علی شفیعی: روانشناسی بحران سازی( بخش چهارم )

schafiei ali1در نوشته پیشین ترجمه بخشهایی از دو نوشته مجله اشپیگل در زمان ایجاد بحران گروگانگیری (نوامبر سال 1979) در ایران را آوردم. آن دو نوشته یکی مربوط به پندار و کردار و گفتار خمینی پس از پیروزی انقلاب در ایران و دیگری مربوط به نظرات مهندس بازرگان در مورد حکومت ده ماهه خود، رفتار بحران برانگیز خمینی، از جمله دخالت های پی در پی و بی‌جای او در امور کشوری و لشکری در دوره حکومت موقت بودند. علاوه بر آن، نظر شخصی بازرگان در باره شخصیت خمینی و گفتار و رفتارهای عقیدتی و سیاسی پر از تضاد و تناقض او، خاصه در آنچه به اداره امور کشور مربوط می‌شد، در برداشت.

اگر بخواهم تحلیل روانشناختی کوتاهی در مورد شخصیت خمینی با اطلاعات کمی بعمل آورم که من از دوران کودکی و جوانی و رفتارها و گفتارهای او پیش از رخداد انقلاب سال 57 در خاطر دارم و آنچه را که من و یا دیگران در مورد پندار و کردار و گفتار خمینی پس از پیروزی انقلاب تجربه کردیم، بطور خیلی کوتاه تحلیل چنین است:

خمینی نمونه نوعی فرد مبارز سیاسی است که در استبداد سلطنتی رضا شاه و محمد رضا شاه بزرگ شده است. با وجود آنکه او از همان دوران جوانی و سر درآوردن از امور سیاسی، طوریکه که گفته میشود، مخالف استبداد هر دو شاه پدر و پسر بوده است ولی پندار و کردار و گفتار سیاسی خود را از این دو مستبد جنایتکار و وابسته، که هر دو در ایران با کودتا به قدرت رسیدند، آموخته و درونی خویش کرده است.

در واقع از جنبه روانشناسی، شخصیت سیاسی خمینی از نمادها الگوهای قدرت قدرتی که او در ذهن خویش پرورانده بود و بر وفق آنها پندارها و گفتارها و کردارهای خویش را تنظیم میکرد، نمادها و الگوهای استقلال و آزادی، چون مدرس که مثل خود او روحانی بود و یا چون مصدق که روحانی نبود، نبودند. بلکه الگوی او رضا خان «سردارسپه» (یکی از نخستین کارهایش خود را فرمانده کل قوا نامیدن بود) و رضا شاه دارای «ولایت مطلق» بود. این نیز چون او جانبدار ولایت و «اقتدار» فردی مطلق بود. در واقع، بلحاظ قدرتمداری، خود را رضاه خان و رضا شاه مجسم، اما «برای اسلام» می‌انگاشت. هر آنچه بر سر کشور و انقلاب و اسلام و خود و نسلی که انقلاب کرده بود و نسلی آورد که در طول 8 سال جنگ نفله کرد، از رهگذر این از خود بیگانگی بود. بدون این تحلیل، خمینی بعد از انقلاب، قابل شناسایی نیست. خمینی بعد از انقلاب می‌گوید که یک دندگی خمینی قبل از انقلاب، نیز نمی‌توانسته است فرآورده این از خود بیگانگی نباشد.

امر بالا را من خودم شخصاً نزد پرشمار افراد، حتی شخصیتها و گروههای سیاسی که عمری را با استبداد مبارزه میکنند، ولی پس از پیروزی جنبشها و انقلابها در ایران، به یکباره جانبدار استبداد میشوند، به کرّات مطالعه، دیده و تجربه کرده ام.

متأسفانه تاریخ سیاسی و مبارزاتی صد و پنجاه سال گذشته ایران پُر است از فعالان مبارز سیاسی ایرانی که پس از پیروزی انقلابها و یا جنبش سیاسی، یا به دلیل ترس از قدرت استبدادی و یا بقصد دستیابی به قدرت، یک شبه به خیل مستبدین پیوسته‌اند.

برای مثال در میهن ما ایران طی هشتاد سال دو بار انقلاب و یکبار جنبش صورت گرفتند. هر سه بار نیز بر ضد هر سه این جنبشهای مردمی، کودتا واقع شد. بدین صورت که افرادی که گرایش به استبداد در روانشناسی شخصیت سیاسی آنان وجود داشت، بار دیگر در باز سازی استبداد بعدی که خشن تر، فاسد تر و ویرانگرتر از استبداد قبلی گشت، شرکت کردند.

این امر را دقیقاً میتوان در تاریخ دستکم صد و پنجاه سال گذشته ایران مطالعه و پژوهش کرد و بر این امر معرفت یافت: کدامین افراد و یا شخصیتهای سیاسی، همچون خمینی و پیروان او، پیش از انقلاب و جنبش مردم در صف اول مبارزه با استبداد شاهی قرار داشتند، ولی وقتی قیام مردم قرین پیروزی گشت، در بازسازی استبداد جدید شرکت کردند و مستبد شدند. برای این پرسش نیز میتوان پاسخ درخور پیدا کرد: کدامین افراد و شخصیتهای سیاسی ایرانی با وجود مشقت های فراوانی که از جانب مستبدین جدید به آنان روا رفت، تا آخر عمر خویش به استبداد نه گفتند، در مقابل آن ایستادند و با آن مبارزه کردند.

همانطور که در نوشته های پیشین آمد، بدون ایجاد بحران، غیره ممکن است، استبداد پا به عرصه وجود گذارد و افراد مستبد، صاحب قدرت گردند. کودتا کردن علیه قیام مردم، خود بحران سازی است. بحرانی بشدت ویرانگر که همراه و همزاد با جنایت و خیانت و فساد است.

جدا از مؤلفه سیاسی، در هیچ بخشی از جامعه بدون ایجاد بحران، هیچ فردی قادر نیست زورگو و مستبد، و صاحب قدرت خودکامه شود.

برای مثال چه در یک خانواده دو نفری، خواه مابین اقوام و چند دوست و یا گروه کوچک و یا بزرگ اجتماعی و سیاسی، و یا در دولت، تکون قدرت و ایجاد استبداد، همیشه و همه جا با بحران سازی همزاد و همراه است.

حال اگر بار دیگر به شخص خمینی بمثابه رهبر انقلاب مردم ایران باز گردیم، در روانشناسی و ذهنیت خمینی دستیابی به حاکمیت فردی، دقیقاً شبیه به رضا شاه است. در نتیجه اهم کارها و فعالیتهای سیاسی خمینی و پیروان او پس از پیروزی انقلاب مردم، از ابتدای ورود او به ایران، همه بحران سازی، در مواردی بحران سازی در سطح جهانی با همکاری طرفهای خارجی است (گروگان گیری، اکتبر سورپرایز، جنگ، ایران گیت، ترور در سطح ایران و منطقه و غرب و بحران حاد اقتصادی و...).

در حقیقت از آن زمان تا هم اکنون، ساختن بحران برای کشور و مردم ایران، اصل و اساس همه تدابیر سیاسی نظام ولایت مطلقه فقیه بود و هست. چرا که دست اندرکاران این نظام، نه تنها توان سازندگی ندارند، بلکه هر فردی که صاحب توان و ابتکار باشد را نیز حذف میکنند و از میان میبرند.

برای مثال، اگر به زمان گفتن «سخنان قصار!» خمینی که هنوز در خاطر مردم ایران زنده اند و گاه و بی گاه بر زبان می‌آیند، از جمله « اقتصاد مال خر است » یا « جنگ نعمت است » و یا « بنی صدر میخواهد ایران را سوئیس و فرانسه کند و مردم برای اسلام انقلاب کرده‌اند» و یا «گروگانگیری انقلاب دوم بزرگ تر از انقلاب اول است» و یا «عزل بنی‌صدر انقلاب سوم است» و یا واژه « مغزهای فاسد » که او در ابتدای آمدنش به ایران در مورد متخصصان و روشتفکران بکار میبرد و یا «ما باید از اول چوبه های دار را برپا می کردیم» و یا صدور حکم اعدام سلمان رشدی بقصد ایجاد بحرانی که هم سرکشیدن جام زهر شکست در جنگ را بپوشاند و افکار عمومی ایران و کشورهای دیگر را سرگرم بحران کند و یا...، توجه کنیم. بطور کاملاً شفاف این امر را درک میکنیم که خمینی، میخواست بحران بسازد و با ساختن بحران، از جمله فرد و یا افراد مستعد و مبتکر را که توان سازندگی دارند، از صحنه سیاسی و اجتماعی ایران طرد و یا منزوی کند و یا از میان بردارد. زیرا «عقده نادانی» بخاطر فقدان دانش مدیریت دولت، آنها بعد از سقوط نهاد سلطنت با آن پیشینه تاریخی، او را از استعدادها هراسان می‌کرد. چنان که به نوه‌اش گفته بود: بنی‌صدر می‌خواهد مرا از بین ببرد و در طول جنگ، فرماندهان لایق را یا از میان برداشتند و یا کنار گذاشتند و سطح دانش و لیاقت مدیران کشور، از انقلاب بدین‌سو، دائم در کاهش است. هربار هم استعدادی عرض وجود می‌کند، از سر راه برداشته می‌شود.

حال ببینیم حاکمیت فردیMonarchie که خمینی در پی استقرار آن شد، چیست و چه مشخصات بارزی دارد؟ و چرا دستیابی به حاکمیت فردی، با وجود سه بار انقلاب و جنبش در ایران، هنوز دست از سر مبارزان سیاسی که روانشناسی گرایش به قدرت و استبداد را دارند، بر نمیدارد؟

دولت تحت حاکمیت یک فرد، دولتی است که یک فرد در رأس قوایی قرار می‌گیرد که دولت خوانده می‌شود. هم قانو‌‍ن‌گذار، هم قوه قضائی و هم قوه مجریه است. اگر ادعای ولایت مطلقه کند، می‌تواند «توحید را هم تعطیل کند»! این فرد اگر هم مردم به او اقبال کرده باشند و یا انتخابش کرده باشند، «دولت و فوق دولت من هستم» را یا «حکم خدا» و یا «حکم تاریخ و نمایندگی از طبقه تاریخ ساز» و یا «حکم تقدیر نژاد برتر» می‌داند. البته حاکمیت او مادام العمر است. در ظاهر، «فصل‌الخطاب» است یعنی در اداره امور کشوری و لشکری، همه تصمیم های مهم را او میگیرد، حرف آخر را او میزند. اما تاریخ‌های روسیه و آلمان و ایتالیای دوران فاشیسم و اسپانیای دوران فرانکو و ایران دوران رضا شاه و محمد رضا شاه و خمینی و خامنه‌ای مطالعه شده‌اند و مطالعه به این نتیجه رسیده اند که بی‌نظم‌ترین رژیم‌ها، اینگونه رژیمها هستند. علت نیز این‌است که هر مأمور چنین دولتی، در حوزه اقتدار خود، خود را تجسم صاحب اختیار کشور می‌داند و اعمال قدرت می‌کند. بدین‌سان، کشور تحت اداره دولت، از رأس تا زیر، پرشمار حوزه اقتدارپیدا می‌کند و بی‌نظمی عمومی را پدید می‌آورد. بدین‌جهت است که این گونه استبدادها پر فساد و ویران گر نیروهای محرکه می‌شوند و اگر هم صورت را بیارایند، محتوی را ویران می کنند. سیر تحول اقتصاد ایران به یک اقتصاد رانت و مصرف محور و از خود و برد و فراردادن سرمایه ها و مهاجرت استعدادها، بخصوص از دوران پهلوی‌ها و دوران ولایت مطلقه فقیه خمینی و خامنه‌ای.

در واقع در حاکمیت های فردی، مهم نیست چه نامی روی آن گذارند، سلطنتی، ولایت مطلقه فقیه، رهبر حزب کمونیسم . ...، قانون اساسی و تفکیک قوا، در اشکال قانون گذاری، قوه قضائیه و مجریه، همه دروغ و نمایش است.

در عمل حاکمیت فردی چه نوع شاهی آن و خواه ولایت مطلقه فقیه، در ایران گذشته و حال و هر نوع استبداد دیگری در این جهان، در تضاد کامل با نظام جمهوری و جمهور مردم قرار دارد. در نظریه های گوناگون که در مورد اشکال مختلف دولت وجود دارند، در این امر اتفاق نظر وجود دارد: جانبدار حاکمیت فردی، چه سلطنت طلب و جانبدار شاه، Monarchist و یا Royalist و خواه جانبدار هر رهبر مستبد دیگری، مثل ولی فقیه، در ضدیت کامل با جمهور مردم و جمهوریخواهان Republikanern قرار دارند. زیرا اولی کارگزار قدرت است و دومی شهروندان را صاحب حقوق و دولت را حقمدار می‌داند.

بدین‌سان، هدف خمینی و یاران او در ساختن انواع گوناگون بحران ها برای ایران و مردم آن، دستیابی به حاکمیت فردی بود و هست. هنوز نیز رژیم ولایت مطلقه فقیه که در واقع، حاکمیت فردی مطلقه absolute Monarchie است. این حاکمیت، چون پایگاه مردمی ندارد، نیاز به پایگاه خارجی پیدا می‌کند، این‌است که بحرانها که می‌سازد، منطقه ای و جهانی و بسیار پر دوام است.

با مثالی از ابتدای انقلاب ایران و تلاش خمینی و پیروان او در بازسازی استبداد و بنای نظام حاکمیت فردی از یکطرف و مقاومت مردم و همراه با آن، ایستادگی رئیس جمهور منتخب آنان، ابوالحسن بنی‌صدر، از جانب دیگر، امر بالا را بیشتر روشن کنم:

نسل انقلاب سال 57، رفتار خمینی با ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران را کم و بیش خوب میشناسد. در ذیل من قسمتهایی از نوشته خود بنی صدر در کتاب " خیانت به امید " که بلافاصله پس از کودتای خرداد سال 60، در 25 ماه شهریور 1361 انتشار یافت را می آورم.

بنی صدر در شروع کتاب با بازگو کردن آنچه میان او و خمینی گذشت و چگونگی بحران سازی‌های خمینی و یاران او، از جمله بحران شدید «عزل رئیس جمهوری» از جمله با هدف دزدیدن پیروزی در جنگ – که قرار بود در خرداد 60 به پایان رسد – از مردم ایران و نیروهای مسلح، بهنگام بازسازی استبداد در ایران را با روشنایی و شفافیت تمام برای خواننده کتاب توضیح می‌دهد:

بنی صدر کتاب فوق را خطاب به همسر خویش، خانم عذرا حسینی، نوشته است. در فصل اول کتاب صفحه 3 تحت عنوان « از تردید تا تصمیم » اینطور آمده است:

« می کوشم از ورای واپسین دیدارم با او (خمینی) و صحنه آخرین کودتای خزنده، شرح کنم که او چسان از مردم جدا میشد تا بر آنها حاکم مستبد گردد. با اینهمه نه او(خمینی) و نه من، نمی‌خواستیم یکدیگر را از دست دهیم. او میخواست مرا به تسلیم وا دارد و رئیس جمهوری سر به زیر نگاه دارد و من می‌کوشیدم او را به بیان انقلاب باز کشانم .....» ( برجسته کردن کلمات و جمله ها همه جا از من است.)

پس از تعطیل کردن چندین روزنامه به دستور خمینی، از جمله « روزنامه انقلاب اسلامی » و « میزان »، بنی صدر در صفحه 19 و 20 کتاب فوق اینطور مینویسد:

« .... در همدان نامه‌ای با لحنی قاطع به او(خمینی) نوشتم.... در کرمانشاه، آقای رضا پسندیده فرزند پسندیده ( برادر خمینی ) نتیجه گفتگوی دو برادر را بصورت پیام تهدید آمیز آقای خمینی با تلفن (برای من) خواند. مضمون پیام این بود: »

« من همواره کوشیده‌ام شما را در مقام ریاست جمهوری و فرماندهی کلّ قوا که خود من به شما تفویض کرده ام، حفظ کنم. اما خود شما مانع اینکار میشوید. حالا هم میخواهم شما را حفظ کنم، بشرط اینکه اطرافیان خود را دور کنید. این روزنامه (روزنامه انقلاب اسلامی) شما را بباد داد. گروههای فاسد را طرد کنید. شما باید دولت (منظور حکومت رجائی) را قبول کنید، شورای عالی قضائی را قبول کنید، مجلس و شورای نگهبان را قبول کنید. »

بنی‌صدر در ادامه مینویسد:

«همانطور که میدانی پاسخ من صریح و قاطع بود: ( بنی‌صدر خطاب به خمینی اینطور مینویسد:)

« شما نمی خواهید قانون اساسی اجرا گردد. در مسائل اساسی کشور طرز عمل شما چنان است که کشور را با خطر نابودی مواجه کرده است. شما یک رئیس جمهوری ضعیف، یک دولت ناتوان، یک مجلس مطیع، یک دستگاه قضائیه وسیله تهدید و نابودی مخالفین، میخواهید..... بسیار کوشیدم و هنوز نیز می کوشم رهبری این انقلاب صدمه نبیند. اما شما خودکشی تدریجی کردید: بیان انقلاب را از بین بردید. با برقراری سانسور کامل، حضور مردم را در صحنه سیاسی کشور غیر ممکن ساختید و اینک میخواهید نیمه جان آنرا نیز بستانید.....»

اگر نسل جوانی که در آن دوران هنوز یا به دنیا نیامده بود و یا سن او مناسب با درک مسائل سیاسی نبود، کتاب « خیانت به امید» بقلم ابوالحسن بنی صدر را بخواند، بر این امر واقف میشود که جانبداران تحقق انقلاب مردم چه کوششهای عظیمی کردند تا ایران بار دیگر دچار حاکمیت فردی خمینی و دیگر کسانیکه استبداد را باز سازی کردند، نگردد.

مبارزانی که هدفشان تحقق انقلاب مردم بود و هست، میدانستند و میدانند که برقرار کردن حاکمیت فردی در وطن‌شان، یعنی در بحران زندگی کردن، یعنی همه بلاها که بیش از چهار دهه است بر سر ایران و مردم آن نسل بعد از نسل آمده است و میآید.

در حقیقت خمینی و پیروان او پس از انقلاب با ساختن پرشمار بحران ها، از جمله بحران گروگانگیری، ابتدا برضد حکومت موقت بازرگان کودتا کردند. خمینی گروگانگیری اعضای سفارت آمریکا در تهران را « انقلاب دوم بزرگ‌تر از انقلاب اول » نامید. سپس در صدد بود که منتخب مردم ایران، ابوالحسن بنی صدر را با تهدید و تحبیب ابزار دست جنایت‌ها و خیانت‌ها و فسادهای خویش کند تا قادر به ایجاد حاکمیت فردی گردد.

بنی‌صدر میدانست و میگفت همانطور که در بالا به قلم خود او آمد، حاکمیت فردی همزاد و همراه است با ایجاد بحران و پیامدهایی چون سانسور، کشتار مخالفین و خیانت و فساد و جنایت در حق مردمی که انقلاب کردند، تا رها شوند از دست مستبدین نادان.

بنی‌صدر قاطعانه در مقابل خمینی و پیروان او ایستاد و همانطور که در بالا از قلم خود او خطاب به خمینی آمد، به او نوشت:

« شما یک رئیس جمهوری ضعیف، یک دولت ناتوان، یک مجلس مطیع، یک دستگاه قضائیه وسیله تهدید و نابودی مخالفین، میخواهید....» و خمینی همه اینها را بکمک بحران سازی جهت ایجاد حاکمیت فردی برای خودش، انجام داد. رژیمی که او ساخت، هم اکنون تحت حاکمیت فردی خامنه ای، با بی‌نظمی بسیار شدیدتری، ادامه دارد.

در نوشته بعدی در مورد پیامدهای روانی ـ اجتماعی بحران سازی چه در ایران و خواه در هر کشور و جامعه دیگری خواهم پرداخت.