روزهایی که آزادی در شادی و امید متولد شده بود/انقلاب بهمن تا استقرار جمهوری شهروندان ایران ادامه دارد

delkhasteh mahmoud 2019دومقاله از محمود دلخواسته

آن روز، همه عشق بود. از زمین و زمان شادی و دوستی و عشق و امید می جوشید و می بارید.

آن روز، آزادی در رودهای ایران زمین روان شده بود و از ابرها بر دشتها و مرغزارها وکوهستانها و دره ها باریدن گرفته بود.

آن روز، روز داشتن رویا بود و رویا را قابل تحقق دیدن.

آن روز در رویای سبز کردن وطن بسر می بردیم.

آن روز در آروزی یک شبه ره صد ساله رفتن و جبران عقب ماندگی های تاریخی وطن را می دیدیم. چرا که چنان انرژی وتوانی و اعتماد به نفسی در جامعه جوشش گرفته بود که ناممکن در برابر آن اراده چاره ای جز ممکن شدن نمی دید.

در آن روز، سخت بایزید بسطامی را حس می کردیم و می دیدیم که در صحرای استبداد، باران آزادی باریده است و چنانکه که پای به برف فرو رود، به عشق فرو می شود.

علامات آن روز را از ما ه ها قبل در تغییر رفتار مردم می دیدم و می دیدم که چگونه دعوا ها و قهر کردن ها و چشم و هم چشمی ها و به رخ کشیدنها و جوکهای قومیتی هر روز بی رنگ و بی رنگ تر می شود و جای آن را دوستی و محبت می گیرد.

می دیدم که هر بار سوار می خواستم تاکسی بگیرم تا به دانشگاه تهران رفته و به حلقه مرکزی انقلابیون که از کوچه و خیابان به آنجا سرازیر می شدند بپیوندم ، ماشینهای شخصی جلوی پایم می ایستند و کرایه را نمی پذیرفتند و اینکار آنقدر تکرار می شد که با خودم می گفتم که بعد از انقلاب، رانندگان تاکسی باید شغل دیگری پیدا کنند.

در آن روزها، در حالیکه تفنگ ژ-۳ خود را آنقدر به بدنم نزدیک می کردم تا دیده نشود و اینگونه از طریق داشتن سلاح احساس غروری کاذب نکنم، آزادی را در در و دیوار می دیدم و سیل روزنامه ها که بدون هیچ سانسوری آنچه را که می خواستند می نوشتند و هر گروهی تظاهرات خود را شکل می داد.

در آن روزها بود، که خوب یاد دارم، زمانی را که در جلوی دانشگاه، به میزهای انباشته شده از کتاب و روزنامه فروشی ها که خرمنی از روزنامه ها را در روی دکه و بغل دکه های خود گذاشته بودند و به گروه هایی که به بحث در مورد بود یا نبود خدا و یا تقسیم زمینهای کشاورزی و یا چگونه صنعتی کردن کشور و… به بحث با یکدگر ایستاده بودند و درمیان آنها مادر بزرگی را می دیدم که به حرفها گوش می دهد تا کدام را عروسی /دامادی را مناسب برای خود تشخیص دهد و سر سخن را با او باز کند در نزدیکی درخت چناری ایستادم و با رضایتی عمیق گفتم:

< این همان هدفی بود که برای آن انقلاب کردیم.>

 

چرا که چند روز قبل از آن و زمانی که معلوم شده بود که استبداد سقوط کرده است ولی هنوز برخوردهای پراکنده ادامه داشت در کنار پادگانی در نزدیکی های تهران ویلا ایستاده بودم و با خدایم به گفتگو پرداختم و خواستم چند روزی مانع کشته شدنم شود تا آن آزادی را که برای آن مبارزه کردیم را زندگی کنم و آن را نفس بکشم تا اگر قراربرکشته شدنم است، آن آزادی را که برایش مبارزه کردیم زندگی کرده باشم.

در آن روزها، وقتی در خیابانمان، بچه محلها در سلسبیل و خیابان خوش شعار <در بهار آزادی/جای شهدا خالی> را بروی پارچه ای نوشته و دو طرف خیابان را بهم وصل کرده بودند و صدها دختر و پسر با شادی در خیابان شعارش را می دادند، حتی لحظه ای در تصورم نمی آمد، که دشمنان آزادی، نقشه کودتا برعلیه آزادی را از قبل ریخته اند و حدود پنج ماه بعد از انقلاب بود که مردم برای اولین بار اسم <ولایت فقیه> را شنیدند و هنوز نمی دانستند که خوردنی است یا نوشیدنی و آنچه که می دانستند، خمینی پاریس بود و عهدش با مردم بر استقرار رژیمی دموکراتیک که آزادی و استقلال همه شهروندان را تضمین می کند و امضایش را زیر پیش نویس قانون اساسی خالی از ولایت فقیه گذاشته بود.

در آن روزها با وجودی که بعد از اعدام بدون محاکمه چهار نفر از سران ساواک و ارتش، بنی صدر در اعتراض هشدار داد که <از بدترین ها شروع می کنند و با بهترین ها ادامه می دهند.> خطر سر بر آوردن استبداد را هنوز باور نمی کردیم.

در آن روزها حتی تصورش را نیز نمی توانستیم بکنیم که روحانیون قدرت طلب حزب جمهوری از یک طرف و استالینیستها ازطرف دیگر درحال کشیدن فرش آزادی که بروی آن زندگی می کردیم از زیر پایمان هستند.

می شنیدیم که بنی صدر پی در پی در مورد عود استبداد در لباس دین هشدار می داد و مکرر سخن از پیشرفت کودتای خزنده می زند، ولی در خود چنان توانی را حس می کردیم که قادر به جلوگیری از آن خواهیم بود. چرا که می دیدیم که استبدادیان اقلیت کوچکی بیش نبیستند ونامزدشان، حسن حبیبی، در انتخابات ریاست جمهوری حتی پنج درصد هم رای نیاورده بود.

ولی عوامل تو در تویی مانند تحمیل جنگ داخلی از طرف سازمانهای استالینیست و مائویست و کودتای نوژه و گروگانگیری دیپلماتهای آمریکا و کوشش دکتر شاپور بختیار در بر انگیختن صدام به حمله به مام وطن، اشتباهات و یا سازش کاریهای جدی جناح دموکراتیک در مقابله با جناح استبدادی باید رخ می دادند تا آن نقشه قابلیت اجرا باشد. ( ۱) چرا که هیچ جبری در آنچه که شد نبود و آنانکه می گویند که باید همینگونه می شد، زندانیانی هستند که در جبر تاریخ گرفتار شده اند.

در آن روزها و ماهها هنوز نمی دانستیم که سرنگونی دیکتاتوری که سبب ساز انقلاب شد تنها مرحله اول انقلاب و نقطه عطف آن است و برای محقق و نهادینه کردن اهداف انقلاب نیاز به کوشش و نقدی مستمر دارد. چرا که انقلاب نه فقط یک حادثه که یک پروسه و جریان است که برای رسیدن به هدف باید با پای زنی و پای مردی پی گرفته شود و تنها در چنین پی گرفتنی و از طریق نقد بر غنای فرهنگ سیاسی-مدنی جامعه افزودن است که جمهوری شهروندان ایران متولد شده و رشد می کند و در این کوشش، جریان مصدقی استقلال و آزادی بیش از چهل سال است که پر توان و پر امید، ایستاده است تا شاهد استقرار جمهوری شهروندان در سرزمینی شود که تاریخ آن در اسطوره گم می شود.

(1)

https://www.tribunezamaneh.com/archives/208498

 

انقلاب بهمن تا استقرار جمهوری شهروندان ایران ادامه دارد

غم انگیز تر از سونامی قربانیان پروپاگانداهای سلطنت طلب رسانه هایی چون منو تو و ایران اینتر نشنال که با سوء استفاده از وضعیت فاجعه بار حاضر، دوران طلایی از دیکتاتوری سیاه پهلوی رسم می کننداین است که به شرکت کنندگان در انقلاب عظیم بهمن با رکیک ترین و شرم آور ترین کلمات و صفات می تازند.

غم انگیز تر از این قربانیان کتاب نخوان که اطلاعات تاریخی خود را از پروپاگانداهای سراسر کذب اینگونه رسانه ها می گیرند و عقل نقاد و شکاک خود را به کار نمی اندازند و از خود سوال نمی کنند که اگر اینگونه بود و دوران پهلوی دوران رفاه بود و آزادی و در جویهایش شیر و عسل روان بود، چگونه امری خلاف قاعده ممکن شد و خوشی زیر دل مردم نمک نشناس را زد و بر علیه نظام پهلوی، که کم مانده بود سوئد را نیز پشت سر بگذارد، دست به انقلاب زدند و عامل دست آمریکا و انگستانی که از قدرت اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران به وحشت افتاده بودند شدند؟

کسانی که هیچ از خود سوال نمی کنند که آیا مگر تاریخ انقلابات بشری بما نمی گوید که:
- انقلابات اجتماعی همیشه بر ضد استبداد و فقر روی می دهند.

- انقلابات اجتماعی همیشه بر ضد استبدادهایی رخ می دهند که اصلاح و رفرم را نه تنها بر نمی تابند که بر شدت استبداد و فشار می افزایند و مانند محمد رضا شاه، کشور را یک حزبی می کنند و تحقیر مردم را به آنجا می رسانند که عضو شدن در چنین حزبی را اجباری می کنند و کشور را به طرف دیکتاتوری توتالیترمی برند.

اما،

اما غم انگیز تر از جوانان امروز که آن دوران وحشت را که اسم ساواک لرزه بر اندام ها می انداخت و شاهنشاهش به خبرنگاران غربی فخر می فروخت که در امر شکنجه کردن مدرن شده اند ( 1)

را زندگی نکرده اند. دورانی که ساواک و پلیس برای پر کردن استادیوم آزادی، مردم را چون گوسفند در خیابان ها و میادین بزور سوار اتوبوسها می کرد و به آنجا می فرستادند و بدست آنها پیراشکی و نوشابه می دادند تا جشن تولد شاهنشاه برگزار شود و برای اعلیحضرتی که از بالکن مخصوص دست تکان می داد دست بزنند و جاوید شاه بگویند و کسی هم جرئت نکند دست نزند و شعار ندهد. چرا که ساواک سخت در جامعه شایع کرده بود که از هر چهار نفر ایرانی، یکی ساواکی است و بدین ترتیب می بایست سخت دست زد و جاوید شاه می گفت تا مانند کره شمالی دستگیر نشد.

بله، غم انگیز تر از آن بخش از نسل جوان امروز که قربانی پروپاگاندای سونامی رسانه های سلطنت طلب هستند، بخشی از جوانان دیروز که در انقلاب شرکت کردند می باشند که نه تنها چگونگی زندگی در دیکتاتور سلطنتی را به فرزندان خود انتقال ندادند، بلکه خود هم گرفتار ناستالژی شدذند و به لشکری از توبه گران و پشیمانها و غلط کردم ها تبدیل شده اند. کسانی که رشد از رشد ماندگی کرده اند و هنوز هیچ درکی از حقوق انسان ندارند و هنوز نمی دانند که انقلاب بر ضد استبد اد یکی از حقوق اولیه هر انسانی است و به جای اینکه از نسل جوان سوال کنند که چرا انقلاب نمی کنید و دنبال کار ما را نمی گیرید، خجل و شرمنده و پشمیان از نقش خود در انقلاب بر علیه دیکتاتوری شده اند.

کسانی که هنوز زندانی "انتخاب" بین بد و بدتر می باشند و برای خود هیچ انتخاب دیگری جز انتخاب بین < استبداد بد> و <استبداد بدتر> نمی بینند و می گویند که استبداد سلطنتی هر چه بدی داشت ولی از استبداد مذهبی <بهتر> بود و مثلا زنان مجبور نبودند چادر سر کنند و مینی ژوپ پوشیدن آزاد بود.

کسانی که هنوز نمی دانند که استبداد سرنوشت محتوم ایرانیان نیست و هنوز نمی دانند که انتخاب های واقعی بین <خوب> و <خوب تر> و <خوبترین> هم وجود دارد و ایرانی اگر کوشش کند می تواند بین انواع مردمسالاری و دموکراسی ها انتخاب کند.

کسانی که هنوز دارای روان و ذهنیتی که در استبداد تاریخی نضج گرفته است می باشند. کسانی هستند که دانه های روان و ارزش ها و نرم های فرهنگ آزادی هنوز در درون آنها جوانه نزده، در اسید شخصیت استبداد زده می سوزد و اینگونه خود زنی و خود تحقیری و خود را به تمسخر گرفتن، و به جمع توابین جهل و تواب دهنده های فریب پیوستن را، نقد کردن می دانند. اما هیچ نمی دانند که انسانی که دارای روان و ذهنیت آزاد و مستقل است خوب می داند که نقد کردن، از جمله، به معنی سره را از ناسره جدا کردن و غربال کردن گندم و پوسته را از دانه تمیز دادن است و نه در خود زنی و خود زبونی با یکدیگر کورس گذاشتن.

چرا که چنین انسان مبارزی نیک می داند که استبداد چند هزار ساله که در عمیقترین دهلیزهای روانی و باورها و ارزشهای اجتماعی رسوب کرده است با یک جنبش از بین نمی رود.

چنین انسان مبارزی می داند از آنجا که انسان، بودنی است نسبی و دارای اطلاعاتی نسبی، خواه ناخواه مرتکب اشتباه می شود و روش عقل آزاد، نه توبه کردن و پشیمان شدن، بلکه نقد اشتباه است و اینکه چه عواملی آن را سبب شدند و چگونه آن عوامل و موانع را از پیش پا برداشته و از این طریق نقد را تبدیل به تجربه کرده و این تجربه را توشه راه کند. چرا که:

چنین انسان مبارزی می داند که انقلاب نه محدود به سرنگونی استبدادی که سبب ساز انقلاب شد می باشد (همیشه و بدون استثناء، همانگونه که نسل جوان در رابطه با استبداد حاکم تجربه می کند، موج انقلاب زمانی بر می خیزد که استبداد حاکم هر کوشش اصلاح طلبانه ای را سرکوب کند و جامعه به این نتیجه برسد که راه برای زندگی کردن و نفس کشیدن و فضا را باز کردن، از سرنگونی استبداد می گذرد.) بلکه، سرنگونی استبداد تنها نقطه عطف جنبش است ولی نه تنها نقطه پایان آن نیست که شروع جریان و پروسه انقلاب برای بالفعل کردن اهداف انقلاب می داند.

چنین انسان مبارزی می داند که معیار عمل و اندیشه انقلابی و ضد انقلابی، اندیشه راهنمایی است که انقلاب را و اهداف آن را بیان کرده است. اندیشه راهنمایی که در انقلاب ایران، استقلال بود و آزادی، و اهداف آن مردم سالاری و رشد و عدالت اجتماعی.

چنین انسان مبارزی می داند، وقتی این اصول معیار قضاوت باشند، آن زمان متوجه خواهد شد که خمینی جماران بر ضد خمینی پاریس دست به کودتا زد و خمینی رهبر انقلاب تبدیل به خمینی کودتاچی شد. کودتایی که در خرداد 60 رخ داد. (2) یعنی زمانی که تنها منتخب واقعی مردم (از جمله به این دلیل که در آن زمان 124 نامزد در انتخابات ریاست جمهوری حضور داشتند و شورای نگهبانی نیزنبود تا آنها را فیلتر کرده و پیشاپیش از طرف مردم و برای مردم تصمیم بگیرد.) رشوه آقای خمینی که در برابر گرفتن قدرت بیشتر (انتخاب نخست وزیر دلخواه و کابینه) دست از دفاع از اهداف انقلاب برداشته و عهد خود را با مردم بشکند، نپذیرفت و پاسخ داد:

"...:" اگر دنبال آلت هستید آلت فراوان است، از من چنین انتظاری نداشته باشید، شاه سرنگون نشد تا بساطی بدتر از آن جانشینش شود." ( 3)

چنین مبارزی با انقلاب بهمن قهر نمی کند، بلکه آن را نقد می کند.

چنین مبارزی می داند که انقلاب بهمن با وجود غلبه ضد انقلاب بر انقلاب، در مرحله بر اندازی برای اولین بار در تاریخ هزاران ساله ایران موفق شد که پایه سیاسی استبداد تاریخی که همان نظام سلطنتی بود را از ریشه بر کند و اینگونه جنبش تاریخی ایرانیان را به هدف حاکمیت را به مردم باز گرداندن نزدیک تر کند.

چنین مبارزی می داند که همانگونه که کسروی گفته بود که ما یک حکومت به این آخوندها بدهکاریم، بدهکاری پرداخت و روحانیت خلع لباس قداست شده و لخت و عریان و انباشته از شهوت قدرت و فسادش در انظار جامعه قرار گرفته است و دیگر جایی را برای مخفی شدن ندارد. اینگونه پایه فرهنگی و اجتماعی نظامی سکولار که در آن دین/باور از دولت/state جدا می شود و دولت نقش بی طرف در رابطه با دین و باور را بر عهده می گیرد ایجاد شده است و این همه از قبل انقلاب بهمن است.

چنین مبارزی می داند که آنانی که می گویند که در انقلاب بهمن مردم می دانستند چه نمی خواهند ولی نمی دانستند که چه می خواهند و یا انقلاب را <انقلاب جهل بر علیه ظلم> توصیف کردند، اولی که نه تنها هیچ نقشی در انقلاب نداشت که بعد از فروپاشی سلطنت بسرعت به جبهه استبدادی حزب جمهوری ملحق شد و نقش فیلسوف استبدادی/philosopher despot را بازی کرد و دومی، نقشی اساسی در ایجاد ستون پایه هایی که استبداد بر آن بنا شد، یعنی ایجاد سپاه پاسداران و دادگاه های (ضد) انقلابی بازی کرد و در نتیجه در مقامی نبودند و نیستند که چنین ادعاهایی را بکنند.

و در نتیجه، چنین انسان مبارزی می داند که مبارزه ادامه دارد و جای نا امیدی و پشیمانی و کاهلی نیست و جنبشهای پراکنده و صنفی و گروهی و منطقه ای تنها زمانی، مانند انقلاب بهمن، سراسری می شوند که اندیشه راهنمای آن استقلال باشد و آزادی. و این از آنجاست که نه تنها این دو اصل راهنما در وجدان سیاسی جامعه ملی نهادینه شده است، بلکه استقرار مردمسالاری و رشد و عدالت اجتماعی در جمهوری شهروندان ایران، بدون این دو اصل راهنما ممکن نیست.

آخر این که چنین زن و مرد مبارزی حتما مبارزات دیگر ملت ها و در صدر آنها اولین انقلاب مدرن، که انقلاب فرانسه می باشد، را مطالعه کرده است و می داند که هنوز و بعد از بیش از دویست سال بر سر نقطه پایان انقلاب فرانسه بحث و گفتگو است تا جایی که بعضی از تاریخدانان نقطه پایان انقلاب فرانسه را در سالهای 1970 می دانند، یعنی زمانی که گفتمان های چپ و راست بر سر اندیشه راهنمای انقلاب فرانسه، آزادی و برابری و برادری، به توافق رسیدند و دیگرانی می گویند که ظهور جنبش جلیقه زردها نشان از آن دارد که دولت از اهداف انقلاب فرانسه دور شده است.

به بیان دیگر، هر زمان که جنبشی در استقلال و آزادی و برای استقرار مردمسالاری و جمهوری شهروندان در ایران رخ می دهد، به ما می گوید که انقلاب بهمن ادامه دارد. انقلابی که خود ادامه انقلاب مشروطه و ملی کردن صنعت نفت بود. بنا بر این به جای پشیمان شدن و قر زدن و آیه یاس خواندن و خود را گرفتار مثلث فلج کننده، <نسل خام> و <نسل سوخته> و <نسل پخته> کردن ، انقلاب را از طریق نقد در یابیم و مسئولیت خود را در ادامه دادن آن بپذیریم. چرا که هر چه این مسئولیت پذیری گسترده تر شود، عمر ضد انقلاب و رژیم خیانت و جنایت و فساد کوتاه و کوتاه تر خواهد شد. جمهوری شهروندان ایران اینگونه تحقق خواهد یافت.

 

(1)   https://www.yjc.ir/fa/news/6809389/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85

(2)   https://www.radiozamaneh.info/283403

(3)    

https://www.enghelabe-eslami.com/hadaf/19-didgagha/maghalat/725-2013-04-05-07-53-03.html

لازم به گفتن است که این پیام که در مقاله آقای علی امیر حسینی که رابط بین آقای خمینی و بنی صدر بود اول بار در بی بی سی فارسی منتشر شد. ولی چند روز قبل که مشغول نوشتن این مقاله بودم متوجه شدم که بی بی سی این ادرس را حذف کرده است که امری سخت سوال بر انگیز می باشد و امیدورام مسئولان محترم بی بی سی هر چه زودتر در مورد حذف این گزارش تاریخی و بس مهم توضیح دهند.