علی شفیعی :روانشناسی بحران سازی ( بخش پنجم )

schafiei ali1کارکرد ها و پیامدهای روانی ـ اجتماعی ایجاد بحران

هر زمان در پدیده ای طبیعی و یا اجتماعی بحرانی بوجود آمد، سبب میگردد که آن پدیده روند طبیعی و را نتواند طی کند. چرا که بحران باعث میشود که آن پدیده دچار اختلال گردد.

برای مثال، اگر فردی مبتلا به یک بیماری جسمی و یا روانی گشت، تا زمانیکه آن بیماری بر طرف نشود و بیمار بهبود نیابد، سلامت تن و یا روان او دچار بحران می‌ماند. زیرا مرض در جسم و یا روان فرد مریض وجود دارد و پیشروی میکند. فرد مبتلا به بحران بیماری قادر نیست به روال عادی زندگی کند. چنان که نمیتواند کار و حرفه و فعالیتهای خویش را ادامه دهد.

بنابراین هر بحرانی کارکرد Funktion و پیامدهای Konsequenzen خاص خویش را دارد. کار پزشک و یا روان پزشک و روان درمانگر جستجوی علت بیماری و برطرف کردن آن است تا شخص بیمار بار دیگر سلامت خویش را بدست آورد و روال طبیعی زندگی خویش را بازیابد.

در مورد پدیده های اجتماعی نیز همین قاعده صدق میکند. هر بحرانی که در هر بخش از جامعه ایجاد گردد، کارکردها و پی‌آمدهای خاص خویش را دارد. طوریکه اگر بحران برطرف نشود، در آن پدیده اجتماعی اختلال بوجود میآید، اختلال پیشروی میکند. زمانی می‌رسید که مرگ آن پدیده اجتماعی را ناگزیر می‌شود.

در نوشته های پیشین آمد، بحران میتواند در درون یک فرد، یک جمع خیلی کوچک، مثل دو همسر و یا دو دوست، جمعی بزرگتر، برای مثال گروهی اجتماعی و یا سیاسی، تا حد یک دولت و ملت، و حتی در سطح جامعه جهانی ایجاد گردد. این بحرانها برای انسانهایی که در آن پدیده اجتماعی شرکت دارند و زندگی میکنند، کارکردها و پیامدهای خاص خویش را دارند.

از این‌رو، هر کشور و یا جامعه ای که دچار استبداد میگردد، کشور و جامعه ای است بحران زده است. تا زمانی‌که مردم آن جامعه استبداد را از میان برندارند، بخشهای گوناگون جامعه بحران زده روند طبیعی زندگی خویش را از دست میدهند و دچار اختلال میگردند. طوریکه روز به روز وضعیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مردم آن کشور دچار پرشمار ناهنجاریها میگردد.

این نوشته تلاش من اینست که از جنبه روانشناسی فردی و اجتماعی کارکردها و پیامدهای روانی ـ اجتماعی بحران هایی را که نظام ولایت مطلقه فقیه در وطن ما ایران در طول 42 سال بوجود آورده را شناسائی و تشریح کنم.

 

اگر ما به وضعیت کنونی کشور ایران بنگریم و بیشمار بحرانها که در هر چهار بعد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی وطن ما چه در بخش طبیعت و محیط زیست ایران و خواه در بخشهای گوناگون اجتماعی وجود دارند را بررسی کنیم، به جرأت میتوانیم بگوییم که همه این بحران ها حاصل وجود و کارکردهای استبداد ولایت مطلقه فقیه هستند.

در واقع این رژیم استبدادی ادامه حیات خویش را از بدو پیدایش تا هم اکنون و بعد از این نیز، مدیون بحران سازی و بازی کردن با بحرانها هم در رابطه با خارج از ایران، مثل ستیز و سازش با « شیطان بزرگ » آمریکا، و هم در درون ایران، از ایجاد سانسور گرفته تا پرشمار فسادها و ویرانگریهای گوناگون دیگر، وطن ما ایران را دچار بحرانهای مرگ آفرین کرده است.

اگر از بحران اول، بحران گروگانگیری، آغاز کنیم، این بحران دو کارکرد سیاسی و اقتصادی داشت با پر شمار پیامدها هم برای ایران و هم برای آمریکا و دیگر جاهای جهان. کارکرد اول در ایران سبب بوجود آمدن خمینیسم و کارکرد دوم در آمریکا، باعث استیلای ریگانیسم، چه بر خود آمریکا و خواه بر دیگر کشورهای جهان گشت. در حقیقت خمینیسم و ریگانیسم دو رهنامه Doktrin بمثابه مجموعه ای از باورها و رهنمودهای فساد آفرین و ویرانگر بودند و هستند.

بنابر نظر ابوالحسن بنی صدر، دو رهنامه خمینیسم و ریگانیسم با یکدیگر روابط ارگانیک دارند. بدین معنی که یکی بدون دیگری بوجود نمی‌آمد. (1) این روابط ارگانیک سبب شدند، وطن ما ایران با وجود انقلاب مردم در سال 57 با هدف رها گشتن از روابط سلطه گر ـ زیر سلطه، چه در سطح منطقه و خواه در مقیاس جهان، به آن روابط بازگردانده شود.

بدین ترتیب، کارکرد خمینیسم در ایران، کودتا بر ضد انقلاب مردم ایران، بازسازی استبداد و مانع استقرار مردم سالاری در ایران گشتن بود. این کارکرد سبب شد که تمامی دستگاههای لشکری و کشوری دولت ایران همراه با اقتصاد کشور اسیر در چنگال دو مافیای مالی و نظامی گردد.

کارکرد این دو مافیا نیز در درون و بیرون ایران، بحران سازی و دامن زدن به بحرانها با پیامدهایی همچون ایجاد جنگ، ترور، سرکوب خونین مخالفان، بعلاوه غارت اموال مردم ایران، همراه با بیابان کردن طبیعت ایران و دیگر اشکال فساد و ویرانگری که تا کنون ادامه دارند.

از منظر روانشناسی فردی و اجتماعی کارکردها و پیامدهای بالا، تأثیرات سخت ویرانگری بر روابط اجتماعی و روانشناسی آحاد مردم ایران دارند. این تأثیرات در اشکال هفتگانه دینامیک یا پویایی‌های روانی ـ اجتماعی ذیل قابل مشاهده و شناسائی هستند.

این هفت دینامیک عبارتند از:

  1. 1.دینامیک جدایی در اشکال، دور کردن مردم ایران از یکدیگر، ایجاد تفرقه و انشعاب میان گروهای مختلف اجتماعی و بوجود آوردن کدورت و کینه میان آنان
  2. 2.دینامیک تحقیر و بی ارزش شمردن یکدیگر. بدین شکل که در اثر اینگونه جدایی‌ها میان گروههای گوناگون انسانی و اجتماعی ایرانی، یک گروه گروه دیگر را تحقیر و زبون و خوار میشمارد.
  3. 3.دینامیک آزردگی، بیزاری، نفرت و کینه و دشمنی مابین گروههای مختلف اجتماعی در اثر تحقیر و بی ارزش شمردن یکدیگر.
  4. 4.دینامیک ایجاد ترس، دلهره و نگرانی که حاصل اینگونه تحقیر کردن‌ها و تحقیر شدن‌ها، در نتیجه ایجاد کینه و دشمنی مابین اقشار و گروههای انسانی و اجتماعی گوناگون ایرانی و نیز حاصل ترسهای القائی است (ایران افغانستان و سوریه می‌شود، گرفتار قحطی می شود و هرگاه به جنبش درآییم، حمام خون راه می‌اندازد و...).
  5. 5.دینامیک خشم، غضب، درشت خویی و تندخویی که منجر به ایجاد خشونت گری در اشکال گوناگون زبانی و فیزیکی در ایران امروز گشته اند.
  6. 6.دینامیک نبرد و ستیز، ایجاد جنگ و جنگ افروزی، در شکل تلقین روانشناسی ستایش از خشونت، « جنگ نعمت است » ( گفته خمینی)، و بیش از همه اعمال زور و خشونت را بمثابه راه حل تمامی مشکلات و معضلات اجتماعی امروز به مردم ایران تلقین و تبلیغ کردن که بیشتر توسط دستگاههای تبلیغاتی رژیم انجام می‌گیرد.
  7. 7.دینامیک اسطوره سازی، در شکل « ولایت مطلقه فقیه » خمینی و خامنه‌ای و از این طریق رواج کیش شخصیت، تبدیل دین اسلام به شخص پرستی و بت پرستی، که حاصل آن افزایش خرافات و جهان را بمثابه اسرار و رمز و مبهمات قلمداد کردن، گشته است.

این هفت دینامیک همانند حلقه های زنجیری به یکدیگر متصل هستند، و همواره بحرانهای روانی ـ اجتماعی جدیدی ایجاد میکنند. بحران هایی که سبب پایدار ماندن استبداد میگردند.

اولین و مهمترین کارکرد روانی ـ اجتماعی بحران سازی، همانگونه که در بالا آمد، ایجاد جدایی و از هم دور کردن جمع های انسانی از یکدیگر در ایران امروز است. پیامد روانی ـ اجتماعی تفرقه انداختن میان انسانها یکی از کارساز ترین و برنده ترین سلاح استبداد و از عوامل مهم بقای هر نظام استبدادی در همه جای جهان است.

مرز بندی کردن میان انسانها، حد و حدود قائل شدن میان آنان، و دست آخر دیوارهای روانشناسی ذهنی و عینی کشیدن میان آنها، روشی است مستمر در طول تاریخ بشریت. این دیوار کشیدن و ایجاد حدّ و حدودهای روانشناختی ذهنی و عینی میان انسانها، تنها از طریق بحران سازی امکان پذیر است.

هر استبدادی بر اساس کشیدن دیوارهای ذهنی و عینی میان انسانها، رواج بدبینی نسبت به یکدیگر میان آنان، داوریها و پیش قضاوتی های غلط و نادرست داشتن نسبت به یکدیگر، قادر به ادامه حیات میگردد.

در حقیقت کارکرد اولیه و اصلی بحران سازی همین ایجاد دینامیک جدایی در شکل خویشتن را برتر و سرتر شمردن از انسانهای دیگر، با ساختن انسانهای مادون و مافوق، فرا دست و فرو دست، که از زن و مرد شروع میشوند و به اقوام گوناگون، نژادهای متفاوت، ملتها و ادیان گوناگون، منتهی گردد.

بانی این جدا کردن انسانهای ایرانی از یکدیگر، و بار دیگر ایجاد بیماری روانی ـ اجتماعی استبداد زدگی در ایران، خمینی و یاران مستبد او بودند. هدف اصلی آنان به اسارت کشیدن اکثریت بزرگی از مردم ایران بدست اقلیت کوچکی در ایران امروز است. بحران سازی آنان آغاز پیدایش شش دسته دینامیک دیگر روانی ـ اجتماعی مخرب و ویرانگر در ایران گشت.

ادامه این جدا کردن های عینی و ذهنی ایرانیان از یکدیگر، پویایی تحقیر و بی ارزش شمردن بعضی از افراد بعضی دیگر را و باور به برتری خویش بر دیگران که در اثر جدایی گروهها و دسته های گوناگون انسانی، اجتماعی و یا سیاسی و اقتصادی بوجود می آید، حاصل آن بود.

و البته که تحقیر کردن انسانها همیشه با ایجاد جدا کردن آنان از یکدیگر و برتر شمردن یک دسته بر دسته دیگر، همزاد و همراه است. قائل شدن مقام و مرتبه انسانی و اجتماعی بالاتر و والاتر میان انسانها ـ مثل افراد والاتبار، والاجاه، والاحضرت و والانژاد ـ همیشه همزاد و همراه است با تحقیر دیگرانی که این مقامها و مراتب اجتماعی را ندارند.

از جنبه روانی این تفاوت قائل گشتن میان انسانها، چون با تحقیر دیگر افراد انسانی همراه است، سبب آزردگی تحقیر شوندگان، در نتیجه برخورد و دشمنی، ستیز و بمیان آمدن پای خشم و خشونت و جنگ میگردد.

از جنبه روانشناسی در ذهنیت افرادی که خود را بالاتر و والاتر از دیگر انسانها میدانند، بی ارزش و کم ارج شمردن دیگران، امری بدیهی تلقی میگردد. اینگونه افراد همیشه اقلیت بسیار کوچکی هستند که بخود مقام « بالاتر و مافوق » را میدهند، با اینکار دیگران را « مادون و پائین تر » از خود میشمارند. و بدین وسیله خود را حاکم بلامنازع اکثریت بزرگی از انسانها قلمداد میکنند، اکثریتی که از دید آنها حقیر، مادون و عوام هستند.

نه تنها نژاد پرستی و فاشیسم بر اساس همین باور، بر اندیشه و اعمال نژادپرستان حاکم است، بلکه ولایت مطلقه فقیه نیز از همین منشأ فکری پر فساد و ویرانگر برخوردار است. بر اساس همین بینش است که ولی مطلقه فقیه و پیروان او، خویشتن را برتر و سرتر از عوام و قیم اکثریت بزرگی از مردم ایران میدانند. بر اساس همین پندار ضد دینی و ضد انسانی است که ولی فقیه و پیروان او خشونت خویش برضد دیگران، « انسانهای شرور » را توجیه میکنند.

کتابی در مورد شیوه تبلیغات انواع مختلف گروههای سیاسی و اجتماعی پوپولیسم غربی بتازگی در آلمان، با نام « میان دشمنی کردن و خود را قربانی دانستن » Zwischen Feindsetzung und Selbst Viktimisierung انتشار یافته است. بخشی از کتاب به امر تحقیر انسانهای دیگر، از دید پوپولیست ها، همانند مستبدین در ایران، « غیره خودیها » پرداخته است. نام این بخش از کتاب « پوپولیسم و تحقیر » Populismus und Herablassung و بقلم Niels Weber نوشته شده است.

نویسنده اینطور مینویسد:

« جدایی همراه با تحقیر، از اقشار بالای جامعه نسبت به اقشار پایین جامعه، از فرهنگ والای کشورهای تولید کننده نسبت به فرهنگهای کشورهای مصرف کننده، از نخبه های جامعه نسبت به عوام، از روشنفکران نسبت به توده های ناآگاه، از تحصیلکرده ها نسبت به بی سوادها جریان دارد. اینها همه امرهای واقع اجتماعی هستند که در همه جای جهان معمول و مرسوم هستند.

جدا کردن انسانها از یکدیگر و تحقیر اکثریت توسط اقلیت که تماماً زنجیروار بهم پیوسته است، در جوامع گوناگون انسانی از جدا کردن های زبانی شروع میشود و به موازات آن تفاوت قائل گشتن مابین بالا ( که بهتر و دانا تر از) پایین است، توصیف کننده انسانها در تمامی جهان است.

این وصف ها از نوع تغذیه و نظافت آغاز گشته و به حد محل سکونت، تنظیم نوع و محل تفریح تا حد مشارکت در امور سیاسی و اجتماعی میرسند: طوریکه همه این امور را میتوان از منظر صحیح یا غلط، پایدار و یا ناپایدار، عقلانی یا غیره عقلانی، با دید وسیعی در جامعه جهانی با تمامی پیچیدگیها که دارد، مشاهده کرد .... » (2)

بهترین مثال در مورد امر بالا را میتوان در کارکرد روانشناسی بحران سازی و ایجاد جدایی مابین انسانها در امر واقع اجتماعی دیوار کشیدن میان ملتها، ادیان و اقوام گوناگون در جوامع و کشورهای گوناگون جهان، بخصوص در سه دهه گذشته، مشاهده کرد.

در عمل کشیدن حصار و یا دیواری بلند میان انسانها بیانگر بحران سازی و پیدایش هر هفت دینامیک بحران سازی است که در بالا شمارش شدند.

برای مثال در سال 1989 دیوار برلین فرو ریخت. عالم علوم سیاسی Jan Zielonka در سخنرانی خویش بهنگام افتتاح کنگره ای بنام Falling Walls در ماه نوامبر سال 2018 دیوار برلین را « مادر همه دیوارها در جهان » نامید.

از سال 2009 هر ساله دانشمندان علوم انسانی گوناگون از کشورهای غربی مردم سالار به شهر برلین، پایتخت آلمان، میآیند تا پیرامون « از سر گذراندن دیوارهای ذهنی و عینی »، آنطور که برگزار کننده گان کنگره فوق میگویند، با یکدیگر تبادل نظر کنند.

دانشمندان فوق معتقدند تا زمانیکه دیوار برلین وجود داشت، آن دیوار نماد تقسیم اروپا و در واقع تمامی جهان، در دو اردوگاه متخاصم « سوسیالیسمِ واقعاً موجود» و « جهان سرمایه داری » قلمداد میگشت.

پس از فرو فروپاشی این دیوار، گمان بسیاری از مردم جهان این بود که فرو ریختن دیوار برلین، نماد آغاز آزادی و گشوده شدن مرزها میان انسانها در همه جای جهان خواهد گشت. کتاب « پایان تاریخ » نوشته فوکویاما، همین گمان را تبلیغ میکرد.

ولی امروزه در سطح جهان دولتها و جامعه های پر شماری در اقصا نقاط بار دیگر با قوتی تمام میان انسانها دیوارهای جدیدی میکشند. این دیوارها بیانگر افزایش روز افزون انواع گوناگون بحران ها، همراه با هر هفت کارکرد دینامیک بحران سازی است.

چرا که در پشت و یا دو طرف هر دیواری در سطح جهان، بحران سازان جدایی میان انسانها، تحقیر جدا شده ها، آزرده کردن انسانهای دیگر، همراه با قهر و خشونت، و جنگ و اسطوره سازی و اسطوره پرستی را به مردم جهان تلقین و تبلیغ میکنند.

« جنگ نعمت است. » که بر زبان خمینی جاری و ساری گشت، محصول مغز بحران ساز خمینی جهت استحکام بخشیدن به بنای دیوارهای ذهنی و عینی خصومت و دشمنی میان انسانها، خاصه مردم خود ایران، بود.

بنابر نوشته ای در مجله ماهانه « روانشناسی روز »، چاپ آلمان، با تیتر « فریاد برای کشیدن دیوار»، بدرستی آمده است: افزایش بحرانها در سطح جهان با کارگردانی بحران سازان سیاسی، بنا کنندگان اصلی این دیوارها هستند. این دیوارها تنها دلایل سیاسی و نظامی ندارند، بلکه بیش از همه منشأ روانشناختی دارند. در بخشی از این تحقیق آمده است:

« از آغاز قرن 21 مسیحی هزاران کیلومتر دیوار و مرزهای خار دار که میان ملتها، اقوام، فرهنگ ها و بیش از همه عقاید و مرام ها کشیده شده اند. دستکم 65 دیوار بنا گشته است. طوریکه یک سوم از همه دولتهای موجود در جهان، امروزه بر سر مرزهای خویش سنگر سازی کرده اند.

برای مثال مرزهای اتحادیه کشورهای اروپایی بایستی روز به روز بیشتر تقویت و محکم شوند. البته نه تنها با ساختن دیوارهایی از جنس بتن، بلکه با انواع گوناگون گشتی ها که در زمین و آب و هوا، از ورود پناهجویان از کشورهای جنگ و استبداد زده به خاک اروپا جلوگیری کنند.

شرکت „Frontex“ که در ورشو، پایتخت لهستان، تأسیس یافته است، بایستی تعداد کارکنان خویش را افزایش دهد، گشتیهای بیشتری از مرزهای اتحادیه اروپا با کارکنان و سرپرستهای مجرب و آشنا به فنون جدید بیشتری، حفاظت کند. » (3) ( „Frontex“ شرکتی است غیره دولتی و خصوصی که محافظ مرزهای اروپایی است و مرکز آن در شهر ورشو است. بودجه این شرکت با پول کشورهای عضو اتحادیه اروپا تأمین میشود. )

بدین ترتیب، بحران سازی تنها کار رژیم حاکم بر ایران نیست، بلکه این رژیم حلقه ای حقیر و کوچک است در زنجیری جهانی که کارش بحران سازی جهت یاری رساندن به غارت‌گری اقلیت یک درصدی است که صاحب 99 درصد از ثروتهای جهان است.

 

منابع و مأخذها:

(1)    

زمانیکه ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران، به خارج از ایران مهاجرت کرد. اولین خبرنگار که با او مصاحبه کرد از خبرگزاری بی بی سی بود. این خبرنگار از بنی صدر سئوال کرد: « چرا به اروپا آمدید؟ » بنی صدر جواب داد « به اروپا آمدم تا روابط ارگانیک میان خمینیسم و ریگانیسم را افشا کنم. »

حاصل این افشاگریها علاوه بر پرشمار مصاحبه ها و مقاله ها، سه جلد کتاب با نام « سیر تحول سیاست آمریکا در ایران » هستند.

 

(2)

Lars Koch; Torsten König (Hg.)

Zwischen Feindschaft und Selbstviktimisierung

Populismus und Herabsetzung; Niels Weber ; S. 63 ff.

 

Campus Verlag; 2020

 

( 3 )

Psychologie Heute

Schrei nach Mauer; von Susanne Ackermann; Ausgabe April 2019


در این رابطه