علی شفیعی: " قلمرو پادشاهی ترس " در نظام ولایت مطلقه فقیه- بخش دوم

shafiei aliدر نوشته پیشین آمد که مابین ترس و قدرت و یا ترس و استبداد رابطه‌ای متقابل وجود دارد. استبداد در ما ترس ایجاد میکند تا بر ما حاکم شود و اگر ما از استبداد ترسیدیم، او بر ما حاکمیت مطلقه پیدا میکند. در اینصورت ترس تنظیم کننده روانشناختی رابطه ما با استبداد است.

حال ببینیم از جنبه روانشناسی خود احساس ترس چه ماهیتی دارد و در درون ما و در روابط اجتماعی که ما با دیگر اعضای جامعه برقرار می‌کنیم، چه نقشی را ایفا میکند.

ترس احساسی است که همیشه ربط با آینده دارد. یعنی بر بخشی از توانایی انسان که توانایی پیش بینی کردن وقایع و اتفاقات وقوع‌یافتنی در آینده است، چیره میگردد. حال یکی از خاصه‌های اصلی ترس همانگونه که در نوشته پیشین نیز آمد، عدم آگاهی است. یعنی ترس نمیداند بطور دقیق چه زمان از آن چیزی که میترسد، واقع خواهد شد.

در حقیقت وقوع آنچه ما را تهدید میکند، از جنبه زمان بُعدی نا معلوم و نامطمئن دارد. در اینصورت آنچه را که ما می ترسیم واقع شود، هرگز مربوط به حال حاضر و هم اکنون نیست، بلکه همیشه مربوط به گذشته و آینده ما است. در واقع ترس پیوندی محکم با گذشته و آینده ما دارد. ما ترس را از گذشته های خود و یا جامعه خویش آموخته ایم. این ترس آموخته شده در درون ما در آینده ای نا معلوم برای ما واقع خواهد شد.

در عمل از جنبه روانشناسی این خود ترس ما است که ما را می ترساند. علاوه بر آنکه ترس هر از چندی بخود شدت میبخشد و خود را تشدید میکند. در نتیجه ترس چون به گذشته و آینده ما مربوط میشود، در زمان حال ما را از دست زدن به عمل، عملی که گاه برای ما بسیار با اهمیت است، باز میدارد.

از نقطه نظر علم روانشناسی احساس ترس بر خلاف دیگر احساسات انسان، ربطی به من خود انسان ندارد. بلکه هراس از اتفاقی است بیرون از من ما که در زمانی مجهول و نا معلوم برای ما اتفاق خواهد افتاد. در حقیقت ترس در برابر من انسان از یک خود کامگی کاملاً غیره عقلانی برخوردار است. طوریکه انسان قادر به کنترل و مهار آن نیست. از آن گذشته، همان‌طور که گفتیم، ترس شبیه به دیگر احساسات منفی و ویرانگر همچون حسادت، خشم و نفرت و بیزاری، دینامیک است و برخود می‌افزاید. همانطور که در نوشته پیشین از کتاب " قلمرو پادشاهی ترس " بقلم خانم نوسبام آمد، این سه احساس هم برای فرد و هم جامعه بشدت مضّر هستند، چرا که همگی از ترسی رو به افزایش مایه می‌گیرند. به زبانی دیگر ترس برانگیزنده و تشدید کننده میزان خشونتها و ویرانگریها هم در فرد و هم در جامعه است.

بطور خلاصه، احساس ترس در انتظار وقوع حادثه‌ای نا مطلوب و ویرانگر نشسته است. از این‌رو، انسان را در زمان حال از دست زدن به عملی بر خلاف آنچه او را تهدید میکند، باز میدارد. بنابراین ترس احساسی است که با طرزفکر زورمحور، یکدیگر را ایجاب می‌کنند و انسان را مجبور به کار پذیری میکنند.

با مثالی روانشناختی امر بالا را روشنتر کنم: ما در رؤیاها و یا خوابهای ترس انگیز خود، همیشه به ترسهای خودمان شکل و یا تجسمی از ساقط و یا مردود شدن در کار و یا هدفی دشوار را میدهیم. تعبیر روانشناختی این شکل سقوط و یا نرسیدن به هدف خویش این‌است: ترس و یأس از احساس ناتوانی و این احساس از ترس از عدم موفقیت، مایه می‌گیرند. کسی که گرفتار احساس ناتوانی و ناامیدی و ترس می‌شود، از طرزفکر خود توجیه این سه را مطالبه می‌کند. این‌است که طرز فکر موافق با ادامه کار تا موفقیت را در طرز فکر توجیه کننده رهاکردن کار در مرحله‌ای از مراحل، از خود بیگانه می‌کند. بدین جهت است که اشخاص گرفتار این سه احساس، کاری را به آخر نمی‌رسانند و همواره برای در نیمه رهاکردن هر کار و تجربه‌ای، توجیه می‌تراشند.

آن لحظه که اراده ما بر مداومت برای رسیدن به هدف دلخواهمان سست و سپس منحل می‌شود، لحظه ای است که، در آن، تمامی آن مراجع احساسی که از مداومت دادن به کار برای رسیدن به هدف، در درون ما، حفاظت میکنند، در هم فرو پاشیده میشوند.

حال وقتی که تمامی احساساتی که پشتیبان من ما در مداومت کردن برای رسیدن به مقصودمان، متلاشی شوند، این امکان وجود دارد که بگاه ترک مداومت، احساس سقوط و مردود شدن، سبب شود که، اگر نه در بیداری، در خواب، مرگ خویش، من مرده خود، را در نظر مجسم کنیم. در روانشناسی و روان درمان گری شکل سقوط و مردود شدن در خوابهای ترس انگیزی را که تجسّم مرگ و نابود شدن هستند، توصیف کننده احساس ترس میدانند. آن ضرب و المثل معروف در زبان فارسی که میگوید، ترس برادر مرگ است، ناشی از همین فعل و انفعال در روان انسان است.

در اینصورت در لحظه ترس آن احساساتی بر ما غلبه میکنند که در مقابل و علیه احساساتی که پشتیبان و مشوق ما در کار و فعالیت بیشتر در زمان کنونی در جهت رسیدن به مقصود مان هستند، عمل میکنند. احساس ترس در واقع دشمن ویرانگر آن دسته از احساسات مثبتی است که همگی برانگیزنده انسان به خلاقیت و شادی، و یاری رسان به کار و عامل مداومت و پافشاری ما در رسیدن به هدف هستند. احساسات مثبت هم اطمینان بخش و برانگیزنده اعتماد ما نسبت به توانائیهای خود و هم مشوق ما به همبستگی و همکاری با دیگرانند. تمامی روابطی که ما با دیگرشهروندان داریم و سازنده هستند، از اینگونه احساسات مایه می‌گیرند.

حال بپردازیم به چگونگی تکوین و پیدایش:

" قلمرو پادشاهی ترس " در نظام ولایت مطلقه فقیه در ایران کنونی:

هر آنچه را که ما در روانشناسی در اثر تجارب در انواع گوناگون شکنجه ها در نظامهای توتالیتر حاکم در قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم در جهان آموخته ایم، در این فعل و انفعال روانشناختی خلاصه میشوند:

شکنجه یک رفتار اجتماعی است با پیامدهای روانشناختی بس ویرانگر برای فرد و جامعه. شکنجه در انسانها بشدت ایجاد ترس و وحشت میکند. هدف از ایجاد این ترس ابتدا در قربانی شکنجه و سپس تمامی دیگر مردم ایران، درهم شکستن همه آن احساساتی هستند که حافظ و پشتیبان، و نگاه دارنده شوق و ذوق مداومت و پایداری درکار برای رسیدن به هدف هستند. علاوه بر آنکه در اثر شکنجه، ترسی پایدار و ماندنی در شکل جریحه دار شدن روح Trauma درونی فرد قربانی شکنجه پدید می‌آید.

حال تنها یکی از ساز و کارهای تراما یا جریحه دار شدن روح انسان در اثر شکنجه، جنگ و ... ماندگار بودن ترس و وحشت و بی‌ثباتی روحی و روانی در انسان و قابلیت تکرار آن در هر لحظه از زندگی فرد قربانی شکنجه است. بدین صورت که تمامی آن ترس و وحشت و التهاب، و عدم ثبات درونی که قربانی شکنجه بهنگام شکنجه شدن با همه وجود خویش تجربه کرده است، هر زمان در درون او قابل بیدار و فرا خوانده شدن هستند.

حال ما میدانیم که احساس ترس شبیه به تمامی دیگر احساسات انسانی، قابلیت انتقال به دیگر انسانها را دارد و ارتباط های متقابل، آن را به ترس جمعی بدل می‌کنند. در واقع هم احساس شادی و شعف، ذوق و شوق، و هم احساس غم و ناراحتی و نا امیدی، و از همه بیشتر، احساس ترس از جنبه انسانی و اجتماعی خصلت انتقال و ارتباط پذیری دارند. با شادی دیگران شاد شدن و با غم و ناراحتی آنان ناراحت و غمگین گشتن، یکی از تواناییهای احساس، البته در انسانهای سالم و طبیعی، است. در روانشناسی به این توانایی، توانایی درک و لمس احساس دیگر انسانها، بزبان لاتین Empathie میگویند. بنا بر آن شعر معروف سعدی: " تو کز محنت دیگران بیغمی                  نشاید که نامت نهند آدمی " بیانگر این توانایی در انسانهای سالم و طبیعی است. بنابر این هم شکنجه گر و هم آن کسانیکه دستور شکنجه کردن دیگران را میدهند، چون امپاتی ندارند، از جنبه روانشناسی همگی بیماران روانی و اجتماعی خطرناکی برای فرد و جامعه هستند.

حال همانطور که آمد، جریحه دار شدن روح و روان انسان در اثر شکنجه، جنگ و ... بخاطر ترس فوق‌العاده شدیدی است که در زمانی طولانی سلطه بر روح و روان انسان دارند. ترسی که بهنگام بروز آن قربانی شکنجه هر چقدر جهت استمداد و کمک، داد و فریاد کند، هیچ نتیجه‌ای ببار نخواهد آورد.

حال اگر امر بالا را از جنبه جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی مورد نظر قرار دهیم، شکنجه کردن و شدن عملی ارتباطی، به زبان آلمانی kommunikative Handlung است. عملی که با انتظار کمک و نجات یافتن از دست شکنجه گر همراه است. ولی انتظار استمداد و کمک آنهم از شکنجه گران، نه تنها راه بجایی نمیبرد، بلکه به درد و زجر و ترس قربانی نیز شدت میبخشد. چرا که هدف شکنجه گر از شکنجه کردن متلاشی کردن و از میان بردن تمامی آن احساساتی است که به مقاومت قربانی یاری میرسانند. این احساسات بایستی در هم شکسته و فروپاشیده شوند تا که شکنجه شده خود را حقارت محض و فاقد شخصیت بپندارد.

در اینصورت عمل ارتباطی شکنجه را اینطور میتوان در ذهن ترسیم کرد:

شکنجه میان دو طرف که در مقابل یکدیگر قرار گرفته اند، صورت میگیرد. یعنی میان شکنجه گر و قربانی او که شکنجه میشود. اگر ما این ترسیم را در ذهن خویش کمی فراختر کنیم، این میشود:

شکنجه همیشه میان دو طرف، یک طرف رژیم استبدادی، مثل رژیم ولایت مطلقه فقیه در ایران کنونی و طرف دیگر، مخالفان سیاسی او انجام می گیرد. ولی طرف سوّمی نیز وجود دارد که شاهد این شکنجه و ترس شدید ناشی از آن است. این شاهد حتماً نبایستی در محل شکنجه گاه رژیم حضور عینی داشته باشد. بلکه او عمل شکنجه را بطور انتزایی Abstrakt در هیبت مجموعه دست اندرکاران نظام ولایت مطلقه فقیه و دولت " جمهوری اسلامی " که تحت حاکمیت مطلقه او قرار دارد، مشاهده میکند.

در عمل شاهد شکنجه از طریق رسانه های گروهی گوناگون ( مجازی و رسمی ) از عمل شکنجه و روشهای دد منشانه شکنجه گران رژیم اطلاع پیدا میکند. این شاهد قادر است پیش خود صحنه های ترسناک آنرا تجسّم و احساس ترس ناشی از شکنجه را با وجود خویش درک و لمس کند. در عمل این شاهد تمامی مردم ایران هستند.

حال اگر ما بار دیگر در ایران کنونی عمل شکنجه و انتظار ایجاد ترس از جانب شکنجه گران در مخالفان رژیم و پیام این ترس به نشانی تمامی مردم ایران را از جنبه روانشناسی اجتماعی مورد نظر قرار دهیم، ایران امروز را اجتماعی می‌بینیم متشکل از شکنجه گران، یعنی دست اندرکاران رژیم ولایت مطلقه فقیه، قربانیان شکنجه که بطور عینی مخالفین سیاسی رژیم هستند، بعلاوه همه مردم ایران که بطور ذهنی شاهد این شکنجه‌ها هستند و گرفتارترس ناشی از آنها می‌شوند. بدین‌ترتیب است که، در جامعه امروز ایران، روانشناسی ترس تنظیم کننده روابط میان مردم و دولت گشته است. و این امری است که در همه نظامهای استبدادی با هر نامی بر خود بگذارند، همیشه و همه جا وجود داشته و دارد.

حال با علم بر این واقعیت که شکنجه تنها یک بُعد از ابعاد گوناگون ایجاد ترس در مردم را تشکیل میدهد، می‌توانیم بدانیم که دیگر انواع ترسها نیز نقشی کمتر از شکنجه را ندارند. برای مثال ترس و تهدید به جنگ، ترس از فقر و گرسنگی، ترس از آینده‌ای سیاه و بدتر از آنچه هم اکنون برای خود و فرزندان خویش وجود دارد، ترس از ویرانی غیره قابل جبران طبیعت و ... این ترسها در مردم ایران همگی دست ساخت رژیم ولی مطلقه فقیه هستند.

پیامدهای ترسِ تنظیم کننده روابط اجتماعی و سیاسی در ایران امروز:

حال جهت از سر گذراندن ترسی که تنظیم کننده روابط میان نظام ولایت مطلقه فقیه و مردم در ایران کنونی هستند، یا بهتر بگویم: جهت مهار و کنترل دینامیک بر خود افزای ترسها که در ایران کنونی حضوری همیشگی و همه جایی دارند، افراد و یا جمع های ایرانی با چگونه اشکال روانشناختی گوناگون خاص از روان خویش دفاع میکنند؟

دفاع از روان خویش در برابر ترسهایی که فلج کننده روح و روان انسان در تمامی فعالیتهای اجتماعی و سیاسی او هستند را مکانیسم تدافع روانیMechanismus psychisch Abwehr میگویند. مکانیسم تدافع روانی واژه ای است متداول در روان تحلیلی Psychoanalyse. این واژه بیانگر فعل و انفعالات روانی گوناگون جهت از سر گذراندن ترسها در هر انسانی است.

بنا بر تجارب خود من و شناختی که از پندار و کردار و گفتار سیاسی و اجتماعی هم وطنان خود دارم، چهار دسته مکانیسم تدافع روانی گوناگون در نزد ایرانیان وجود دارند. این چهار دسته تدافع روانی شیوه‌های گوناگون خاصی هستند که افراد و گروههای سیاسی و غیره سیاسی جهت رهائی خویش از زیر سلطه " قلمرو پادشاهی ترس " در ایران کنونی بکار میبرند، به ترتیب ذیل:

دسته اوّل کسانی هستند که ترسهایی را که رژیم به اشکال گوناگون ایجاد میکند، اصلاً درونی خویش نمیکنند. این دسته از افراد و گروهها غالباً گرایش به استقلال و آزادی خود و جامعه خویش دارند و هم در درون و هم در بیرون از مرزهای ایران زندگی میکنند. این دسته از مردم ایران بر این امر آگاهی تام دارند، که هدف رژیم از ایجاد ترسهای موهوم، ساکت و خاموش، و رام و مطیع گرداندن مردم ایران است. در واقع هدف اصلی رژیم اینستکه مردم مزاحم ادامه حیات و بقا ویرانگر او نشوند.

دسته اوّل روشهایی را در زندگی خویش بکار میبرند که این روشها مانع از آن میشوند، " قلمرو پادشاهی ترس " رژیم ولایت مطلقه فقیه بر زندگی آنان گسترش یابد. در پایان این بخش به تفصیل این روشها را توضیح خواهم داد.

دسته دوّم افراد و گروههایی هستند که جهت از سر گذراندن ترسهای خویش، درون خود را دچار شکاف و انشعاب میکنند. شکاف روانیpsychische Spaltung نوعی تدافع روانی است که در اثر آن فرد، بعضی از حواس و استعدادهای خود را جهت از سر گذراندن فشارهای روانی شدید، از کار می اندازند. یکی از علائم بسیار شدید این انشعاب درونی دچار شخصیتی چند گانه شدن در درون و بیرون از خود است. چندگانگی در شخصیت توسط شکاف در درون، سخت آزار دهنده روح و روان افراد و گروههایی است که به آن متوسل میشوند. یکی از ضعیفترین اشکال آن انتخاب میان بد و بدتر است. چرا که انتخاب کننده میداند و این امر بارها بر او ثابت شده که، در واقع، او انتخاب نمی‌کند. بلکه از ترس بدتر، تسلیم بد می‌شود و نمی‌داند که تسلیم بدترینی شده‌است که او را گرفتار جبر تسلیم به بد از ترس بدتر گرفتار کرده‌است. از جنبه روانشناسی انتخاب میان بد و بدتر، در هر امر فردی و اجتماعی، یکی از نشانه های بارز شکاف در درون نزد دسته دوّم است.

دسته سوّم افراد و گروههایی هستند که جهت رها گشتن از ترسهای ساخته رژیم، کارشان کتمان و نادیده گرفتن واقعیت ها و حقایق روزمره زندگی خویش است. در روان درمانی به این تدافع روانی Verleugnung میگویند. از طریق این مکانیسم تدافعی جهت از سر گذراندن ترسها واقعیت ها و حقایق موجود در جامعه نادیده، و گاهی نیز حاشا و کتمان میشوند.

یکی از علائم بارز این نادیده گرفتن‌ها، تراشیدن بیشمار توجیه‌ها برای ماندگاری رژیم و بقای او با وجود ویرانی‌های قابل مشاهده رژیم هم برای خود و هم دیگران است. برای مثال این گفته متداول که " اگر رژیم برود، ایران افغانستان، عراق، سوریه و ... میشود." علامت بارز نادیده گرفتن واقعیت‌ها جهت از سر گذراندن ترسهایی است که این دسته بدانها گرفتارند.

دسته چهارم از مکانیزم تدافع روانی استفاده میکنند بسیار مضّر و ویرانگر هم برای خود و هم برای وطن خویش و آن هم هویت شدن با رژیم ولایت مطلقه فقیه است. طوریکه افراد و جمع‌های متعلق به دسته چهارم با رژیم ولایت مطلقه فقیه هم زبان و هم فکر میگردند. آنان در درون و بیرون خویش اهداف و روشهای‌رژیم را از آن خود میکنند. یکی از علائم بارز پندار و کردار و گفتار افراد و گروههای دسته چهارم اینست که ولی مطلقه فقیه و نظام او، حافظ ایران و اسلام، و ضامن امنیت ایران و مردم آن در درون و بیرون مرزهای ایران است. تعدادی از اعضای این دسته عمله‌های استبداد رژیم و عاملان سرکوب مردم را تشکیل میدهند. این افراد و گروهها ترسهای خویش را اینگونه از سر میگذرانند، که خود را شریک در قدرت ولی مطلقه میپندارند. یعنی دچار این پندار غلط شده اند که آنان حاکم بر جان و مال و ناموس مردم هستند. بهمین دلیل نیز هم در سرکوب مردم و هم در تبلیغ و القای دروغهای دائمی رژیم سخت فعال هستند.

بجز دسته اوّل که ترسی از رژیم ندارند، هر سه دسته دیگر جهت رها شدن از ترسهای خویش، برون افکنی Projektion میکنند. برون افکنی نیز نوعی دیگر از تدافع روانی است با این شکل و محتوی که هر چه کاستی و یا زشتی و بد اندیشی فرد، خود، در درون خویش دارد، ولی از داشتن آنها سخت در رنج و عذاب وجدان است، به دیگران نسبت میدهد. نتیجه پندار و کردار و گفتاری که ناشی از برون افکنی است، تضعیف همبستگی‌های ملی و اجتماعی را سبب میگردد.

در روانشناسی اجتماعی از واژه همبستگی زدایی، بزبان آلمانی Entsolidarisierung استفاده میکنند. افراد و گروههای سیاسی و اجتماعی که کارشان همبستگی زدایی است، مردم را دسته دسته میکنند و میان آنان مرزهای موهوم میکشند. کار این مرز بندی‌ها این است که بتدریج مردم یک کشور و یا جامعه را دشمن یکدیگر میکنند. از دید عالم علوم فرهنگی لارس کوخ، Lars Koch در کتاب " ترس؛ دست نامه‌ای مابین دانش‌ها " (1)

" همبستگی زدایی میان افراد و گروههای اجتماعی همزمان با ایجاد جوامعی خیالی در اذهان، سبب مرز بندی و طرد انسانها میگردد. این فعل و انفعال روانی و اجتماعی بیش از همه میان انسانهایی صورت میگیرند که با یکدیگر روابط اجتماعی دارند. کشیدن حد و مرز و دیوار میان انسانها سبب پیدایش انواع ترسها و عدم امنیت میگردد. چرا که در روابط انسانی و اجتماعی بد بینی و بی‌اعتمادی را باعث میگردد. هر چه ترس و عدم امنیت بیشتر شود، به خشونت و ویران گری بیشتری دامن میزنند. تا آنجا که افراد دیگران را غیره خودی مینامند و در اذهان خویش تصاویری غیره واقعی که مایه از مرزها و دیوارهای بلند ترس انگیز، میگیرد، میسازند...... این ترسها هستند که در انواع و اشکال گوناگون خشونت ها حضوری کاملاً مؤثر دارند..." (برجسته کردن کلمات و جمله ها از من است.)

چگونه میتوان با ترسهای خویش مبارزه‌ای ظفرمند کرد:

ابوالحسن بنی صدر در نوشته ای بتازگی به موضوع همبستگی‌ها و تأثیر آن در جنبشها و انقلابها در دوران کنونی پرداخته و اینطور مینویسد: (2)

" مرزهای قومی و جنسی و دینی - قدرت ایجاد کرده و برای آنها توجیه قومی و جنسی و دینی و... تراشیده- که مانع پدید آمدن وجدان همگانی شفاف و برخاستن به جنبش همگانی هستند را از میان بردارند. موفق‌ترین مورد برداشتن مرزها در انقلاب 57 روی‌داد و اگر مرتجعان دوباره این مرزها را برقرار نمی‌کردند و به استناد مرزها، به تفنگ نقش تنظیم کننده رابطه‌ها را نمی‌دادند، استبداد هرگز ممکن نبود بازسازی شود. امروز نیز، در عراق و لبنان می‌بینیم که مردم درکار برداشتن این مرزها هستند. یعنی این‌ که در برابر قدرتهای صاحب همه اختیارها و امکانها، از جنبش همگانی با وجدانی زلال به حقوق کار بر می‌آید. ...." (برجسته کردن کلمات و جمله ها از من است.)

بنی صدر در نوشته کوتاه بالا دو رابطه بسیار با اهمیت از جنبه روانشناسی فردی و اجتماعی را روشن کرده است، بدین ترتیب: 1. مرزهای قومی و جنسی و دینی را استبداد برقرار میکند با این هدف که مانع از پیدایش وجدان همگانی شفاف شود. و 2. اگر وجدان همگانی شفاف در میان مردم بوجود آمد، استبداد حاکم بطور حتم ساقط میشود. مثال انقلاب 57 و هم اکنون جنبش ها در لبنان و عراق و اینروزها در ایران، بعلاوه دیگر اقصی نقاط جهان، دلیل بردرستی این رابطه است.

حال از جنبه روانشناسی تأملی بیشتر در مورد " وجدان همگانی شفاف " کنیم و عواملی را که ایجاد کننده آن در درون فرد و جامعه هستند، شناسائی کنیم.

در ابتدا به این امر اشاره کنم، همانطور که در هر دو نوشته من آمد، ترس بزرگترین مانع جهت ایجاد وجدان همگانی است. در اینصورت ابتدا بایستی ترس از استبداد از میان برد. همانطور که در جنبشها و انقلابهای موفق از میان میرود. اگر ترسها بار دیگر بر قرار گشتند، استبداد میتواند باز سازی شود و میشود.

حال چگونه ترسها را می‌توان از میان برد؟

در بالا آمد که دسته اوّل از مردم ایران روشهایی را در زندگی و فعالیتهای خویش بکار میبرند که مانع از آن میشوند، " قلمرو پادشاهی ترس " رژیم بر آنان غلبه و درونی آنها گردد. از دید روانشناسی اولین و مهمترین این روشها داشتن امید است. چرا که ساز و کار روانشناسی امید کاملاً برعکس ترس و عملاً ضد آن است. توضیح آنکه همانطور که قبلاً آمد، احساس ترس از نظر بُعد زمانی، از گذشته سرچشمه میگیرد و در انتظار وقوع امری نامعلوم، ولی دهشتناک در آینده است. این امر سبب میگردد که قلمرو پادشاهی ترس مانع کار و فعالیت فرد در زمان حال گردد. در صورتیکه روانشناسی امید، انسان را بر آن می‌دارد که عملی در حال حاضر انجام دهد به امید به – که اگر کامل باشد اطمینان می‌شود - موفقیت در آینده ای که برای او روشن و معلوم است.

ترس دید انسان و چشم انداز او نسبت به آینده را نه تنها تنگ و محدود نگاه میدارد، بلکه امید او به پیروزی و موفقیت در آینده را نیز از میان میبرد. در حالیکه امید افق دید و دور نمای آینده را پیشاروی انسان هرچه بیشتر گسترش می‌دهد. علاوه بر آنکه از جنبه روانشناسی فردی و اجتماعی انسانها را به یکدیگر نزدیکترمی‌کند. زیرا مرزهای موهوم ساخته زور و استبداد میان انسانها را که کارشان همبستگی زدایی هستند، بر میدارد.

در حقیقت جنبش و انقلاب امید است، امید به ساختن آینده‌ای خوب که در حال حاضر وجود ندارد. فرد انقلابی، نه تنها انسانی امیدوار است، بلکه او فاقد هرگونه ترس، خاصه ترس از زور مستبدین است.

مجله ماهانه " روانشناسی روز " چاپ آلمان در ماه نوامبر امسال با خانم نوسبام در مورد محتوی کتاب ایشان، " قلمرو پادشاهی ترس " مصاحبه‌ای انجام داده است. (3)

روانشناسی روز از خانم نوسبام سئوال میکند: " هر کدام از ماها چه کارهایی بایستی انجام دهیم تا بجهت آینده‌ای نا مطمئن کمتر احساس ترس کنیم؟ خانم نوسبام جواب میدهد:

" علوم اجتماعی و دانشهای معنوی را مطالعه کنید! این را واقعاً جدّی میگویم. مهم نیست بطور رسمی در دانشگاهها این علوم را تحصیل کنیم و یا نه. ما باید اندیشه انتقادی خویش را بکار اندازیم، ایده‌های فلسفی در مورد عدالت را تجزیه و تحلیل کنیم، از تاریخ درس بگیریم. همه اینکارها به ما کمک میکند. حتی دیدن و تجربه کردن هنرهای گوناگون، حال یا بصورت تماشاگر و یا هنرمندی کردن، بسیار مهم هستند.

حتی کار و فعالیت کردن برای یک جریان سیاسی میتواند به ما یاری رساند، کمتر احساس ضعف و ناتوانی کنیم. و یا دیندار شدن و دینداری کردن! ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی سه قرن پیش نوشت: فعالیت کردن در یک جمع مذهبی، بشرط آنکه این جمع تبلیغ کینه و نفرت نکند، بلکه پیام آور و اشاعه دهنده دوستی و محبت در جامعه باشد، در دوره‌های پُر از التهاب و نگرانی، توانائیهای ما را افزایش میدهد تا بتوانیم از اصول و ارزشهای نیکوی خویش پاسداری کنیم. "

منابع و مآخذها:

(1)

Lars Koch (Hrsg.)

Angst

Ein interdisziplinäres Handbuch

Erschienen: 2013

Fachgebiet: Kulturwissenschaft

Verlag J.B. Metzler

(2)

ابوالحسن بنی صدر

وضعیت سنجی دویست و هفتاد و ششم: ستون پنجم؟

سایت: انقلاب اسلامی در هجرت

تاریخ ایجاد پنج شنبه 09 آبان 1398

 

(3)

Psychologie Heute

11/2019

Interview: Anne - Ev Ustorf