شوپنهاور، ویتگنشتاین، در رکاب رختشویی - محمود دلخواسته

schopenhauer

دوباره سر شوپنهاور رفتم و اینکه چرا از هگل بسیار بدش می آمد و خود را برتر و عمیق تر از او می دانست. به همین جهت زمانی که هگل در اوج شهرت بود و صدها نفر در کلاسهای درسش حضور می یافتند تصمیم گرفت که درست در همان ساعتی که هگل درس دارد او هم کلاس درس خود را بگذارد، چرا که دیگر دانشجویان از طریق تله پاتی باید بدانند که او گوهری گران قیمت تر از هگل است. ولی بعد که سر کلاس چند نفر بیشتر حاضر نمی شوند خشمگین شد و این می شود پایان کار دانشگاهی شوپنهاور.

آهان، تا یادم نرفته باید رختها را جمع کنم و بریزم توی ماشین رختشویی، بعد سطل آشغالها را خالی کنم و بعد هم برای خانواده صبحانه را آماده کنم.

خب، حالا دوباره می روم سراغ شوپنهاور و می بینم که از آنجا که ارث پدری خوبی به او رسیده بود و عقل معاش هم داشت، تمام زندگی اش را تخصیص داد به فلسفه و اندیشیدن و سفر کردن. ولی هنوز کشف نشده بود و می باید سی چهل سالی بگذرد تا کشف شود و مورد توجه قرار بگیرد. چرا که بسیاری از فیلسوف ها حالا دیگراز هگل خسته شده اند و در پی یافتن اندیشه جدیدی که آنها را به سرزمینهای خوش آب و هوا تری ببرد هستند.

لعنت! دوباره باید وسط کار بلند بشم و برم سراغ رختها و آنها را توی حیاط و داخل خونه روی نرده و سوفاژها و جای رختها آویزان کنم.   بعد یک بار دیگه ماشین رختشویی رو پر کنم و یکی از لباسها را که نباید به ماشین سپرد نرم نرمک با دست بشورم و بعد سراغ ظرفهای آماده تمیز شدن برم و سلام و علیکی هم با آنها بکنم.

خوب شد، حالا می توانم دوباره بروم سراغ شوپنهاور و این که کجا ازعقل محض کانتی جدا می شود. می بینم که آخر کار با دکارت هم و اینکه <من فکر می کنم پس هستم > خداحافظی می کند، و کار را از آنجایی که به عقل ثنویتی دکارت و کانت نرسیده است ادامه می دهد و با این سوال راهش را از آنها جدا می کند:

"این درسته است که به جهان هستی دسترسی مستقیم نداریم و این تنها از طریق فکر و اندیشیدن است که می توانیم با آن رابطه بر قرار کنیم. ولی سوال اینست که این فکر کردن در کجا صورت می گیرد؟ یعنی اگر مغز را داخل یک ظرف بگذاریم باز هنوز قادر به فکر کردن خواهد بود؟! نه، چرا که برای فکر کردن نیاز به اطلاعاتی دارد که حواس پنج گانه برایش مهیا می کنند. پس، فکر کردن و آن <عقل محض> نمی تواند آنقدرها هم محض باشد چرا که جزئی از بدن است و این بدن است که اطلاعات را به او تغذیه می کند. ولی فقط تنها این نیست، چرا که بدن نیز زندگی و نیازها و کشش های خاص خود را دارد، که یا اصلا به خرد کاری ندارند و یا ضد خرد هستند. کشش هایی که توضیح منطقی از منظر خرد محض را ندارند. کشش هایی ماند کشش غذا و کشش جنسی. انگار کانت و عقل محض او را، و دکارت و فکر کردن او را، کسانی نوشته اند که بدن ندارند و در عالم هپروت تولید اندیشه کرده اند.

ای بابا دوباره باید بروم سراغ رختها که حتما تا الان ماشین کارش رو باهاشون تمام کرده و زود رختهای ضخیم رو قبل از اینکه بارون بگیره روی بند پهن کنم تا باد شدید "بی خردی" که شروع به وزیدن کرده بیشتر رطوبت لباسها رو بگیره و اینطوری خشک کردنشان توی خونه زیاد وقت نگیره. بعدش هم باید فکر شام باشم و می بینم که چند قلم مواد برای شام را دارم و لی چند قلم دیگه را باید بخرم. ولی اول باید جارو برقی رو به کار بندازم. زمین را هم باید بشورم.

. .

خب، فعلا باز فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کردم و می توانم دوباره بروم سراغ شوپنهاور عزیز که در عمرش هیچکاری جز فکر کردن نداشت. کجا بودم؟ آهان به اینجا رسیدم که می گوید که تنها چیزی از جهان هستی که راجع به آن می دانیم و برایمان واقعیت درونی و بیرونی دارد، همان <بدن ما> است و کشش های غیر عقلانی آن، که نه با فرضیه کانت و نظم منطقی جهان هستی کاری ندارد و نه با روح /spirit جهانی و نه با خرد محض، که طاقچه بالا گذاشته و آن بالا و از اتاق فرمان به حساب خودش فرمان می دهد و جهان را زیر بال خودش دارد، و بدن هم می گوید که بگذار او کار خودش را بکند و فکر کند که رئیس و آجیل مشکل گشای جهان هستی است، و ما هم کار خودمان را می کنیم.

اینجاست که موج رومانتیک های خسته شده و عصیان گر بر سلطه خرد قدرت زده، خالی از گرمی و احساس که گفتمان مدرنیسم بر جامعه حاکم کرده و به آنها احساس خفگی داده، را می بینم که نظرات شوپنهاور را از ذوق روی سر می برند و یافتم یافتم می گویند که بالاخره از درون این فلاسفه دوران روشنگری که از انسان فقط بالا خانه اش را می فهمند و او را ولی مطلقه فقیه کرده اند فیلسوفی بیرون آمد که به <احساس> همان اهمیتی را می دهد که به < عقل>.

ولی قبل از ادامه مطالعه باید بروم سراغ عزیزترینی که بیماراست و در خانه بستری است. تازه عمل جراحی داشته و می بایست مدتی در بیمارستان بستری می شده ولی مسئولان بیمارستان از ترس کرونا تنها چند ساعت بعد از عمل او را مرخص کردند و باید امکانات راحتی اش هر چه بیشترش را فراهم کنم.

خب، حالا باز وقت پیدا کردم و دوباره کار را شروع می کنم. می بینم که نیچه هم شیفته بعضی از افکار شوپنهاور شد و فروید متقلب (قبل از مشهور شدن مقاله ای را چاپ کرده بود و بعد با اسم مستعار، یاداشتی سراسر تحسین و تعریف از مقاله خودش منتشر کرده بود تا مورد توجه قرار گیرد.) اعتراف می کند که قبل از اینکه من اگو/نفس و نا خود آگاه را کشف کنم! شوپنهاور آن را کشف کرده بود و در واقع من چرخ را دوباره اختراع کردم.

بعد کمی بخودم از شوپنهاور مرخصی می دهم و می روم سراغ لودویگ ویتگنشتاین، یکی از تاثیر گذارترین فلاسفه قرن بیستم تا رابطه عشق و تنفر او را با مدرنیسم ببینم. می بینم که فیلسوف اتریشی در کمبریج به ملاقات دوستش موریس دروری/Morris Drewry رفته است. دوست، او را سخت پریشان و آشفته می بیند و از او علت را سوال می کند. ویتگنشتاین می گوید که هفته پیش از جلوی کتابخانه ای رد شدم و در آن پورتره/ تصاویر موتزارت، بتهون و شوپن را دیدم. ولی امروز که از آنجا عبور کردم دیدم که آن تصاویر برداشته شده و جای آن تصاویر برتراند راسل، فروید و آینشتاین نصب کرده اند، که نشان از نمایش دیداری انحطاط نسل جدید دارد.

می خواهم دنبال مطالعه را بگیرم که این نابغه ای که کارش را با مهندسی هواپیما شروع کرد و یکی از طرح های اولیه موتور جت را کشید، چگونه شد که با مدرنیسم چنین رابطه پر تنشی دارد تا جایی که وقتی رمانی از نویسندگان مدرنیست می خواند از دوستش می خواهد که کتابی از گوته را برای او بفرستد تا اینگونه از روح و روان خود سم زدایی کند. ولی می بینم که باید چند کار دیگر را در خونه انجام بدهم که اگر من انجام ندهم آنها خود انجام نخواهند داد. راست می گفت نازنین مادرم که < کار خونه تمومی نداره>.

بعد در حالی که مشغول کارها هستم یاد کار در کارگاه ساخت ماشین های سه کاره نجاری در بغل خیابان قزوین که بعد از اخراج از مدرسه در جریان کودتای خرداد 60 مشغول کار شدم و به کار گل بار کشی و کارگری و سنگ زنی افتادم. کمر شکنی آن کارها آنگونه بود که من ورزشکار با سر و صورت سیاه شده از گرده های شن ریخته گری و چدن، وقتی عصرها بخونه می رسیدم و بعد از حمام کتاب را بر می داشتم تا بخوانم دستهایم از خستگی می لرزیدند و بناچار و در حالیکه با خود می گفتم که اجازه نمی دهم که خمینی من را شکست دهد کتاب را روی پاهایم می گذاشتم و می خواندم.

بعد در حالیکه دارم کارهای منزل را به آخر می رسانم با خودم فکر می کنم که اگر ما هم چنین امکاناتی را که آنها داشتند داشتیم و مثل شوپنهاور تا آخر عمر غم معاش نداشتیم، و بنا بر این می توانستیم مثل لوودویگ وینگنشتاین به یک کلبه نقلی گرم و نرم در دورترین نقطه نروژ نقل مکان کنیم تا روزها گشت بزنیم و فکر تولید کنیم، چقدر کارها می توانستیم انجام بدهیم و اینکه چه تعداد انسانهایی مانند ما و بهتر از ما وجود دارند که به علت نداشتن چنین امکاناتی حتی خودشون نفهمیدند و یا نخواهند فهمید که چه لعل هایی را در دل خود جای داده بودند و نمی دانستند. ولی...ولی... ولی، از جمله، از طریق انجام همینگونه کارهاست که سبب می شود جستجوگر مانند بادکنک پر شده از هیدروژن به هوا نرفته و وارد عالم هپروت نشده و از زندگی واقعی انسانها دیدی هپروتی پیدا نکند تا افاضات بفرماید. این ترکیبی از نزدیک و از میانه و از دور دیدن است که انسان را به دیدن واقعیت و در نتیجه خلق کردن نزدیک و نزدیک تر می کند.