بمناسبت ۱۴ اسفند سالروز در گذشت دکتر مصدق - جمال صفری

Mosadegh 1

دکتر اسماعیل یزدی که چگونگی تشخیص سرطان دکتر مصدق را اینگونه بیان می کند: دراوایل پاییز(آبان‏ماه)1345،آقای‏ هدایت متین دفتری (نوه ‏ی دختری آقای‏ دکتر مصدق)به این‏جانب مراجعه و با آشنایی‏ های قبلی که داشتیم به من گفتند: «پدربزرگم،آقای دکتر مصدق مشکلی در فک بالا و سقف دهان دارند که بنابر نظر متخصص گوش و حلق و بینی،آقای‏ دکتر«ن»که ایشان را ویزیت کرده‏اند،به نظر یک آبسه می‏آید معذالک توصیه کرده‏اند که‏ یک متخصص آسیب‏ شناسی و جراحی‏ دهان و فک و صورت ایشان را ببیند،آیا شما آمادگی دارید که اگر اجازه‏ی لازم را از مقامات سازمان امنیت بگیریم از ایشان در احمدآباد عیادت کنید؟»با اشتیاق،افتخار و علاقه،آمادگی خود را اعلام کردم و قرار شد اقدامات لازم را برای کسب اجازه انجام داده‏ و به من اطلاع دهند.چند روز بعد مراجعه و تاریخ و قرار رفتن به احمدآباد را گذاشتیم.

از شرایط این بود که دوربین نیاوریم و از وسائل فقط کیف پزشکی‏ام همراه باشد.در عین حال به ایشان گفتم که مایلم دخترم را، که در آن موقع حدود 7 سال داشت،با خود بیاورم که قبول کردند.

روز موعود(جمعه‏ یی بود)ایشان آمدند و با هم رفتیم احمدآباد،قبلا لوازم ضروری‏ برای انجام اقدامات ابتدایی و ویژه را که‏ پیش‏ بینی کرده بودم در کیف همراه گذاشته‏ با خود بردم.

در احمدآباد از کنترل‏ های امنیتی و بازرسی گذشتیم و از خیابانی که منتهی به‏ ساختمان می‏شد،وارد قلعه شدیم.در سمت‏ راست و اواسط خیابان ساختمانی بود که‏ گفته شد آقای دکتر مصدق آن را برای‏ مدرسه ‏ی احمدآباد ساخته ‏اند ولی فعلا

مقر پادگان نظامی و محل اقامت مأموران ساواک‏ شده است.ضمنا در طبقه‏ ی پایین ساختمان‏ یک داروخانه و درمانگاه ساده،برای پذیرایی‏ بیماران وجود دارد که روزهایی که آقای دکتر غلام حسین مصدق به دیدن«آقا»می ‏آیند به علت مراجعه‏ ی روستاییان رونق خاصی‏ پیدا می‏کند.بیماران معاینه شده در صورتی‏ که نیاز به جراحی و یا بستری شدن داشته‏ باشند،با بیمارستان نجمیه اعزام می‏شوند.

در داخل ساختمان به اطاق ایشان که‏ محقر و دارای فضایی محدود بود رفتیم. ابر مرد تاریخ معاصر ایران را با همان وقار و صلابتی که زمان دانشجویی و جریانات ملی‏ شدن صنعت نفت افتخار دیدنش را داشتم، یافتم.پس از تعارفات اولیه،اشاره کردم که‏ هنگام نخست‏وزیری هم به عنوان‏ نماینده‏ی دانشجویان دانشکده ‏ی‏ دندانپزشکی همراه با نمایندگان دانشجویان‏ دانشکده ‏های دیگر افتخار دیدارشان را داشته ‏ام.عکس العملی نشان ندادند ولی‏ پس از مکث کوتاهی،قبل از این که ایشان‏ را معاینه کنم،سوال کردند:«آقای دکتر آیا بار قبل که مرا دیدید،راضی از پیش من‏ رفتید؟»پس از پاسخ مثبت این‏جانب و خنده‏ ی همیشگی خاص خود گفتند:«حالا می‏توانم با خیال راحت دهانم را برای معاینه‏ باز کنم.»در معاینه ‏ی بالینی،ضایعه‏ ی‏ برآمده ‏ی کام ایشان به نظر تومور آمد و بایستی‏ نمونه‏برداری می‏شد.موضوع را با آقای‏ دکتر غلام حسین مصدق فرزند ایشان که‏ حضور داشتند،در میان گذاشتم و قرار شد انجام شود.

-چون ظهر و وقت ناهار بود-ایشان دعوت‏ کردند که اول ناهار بخوریم،لذا به اطاق‏ کوچکی که در آن یک میز و چند صندلی‏ قرار داشت،هدایت شدیم.

سر میز غذا آقای دکتر غلام حسین‏ مصدق،خواهرشان خانم متین دفتری‏ (منصوره خانم)،آقای هدایت متین دفتری‏ اینجانب و دخترم بودیم.یادم هست که غذا لوبیا پلو بود و پلو را گذاشتند وسط میز. آقای دکتر مصدق شخصا غذا را در بشقاب‏ میهمانان می‏گذاشتند.ابتدا از کوچکترین‏ فرد که دخترم بود،شروع کردند تا به ترتیب‏ و در آخر سهم خود را کشیدند.

پس از صرف ناهار،خوشبختانه چون‏ پیش بینی‏های لازم را از نظر بردن وسائل‏ کرده بودم،با انجام بیحسی موضعی، نمونه‏ برداری از ضایعه‏ی به وجود آمده در کام آقای دکتر مصدق به عمل آمد.

بعد از ظهر عازم تهران و ترک احمدآباد شدیم.آقای دکتر مصدق با تواضع خاص‏ خود،تا درب قلعه ما را مشایعت کردند.در موقع خداحافظی به ایشان گفتم:انشا اللّه‏ هفته‏ ی آینده که نوع ضایعه معلوم شد،داروی‏ لازم را می ‏آوریم و ظاهرا چیز مهمی نیست. ایشان بلافاصله گفتند:امیدوارم خبر خوبی‏ برای من بیاورید.هنوز من در حال اشاره به‏ این بودم که چیز مهمی نیست و...ایشان‏ گفتند:امیدوارم سرطان باشد!...من واقعا یکه خوردم و ادامه دادند که:من از این وضع‏ تنهایی و زندگی خسته شده‏ ام!

روز بعد نمونه ‏ی برداشته شده به بخش‏ آسیب‏ شناسی فک و دهان دانشکده ‏ی‏ دندانپزشکی دانشکده‏ی تهران برده شد و پس‏ از طی و انجام مراحل آزمایشگاهی و تهیه ‏ی‏ مقطع مورد نظر،آزمایش میکروسکپی به‏ عمل آمده و«ترانزیشنال کارسینوما» (ضایعه‏ی بد خیمی که مشی کند دارد و در فک بالا بیش‏تر از پوشش داخلی سینوس‏ منشاء می‏گیرد)،تشخیص داده شد.

لام میکروسکپی آماده شده را برای‏ مشورت و نظرخواهی نزد مرحوم دکتر آرمین،استاد فقید آسیب‏ شناسی دانشکده ‏ی‏ پزشکی تهران،بردم و تشخیص را تأیید کردند.نتیجه،با آقای دکتر غلام حسین‏ مصدق در میان گذاشته شد و قرار شد جمعه ‏ی بعد به احمدآباد برویم و محل‏ نمونه ‏برداری و ضایعه را بررسی بیشتری‏ بکنیم.

در ملاقات بعدی هم دخترم را همراه‏ بردم.بعد از ناهار آقای دکتر مصدق‏ یادداشت کوچکی برای دخترم نوشتند و با امضای کاریکاتوری خودشان و یک کادو که‏ قبلا آماده کرده بودند،به او دادند.

واکنش ایشان نسبت به نتیجه ‏ی‏ آزمایشات و تشخیص عادی بود.هفته ‏ی‏ بعد برای بررسی بیشتروتهیه‏ ی نمونه‏ عمیق‏ تر ازمحدوده‏ی ضایعه،ایشان را در بیمارستان نجمیه بستری کردند و سپس‏ تحت بی‏ حسی موضعی،توسط یکی از متخصصین گوش و حلق و بینی نمونه‏ برداری‏ از ضایعه در داخل سینوس را انجام دادند که‏ نتیجه و تشخیص همان شد که در نمونه ‏برداری از کام به عمل آمده بود و مشخص شد که ضایعه از سینوس به اطراف‏ تهاجم پیدا کرده است.

متعاقب این اقدامات و ارسال لام‏ه ای‏ میکروسکپی برای مشورت به مراکز خارج از کشور توسط آقای دکتر غلام حسین مصدق‏ (لوزان-سویس)و تأیید تشخیص‏ متخصصین ایرانی،مشاوره ‏ی پزشکی با حضور متخصصین مختلف در بیمارستان‏ مهرتشکیل شد و درمان‏های:جراحی،رادیو تراپی و شیمی درمانی مطرح مورد بحث‏ قرار گرفت.

در نهایت با وجود اختلافات نظرموجود بین حاضرین در جلسه‏ی مشاوره،رادیو تراپی‏ به اجرا درآمد.چند روز بعد از انجام‏ رادیو تراپی آقای دکتر غلام حسین مصدق با ان‏جانب تماس گرفتند و اظهار داشتند که‏ دهان«آقا»به شدت زخم شده و قادر به تغذیه‏ نیستند و فوق العاده ناراحت ‏اند...در این‏ موقع آقای دکتر وصدق با مجوز مقامات‏ امنیتی و دربار،در منزل آقای دکتر غلام حسین مصدق در خیابان کاخ سابق‏ اقامت داشتند،به عیا دت ایشان رفتم.آن‏چه‏ که پیش بینی می‏کردیم عارض شده بود.

به آقای دکتر غلام حسین مصدق‏ گفتم:«شنیده‏ام که شاه برای اعزام ایشان به‏ خارج موافقت کرده است،این موضوع را با «آقا»مطرح کرده‏اید؟»گفتند:بله با این‏که‏ امکان بردن و بستری کردن ایشان در بیمارستان‏های سوئیس به خصوص درلوزان که چند دوست پزشک درآنجا دارم به‏ سهولت امکان پذیر است، معذالک وقتی که‏ موضوع را با ایشان در میان گذاشتم،با پرخاش گفتند:«چرا به خارج بروم؟ پس‏ شماها که ادعای طبابت می‏کنید و در خارج‏ هم تحصیل کرده ‏اید،چکاره ‏اید؟اگر واقعا طبیب هستید،همین‏جا مرا معالجه کنید. من با مردم چه فرقی دارم،مگر دیگران که‏ بیمار می‏شوند،برای معالجه به خارج می‏ روند...؟»حتا در مورد اوردن پزشک نیز از خارج که اجازه‏ ی آن از شاه گرفته شده است، به شدت مخالفت کردند و گفتند«لعنت خدا بر من و هر کسی که در این زمان بخواهد مخارج زندگی چندین خانواده‏ ی این مملکت‏ فقیر را صرف آوردن دکتر برای معالجه ‏ی‏ من از خارج کند...»(1)

 

به بیان دیگر، مصدق را عارضه ای افتاد و غده ای بر صورتش هویدا شد.... و اما از برای درمان پدرش، غلامحسین خان بدون ان که از او بپرسد، خود توسط پرفسور یحیی عدل، از شاه تقاضا کرد که اجازه دهد او را روانه دیار فرنگ کند و شاه نپذیرفت و پیام داد می توانند برای شفایش ازهر پزشک متخصصی که مایل باشند دعوت به ایران کنند. هنگامی که پسر کلام شاه را به پدر بازگو نمود، مصدق سخت برآشفت و به پسرش پرخاش کرد و گفت: « که به تو گفت من قصد سفر به فرنگ را دارم؟ غلط کردی سرخود از شاه اجازه گرفتی. اصلاً نیازی به متخصص از فرنگ نیست که شاه اجازه بدهد یا ندهد. ابداً لازم نیست کسی را از خارج بیاورید و من هم پایم را از این مملکت بیرون نخواهم گذاشت...»

به هنگام بیماری مصدق، با کسب اجازه از شاه، به همراه محافظینش که همچو سایه به دنبالش بودند، برای درمان به تهران آمد. در خانه غلامحسین خان مسکن گزید. خود در طبقه اول و نگهبانان در اطاق دفتر، در طبقه هم کف، .. اقوام می توانستند به عیادت آو آیند و مأمورین، چه در خانه و چه در بیمارستان اسامی را می پرسیدند، می نوشتند و گزارش می دادند.(2)

 

سَتاره فرمانفرمائیان می نویسد: آرزومند دیدار دو باره ای با دکتر مصدق بودم، که می توانست آخرین دیدار باشد. هر بارکه یکی از فرزندان مصدق به احمد آباد می رفت، درخواست می کردم که همراه او بروم. می گفتم که می توانم خود را دختر مصدق جا بزنم.اما آنها می گفتند که ساواک همه چیز را می داند و همه کس را می شناسد و این کار غیر ممکن است. حالا در( آبان 1345 ) ناگهان خبر دادند که می توانم به خانه خیابان کاخ بروم و از پسر عمه ام دیدار کنم.

 

روز بعد مشتاقانه به خیابان کاخ رفتم. احمد مرا به اطاق او برد، که گوشه تاریکی در یکی از زوایای خانه بود. شیروطن دریک تخت خواب بیمارستانی نشسته، رو تختی های سفید دور و بر بدن اش را می پوشاند و در کنارش میزی پراز دارو قرار داشت. کنار تخت ایستادم. احمد گفت:- پدر، ستاره آمده. همیشه سراغ تان را می گرفت و علاقه مند دیدارتان بود!...

صورت کشیده ومهربان اش، که برای بسیاری ازایرانیان یادآور دوران مبارزه و سرفرازی ملی بود، دراثر سال خوردگی وسال های پر درد تبعید و انزوا و تنهایی چندان ضعیف شده بود که گویی کرباسی زرد رنگ را درچهره اش کشیده باشند. دماغ دراز و معروف او، حالا همچون تیغه ای سنگی می نمود که از دشت صورت اش بیرون زده باشد. حفره های سیاه چشمان اش به نظرچون غار می آمد و گرد وغبار مرگ دراین دشت پراکنده بود. با تلاش بسیار کمی خود را جا به جا کرد. بوسه ای از گونه ام گرفت. لبخندی زد و گفت:

دختر دایی، دختر دایی جان، از دیدن تان خوش حالم.

صدای اش زمزمه بریده ای بود. اما همچنان محکم و پر اقتدار. از چشمان اش هنوز درخشش هشیاری می جهید و زنده و پر انرژی می نمود و با شگفتی می دیدم که از درون تغییری نکرده و شخصیت او استواری همیشگی اش را حفظ کرده است.» (3)

 

شیرین سمعی ادامه می دهد: از میان پزشکانی که برای در مانش دعوت شدند، اسامی دکتر احمد فرهاد و دکتر اسمعیل یزدی را بخاطر می آورم، چون هر دو را از پیش دیده بودم و می شناختم. مصدق دهانش را گشوده بود و دکتر یزدی در حین معاینه به او گفت شما مرا بخاطر نمی آورید، من در زمان نخست وزیری شما یکبار به ملاقاتتان آمدم. عضو اتحادیه دانشجویان بودم ودر خواستی داشتیم. مصدق تا این سخنان را از او شنید، فوراً دست هایش را پس زد و دهان خود را بست و با تبسمی به او گفت:« آقای دکتر، پیش از معاینه، بهتر است اول بفرمائید تا بدانم آیا در آن زمان در خواستتان را انجام دادم یا خیر؟»

غده را سرطانی تشخیص دادند. عده ای از بزرگان موافق عمل جراحی بودند وعده ای مخالف آن. پس از شور، تصمیم برآن شد که غده را بیرون آورند و به این منظور بیمار را به بیمارستان نجمیه بردند. عجب آن که پس از عمل جراحی، حال مصدق روز به روز وخیم ترمی شد و ناچار از او همچنان پرستاری کردند تا روزی که چشم از جهان فرو بست.» (4)

« صبح روز مرگ مصدق( چهار دهم اسفند ماه 1345) به بیمارستان رفتم، در راهرو به خانم پرستاری بر خوردم که دیده بودم چه سان از جان و دل به او می رسید. نامش را از یاد برده ام اما چهره اش را همچنان بخاطر دارم. از من پرسید:« می خواهید او را ببینید؟» من سری تکان دادم، او مرا به سمت اتاقی هدایت کرد و دربش را گشود. من به درون رفتم و خانم پرستار درب را بر روی من بست و خود یرون شد. من ماندم و او، در سکوتی ژرف که فضا را می پوشاند. خاموشی سنگین بود ومن بار وزنش را با تمام وجود، در درون و برون خود احساس می کردم. برای نخستین باردر زندگی، خود را با پیکر بی جانی در یک چنین سکوتی تنها می یافتم. می داانستم که این آخرین خلوت ما است و اما نمی دانستم که چه بایدم کرد.

تختخوابی در گوشه اتاق و او برروی آن، لابد رو به قبله، دراز کشیده بود و ملافه سفیدی سراپایش را می پوشاند. مدتی بی حرکت در کنارش ایستادم و غرق در همان سکوت عمیق تماشایش کردم، سپس جرأت یافتم و آهسته ملافه را از روی صورتش پس زدم، تا به آن روز جز بر روی پرده سینما مرده ای ندیده بودم. چشم براو دوخته، تماشایش کردم می دانستم که آن اتاق و آن سکوت را برای همیشه بخاطر خواهم سپرد. خفته بود در خوابی که بیداری نداشت و من همچنان در کنارش ایستاده بودم، مدتی گذشت تا به خود آمدم و دیدم که اشگ می ریزم.

برای اولین بار پس ازمرگ پدرم درسوگ کسی گریه می کردم، در سوگ پیر مرد برک پوش عبا به دوش تنهائی که بالاجبارهرروز دراحمد آباد، کنج حیاط می نشست وافسوس شکست نهضتش را می خورد، نه درسوگ آن مصدق مبارزی که نفت را ملی کرده بود، چرا که او نیازی به اشگ من نداشت. سال ها بود که ملت ایران درماتم از دست دادنش عزادار می بود. من به حال خود اشگ می ریختم که در میان اغیار تنها مانده بودم، برای آن بزرگوار پر مهری که سایه بر سرم افکنده بود و هیچ زمان رهایم نساخت...» ( 5 )

                                                                                                                                                                                                

زنده یاد پروانه فروهر(6) وا پسین دیدار خود را از مصدق اینگونه شرح می کند:« دكترغلام حسين خان مصدق تلفني پيرامون وصيت پيشوا با هويدا صحبت كرد و نتيجه اين شد كه اجازه دفن در گورستان شهداي سي ام تير به رغم وصيت مصدق داده نشد و پس از مشورتي كوتاه، فرزندان تصميم به خاكسپاري در تبعيد گاه گرفتند. جسم بي جان مصدق، آن راه گشا، آن دشمن شكن كه هراس از شكوه خاطره اش نيز شاه را به لرزه وا مي داشت، به آمبولانس منتقل گرديد. نزديك در بيمارستان، دربان قديمي گوسفندي قرباني كرد و سپس به راه افتاديم. آمبولانس آژيركشان وبا سرعتي سرسام آور مي رفت و انگشت شمار ياران مصدق و نزديكانش در خطي ازاشك او را دنبال مي كردند.

در ابر آلود غمناك آن صبح به سوي احمد آباد روان شديم. گريه امانم نمي داد. با خود مي انديشيدم كه چه روزها و چه شب ها آرزوي ديدار پيشوا در احمد آباد در دلم پركشيده و اينك راهي احمد آباد، ولي چه تلخ و دردناك. جاده اتوبان و سپس جاده قزوين. در دوراهي آبيك وارد جاده خاكي شديم. من در ذهنم احمد آباد را بارها تصوير كرده بودم و عجيب كه آن تصوير چقدر با واقعيت نزديك بود. جاده اي خاكي، ريل راه آهن و دشت زير گندم. آبي كه خروشان از چاهي بدر مي آمد و از بلندي فرو مي ريخت و سرانجام در بزرگ رنگ و رو رفته قلعه احمد آباد، يكي پس از ديگري رسيديم.

پس از رسيدن آمبولانس، روستاييان احمدآباد ازهرسودوان دوان به قلعه آمدند.»(7)

« همه خیال می کردند که آقای » برای عید به احمد آباد بازگشته است . پس از وقوف به واقعیت ، زنها به مانند این که عزیزترین کسان خود را از دست داده اند ، زاری می کردند. یکی میگفت :« نگویید یک آدم مرده ، بگویید یک عالم مرده»... مدرسه دهات تعطیل شد دختران و پسران خردسال دسته دسته می آمدند و بابا بابا می کردند. عده ای از پیران به طور غیرمتررقبه تک تک با قرآنهای خود ظاهر شدند و جنازه را که توی یک اطاقک چوبی در باغ غرق در گل های قرمز و سفید و با شاخه های سبز به رنگ پرچم ایران بود. اطاقکی که برخی روزهای زمستان را در آن جا می گذرانید واز آنان پذیرایی می کرد احاطه کرند و به قرائت قرآن مشغول شدند.. آسمان ابری و غمگین بود و ابهت خاصی به این وضع می داد»(8 )

«پيرمردي كه كلاه نمدي بر سر و چهره اي مهربان داشت، گريه كنان آمد و گوشه ديوار نشست و در تمام مدت آيه هايي كه از قرآن قرائت كرد. چنان صميمي مي خواند كه غلط ادا كردن زير و بم كلمات را از ياد مي بردي. پشت اتاقك چوبي سبز رنگ متحركي كه روي جوي آب قرار داشت و مي گفتند مصدق روزهايي كه باد تند مي وزيد در آن مي نشست، پرده ي سفيدي كشيدند تا مقدمات غسل فراهم گردد.

ياران روزهاي تنهايي پيشوا، روستاييان صميمي و مهربان احمد آباد با چشماني سرخ از گريستن در جنب و جوش بودند. وقتي همه چيز آماده شد، دستهاي دكتر سحابي كه تازه از زندان آزاد شده بود آخرين شستشوي بدن مصدق را انجام داد. در آن غربت نيمروز، باد زوزه كشان به هر سو مي دويد تا مگر به رغم كوشش وحشتناك دستگاه سانسور، فاجعه را همه جا فرياد كند و صلا در دهد كه شير پير در زنجير، چشم از جهان پر نيرنگ و فريب فرو بست. روستائيان، آن ياران روزهاي تنهايي، خشم، اندوه و نگراني پيشوا، چهره بر خاك مي ماليدند و زار زار مي گريستند.

ظهر هنگام، بچه هاي مدرسه نيز به اين گروه سوگوار پيوستند و آن «هميشه پدر» را ميان اشگ هاي كودكانه طلب كردند. پسركي نگران لباس عيدي بود كه هر سال «بابا» براي آنها تهيه مي كرد و دختركي مهرباني هاي او سر داده بود و مي پرسيد كه جاي خالي او را چه كسي پر خواهد كرد. آنروزها مصدق كنار پله ها مي نشست و بچه ها را به آب نباتي كه در جيب داشت، مهمان مي كرد . . . آه كه ياد آن روزها چه تلخ و پر اندوه بر سينه مي نشيند. زني زاري كنان مي گفت: «نگو آدمي مرده كه عالمي مرده ». و زن ديگري كه چهره گندمگون لاغرش را سيل اشك پوشانده بود، ناله مي كرد كه

« ديگر از دست و پاي اين زنداني زنجير ها را باز كنيد». با دستهاي مهندس حسيبي كه چهره اش يادآور مبارزه هاي ملي شدن صنعت نفت است و نگاه مهربانش گوياي ايمانبي پايانش و داريوش فروهر رهروي راستين و وفا دار راه مصدق كه او هم به تازگي از زندان آزاد شده بود و با كمك بچه هاي ده كه خاك مي بردند و سنگ مي آوردند، مزار مصدق كنده و آماده شد. با رسيدن آيت الله سید رضا زنجاني (9)همه به نماز ايستادند. محمد علی كشاورز صدر بر خلاف هميشه ساكت بود وبه پهناي صورت اشك مي ريخت.

کی-استوان نويسنده ي كتاب موازنه ي منفي كه خدا رحمتش كندو دكتر صديقي كه درآخرين لحظات افسرده غمين با حلقه بزرگي از گل رسيد. سرهنگ مجللي از ياران جوان مصدق، هوشنگ كشاورز صدر، حسن پارسا، منصور سروش و منوچهر مسعودي و ديگران كه از آنها كسي جز خانواده مصدق كسي را به ياد نمي آورم، بودند. نماز در محيطي بيشتر شبيه افسانه بر پا گرديد و مصدق كه وصيت كرده بود در مزار شهداي سي ام تير به خاك سپرده شود بنا بر سنت اسلامي به گونه امانت به خاك سپرده شد .....» ( 10)

«در میان انبوه جمعیتی که دسته دسته می آمدند، ناگهان مرد جوانی از راه رسید، تنها، افسرده، خسته و کوفته، کفش هایی پر از خاک به پا داشت و شاخه گل میخکی در دست، ماتم زده می نمود و تنها، یا اندوهی که قادر به پنهانش نبود. حالتی داشت که همه نگاهش می کردند چون شباهتی به دیگران نداشت. غم زده ای بی اختیار، همه را به خود می کشید. جملگی محو او شده بودیم و جز او نمی دیدیم چرا که تنها در آن مراسم حضور داشت و می درخشید. نه کسی او را می شناخت و نه او با کسی آشنا بود. من در آ ن روز در آن ساعت، یک تن از فرزندان راستین مصدق را بچشم می دیدیم که راه مزارش را می جوید و با خود می اندیشیدم مصدق را با یک چنین فرزند وارسته ای هیچ گونه نیاز به نوادگانی که فرسنگ ها از او واز آرمان او بدورند،نیست. ( 11) مرگ مصدق همانند «مرگ تمامی سربداران این کهن بوم ا ست پراز سوگ و ماتم و امید است ». امید به « هزاران ستاره» (12) تا« خاطره اندوهمان را زلال شادی بخشد و آسمان ابر آلودمان را رنگين كمان پيروزی بپوشاند.....» (13)

محمدرضا شفيعي کدکني خاطره خود را در مورد روز مرگ مصدق اينگونه روايت مي کند: کيهان در گوشه صفحه اول خبر مرگ مصدق را چاپ کرده بود. مدتي به روزنامه خيره شدم و خطاب به مصدق عباراتي گفتم، که خب، پيرمرد بالاخره... يک باره زدم زير گريه؛ از آن گريه هاي عجيب و غريب که کمتر در عمرم بر من مسلط شده است. رضا سيدحسيني دست مرا گرفته بود و مي کشيد که بي صدا، الان مي آيند و ما را مي گيرند و من همان طور نعره مي زدم. بالاخره از او جدا شدم و خودم را رساندم به خانه مان. منزلي بود در خيابان شيخ هادي... با يکي از هم کلاسي هاي هم شهري ام اجاره کرده بودم. گريه کنان رفتم به خانه و در آنجا شعر «مرثيه درخت» را سرودم:

«مرثيه درخت»

 

دیگر کدام روزنه، دیگر کدام صبح

خواب بلند و تیره ی دریا را

- آشفته و عبوس -

تعبیر می کند ؟

من می شنیدم از لب برگ

- این زبان سبز -

در خواب نیم شب که سرودش را

در آب جویبار، بدین گونه شسته بود:

 

- در سوكت ای درخت تناور!

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن!

ما را

حتی امان گریه ندادند.

 

من، اولین سپیده ي بیدار باغ را

- آمیخته به خون طراوت -

در خواب برگ های تو دیدم

من، اولین ترنمِ مرغان صبح را

- بیدار ِ روشنایی ِ رویان ِ رودبار -

در گل افشانی تو شنیدم.

 

دیدند بادها،

کان شاخ و برگ های مقدس

- این سال و سالیان که شبی مرگواره بود -

در سایه ی حصار تو پوسید

دیوار،

دیوار ِ بی کرانی ِ تنهایی تو -

یا

دیوار باستانی ِ تردیدهای من

نگذاشت شاخه های تو دیگر

در خنده ی سپیده ببالند

حتی،

نگذاشت قمریان پریشان

( اینان که مرگ یک گل نرگس* را

یک ماه پیش تر

آن سان گریستند )

در سوك ِ ساکت ِ تو بنالند.

 

گیرم،

بیرون ازین حصار کسی نیست

گیرم در آن کرانه نگویند

کاین موج روشنایی مشرق

- بر نخل های تشنه ی صحرا، يمن، عدن...

یا آب های ِ ساحلی ِ نیل -

از بخشش ِ کدام سپیده ست

اما ،

من از نگاه آینه

- هر چند تیره ، تار -

شرمنده ام که : آه

در سکوت ای درخت تناور،

ای آیت خجسته ی در خویش زیستن،

بالیدن و شکفتن،

در خویشش بارور شدن از خویش،

در خاک خویش ریشه دواندن

ما را حتی امان گریه ندادند.(14)

15 اسفند 1345

 

 

توضیحات و آخذ

 

جمال صفری «خصوصیات اخلاقی و فضیلت های انسانی دکتر محمّد مصدّق »، انتشارات مصدق – فاطمی ، اسفند 1394 – صص 148 – 134

 

پی نوشت :

1- «خاطره یی از عیادت دکتر محمد مصدق در احمدآباد» ، گزارشگر: اسماعیل یزدی - ماهنامه حافظ نیمه اول تیر 1385 شماره 30

2 - شيرين سميعي« در خلوت مصدق» - نشر ثالث, ۱۳۸۶ ص- ۱۷۵

3 - دختری از ایران – خاطرات خانم ستاره فرمانفرماییان- ص- 322 – 323

4– شیرین سمیعی « در خلوت مصدق» - ص- 176

5 - همانجا - صص- 182 – 181

6 - پروانه اسکندری (فروهر) در 29 اسفند ماه 1317 در خانواده ای آزاديخواه، با پيشينه ای مبارزاتی در جنبش مشروطيت، زاده شد.

او از زنان فرهیخته و فرزانه و از مبارزین دیرینه نهضت ملی ایران بود که همراه همسرش زنده یاد داریوش فروهر، در یکم آذر ماه 1377 توسط دژخیمان نظام ولایت مطلقه فقیه کارد آجین شدند.

پرستو فروهر فرزند فروهرها شهیدان بزرگ نهضت ملی ایران با استناد به پرونده وي مي گويد:

‫«قاتلين اعتراف كرده اند كه دستان او را از پشت گرفته و گلو ودهانش را فشرده و بارها و بارها بر تنش دشنه وارد كرده اند. ۲۵ ضربه چاقو!». ميزان ددمنشي روي داده به حدي بود كه هيچيك از ياران پروانه و داريوش را توان آن نبود كه ديده بر پيكر چاك چاك شده پروانه بگشايد.»

7 - مقاله زنده یاد پروانه فروهر در سال 58 به مناسبت زادروز مصدق در نشريه جبهه ملي به چاپ رسيده است.

8 - تشکیل دولت مصدق» – آزادی – دوره دوم، شماره 26 و 27 تابستان و پائیز 1380- ص 165

9 – شادروان حاج آقا رضا زنجانی که در دوران حیات شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه علمیه قم از نزدیکان خاص وی ومسؤول مالی دفتر وی بود. او و برادرش حاج سيد ابوالفضل از روحانيون ارزنده اي بودند كه از مصدق پشتيباني مي‌كردند.حاج سيد رضا زنجاني فردي بسيار متعهد و خستگي ناپذير بود و خویشتن را مسئول می دانست که نسبت به آنچه در جامعه روی می دهد، لاقید نماند. پس از کودتا هم در بنیان گذاری نهضت مقاومت ملي شرکت جست. او نخستين تظاهرات عليه دولت كودتا را در۲۱ آبان ۱۳۳۲ ترتيب داد. نهضت مقاومت ملی نشريه راه مصدق را، بعنوان ارگان خود، منتشرکرد.

در جريان محاکمه دکتر مصدق و دکتر فاطمي، مرحوم زنجانی کارگروهی را سر پرستی می کرد که نیازهای تهیه کنندگان لایحه های دفاعی را بر می آوردند. در زندان، با دکتر فاطمي ارتباط برقرار کرد. پس از آزادی، نامه هاي فاطمی را از زندان، دريافت مي کرد. به خانواده او هم کمک مالي مي کرد. وی پس از کودتای 28 امرداد 32 رهبری نهضت مقاومت ملی ایران را بر عهده داشت و به گفته شاه حسینی حدود سی درصد منابع مالی نهضت را هم تأمین می کرد.

حاج آقا رضا زنجانی ازحامیان بنی صدر بود. واپسین اقدام سیاسی او، کوشش برای تشکیل جبهه ای بزرگ بود. او در هفته های پیش از کودتا با بنی صدر دیدار کرد. قرار بر تشکیل جبهه شد و او در پی تشکیل آن شد. افسوس که هنوز درک روشنی از «اسبتداد دینی» وجود نداشت و کوشش او بی نتیجه شد. پس از کودتای خرداد 60 ، بر ضد اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران، زنده یاد سعید زنجانی فرزند او را به این جرم که مشاور رئیس جمهوری بوده است، دستگیر و زندانی کردند. زنجانی خود نیز متحمل فشارهایی شد. هنگامی که برای درمان بیماری سرطان قصد خروج از کشوررا داشت، دو روز در فرودگاه معطلش کردند تا به او اجازه خروج دادند.

     آیت الله حاج آقا رضا زنجانی درچهاردهم دی ماه 1362جهان را بدرود گفت و پیکرش با وساطت آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی درحرم مطهر حضرت معصومه در قم دفن شد.

10 - - مقاله زنده یاد پروانه فروهر در سال 58 به مناسبت زادروز مصدق

11 - شیرین سمیعی «در خلوت مصدق» - ص 189 تا 190

12 -   سیمین دانشور «سووشون »- ص۲۸۸

   13- مقاله زنده یاد پروانه فروهر در سال 58 به مناسبت زادروز مصدق.

و نگاه کنید به مقاله جمال صفری : « نگرش تنی چند از بانوان به مصدق»، بمناسبت 14 اسفند، سالروز درگذشت دکتر مصدق»

14 - منظورشفیعی کدکنی ؛ فروغ‌الزمان فرخزاد، (۸ دی ۱۳۱۳ تهران — ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ تهران)، معروف به فروغ فرخزاد، شاعربنام معاصر ایران است