علی شفیعی:وهم دستیابی به قدرت و یا حفظ آن، از راه وابستگی به قدرتهای منطقه ای و جهانی

schafiei ali1قدرت خود به نفسه یک رابطه و ترکیبی است که در این رابطه بکار می‌رود. بنابراین، بدون رابطه وجود ندارد و با وجود رابطه، بخش عمده آن مجاز است. از جنبه روانشناسی سرابی است که انسانها خود برای خویش میسازند و به دنبال آن خود را سرگردان می‌کنند. بنابر نظر کاملاً درست ابوالحسن بنی صدر، « انسان گمان میبرد، قدرت را تصاحب میکند و صاحب آن میگردد. ولی در واقع این قدرت است که او را تصاحب میکند و برده و اسیر خود میگرداند. »

این امر در سیاست و روابط سیاسی بیش از همه دیگر وجوه اجتماعی قابل مشاهده و شناسائی است. هر دولت و یا گروه سیاسی استبدادی، وقتی حمایت و پشتیبانی مردم خویش را از دست میدهند، جهت کسب قدرت سیاسی و یا حفظ آن به راه وابستگی به قدرتهای منطقه ای و یا جهانی میروند.

با این کار خود، از یک طرف از مردم وطن خویش دور و دورتر میشوند و از جانب دیگر، اسیر و برده اراده و توقعات قدرتهای منطقه‌ای و جهانی میگردند. این قدرت ها نیز تا زمانی که سود خود را در حمایت از اینها میبینند، از آنان سوء استفاده میکنند. وقتی به اهداف خویش رسیدند، آنها را یا طرد و رها و یا در بازی قدرت خویش « وجه المصالحه » میکنند.

اما متأسفانه هم دولت ها و هم گروههای سیاسی استبدادی که شیفته دستیابی به قدرت و یا حفظ آن هستند، قادر نیستند از این امر واقع مستمر تاریخی درس تجربه آموخته و دست از وابستگی بردارند. این گونه دولت ها و گروههای سیاسی وابسته بخاطر کسب قدرت، استقلال و آزادی خویش را از دست میدهند، در نتیجه تبدیل به توپ بازی قدرت در توازن قوای کشوری و منطقه ای و جهانی میگردند.

مجله اشپیگل در شماره 47 بتاریخ 16 تا 23 ماه نوامبر 2020 بقلم کریستیان اش Christian Esch تحلیلی تحت عنوان « حیاط خلوت من » نوشته است. او در این نوشته به « اوهام سیاسی » پرداخته است. این اوهام همگی حاصل وابستگی و اعتماد به قدرتهای منطقه‌ای و جهانی است. این اوهام سیاسی بیشترین آسیب ها را به مردمی میرسانند که در جوامع تحت حاکمیت استبدادهای وابسته به قدرتهای منطقه ای و جهانی زندگی میکنند.

در ذیل ترجمه بخشهایی از آنرا می آورم و سپس به روانشناسی وابستگی به قدرت‌ها میپردازم:

 

اشپیگل: روسیه آن قدرتی که بود نیست و وقتی می‌خواهد همان نقش را بازی کند، ضعف خود را آشکار می‌کند:

« تحلیل: پس از آتش بس در قره باغ، روسیه خود را بمثابه قدرت نظم دهنده به روابط منطقه نمایان میکند. ولی در حقیقت حاکمان مسکو به نفوذ جدید ترکیه در آن منطقه تن داده و با آن کنار میایند.

انسانها با عینک گذشته به زمان حال نگاه میکنند. آنچه در حال حاضر دیگر وجود ندارد، برپایه قدرتی که پیش از این بودند، می‌خواهند صاحب نفوذ شوند و نمی‌توانند. در اینجا صحبت از روسیه امروز، بمثابه « امپراطوری» و « قلمرو نفوذ که قدرتی روسیه شوروی سابق داشت»، به با عینک گذشته، وضعیت امروز را دیدن می‌ماند:

نگرشی که روسیه همچنان قدرت جهانی، می‌پندارد، مدعی است که مسکو هنوز نیز مادر شهری ( مترو پلی » است که همسایه‌های همجوارش، تابع و وابسته به او هستند. طوریکه گویی روسیه شوروی در هم فروپاشیده و ساقط شده گذشته، تغییر شکل داده و همچنان یک ابر قدرت جهانی است و به این صفت به حیات خود ادامه میدهد.

جنگ برسر قره باغ که هفته گذشته پایان یافت، وهم بزرگ، هنوز ابر قدرت بودن روسیه را از میان برد. ( بر جسته کردن کلمات و جمله‌ها همه جا از من است. )

این جنگ نه تنها 150 کشته از مردم غیره نظامی، هزاران سرباز که جان خویش را از دست دادند و دهها هزار آواره جنگی که از اماکن مسکونی خویش گریختند و سرگردان و بی خانمان گشتند و بیشمار درد و رنج برای انسانها را سبب گشت، بلکه علاوه بر همه اینها، شکست تحقیر آمیزی را نیز دچار ارمنستان کرد. زیرا ارمنستان زمینهای موجود در تمامیت ارضی آذربایجان را که حدود سه دهه بود تصاحب و کنترل میکرد، حالا بایستی پس دهد.

این جنگ هم چنین نشان داد: روسیه اجازه میدهد، قدرت رقیب او ترکیه در جنوب قفقاز، یعنی در همسایگی مستقیم او، روابط قوای حاکم در آنجا را برهم زند و تغییر دهد. زیرا که رئیس جمهور ترکیه، اردوغان، این جنگ را همراه با دیگران آماده کرد، تجاوز گران را به هجوم بردن به ارمنستان تشویق کرد و پیروزی آنان را در این جنگ امکان پذیر نمود. طوری که گویی اردوغان به همکار خویش، ولادیمر پوتین، میگوید: تو ادعا میکنی، جنوب قفقاز حیاط خلوت تو است. ولی این حیاط خلوت بزودی به من هم تعلق دارد.

با این وجود وداع انسانها با وهم خویش، همیشه برایشان دردآور است. بخصوص برای ارمنستان، بازنده این تازه ترین جنگ در آن منطقه. این کشور در حال حاضر در یک حالت شوک و سر گیجه بدی به سر میبرد. چرا که اصلاً انتظار یک چنین شکست سختی را نداشت.

ارامنه ساکن این کشور بخصوص به این امر گرایش دارند که در زمان حال با عینک گذشته نگاه کنند. گذشته تاریخی با افتخار، طولانی و دردآور، این وهم را برایشان امکان پذیر میکند.

ولی وهم بزرگتر چیز دیگری بود: مسکو هم پیمان با ارمنستان، بمثابه قدرت نظم دهنده روابط در منطقه یک حمله بزرگ و وسیع از جانب آذربایجان به ارمنستان را بایستی متوقف میکرد. به ویژه از این جهت که این حمله از جانب ترکیه، کشوری عضو پیمان ناتو، تدارک و حمایت میشد.

حاکمان در اروین، پایتخت ارمنستان، باید میدانستند که مسکو ـ همانند بقیه کشورهای جهان ـ تصاحب و کنترل قره باغ از جانب ارمنستان را از جنبه حقوق بین المللی به رسمیت نمی شناسند. علاوه بر این، مسکو روابط خوبی با آذربایجان دارد.

ولی بیشتر ارمنستان، از مسکو انتظار داشت که تغییر خشونت آمیز وضعیت کنونی به کمک ترکیه را مانع شود. بهر حال مسکو یک پایگاه نظامی در کشور ارمنستان دارد.

در جهان بینی حاکمان ارمنستان، حمایت و پشتیبانی نظامی روسیه به کشور ارمنستان بخش مهمی از این وهم بزرگ را تشکیل میداد. چرا که گمان میبردند، حمایت روسیه از ارمنستان به نفع خود روسیه نیز هست. این هم یک وهم بزرگ دیگر بود.

مسکو با شکیبایی و ملاحظه فوق العاده زیادی نسبت به تجاوز آنکارا به ارمنستان از خود واکنش نشان داد. در حالیکه ترکیه از دید مسکو از خط قرمز مابین خود با ترکیه گذشت:

چرا که ترکیه از مبارزان در سوریه عضو گیری کرد و آنان را به میدانهای جنگ به نفع کشور آذربایجان آورد تا در نقش سربازان مزدور در جنگ قره باغ شرکت کنند.

( همین کار را « سردار قاسم سلیمانی » نیز در سوریه انجام داد. او با مزدور کردن 50 هزار جوان مسلمان که اسیر فقر مالی بودند و هستند، آنها را در جنگ سوریه شرکت داد. چون جوانان ایرانی دیگر حاضر نبودند، هشت سال به « سود غرب و اسرائیل » ( گفته وزیر دفاع اسبق انگلستان در دادگاه )، « کلید بهشت » دست ساخت خمینی و یاران او را گردن اندازند و کشته شوند: مترجم)

این امر دقیقاً خلاف سیاست روسیه در هجوم و بمباران مردم سوریه بود: مسکو همواره در تبلیغات خویش ادعا میکرد، او میخواهد جهاد گرایان ( جهادیستن ) را پیش از آنکه آنان به کشور روسیه نزدیک شوند، در سوریه نابود کند. حاکمان کرملین این توجیه را جهت بمباران سوریه هم برای مردم کشور خودشان و هم برای افکار عمومی مردم جهان بکار میبردند.

حال ترکیه همین جهاد گرایان را فوج فوج سوار اتوبوس کرد و به نزدیکی شمال قفقاز در مرز روسیه آورد. با اینکار دیگر آن توجیه سیاسی جنگجویی روسیه در سوریه هیچ و پوچ گشت و از میان رفت.

ولی در واقع، روابط روسیه و ترکیه ترکیبی از رقابت و همکاری است. بر اساس همین نوع ترکیب است که به روابط این دو کشور قدرتمند بشکل تعجب آوری دوام و ثبات بخشیده است. در واقع این رقابت و همکاری متقابل را این دو کشور در نقاط دیگر جهان تمرین و آزمون کرده و میکنند. هم اکنون مسکو عملاً پذیرفته است که ترکیه در جنوب قفقاز بمثابه رقیب او وارد صحنه گردد.

آتش بس و متارکه جنگ که پوتین، رئیس جمهور روسیه، با دو کشور ارمنستان و آذربایجان قرار آنرا بست، بر روی این نوع جدید از توازن قوا مابین دو قدرت روسیه و ترکیه پوشش میگذارد.

در حقیقت، در ظاهر، بر نقش غیر قابل اجتناب قدرت روسیه در نظم دادن به روابط در منطقه تأکید میشود: پوتین میخواهد با 2000 نفر نظامی حافظ صلح، این قرارداد را عملی کند. ترکیه در عوض زیر هیچ قرار و مداری را امضا نکرده است و هیچ قوای نظامی پاسدار صلح را در آنجا مستقر نکرده است. حتی در اسناد صلح هیچ جا نامی از ترکیه آورده نشده است. با اینکار، چهره صلح دوست و صلح طلب روسیه حفظ میشود.

البته که این قرارداد صلح نا کامل، بطور عجولانه نوشته و تحریر یافته است ـ اما برای این که به خونریزی بیشتری پایان دهد، کفایت می‌کند. باوجود ناقص بودن، وسیله حفاظت مداوم از امنیت طرف شکست خورده در جنگ، است. بیش از همه مردم غیرنظامی ساکن در نواحی برخوردهای نظامی، بایستی امان یابند.

این امنیت نیاز به کمک و دخالت نیروی پر توان غرب را دارد، تا حقوق مردم آن ناحیه تأمین و رعایت گردد. ولی در حال حاضر از این کمک و نیروی توانا، با هر عینکی که به آن بنگریم، هیچ خبر و اثری نیست» .

در حقیقت روسیه و ترکیه با وابسته های به خود همان کاری را میکنند که دیگر قدرتهای منطقه ای و جهانی در گذشته و طول تاریخ با دولتها و گروههای سیاسی وابسته به خود، بطور مکرر کرده اند و میکنند:

این قدرت ها در علن خود را رقیب و گاه دشمن یکدیگر مینمایانند، ولی در خفا و پنهان، به اقتضای قدرتمداری با هم همکاری و تعاون دارند. چون توقعات قدرت بطور مداوم در حال نوسان و تغییر است، اولین قربانیان این تغییرات وابسته ها هستند.

برای مثال در تحلیل سیاسی بالا آمده: « روابط روسیه و ترکیه ترکیبی از رقابت، و همکاری است و بدین‌خاطر بشکل تعجب انگیز دوام و ثبات دارد. در واقع این رقابت و همکاری متقابل را این دو کشور در نقاط دیگر جهان تمرین و آزمون کرده و میکنند. »

برای نمونه در سه کشور سوریه و لیبی و هم اکنون ارمنستان و آذربایجان: ابتدا در سوریه، سپس لیبی که پوتین از حفتر و ادوغان از سراج که با یکدیگر در جنگ هستند، پشتیبانی میکنند. حالا نوبت ارمنستان و آذربایجان است. پوتین قرارداد صلح را به ارمنستان دیکته میکند.

امر قابل تأمل اینکه، در جنگ داخلی سوریه، این دولت ایران بود که با واسطه گری قاسم سلیمانی، از پوتین تقاضای مداخله در جنگ و ریختن بمب بر سر مردم سوریه را کرد. نتیجه این شد که ترکیه شمال سوریه را تصرف کرد و روسیه بخش عمده ای از بقیه جاهای آن کشور را تحت مهار خود گرفت. البته تا حدود زیاد عذر « ولی مطلقه فقیه » را با وجود به هدر دادن بیت المال مردم ایران و بیشمار جان جوانان مسلمان همراه با اینهمه ویرانی، خواسته‌اند.

حال بایستی برای این سئوال جوابی درخور پیدا کنیم: افراد، گروههای سیاسی و دولتمردان مستبد وابسته به قدرتهای منطقه‌ای و جهانی چه روانشناسی‌ای دارند؟

 

چرا با وجود اینهمه تجربه تلخ در امر وابستگی سیاسی، باز هم به اینکار خویش ادامه میدهند؟:

جواب من از جنبه روانشناسی آدمهای وابسته این است:

افراد وابسته انسانهای بشدت مقلدی هستند. چرا مقلد هستند؟ و چرا از دیگران، بخصوص صاحبان قدرت، تقلید میکنند؟

زیرا که انسان وابسته مقلد نه دانش و نه بینش سیاسی درست و استواری دارد. در حقیقت چون او زحمت دانش آموزی سیاسی را بخود نمیدهد، صاحب بینش سیاسی ثابت و محکم و استواری هم نمیشود.

انسان مقلد، انسان نادانی است. اگر دانا بود، نیاز به تقلید از دیگران را نداشت. خود کنجکاوی میکرد و با پرس و جو راه استقلال و آزادی را از بیراهه وابستگی تشخیص میداد. اگر تفاوت میان این دو را درک میکرد، از این پا در هوا بودن مداوم و شکست های پی در پی، خویشتن را رها میکرد.

او از قدرت های منطقه ای و یا جهانی تقلید میکند، چرا که میخواهد همانند آنان صاحب قدرت گردد. این وهم و خیال باطل به او فرمان میدهد که تو از راه بدست آوردن قدرت و یا حفظ آن، قادر خواهی گشت همه آرزوها و تمناهای خویش در زندگی را ارضاء کنی. او با ساختن این سراب قدرت در ذهن خویش، در حقیقت برده و اسیر قدرت میگردد.

همزمان و در نتیجه برده قدرت گشتن و تقلید کردن از صاحبان قدرت، اعتماد به نفس خویش را از دست میدهد. از کرامت و بزرگواری و تواناییهای خویش غافل میشود. در نتیجه قدردانی و احترام به خود خویش و دیگر هموطنان و همنوعان خویش را از دست میدهد.

چون وابسته است و تقلید میکند، قادر نیست، الگوهای آزادی و استقلال برای خود بجوید و پیدا کند. در نتیجه و به ناچار توان « آلترناتیو و یا بدیل خویش گشتن » ( واژه از ابوالحسن بنی صدر است.) را از دست میدهد. چرا که منتظر است، دیگران برای او کاری کنند و او را نجات دهند. منتظر است برای ساختن سرنوشت خویش بنا بر آن بیت از غزل حافظ « دستی از غیب برون آید و کاری بکند. »

انسان وابسته چون مقلد است و تقلید میکند، در واقع دیگر خودش نیست، او وجودی اصیل و واقعی ندارد، بلکه کپی است. کپی این و آن قدرتمدار که او مدام حسرت آنان را میخورد و آرزو دارد، شبیه آنان شود.

علاوه بر همه این امور، وابستگی تولید کننده رقابت ویرانگر و کاهنده با این و آن رقیب واقعی و یا تخیلی است. انسان، گروه و یا دولت وابسته توان تحمل اختلاف و مخالفت دیگران را ندارد. مخالفت با او در نظرش، معنی دشمنی کردن میدهد.

در یک کلام مخالف برابر است با دشمن، دشمنی که میخواهد او را نیست و نابود کند. در این صوت او بطور مداوم، احساس خطر و تهدید شدن میکند. چرا که در روانشناسی بیمار او دشمنان او همه جا در کمین او نشسته و در صددند او را تهدید به مرگ و نیستی کنند. چون می‌خواهد تابعان خود را نیز وفادار به خود نگاه دارد، در آنها، القاء می‌کند که در برابر دشمن ناتوان هستند و این تنها او است که آنها را از شر دشمن حفظ می‌کنند. نگاه کنید به تبلیغاتی که در باره خامنه‌ای، بعنوان تنها کسی که در برابر دشمن، امریکا، ایستاده است می‌کنند.

آدم وابسته چون مقلد قدرت و صاحبان قدرت است، بهمان اندازه که به قدرت اعتماد دارد، نسبت توانایی انسان، خواه خود وخواه هم وطنان خود بی اعتماد است. به این دلیل است که حاصل وابستگی همیشه تلخی، ناکامی، و نارضایتی و ناگواری است.