاکنون (عباسقلی خان، اسدالله خان، آقا میرزا شهاب، آقا سیدعلی نقی خان، آقا میرزا محمودخان، آقا میرزا علی اصغر، ناصرقلی خان) ازتأمینات و پلیس مشهد به این سمت آمده اند نسبت به وظایف اداری عالماً، عامداً بعضی با بعضی دیگر تفاوت داشته باشند یا اینکه نسبت به من در حُب و بغض یا امورعادی یکی با دیگری فرقی داشته باشند. اگر اداره نظمیه[ به] یک شخصی  که از دست فلج  باشد مأموریت دهد که کوزه وکاسه مرا آب کند وآن بیچاره هم قریب 24 پله آب انبارمحبس را که از زمان مرحوم  قیلچ خان تا حال تعمیر نشده به زحمت طی کرده در روز کوزه ودرشب چراغ را بشکند و دست خالی برگشته خبر آنها را بیاورد؛ این مریض چلاق نسبت به من سوء رفتاری نکرده ( دیه برعاقله است) وهم چنین هرگاه درموقع دیرشدن معالجه مرض (کشیدن شیره) استکان را با اوقات تلخی درحضورمن زمین زده بشکند نسبت به من سوء ادبی ننموده است.

دوم: سابق براین هم معتقد بودم که کشیدن تریاک که موجب کسرونقص یکی ازاعضاء و یا قوای انسان بشود حرام و ازگناهان کبیره است. مسکرات که حرام است غالباً بالطبع موجب غلو افراطی در قلب، موقتاً، می شود وبه این واسطه موقتاً عملیات اعضاء ازاستقامت خارج میشود وهم چنین چرس و بنگ که قوۀ دماغیه را موقتاً ازحد اعتدال خارج می کند حرام است و هکذا هرچیزی که موجب ضرری و نقصی دربدن یا تغییر صفات وی و احوال انسان شود حرام است مگر اینکه  لمصلحۀ  تجویز شده باشد.

 استمرار تریاک به کشیدن وافوریا شیره به تمام اعضا وقوای ظاهره وباطنه ضر می آورد، چنانچه هر کسی درحال کسانی که مبتلا هستند بعد ازمدتی غورو بررسی وتحقیق کند مشهود اوخواهد شد که به واسطۀ تخدیری که از کشیدن تریاک حاصل می شود. تمام اعضا و اجزاء وقوای ظاهره و باطنه حتی  مدرکه حیوانی انسانی آنها واخلاق وصفات وغیره ناقص می شود. (16)

 

شایان ذکراست مدرّس 9 سال در حبس  و تبعید  بود و در زندان  به قتل رسید؛ ولی علما ومراجع  تقلید نجف، مشهد  وحاج شیخ عبدالکریم  حائری یزدی در قم هیچ اقدامی برای آزادی و خلاص اونکردند. دکتر  محمد حسین مدرسی، خواهر زاده مدرس می گوید: «در بهمن ماه 1307 تقربیباً مدت 5 ماه بود که مدرس  تبعبد  شده و دیگر صدای آزادی خواهی او درتهران شنیده نمیشد و با تبعید او بزرگترین عامل مبارزه و حق طلبی در زنجیر اسارت کشیده شده و حکومت بدون ترس هرچه می خواست می کرد! ...»(17) در سفربه خواف به مدرسی اجازه ملاقات با مدرس ندادند ، وی در هنگام  برگشت به مشهد شرح می دهد؛ « به کرات  ازمشاهیر علمای مشهد نظیر آقا شیخ محمدآقازاده و شیخ مرتضی آشتیانی، تقاضا دراقدام به استخلاص ایشان نمودم لیکن نتیجه ای حاصل نشد. ازجمله مطالبی که درآخرین روزهای اقامتم درمشهد، از آقای عباسقلی دیهیم شنیدم این بود که گفت؛ چون رئیس تأمینات به خواف آمد، دستورات شدیدی درسخت گیری  به آقای مدرس مبنی بر قطع غذا و حبس تاریک را داد، تادرجه  ای که پیش بینی نموده بودیم که اگر ناچارشدیم، از دریچه  سقف اطاق زندان برای ایشان غذا برسانیم و فشار زیادی به کارمی برد که بلکه اسراری را از معظم له کشف کند؛ اما آنچه سئوال نمود، بلاجواب می ماند؛ تنها زمانی که شدت عمل فوق طاقت میشد، آقا می فرمودند:« انالله و انا الیه راجعون» من اگرهوی وهوس وطالب ریاست و شهرت بودم؛ به قدر خودم بدست آوردم و دیگر آرزویی ندارم و شما هم هرچه می خواهید بکنید و هرگاه مرا نمی کشید، همین جا، جای بدی نیست. سردار سپه هم هروقت عرصه اش تنگ شد، بیاد همین جا ویا جایی نظیر اینجا.( که او به جزیره موریس گرفتار آمد...» و ..«  به اتّفاق یکی از دوستان صمیمی مدرّس و دونفر فرزندان ایشان به  ...به «قم رفته واز مرحوم ایت الله حائری استمدادنمودیم، ایشان که راستی با جوابهای آشفته و دلخراش خود سخت ترآزردگی روحم را فراهم نمود! مثلاًاظهارداشت شهربانی برای مدرّس ماهیانه150 تومان اعتبارمنظورنموده، به او بدنمی گذرد!!» درواقع این گفتۀ سخیف ونابخردانه شیخ عبدالکریم حائری یزدی استاد مسلّم خمینی به نوعی حمایت ازعمل غیرقانونی رضاخان است. (18)

 

واقعۀ مهمی که در این مجموعه خواهد آمد سرکوب ایلات و عشایر و تخت قاپو کردن آنها است

 

آنه لمبتون درکتاب« مالک وزارع درایران» می نویسد: رضاشاه که درراه تجدد ایران میکوشید وجود ایلات و عشایر را مناسب با اوضاع واحوال امروز جهان نمیدید. پس در صدد برآمد که این مسأله را با تغییرات اساسی و انحلال تشکیلات ایلی ومانع شدن از ییلاق قشلاق  کردن آنان حل کند وچادرنشینان رابه کشاورزان مبدل گرداند. دراینکه عامۀ مردم مملکت یعنی عناصرغیرایلی ازین سیاست رضا شاه پشتیبانی می کردند کمترجای شک و تردیدست. همچنین پیداست که این سیاست بدون تهیۀ مقدمات کافی بمرحلۀ اجرا درآمد. هیچ مطالعۀ دقیقی درباره امکان اسکان عشایر یا تأثیر انحلال تشکیلات عشایری در اقتصادیات ایران بعمل نیامد بسیاری ازخوانین را تبعید کردند واز ییلاق و قشلاق کردن سالانۀ عشایر تا حد زیادی مانع آمدند. درهمۀ موارد جاهای مناسبی جهت اسکان عشایر انتخاب نمیشد. حوائچ آنان را از نظر بهداشت وتعلیم و تربیت بحدکافی تأمین نمی کردند واز نظرآموزش کشاورزی وتدارک آلات وافزار فلاحتی تسهیلات لازم برای عشایر فراهم نمی ساختند تا بتوانند ازین راه آنان را بتغییر زندگانی ایلی وتحول ازمرجلۀ شبانی بمرحلۀ کشاورزی یاری کنند. ازاین گذشته چندان جای تردید نیست که بسیارکسان از افول کوکب ایلات وعشایر خشنود بودند وفرصت را برای انتقام جوئی ازغارتگریهای گذشتۀ آنان مغتنم مشمردند. دولت هم بنوبۀ خود نمی کوشید تا ایلات وعشایرمخالف  را باهم آشتی دهد. گاهی، بعضی طوایف را مجبورمی کردند که همگی بنقاط مختلف کشور کوچ کنند، یعنی بجاهائی که دیگر نمی توانستند مطابق رسم و سنت قدیم بسر برند. مثلاً گلبغی [ بفتح اول وسوم] ها را ازکردستان به همدان واصفهان و تا دورترین نقطه ای مانند یزد که درجلگه واقع شده است کوچ دادند ودرطی این نقل وانتقال چندان برآنها سخت گرفتندکه به تپه ها وبلندیها پناه بردند و چندین ماه همچون یاغیان جنگیدند. هنگامی که سرانجام آنان را سرکوب کردند و کوچ دادن عدۀ بیشماری ازآنان نابود شده بودند. پس از استعفای رضاشاه آنان بمساکن سابق خود بازگشتند و ازآن هنگام بسیاری از مردم ترک زبان  که دولت آنان را در دهات گلبغی اسکان داده بود کردستان ترک  گفته اند.

 سیاست عشایری رضا شاه را چون غلط تعبیر وبد اجرا کردند لاجرم تلفاتی سنگین بر چهارپایان اهلی وارد آمد وعشایر دچار فقر مسکنت شدند و از عدۀ آنان کاسته شد. تأثیرمنفی این عوامل در اقتصاد مملکت بحدی بود که او در آخرین سالهای سلطنت خود مجبور شد این سیاست را تعدیل کند پس ازاینکه در1941 [1320 ش] استعفا کرد مسألۀ عشایرکه اوبه هیچ روی نتواسنته بود حل کند دوباره ازپرده بیرون افتاد. بسیاری ازخوانین تبعید شده به مناطق عشایری خود بازگشتند وپاره ای ازعناصرایلی که دردهات اسکان داده شده بودند ترک آنها گفتند وباردیگرزندگانی نیمه بیابانگردی را آغازکردند. این که چرا باید چنین امری اتفاق افتاده باشد تا حدّی معلول آنست که عشایر طبعاً به ادامۀ زندگانی ایلی راغب اند و از گردن نهادن به فرمان حکومت مرکزی بیزار. درین نیزجای گفتگونیست که آنچه برناخشنودی   عشایرافزوده بود این بود که در دورانی که اسکان یافته بودند از آنان اخاذی میشد. (19)

لمبتون درادامه آن به این مهم اشاره می کند که: درمناطق عشایری خوزستان عشایرایرانی بیشتردرشماروقبایل عرب درجلگه مسکن دارند. درزمان رضاشاه سعی شده که تمام خوزستان زیر نظارت واقعی حکومت مرکزی درآید. برای پیش بردن این سیاست بسیاری ازخوانین وشیوخ محلی را تبعید کردند و تا حدی از تاخت و تازوغارتگری عشایری که هنگام کوچ کردن و گذشتن ازمیان املاک مردم غیرایلی دست به این گونه اعمال می زدند مانع گشتند ودرعوض رعایا وعشایر یکباره درچنگال مأمورانی افتادندکه ماهیت آنان نسبت بگذشته چندان فرقی نکرده بود. لاجرم دهقانان خوزستان نسبت بسابق بازهم بدرجۀ پست تری از فقرمکنت تنزل یافتند.

اززمانی که رضا شاه استعفا کرده است یعنی1941 [1320] ببعدعده ای ازخانها و شیخها به خوزستان بازگشته اند و از تضیقات مأموران دولت نسبت به دهقانان کاسته شده است. (20)

سیف پورفاطمی درکتاب خاطراتش«آئینه عبرت» سیاست رضا درقبال عشایر و ایلات اینگونه  شرح می کند: «یکی از مشکلات رضا شاه و اطرافیانش این بود که با کمال تأسف نتوانستند موقعیت جغرافیائی و تاریخی ایران را درنظرگرفته و از روی آن نقشه و برنامه  صحیح پیاده بکنند.

تشکیلات جغرافیائی و تاریخی ایران درطول قرنهای متمادی عبارت ازاین بوده است که چندین ملت و گروه از رود سیحون وجیحون تا مدیترانه یک کشورداری یک آرمان تحت لوای عدالت ومدارا و مروت بوجود آورده و عادات و مذاهب و معتقدات هر قوم و گروه را محترم بشمارند واین رویه تا آمدن اسکندر به ایران و بعدها در زمان ساسانیان معمول ومتداول بود. غوغا وهجوم عربها خواست این قاعده را بر هم زند وایران را مانند کشورهای مصروشمال آفریقا  و شام و فلسطین تبدیل به جامعه عربی بسازد، ولی تمدن و فرهنگ وآداب ایرانی که برعربها غلبه داشت تا اندازه ای عرب را درایران ادغام کرد و ایرانیان زبان مخصوص و مذهب متفاوت بوجود آوردند و کلیه آداب وسنن خود را خفظ  کرد و راد مردانی مانند رودکی ودقیقی و فردوسی و سعدی وحافظ با آثار خود فرهنگ فارسی را زنده کرده و زبان و تاریخ ایران را احیا کردند و باز مردم و گروههای مختلف ازساحل سیحون وجیحون وازقلب هندوستان تا دجله وفرات بسنن ملی خود افتخار میکردند و سلاطین ترک نژاد نسب خود را به کیقباد خسرو رسانیده و خلفای عرب در زیر شمشیر و لوای ابومسلم و حسین ابن طاهر ذوالیمنین و آل بویه وحتی اداره برامکه حکومت می کردند. سلطان محمود افتخار داشت که فردوسی داستان سلم وتورو فریدون و رستم وایرج وافراسیاب و ضحاک را بسراید و ایران و ایرانی را برهمه گروهها برتری دهد وفریاد کند:

چو ایران نباشد تن من مباد /  بدین بوم و برزنده یکتن مباد- هنر نزد ایرانیان  است و بس.

 این آرمان ایرانی بودن و فرهنگی که زائیده برادری وبرابری بشر و انسانیت وآدم دوستی و وطنخواهی بود و عید نوروز وعید مهرگان وشاهنامه وافکارعرفانی مولوی وسعدی وحافظ وصدها شاعروگوینده ایرانی پشتیبان آن بود ایران را یکپارچه نگهداشته و کمک کرد که دربرابرسیل سه هجوم مختلف مغولها مقاومت کرده و وزرای فاضل ودانشمند ایرانی توانستند مغولانی نظیر شاهرخ و هلاکو و تیمورو الغ بیک را رام  و تا اندازه ای به تمدن و شهرنشینی وحکومت آشنا سازند.

این آرمان وعقیده وفرهنگ ایرانی ومذهب شیعه باعث شد که سلاطین صفویه درمقابل تهاجم  پایداری کرده ودشمنان ایران،سلاطین آل عثمان بزبان فارسی افتخارکرده وازنقاشی ومعماری وعلم و هنرایرانی بهره کافی گرفته ونمونه های زیادی ازآن رادرکشورخود برقرارسازندوحتی سلاطین مغول هندوستان زبان فارسی را زبان رسمی و کشورخود برقرار سازند.

بنابراین فکر اینکه درایران(که یک قسمت مهم مردمش صحرا نشیین ولی دارای بهترین احساسات ایراندوستی و وطن پرستی هستند ولی گروهی فارسی فرق دارد یا کردها مانند مردم اصفهان وشیراز زندگانی نمیکنند) باید یک سیستم زندگانی تحت امرحکومت مرکزی تهران بوجود آورد وهیچ توجه به خاصیت اقلیمی وجغرافیائی وزندگانی مردم نکرد فکرغلطی بود.

اتحاد کشور با دستورات یکنواخت و زندگانی یک جور بوجود نمی آید. اتحاد کشوراول درپرتو آرمان  و امید  و آرزوهائی که بر روی آزادی  ومساوات درمقابل قانون و احترام حقوق وحدود افراد وجوامع و آزادی عقیده واحترام به مذهب وسنن گروههای مختلف ایجاد میگردد. سپس در پرتو معارف وکمک به زراعت وتجارت وایجاد موسساتی که یارشاطرند نه بارخاطر مردم باشند تقویت می شود. صحرا نشین که دوهزارسال گوسپندان خود را درتابستان دامنه کوههای بلند ودرزمستان در زمینهای نزدیک خلیج فارس چرانده وتمام عمردرزیرآسمان شفاف وستاره درخشان وماه تابان خوابیده وازتماشای آن آثارطبیعی لذت روحی وجسمی برده اند با امر تهران، ده یا شهرنشین نخواهد شد. کلاه ولباس او را هم نمی توان عوض کرد زیرا او به آزادی و استقلال فردی خود بیشتر از هرچیزی اهمیت میدهد وحاضرنیست که خود وخانواده اش را اسیرمأمورنظامی وامنیه ومالیه کرده ودر یک محوطه پنجاه متری در زیر سقف عمارتهای بی اساس تابستان و زمستان خود را بگذراند وحشم و رمه خود را بر باد داده وسپس در شهرها بگدائی با عملگی زندگانی خود را بگذراند.

رژیم پهلوی با تصمیمی بی مطالعه و جاهلانه به اسکان ایلات یکی از بزرگترین خطاها را مرتکب شده و پس از خرج ملیونها تومان وازمیان بردن هزاران سرباز و تفنگدران ایل، امروز پس از شصت سال  در زندگانی ایلات هیچ  فرقی دیده نمیشود، جز آنکه قسمتی ازحشم آنها از میان رفته و کشور امروز مجبوراست گوشت و پنیر وکره وشیر خشک از کشورهای دیگر وارد بکند. در صورتیکه پنجاه سال پیش نه فقط مصرف کشورتامین میشد بلکه مقدارزیادی بنواحی خلیج فارس وعربستان وعراق و روسیه صادر می شد.

تقریباً یک سوم حمعیت ایران درموقع صحرا نشین واین افراد همیشه بهترین حافظ ومدافع  کشور درمقابل بیگانگان بودند درقسمت کمک باقتصاد کشور سالیانه  ملیونها تومان از فروش حشم و گوشت  و ماست و پنیروکره وروغن وپشم وقالی وگلیم وجاجیم عاید میشد.

جغرافیای ایلاتی درایران شامل کلیه کشورمیشود: ازشمال تاجنوب ازشرق تا مغرب، آذربایجان، کردستان، کرمانشاهان ، مازندران، خراسان لرستان، بختیاری، فارس، بلوچستان و کرمان درفلاتهای مرتفع، درکوهستانها، دره ها، درحاشیه کویر، درکنار بحرخزر وخلیج فارس  همه جا با افراد ایلات  مختلف ایران روبرو میشویم. اززمان سیروس تا به امروز تاریخ  ایران با زندگانی ایلات سرو کارداشتته است، بویر احمدی ها در331 سال قبل از میلاد مسیح  درتنگه تامرادی جلو قشون اسکندر را گرفتند( توضیخ: تحت رهبری آریو برزین سردار شجاع ایران)  ودرسال 1310هم سرلشکرحبیب الله خان شیبانی درهمان تنگه  گرفتارسواران بویراحمدی شده واگرکمک صولت الدوله وناصرخان نرسیده بود کلیه پنج هزارنفر سربازان درآن تنگه نابود می شدند.

بیشترازسلاطین ایران ازایلات بودند ودرتمام جنگها اززمان سیروس تا قیام مشروطیت و امروزدرجنگ برعلیه عراق پیشمرگان کرد وعرب ولرازخود دلاوریها نشان داده وبسیاری ازانها جانشان را فدای کشورکردند.

پس ازانقلاب مشروطیت وفتح تهران بدست بختیاریها، عده ای از جوانان ایلات مخصوصاً بختیاریها ، کردها و قشقائی ها وبلوچها بنمایندگی مجلس انتخاب شده و صمصام السلطنه رئیس ایل بختیاری چند مرتبه نخست وزیرشد وافرادی مانند سردارمحتشم وامیر مفخم وسردار ظفربختیاری به حکومت اصفهان ویزد و کرمان منصوب و روسای کردها مانند آصف و سالار سعیدوزنکنه بنمایندگی مجلس رسیدند وعده زیادی از جوانان ایلات مختلف در تهران اروپا  تحصیل کرده و یا داخل قشون بخدمت  رژیم پهلوی پرداختند. سردار اسعد تا روزیکه توقیف و در زندان شاه به قتل رسید بسمت وزیر پست وتلگراف وداخله وجنگ یکی از نزدیکان شاه وازهیچ خدمتی به او فرو گذار نکرد.

 صولت الدوله قشقائی وپسرش ناصرخان ازروز اول با سردارسپه عهد مودت بسته وهر دو بنمایندگی  فارس درمجلس موسسان ومجلس شورای ملی انجام وظیفه می کردند تا آنکه ناگهان طبع سرکش رضا شاه تصمیم به ازمیان بردن آنها گرفت وازهر دوسلب مصونیت کرده و صولت الدوله  درزندان از میان رفت.

ازسال 1308 ببعد دولت بفکر افتاد ایلات را در یکجا اسکان دهد و از اینرو عده ای افسرقشون با اعتبارزیاد به نقاط مختلف کشور فرستاد ومأمورین قسمت اعظم پولها را به جیب خود ریخته وآنچه  هم که می میتوانستند به عناوین مختلف گوش روساء خانهای ایل را بریده وهنگام ییلاق وقشلاق ایل به عناوین مختلف مردم  را سروکیسه میکردند.

شاه برای آنکه قدرت خود را درایلات اعمال بکند درهمان موقع بفکرتعویض املاک روساء و خانهای ایلات افتاد. مثلاً چندین ده آباد قشقائی ها را درفارس ازآنها گرفته ودرعوض چند ده خالصه در خراسان به آنان داده شد. کلیه دهات خوانین بختیاری را که از نزدیکی اصفهان شروع  میشد و تا خوزستان ادامه داشت دولت ضبط کرده  و اموالی در کاشان و بلوک خار و رامین وآذربایجان به آنان واگذارکرد. درضمن شخص شاه سهام خوانین بختیاری را در نفت جنوب که چندین ملیون لیره قیمت داشت ارز آنان به مبلغ  سیصد هرار تومان خریداری کرد.!

سیاست غلط دولت در امراسکان ایلات بکلی اساس زندگانی مردم را برهم زد. زیرا ایلات درتابستان مجبوربودندحشم خود رابه نقاط کوهستانی برای چراببرند ودر زمستان مرکزقشلاق و چرا گاه ایل درجنوب  فارس ونزدیکی خلیج فارس که هوایش گرم ومراتعش سرسبز بود انتقال دهند. اگر امردولت اجرا میشد وایلات را در قسمت  ییلاقی ساکن میکردند در زمستان کلیه حشم آنها ازمیان رفت ومنطقه قشلاقی هم درتابستان خشک وحرارت آن بیک صد وده درجه می رسید. بنابراین مآمورین اسکان اعتبارات  را به جیب زده و تعدادی خانه  در ییلاق وچندین ده درقشلاق ایجاد کرده و مرتب به تهران پایان اسکان ایل را گزارش  میدادند.

 تهران نه از وضع  زندگانی ایلات ونه از موقعیت جغرافیایی ییلاق وقشلاق آنها خبردار بود. ایلات ایران معمولاً در کارهای داخلی خود خود مختار بودند. منتها همیشه در موقع جنگ عده ای تفنگدار برای کمک بدولت اعزام می داشتند وسالیانه یکی از خانها که از طرف دولت برای حکومت ایل معین میشد مالیات ایل را جمع کرده و تحویل مآمورین مالیه میداند. » (21)

« تا قبل ازدوره رضا شاه خانهای بختیاری وکردوقشقائی و سایرایلات ازطرف دولت بحکومت ایل وشهرها انتخاب می شدند. بختیاریها پس ازاستقلال مشروطیت تا سال1922 هرسال دراصفهان درباغ امیرمجاهد بختیاری جرگه ای کرده وحکومت های اصفهان و بختیاری و یزد و ملایرو کرمان و اراک رابین خود تقسیم کرده وسپس ازدولت میخواستند که احکام رسمی برای آنان صادر کند.

سایرایلات، لرها وقشقائی و کردهم بوسیله رؤساء وخاندانهایشان اداره می شدند. از سال 1305 به بعد رضا شاه شروع کرد بتدریج بساط خانها را برچیند. ابتدا سرلشکراحمد آقا(سپهبد امیراحمدی) و سرتیپ شاه بختی خلع سلاح الوار را شروع نموده وپس ازجنگهای متمادی وتسلیم سران الوار وتأمین آنهاازطرف احمدآقا با وضع ننگینی کلیه سران وخانهای ایل درحالی که میهمان فرمانده لشکربودند به قتل رسیدند و این عمل چندین سال جنگ و خونریزی را در لرستان ادامه داد.

 سپس بسر وقت خزعل درخوزستان رفت وبطوریکه درگفتار دیگری دیدیم  بدستیاری انگلیسها خزعل را هم از میان برده [توضیح: شیخ خزعل بدون جنگ ومقاومت دستگیر و به تهران تبعید گردید و در خرداد1315بدست عاملان رضاشاه به قتل رسید] وخوزستان تحت حکومت دولت مرکزی قرار گرفت.

در کردستان هم پس از چندین سال دولت توانست نفوذ خان ها را ازمیان ببرد ولی هیچگاه  قدرت حکومت مرکزی مانند سایرنقاط کشورمتمرکزنشده است. درجنگ عراق لرها وکردها وعربهای خوزستان فداکاری و جانفشانی بی نظیر ازخود نشان دادند..» (22)

«...ایلات ایران علاوه برعادات و رسوم قبیله کلیه سنن وآداب ملی ایران مانند نوروز وجشن مهرگان، چهارشنبه سوری وغیره را بهترازشهری ها برگزار می کردند. صفات میهمان نوازی، جوانمردی و حمایت ازضعیف که یادگارازایران قدیم بود درمیان ایلات با کمال دقت واشتیاق معمول ومتداول بود. بسا اتفاق می آفتاد که هنگام شب بردرچادرخانواده  فقیری توقف میکردید با کمال مهربانی از شما پذیرائی کرده وهنگام جدائی اگر خواستید پولی به آنها بدهید آن را یکنوع توهین تلقی میکردند. درمیان ایلات شاهنامه فردوسی مهمترین کتاب بود. کمترچادرعمومی برای مستعمئینش با لحن وصدای مخصوص اشعار شاهنامه را قرائت می کرد و دیگران با دقت گوش می داند. درقهوه خانه ها و کلیه مجامع عمومی خواندن شاهنامه جزو  وظایف نقالان ودرویشان بود.

وقتی درچهارمحال یا قشقائی هر وقت از میزبان کتاب می خواستی، کتاب شاهنامه اولین کتابی بود که به شما میدادند. هنگام جنگ و حمله تفنگداران بختیاری وقشقائی و بویر احمدی به آواز بلند اشعار حماسه شاهنامه را خوانده و رفقا را به حمله  تشویق میکردند.»(23)  

 

مصور رحمانی در کتاب خاطراتش « کهنه سرباز» به نقل از سرتیپ محمود امینی واقعه دردناک مآموریت " قلع و قمع "لرهای لرستان وبویراحمدی ها که " هر دو اردوکشی به قصد " ریشه کن " کردن مردم محلی به دستور " کمپانی نفت " و به منظور مساعدت به صندوق مالی آن موسسه صورت گرفت بنوشته آورده است و می نویسد: در تهران صحبت من با رییس رکن مختصر و منحصر به این بود که تذکر دهم "لشکر کرمان نیازی به هواپیما ندارد و گزارش کلی را رئیس ماموریت واگذار خواهد کرد." اوهم ظاهرا به همین قانع شد و من خود را آزاد دیدم با سرتیپ محمود امینی که دوست شفیق و فهیم و قدیمم بود، تماس بگیرم.

اوبا تبسم معمولی دوستانه و ملاطفت آمیزش مرا پذیرفت و من بلافاصله وارد مطلب شدم:

تمام جریانات بازرسی کرمان را از اردوکشی " پرونده ای " و یاغی های " کاغذی " و گردان جماز"غیر واقعی" جیرفت و بحث با الیکانی و روش دولت در باز نگاه داشتن تعمدی کردنه های مکران به روی آدم ربایان عرب و نگه داشتن بلوچستان و مکران و کرمان و سیستان در وضع " سرزمین سوخته و ویران " به متابعت ازسیاست استعماری انگلستان، برای امینی بیان کردم. آن وقت، آشفتگی و طغیان روحی خودم و ناتمام گذاردن ماموریت را با اودرمیان گذاشتم وتوضیح دادم که چطوردر چنان وضعی قادر به نظم دادن به افکار خود و حتی ادامه خدمت نیستم و از او خواهش کردم مرا راهنمایی کند.

او پس از لحظه ای فکر تبسمی کرد و گفت: " تصور حالت روحی تو برایم مشکل نیست، چرا که دراردوکشی جنوب درسال 1308 بر علیه " بویراحمدی ها " خودم دچارآن شده بودم. " آن وقت ماجرایی را که خلاصه آن به قرار زیر است برایم نقل کرد:

 

ماجرای اردوکشی به جنوب در سال 1308 به فرماندهی

سرتیپ حبیب الله خان شیبانی:

 

چرا سپهبد امیراحمدی وسرتیپ حبیب اله خان شیبانی **مامور" قلع وقمع" لرهای لرستان و بویر احمدی ها شدند؟

امینی گفت:"هردواردوکشی به قصد"ریشه کن" کردن مردم محلی به دستور" کمپانی نفت "وبه منظورمساعدت به صندوق مالی آن موسسه صورت گرفت. در لرستان، سپهبد امیراحمدی آن کارغیر انسانی را صورت عمل داد. یعنی لرها را واقعا "قلع و قمع" کرد، بطوری که پشتکوه برای سال ها، خالی ازسکنه شد به همین جهت عنوان" قصاب" را به او دادند. ولی سرتیپ شیبانی که من سمت آجودانی او را داشتم و درتمام دوره عملیات شاهدعینی عملیاتش بودم مثل یک فرمانده عمل می کرد و هرگز تجاوز به غیر رزمجویان و بخصوص زن و بچه را اجازه نمی داد.

درمراحل مختلف عملیات علیه" بویراحمدی ها" تلفات سنگینی به اردو و طوایف مختلف لرهای " بویراحمد" وارد شد؛ که یک قلم در" تنگ تا مرادی" ازجانب اردو، بیش از 700 نفر بود، ولی بالاخره کاردانی و لیاقت فرماندهی سرتیپ شیبانی که یکی از برجسته ترین افسران ایران بود نتیجه را با موفقیت ارتش پایان داد.

 سرتیپ شیبانی از زد و خوردهای داخلی متنفر بود. زیرا ضایعات و تلفات را از هر طرف خواه نا خواه متوجه " ملت" ایران می دانست که البته واقعیت دارد. او به تمام معنی یک سرباز ملت دوست بود واسلحه کشیدن سرباز ایرانی را برعلیه فرد ایرانی تجاوزی برعلیه اصل"ارتش درخدمت ملت" تلقی می کرد. ولی چون دردستورالعمل کلی که به او داده بودند علت اردوکشی، جلوگیری از شرارت و یاغیگری افراد لر"بویراحمدی" ذکر شده بود که در اثر" تحریکات عمال بیگانه" ( تلویحا انگلستان ) افکار ملوک الطوایفی درسرزمین می پروراندند؛ اودرآن اردوکشی خود را با یک سیاست خانه برانداز بیگانه در جنگ می پنداشت. به همین جهت عملیات نظامی را علیرغم تلفات سنگین دوجانبه، تا حصول نتیجه قطعی به سود ارتش، ادامه داد.

سرتیپ درخاتمه اردوکشی روی حسن نیت با پاره ای ازروسای ایلات وایل بیگی ها وکدخدایان بویراحمد تماس گرفت تا با استدلال ومنطق آنهارا از رویه فریبکارانه بیگانگان که افکار ملوک الطوایفی را بین مردم ایل پخش می کنند پرهیز دهد.

 

قلع و قمع ایلات لر و بویراحمد:

 

ایل بیگی ها و کدخدا های طوایف مختلف بویر احمدی در بدو امر از گفتگو امساک داشتند، ولی بزودی متوجه شدند سرتیپ حسن نیت دارد ومنظورش کمک و مساعدت به افراد ایل است که در نظر نامبرده " گمراه " وانمود شده بودند. آن وقت آن ها با کمال حوصله درصدد بر آمدند سرتیپ را روشن کنند که حقیقت غیر از این است که به او تلقین شده و بالاخره موفق شدند به او بفهمانند آن که در واقع فریب خورده " او" است، نه " آنها ".

نامبردگان با بیانات مفصل خود سرتیپ را متوجه کردند هرگز تماسی بین آن ها و بیگانگان بر پایه افکار ملوک الطوایفی به عمل نیامده بود؛ مگر تماس با اولیا شرکت نفت برای مطالبه حقوقی که استحقاق آن را دارند و از آن ها مضایقه می شود.

دو برادربنام "خداکرم"و"خدارحم "ازکدخدایان بویراحمد، بدون آن که تسلیم هیجانات شوند ،معقولانه توضیح دادند که اساس مطلب برپایه تبعیضی است که کمپانی نفت بین بویراحمدی ها ولرهای لرستان از یک طرف و بختیاری ها و طوایف عرب ( زیر نظر خانواده خزعل بنام شیخ محمره ) ازطرف دیگر قایل شده است. کمپانی نفت از شروع فوران نفت به روسای بختیاری وطوایف عرب ( از طریق خانواده خزعل ) مقرری سالانه پرداخت کرده و می کند. راست است که قسمت عمده این مقرری ها درخارج ازمنطقه بختیاری وعرب مصرف عیش ونوش خوانین بختیاری وخانودۀ خزعل می شود، معهذا قسمتی ازآن بعلّت باز بودن دست و بال رؤسا دربذل وبخشش، درداخلۀ طوایف باقی ماند که توزیع نسبی ثروت  را دربین افراد  بختیاری و اعراب ، موجب شده است. این وضع هم باعث  نفوذ کلام روساء وشیوخ بین افراد ابواب جمعی است وهم عمل جلوگیری از فقر شدید بین افراد طوایف.

کمپانی با عناد تمام ازپرداخت چنین مقرری به ایل بویراحمد ( و لرهای لرستان) خود داری می کند؛ و حال آنکه سرزمین های وسیعی را که از قرنها پیش متعلق به این طوایف بوده و برای قشلاق ازآن استفاده می کردند، بدون پرداخت دیناری ضبط کرده وبرای تأسیسات ولوله کشی ها مورد استفاده قرارداده است. این لوله کشی ها، اغلب اراضی وسیع « علف چر» را قطع کرده ومناطق وسیعی را برای حَشَم داری غیر قابل استفاده ساخته یعنی اساس اقتصاد ایلی  را که روی حَشَم داری است کلاً مختل کرده است و فقرعمومی را باعث شده. افراد ایل که در داثر این وضعیّت دچار فقرشدید شده اند ممکن است احتمالاً به سرقت های کوچک برای سدجوع بپردازند و جلوگیری ازآن بعلت فقرعمومی شدید وفقد نفوذ کلام  کدخدایان میشر نیست.

آنوقت کمپانی همین سرقت های کوچک را نزد دولت پیراهن عثمان برای سعایت از بویر احمدی ها و لرها ساخته.

 دولت  توجه  به این اصل  ندارد که علت العلل همۀ مشکلات  خود کمپانی است  که با سیاست تبعیض ، تعادل  منطقه راعمداًمختل ساخته است، و نمی اندیشد که حفظ وحمایت اتباع ایران در مقابل تبعیض وظلم کمپانی با دولت است. برعکس بطوری که روشن است دولت وظیفۀ خودش را رضی کردن خواست کمپانی تشخیص داده  و برای نفع آن دستور قلع و قمع لرهای لرستان را بدست سپهبد امیر احمدی و قلع و قمع بویراحمد را به وسیلۀ اردوی فعلی صادر کرده است.

 

آیا ظلمی از این بالاتر می شود؟

سرتیب شیبانی مطالب تازه ای به گوشش رسید که قبلاً تصورش را هم نمی کرد. آیا آنچه دردستورالعمل به اومبنی بر« تحریکات عمال بیگانه» قید کرده بودند، دروغ وبرای فریب دادن او بود تا ازاوبه عنوان آلتی برای خاموش کردن تقاضای حقۀ بویراحمدی استفاده کنند؟

 او از کدخدایان پرسید آیا مدارکی درتأیید اظهارات خود در اختیار دارند ومی توانند آنها را ارائه دهند؟

 خدا کرم، که بین حضار از احترام خاصی برخورداربود، داوطلب شد سه روزه چنان مدارک را در اختیاربگذارد. نامبرده با اجازه از اردو خارج شد ودررأس روزسوم برگشت و همراه خود مدارکی آورد که آنها را به رؤیت سرتیپ شیبانی رساند.

 امینی ادامه داد و گفت: اما مدارک را من شخصاً ندیدم. زیرا بنا به اظهارات خداکرم افشاء شدن آن مدارک نامبرده را به خطر مرگ قطعی سوق می داد.

ولی برای سرتیپ شیبانی. پس ازملاحظۀ آنها کمترین تردید باقی نماند که دولت فریبش داده بود وحقیقت به قرارخلاصۀ زیرهمانطوربود که بویراحمدی ها می گفتند:

از زمان شروع فوران نفت در مسجد سلیمان، روابط حسنه ای بین شرکت نفت از یک طرف و خوانین بختیاری وخانوادۀ خزعل از طرف دیگر به وجود آمد که اثرات مثبت و منفی دامنه ای از آن سرچشمه گرفت.

 اساس این روابط حسنه درابتدا ساده وعبارت بود از تعهد خوانین بختیاری وخانواده خزعل در جلوگیری ازمزاحمت افراد ایل بختیاری و شعایر کعب درکارهای کمپانی نفت در مقابل تعهد شرکت نفت در پرداخت مقرری سالیانه به آنها.

درعمل دامنۀ این روابط حسنه به شرح زیربه امورسیاسی ونظامی وسعت پیدا کرد:

 خوانین بختیاری و فامیل خزعل درقبال دریافت مقرری سالیانه با کمال دقّت به تعهّد متقابل وفادارماندند. به همین جهت درتمام مراحل بحرانی تاریخ اخیرایران(اختلالات زمان محمدعلی شاه مخلوع، جنگ جهانگیراول...) کوچکترین مزاحمتی ازطرف  افراد طوایف بختیاری وعرب  برای کمپانی بوجود نیامد.

 این کیفیت کمپانی را تشویق به توسعۀ تعهدات متقابل ساخت. ازآن جمله استفادۀ ازروساء ایل بختیاری دربرانداختن محمدعلی شاه مخلوع (دست پروردۀ لیاخوف روسی)که به صورت «مشروطه خواه شدن» ناگهان خوانین بختیاری، مسلح کردن وحرکت دادن اردوی بختیاری «بخرج خوانین!» به طرف تهران و« فتح» تهران شکل گرفت. خوانین بختیاری علاوه بر استفاده مالی، استفاده« پهلوئی » هم ازآن روابط حسنه عاید خود کردند که شرکت دربسیاری از کابینه ها از زمره آن بود(حتی سرداراسعد دربسیاری ازکابینه های سلطنت رضا شاه مخلوع سمت وزیرجنگ  را داشت.)

 آنچه در « روابط حسنه» بین شرکت  نفت و بختیاریها و خزعل، نتیجۀ خانه خراب کن داشت، اثرات« منفی» آن بود که اردوکشی به لرستان برای« قلع و قمع» لرها به فرماندهی سپهبد احمد آقاخان امیراحمدی( درلرستان معروف به احمد قصاب) واردوکشی جنوب برعلیه بویراحمدی هابه فرماندهی شخص حبیب الله خان  شیبانی،  از آن جمله بود.

( در پشتکوه، فقط  آن عده ای از لرها که به عراق گریختند زنده ماندند و بقیه تمام کشته شدند.  درپیشکوه که به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تکنیسین ها، کشتار به آن صورت میسرنبود تصمیم  به کوچاندن باقیمانده لرها به خراسان گرفته شد که چگونگی اجرای غیرانسانی آن ممکن است خود موضوع  کتاب تراژیک کم نظیری باشد.)

سرتیپ شیبانی نمی توانست هضم کند که چگونه رئیس دولتی ممکن است حتی درمخیّله به  نابودی افراد ملت خود به صورت قلع و قمع  برای ترضیۀ خاطر یک شرکت خارجی، تن دهد.

 او فهیمد اینهمه سرباز بی گناه که درحیطۀ فرماندهی اودراردوکشی علیه بویراحمدی ها  کشته شدند و آنهمه افراد رشید بویر احمد که بدست سربازان نابود شدند، برخلاف آنچه تصورمی کرد، نه برای جلوگیری از تحریکات بیگانگان، بلکه برای مساعدت به صندوق شرکت نفت بود.

چرا سرتیپ شیبانی ایران را ترک کرد؟

 امینی ادامه داد: محال است کسی بتواند چگونگی فروریختگی روحی و جسمی سرتیپ شیبانی را پس از دریافت مطالب بالا، بیان کند.

او دیگرسرتیپ شیبانی سابق نبود. همه کارها را به زیردستان واگذار کرد. به هیچ مطلبی حتی به آسایش طبیعی و خواب و خوراک خود اهمیت نمی داد.

ساعت ها بدون این که با کسی حرف بزند یا چیزی بخواند یا بنویسد درچادرخودش تنها بسرمی برد. او بطورمحسوسی خودش را می خورد. صبح ها اول وقت می رفتم به چادرش وپس ازچند لحظه که حرفی نمی زد برمی گشتم و به حال خود رهایش می کردم.

 یک روزکه مثل معمول اول وقت که رفتم به چادرش، سرش را بلند کرد و با لحن تاثرانگیزی گفت: " دیدی این سواد کوهی نابکار(رضاشاه) چطورما را فریب داد؟ این همه سربازبی گناه کشته شدند، آن همه مردان دلیر ممسنی به گوررفتند، برای این که کمپانی نفت چند شاهی بیشتر به سهامداران خود پرداخت کند. ما فقط آلت مظلمه بودیم برعلیه ملت خودمان برای مساعدت مالی به کمپانی نفت، آن هم به قیمت خون جوانان معصوم این ملت، یعنی همان هایی که حقا مالک واقعی این ثروت ملی هستند. این نامرد ما را در حد یک میرغضب شرکت نفت سقوط داد. من فکر می کنم اگر ایران مستقیما به دست یک دولت استعماری اداره میشد ممکن نبود چنین جنایت هولناکی صورت بگیرد. بیچاره ملت ایران که ازاین ماجرا خبر ندارد و شاید هم هرگز خبردار نشود. من تا مدتی به اظهارات بویراحمدی ها مشکوک بودم ولی دیگر کوچک ترین شکی در صحت اظهاراتشان ندارم که از بطون کار اطلاع پیدا کردم، دیگر خودم را قادر نمی بینم در این سرزمین بمانم و به چشم افراد این ملت که فرزندانشان را برای حفظ منافع ناچیز شرکت نفت به کشتن دادم، نگاه کنم.

در ظاهر امر ما را بر ضد یاغیگری فرستادند. پس ازاین همه کشتار، نه فقط یاغیگری که منشأ اش بی عدالتی است از بین نرفت، یک یاغی هم به تعداد یاغی های موجود اضافه شد که "خودم" باشم. اگر جوان بودم، شاید کار دیگری می کردم. اما توانایی جسمی من در حد آرزوهایم نیست که بتوانم یاغیگری روحی ام را به عمل بگذارم. من فکرهای خودم را کرده ام و راه خود را انتخاب کرده ام. تو را و ملت ایران را به خدا می سپارم. ایران را ترک می کنم و هرگز به آن برنمی گردم. " سرتیپ حبیب اله خان شیبانی ایران را ترک گفت و هرگز به ایران برنگشت.

امینی پس از اتمام این خاطره گفت: من طبعا پس از این جریانات دچار همین حالت روحی شده بودم که تو الآن دچار هستی. پس می بینی سر دراز دارد. اشخاص دیگری پیش از تو به چنین مرحله رسیده بودند و من حق داشتم پس از شنیدن داستان تو بگویم که قادر به تشخیص حالت روحی تو هستم.

 

 

سیاست، یعنی تشخیص ممکن از غیر ممکن:

 

گفتم: البته صحیح می گویی، و من می بینم سرخوردگی سرتیپ شیبانی را و یقینا خودت، از من شدیدتر بوده. پس بگو تکلیف چیست؟ آیا می شود با این وضع به کار ادامه داد؟ و پس از این همه تحقیق و سرخوردگی آیا می توانیم به خود بگوییم: " شتر دیدی، ندیدی" و برویم دنبال خدمتی که سیستم استعمار آن را ترسیم کرده و می کند؟ گفت:هرکس برای خودش راه حلی دارد. راه حل من دنباله روی ازفلسفه " بیسمارک " است.

قبل ازهرچیزباید این نظریه مسخره آمیزرا که سربازان نباید به " سیاست " بپردازند، دور انداخت. این نظریه غلط از طرف همان هایی تجویز می شود که با پرداختن به سیاست، کار را قبضه کرده اند و طبعا تمایل ندارند سایرین از همین طریق موفق شوند و آن ها را کنار بگذارند.(24)

   اصغررحیم زاده صفوی در گفتگو با احمد شاه هشداری که سید حسن مدرس در بارۀ معشیت ایلیاتی و تخت قاپو کردن آنها داده است اینگونه بیان می کند: به عقیدۀ آقای مدرّس همان سیاستی که باعث ورشکستگی تجارتخانه های ایرانی شد امروز می ‏کوشد که آخرین رشته های بازرگانی واقتصادی ما را واژگون کند.‏

آقای مدرّس عرض می کند از مذاکرات با سردارسپه برمن مسلّم شده است که در رژیم آینده بنیاد ‏معیشت ایلیاتی را خواهند برانداخت و شاید در نظر اوّل این قضیه به نظرهای سطحی پسندیده  آید ‏و لیکن شایان دقّت است.‏

‏ مسئلۀ تخته قاپو یعنی در تخته شدن و ده نشین شدن ایلات یک چیزی نیست که تازه ها اختراع ‏کرده باشیم بلکه از آغاز خلقت بشرراحت طلب بوده و چون ده نشینی راحت تر از کوچ کردن دایم ‏و نقل وانتقال همیشگی می باشد طبعاً درممالکی که رطوبت هوا وفراوانی آب تولید سبزه و‏علفچرمی کند وهمیشه بهار است مردم حشم دارده نشین می شوند زیرا دراطراف قریه به قدر ‏کفایت گوسنفندان و رمۀ خود، علف پیدا می کنند. امّا کشورایران همیشه بهار نیست و چهار‏ فصل منظّم دارد، آب هم در این سرزمین کم است لذا همین که فصل بهار گذشت جلگه ها ‏خشک وازعلف خالی می شود ناگزیر مردم حشم دارباید به تدریج در دنبال علف رو به کوه  ‏بروند وبدین طریق همواره تابستان را درسردسیروزمستان را درگرمسیر بگذرانند تا بتوانند‏ برای گوسفندان و رمه های بزرگ گاو والاغ  ومادیان علف به دست آورند وپیوسته این شعبه از‏ فلاحت را که یکی ازپربرکت ترین چشمه های ثروت مملکت است بیفزایند. این است که در نظر ‏پادشاهان قدیم ایران تخته قاپو کردن یک ایل به منزلۀ کیفری بود بسیار سخت، به طوری که در‏هر زمان یک ایل از حد فزون شرارت می کرد و با وسایل معمولی آرام نمی گرفت آن وقت ‏دولت عزم می کرد آن ایل را تخته قاپو کند، یعنی دچار فقر و گرسنگی سازد زیرا همین که ‏یک ایل در تخته شد ناچار حشم گرسنه وبی علف خود را به قیمت نازل می فروشند و پس از ‏دو سه سال به نان شب محتاج می شوند و همچنین افراد آن ایل که به ورزشی دائمی وهواهای ‏لطیف و خوردن لبنیات فراوان عادت کرده اندچون غذای سابق را نداشتند و در یک گوشه ‏متوقّف شدند آهسته آهسته ضعیف و بیمارمی شوند و می میرند و یک ایل بزرگ طیّ ده دوازده ‏سال به کلّی نابود می شود.

آقای مدرّس عرض می کند این است آن سرنوشتی که امروزه برای ‏ایلات ایران مقدّرساخته اند. آیا تربیت ایلات غیرتخته قاپو راهی ندارد؟ آیا نمی توان برای ‏ایلات مدارس سیّار با برنامۀ متناسب درست کرد که اصول وطن دوستی و مسائل صحّی و ‏بهداری ومسائل ضروری فلاحتی به آنها آموخته شود وآیا نمی توان بیمارستان سیّار و پزشک و ‏دوا برای ایلات فرستاد و آیا نمی توان برای حفظ امنیت و آسایش آنها پستهای ژاندارم در راه ییلاق ‏و قشلاق ایلات گماشت تا آنها به امنیت ومحفوظ ماندن احشام واغنام خود اطمینان بیابند و ‏تفنگ خود را زمین بگذارند وتسلیم کنند. آقای مدرّس عرض می کند اینها همه میسّر و خیلی هم ‏آسان است اما رژیم آینده تصمیمی جزاین ندارد که ایلات ایران را تخته قاپو کندتا گوسفند و ‏اسب ایرانی که برای تجارت تا قلب اروپا انتقال می یابد و سرچشمۀ عایدات هنگفت این کشور ‏است رو به نابودی گذارد و روزی برسد که برای شیر وپنیر و پشم و پوست هم گردن ما به ‏جانب خارج کج باشد ودست حاجت بدان سو دراز کنیم. آقای مدرّس درهمین موضوع به اعمال ‏تخته قاپو صحبت کرده و پاسخ شنیده بود که ممکن است دولت شرکتهایی تشکیل دهد که حشم ‏داری کنند؛ اینها گویا  نمی دانند که این گله های بزرگ که درصحاری ایران به نظرمی رسد ‏هرچند رأس تعلّق به یک پیرزن یا طفل یتیم یا پیرمرد دارد و مادام از پشم و شیروکشک و ‏پنیر آن می توان سود برد که همان صاحب گوسفند در پی مالش باشد.‏

‏ در اینجا مرحوم سلطان احمد شاه سخن مرا برید وفرمود: بلی من هم قدری گوسفند داشتم و با آنکه در املاک خودم می چرید خیری نمی داد و درجواب اعتراض من پیرمردی عرض کرد ‏که نادرشاه گفته است گوسفند وقتی نفع دارد که پسر صاحبش آن را بچراند و مادر پسر آن را ‏بدوشد.‏(25)

 به روایت کتاب«گذشته چراغ راه آیند»:ازنظردامداری سیاست اسکان عشایر حکومت رضا خان صدمات بزرگی به دامداری کشورکه صادرکننده دام بود وارد آورد. اینک قسمتی از فجایعی را که به نام اسکان عشایردرآن دوران انجام یافته با استناد به روزنامه اطلاعات که در وابستگی آن به هیات حاکمه شبهه ای نیست نقل می کنیم:

«اغلب خانواده های عشایر پول نداشتند و سرمایه آنها منحصربه چند راس میش بز و اسب بود. دراجرای فرمان اسکان عشایر این جماعت مجبوربودند تحت نظر ایلخان نظامی به خرج خود خانه های دهقانی ساخته، تخته قاپو شوند و چون خودشان قادر و مایل به اجرای این امر نبودندلذا مامورین اسکان چادرهای آنان را آتش زده وبا خرید قسمت مهمی از یگانه ممرمعاش آنها به ثمن بخس خانه های گلین برایشان ساختند. این خانه های مرگبار نه درتابستان گرمسیرو نه در زمستان سردسیر قابل سکونت نبود. در نتیجه عشایر حاضر می شدند به هر قیمتی که شده خود را از این زندان نجات داده به زندگی سابق خویش برگردند. ولی مامورین اسکان به آنها اجازه ییلاق-قشلاق کردن نمی دادند مگر با دریافت مبالغی به عنوان "پول جواز!" در یکی ازسالها بار سنگین پول جوازوسایر تحمیلات برای بعضی از طوایف قشقایی طاقت فرسا شد و قادر به تادیه آن نشدند. ایلخان نظامی هم با نهایت شدت (به عنوان اسکان) از حرکت ایل و اغنام و احشامشان به گرمسیر جلوگیری می کردولی اسب و گوسفند و شتر و گاو به حکم طبیعت و بادهای سرد پاییز و طلیعه زمستان حرکت نموده و زنهای پا برهنه درعقب آنها به راه افتادند. مردها برای تصفیه حق وحساب با ایلخانی مشغول چانه زدن بودند. حق و حساب برای فرونشانیدن اشتهای آقای ایلخان نظامی کافی نبود ودرنتیجه دروسط ماه آذر امرنظامی صادر کرد که ایل ازوسط راه سردسیر عودت دهند.!»(26)

 

از منظر اصغر شیرازی در کتاب « ایرانیت، ملیّت، قومیّت» برخی ازموارد سرکوب ایلات وعشایردرایران و «اعمال قهر نظامی، نه برای سركوب "یك شورش"، بلكه به منظور غصب اموال قدرتمندان محلی متهم به شورشگری انجام می شد.» شیرازی درتحلیل خود درچنین آورده است: برای آراماندن شورش های قبیله ای همیشه نیاز به اِعمال نیروی نظامی نبود. برخی ازآنها با ارضاء شورشیان یا استفاده ازتضادهای درونی آ نها خاتمه یافت. برخی از خانها وقدرتهای محلی دیگر به میل خودبا دولت كنارآمدند وگاه درسركوب عشایر دیگرشركت كردند (همان، ص 352).درطرف دیگر زیاده روی های فرماندهان نظامی در سركوب شورشگران قرارداشت. خشونتی كه قوای دولتی درلرستان از خود بروز داد. « ابعادی افسانه ای یافت »، سپهبد امیر احمدی نیز به همین مناسبت «قصاب لرستان » نامیده شد(27) 

در برخی از موارد اعمال قهر نظامی، نه برای سركوب یك شورش، بلكه به منظور غصب اموال قدرتمندان محلی متهم به شورشگری انجام می شد. اقبال السلطنه ماكویی نمونه بارزاین موارد است. اورا ازفصل سوم به علت درافتادن های متعددش با مشروطه خواهان می شناسیم. اما در سال های بعد از جنگ شورشی ازجانب او سر نزده بود. با وجود این او را دستگیركردند، كشتند و اموالش را به نفع رضاخان تصاحب نمودند. اقبال السلطنه را یکی از« سرحدداران وفاداروقدیمی ایران »خواندند که رضاخان مالش را خورد. «از ثروت او دیناری به خزانۀ دولت تحویل نشد و معلوم نشد گناه او چه بود ومایملك او چه شد» .( (بهار، 1363 ، ج 2، ص 134 (2) در گزارشی دیگرآمده است كه قسمت عمدۀ اموال او به سردارسپه رسید (دولت آبادی، 1363، ج 4، ص 257). یكی دیگر از این نوع سرحدداران كه ثروتی افسانه ای داشت، سردار معزّز قوچانی بود. بر سراو نیزهمان آمد كه بر سراقبال السلطنه آمد. چپاول اموال و املاك والی پشتكوه و امیرمؤید سوادكوهی دو نمونه دیگر هستند. سوادكوهی به رغم شهرتی كه درمیهن پرستی داشت، قربانی این سیاست شد. دو پسر او را اعدام كردند. اموال واملاك وسیعش درمازندران را ضبط و خود او را دق كُش كردند (بهار، 1363، ج 2، ص 227 وبعد؛ كاتوزیان، 1379 ، ص 370 ).

خشونت هایی كه درسركوب شورش ها اعمال می شد، به قول بهار، در اغلب موارد نه تنها غیرلازم،منافی با اخلاق وعدالت بود،بلكه سبب افزایش نارضایتی ها و شورش های دیگرمی شد. او از سركوب تركمن ها درخراسان،« كه با خونین ترین و بی رحمانه ترین وقایع خاتمه یافت » ، وقایع لرستان« که همچنین با افنای هزاران خانواده كه ممكن بود با مهر ومحبت آنها را رام کرده اسکان داد»، مثال می آورد (بهار، 1363، ج 2، ص 233 ).

سیاستی كه دولت با این گونه اقدامات دنبال می كرد در دو گام پی درپی به اجرا درآمد: گام اول با خلع سلاح ایلات و طوایف شورشگر و استقلال طلب شروع شد و با درهم شكستن قدرت محلی آنها، وادارساختن آنها به پرداخت مالیات و اطاعت از قدرت مركزی و مأموران آن ادامه یافت. بدین ترتیب آنها نیزمانند دیگر اهالی شهر و روستا تنها تابع یك قدرت یعنی حكومت مركزو مأموران آن درایالات و ولایات شدند. این گام درسالهای 1300 تا 1310برداشته شد وبا موفقیتی نسبی به پایان رسید. پیداست كه یكی ازانگیزه های دیگررضاخان در خلع سلاح طایفه ها و ایل ها در انحصار گرفتن قدرت اعمال قهر در دستان حكومت مركزی بود.

گام دوم كه در دهه 1310آغاز شد به اسكان دادن عشایر و یكسان سازی شیوه زندگی آنها با روستائیان اختصاص داشت. برنامه اسكان عشایرطی سالهای 1312 تا 1316 زیر نظر اداره ای كه بدین منظور در1311 در وزارت كشور تأسیس شده بود، به طور اجباری و آمیخته به كشتارعشایر به اجرا در آمد. نتیجه این سیاست كه بدون هیچ آمادگی اجرا شد و در نهایت به شكست انجامید، از بین رفتن بخش بزرگی از جمعیت عشایری وشمار بسیار بیشتری ازدامهای آن بود .( بهار، 1363، ص 352 ؛ بیات، 1387، ص 322 و بعد؛ قاضی، 1372، ص 176)  اجرای سیاست اسكان حتی با مقاومت و طغیان ایل ها و طایفه هایی روبه رو شد كه در دهه اول آرام بودند. بیهودگی آن را این واقعیت نیز تائید می كند كه اغلب كوچگران پس از سقوط رضاشاه كوچگری را از سر گرفتند (لمبتون، 1339 ، ص 500).

یكی ازمؤلفه های سیاست خلع سلاح و اسكان كوچاندن قومها ازمحل و منطقۀ مألوف آنها به مناطق دیگركشوربود. سیاستی كه دولت ها از قدیم برای درهم شكستن همجواری و همدستی قوم ها اعمال می كردند. لمبتون این سیاست را این طور شرح می دهد :« گاهی بعضی طوایف را مجبورمی كردند كه همگی به نقاط مختلف كشوركوچ كنند، یعنی به جاهایی كه دیگر نمی توانستند مطابق رسم و سنت قدیم به سر برند. مثلاً ”گلبغی“ها را از كردستان به همدان و اصفهان و تا دورترین نقطه ای مانند یزد كه در جلگه واقع شده است كوچ دادند و در طی این نقل و انتقال چندان بر آنها سخت گرفتند كه به تپه ها و بلندی ها پناه بردند و چندین ماه همچنان جنگیدند»( همان، ص 501 ).

آنچه رضاشاه را به سركوب شورش های قبیله ای، خلع سلاح ایل ها و طایفه ها و اسكان آنها وا می داشت، صرف نظرازتمایل افراطی او به تمركز قدرت، ناخشنودی او از شیوه زیستِ كوچندۀ آنها بود كه در نظر او جلوه ای غیرمتمدنانه داشت. او با این عمل، درعین حال قدمی در جهت اجرای سیاست یكسان سازی شیوه های زیست مردم ایران برمیداشت.او«وجودعشایروایلات چادرنشین را مظهر ناهنجاری های بسیاری می دانست كه می خواست آنها را از میان بردارد: مثل فرهنگ ها و زبان های بیگانه، وفاداری به رؤسا و سركردگان وراثتی عشایری، شیوه بسیار ابتدایی زندگی یا كوچ كه اداره و اعمال حكومت قانون را بر آنان ناممكن می ساخت. اوهمچنین نگران آن بود كه تا چه اندازه در گذشته و حال عشایر آلت دست قدرت های خارجی شده بوده وهستند.(تاپر،1387، ص327 ؛ قاضی، 1372، ص 169).

همان طور كه اشاره رفت، سیاست تمركز از حد سركوب اشرار یا شورشیان و خلع سلاح آنها گذشته، نیروهای مقتدر محلی و مطیع را نیز شامل می شد. نمایندگان نظامی مركز در استانها وجود این قدرت ها را تحمل نمی كردند، به ویژه وقتی كه سركوب آنها راه را برای خوردن اموال آنها بازمی كرد. علاوه براین برای سیاست تمركز تفاوت چندانی مابین شورش های جدایی طلبانه قومی و غیر آن وجود نداشت. از نظر مركز آنها همگی مركزگریز بودند، هرچند تفاوت هایی داشته باشند.

دولتی ها بی میل نبودند كه شورشیان نوع دوم را نیز به تجزیه طلبی متهم كنند. از تمایل مركز به حذف قدرت های محلی گذشته، عامل دیگری نیز وجود داشت كه موجد خلل در نظام فرمانروایی آنها می شد. آن عامل موجی بود كه با روند نو شدگی اقتصادی و سیاسی در بیرون از دنیای چادرنشینی و مناسبات قبیله ای برخاسته و می رفت تا به درون آن رسوخ كند. سست شدن قاعده فرمانبری اهالی ایلات و طایفه ها از رؤسای خود یكی از نتایج این روند بود. ادامۀ این روند می توانست به طور غیرحكومتی و بدون اعمال قهر به تجزیۀ مناسبات درونی آنها بینجامد و علاوه بر آن مبانی شیوه كوچگری را سست كند. تجربۀ درازمدت سال های بعد از سقوط رضاشاه مؤید این برداشت است. (28)

 

فصل اول، دراین فصل  سیف پور فاطمی در بارۀ لایحۀ انحلال تشکیلات عدلیه آورده است: در همین احوال، داور برعدلیه لایحه ای مبنی بر انحلال تشکیلات عدلیه و اجازه برای مطالعه درتشکیلات تازه واستخدام عده ای قاضی وحقوقدان عالی رتبه با حقوق مکفی برای تشکیلات نوین عدلیه تقدیم مجلس کرد.

موقع طرح لایحه اختیارات وزیرعدلیه، دکتر مصدق با قسمتی که مربوط بالغای کاپیتولاسیون و استخدام قضات لایق وتوانا وخوش نام بود موافقت کرد، ولی با انحلال عدلیه و پایان دادن به خدمت کلیه قضات سابق شدیداً مخالفت کرد.

دراینجا قسمتی ازبیانات مصدق را نقل می کنیم:

[ﺑﻨﺪﻩ ﺭﻭی ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺻﻞ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺑﮑﻨﺪ ﺭﻭی ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺻﻞ ﮐﻪ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺁﻗﺎی ﺩﺍﻭﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯی ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﺯﻳﺮ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﻟﻮﺍﻳﺢ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﺮﺍ؟ ﭼﻮﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻡ] ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺻﻼح ﮐﺮﺩ ﻳﮑﯽ ﺩﻳﮕﺮﻫﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ ﻳﮑﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﻣﺎﻟﻴﻪ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ ﻳﮑﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺩﺍﺧﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺍی ﻣﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻢ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﺁﻣﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ؟ ﺧﻴﺮ. ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﻓﺮﺿﺎ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﭘﺲ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺩﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ؟

... ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻳﮏ ﻋﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﻨﺪ ﻓﻼﻧﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﻮﺩی ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻟﻮﺍﻳﺢ ﺍﻭ ﺭﺃی ﻧﺪﺍﺩی؟ ﺑﻠﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻟﻮﺍﻳﺢ ﺍﻭ ﺭﺃی ﻧﺪﺍﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻴﻞ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ ﻳﮏ ﻧﻔﺮﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮﻳﮏ ﻧﻔﺮﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻫﻢ ﺳﻠﻴﻘﻪ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺳﻠﻴﻘﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻳﮑﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭﻧﻴﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻟﻮﺍﻳﺢ ﺍﻭ ﺭﺃی ﺑﺪﻫﻢ. ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺍﻳﻨﮑﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺭﺍﻣﻨﺤﻞ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﭼﻬﺎﺭ ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻄﻮﺭ ﮐﻠﯽ ﺑﺮﺍی ﺍﺻﻼﺣﺎﺕ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﺻﻞ ﺍﻭﻝ ﺍﺻﻞ ﺍﻧﺤﻼﻝ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﻣﻨﺤﻞ ﺑﺸﻮﺩ، ﺍﺻﻞ ﺩﻭﻡ ﺁﻧﮑﻪ ﻗﻮﺍﻧﻴﻨﯽ ﻭﺿﻊ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻳﺪ ﺑﻌﺪ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺟﺪﻳﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ. ﺍﺻﻞ ﺳﻮﻡ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻧﺴﺦ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻳﮏ ﺍﺷﺨﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﺭﺝ ﻭﺍﺭﺩ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺻﻞ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﻃﻮﺭی ﺑﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﻋﺪﻟﻴﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺸﻮﺩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺑﮑﻨﺪ. ﺑﻨﺪﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻈﺮﻳﺎﺕ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺎﺭﺍﺻﻞ ﺧﺪﻣﺘﺸﺎﻥ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ.

اولاً، ﺩﺭﺑﺎﺏ ﺍﺻﻞ ﺍﻭﻝ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﻗﺎ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﻣﺎ ﻳﮏ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺍی ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭﻣﺸﺮﻭﻃﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﻣﻨﺤﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﺎﺿﯽ ﺭﺍ ﻣﺘﺰﻟﺰﻝ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻗﺎﺿﯽ ﺭﺍ ﺷﻤﺎ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﻣﺘﺰﻟﺰﻝ ﮐﺮﺩﻳﺪ ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺪ ﺩﺭﻋﺪﻟﻴﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺩﻟﻴﻞ ﺑﺮ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺳﯽ ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻧﻴﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﻋﻴﺐ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻳﮏ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﻣﯽ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺑﮑﻨﺪ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﻗﺎﺿﯽ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻴﻨﺎﻑ ﻭ ﺗﻤﻴﺰ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﻧﺸﻴﻨﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻗﺮﺽ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﮏ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﻣﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻳﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﺒﺮﺯﻳﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺠﻠﺲ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﺩﻭﺳﻴﻪ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺪ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﻨﺪ ﭘﻴﺶ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁنها ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺪﻧد ﺍﺯﻋﺪﻟﻴﻪ ﺧﺎﺭﺟﺸﺎﻥ ﮐﻨﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻈﺮﻳﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﻭی ﺍﻧﺤﻼﻝ. بعد هم خود آقای داور ﺗﺼﺪﻳﻖ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺤﻼﻝ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺻﺤﻴﺢ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺻﻼح ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﻳﮏ ﺻﺪ ﻭ ﺑﻴﺴﺖ ﻭﭘﻨﺞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺟﺪﻳﺪ ﺗﺸﮑﻴﻼﺕ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻗﻴﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺼﻮﻳﺐ ﻣﺠﻠﺲ ﺷﻮﺭﺍی ﻣﻠﯽ ﻣﻨﺤﻞ ﮐﺮﺩ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻗﻴﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﺍﻣﺎ ﺩﺭﻣﺴﺌﻠﻪ ﻧﻘﺾ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ، ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻳﮏ ﻗﻮﺍﻧﻴﻨﯽ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﺍﺻﻮﻝ ﺗﺸﮑﻴﻼﺕ ﻭ ﺍﺻﻮﻝ ﻣﺤﺎﮐﻤﺎﺕ ﻭﻏﻴﺮﻩ ﻭﺍﮔﺮﻧﻮﺍﻗﺼﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭﺣﻴﻦ ﻋﻤﻞ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺣﺎﻻ ﺍﮔﺮﻣﺎ ﺑﻴﺎﺋﻴﻢ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺟﺪﻳﺪی ﺩﺭﺟﺮﻳﺎﻥ ﺑﻴﺎﻧﺪﺍﺯﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﻩ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﻭﻣﻌﺎﻳﺐ ﺁﻥ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺷﻮﺭﺍی ﻣﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﮔﺬﺍﺭی ﺑﺪﻫﺪ ﭼﺮﺍ؟ ﺑﺮﺍی ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻳﮏ ﮐﺴﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﺟﺘﻬﺎﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍﺑﻪ ﮐﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺪﻫﺪ.

  ﺍﺟﺘﻬﺎﺩ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﺘﻘﺎل ﺍﺳﺖ ﻭﻣﺎ ﻫﻢ ﻭﮐﻴﻞ ﺩﺭﺗﻮﮐﻴﻞ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﮕﻮﺋﻴﻢ ﺑﺮﻭﻗﺎﻧﻮﻥ ﻭﺿﻊ ﮐﻦ. ﺍﺯﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺍﻳﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺃی ﻧﺪﺍﺩﻡ. ﺍﻣﺎ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺳﻮﻡ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺑﻮﺩ ﺧﺪﻣﺘﺸﺎﻥ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﺪﻫﻴﺪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﮐشوﺭ ﻘﺎﻋﺪه ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ، ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ، ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻳﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻭﺭﺍ ﻧﻘﺾ ﮐﻨﻴﺪ. ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭی ﻧﺪﺍﺭﻧﺪﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻋﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺍﺻﻼح ﮐﻨﻴﺪ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺻﻼح ﮐﻨﻴﺪ. ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﮕﻮﺋﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﻳﺴﺖ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺩﺭﺏ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻳﺰﻧﺪ ﺗﻮی ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺣﻘﻮﻕ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻢ ﻧﻈﺮ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﺻﺤﺖ عمل ﻳﺎ ﻣﺴﻠﮏ ﻳﺎ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻋﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺜﻼ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ. ﺁﻗﺎی ﻣﻴﺮﺯﺍ ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﻴﺨﺎﻥ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽ ﻓﺎﺭﺱ ﮐﻪ ﺁﻗﺎی ﺭﺋﻴﺲ ﺍﻟﻮﺯﺭﺍء ﻫﻢ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﻭﺿﻊ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺷﺎﻥ ﻏﻴﺮ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻳﻌﻨﯽ ﻳﮏ ﻣﻌﺎﺵ ﻣﻨﻈﻤﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﻗﺎی ﺩﺍﻭﺭ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﻋﻀﻮﻳﺖ ﺗﻤﻴﺰ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﻴﺸﺖ ﺍﻭ ﻏﻴﺮ ﻣﻨﻈﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﻋﻀﻮﻳﺖ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺗﻤﻴﺰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻋﺮﺵ ﺭﺍ ﺳﻴﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺟﺎی ﭘﺎﻳﺶ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ.

 ﺧﻼﺻﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻳﮏ ﮐﺎﻏﺬی ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﻭﺯﻳﺮ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻝ ﻣﺬﻫﺐ ﻭﻋﻘﻴﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﺳﺖ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﻭ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭﻧﮑﻨﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﮏ ﻗﻮﺍﻧﻴﻨﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﺪ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻌﺎﻑ ﮐﻨﻴﺪ .ﺣﺎﻻ ﻳﮏ ﺍﺷﺨﺎﺻﯽ ﮐﻪ ﻳﮏ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺍی ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭی ﭘﻮﻝ ﺟﺎﺋﯽ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺁﻗﺎی ﻭﺯﻳﺮ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﻴﻐﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺭﺋﻴﺲ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﺗﻤﻴﺰ ﺑﺸﻮﺩ ﻫﻔﺘﺼﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﻴﺎﺋﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻭ ﻧﻈﺮﻳﺎﺕ ﻣﺮﺍ ﮔﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﺻﻼﺣﺎﺕ ﺷﻤﺎ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﺑﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺸﺘﺼﺪ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺪﻟﻴﻪ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﭘﻮﻝ ﺑﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﻏﻠﻂ ﺑﺪﻫﻢ ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭی ﭘﻮﻝ ﻳﮏ ﺟﺎﺋﯽ ﺑﺮﻭﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﺍﻳﻦ ﻫﻢ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺁﻗﺎی ﺩﺍﻭﺭ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﻢ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻋﻠﻴﺤﻀﺮﺕ ﻫﻤﺎﻳﻮﻧﯽ ﺩﺳﺘﺨﻂ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﻳﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺎپیتوﻻﺳﻴﻮﻥ ﻣﻠﻐﺎ ﺍﺳﺖ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻧﺰﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻠﻞ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﻳﻨﺪ.

ﮐﺎﭘﻴﺘﻮﻻﺳﻴﻮﻥ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺗﺒﺎﻉ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻓﺮﺽ ﺑﻔﺮﻣﺎﺋﻴﺪ ﺍﮔﺮﺩﻭﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮﺍﺯ ﺍﺗﺒﺎﻉ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﺩﺭﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭﻧﻔﺮﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻃﺮﻑ ﺑﺸﻮﻧﺪ ﻣﺘﺮﺟﻢ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺘﺒﻮﻋﻪ ﺗﺒﻌﻪ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻫﻢ ﺩﺭﺁﻥ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ(ﻣﺤﺎﮐﻤﺎﺕ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺧﺎﺭﺟﻪ )ﺣﻀﻮﺭﭘﻴﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻋﻠﺖ ﭼﯽ ﺍﺳﺖ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﻃﻮﺭﺑﮕﻮﻳﻨﺪﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻣﺬﻫﺐ ﻭﺯﺑﺎﻥ ﻭﮔﺎﻩ ﻧﮋﺍﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﻫﺎ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﺳﺖ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﺗﺒﺎﻉ ﺩﺍﺧﻠﻪ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭی ﻧﮑﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﻮﺭ 9 ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﻮﺱ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﻀﺎﺕ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﯽ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭﻳﻢ ﺗماﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ.

ﺑﻨﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺭﻭﭘﺎﺋﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺗﺒﺎﻉ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﮐﻢ ﻣا ﺭﺟﻮﻉ ﮐﻨﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ باید 9 میلیون نفوس ایرانی و ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺷﺮﻉ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ باشد تسلیم قضاوت و حکومت دول ﺍﺭﻭﭘﺎَ ﺑﮑﻨﻴﻢ 

این است که من ازصمیم دل به اعلیحضرت وآقای وزیرعدلیه برای الغای کاپپیتولاسیون تبریک می گویم...»

این نطق دکتر مصدق مانند نطق نهم آبان اودربین افراد جوان و روشنفکر تأثیر زیاد داشت. الاً جنبه مثبت داشت و کارنیک شاه ودولت را ستود. درثانی با کمال صراحت اشکال کار وزیر عدلیه و تخطی از اصول و قانون را تذکار داده و صریحاً می گوید شما نمی توانید تشکیلات عدلیه را باسم اینکه ممکن است قضات نا صالح درآنجا باشند برهم بزنید. عدلیه را نگاه بدارید، قضات را یا نگاه بدارید یا اگر بدرد نمیخورند و صالح نیستند خارج بکنید.

ثالثاً وکیل نماینده مردم است. شما نمی توانید وکالتی که ملت بشما برای قانونگذاری داده است بیک نفر یا به هیئتی واگذاربکنید. قانون و لوایح باید به مجلس بیاید، حلاجی بشود، مورد بحث و مذاکره قراربگیرد، اصلاح بشود و پس از تصویب، شما که دولت هستید بموقع اجرا بگذارید.

بعلاوه  دکترمصدق می گوید که درمملکت مسلک و مرام باید برهرچیز مقدم باشد. مردم را معتقد باصول بکنید. زیرا یک خردل ایمان وعقیده بر میلیونها ثروت و مال دنیا ترجیح دارد.

خدا ترس را بر رعیت گمار     امین کز تو ترسد امینش مدار

مخبر السلطنه هدایت راجع به الغای کاپیتولاسیون چنین اظهار نظر می دارد:

"با الغای عهدنامه تركمان‌چای یوغ‌ها از گردن ایران برداشته شد، منجمله كاپیتولاسیون كه نظارت خارجه است در محاكمه‌هائی كه یكطرف تبعه خارجه باشد، میبایست اعلان شود كه در ضمن عقد سكوت ادامه نیابد و سابقه نشود. دول دو ایراد كردند یكی آنكه قانون مجازات مدون ندارید دیگر آنكه محابس شما وضعیتی موافق با حفظ صحت ندارد.

داور قانون مجازات بر طبق اصول مرتب كرد و چاپ شد ضمنا در قصر محبس بنا نهاده شد.

كاپیتولاسیون دو ضرراساسی داشت یكی آنكه مخل استقلال دادخواهی بود دیگر وسیله تمسك اهالی در معاملات به تبعه خارجه یا شركت با اتباع خارجه، چنانكه در قضیه دریاچه ارومی (رضائیه) و در توقیف املاك شعاع السلطنه بتوسط شوستر دیدیم و ضررها را كشیدم.»

الغای کاپیتولاسیون که در دولت دوم صمصام السلطنه شروع و درکابینه مستوفی جامع عمل  بخود پوشید،( پس ازده سال) یکی از قدمهای بسیاربزرگ رژیم پهلوی بود که بدست یکی از مهمترین بازیکنان آن رژیم مرحوم داورعملی شد.»(29)

 

فصل دوم، مصدق در بارۀ اختیارات رئیس کل مالیه در مجلس شورای ملی این چنین گفتند:  یکی از جلسات بنده راجع به مالیه و اختیاراتی که به رئیس کل مالیه داده شده بود عقایدی اظهار کردم و بعد هم وعده دادم که اگر موقع برسد عقاید خودم را نسبت به خدمات رئیس کل مالیه در مجلس شورای ملی به عرض برسانم البته هر کسی معایبی دارد محاسنی هم دارد. امور مالیه ما در تحت ریاست دکتر میلیسپو و وزرای وقت دراین مدت چند سال رضایت بخش بوده است. زیرا حقوق ادارات دولتی که قبل ازآمدن رئیس کل مالیه همیشه تأخیرمی‌شد و به تعویق می‌افتاد کاملاً در آخر هر برج می‌رسید و حتی قبل از آمدن ایشان بعضی از اشخاص ممکن بود وسائلی نداشته باشند و حقوقشان را احتراز کنند. (30)

در ادامه در انتقاد به وزیر مالیه نصرت الدوله بیان داشتند: در هرحال بنده عقیده دارم که خود وزیر کار کند و مسئولیت وزیر در تحت مسؤلیت اشخاص خارجی دیگری که هر وقت می‌خواهند از این مملکت می‌گذارند می‌روند مخفی نماند و در روی این زمینه با آقای وزیرمالیه هر وقت صحبت می‌کردم می‌گفتند بله ما می‌خواهیم اختیارات دکتر را محدود کنیم بنده هم روی این اصل که ایرانی باید خودش کار کند کاملاً موافق بودم واین خوش‌باوری من بود خوب حضرت والا اگر سرکار می‌خواستید واقعا به او اختیارات ندهید و دعوای شما سر اختیارات بود چطور حالااین لایحه را آورده‌اید و می‌خواهید همان اختیارات بدیگری بدهید؟! (31)

 

فصل سوم ، درفصل سوم مذاکرات مجلس شورای ملی در بارۀ اجازه مبادله لایحه شیلات منعقده بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، متن لایحه شیلات منعقده بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، متن قرارداد گمرکی منعقده بین ایران واتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی آورده شده است. در فصل چهارم دکتر مصدق برای آخرین بار در باره خط سرتاسری راه آهن گفتند: - بنده درموضوع راه آهن نظر خودم را به کرات در مجلس شورای ملی به عرض آقایان رسانده‌ام دیگر حالا ضرورت نمیدانم در این موضوع راه آهن عرایضی بکنم حتی در نظر دارم که یک روزی درباب خط راه آهن مذاکره شد یکی از نمایندگان محترم گفتند که چون قانون گذشته و تصویب شده دیگر در موضوع خط نمی‌شود صحبت کرد در صورتیکه یکی ازمسائل اساسی خط راه آهن است و امروز که می‌خواهید نقشه اش را بکشید و اجازۀ نقشه کشی می‌دهید ممکن است در خطش هم مذاکره کرد ولو اینکه قانون هم تصویب شده باشد یک قانونی از مجلس گذشته و این قانون اگر نقض شود ضررندارددرصورتیکه اگر خط آهنی را بر خلاف مصالح مملکت بکشند ضررهای جبران ناپذیر دارد در باب خط راه آهن بنده عرض دارم راه آهن ما ممکن است دو قسم حمل و نقل داشته باشد یکی حمل و نقل بین المللی یکی حمل و نقل ملی. حمل و نقل ملی ما آن چیزهائی است که در داخله ممکلت صرف می‌شود حمل و نقل بین المللی ما آن چیزهائی است که ازممالک خارجه بطور ترانزیت می‌آید و از ایران عبور می‌کند و به ممالک دیگر می‌رود اگر راه آهن ما یک فایده‌ای ببرد از ترانزیت مال التجاره اروپا به آسیا خواهد برد. این خطی که امروز اجازه داده می‌شود که نقشه کشی بکنند کاملاً بر خلاف مصالح مملکت است زیرا خط بین المللی خطی است که اروپا را به آسیا متصل می‌کند. اروپا در این طرف واقع شده. خط آهن ما باید از این طرف شروع شود و به آن طرف برود که مال التجاره اروپا را به آسیا برساند این راه آهن ترانزیت پیدا می‌کند حمل ونقل بین المللی پیدا می‌کند ولی آن راه آهنی که از بندر جز حرکت کند و به محمره برود بنده نمیدانم چه تجارتی و چه حمل و نقلی را می‌تواند داشته باشد.

بدنبال آن سپس ادامه دادند: هیچ دلیلی ندارد اگر دلیل دارید بگوئید والا به عنوان اینکه یک قانونی گذشته شما سی میلیون دیگر به این مملکت ضرر بزنید یک قانونی گذشته است یه یک قیام و قعود می‌شود آن قانون را نقض کرد و این خطی که اجازه می‌دهید یک خطی باشد که یک ترانزیتی داشته باشد که یک چیزی هم برای این مردم داشته باشد. بنده کاملاً ثابت کردم که عجالتاً راه آهن در ایران فایده ندارد ولی اگر ترانزیت داشته باشد و حمل ونقل ممکن است یک قسمت از ضرر راه آهن را جبران کند ولی این خطی که امروزدرنظر گرفته شده است کاملاً به ضرر مملکت است. حالا آقایان غیرازاین تشخیص می‌دهند مختارند ولی من به عقیده خودم این رای را که این خط کشیده شودوبه این طرف برود خیانت و برخلاف مصالح مملکت میدانم …(32)

 

مدرس نماد استقامت در سختیها

 

فصل چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم ، نهم ، دهم، یازدهم و دوازدهم، دربارۀ سید حسن مدرس است. محمد قلی مجد بنا بر«اسناد وزارت خارجه آمریکا » سیرتحول استبداد رضا شاهی در آن زمان را بدینگونه آورده است: تلاش برای ترور مدرس در30 اکتبر 1926 با هدف حذف یکی از مخالفان سرسخت، و خالی کردن دل سایر مخالفان صورت گرفت. هدف دیگرش انحراف اذهان از یک توطئه جدی برای قتل پهلوی بود:

احتراماً به اطلاع می رساند که به جان مدرس، روحانی کهنه کار ولی پر انرژی و نماینده مجلس که نفوذ کم وبیش چشمگیری درعرصه سیاست پایتخت دارد، سوء قصد شده است. این حادثه سر و صدای زیادی به راه انداخته وهنوز نمایندگان مجلس و مردم عادی درباره آن صحبت می کنند. این احتمال آشکارکه سوء قصد مزبور با اهداف سیاسی صورت گرفته و نه انگیزه های شخصی توجه عمومی بیشتری را به آن جلب کرده است. به نقل از مدرس می گویند که قبلاً هرگز مهاجمان را ندیده بود. گزارش های بسیار ضد و نقیضی درباره این حمله منتشر شده و تحقیق و تفحص مقامات مسئول در این ارتباط ظاهراً چندان جدی نبوده است. تا به امروز هویت مهاجمان و عاملان تحریک آنها به اطلاع عموم نرسیده است. ماجرای حمله از این قرار بود: حول و حوش ساعت شش صبح روزشنبه، 30 اکتبر، مدرس از کوچه باریکی درمجاورمسجد سپهسالارودرهمسایگی منزل داور(رهبرجناح رادیکال مجلس ) عبور می کرد تا برای تدریس فقه به مسجد برود. شخصی از پشت به سمت او شلیک کرد اما تیرش به هدف نخورد. فردی به نام شیخ احمد که همراه مدرس بود دست مهاجم را گرفت و مانع از تیراندازی مجدد او شد. در همین حین دو نفر سر کوچه دیگری درست رو به روی مدرس ظاهر شدند و گویا هر کدام دو گلوله شلیک کردند. دو گلوله استخوان بازوی چپ مدرس را شکست، گلوله سوم به دست راستش خورد و گلوله چهارم به پای یک عابر اصابت کرد. می گویند مأموران نظمیه فوراً خود را به محل حادثه رساندند و به تعقیب مهاجمان پرداختند و دو نفر را دستگیر کردند. می گویند یکی از مأموران نظمیه کشته شد، ولی وقتی مسئله مستمری اهل و عیالش در مجلس مطرح شد، اعلام کردند که هیچکس کشته نشده است. مدرس را ابتدا به خانه داور بردند وپس از انجام مداوای اولیه و با سر رسیدن مقامات ارشد نظمیه او را به ساختمان نظمیه بردند و سپس به بیمارستان دولتی منتقل کردند. دو نفری که ابتدا مسئولیت بازجویی جنایی را بر عهده داشتند چندان مطابق میل دوستان مدرس نبودند، در نتیجه این کار به یکی از دادستان های عدلیه (دادگاه) به نام میرزا یوسف جوادی (از شاگردان سابق مدرس) واگذار شد. از قرار معلوم هنوز مدرکی علیه دو نفری که توسط مأموران نظمیه دستگیر شده اند به دست نیامده است. یکی از آنها به نام عزیز که خدمتکار صادق حضرت، از معاونان سابق وزیر مالیه، است همچنان در بازداشت به سر می برد، و نفر دیگر که شاگرد بقال است به قید ضمانت آزاد شده است. در ضمن، حال مدرس سریعاً رو به بهبودی است و اخبار حکایت از آن دارد که مدرس به طور کامل بهبود خواهد یافت. می گویند بیمارستان نظامی که مدرس در آن بستری است به محل تجمع سیاستمداران و بحث و گفتگوی آنها مبدل شده است، و بیمار آنقدر ملاقاتی دارد که تنها اثاث اتاقش فقط همان تختی است که رویش بستری است. شاید قرار گرفتن در کانون توجه عموم مؤثرترین دارویی باشد که مدرس می توانست داشته باشد.

بدون تردید سیدحسن مدرس در میان مخالفان سیاسی رضاخان سردار سپه و پادشاه بعدی جایگاه نخست را دارد و او نیز با مخالفت با اعتبارنامه برخی از راه یافتگان به مجلس درباره دخالت نظامیان و به خاطر همین مخالفت خوانی های صریح وبی پرده نیز بارها از سوی عوامل و مأموران رضاخان مورد تهدید، ضرب و شتم و نهایتا سوء قصد و ترور قرار گرفت و نهایتا نیز خشم و كین رضاشاه با شهادت سیدحسن مدرس به دست مأموران شهربانی رضاشاه فرونشست. سوء قصد نافرجام مأموران مخفی رضاخان در7 آبان 1305 در حالی به وقوع پیوست كه مجلس ششم تازه كارخود را آغازكرده بود شهربانی طرفدار رضاخان در انتخابات اظهارات صریح و آشكار می كرد آنچه بود صبح روز 7 آبان 1305 در حالی كه سیدحسن مدرس راهی مسجد سپهسالار بود از سوی چند تروریست مورد حمله قرار گرفت، اما مدرس با زیركی خاصی «فوری رو به دیوار كرد و عبا را با دو دست به طرف سرخود بلند نمود و زانوان خود را خم كرد به طوری كه بدن نحیفش در پایین عبا قرار گرفت و آنجایی را كه قاتلین از پشت عبا محل قلب و سینه تصور می كردند جز دو بازوی مدرس و عبای خالی چیز دیگری نبود. نتیجه این عمل ماهرانه و عجیب این شد كه از شلیك مفصل جانیان چندین تیر به ساعد و بازوان او اصابت نمود و یكی هم به كتفش خورد و هیچ یك خطرناك نشد. با انتقال مدرس به بیمارستان شهربانی، علیم الدوله مأموریت یافت با آمپول هوا مدرس را چنانكه خواسته رضاشاه بود به قتل رساند اما طرفداران مدرس كه حاجی امام جمعه خویی نیز آنان را همراهی می كرد مدرس را از شراو رهایی بخشیده به بیمارستان احمدی در خیابان سپه منتقل كردند. رضاشاه كه بر حسب نقشه قبلی در مازندران به سر می برد در اقدامی نمایشی از طریق سرتیپ محمد درگاهی رئیس وقت شهربانی در بیمارستان جویای احوال مدرس شد، اما مدرس كه از كل قضایا اطلاع داشت زیركانه پاسخ داد: به كوری چشم دشمنان [مقصود رضاشاه است] نمرده ام و هنوز زنده هستم.»(33)

           

 

ملک الشعرا بهار در بارۀ سید حسن مدرس

 

بهارپس ازشهریوربیست به مناسبت روز شهادت مدرّس‏ در روزنامۀ نوبهارمدرّس‏ را اینگونه ‏به تصویر می کشد: ‏

   یکی از شخصیت های بزرگ ایران که از فتنۀ مغول به بعد نظیرش بدان کیفیت و استعداد و تمامی ‏از حیث صراحت لهجه و شجاعت ادبی و ویژگی های فنّی در علم سیاست و خطابه و امور اجتماعی ‏دیده نشده سیدحسن مدرّس‏ اعلی الله مقامات بوده است.‏

ما رجال اصلاح طلب و شجاع و فداکار مانند امیرکبیر و سیدجمال الدین افغانی... و غیر اینان بسیار ‏داشته و داریم که هر یک از این بزرگان شخصیت های برگزیده و تاریخی می باشند.‏

   اما مدرّس‏ از حیث تمامی، چیز دیگر بود و در مدرّس‏ جنبه فنّی و صنعتی و هنری بود که او را ‏ممتاز کرده بود علاوه بر آن که از جنبه علمی و تقدّس و پاکدامنی و هوش و فکر نیز دست کمی از ‏هیچ کس نداشت و سرآمد تمام این خصال، سادگی و بساطت و شهامت آن مرحوم بود و مهمتر از ‏همه از خودگذ شتگی و فداکاری او بود که در احدی دیده نشد.

مدرّس‏ به تمام معنی عالمی فقیر بود؛ آن فقری که باعث فخر پیغمبر ما صلی الله علیه وآله بود و می ‏فرمود «الفقر فخری»، همان فقری که عین بی نیازی و توانگری و عظمت او بود. ‏

   مدرّس‏ پاک وراست وشجاع بود و مقام روحانیت با سیاست نزد او از یکدیگر منفک و جدا بود. با ‏فناتیزم و خرافات دشمن بود. با اصلاحات تازه و نو همراه بود و بالجمله یکی ازعجایب عصرخود ‏شمرده می شد. مدرّس‏ مجتهد مسلم بود، فقیه و اصولی بزرگ بود. ‏

بهار ادامه می دهد:  مدرّس‏ در مجلس دوم جزو تراز اوّل و در انتخابات دورۀ سوّم تا دورۀ ششم از تهران انتخاب شد... ‏بعد از ختم دوره ششم مجلس دولت و شهربانی و شهرداری شروع به تجهیزاتی کردند و وکلای ‏دولتی دسته بندی هایی آغاز نمودند که تهران را هم مانند ایالات و ولایات در زیر یوغ اطاعت خود ‏درآورند چنانکه خواهیم گفت.‏

    مدرّس‏ با تغییر قانون اساسی به آن طریق و حق دادن به مجلس که شاه را خلع کند، از لحاظ حقوقی ‏مخالف بود. مدرّس‏ از احمدشاه راضی نبود. در انتخابات دورۀ پنجم احمدشاه به درباریانی که ‏معروف بودهزار رأی دارند سپرده بود که به شاهزاده سلیمان میرزا رأی بدهند. ‏(34)

رحیم زاده صفوی  به نمایندگی از ولیعهد و مدرس برای گفتگو با احمد شاه به فرانسه میرود  و در خاطراتش آورده است:

شاه این سئوال را هم مطرح می کند که آیا «درنقشۀ آقای مدرّس علما هم شرکت دارند؟»

 «در پاسخ عرض کردم: هر‏چند روابط ‏آقای مدرّس با روحانیان بسیارخوب است امّا ایشان این عقیده را ندارند که با دست ‏روحانیان و پیشوایی ‏آنان نهضتی و انقلابی به وجود آورند، زیرا به نظر آقای مدرّس درنهضتهای روحانیون همواره ‏نوعی ارتجاع وارد می شود و به جای آنکه جامعه رو به پیش حرکت کند، ‏سوی عقب می رود.‏ »(35)

ناگفته نماند دکترعبدالباقی مدرس فرزندمدرس به این نکته مهم اشاره می کند که «مدرس،هيچگاه براي پيشبردمقاصد خود ازسلاح برنده دين و تبليغات مذهبي استفاده نمي‌كرد، چون معتقد بود اگر با شكست مواجه شود، اعتقادات مردم متزلزل مي‌گردد. خودش هم بارها كه من شاهدبودم، اين نكته رابه مرحوم مستوقي خاطرنشان مي‌ساخت و درسخنراهي‌هاي او هم هست كه درمجلس تأكيد مي‌كند: من مرد سياستم و هيچ دماغي را درسياست بالاتر از خود نميدانم. به هرحال يكي ازپيروان و دوستداران او كه مردي محترم از بازاريان بود و در مجالس و محافل گفته بود كه من خواب ديدم واعتقاد دارم، مدرس نائب امام زمان است. سخنان اوبه گوش مدرس رسيد. مدرس دستورداد او را احضار كردند. آن مردم محترم كنارمدرس مودبانه نشست، مدرس بدون مقدمه به او گفت: چراحرفي را ميزني كه اثبات آن مشكل است، به جاي اينكه بگويي مدرس نائب امام زمان است، بگو مدرس نائب مردم است كه هم دلايل كافي براي اثبات آن داشته باشي وهم سخني به جا ودرست باشد.خود امام زمان هم نائب مردم است،چون مي­خواهد آنان را به سوي خير و صلاح سوق دهد.»(36)

 عبدالله مستوفی، از یکی از گفتگوهایش با سید حسن مدرّس‏ چنین آورده است: معلوم است سوسیالیست ها هم برای کارچاقی سردارسپه در نوبت خود بی میل نبودند که مدرّس‏ را آرام کنند، تا کار به جاهای نازکترنکشد. در یکی از مذاکرات سران حزب، که من هم حاضر بودم، در اطراف ضدّیت مدرّس‏، و درافتادن با سردارسپه و نتایج آن برای کشور، هرکس چیزی می گفت؛والبتّه بیشتر، جانب مضرّ این پیشآمد احتمالی را گنده میکردند. ولی همگی، حتّی من، معتقد بودیم که حیف است این مرد فعّال با جربزه ازبین برود. رفقای خوب، چون سابقۀ مرا با مدرّس‏ می دانستند، به من پیشنهاد کردند بروم با او صحبتی كنم، شاید ازشدّت مخالفت او کاسته شود.

 بعد از ظهر فردای آن روز، به منزل سیّد رفتم. مدرّس‏ در اطاق خود نشسته، چند نفری نزد او بودند، منهم  بعد از ظهر در اداره  محاکمه ای داشتم، و نمی توانستم در حاشیۀ مجلس منتظر وقت مناسبتری بشوم. ازتوی حیاط، بعد ازمبادلۀ سلام به آقا گفتم من به شماعرضی دارم. سیّد بزرگوارگفت الان  بیرون می آیم، با هم قدری درحیاط  قدم  می زنیم. من به سمت دیگرحیاط  که کسی آنجا  نبود، رفته  یک دو باری از بالا به پائین رفت وآمد کردم، سید رسید. پس ازطیّ تعارفات معمول، وارد مقصود شدم.

به او گفتم: تصوّرنمیکنید برای متنبّه شدن سردار سپه این اندازه اقدام کافی باشد؟ گفت: خیر، باید لامحاله دستش از ریاست وزراء کوتاه شود! گفتم در این شش هفت ماهۀ ریاست وزرایش خوب كارکرده، وقدرت وعظمت قشون را خیلی زیاد نموده، وبه واسطۀ قدرت نظامی، مالیاتهای عقب مانده هم وصول شده، و دوایردولتی عظم واعتباری پیداکرده اندکه نظیرآن رامدّتهااست دراین کشورکسی ندیده است.حیف است این قدرت و اختیار و وحدت و مركزیت از بین برود، وهرج و مرج ومزیتهای سابق، جانشین آن بشود. امروز، به واسطۀ قدرت و مواظبت این مرد و مرکزگرفتن حکم دولت، هر تصمیمی درهرقسمت از کارها بگیرند، روی کاغذ نمی ماند وفوراً اجرامی شود. حکّام وعمّال ازاوملاحظه دارند، کارها به لاقیدی وبی اعتنایی وسرهم بندی واگذارنمی شود، ونظم ونسق حسابی درکارآمده است.

 سیّد گفت: سگ هرقدرهم خوب باشد، همینکه  پای بچۀ صاحبخانه را گرفت، دیگر به درد نمی خورد، و باید از خانه بیرونش کرد. دیدم این مرد نطّاق، با یک ضرب المثل دهاتی، همۀ دلیل های حلّ قضیّه، که من آورده بودم، و خیال داشتم بازهم مقداری بر آن بیفزایم، گفته و نگفته همه را از پایه خراب کرد و روی هم ریخت! ولی من مأیوس نشدم، و از راه نقضی مقصود خود را دنبال کردم و گفتم: توجّه می فرمایید که بیرون کردن اوچه زحماتی دارد. سیمیتکو هنوز چشم طمعش از کردستان برداشته نشده، و با وجودعدّۀ قوای دولتی، هر روز از خاک کردستان عراق به خاک ایران در تک وتاز است. اشراری که به واسطۀ قدرت این مرد درهمه جا ساکت شده اند، هنوز ریشه ومایۀ شرارت را از دست نداده اند. هنوز هم در لرستان سرجنبان هایی که مثل مار زخمی مترصّد وقت مناسب اند، زیاد هستند و اجمالاً ما کارهای زیادی داریم، که هنوز به آنها دست نزده ایم. بیست سال ازمشروطه می گذرد؛ ما جزبه این یک نفر، که از هرحیث مواظب همه چیز وهمه جا هست، هیچ برنخورده ایم. برفرض، به قول شما، این سگ را به این جرم ازخانه راندیم، کی را داریم جای او بگذاریم؟ از همه گذشته، با این نغمه های وحشی که ازقشون جنوب و شمال و شرق و غرب می رسد وبه یک ‌دیگر دستورتمرّد می دهند وهمدیگر را اغوا میکنند، چه می خواهیم کرد؟ چیزی که باقی داریم، همین یک کار است، که اینها دو دسته شوند، و جنگ داخلی راه بیفتد، یا همه باهم متّحد شوند و ملّت را با اسلحۀ خودش زیرپا کنند، و...

سیّد مجال نداد که من باقی ادلّۀ نقض خود را بیاورم؛ حرف مرا قطع کرد و گفت: به همین  جهت است که من معتقد شده ام ریشۀ این فساد را هرچه زودتر باید کند: « آخر آدم باید جرأت بکند بیست تا سوار دست یکی بسپرد، واز یاغیگری او در امان باشد؟! مرغی را که دم صبح شغال خواهد بُرد، بگذارید سرشب ببرد. لامحاله از کشیک کشی تا صبح خودتان را راحت کرده اید!» دانستم که سیّد دراین امر کاملاً رادیکال است، و منطق و طرز فکرش در این زمینه قوّت گرفته است؛ که با هر بیانی ازمنظور اصلیش نخواهد گذشت. با هم به اتاق آمدیم. یک استكان چای برای من ریخت وبعد ازصرف چای ازهم جدا شدیم »(37)

مستوفی، مدرّس‏ را درمیدان مبارزه با استبداد تنها وبی یاورمی داند. او برطبیعت استبدادی و پرشتاب رضاخان واقف است و می داند که هنوز رضاخان همۀ سازوکارهای لازم دیکتاتوری را به چنگ نیاورده است که خواست خود را به شکل قانونی تحقّق بخشد. نظمیه و عدلیه در اختیار او نبود که منویات او به طوردلخواه برآورده شود( 38)

 

ابوالحسن بنی صدردرکتاب« موقعیت ایران ونقش مدرس »، دربارۀ مدرّس‏ و استقلال طلبی و آزادیخواهی او براساس موازنه عدمی درروابط داخلی وخارجی و روابط با گروه بندیهای حاکم و نقش شهید مدرّس‏ درحفظ استقلال ایران در زمان جنگ جهانی اوّل و رفتار او در ایام اقامت دراسلامبول پایتخت خلافت عثمانی، تز جمله می‌نویسد: [مدرس]، پیش ازقرارداد، برای برچیدن بساط پلیس جنوب و انواع دسته‌های مسلّح که خارجیان یعنی روسیه تزاری وانگلستان درایران تشکیل داده بودند،  مبارزه می‌ کرد. در مبارزه با پلیس جنوب به ظاهر پیروزشد. اما در واقع این پلیس، پس ازکودتا، در«قشون جدید» ادغام گشت والبتّه مدرّس‏ جان را برسرمبارزه با سلطه این « قشون جدید» بر کشور گذاشت.

وقتی جنگ جهانی اوّل پیش آمد، نیروهای جانبداراستقلال، دولت موقّت تشکیل دادند و با نیروهای اشغالگربه نبرد پرداختند. مدرّس‏ دراین دولت بود. شکست خوردند ومهاجرشدند. درعثمانی، مردی که به اندیشه وعمل خویش، بیانگر موازنۀ عدمی بود، درمدرّسه‌ای حجره گرفت و ازطریق تدریس، معاش بسیار ساده‌ای را که آنهمه بوی صلابت وشجاعت بخشیده بود، تأمین کرد. وقتی به حضور خلیفۀ عثمانی رفت، نظریۀ موازنۀ عدمی خویش را با خود برد ومتذکّر شد که وحدت را نمی توان تنها بنام دین ومرام بوجود آورد. مرام و یا دین اگرمی‌خواهد مبنای وحدت ملل گردد، باید درهمه جا بیکسان جامۀ عمل پوشد وموجب امتیاز هیچکس بردیگری نگردد. تنها براساس موازنۀ عدمی است که می توان در یک وحدت واقعی شرکت جست. وحدتی که درآن، یکی حاکم و بقیّه محکوم باشند، وحدت نیست، زنجیراست ومردمان زیرسلطه، برای درهم گسیختن آن خواهند کوشید.(39)

 

 مدرّس‏ و مسئلۀ  پول گرفتن از خارجی

 

بعقیده نگارنده، مدرس مصون ازخطا و اشتباه نبوده است از اینرو موضع مدرس در رابطه « پول گرفتن از خارجی» را در زیر می خوانید همانند دفاعش از وثوق الدوله از وزرای کابینه مستوفی و حمایتش از نصرت الدوله مخالف با اصل موازنۀ منفی (موازۀ عدمی) وزیرپا گذاشتن آن است. با وجود آن سابقه، مدرس برای"مهار رضا شاه" دچار خطای فاحش شد زیرا توجه نکرد که با کسانی چون وثوق الدوله نمی توان رضا شاه رامهارکرد. مهار او آدمهای بدون وابستگی و استوار قدم می خواست.

بنابراین لازم است به این مهم اشاره نمایم که هم اکنون گروه ها و اشخاص سیاسی وابسته که از بیگانگان کمکهای مالی دریافت می کنند عمل خلاف استقلال « دولت موقت مهاجرین » را در زمان جنگ جهانی توجیه و بهانه ای برای اعمال نامشروع خود کرده اند.

 

سید حسن مدرس دردفاع ازخود درمجلس شورای ملی گفت: «‏ دراین ده سال ‏‏اخیر بعد از جنگ عمومی وقایع مهمّه درایران اتّفاق افتاد مهاجرت دو دسته بودند: ‏بعضی عقیده ‏‏به مهاجرت داشتند، بعضی نداشتند. بعد از مهاجرت که من تقریباً ازاشخاصی بودم ‏که زودتر آمدم، ‏‏قرارداد آمد درکار و یک مسائل بزرگ مملکتی بود، تا ریشۀ آن کنده شد. بعد مسئلۀ ‏جمهوری آمد درکار‏‏که آنهم یکی ازمسائل بزرگ مملکتی بود. بعد ازمسالۀ جمهوری مسئلۀ تغییر‏سلطان آمد، که آنهم یکی ‏‏ازمسائل بزرگ بود. دراین هفت هشت ده سال این چهارمسئلۀ بزرگ ‏مملکتی که سیاسی بود خیلی ‏‏مایه دارعمیق که صورتی درزیرداردآنچه دربالاستی تمام این مسائل ‏صورتی داشت و سیرتی مسائل خردی هم که نظیر آنها بود پیش آمد مسألۀ میرزا کوچک خان وآن ‏وضعیات مسألۀ ماژور‏‏محمّد تقی خان و آن وضعیات، مسئلۀ خیابانی با آن وضعیات، اینها هم یک ‏کوچکهای این مادّه ها بود. ‏‏به عقیدۀ من (با کمال تأدّب وکوچکی که دارم نسبت به آقای رئیس الوزرا ‏‏) این مسائل یک وقتی باید ‏‏حل شود. به عقیدۀ بنده مقامی بهتر ازاینجاودولتی مناسب ترازاین ‏دولت سراغ ندارم.نمایندگان هم که همه خوبند، بعضی دو دوره، بعضی سه دوره، بعضی ‏چهاردوره، بعضی هم یک دوره درمجلس بوده اند. این مسائل ‏‏باید حل شود، دریک وقت بنده بر ‏نخیزم از خواب ببینم که روزنامه دیشب کارنداشته مسئلۀ ‏‏مهاجرت را پیش کشیده است یا مطلبی ‏نداشته است بنویسد قرارداد را پیش کشیده است. این مسائل ‏‏یک وقتی باید حل شود، مسائل رابعه ‏که عرض کردم که مهاجرت ومسئلۀ قرارداد ومسئلۀ جمهوری ‏‏ ومسئلۀ تغییر سلطنت، یعنی تغییر ‏سلطان همه از مسائل مهمّۀ مملکتی است. بنده که اینجا ‏‏خدمت آقایان حاضرم درهر سه تای اوّل ‏بازیگر میدان و پیشقدم آن جنگها بودم. درمهاجرت آقای رئیس ‏‏الوزرا بودند، بنده هم جزو مهاجرین با ‏جمعی از آقایان مثل شاهزاده سلیمان میرزا و جمعی از آزادی خواهان یک مشت عقیده داشتند این ‏صلاح مملکت است.  سیاست اقتضا میکند یک مشت عقیده ‏‏داشتند مضرّ به حلّ مملکت است. مسئلۀ ‏سیاسی ونظری، به دودسته شدند. من ازآن دسته بودم که ‏‏عقیده ام برآن بودکه خیر وصلاح ‏مملکت است به مهاجرت رفتیم وهرگزهم تنقید نکردم ازآن کسانی که ‏‏مهاجرت را صلاح مملکت ‏نمی دانستند وغیبت هم نکردیم. مسأله سیاسی بود، خودم صاحب عقیده بودم، ‏‏رفتم قم، بعد کابینۀ ‏مستوفی الممالک تغییرکرد. کابینه های دیگری که آمد تعاقب کردم. پولهم [رفتیم ازآلمانها گرفتیم و‏خرج کردیم]‏

یک نفر از نمایندگان – خیانت کردید .

مدرّس‏ – خیر خیانت نبود، صلاح مملکت بود و کردیم من عقیده داشتم وکردم .

رئیس – به آقای عدلی اخطار میکنم کلماتی را که منحصراً باید محاکم صالحه بگویند، غیراز قاضی ‏‏‏نباید بگوید .

مدرّس‏- من عقیده ام این بود کردم و رفتم و قریب چهارهزار نفر هم همراه پیدا کردیم الان هم که ‏اینجا ‏‏ایستاده ام باوجود اینکه خسارتها وارد آمد، ژاندارمری ضعف پیدا کرد، الان هم که اینجا خدمت ‏آقایان ‏‏هستم عقیده ام براین است که فوائد سیاسی داشت. رجوع کنید به سیاسیون دنیا به فرمودۀ آقا ‏محکمه ‏‏باید تشخیص بدهد که این عقیدۀ من خوب بوده یا خطا کردم یا سهوکردم یا تقصیر کردم. اگر ‏محکمه ‏‏دید خوب است یا بد است یا من خطا کرده ام یا اشتباه کرده ام معذورم، ولی اگر محکمه دید ‏من ‏‏تقصیر کرده ام ومقصّرم البته باید آن محکمه مرا مجازات کند. بعد از مراجعت از مهاجرت، ‏آمدیم تهران با خوفهای زیاد و زحمات بسیار. مملکت متشتّت بود وهر فرسخش یک جائی ‏‏داشت، ‏جنگ عمومی بود، مملکت با قحطی مواجه شده بود. همانطورکه آقای مصدّق اشاره فرمودند ‏‏کابینۀ ‏آقای مستوفی بود که بنده وارد شدم، خدمتشان مشرّف شدم وعرض حال دادم نسبت به مملکت ‏‏که آقا ‏از سرحدّ که من آمدم تا تهران اینطور قحط وغلا بود. آثارقشون روس اغلب غرب را ویران ‏‏کرده ‏بود. درمملکت نیم فرسخ نیم فرسخش، چهار تا آدم پیدا نمیشد. رشته اش ازهم پاشیده شده است، ‏‏‏حالا چه مذاکره با شاه شد بماند. وضعیات انگلیسها درایران چه بود؟ همه تان میدانید من تاریخ نمی ‏‏‏گویم، از روزنامه نقل نمی کنم، تمام مشهوداتم را میگویم. ‏ (40 )

 

شهادت  سید حسن مدرّس‏

 

 جهانسوزی روز سوم مرداد 1321 اوّلین جلسۀ محاكمۀ متّهمین به قتل شهید سید‌حسن مدرّس‏ در تهران آغاز شد. سرپاس ركن‌الدین مختار، پاسیار منصور وقار، یاور جهانسوزی در ردیف  اوّل پرونده به شهادت رساندن مدرّس‏ بودند.

محاكمۀ متّهمین 50 روزبه طول انجامید. سرانجام ركن‌الدین مختار به 8 سال زندان با اعمال شاقّه محكوم شد وبقیۀ متّهمین هریك از10 سال تا یك سال محكوم شدند. مطلب زیر ماحصل اعترافات متّهمان است.

در یكی از روزهای آغازین ماه آذر 1316 سرپاس مختار رئیس كلّ شهربانی پاكت سربسته و لاك و مهر شده‌ای را به پاسیار منصور وقار داد و گفت آن را در مشهد به یاورجهانسوزی بدهد، سرپاس مختار به وی گفت پاكت دستور انجام مأموریت قتل مدرّس‏ است. وی(منصوروقار) همچنین موظّف شد به جهانسوزی بگوید یا به آن مأموریت برود و یا به تهران بازگردد.

وقاردرمشهد دستوررئیس شهربانی را به اطلاع یاور جهانسوزی رساند. جهانسوزی پاكت را باز كرد دستور را خواند و آن را داخل بخاری انداخت و گفت باید به اتّفاق حبیب خلج به مأموریت جنوب خراسان برای بازرسی بروم. این دو در حقیقت برای قتل مدرّس‏ رهسپار كاشمر شدند. آنان عصر ششم آذر 1316 وارد كاشمر شدند. در چهارچوب همین مأموریت «اقتداری» رئیس شهربانی كاشمر نیزجداگانه مأموریت یافته بود كه به «خواف» رفته، مدرّس‏ را با خود به كاشمر بیاورد. او این مأموریت را انجام داد و مدرّس‏ را به منزل خود در كاشمر آورد. اقتداری سپس درنزدیكی شهربانی خانه‌ای اجاره كرد و مدرّس‏ را در آن اسكان داد.

در مرحلۀ بعد، اقتداری طیّ دستوری رمزی كه به وسیلۀ جهانسوزی دریافت كرده بود، موظّف به كشتن مدرّس‏ شد. امّا چون از این دستور استنكاف ورزید به مشهد احضار شد. وی از آنجا به شهربانی همدان اعزام شد در آنجا با سمّ به قتل رسید.

شهربانی كاشمرنیزبه محمود مستوفیان واگذار شد. وی ابتدا دو مأمور محافظ خانۀ مدرّس‏ به نامهای پاسبان ذوالفقاری و پاسبان ابراهیمی را ترخیص كرد. سپس همراه با جهانسوزی و حبیب‌الله خلج، درشب عملیات مشروب فراوانی خورده و در حالت مستی وارد خانۀ مدرّس‏ شدند. مرحوم مدرّس‏ برای آنان چای ریخت و دقایقی بعد مستوفیان از مدرّس‏ پرسید اجازه می‌دهید مجدّداً چای بریزم. پس از كسب موافقت مرحوم، در چای او در فرصتی سمّ ریخته و جلوی او گذاردند. امّا وقتی دیدند كه با خوردن چای، مسموم نشد، مستوفیان درنقشه‌ای برنامه‌ ریزی وخلج برخاسته عمامۀ مرحوم مدرّس‏ را ازسرش برداشته در دهانش كردند و دورگردنش پیچیدند. اورا خفه كردند ودرهمان شب وی را دفن كردند.(41)

 

فصل سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم و هفدهم؛ درباره سرکوب عشایر و ایلات و تخت قاپو کردن آنها توسط رضا شاه است:

کشواد سیاهپور در نوشتۀ تحقیقی خود تحت عنوان «حکومت پهلوی، استبداد داخلی و سرکوب عشایر» آورده است:

حکومت پهلوی (1357-1304) که به تمام معنا حکومتی خودکامه و مستبد محسوب می شود؛ در برابر ایلات و عشایر-همان قشر عظیم و مولد- سیاستی استبدادی و سرکوبگرانه در پیش گرفت. رضاشاه، نظامی خشن و قلدر با همان خشونت ذاتی، ایلات و عشایر را سرکوب و «قلع و قمع» نمود. سیاست عشایری رضاشاه- آن گونه که بسیاری از محققان داخلی و خارجی تبیین کرده اند- درواقع، «هستی» عشایر را ویران کرد. اسکان عشایر- بدون ایجاد زمینه مساعد و امکانات مناسب- خلع سلاح، تعویض سیاه چادر، تعویض لباس سنتی، جلوگیری از کوچ و دام پروری، تبعید اجباری ایلات به نقاط دیگر، اخذ مالیاتهای گزاف و کمرشکن، اعدام رهبران و توده ی عشار، اختلاف افکنی و تفرقه میان ایلات وعشایر، استفاده ازجنگجویان یک ایل علیه ایل دیگر، حاکمیت محض نظامی و فرمانداریهای نظامی و قتل عام مردم و سرکوب عشایر برای تأمین منفعت کمپانی نفت انگلیس؛ همه و همه نمونه ای از سیاستهای اعمال شده ی رضاشاه علیه عشایرکشوراست. با این همه فشاروتعدی، البته عشایر با قیامهای مسلحانه، ضربات مهلکی بر حکومت وارد آوردند که در درازمدت انحطاط رژیم را در پی داشت. محمدرضا، وارث مرده ریگ پدر؛ به گونه ای دیگرسیاست سرکوب و استبداد داخلی را به پیش راند. وی مهم ترین مستمسک موفقیتش، تفرقه واختلاف داخلی ایلات و عشایر بود، که با کمک و راهنمایی امریکاییها- و گاه انگلیسیها- عشایر را خاموش می کرد. دهه ی اول سلطنت وی در ضعف و تزلزل-و عدم توانایی مقابله با عشایر-گذشت. اما در ادامه، اوج قدرت و فشار را اعمال نمود. البته، همچون عهد پدرش، ایلات و عشایر جنگجو، گه گاه به جنگ مسلحانه دست یازیدند و ضربات سنگینی بر وی وارد آوردند. جمع بندی پیامدهای ضربات عشایر بر پیکره ی رژیم پهلوی، می تواند از عوامل مؤثر در اضمحلال و سقوط سلطنت پهلوی به شمار آید. در مقاله حاضر که سیری سریع و فشرده از روابط متقابل رژیم پهلوی و ایلات و عشایر جنوب- خاصه ایل بویر احمد-است؛ تلاش نگارنده بر تحلیل وقایع وتشریح اسباب وعوامل سیاست عشایری سلاطین پهلوی وسرکوب عشایر بوده؛ که نقل قول نظریات محققان داخلی و خارجی مؤید آن است.

رضاشاه و سیاست عشایری وی احمدشاه قاجار، آخرین پادشاه سلسله قاجاریه، که فرد سست اراده و بی حال وعاشق تفریح وسفردرآخرین مسافرت خارجی خویش، تمام اختیارات مملکت را به رضاخان سردارسپه سپرد.(1)

«ایوانف» محقق روسی، معتقد است؛ که دراین موقع «عملاً قاجارها هیچ گونه قدرتی در اختیار نداشته [و] تمام قدرت حکومت در دست رضاخان بود.»(2) چراکه، رضاخان، شاه را مجبور کرد که به خارج از کشور برود و برادر وی را که در تهران، نایب السلطنه بود، ناچار نمود «در امور دولت دخالت نکند.»(3)

در پی این تغییر و تحولات سیاسی، زمینه چینیهای انگلیسیان، برای به حکومت رساندن رضاخان، سرانجام ثمر داد؛ و کودتای سوم اسفند1299 کابینه ی جدیدی را سر کار آورد که به کابینه سیاه مشهورشد. (4)

مهره های انتخابی «کابینه ی سیاه» که قدرت را به دست گرفتند، دو نفر بودند؛ یکی «سیدضیاء الدین طباطبایی» روزنامه نگاری جوان و دیگری رضاخان سردار سپه، نظامی قشون. البته، طولی نکشید، که سید ضیاء را کنار گذاشتند و رضاخان را یکه تاز میدان نمودند.(5)

رضاخان که به ظاهر پله های مدارج و مراتب نظامی را طی کرده بود، سرانجام به عنوان «وزیر جنگ» و«رئیس الوزرا» برگزیده شد. وی در سالهای پس از کودتا، تا زمان پادشاهی خویش، شورشها و قیامهای متعددی را در نقاط مختلف کشور- با برخوردهای خشن نظامی- سرکوب کرد و فرونشاند. این درگیریها، تقریباً دراکثر نقاط کشور رخ می داد. درآذربایجان، اردبیل، گیلان، مازندران، خراسان،کردستان، لرستان، کرمانشاه، فارس، خوزستان، بلوچستان و بختیاری.(6)

اگر شورشهای پیش از پادشاهی رضاشاه- که در دوران نابسامانی و ضعف حکومت مرکزی، وانحطاط اواخر قاجاریه -پشت سر هم رخ داده؛ به منافع فردی قیام کنندگان و سودای جداسری واستقلال طلبانه وبرخی از آنها، منسوب شود؛ بی تردید، مقاومتها و مبارزات ایلات و عشایر، پس از پادشاهی رضاشاه و اعمال سیاستهای به ظاهر اصلاحی وی، از سر ناچاری و ناگزیری بوده است. سیاستی که رضاشاه، در قبال ایلات و عشایر- که جمعیت کثیری از نفوس مولد مملکت را تشکیل می دادند- اعمال و اجرا کرد؛ فوق العاده خشن، ستمگرانه و بی رحمانه بود.

در واقع، سیاست عشایری رضاشاه، تمام «هستی» عشایر را هدف قرارداده بود؛ و به نظرمی رسید، مقصود اصلی، نابودی نهایی و کامل بخش وسیعی از مردم مملکت ایران بوده است. بدبختانه، بسیاری از مجریان اقدامات رضاشاه نظامیانی همچون او- خشن، متعدی و متجاوز بودند؛ و در بسیاری مواقع از هردشمن غداری، بی رحم تر وسنگدل تربودند. ذکرنام نخستین سپهبدایران، «احمد امیراحمدی»، ملقب به «قصاب لرستان» کافی به نظرمی رسد.(7) هرچند، اعمال «سلطان عباس نیکبخت» در ایل قشقایی،و«یاوراکرم» و «حاجی خان ارمنی» درایلات بویراحمد وممسنی، شباهت کمی به کارهای امیراحمدی نداشته است.

یکی ازنویسندگان ایل قشقایی، دراثری که در اوایل حکومت پهلوی دوم، منتشر کرده می نویسد:

دولت رضاشاه با برگزیدن مأمورین رشوه خوار و مردم آزار و ایجاد حکومت ستمگر نظامی در میان ایلات چیزی نگذشت که انزجار مطلق افراد ساده و بدوی ایل را نسبت به خود جلب نمود. تجاوز، تعدی و فشار و ظلم مأمورین دولت به خصوص درزمان حکومت سروانی به نام [عباس خان نیکبخت] به اوج شدت رسید، تا آنجا که این افسرناشایسته وخائن توله سگهای خود را برای آنکه بعدها زبان بفهمند با شیر زنهای نجیب ایلات می پرورید. چند سالی نگذشت که این مظالم طاقت فرسا منجر به طغیان قشقائیها در [سال]1308 گردید.(8)

در ایل بویراحمد، یکی ازنظامیان به نام «یاوراکرم»- که مدت اندکی حضور داشت-«اسبی داشت، که معتاد خوردن «جوجه کباب» بود، و در هر نقطه ای که این مأمور نظامی اقامت می گزید، مردم محل موظف به تهیه ی خوراک اسب او- جوجه کباب- بودند. این نظامی مغرورکه با مهمان نوازی بویراحمدیها روبه روشده بودواسبش نیز با «جوجه کباب» تیمارمی شد، بی شرمی را به اوج رسانیده با دیده ی بد به ضعیفه ها نگاه می کرد.«میرغلام» سید جنگجویی از سادات بویراحمد، که در یک «آبادی» ناظر این برخوردها بود با چند گلوله به زندگی سرگرد پایان داد.»(9)

بهانه های متعددی که این مأمور نظامی عنوان می کرد، جز برای آزار و اذیت مردم نبود. نویسنده ای بومی، می گوید:

وی به منظورایجاد وحشت بین مردم به هرخانه ای که می رفت دستورمی داد که دودانه مرغ کباب کنند، یکی رابه اسبش می داد ویکی راهم خودش می خورد. شبهای زمستان اسبش را به داخل سیاه چادر که یگانه مسکن و محل زندگی خانوارعشایری بود جا می داد، اوازپارس سگها که بدون اجازه و اراده ی صاحب خانه واق واق می کردندعصبانی می شد و صاحب خانه را به سختی مجازات می کرد. از همه اینها بدتر به ناموس مردم سوء نظر داشت، به همین جهت میرغلام تصمیم گرفت او را بکشد و زمانی که نظر سویی نسبت به یکی از زنان ایل داشت با پیش بینی قبلی، اهالی او را به محلی که قبلاً میرغلام کمین کرده بود هدایت کردند و میرغلام او را هدف قرار داد و کشت...(10)

نظامی دیگر، حاجی خان ارمنی، مأمور حوزه ی ایلات ممسنی، نیز ستمگرانه به هر کاری دست می زد واز تعدی و تجاوز و هتک حیثیت مردم منطقه فروگذار نبود. سرانجام، پس از آنکه آوازه ی مظالم و مفاسد وی، همه گیر شد؛ میرغلام- همان جنگجوی مشهوردرحوزه ی ممسنی راه بر او بست و وی را به قتل رسانید. بنابر مشهور، میرغلام، آلت تناسلی وی را برید و جهت عبرت سایرین، بر درختی- در مسیر راه- آویزان کرد.(11)

به نظر می رسد، اجرای سیاستهای خشن و ظالمانه ی رضاشاه در قبال عشایر، نیاز به چنان مأموران خشن و ستمگری نیز داشته است. البته، همین تعدیات بسیار خشن و ظالمانه موجب طغیانهای فردی و جمعی مردان عشایر می شد.

در میان تحلیلهای محققان داخلی و خارجی، از سیاستهای عشایری رضاشاه؛ تحلیل تقوی مقدم-که خود، زاده و پرورده ی محیطی عشایری است ازهمه صائب ترو کامل تر است. وی به درستی، بیان می کند:

... دام پروری محورزندگی عشایری بود... وباید دانست که دام پروری مبتنی بر کوچ بوده و بدون کوچ، بقای دام پروری درآن شرایط تاریخی، غیرممکن بوده است. کوچ برای عشایرامری تفننی و تفرجی نبود، بلکه بخشی از ساختار زندگی و نظام معیشتی آنان محسوب می شد. این نظام معیشت [نیز]معلول وناشی از شرایط جغرافیای طبیعی کشور[کوهستانی و کم باران] بود... بنابراین آنان برای بقای زندگی خود ناگزیر بودند که به تناسب تغییر فصول سال و وضع علوفه و مراتع، به مناطق سردسیر و گرمسیر کوچ کنند. کوچ نشینی اگر چه برای عشایر پرزحمت بود، اما هم در زندگی شرافتمندانه و عزتمندانه خودشان و هم دراقتصاد کشور نقشی مثبت و اساسی داشت. [به علاوه در] زندگی عشایری...تنظیم روابط اجتماعی باسایرقبایل از یک سوومهاجرت به مناطق سردسیر و گرمسیر و حفاظت از اموال و احشام در برابرتهدید خطر سرقت و جانوران وحشی از سوی دیگر، مسلتزم تأمین ابزارهای دفاعی و حفاظتی یعنی اسلحه، است. بنابراین در ساختار زندگی عشایری، اسلحه پیش و بیش از آنکه ابزاری جنگی برای دست یابی به هدف تجاوزکارانه و تهاجمی باشد، وسیله ای تدافعی و حفاظتی و جزو ضروری و نیاز اجتناب ناپذیر آن شیوه ی زندگی است... (12)

علاوه بر این، عناصر فرهنگی عشایر، که «آمیزه ای متناسب از عناصر مذهبی و ملی» است؛ به«کالبد زندگی اجتماعی عشایر روح و روان می بخشد».(13) این عناصرفرهنگی را هر فرد عشایری، ازهمان اوان کودکی ونوجوانی، درمکتب خانه هایی که«ملایان» محلی، مدرس آن بودند، می آموختند.

در میان مواد درسی این مکتب خانه؛ کتاب آسمانی قرآن کریم و شاهنامه فردوسی در اولویت قرارداشت. قرآن کریم، نماد اصلی مذهب عشایر بود؛ و شاهنامه نماد ملیت.(14)

به علاوه، علمای دینی- که غالباً سادات محل بودند- دیگر کتب مذهبی و دینی، همچون نهج البلاغه و ادعیه های مذهبی، و نیز احکام واوراد شرعی و سیره و سنت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان شیعه را به مردم می آموختند. «مجموعه ی این عناصر فرهنگی محتوای روابط اجتماعی جامعه ی عشایری را تشکیل می داد، و عشایر با این فرهنگ مأنوس بودند و با آن می زیستند و به همین سبب آن را همچون جانمایه ی زندگی خویش پاس می داشتند.»(15)

بدین گونه «کوچ، اسلحه و باورهای فرهنگی (مذهب و سنت)، پایه های زندگی اجتماعی عشایررا در زمینه های اقتصادی، امنیتی و فرهنگی تشیکل می داد و طبیعی است هر عاملی که ارکان فوق را تهدید می کرد، بنیان زندگی عشایر را به مخاطره می انداخت و موجب واکنش آنان می شد»(16).

سیاست عشایری رضاشاه، نیز «بر سه پایه ی تخته قاپو، خلع سلاح و تهاجم فرهنگی استوار شده [بود]، و این سه پایه دقیقاً در تعارض با ارکان سه گانه زندگی عشایر بود.»(17)

بنابراین، تقوی مقدم به درستی نتیجه می گیرد:

سیاست «تخته قاپو» مانع «کوچ» عشایر بوده؛ و سیاست «خلع سلاح» تنها وسیله ی دفاعی عشایر را از آنان می گرفت؛ و «تهاجم» فرهنگی، «مبانی هویت» عشایر و «زیربنای سجایای انسانی و اخلاقی» آنان را به خطر می انداخت.(18)

«آبراهامیان»، سیاست عشایری رضاشاه را- پس از سلطنت- ادامه عملیات نظامی پیشین می داند؛ که با گسترش دادن پاسگاه های نظامی در مناطق آنان، خلع سلاح رزمندگان عشایر، به سربازی بردن جوانان آنها، تشدید اختلافات داخلی آنان، مصادره اراضی آنها، تضعیف سران قبایل، محدود کردن کوچ سالانه، و گاه انتقال اجباری آنها به روستاهای نمونه خواهان اطمینان ازانقیاد دائم آنان بود.»(19) وی، نمونه ای از این سیاست را از نحوه ی برخورد و رفتار رضاشاه با ایل بختیاری، حکایت می کند.(20) هرچند، آبراهامیان، احتمال می دهد، سیاست عشایری رضاشاه «با هدف بلند مدت تبدیل امپراتوری کثیرالملّه به دولتی یکپارچه با مردمان واحد، ملت واحد، زبان واحد، فرهنگ واحد، و اقتدار سیاسی واحد ارتباط نزدیک داشت.(21) اما به نظر نمی رسد، قلع و قمع قبایل و نابودی کامل یک ایل- و پایمال کردن همه حقوق فردی و اجتماعی جمعیت کثیری از مملکت- ملازم با ایجاد دولتی یکپارچه باشد. به علاوه، رفتار و عملکرد وی، با چنین اندیشه ای، منافات داشته است. او و مشاورانش، نه درک درستی از نظام زندگی و معیشت عشایر داشته اند؛ و نه علاقه ای نشان می داده اند. از این رو بدون کوچک ترین تمهیدی برای زندگی عشایر، تنها به سرکوب آنان پرداخته اند.

«سکندر امان اللهی»- ازعشایر و محققی برجسته در باب عشایر و ایلات- می گوید:

ناخشنودی عشایر نه تنها به خاطر اخاذی مأمورین دولت مرکزی بلکه به جهت ظلم و ستمهای فراوان و پایمال شدن حقوق فردی و اجتماعی آنان به وسیله نظامیان و سایر مأمورین دولتی بوده است. مأمورین نظامی خود را مالک جان و مال و ناموس عشایر می دانستند و خودسرانه تصمیمات خود را اجرا می کردند... (22)

مطالب «امان اللهی» درواقع نقدگونه ای است بر اظهارنظر خانم «لمبتون» که در کتاب مالک و زارع در ایران در باب سیاست عشایری رضاشاه ابراز داشته است. «لمبتون» معتقد است: «سیاست عشایری رضاشاه را چون غلط تعبیروبد اجرا کردند لاجرم تلفاتی سنگین بر چهارپایان اهلی وارد آمد و عشایر دچار فقر و مسکنت شدند و از عده ی آنان کاسته شد. تأثیر منفی این عوامل در اقتصاد مملکت به حدی بود که او در آخرین سالهای سلطنت خود مجبور شد این سیاست را تعدیل کند...»(23) امان اللهی در پاسخ می گوید:

به نظر می رسد خانم لمبتون از ظلم و ستمهایی که از طرف مأمورین نظامی در حق کوچ نشینان به عمل آمده است آگاه نبوده، یا اینکه بنا به موقعیت خاصی نخواسته است حقایق را بنویسد.

به علاوه، باید توجه داشت که خانم لمبتون، طرفدارانه به سیاستهای پهلوی اول و دوم نگریسته آنها را تأیید کرده است. در حالی که نه تنها اصل سیاستها غلط و نادرست بوده که به غلط هم اجرا شده است. احتمالاً، چنین تعریف و تمجیدهای بی دلیل و بی پایه ای، از جانب کسانی چون خانم لمبتون؛ محققی نظیر «گاوین همبلی» به چنین اظهارنظری وامی دارد:

صاحب نظران غربی عموماً به تحسین از اصلاحات رضاشاه پرداخته و تیره روزی هایی را که او برای عشایر به ارمغان آورده نادیده گرفته اند.(24)

همین نویسنده، به صراحت ابراز می دارد:

درتاریخ حکومت پهلوی درایران به سختی می توان صفحه ای سیاه تر ازتعقیب وآزار عشایر توسط مزدوران جیره خوار رضاشاه یافت.(25)

ویلیام داگلاس قاضی معروف دیوان عالی امریکا، که در سال های 1328 و 1329 از ایران و مناطق عشایری، دیدن کرده است؛ عنوان می کند:

هرچه در رابطه با اسکان عشایر مطرح شود، چه خوب و چه بد، فقط یک مسئله بسیار مهم را نباید از نظر دور داشت که نحوه ی اجرای این برنامه به وسیله ارتش رضاشاه بسیار وحشیانه بود.(26)

سیاستهای رضاشاه، تقریباً تمام جوانب وزمینه های زندگی عشایررا، عرصه تهاجم و تخریب و ویرانی قرارداده بود؛ اسکان اجباری (تخته قاپوویک جانشینی)، تعویض سیاه چادر، خلع سلاح، تعویض لباس سنتی وجانشین کردن لباس فرنگی، تبعید اجباری، حاکمیت محض نظامی، اخذ مالیاتهای سنگین و گزاف، اعدامهای بی دلیل دستجمعی انفرادی عشایر، اختلاف افکنی و تفرقه میان ایلات و عشایر، واستفاده از نیروی جنگی آنان برای سرکوب یکدیگر و ...نمونه هایی از این سیاست می باشد.

تقریباً اغلب محققان داخلی و خارجی، به تأثیرات بسیارمنفی و ویرانگر سیاست عشایری رضاشاه، اشاره نموده اند. برخی از محققان خارجی نیز که با حضور مستقیم در میان ایلات و عشایر، از نزدیک به مطالعه ومشاهده ی وضعیت اجتماعی و اقتصادی وسیاسی و فرهنگی آنان پرداخته اظهارنظر نموده اند.

یکی ازآن محققان،«اولیور گارود» است، که دربحبوحه ی جنگ جهانی دوم، بیش از یک سال و نیم، در میان ایلات جنوب و غرب ایران، به مطالعه و تحقیق پرداخته است. وی در مقاله ای راجع به ایل قشقایی، به اثرات مخرب و نابود کننده ی تخته قاپو در میان آنان، سخن گفته است. بنا به گفته ی گارود:

روشهای اتخاذ شده، جهت اسکان ایل، وحشیانه، بی رحمانه و کوته بینانه بود ... حکومت، شرایط لازم برای تغییر یکباره و ناگهانی اقتصاد آنان از شبانی (دامداری) به کشاورزی را پیش بینی نکرده بود. مناطق انتخابی برای اسکان، بدون در نظر گرفتن شرایط محیطی و ناسازگاری با آن، برگزیده شده بود... درنتیجه، مرگ ومیرکودکان آنها نیز افزایش یافت...(28)

گارود می افزاید؛ چشمه های روستا دراثرفضولات متعفن، آلوده شده بود و بالنتیجه باعث بیماریهایی چون حصبه، اسهال خونی، سینه پهلو، سل و غیره گردید و تلفات جانی و مرگ و میر بسیاری را موجب شده است.(29)

ویلیام داگلاس، در باب اسکان عشایر جنوب- از جمله قشقاییها- می نویسد:

در رابطه با تصمیم اسکان عشایر، قشقاییها هم مثل سایر ایلات به زور سرنیزه وادار شدند دست از کوچ نشینی برداشته در منطقه معینی مستقر گردند. فقط در اینجا یک سئوال مهم مطرح بود که تحت چه شرایطی؟ و به چه نحو؟ ... مثلاً بعضی از عشایرقشقایی را مجبور کردند درمنطقه گرمسیر خشک و لم یزرع خلیج فارس سکنی گزینند. منطقه ای که قادر بود فقط دو سه ماه از سال علوفه دامهای عشایر را تأمین نماید. خود دولت هم به موازات اجرای این برنامه هیچ پروژه ای برای آبیاری زمینهای منطقه ای که برای اسکان عشایر تعیین کرده بودند نداشت و نتیجتاً عشایری که در این گونه مناطق سکنی گزیدند به علت کمبود آب برای آبیاری مزارع و مراتع نه تنها دامهایشان از بین رفتند بلکه خودشان هم تلف شدند. حتی آنهایی که به مناطق باتلاقی یعنی شالیزارهای برنج خلیج [فارس] کوچ داده شدند نیز قربانی بیماری مالاریا شدند.[.] گذشته از اینها این سئوال هم مطرح بود که این مردم کوچ نشین که به زور سرنیزه وادار به سکونت در دهات شده اند از زندگی ده نشینی چه می دانند؟ آن هم زندگی ده نشینی که آنها را با انبوهی از کثافات و منجلابهای دهکده روبه رو می ساخت. دهاتی که چشمه های آب آن آلوده به هزاران انگل و میکروب بود. دهاتی که تیفوئید و حصبه و اسهال خونی شیوع داشت. دهاتی که آفت تراخم چشم بین روستاییان بیداد می کرد و ...

البته وضع آنهایی که در مناطق کوهستانی و [سردسیر] اسکان داده شدند کمی بهتر بود چون معمولاً آب وهوای این مناطق سالم تر است ولی عشایرساکن در این مناطق هم نمی دانستند که خانه های خود را دریک منطقه سردسیر و[برف گیر] به چه ترتیب و چگونه [و با چه وسیله ای] گرم کنند. چگونه از خود و انبارهای ذخیره ی مواد غذایی خود حفاظت نمایند. چگونه مزارع خود را در یک جامعه ده نشین آبیاری نمایند. آنها اغلب گرفتار انواع بیماریهایی عفونی واگیردار نظیر ذات الریه، ذات الجنب، دیفتری، سل و سایر بیماریهای ریه و حلق شدند و تعداد زیادی از آنها مردند. زمستانهای سخت و یخ بندان هم کلیه اغنام و احشام آنها را از بین برد[.] کما اینکه قبیله «داراشوری»[دره شوری] در آن سالی که ارتش آنها را مجبور کرد زمستان را هم در همان منطقه کوهستانی سردسیر باقی بمانند: تقریباً 90 درصد اسبهای خود را از دست دادند ... نرخ مرگ و میر مردم ایلات و عشایر در آن برهه از زمان به قدری بالا بود که بسیاری فکر می کردند که اگر اوضاع و احوال چند دهه دیگر به همین منوال ادامه پیدا کند بزودی وجود آنها از صفحه روزگار محو خواهد شد. شایان ذکر است که این عشایر برای زنده ماندن چاره ای جز مهاجرت و کوچ نشینی نداشتند. لذا حاضر بودند برای اینکه به آنها اجازه مهاجرت داده شود تمام دارایی خود را به افسران ارتش رشوه بدهند وارتش هم مثل زالو به این مردم محروم چسبیده بود. رشوه و باج خواهی و گرفتن حق و حساب به صورت مد روز درآمده بود.(30)

خانم«اولن دوشوتن (ماری ترز)»، که در طی سالهای 1331-1330، در سفر به اصفهان و شیراز، مدتی را در ایل قشقایی به مطالعه و مصاحبه، گذرانده است؛ می نویسد:

در سالهای گذشته، سیاست رضاشاه پهلوی مبنی بر اسکان اجباری ایلات و تضعیف و تفرق آنها، سختی و بی نوایی را در پی آورده است. جلو کوچ ایل قشقایی گرفته شد. مسیر کوچ را گشتهای نظامی مسدود کردند. برخی از طوایف مجبور شدند زمستان را در کوهها بگذرانند و دچار خسارتهای فراوانی شدند، گوسفندان و اسبها از سرما جان سپردند («طایفه دره شوری» که در تربیت اسب شهرت دارند، تقریباً تمامی اسبهاشان را از دست دادند). برخی ازطوایف مجبور شدند تابستان را در مناطق گرم و خشک بگذرانند. افراد ایل که به زندگی آزاد و متحرک و پاکیزگی اردوگاه های متغیر موقت خو کرده بودند، در اثرتجمع کثافت و خاکروبه در اطراف چادرها و دودزدگی کلبه ها، دچار بیماری شدند ومیزان امراض به سرعت فزونی یافت.(31)

ایوانف، پژوهشگر روسی معتقد است که:

سالهای حکومت رضاشاه برای تمام عشایر کوچنده و از جمله قشقاییها دوره ی بسیار بد و ناگواری بود. درآن سالها مقامات دررابطه با عشایرسیاست مرتجعانه ای اعمال می داشتند و با زور و فشار آنان را تخته قاپو کرده که منجر به هلاک دستجمعی دام، بیماری ومرگ و میر فراوان در میان کوچ نشینان شد.(32 )

همو، راجع به اسکان اجباری ایل قشقایی، به تفصیل می نویسد:

... در این میان هیچ اقدامی که موجب انتقال بی دردسر کوچ نشینان به زندگی اسکان یافته باشد صورت نمی گرفت. لزوم تأمین علوفه برای دام قشقاییها و پناه دادن به آن از سرمای مناطق سردسیر در فصل زمستان در نظر گرفته نمی شد. قشقاییهای تخته قاپو از نظر مسکن، بذر و آلات کشاورزی تأمین نمی شدند. عشایر به تابعیت حکومت فرمانداران نظامی درآورده شده بودند که دست به هرگونه تعدی و خودسری می زدند، به باج گیری می پرداختند و شخصیت کوچ نشینان را که پیش تر عملاً از حکام مرکزی مستقل بودند، تحقیر می کردند. تخته قاپوشدگان که فاقد مراتع برای دام بودند، مجبور می شدند برای اجازه حرکت حتی درحیطه سکونت خود رشوه های سنگین به فرمانداران نظامی و نمایندگانشان بپردازند. در منطقه گرمسیر، قشقاییها اغلب در مکانهای ناسالم و آلوده به مالاریا ساکن می شدند... دود ناشی از اجاقها در ماه های زمستان وخفگی هوا در کلبه های بی پنجره و بی تهویه شرایط مساعدی برای ذات الریه، سل و دیگر بیماریهای ریوی فراهم می ساخت. لجن، فضولات و زباله هایی که هرگز دراردوگاههای کوچ نشینان جمع نمی شد، اکنون روستاهای قشقایی ها را آکنده کرده بود وچشمه ها را آلوده می ساخت. حصبه و اسهال خونی پیدامی شد، تراخم بیداد می کرد، مرگ و میر کودکان به شدت گسترش یافت. تعداد زیادی قشقایی نیزازبین رفتند. دامهایشان درماههای گرم تابستان ازنبود علیق تلف می شدند.قشقایی هایی که در مناطق مرتفع کوهستانی سرد سیر اسکان داده شده بودند، مصالح و تجربه لازمه برای ساختن خانه های گرم نداشتند. آنان با کمبود سوخت مواجه بودند. مهارتی در کارهای آبیاری کشاورزی نیز نداشتند. در زمستان های سخت و یخبندان که مراتع چندین ماه پوشیده از برف بودند، قسمت اعظم دامهایشان تلف می شدند. تمام اینها منجر به فقر و نابودی قشقاییها و کاهش جمعیتشان شد و بسیاری از خانواده ها برای استخراج نفت شرکت ایران- انگلیس به خوزستان رفتند، و بقیه راهی کار درجاده شدند.(33)

خانم لمبتون- چنان که پیش تر آمد- به تلفات سنگین چهارپایان اهلی عشایر و «فقر و مسکنت» آنان و نیز «کاسته شدن»جمعیت انسانی عشایر؛ در نتیجه ی سیاست عشایری رضاشاه- از جمله تخته قاپو- اشارت دارد.(34)(42 )

 

فصل هیجدهم ، نوزدهم  و بیستم، در بارۀ قشقائی ها و نهضت ملی است. قشقائی ها در خدمت نهضت ملی ایران بودند. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 همچنان به اهداف دکتر مصدق رهبر نهضت ملی ایران وفادار ماندند . بقول مصدق، این خاندان وطن دوستی را از پدربزرگوار خود به ارث بردند» در این نامه آمده است»: 

« مخفی نماند که عصرروزچهارشنبه چهارم اردیبهشت ماه1330جناب آقای خسروقشقائی نمایندۀ محترم دورۀ16تقنینیه این جانب را از تشکیل دولتی به نفع سیاست بیگانه مستحضر نمودند و روز بعد این جانب درجلسۀ مجلس شورای ملّی اعلام خطرنموده و تصمیم گرفتم نه مادۀ  پیشنهادی خود راجع به اجرای قانون ملّی شدن صنعت نفت هرچه زودتر تصویب شود. گذشته ازاینکه ایشان عضو کمیسیون نفت مجلس شورای ملّی بودند و رأی موافق دادند، درتصویب آن نیز با این جانب کمک بسیار نمودند وهمان روزازتصویب کمیسیون گذشت – اطّلاعاتی که داده بودند به وقوع  پیوست وروز ششم دولت استعفا کرد و روز شنبۀ هفتم مجلس شورای ملّی به پیروی ازافکارعمومی به این جانب اظهار تمایل نمود وازآن به بعدنیزبرادران محترم قشقائی یعنی جناب آقای سناتور ناصروآقایان محمّد حسین وخسرو نمایندگان مجلس شورای ملّی استحصاب نموده ازهرگونه کمک با دولت این جانب خودداری ننمودند. لذا بدین وسیله تشکّروتبریکات خود را به این خاندان که وطن دوستی را از پدر بزرگوارخود به ارث  برده اند تقدیم می کنم وازخداوند مسئلت دارم که کماکان به خدمت وطن عزیزموفّق و کامیاب  گردند.»  (43)

 نهم مرداد 1331 – دکتر محمّد مصدّق

 

«از سخنان اسماعیل خان صولت الدوله (سردار عشایر قشقایی)»

 

« اینک روزی رسیده است که بعون الله تعالی ایل مهم قشقایی که سالهای دراز در این آب و خاک پرورش یافته و همواره به شجاعت مشهور بوده اند به مدد برادران وطنی خود تنگستانی ها و دشتستانی های دلاور دست از آستین مردمی برآرند و چنان چشم زخمی به قشون دشمن و خائنین برسانند که آوازه آن در جهان پیچیده و جهانیان بدانند که ایران بردنی و خوردنی نیست.» (44 )

 من بنا به امر دولت متبوعه خود برای جنگ با اجنبی های متعددی آمده ام. علت هم این بوده است که آنها قدم به سرزمین ایران گذاشته و فارس را از تحت نفوذ رسمی خود در آورده اند قشون تشکیل داده اند و به وطن من تجاوز و به هموطنانم توهین کرده اند.

وقتی منتصر الملک می گوید فعلا مبلغ یکصد هزار تومان و امنیت راه اصفهان تا بوشهرو دوهزار قبضه تفنگ و4 عرادۀ توپ به شما می دهند قبول بفرمائید. صولت الدوله سردار جواب می دهد از قول من به حضرت والا عرض کنید بنده حاضرم از ریاست ایل قشقایی که همه به منزله فرزندان من هستند صرفنظر کنم به علاوه مبلغ دویست هزار تومان هم تقدیم کنم مشروط بر اینکه انگلیسیها به کلی از ایران خارج شوند واگر به زودی پلیس جنوب را منحل نکنند و از فارس خارج نشوند مجبورم با آنها بجنگم و تا جان در بدن دارم دست از ستیز بر نکشم .»(45)

 

قسمتی از مذاکرات شاه و کرملیت روزولت

 

مجید حکیمی‏خرّم در مقالۀ  خود به « تحلیل واکنش قشقایی‏ها به کودتای 28 مرداد 1332 و همکاری آنان با نهضت ملّی ایران»  می پردازد  وشرح می دهد: رهبرى ایل قشقایى (فرزندان صولت الدوله، ایلخان قشقایى متوفّى در زندان رضاشاه) كه در زمان زمامدارى مصدّق جزء هواداران نهضت ملّى و از كوشندگان براى موفّقیت نهضت بودند، پیروزى كودتا و بر باد رفتن تلاشها و آرزوهاى خودشان و ملّت ایران وبازگشت حكومت به خودسرى ناشى ازاستبداد راتاب نیاوردند. آنها، تنها گروه از همراهان نهضت بودند كه آشكارا در مقابل حكومت كودتا به فكرچاره افتادند ودراین مسیر دست به اقدامى خطرناك زدند كه آیند ه شان را به شكلى بی پایان تحت تأثیر قرار داد.(46)

 

٭ موضعگیری قشقایی ها در برابر کودتا

 

با خارج شدن كنترل اوضاع از دست دولت، در روز 28 مرداد، خسرو قشقایی به دیدار مصدّق رفت و از او خواست همراه وی به فارس برود تا قشقایی ها دفاع از او را بر عهده بگیرند. امّا مصدّق پیشنهاد وی را نپذیرفت(مرسدن، 1358 ،ص 71 ؛ قشقایى، 1384 ،ص110) و خسروخان و محمّدحسین خان روز بعد به ناصرخان در ایل ملحق شدند.

در ایل قشقایی، ناصرخان، با شنیدن خبركودتا در روز 28 مرداد، به نیروهای ایلی دستور آماده باش داد و همان روز تعدادی از پاسگاهها را خلع سلاح كرد و طى تلگرافى از زاهدى خواست تا گذشتۀ خود را لكّه دارنكند و تا دیرنشده به سوى مردم  برگردد( قشفایی ، 1371،صص402 - 401 ). وی در30 مرداد اعلامیه ای خطاب به«ملّت ایران »صادركرد ومردم رابه قیام فراخواند(ساكما: 293005635 ).(47 )

 

فرانکفورت – جمال صفری

اسفند ماه 1397

 

 

 

 

  توضیحات و مأخذ

 

1- خاطرات ومبارزات دکتر حسین فاطمی– بکوشش بهرام افراسیابی،انتشارات سخن ، 1370 – ص 98 

2 - به کوشش جلیل بزرگمهر« مصدق در محکمه نظامی» ،  نشر تاریخ ایران- 1363 - صص 124 – 122

3- انتشارات مصدق11،سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم نگارش، حسین کی استوان مدیر روزنامه مظفّر، جلد اول، بهمن  ماه 1327تجدید چاپ از جانب انتشارات مصدق 1 بهمن 1355 ، صص  9 – 7

 4- نصرالله سیف پور فاطمی،« آینه عبرت، خاطرات و رویدادهای تاریخ معاصر ‏ایران»، لندن، جبهه ‏ملّیون ایران، 1370، صص 657 – 656  و نگاه کنید به انتشارات مصدق7 – 29 اسفند1349 – صص168 – 166  و مذاکرات مجلس شورای ملی دوره 6 ،  ۲۸ بهمن ۱۳۰۶ نشست جلسه ۲۱۲      

5-  مهدیقلی هدایت مخبر السلطنه« خاطرات و خطرات» انتشارات زوار – 1363،   ص 373

6 - نصرالله سیف پورفاطمی،«آینه عبرت، خاطرات و رویدادهای تاریخ معاصر‏ایران»، ص 559

7 -  مهدیقلی هدایت مخبر السلطنه« خاطرات و خطرات» ص 375

8- نطق ها ومکتوبات دکترمصدق– انتشارات مصدق 7 -29 اسفند 1349 ، صص 126 -125

9-  پیشین - ص 128

10-  پیشین - ص 134

11 -دكترمحمدقلی مجد، «میلسپوومستشاران مالی آمریكایی در ایران 1927 – 1922»،مترجم: مصطفی امیری، فصلنامه مطالعات تاریخی، سال ششم، شماره 27 ،صص54 – 39

12 -  پیشین -  صص 62 – 61

13 -  پیشین -  صص 68 – 65

14 -  - علی جانزاده « خاطرات سیاسی رجال ایران » جلد اول - انتشارات جانزاده – 1371 -  ، صص 237 -236

15-  ابراهیم ‏خواجه نوری «بازیگران عصر طلائی» جلد چهارم -   ص 260 - 259

16– «گنجینه خواف» ، مجموعه درس ها و یادداشت های شهید سید حسن مدرس در تبعید، به کوشش دکتر نصرالله صالحی –انتشارات ظهوری – 1291 – صص 66 – 64

17 - علی مدرسی « مدرس1» بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی – 1366- ص 111

18 – پیشین ، ص 115

19- لمبتون « مالک و زارع در ایران » ترجمه منوچهر امیری، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی – 1362،  ص 502 – 500

20- پیشین، ص 511

21-  نصرالله سیف پور فاطمی،« آینه عبرت، خاطرات و رویدادهای تاریخ معاصر ‏ایران»، ،  صص 619 - 615

22 –پیشن  ص 620

23 – پیشین -   ص 622

24- سرهنگ ستادغلامرضا مصوررحمانی«کهنه سرباز»،مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1366 - صص  69 -  59

25- «خاطرات سیاسی رجال ایران» جلد1– به اهتمام علی جانزاده‏- انتشارات جانزاده – ‏شهریور 1371 – صص 230 - 227 ‏‏،

26 -   جامی، گذشته چراغ راه آینده، چاپ دوم، تهران: ققنوس، 1362، صص 19-18.

27 - اصغرشیرازی«ایرانیّت، ملیّت، قومیّت» نشر:مؤسسه فرهنگی هنری جهان كتاب،1395، ص 645

28 – پیشین 648 - 646

 29 -  نصرالله سیف پور فاطمی،« آینه عبرت، خاطرات و رویدادهای تاریخ معاصر ‏ایران»، لندن، جبهه ‏ملّیون ایران، 1370، صص 565 – 653  و نگاه کنید و به «نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» – انتشارات مصدق 7 صص 106 - 100 ،

30–  نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق – انتشارات مصدق 7 – 19 اسفند 1349 ، ص 129

31 – پیشین، ص 134

32- مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۸ فروردین ۱۳۰۷ نشست ۲۳۲26  و نگاه کنید به «نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» – انتشارات مصدق 7  ، صص180 - 179

33 -  حسین مكی: مدرس قهرمان آزادی، جلد دوم/ تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 359

34 - به نقل از مجله خواندنی ها شماره های ١٤، ١٥، ١٦ و ١٧. آذرماه ١٣٢٢

35 - «خاطرات سیاسی  رجال ایران»جلد1 – به اهتمام  علی جانزاده ‏- انتشارات جانزاده – ‏شهریور1371 – ص ‏‏236‏ ،  برای آگاهی بیشتر از ترور مدرس نك: تاریخ بیست ساله ایران، ج4، صص188 ـ 213؛ ج5، صص 149ـ 150؛ مدرس قهرمان آزادی، ج2، صص723 ـ 751

36- علی مدرسی « مدرس1» - ص 295

37- عبدالله مستوفی - « شرح زندگانی من »- انتشارات زوار-1377:ج 3‏ ، صص 605- 604 

38– پیشین – ص  376 

39 -  نگاه کنید  به ابوالحسن بنی صدر« موقعیت ایران و نقش مدرّس»، انتشارات مدرّس – 10 آذر 1356 –  صص 160 - 129

40-  مشروح مذاکرات مجلس شورای ملّی– سه شنبه 29 شهریور1305- جلسه ۱۱‏

41- «مدرس، قهرمان آزادی»، حسین مكی، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،‌ج 2 و تاریخ معاصر اسران

42- مقاله دکتر کشواد سیاهپور «حکومت پهلوی، استبداد داخلی و سرکوب عشایر»به نقل از کتاب  (1387)، سقوط2: مجموعه مقالات دومین همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی، تهران: موسسه مطالعات و پ‍ژوهشهای سیاسی،1387، صص 388 - 379

43 -  نامه دکتر مصدق به ناصر خان قشقائی - نهم مرداد 1331 – دکتر محمّد مصدّق 

44- رکن الدین آدمیت « فارس و جنگ بین الملل» جلد دوم – کتابخانه چابخانه اقبال و کتابخانه علمی – 1327، ص 49

45 -  پیشین ، ص 98

46 -  مجید حکیمی خرم « تحلیل واکنش قشقاییها به کودتای 28 مرداد 1332 و همکاری آنان با نهضت ملی ایران»  گنجینه اسناد تابستان ۱۳۹۱ شماره ۸۶  - ص 53

47-   پیشین – صص  54- 53

 

* محمدعلی کشاورصدرانتقاد مدرس به مصدق دررابطه اصولی بودن مصدق درخاطراتش آورده است:

دکترمصدق به آنچه می گفت عقیده وایمان داشت ومصلحت شخصیی رابراعتقاد خود ترجیح  نمی داد. نمونۀ بارز، آن است که وقتی به تشویق مرحوم مدرس، تلگراف پیشنهاد عزل سردار سپه( شاه سابق) وتمایل نمایندگانبه نخست وزیربه نخست وزیربه مجلس شورای ملی مخابره شد ومرحوم مؤتمن الملک آنرا درجلسۀ سری مجلس قرائت کرد واقلیت مجلس گل از گلشان شگفت  و همگی یقین داشتند دکترمصدق که مخالف سرسخت سردارسپه بود ازتلگرام عزل پشتیبانی  می کند. دکترمصدق به عکس، صریحاً با آن مخالفت برخاست وگفت شاه [احمد شاه] حق عزل رئیس الوزراء و دولت ندارد وعزل و نصب دولت با مجلس است که به وسیلۀ رأی اعتماد یا عدم اعتمادعقیده خود اظهار می دارد وسردار سپه هم که درآن مجلس اکثریت داشت ازخطر عزل نجات یافت وسرانجام سلطنت مطلقه رسید وبا آن که دکترمصدق را قریب بیست سال در تبعید وزندان نگاه داشت دکترمصدق ازاظهارعقیدۀ اصولی خود که به نفع سردارسپه وبه ضررخودش تمام شذ نادم و پیشمان نبود ...

مرحوم مدرس برسر این اظهارنظرازدکتر مصدق رنجیده واو راازاین که این قدراصولی  فکر می کند  ودرمقام رعایت اصول ، پا روی  مصلحت می گذارد، سرزنش کرده بود.

   به نقل از«زندگینامه وخاطرات سیاسی سید محمد علی کشاورز صدر»به کوشش دکتر علی حاج یوسفی – بیژن کشاورز صدر، نشرعلم ، 1393 – ص 43

 

**  سرلشکرحبیب‌الله شیبانی، درسال 1263درکاشان متولد شد، درحدود 1288   (1910) برای تحصیل علم حقوق بسویس می رود. ولی قبل ازخاتمه آن رشته برای تحصیل دررشتۀ نظام درسال1290 وارد مدرسه افسری "سن‌سیر" پاریس(قسمت پیاده نظام ) گردید و دورۀ مدرسه مزبوررا به پایان برد. وی در1294 به ایران بازگشت وبه استخدام درژاندارمری که توسط سوئدی‌ها اداره می‌شد، درآمد. درجنگ بین‌المللی اول که ایران توسط قوای روس وانگلیس وعثمانی اشغال شد،وی همکاری با دولت موقت به ریاست نظام‌السلطنه مافی کرد . 

دراسفند 1299«موقعی که خبربه طهران می رسدکه قزاقها برای گرفتن تهران ازقزوین حرکت کرده اند شیبانی به احمد شاه پیغام می دهد که اوقادراست با فوج خود جلوی قزاق هارا بگیرد و نگذارد که تهران بدست آنها بیفتد . ولی به او جواب داده می شود اقدامی علیه کودتا کنندگان لازم نیست!»  درکودتای سوم اسفند1299هنگ ژاندارم باغشاه  تحت فرماندهی  شیبانی دارای اسلحه نسبتا کافی بود و درموقع ورود کودتاچیان کوچکترین مقاومتی از خود نشان نداد.

شیبانی درآذربایجان فرمانده قشون درسرکوبی غائله لاهوتی بودودرطرح سرکوبی اسمعیل آقا سمیتقوکه ازمسائل مهم روزبود شرکت داشت. او ریاست تعدادی افسربرای تحصیل فنون نظامی به فرانسه را بعهده داشت. درهمانجا دراوایل 1302 برای تکمیل فنون نظامی دورۀ دانشگاه جنگ  را طی کرد. وی در 1305به ایران بازگشت وبه ریاست ستاد ارتش منصوب شد.شیبانی در۱۳۰۶ چون نمی خواست حکم اعدام دوستش محمود پولادین راامضا کند، استعفا کرد. مدتی در ۱۳۰۷ وزیر فوائدعامه کابینهٔ مخبرالسلطنهٔ هدایت بود.« ولی آنجاهم اختلاف نظرهایی با تیمورتاش وزیر دربارکه اعمال نفوذ بیحدی درامور وزارت خانه ها می کردپیدا کرد، مخصوصا شیبانی درموضوع ساختن راه آهن همواره مخالفت شدیدی ابرازمی داشت، بقسمی که ادامۀ کاردرآن وزارتخانه هم برای اوغیر قابل تحمل بود. بعد ازآن بریاست تفتیش کل قشون منصوب گشت و در آن اداره  قسمتی  ازکارهایی را در ارگان حرب کل شروع کرده بود مانند تهیه و تدوین آیین نامه های صنفی و قوانین (من جمله قانون دادرسی ارتش) وهمچنین مطالعه و تدوین قسمتهایی از تاریخ نظامی ایران و غیره را ادامه داد.»

 در جریان شورش عشایرفارس با ارتقا به درجهٔ سرلشکری مأمور خواباندن شورش شد. سرانجام پس از دوسال غائله خاتمه یافت. اما رضاشاه که ازعملکرد شیبانی ناراضی بود وی را به تهران احضار کرد وبه محض رسیدن به تهران وی ازکلیه مقامات خلع گردید، بازداشت وتحویل زندان شد، ظاهراًدرجنگ با بویر احمدی‌ها عده زیادی ازسربازان ودرجه‌داران وافسران به قتل رسیده بودند؛ دادگاه  نظامی او را محکوم به سه سال حبس نمود. او در مدتی که در زندان بسر می برد بعلت بیماری آزاد برای معالجه به خارج رفت.

توضیح اینکه شیبانی  یکی از برجسته ترین افسران کاردان و لایق ایران بود« از زد و خوردهای داخلی متنفر بود. زیرا ضایعات و تلفات را از هر طرف خواه نا خواه متوجه " ملت" ایران می دانست که البته واقعیت دارد. اوبه تمام معنی یک سرباز ملت دوست بود واسلحه کشیدن سرباز ایرانی را برعلیه فرد ایرانی تجاوزی برعلیه اصل"ارتش درخدمت ملت" تلقی می کرد. ولی چون دردستورالعمل کلی که به او داده بودند علت اردوکشی، جلوگیری ازشرارت و یاغیگری افراد لر"بویراحمدی" ذکر شده بود که در اثر" تحریکات عمال بیگانه" ( تلویحا انگلستان ) افکار ملوک الطوایفی درسرزمین می پروراندند؛ اودرآن اردوکشی خود را با یک سیاست خانه برانداز بیگانه در جنگ می پنداشت. به همین جهت عملیات نظامی را علیرغم تلفات سنگین دوجانبه،تا حصول نتیجه قطعی به سود ارتش، ادامه داد.» ولی بعد از جنگ دانست ازتهران بدستور رضاشاه بخاطرمنافع انگلیس باواطلاعات نادرست و دروغ برای سرکوب لرهای بویر احمدی داده بودند. در واقع رضاخان تحمل افسران شایسته، کاردان و باسواد و وطن دوست  همچون شیبانی را نداشت و شیبانی خود را درجنگ با لرها ی بویراحمد بازیچۀ  و آلتی برای توقعات رضاشاه و انگلیس احساس کرد.

درهنگامیکه شیبانی درآلمان بسرمی برد، شخصی از ایران به ملاقات او آمد و مورد محبت شیبانی قرارمیکیرد و این شخص مرتب از رفتارو گفتارشیبانی به تهران گزارش می داد.« بعلت چنین گزارش هایی که به تهران می رسید و چون مدت اجازۀ شیبانی برای معالجه منقضی شده بود توسط  سفارت ایران به ایران احضارمیشود، ولی سرلشکرمکتوب مفصلی به رضاشاه می نویسد و درآن از وضع  کشورتنقیداتی می کند. همچنین ازرفتاری که نسبت به او- یک فرمانده فاتح- روا داشته بودند شکایت می کند» .

پس ازشكست آلمان درجنگ جهانى دوم، زمانى كه شوروى‏ها برلین را اشغال كردند، شیبانى خود را به مقامات شوروى معرفى كرده و مى‏گوید من یك ایرانى هستم و حالا كه شوروى باایران صلح كرده، مى‏خواهم به وطن خود بروم. شوروى‏ها مى‏گویند در آلمان چه مى‏كردى چرا در مملكت خود نبودى، تو فاشیست هستى وبا آلمانى‏ها همكارى كرده‏اى. اورا مى‏برند وتیرباران مى‏كنند. روایت دیگرآن است كه هنگام خروج وى از منزل دژبان شوروى اورا شناسائى كرده و توسط چند گلوله به حیاتش خاتمه مى‏دهد. شیبانى حین‏الفوت 60 ساله بود.

به نقل از  کتاب باقر عاقلی«شرح رجال سیاسی و نطامی معاصرای ایران » مجلد دوم، تهران، گفتار، 1380، صص 895 – 892 . نگاه کنید به  «سرلشکرحبیب الله شیبانی» مجلۀ آینده سال شانزدهم – صص 462 – 454 و نگاه کنید به  - سرهنگ ستادغلامرضا مصوررحمانی«کهنه سرباز»،مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1366 - صص  69 -  59

 

پی نوشت ها : دكتر محمدقلی مجد،«میلسپو و مستشاران مالی آمریكایی در ایران

 

*ازکتاب«Great Britain & Rezashah: The Plunder of Iran, 1921-1941 C 2003»

1- موری، گزارش شمـ (1346/ 00، 891)، مورخ 6 مارس 1925.

2- همان.

3- میلسپو، آمریکایی ها در ایران، ص 75.

4- کورنفلد، تلگرام شمـ (A/93 891، 51)، مورخ 9 فوریه 1923.

5-کورنفلد، گزارش شمـ 244 (51،A /115، 891)، مورخ 21 آگوست 1923.

6- کورنفلد، گزارش شمـ 317 (51,A/135 891)، مورخ 8 دسامبر 1923.

7- گوتلیب«وضعیت سیاسی کنونی درایران که برمستشاران آمریکایی وچشم اندازتجارت آمریکا تأثیرمی گذارد»(51,A /137، 891)، مورخ 2 دسامبر 1923.

8- موری، گزارش شمـ 16 (1319/ 00، 891)، مورخ 19 دسامبر 1924.

9- نامه ی میلسپو به موری، شمـ 3829 (51,A/ 197 891)، مورخ 5 سپتامبر 1924.

10- نامه رضا خان به میلسپ، مورخ 25 آگوست 1924، ضمیمه گزارش شماره ی (51,A/ 197 891)، مورخ 5 سپتامبر 1924.

11- نامه ی میلسپو به موری، شمـ 3829 (51,A /197 891)، مورخ 5 سپتامبر 1924.

12- موری، گزارش شمـ 637 (51,A/198 891)، مورخ 24 سپتامبر 1924.

13- همان.

14- نامه ی میلسپو به دالس، شمـ (51,A /202 891)، مورخ 20 سپتامبر 1924.

15- موری، گزارش شمـ 776 (369/ 51 ،891)، مورخ 3 دسامبر 1924.

16- همان.

17- فولر، گزارش 59 (57/ 20، 891)، مورخ آگوست 1925.

18- فیلیپ، شمـ 116 (59/ 20، 891)، مورخ 30 ژوئن 1926.

19- فیلیپ، شمـ 121 (60/ 20، 891)، مورخ 3 جولای 1926.

20- کورنفلد، گزارش شمـ 55 (1/ 628، 891)، مورخ 4 اوت 1922

21- زندگی اقتصادی، 20 مه 1924؛ گزارش وزارت بازرگانی به وزارت امور خارجه، شمـ (5 /628، 891)، مورخ 21 ژوئن 1924

22- ایمبری، گزارش شمـ 42 (6/ 628، 891)، مورخ 14 ژوئن 1924

23- موری، گزارش شمـ 724 (9/ 628، 891)، مورخ 5 نوامبر 1924.

24- نیلسن، گزارش شمـ ( 18/ 628، 891) ، مورخ آگوست 1927.

25- فیلیپ، گزارش شمـ 466 ( 4/ 9111، 761)، مورخ 21 اکتبر 1927.

26- فیلیپ، گزارش شمـ (6/ 761)، مورخ 3 نوامبر 1927.

27- فیلیپ، گزارش شمـ 487 (1435 / 00، 891)، مورخ 12 نوامبر 1927.

 

 

آرتورچسترمیلسپو

 

آرتورچسترمیلسپو (Aurthur Chester Millspaugh) روزاول مارس 1883م، در مزرعه ای واقع در5 مایلی شهر «آگوستا» (Augusta) درایالت میشیگان متولد شد. دوره دبیرستان را در شهر «آگوستا» در سال 1902 به پایان رساند. سال 1908 درجه لیسانس از کالج «آلیبون»، در سال 1910 درجه فوق لیسانس از دانشگاه ایلی نویز و بالاخره سال 1912 در جه دکترای خود را در رشته «اقتصاد» ازدانشگاه معروف «جان هاپکینز» دریافت کرد. بعد در سال 1939 یک درجه ی دکترای افتخاری حقوق نیزازطرف دانشگاه ایلی نویز به او اعطا شد.

از سال 1912 به عنوان استاد علوم سیاسی در کالج «ویت من» واشنگتن و از سال 1917 در سمت دانشیار علوم سیاسی دانشگاه «جان هاپکینز» به کارپرداخت. در اوخر سال 1918 در وزارت خارجه آمریکا استخدام شد و به عنوان مشاور درجه چهارم درامور اقتصادی نفت مشغول به کار گردید و درهمین سمت بود که برای بار اول در سال 1922 به استخدام دولت ایران در آمد.

میلسپو اندکی پس از پایان دوره نخست خدمت خود درایران درسال 1927، ازطرف وزارت امورخارجه آمریکا به سمت مشاور کل امور مالی هائیتی منصوب شد. فعالیت وی در هائیتی سه سال ادامه بافت. وی پس ازپایان سال 1929 م، به آمریکا و فعالیت های دانشگاهی بازگشت ودرسال 1930 به تدریس در دانشگاه و هم کاری با مؤسسه بروکینگز (Brookings Institute) واشنگتن پرداخت تا آن که دوباره در فاصله سال های 1943 تا 1945 به ایران آمد و ریاست کل دارایی ایران را به عهده گرفت ودوباره مأموریت ثانوی خود در ایران، کتاب «آمریکایی ها در ایران» را نوشت و پس از بازگشت از ایران دوباره در همان شغل سابق در مؤسسه بروکینگز مشغول به کار شد.

میلسپو درسال 1949، بازنشسته شد ودرپنج سال آخرزندگی، ریاست شورای نویسندگان (سر دبیری) روزنامه«کالامازوگات» رابه عهده داشت. دکتر میلسپوعصرروز 24 سپتامبر1955 به علت سکته قلبی درگذشت و درشهر زادگاهش «آگوستا» در ایالت میشیگان به خاک سپرده شد.

 

پی نوشت ها : دکتر کشواد سیاهپور «حکومت پهلوی، استبداد داخلی و سرکوب عشایر»

 

1.  مکی، حسین، مختصری از زندگانی سیاسی احمدشاه قاجار، چاپ چهارم، امیرکبیر، تهران 1370/ رحیم زاده صفوی، اسرارسقوط احمدشاه(خاطرات)، به کوشش بهمن دهگان، انتشارات فردوسی، تهران 1362.

2. ایوانف، «سرنگونی دودمان قاجار، استقرار قدرت دودمان پهلوی»، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کیخسرو کشاورزی، انتشارات پویش، تهران، 1359، ص 453.

3. همانجا.

4. رجوع شود: امیل لوسوئور، زمینه چینیهای انگلیس برای کودتای 1299، ترجمه ولی الله شادان، انتشارات اساطیر، تهران، 1373؛/ مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران (کودتای 1299)، جلد اول، چاپ چهارم، نشر ناشر، تهران، 1363؛/آیرونساید، خاطرات سری، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران، 1373، صص 378-359.

5. مرسلوند، حسن (گردآورنده)، اسناد کابینه ی کودتای سوم اسفند 1299، نشر تاریخ ایران، تهران، 1374، ص 35؛/ پهلوی، محمدرضا، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، انتشارات شهرآب، تهران، 1371، ص 43.

6. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود: یکرنگیان، امیرحسین، سیری در تاریخ ارتش ایران (از آغاز تا پایان شهریور 1320)، چاپ دوم، انتشارات خجسته، تهران، 1384، صص 358-309؛/ کرونین، استفانی، ارتش و تشکیل حکومت پهلوی در ایران، ترجمه غلامرضا علی بابایی، انتشارات خجسته، تهران، 1377، صص 264-259.

7. ارتش و تشکیل حکومت پهلوی در ایران، صص 421-419/ سیری در تاریخ ارتش ایران، صص 435/ برای اطلاع بیشتر از نحوه برخورد قصاب لرستان با لرها، رجوع شود: ویلیام او، داگلاس، سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی، ترجمه فریدون سنجر، انتشارات گوتنبرگ، تهران، 1377، صص 178-170.

8. بهمن بیگی، محمد، عرف و عادت در عشایر فارس، انتشارات بنگاه آذر، بی جا، 1324، ص 62/ مقایسه شود با چاپ جدید کتاب: محمد بهمن بیگی، عرف و عادت در عشایر فارس، چاپ دوم، انتشارات نوید شیراز، 1381، صص 100-99/ نیز: داگلاس، همان، صص 224-223.

9. رجوع شود: کشواد سیاهپور، «نبرد نابرابر»، فصلنامه مطالعات تاریخی، سال دوم، شماره هشتم، تابستان 1384، ص 174/ برای اطلاع بیشتر رجوع شود: قدرت الله اکبری، بویراحمد در گذرگاه تاریخ، چاپخانه مصطوفی شیراز، 1370 صص 64-59/ یعقوب غفاری، تاریخ اجتماعی کهگیلویه و بویر احمد، انتشارات گلها، اصفهان، 1378، صص 262-261.

10. تاریخ اجتماعی کهگیلویه و بویراحمد، صص 262-261.

11. همان، ص 262/ بویراحمد در گذرگاه تاریخ، صص 63-62.

12. تقوی مقدم، تاریخ سیاسی کهگیلویه، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، 1377، صص 313-312.

13. همان، ص 313.

14. کشواد سیاهپور، انقلاب اسلامی و مردم کهگیلویه و بویر احمد، (پایان نامه کارشناسی ارشد)، انشگاه آزاد واحد نجف آباد، 1382، صص 82-81.

15. تاریخ سیاسی کهگیلویه، ص 314.

16. همان جا.

17. همان، صص 315-314.

18. همان، صص 315.

19. همان، ص 129.

20. همان جا.

21. همان، ص 130.

22. امان اللهی بهاروند، اسکندر، کوچ نشینی در ایران(پژوهشی درباره ی عشایر و ایلات)، چاپ چهارم، انتشارات آگاه، تهران، 1374، ص 239.

23. لمبتون، مالک و زارع در ایران، ترجمه منوچهر امیری، چاپ چهارم، علمی و فرهنگی، تهران، 1377، ص 502.

24. گاوین همبلی، خودکامگی پهلوی: رضاشاه»، سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمه عباس مخبر، چاپ دوم، طرح نو، تهران، 1372، صص 31-30.

25. همان، ص 32.

26. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی، ص 218.

27. برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: کوچ نشینی در ایران صص 243-240.

28. Oliver Garrod, "The Qasgai Tribe Of Fars", Journal of the Royal Central Asian Society 33(1964),pp.298-299.

29. Ibid.

30. سرزمین شگفت انگیز...، صص 219-218.

31. ترز، ماری، شهسواران کوهسار (سفرنامه نواحی جنوب ایران وایل قشقایی)، ترجمه محمد شهبا، انتشارات پیراسته، تهران، 1376، صص 206-205.

32. ایوانف،م. س.عشایر جنوب(عشایر فارس)، قشقایی، خمسه، کهگیلویه، ممسنی، ترجمه کیوان پهلوان و معصومه داد، انتشارات آرون، تهران، 1385، ص 51.

33. همان، ص 90-89.

34. مالک و زارع در ایران، ص 502.

Jeld ketab safari12