ژاله وفا- وضعیت سنجی ۳۶۵: دلایل بی ثباتی رژیم های تک پایه. رژیم ولایت مطلقه فقیه چگونه با جامعه بیگانه شده و تکیه گاه های خارجی خود را از دست می دهد

enghelab 57 خانم وفای گرامی با درودی صمیمانه از درون کشور به شما،
 
وضعیت سنجی شمارۀ ۳۶۴ به قلم شما را خواندم. بسیار مرا تحت تأثیر قرار داد و خصوصاً آنجا که نوشته اید، هر ایرانی بایستی آینده را روشن و شفاف برای خود تصویر کند و بداند که چه چیز میخواه، و چه چیز نمی خواهد. من نیز شروع کردم، آیندۀ ایرانی را که دوست دارم در آن زندگی کنم، به تصویر بکشم. و دیدم که وای برحال ما که چقدر غافلیم. برای بدست آمدن آن ایرانِ دلخواه، ما مردم خیلی بایستی روی خود کار کنیم و عادات و رفتار و پندار و کردار خود را تغییر دهیم. انقلاب واقعی، آنوقت در سطح ایران رخ می دهد که ابتدا در درون ما انقلاب رخ دهد. این نوشتۀ شما را به همسرم نیز معرفی کردم و وی نیز خواند. ما هر دو در ابتدای انقلاب، کودک و نوزادی بیش نبودیم، ولی از پدر و مادر خود همیشه شنیده ایم که مردم ایران پیرو دینی بودند که مروجِ محبت و مدارا و مردم داری و کمک به ضعفا و عدالت و همدلی و راستگویی ...، و خلاصه یک سری اخلاق های مهم بود، ولی الان کسانی که به نام همان دین، حکومت می کنند، درست نقطۀ عکسِ همان اخلاقی رفتار می کنند که باید مروجش باشند. بجای راستگویی و عدالت و آزادی و مردم داری، دروغگو و دزد و مستبد و مزور و سرکوبگر و ظالم هستند. پدر مرحوم ام همواره می گفت، ما مردم در زمان انقلاب استقلال می خواستیم و یک مملکت آزاد، که کسی برایمان تعیین تکلیف نکند. همان اصلی که شما هم در نوشته تان به آن اشاره کردید که "انسان باید استقلال داشته باشد، در گرفتن تصمیم؛ و آزادی داشته باشد، در گرفتنِ نوعِ تصمیم". حالا درست عکسش شده است. نه برق هست، نه آب، نه آزادی، نه هوایِ سالم، نه آینده، نه کار، نه معیشت، نه احساسِ امنیت.
 
نوشتۀ شما، چند روزی، فکر من و همسرم را به خود مشغول داشت، خصوصا که همسرم به من گفت، بیژن به زندگی خودمان نگاه کنیم، ما یک نمونه از این نسل هستیم؛ خانم وفا، گویی از روی زندگی ما نوشته اش را نوشته است. هر دوی ما آنقدر دنبالِ تأمین معیشت هستیم که هر دو، در دو شیفت کار می کنیم؛ حتی از داشتن فرزند که بخشی از آینده است، ترس داریم و به حال مشغولیم و آینده را کلاً فراموش کرده ایم! راستش، ما را وحشت برداشت. گویی کسی، سرِ ما را که در برف فرو کرده بودیم، بیرون آورد و گفت، نگاه کنید! این زندگی شما است، تغییرش بدهید. در صحبت با همسرم، چند سؤال برای ما پیش آمد که آنها را سعی می کنیم، جمع و جور شده، برای شما مطرح کنیم. به گمانم، این سؤال ها، تنها متعلق به من و همسرم نیست، بلکه سؤال هایِ نسل امروز نیز هستند. نسلی که دلایل انقلاب مردم علیه رژیم شاه را متوجه نیست و مرتب به نسل انقلاب، بد و بیراه می گوید، و در عین حال خودش در موقعیتی است که چاره ای جز قیام و انقلاب علیه همین رژیم نمی بیند، چون همۀ حال و آینده خود را با ادامۀ عمر آن در خطر می بیند. پس اگر به سؤال های زیر در وضعیت سنجی، پاسخ گویید، چه بسا بسیاری آنرا مطالعه نمایند.
 
۱- چطور است که مسئولین اینهمه نارضایتی را نمیبینند؟ حتی وزارت نفت در مقابل این همه اعتصابات کارگران صنعت نفت، موضع هم نمیگیرد! انگار، اتفاقی به این مهمی در کشور نیفتاده است؟ شنیده بودیم که شاه هم، وقتی صدایِ اعتراض مردم را شنید که دیگر دیر شده بود. چه می شود که اینهمه اعتراض را نمیشنوند؟ آیا کر و کور شدن، امر مشترکی بین رژیم های استبدادی است؟ چه عواملی رخ می دهند که خواسته های مردمش برای یک رژیم بی ارزش می شوند و بدان ها پاسخ نمی گوید؟
 
۲- آیا کشورهای منطقه و یا قدرت هایی مثل امروز روسیه و ... که از رژیم ولایت فقیه حمایت می کنند، تا آخرین نفسش، از آن دفاع خواهند کرد؟ چه باید پیش بیاید که قدرت های جهانی و یا منطقه، دست از حمایت از حاکمیت ایران بردارند و آنرا تنها بگذارند؟ چه شد که امریکا از حمایت از حاکمیت پهلوی، سر باز زد؟
 
۳- همسرم می گوید، در مجلۀ ایران فردا خوانده بودم که مهندس سحابی– با همۀ احترامی که برایشان قائل بودم- نوشته بودند که مردم ایران در زمان شاه نمی دانستند برای چه انقلاب می کنند و نمی دانستند چه می خواهند. من به شخصه، تجربۀ حاکمیت پهلوی را ندارم، سال ١٣۵۶ بدنیا آمده ام. ولی نمی توانم تصور کنم که ملتی بر سر تفنن و یا نا آگاه دست به انقلاب بزند. از دید من، مسلماً رژیم پهلوی، تبعیض ها و فسادهای بسیاری را مرتکب شده بود که باعث آن انقلاب مردم گردید. باید به کتب تاریخی رجوع کرد، البته اگر سانسور نشده باشند. اما در دوره ای که ما زندگی می  کنیم– که طول عمرمان برابر با عمر حاکمیت جمهوری اسلامی است-، آنقدر بحران پشت بحران بوده که حتی من، قادر به شمارش آنها نیستیم. فقط می دانم که نسلی هستیم عصبی و ناراحت و فقیر و ناتوان که به قول شما در نوشته تان به حال مشغولیم و یا ما را مشغول نگاه داشته اند، و حتی فرصت نمی کنیم، فکر کنیم که آیندۀ ما، چه شکل و محتوایی باید داشته باشد. اما چنین حالتی، بی دلیل بوجود نمی آید. به همین خاطر استدعا دارم که با نظم و دقتی که شما دارید– نوشته های شما را مرتب دنبال می کنم-، تبعیض هایی را که حاکمیت جمهوری اسلامی بر نسل ما روا داشته است، بر شمارید، تا حداقل نسل ما بداند، برای چه، لازم است قیام کند. دلایل قیام را برای ما روشن کنید. چرا این را می نویسم؟ چون مدت ها است، بوی قیام و انقلاب در فضا آکنده شده و مشام نسل ما بدان حساس شده است.
 
۴- متأسفانه مردم ما و نسل انقلاب نتوانستند به شعارهای انقلاب، جامۀ عمل بپوشانند و حاکمیت جمهوری اسلامی، استبدادی تر از حاکمیت پهلوی شد. آیا خودِ ما مردم، تقصیری نداریم؟ چه تغییراتی در آن عده از ما که به هزاران علت دل به این حاکمیت بسته اند، باید رخ دهد تا تحول کرده و قبول کنند، این رژیم رفتنی است، و یا باید برود، تا بتوانیم به اهدافمان برسیم؟ و یا واضح تر سؤال کنم، چه عواملی رخ می دهند که مردم بر ضد رژیمی قیام و یا انقلاب می کنند؟ آیا انقلاب، اجتناب ناپذیر است، و یا خیر؟ چه عواملی در درون جامعه رخ می دهند که مردم علیرغم اطلاع از امکان سرکوب و کشته شدن، چاره ای جز قیام و سرنگون کردن حاکمیت نمی بینند؟
 
پیشاپیش سپاسگزارم.
 
ارادتمند، بیژن.ن.م
 
انقلاب اسلامی در هجرت: با سپاس از شما و همسر گرامی تان و سپاس برای طرح سؤال های بسیار اساسی تان. سعی خواهم کرد، به ترتیب به آنها پاسخ گویم. به هر یک یا دو از سؤال های شما، یک وضعیت سنجی اختصاص خواهم داد. از آنجا که به موضوع مهمِ وضعیت رژیم های استبدادی اشاره کرده اید، در وضعیت سنجی این شماره، به بررسی آن وضعیت می پردازم که چگونه می شود، به مرحله ای می رسند که جنبش های مردمی را یا نمی بینند و یا بسیار دیر می  بینند. در آن مرحلۀ آخر، اغلب نیز، به سرکوب مردم شدت و حدت می بخشد. اما به علت اینکه پشتیبانی از رژیم های چنین فاسد که ملتی را به جنبش واداشته اند، دیگر در مقابل فشار افکار عمومی قابل دفاع نمی باشد، آنها همراه با از دست دادن مردم کشور خود، حمایت قدرت های خارجی خود را نیز از دست داده، به مرگ خود نزدیک خواهند شوند.
 
هم رژیم محمد رضا پهلوی، هم رژیم ولایت مطلقه فقیه، و هم رژیم های تک پایۀ دیگر، ویژگی هایی را به مرور زمان می یابند که باعث می شوند، ستون پایه هاشان گرفتار انواع تضاد گردد. آن تصاد ها، دینامیکی دارند که باعث شکنندگی آن ستون پایه ها می شود. شکنندگی ای که تا چندی قبل از آن، حتی مردم معترض، گمان می بردند، بسیار نیز استوار می باشند.
 
به سخن رساتر، این قبیل رژیم ها، خود نقش اول را در برانگیختن جنبش همگانی بر ضد خویش، ایفا می کنند:
 
اهم ویژگی های تضعیف کننده، از این قرار اند:
 
۱- رژیم های تک پایه، به مرور زمان، بعلت نقض مداوم حقوق ملت و تمرکز قدرت و عملۀ اوامر و نواهی قدرت شدن، نسبت به جامعه، خصوصاً بطن آن، بیگانه می شوند:
 
کار بجایی می رسد که همزمان توانایی برقرار نگاهداشتن تعادل خود با قدرت های خارجی را نیز، از دست می دهند.
 
درس تجربۀ سرنوشت رژیم پهلوی به ما نشان داد که چسان امریکا در حمایت مؤثر از رژیم محمد رضا پهلوی ناتوان گردیده و ناکامی اش در حفظ آن، باعث شد که به قربانی کردن شخص او– که زمانی نقش ژاندارم آنها را درمنطقه بازی می کرد-، روی آورند. مخالفت شدید مردم ایران با شاپور بختیار، به این علت بود که وی را دنبالۀ حیات رژیم محمد رضا پهلوی می دانستند، و وعده های وی را فریب. لذا وی را "نوکر بی اختیار" خطاب  می  کردند. آن بی  اعتمادی، باعث شد که محمد رضا پهلوی، بهره ای از «راه حل بختیار » نیز نبرد. ناتوانی محمد رضا پهلوی در عملی کردن اتحاد ارتش و روحانیت، مخالفت افکار عمومی غرب با او در پیِ آشکار شدن فسادهایش، و حمایت آن افکار عمومی از مردم ایران، باعث گردید، حمایت دولت های های غرب از او و رژیمش، بسیار مشکل گردد. بعبارت دیگر، در  بین افکار عمومی جهان، رژیم محمد رضا پهلوی در انزوای کامل قرار گرفته بود. آن انزوا به حدی بود که به هنگام سقوط آن رژیم، هیچ دولت غربی حاضر نشد که محمد رضا پهلوی را به کشور خود راه دهد. همان امر واقع، در مصر و تونس، در دوران جنبش آنها، قابل مشاهده شد. هرچند بعنوان نمونه در مورد تونس، ابتدا حکومت وقتِ فرانسه سعی کرد از بن علی حمایت کند، اما به محض مشاهدۀ جنبش همگانی مردم تونس، تغییر موضع داد.
 
بنابراین، مشاهده می کنیم که هیچیک از رژیم های تک پایه، خواه در موقعیت مسلط و ابرقدرت (مثلِ اتحاد جماهیر شوروی سابق)، و خواه در موقعیت زیرسلطه (ایران و مصر و تونس)، نتوانستند برجا بمانند. چراکه در  نهایت، برقرار کردن تعادل بین رژیم های تک پایه با دولت های خارجی، مشکل می شود.
 
بنابر تجربه، یک اصل مهم، همواره مشاهده شده که چنانچه مردم ایران بدان توجه نمایند، ترس شان از ادامۀ عمر رژیم ولایت فقیه برچیده خواهد شد: 
 
همواره فشار رژیم تک پایه به جامعه، متکی به فشار قدرت های بیگانه بر کشور است. هرگاه فشار از بیرون، از میان برود، آن رژیم از وارد کردن فشار به مردم ناتوان گردیده و زمان، زمان جنبش خواهد شد.
 
۲- رژیم های تک پایه، از لحاظ بودجه و بسا تمامی اقتصاد، رابطۀ یکسانی با جامعه های خود ندارند:
 
چند نمونه زیر را در نظر بگیریم:
 
دولت ها در رژیم "اتحاد جماهیر شوروی"، نزدیک به تمام اقتصاد را در دست خود داشته و جامعه بود که از لحاظ اقتصادی وابسته به آنها بود.
 
دولت ها در رژیم محمد رضا پهلوی نیز به علت تکیه بر فروش نفت، و نه تولید داخلی، در بودجۀ خود، از فعالیت اقتصادی جامعه مستقل بوده و آن جامعه بود که، بطور روز افزون، به فعالیت اقتصادی آنها وابسته شده بود. در ضمن، در  آن رژیم، بخش اعظم بودجه، صرف رانتِ هزار فامیل می شد. 
 
دولت ها در رژیم معمر قذافی نیز، بعلت تکیه به در آمد نفت، همان رابطۀ اقتصادی یک طرفه را با جامعه لیبی داشتند. الا اینکه، بر خلاف دولت ها در رژیم محمد رضا پهلوی، دولت ها در رژیم معمر قذافی، حداقل مقادیر زیادی از در آمد نفت را صرف جامعه می کردند.
 
اما رژیم مصر از اقتصاد خارجی ارتزاق کرده و ثروت های ملی را می فروخت. فساد موجود در آن باعث می شد که فشار بر مردم روز بروز افزایش یابد. حسنی مبارک سالانه ۱ میلیارد دلار کمک بلا عوض از امریکا دریافت می کرد. در حال حاضر نیز، دولت مصر پس از آرژانتین، دومین دریافت‌ کنندۀ کمک‌ های صندوق بین‌ المللی پول به شمار می‌ رود. نرخ استقراض خارجی مصر از ۴۴ میلیارد دلار در سال ۲۰۱۴– کمی پس از کودتای عبد الفتاح السیسی- به بیش از ۱۳۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۰ افزایش یافته است. با وجود استفادۀ انبوه از منابع استقراضی، پیشرفت چشمگیری در پروژه‌ های جنجالی رژیم عبد الفتاح السیسی، نظیر "تأسیس پایتخت اداری جدید"– برای  اینکه قاهره از بار سنگین جمعیتی، ترافیکی، رهایی یابد-، دیده نمی شود. بخش مهمی از کمک‌ های خارجی در شبکۀ پیچیدۀ فساد و هلدینگ‌ های وابسته به ارتش، از بین می‌ روند، ولی صرف جامعۀ مصر نمی شوند. استفاده نکردن صحیح از منابع استقراضی و کاهش درآمدهای ارزی، به‌ معنای آن است که بار اصلیِ بازپرداخت بدهی‌ های عمومی بر دوش مردم مصر خواهد بود. به گزارش شبکۀ الجزیره، رژیم مصر هم‌ اکنون موظف است تا سالانه بیش از ۱۳ میلیارد دلار، در قالب بازپرداخت وام و سود ناشی از آن را به منابع خارجی بازگرداند. این مبلغ، با افزایش مالیات‌ های عمومی و کاهش یارانه‌ های دولتی، تأمین می شود.
 
تجربه می گوید که وابستگی جامعه به بخش دولتیِ اقتصاد، به دولت های تک پایه ثبات و دوام نمی بخشد، چه بسا عامل بی ثباتی آنها نیز می شود.
 
به ایران امروز نگاه کنیم، حکومت حسن روحانی، به علت عدم فروش نفت، بعنوان منبع اصلی در آمد، از عهدۀ پرداخت حقوق کارکنان خود نیز بر نمی آید. به اقرار او، یکی از عوامل مهم قطع برق، کمبود پول برای تعمیر و تجدید نیروگاه ها می باشد. هزینه های جنگ هایی که رژیم ولایت فقیه، ایران را در آنها، وارد کرده است و نیز سهم بزرگی که از بودجۀ بی منبع، به مافیای های مالی- نظامی اختصاص  می یابد، مزید بر علت می شوند تا که آن حکومت، ناتوان از تأمین سهم مردم– بعنوان صاحبان اصلی وطن و ثروت های ملی-، شود. 
 
دلایل بی ثباتی رژیم های تک پایه:
 
و اما باز با رجوع به تجربه، دلایل بی ثباتی رژیم های تک پایه را در می یابیم:
 
پویایی های موجود در رابطۀ مسلط- زیر سلطه، سبب می شوند که در رژیم های زیر سلطه و وابسته، بودجۀ دولت ها مدام بزرگ شوند و هزینه های جاری، بودجه را، خصوصاً بودجه های عمرانی را، ببلعند (نمایۀ ١). در نتیجه، آن دولت ها از سرمایه گذاری ناتوان می شوند. حجم نقدینگی، بزرگ و تورم، رو به افزایشِ مزمن می شود. بیکاری نیز رو به افزایش می گذارد. در اقتصاد مصرف محور و رانت محور، نابرابری بر نابرابری، و فقر بر فقر، افزوده می  شوند. موج های مهاجرت بر انگیخته شده و کشور از نیروهای محرکۀ خود محروم و خالی می شود. بدینسان بند از بند ساخت های جامعه گسسته می شود. برغم فرار نیروهای محرکه از کشور، حکومت، نه می تواند نیروهای محرکۀ هنوز فرار نکرده را بکار گرفته و راضی نگاه دارد، و نه آنها را حذف کند. در نتیجه، آن نیروها بر ضدش فعال می شوند. (تجربۀ همۀ کشورهایی که به قیام و انقلاب ختم شده، همین روند را گزارش می دهند. اینگونه است که شکست چنین رژیم هایی، اجتناب ناپذیر می شود.
                                    afzayeshe budjehaye iran
۳- خالی شدن از اندیشۀ راهنما و مرام:
 
رژیم "اتحاد جماهیر شوروی"، در بنای جامعۀ بی طبقه، و محمد رضا پهلوی در "رساندن ایران به دروازۀ تمدن بزرگ" از راه "انقلاب سفید"، شکست خوردند. رژیم پهلوی، ادعای ساختن "ایدئولوژی شاهنشاهی بر بنیاد دیالکتیک" را داشت که آن نیز محقق نشد. در "اتحاد جماهیر شوروی"، مارکسیسم–لنینیسم، ابتدا توسط استالینیسم بلعیده شد و سپس، آن ایسم نیز از محتوی خالی شد. در آن کشور، میخائیل گرباچف کوشید، آن رژیم را از اندیشۀ راهنما پر کند، که ممکن نبود و نشد. در حال حاضر، روسیه بر مبنای ایدئولوژی پوتینیسم اداره می شود (١). 
 
اما امر مهمی که در این میان رخ داد و از چشم اکثریت بسیار بزرگی از انقلاب کنندگان نیز پنهان ماند– اینجانب تنها در اندیشۀ آقای ابوالحسن بنی صدر اشاره و تکیه بر آن را یافتم-، این بوده است که آنگونه دولت ها، وقتی از مرام خالی می شدند، نیازمند اندیشه راهنمایی می گشتند که به آنها، جان و توان داده و سلطۀ آنها بر جامعه ملی را توجیه کند. در مورد ایران، ممکن بود با یک کودتای نظامی– با ایدئولوژی چپ-، "سلطنت" محمد رضا پهلوی و بسا سلطنت حذف شده، اما دیکتاتوری برجا بماند. سندهای سفارت امریکا و خاطرت نزدیکان محمد رضا پهلوی، از جمله خاطرات اسد الله علم به ما می گویند که او از آن می ترسیده که با بکار انداختن ارتش بر ضد جنبش، آن را در موقعیت حذف خودش قرار دهد. اما تصدیِ حکومت توسط ارتش، خلاء ایدئولوژی را پر نمی کرد. در آن زمان، ایدئولوژی اقدام کنندگان به کودتا، می توانست "چپ" و یا "اسلامی" باشد. اندیشۀ راهنمای انقلاب ایران، اسلام بمثابۀ بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی بود. هرگاه ارتشیان آن بیان را اندیشۀ راهنمای خود می کردند، لاجرم تابع رهبری انقلاب می گشتند. امر مهم اینکه، در همه آن جامعه ها، آن اندیشه یا اندیشه هایی، راهنمای جنبش های مردمی شدند که زمینۀ دیرین داشتند. امر مهم دیگر این که رژیم های در معرض سرنگونی، نتوانستند، اندیشه راهنمایی با زمینۀ دیرین را از آن خود کرده و برای ادامۀ حیات خود بکار برند.
 
۴- ساز و کارِ تقسیم به دو و حذف یکی از آن ها، عامل فروپاشی رژیم های تک پایه از درون است:
 
همۀ  رژیم های دیکتاتوریِ تک پایه، بنا بر رویۀ قدرت، ساز و کارِ تقسیم به دو، و حذفِ یکی از آن دو را بکار می گیرند. هر اندازه، تمایل به توتالیتاریسم و فراگیری بیشتر، چنین ساز و کاری، پر کار تر خواهد شد. سرانجام، در درون هستۀ مرکزی آن رژیم ها است که ساز و کار تقسیم به دو  و حذف یکی از آن دو، حذفِ حذف پذیرها را ناگزیر می کند.
 
به انواع حذف هایی که رژیم ولایت فقیه تا بحال انجام داده که بنگریم، می بینیم، کار بجایی رسیده که اکنون حتی حامیان اصلی خود رژیم، از جمله اصلاح طلبان حکومتی نیز، در خرداد ١۴۰۰، با صراحت حذف شدند (اما، بخشی از آنها به علت تشنۀ قدرت بودن، با وجود حذف روشن، به دریوزگیِ قدرت رفته، نمی توانند از دامان رژیم جدا شده و به جبهۀ مردم بپیوندند). در این مرحلۀ حذفِ درونِ هستۀ مرکزی، رژیم های تک پایه، گرفتار یکی از این سه وضعیت ذیل می شوند:
 
الف- حذف اعضایِ حذف پذیرِ هستۀ مرکزی و جانشین کردن آنها با افراد تازه نفس. بدیهی است که خطر حذف شدنِ رأس قدرت و آنهایی که حذف می گردند تا خود حذف نشوند، بسا تغییر رژیم را قطعی می کند.  سلسله های سلطنتی با اتخاذ این روش، از پا درآمدند (۲). در دوران معاصر، رژیم "اتحاد جماهیر شوروی" نیز اینسان از میان رفت.
 
ب- رسیدن به وضعیت فلج، به ترتیبی که طرف های در نزاع بر سر قدرت، به حذف یکدیگر توانا نمی شوند. میزان آمادگی جمهور مردم برای جنبش، عمر رژیمِ در وضعیتِ فلج را تعیین می کند. 
 
ج- وضعیت سازش در هسته. این وضعیت گویای دورانی است که در آن، دولت تک پایه هنوز خود را صاحب رسالت می داند و یکسره ایمان نباخته است و فشار جامعه بر حاکمیت شدید نیست. اما این وضعیت دراز مدت نیست، چرا که قدرت، رژیم را به تحلیل می برد. چنین می شود که در لحظۀ سقوط، رژیم های تک پایه، دیگر استعدادهایی را که بتوانند از سقوط نجاتشان دهند، ندارند (به استعدادهای مشعشع رژیم در رأس سه قوۀ دولت توجه کنیم: ابراهیم رئیسی، بی سواد و قاتل تاریخی؛ غلام حسین محسنی اژه ای که به خشونت و عدم کنترل خود، مشهور است؛ و محمد قالیباف، لول کن دانشجویان!). آما در مقابلِ رژیم، استعدادهایِ در خدمت انقلاب، فعال می شوند.
 
۵- سنگینی هزینه های دولتی و بزرگ شدن کسر بودجه:
 
برغم افزایش درآمدهای نفت (در مورد ایران و لیبی و روسیه)، بزرگ شدن هزینه های قدرتمداری، کسر بودجه را بزرگ و کشور را گرفتار قرضه های خارجی می کند. رژیم اتحاد جماهیر شوروی، نیازمند قرضۀ خارجی شد و چنانچه میخائیل گرباچف می توانست ۳۰ میلیارد دلار قرضه از غرب بستاند، بسا بر سر کار باقی می ماند. این هزینه ها چون هزینه هایی هستند که بقای قدرت ایجابشان می کند، قابل تعدیل نیستند.
 
اعتصاب صنعت نفت در ایران، راه در آمد رژیم پهلوی را که به فروش نفت شدیداً وابسته بود، بست و بدینسان، کمر آن رژیم، زیر بار هزینه های جاریش شکست (در وضعیت سنجی ۳۶۳ در اینباره توضیح مفصل داده ام).
 
هیچیک از رژیم های تک پایه که سقوط کردند، توانا نشدند که میزان تولید در اقتصاد را بیشتر از مصرف کنند. در حقیقت، زیادت مصرف بر تولید، قانونی است که قدرت از آن پیروی می کند. همچنین در بعد اقتصادی، دینامیک صدور ثروت ها و ورود کالاها و خدمات، برقرار می شود.
 
اینگونه است که هزینه های حفظِ رژیم، بر درآمد هایش پیشی می گیرد. همین امر باعث می شود که رژیم بیش از آنچه تصور شود، ویرانگر نیروهای محرکه می گردد (در رژیم ولایت فقیه، کشتار مردم، فراری دادن مردم به کشورهای دیگر، صدمه زدن به بنیاد تولید، تخریب طبیعت، صرف هزینه های زیاد در برنامۀ هسته ای و صرف هزینه های زیاد در جنگ های منطقه ایِ در سوریه و یمن و لبنان و ...). و این ویرانگری است که حیات ملت را نیز به خطر انداخته و رویداد انقلاب را اجتناب ناپذیر می کند.
 
۶- رژیم های های تک پایه در موقعیت زیر سلطه، هم عامل بند از بند گسستگی های اقتصادی، و هم همزمان، عامل اغتشاش های شدید فرهنگی و هویتی می گردند:
 
رژیم محمد رضا پهلوی، بیشتر، و رژیم های مصر و تونس، کمتر، چنین نقشی را در اقتصاد کشورهای خود بازی کرده بودند. 
 
در مصر، سرکوب شدید اپوزیسیون، و نیز محور بودنِ "رئیس"– که لقب حسنی مبارک بود- در تمامی مطبوعات کشور که فضایی برای نظرهای دیگر باقی نمی گذاشت، باعث گردیده بود که علاوه بر تنبلی اپوزیسیون در ساختن بدیل، جامعه حتی بعد از بهار آزادی، بدیل های بدون برنامه داشته باشد. حتی محمد البرادعی که در خارج بسر می برد، فاقد برنامه بود. و این امر، کودتا را برای عبدالفتاح السیسی ساده گردانید. اما، جامعه از فرصت های ایجاد شده در اغتشاش های شدید فرهنگی و هویتی می تواند استفاده کرده و مولد فرهنگ حقوقی ای گردد که رژیم بر نمی تابد.
 
اما، اقتصاد رژیم اتحاد جماهیر شوروی، در موقع مسلط (در حوزۀ امپراطوری) بود. باوجود این، دولت ها در  آن رژیم، مانع رشد هماهنگ بخش های اقتصادی بودند. فقدان آزادی بیان و وجود فضای بسته، مردم را از استقلال و آزادی یا خودانگیختگی فرهنگ ساز، غافل می کرد. سرکوب بنیادِ دینی (کلیسای ارتدکس )، و سانسور دین، مانع از تحول بیان دینی می گشت. پس از سقوط رژیم اتحاد جماهیر  شوروی، همچنان این امرها ، مشکلی بر سر راه پیشرفت دموکراسی در روسیه هستند.
 
رژیم تک پایه، پیوندها را می گسلد، اما بازسازی پیوندها، در بیرون آن، در سطح جامعه و از راه شرکت در جنبش همگانی، شدنی می گردد. 
 
هم اکنون سعی رژیم ولایت فقیه در ایران، در عقیم کردن فضای فرهنگی، با معضل فضای مجازی روبرو شده و تالارهای گفتگوی کلاب هاوس ها و غیره، به مرکز تبادل نظر اجتماعی و حتی علمی جامعه، تبدیل شده اند. بخشی از این عامل که نقش تعیین کننده در انقلاب ها ایفا می کند، از دید جامعه شناسان مخفی نمانده است. در مورد ایران، در زمان رژیم پهلوی، قسمت مطالعات شهری مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، گسست پیوندها و بازسازی آنها توسط جامعۀ مدنی را مطالعه کرده و آن مطالعه ها انتشار داده می شدند (کارهای گروه تحقیقِ آقای پل وی یی/ Paul Vieille، جامعه شناس فرانسوی که آقای ابوالحسن بنی صدر نیز عضو آن بودند). اما در رژیم پهلوی، مسئولینی نبودند که به خود زحمت خواندن آن تحقیق ها را بدهند و تدبیر بجویند.
 
۷- پویایی نابرابری و تلاشی فرهنگ:
 
در دوران رژیم پهلوی در بعد فرهنگی، محدود تر شدن روز افزون ایرانیان در برخورداری از استقلال و آزادی، بنابراین محدود تر شدنِ ابتکار و ابداع و خلق، و روند کم فرهنگ شدن، با جریان غربی شدن فرهنگی جایگزین می شد. چنین پدیده ای، در جامعه های تحت استبداد رژیم تک پایه، قابل مشاهده بوده و هست. بدین سان، رژیم های تک پایه، چه در موقعیت مسلط (روسیه)، و چه در موقعیت زیر سلطه (ایران و مصر و تونس و ...)، خود بیانگر پیشرفت فرهنگی نبودند، بلکه عامل بی فرهنگ کردن، و بیشتر از آن، متلاشی کنندۀ فرهنگ جامعه های خود نیز بودند. از اینرو است که در بیرون این گونه رژیم ها، جامعه با وجود ابتلا به گسست رشته های همبستگی، فضا برای آزادی بیان ایجاد می کند و در این فضا، به مقداری که انسان ها خود انگیخته می شوند، فرهنگ ساز می گردند و روی به جنبش می آورند.
 
۸- در نظر ملت، مقام اولِ رژیم تک پایه، نماد قدرت و انحطاط رژیم و ملت، می گردد:
 
مأموران دولتی، خودکامه می شوند و ضریب نارضایی مردم از رژیم را مرتب افزایش می دهند. بدینسان، خصومت مردم با نماد قدرت و مأموران دولت– که مأموران شاه، یا «رئیس » و یا «رهبر »، نامیده می شوند-، آشتی را ناممکن می گرداند. هم اکنون، میزان نارضایتی مردم ایران، از سپاه پاسداران، بسیج مستضعفان، گشتی های گوناگون رژیم، انواع حراستی ها، و "آتش به اختیارهای" رژیم ولایت فقیه، برای همه ملموس است.
 
در آنچه به مأموران دولتی مربوط می شود، در روسیه و در ایران– در دوران رژیم پهلوی، و اینک در ایران تحت رژیم ولایت مطلقه فقیه-، بیشتر، و در کشورهای عرب، کمتر، از قدرت مطلق "رئیس" نمایندگی گرفته اند. باوجود این، هر مأمور، یادآورِ "رئیس"، بمثابۀ نماد زورگویی و فساد، بوده است. از اینرو است که جنبش ها، رأس رژیم را هدف قرار می دهند. در هدف قرار دادن رأس رژیم، خطا نیز، نمی کنند. اما از ساختار قدرت هم نباید غافل شد. در صورت چنین غفلتی، پس از سقوط رژیم، بازسازی رژیمِ قدرتمدارِ بعدی، بهایی است که مردم باید بپردازند، و خواهند پرداخت. چنانچه ساختارهای قدرت و بنیادهایی که بر اساس قدرت شکل گرفته اند با حقوق جانشین نشوند، همانطور که بعد از انقلاب ۱۳۵۷ جانشین نشد، بزودی استبداد باز سازی خواهد شد.
 
۹- پویایی بی اعتباری مسئولان رژیم، و اعتبار یابی مخالفان رژیم و شکل گیری بدیل:
 
در آنچه به ایران مربوط می شود، به تدریج که زمان، آبستن انقلاب ۱۳۵۷ می شد، نه تنها زندانیان سیاسی، اعتباری روز افزون می جستند، بلکه محکومان عادی دستگاه قضائی نیز، قربانیان رژیم محمد رضا پهلوی تلقی می شدند. بخاطر بی اعتمادی نزدیک به مطلق به رژیم جبار، اگر قتلی و جنایتی روی می داد، رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته و به محمد رضا پهلوی و رژیم او نسبت داده می شد. جنایت های بزرگی (آتش زدن سینما رکس آبادان) روی دادند و بخش بزرگی از جمهور مردم، آنها را کار رژیم محمد رضا پهلوی دانستند. نسبت دادن هر جنایتی به رژیم تک پایه و بی اعتمادی به دستگاه قضائی آن، امر واقعی است که در کشورهای دارای چنین رژیم هایی، مشاهده شد و می شود. زین‌ العابدین بن علی در تونس، معمر قذافی در لیبی، حسنی مبارک در مصر، و حافظ اسد در سوریه، از دید جمهور مردم، نمادهای ستم گستری و قائل نبودن به هیچ حقی برای انسان شده بودند و مخالفت با آنها، ارزش بود و هست.
 
اغلب، از بدیلی که جامعۀ مدنی باید بپروراند، غفلت می شود. هرگاه جامۀ مدنی، خود بدیل خویش بگردد و اینکار را از راه بکار بردن و تمرین حقوق انجام دهد، انقلاب در  راه، از موفقیت کامل برخوردار خواهد شد. اما، بخاطر وجود کاستی هایی، چنین کاری انجام نشده و فرهنگ استقلال و آزادی نیز قوام نمی گیرد. خصوصاً که دوران گذار از رژیم، بسیار کوتاه و توقع مردم خسته نیز بسیار است. لذا فشار بر روی بدیل نیز بسیار است، و سطح انتظارات، بالا. چنانکه، بدیل به مدت طولانی تمرین استقلال و ازادی نکرده و اندیشه راهنمایی داشته باشد که هنوز قدرت در آن نقش دارد، چه بسا که بجای حقوق، قدرت را مبنا قرار دهد. اما ممکن هم هست که در جامعه، بدیلی توانا به مدیریت تغییر ساختار دولت و دیگر بنیادهای رژیم، نپرورده باشد.
 
۱۰- دولت های تک پایه مسئله ساز  شده و در کلاف سردرگم مسئله ها گرفتار می شوند:
 
رژیم پهلوی دوم، به علت شرکت در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در برابر نهضت ملی ایرانیان قرار گرفته بود. توجیه نخست این بود که آن کودتا، قیام ملی است و ایران را از رفتن به زیر سلطۀ اتحاد جماهیر  شوروی، رهانیده است. اما این توجیه، کارساز نشد. رژیم، اصلاحات در درون (حکومت امینی) را نیز تحمل نکرد. زیرا، نه چنان اصلاحاتی در روابط مسلط– زیر سلطه ممکن بود، نه شاه زیر بار محدود شدن قدرت خود می رفت، و نه ساختار آن رژیم، آن اصلاحات را اجازه می داد. "انقلاب سفید"، وسیله ای شد که به آن رژیم امکان می داد، ملت را "به سوی هدف، رهبری کند". اما خود را فعال مایشاء دانستن، و مردم را منفعل، با خصومت با بنیاد دین، همراه شده و رژیم مسئله ساز را در بندِ مسئله هایی که برهم افزوده می شدند، گرفتار تر کرد. چنان شد که دیگر نهآن رژیم می توانست، هدفی معین کرده و آنرا متحقق بگرداند، و نه هدفی بیرون از قدرت و تمرکز قدرت در محمد رضا پهلوی، سنجیدنی و متحقق کردنی، بود. در انبوه مسئله ها که برهم افزوده شدند، محمد رضا پهلوی خود را از هر وسیله ای، بغیر از زور، محروم می  دید. این شد که محمد رضا پهلوی از تغییر رابطۀ خصومت مردم با خود، به رابطۀ دوستی مردم  با خود– عنوان دیگر "انقلاب سفید"، "انقلاب شاه و مردم" بود-، ناتوان شد. 
 
مجموعه مسأله ها و بحران هایی که رژیم ولایت فقیه ایجاد کرده، از قبیل گروگانگیری سفارت امریکا در  تهران، ایران گیت ها، اکتبر سورپرایز، زمینه سازی جنگ با عراق، کودتای خرداد سال ۶۰، قتل عام زندانیان در سال ۱۳۶۷، ایلغار کوی دانشگاه تهران و تبریز در تیر ۱۳۷۸، قتل اپوزیسیون داخل و خارج از کشور، قتل های زنجیره ای، سرکوب قیام مردم در اسلامشهر به تاریخ  فروردین ۷۴، تقلبات در رأی گیری و رأی شماری خرداد سال ۸۸ که منجر به جنبش ۸۸ شد، سرکوب های دی ۹۶ و آبان ۹۸، بحران هسته ای، زمینه سازی هایِ تحریم های ایران، سرنگون کردنِ موشکیِ هواپیمای اوکراینی، بحران های جنگ های خارجی ای که ایران را در آن دخیل کرده اند (در سوریه و لبنان و فلسطین و یمن )، و ...، همه، به اندازه ای هستند که چون کلاف سر درگمی، گریبان رژیم ولایت فقیه را خواهد گرفت.
 
پاورقی ها:
 
١- پوتینیسم:
 
پوتینیسم که جنبه هایی مانند دموکراسی هدایت شده و سرمایه داری با کنترل دولتی شرکت ها را دارد، در روسیه در مدارس به کودکان روسی تدریس شده و از طریق رسانه های کشور تبلیغ می شود. به نظر می رسد که در پوتینیسم، هدفِ سیاستِ خارجی– جدا از حفظ ثروت و قدرت پوتین و حامیان او- این است که روسیه دوباره قوی و ترسناک جلوه کند. پوتینیسم، با قدرت یافتن افراد نظامیِ متعلق به سازمان‌ های اطلاعاتی شناخته می‌ شود که سرویس امنیت فدرال و نیروهای مسلح فدراسیون روسیه هستند. در پوتینیسم، وسیلۀ حل مسائل مختلفِ مربوط به امور حساس، قدرتمداری و برخورد آمرانه و مقتدرانه است. پوتینیسم، با وطن‌ پرستیِ کورکورانه، با غرب‌ ستیزی، با شعارهایی دربارهٔ بزرگی بی‌ نظیر روسیه، و با دفاع از اصالت و هویتِ روسیه، همراه است. گروه‌ های رانت‌ خوار هم، جزو پشتیبانان سیاسیِ پوتینیسم هستند. نظریه پردازان پوتینیسم، معتقدند که موجویت کشور روسیه، به داشتنِ یک ایدئولوژی یا هدف والا، بستگی دارد. و مهم نیست که ایدئولوژی یا هدف چه باشد، مثلاً، پادشاهی ارتدوکس یا کمونیسم از نظر آن‌ ها فرقی ندارد. آنچه برای آن نظریه پردازان مهم است، داشتن یک ایدئولوژی است. از این رو، پوتینیست‌ ها معتقدند، در مرحلۀ اول، نظام سیاسی روسیه باید بر نظام ایدئوکراسی (ideocracy) استوار باشد. در حال حاضر نظام سیاسی پوتینیسم، در رشتۀ مطالعات در بارۀ روسیه، به رسمیت شناخته شده، تحقیق و بررسی می‌ شود.
 
٢- سرنوشت های سلطنت شاه عباس اول و نادر شاه بعد از رویه کردن شیوۀ حذف:
 
شاه عباس اول، در پی حذف مدام، از بین رفت. وقتی قیم پسر دوم شاه عباس، حسن، در سال ۹۹۷ ه‍.ق در مشهد شورش کرد، با اینکه آن شورش سرکوب شد، ولی خاطرۀ کودتا علیه پدرش– شاه عباس اول، با نام عباس میرزا با همدستى جمعى از سران قزلباش بر ضد پدرش شاه محمد خدا بنده، جنگیده و تاج و تخت را بدست آورده بود- برای شاه عباس اول تداعی شد. حسن میرزا و اسماعیل میرزا (دومین و جهارمین فرزندان) در خردسالی از دنیا رفتند، ولی شرایط برای ٣ پسر دیگر شاه به گونهٔ دیگری رقم خوردند. وقتی در سال ۱۰۲۳ ه‍.ق، سران چرکس مورد سوء ظن، همه از دم تیغ گذرانده شدند، پسر اولِ شاه عباسِ اول، محمد باقر میرزا– مشهور به صفى میرزا-، به ظاهر بیگناه که خود جریان شورش امیران را به شاه رسانده بود، در سال ۱۰۲۴ ه‍.ق در رشت به دستور پدرش به قتل رسید، ۶ سال بعد، سومین پسر شاه، محمد میرزا، معروف به خدابنده میرزا، که او نیز در هنگام بیماری شدید پدرش، زود هنگام از قزلباشان درخواست حمایت کرد، به دستور شاه عباس کور شد. در سال ۱۰۳۶ ه‍.ق تنها دو سال مانده به فوت شاه عباس، پنجمین پسرش امامقلی میرزا در حالیکه بیش از ٢٢ سال از عمرش نمی‌ گذشت، سرنوشتی مشابه برادرش یافت و به دستور پدرش کور شد. از این رو، شاه عباس اول، از خاندان خود، کسى را براى جانشینى و تصاحب تاج و تختش باقى نگذاشت.. فرزندان شاهزادگان نیز به خاطر عدم شورش احتمالی در حرمسرا با ناز و نعمت بزرگ شدند، تا فکر شورش به ذهنشان خطور نکند. بنابر این، سام میرزا فرزند صفی میرزا، تنها گزینۀ باقی مانده برای احراز مقام پادشاهی و جانشینی پس از مرگ شاه عباس اول به حساب آمد.
 
پادشاهی نادرشاه نیز به همین منوال و با حذف دیگران پایان یافت:
 
نادر شاه نیز در اواخر عمر، پسر خود رضا قلی میرزا را کور کرد. سپس از کار خود پشیمان شد و برخی از اطرافیان خود را که در آن کار آنها را مقصر می‌ دانست کشت. آن شاه برای تأمین هزینه های جنگ‌ های خود، مجبور بود تا مالیات‌ های گزافی از مردم بگیرد، به همین دلیل، شورش‌ هایی در جای‌ جای کشور روی دادند. زمانی که نادر شاه برای رفع یکی از آن شورش‌ ها به خراسان رفته بود، جمعی از سردارانش به رهبری علی قلی خان، شبانه به چادر وی حمله کرده و او را به قتل رساندند. او در ماه‌ های پایانی عمرش، در اوج خشونت حکومت می‌ کرد و به دلایلی چند به تمامی سرداران اش سوء ظن داشت. نادر شاه افشار، زمینه را برای جانشینی مناسب از بین برده بود. او بسیاری از اطرافیان خود را از پای درآورد. پس از مرگش، سرداران او نیز در گوشه و کنار، عَلَم استقلال بر افراشتند. بعد از نادر شاه، کریم خان (از سرداران نادر) که از طایفۀ زند بود، به‌ قدرت رسید و حکومت بازماندگان افشار، محدود به‌ خراسان شد.

در این رابطه