حماسه کاتالین کاریکو، پیشگام ساخت واکسن RNA در مصاحبه با لوموند

 

Kariko Katalinسایت انقلاب اسلامی: روزنامه لوموند در تاریخ 3 جولای 2022 مصاحبه ای با کاتالین کاریکو که از پیشگامان ساخت واکسن RNAاست انجام داده که قابل توجه است. این گفتگو نشان می دهد چگونه استمرار و پایداری در فعالیتها و دلسرد نشدن می تواند راهگشا باشد و به موفقیت بیانجامد. از این نظر او یک الگوست، نه تنها برای جامعه علمی بلکه می تواند در امر هر نوع فعالیتی از جمله فعالیت سیاسی نیز مورد استفاده قرار گیرد. ترجمه این مصاحبه را در زیر می آوریم.

 

کاتالین کاریکو، پیشگام ساخت واکسن RNA: "من الگوی با سابقه دانشمندی بودم که می جنگید و سقوط می کرد."

 

"لوموند" از این شخصیت در مورد لحظه های تعیین کننده زندگی اش سوال می کند. بیوشیمی دان 67 ساله مجارستانی، معاون رئیس شرکت BioNTech، در مورد تبعید خود در ایالات متحده و سرسختی خود در پیگیری تحقیقاتش صحبت می کند.

 

اگر مجبور بودید یک چهره از حماسه خارق العاده واکسن پیام رسان RNA را به خاطر بسپارید، آن چهره او بود. یک سال است که کاتالین کاریکو جایزه جمع آوری می کند. این محقق که در 67 سالگی هرگز به پاریس نرفته بود، در ماه ژوئن دو بار به اینجا آمد: برای دریافت مدال بزرگ آکادمی علوم و جایزه بین المللی L'Oréal-UNESCO برای "زنان و علم". فرصتی برای بیوشیمی دان مجارستانی که اکنون نایب رئیس شرکت آلمانی BioNTech است، فرصتی شد تا دام های بسیاری که در راه کارش بوده را برای ما بازگو کند.

من اینجا نمی آمدم اگر ...

 

... اگر من از سمت هایی که داشتم اغلب اخراج نمی شدم. داستان من داستان زن موفقی نبود که قدم به قدم در حرفه خود پیشرفت می کند و برای رسیدن به افتخار و جوایز بین المللی ترفیعات را زنجیره وار بدست می آورد. برای مدت طولانی، موفقیت حتی از من گریزان بود. از نگاه بیرون، من الگوی دانشمندی مبارز بودم که سقوط می کند.

 

می دیدم که دارم پیشرفت می کنم، اعتماد به نفس داشتم و همه چیز خوشحالم می کرد. اما مؤسساتی که در آنها کار می کردم هرگز حمایت زیادی از من نشان ندادند. از سوی دیگر، همه آنها در نهایت در خروجی را به من نشان دادند. بدون آن، نه مجارستان را ترک می کردم، نه دانشگاه تمپل، اولین مؤسسه ای که از من به ایالات متحده استقبال کرد، و نه دانشگاه پنسیلوانیا و بالاخره هرگز به BioNTech نمی رفتم.

 

در نهایت فهمیدم که سیستم به گونه‌ای است که فقط به کسانی کمک مالی می کند و ترفیع و بورسیه می‌دهد که از قبل در نزدیکی مرکز، جایی که نظریه های غالب و لحظه‌ای حاکم هستند، جذب می‌شوند. برعکس، اصالت و استقلال در حاشیه می ماند. بهایی که باید بپردازم سنگین است، اما این چیزی است که به من اجازه داد روی هدفم متمرکز بمانم.

 

بیایید با اولین ماجرای شما در مجارستان شروع کنیم. چی شد؟

 

آزمایشگاه من بودجه خود را از دست داده بود. من آنجا فوق دکترا بودم، قبلاً روی پیام رسان RNA کار می کردم و وقتی 30 ساله شدم، فهمیدم که باید آنجا را ترک کنم. من عاشق کار در این مرکز تحقیقاتی بودم، عاشق مجارستان بودم. دیگران خواب ایالات متحده را دیدند، من اصلاً. وقتی متوجه شدم که اگر بخواهم به بیوشیمی مورد علاقه خود ادامه دهم، باید به تبعید بروم، وحشت کردم.

 

آیا دوران کودکی شادی داشتید؟

 

آه بله ! پدرم قصاب بود و مادرم حسابدار. آنها تحصیلات ابتدایی را سپری نکرده بودند، اما هر دو افراد باهوشی بودند. پدرم ویولن می زد، اعداد دو رقمی را فورا ضرب می کرد: 28 ضربدر 64، را فوری جواب می داد!

 

خانه فقط یک اتاق داشت که ما چهار نفر در آن زندگی می کردیم، یک اجاق هیزمی و برق داشت، اما نه آب لوله کشی، نه یخچال، البته نه تلویزیون. اما هیچ کس در محله اینها را نداشت، مشکلی نبود. و همه و بسیار کار می کردند. ما خوک‌، مرغ‌، و باغچه‌ای با سبزی‌هایمان داشتیم. من و خواهر بزرگم گوشه ای داشتیم که در آنجا شاهد جوانه زدن و رشد گیاهان بودیم.

 

آیا این شروع علاقه شما به زیست شناسی بود؟

 

ممکن است. خیلی کنجکاو بودم. وقتی پدرم خوک را کشت، خواهرم مخفی شد، ولی من سعی کردم بفهمم هر کدام از اعضای بدن کجاست. در حقیقت، من فکر می کنم هر کودکی که به جوجه ای را که از تخم بیرون می آید، یا به گیاهی در بهار جوانه می زند، یا به لک لک ها که هر سال برمی گرداند، نگاه می اندازد برایش سؤالاتی مطرح می شود.

 

و سپس من معلمان بزرگی داشتم. ما را وادار می کردند دست به کار علمی بزنیم. در مدرسه ابتدایی، کریستال ها از محلول های اشباع شده و یک نخ کوچک بوجود می آمدند. از آن زمان، به محض دیدن یک کریستال... سرم را برمیگردانم تا به شکل آن نگاه کنم... علم همیشه مرا مجذوب خود کرده است و به همین دلیل نتایج بسیار خوبی داشتم.

 

در 14 سالگی در مسابقات ملی زیست شناسی در بوداپست سوم شدم. و در 16 سالگی، مایل به کار علمی کردن شدم. همچنین سالی بود که کلاس مان نامه ای به یانوش سلیه Janos Selye [1907-1982]، پزشک مجارستانی مقیم کانادا که مفهوم استرس را ابداع کرده بود، نوشت. او جواب ما را داد، همه کتابش را خواندیم. من را هیجان زده کرد. او توضیح داد که چگونه استرس می تواند ما را بکشد، اما همچنین اینکه بدون آن نمی توانیم صبح ها از خواب بیدار شویم. و اینکه تبدیل استرس منفی به استرس مثبت چالش یک عمر است. اینکه باید روی چیزهایی که می‌توانی تغییر کنی تمرکز کنی، نه اینکه وقتت را برای مقایسه کردن خود با دیگران و زاری از سرنوشتت تلف کنی. پس از خواندن این مطلب، هرگز از به کار بردن این دستورات دست نکشیدم.

 

چگونه تصمیم گرفتید روی RNA پیام رسان کار کنید؟

 

اتفاقی. من در دانشگاه   Szegedسگد بودم و مدرک کارشناسی ارشدم را در آزمایشگاهی با تخصص لیپیدها می گذراندم، یک چیز نسبتاً خسته کننده بود، و دو دانشجو آمدند تا برای ساختن لیپوزوم ها کمک بخواهند، این حباب های لیپید که امکان انتقال DNA در سلول ها را فراهم می کند. من انجام آن را یاد گرفتم. و یک روز، استادی به آزمایشگاه آمد، او رهبر تیمی بود که روی RNA کار می کرد. مهارت های من او را علاقه مند کرد. من تغییر رشته کردم و پایان نامه ام را با او انجام دادم. این تیمی بود که توسط صنعتگران تامین مالی می شد. تصور می شد که RNA می تواند اثر ضد ویروسی داشته باشد. اما آزمایش ها دشوار بود، حتی اگر نتایج دلگرم کننده ای داشتیم. صنعتگران حمایت خود را پس گرفتند.

 

در حال رفتن به ایالات متحده

 

من ابتدا برای مونپلیه، لندن و مادرید درخواست دادم. دانشگاه ها آماده استقبال از من بودند، اما من نیاز به بورس تحصیلی داشتم و مجارستان آن را نداد. بنابراین آهی کشیدم و برای ایالات متحده درخواست دادم و دانشگاه تمپل در پنسیلوانیا من را پذیرفت.

 

در آن زمان، در سال 1985، ما اجازه داشتیم برای هر نفر از دولت مجارستان 50 دلار بگیریم. بنابراین 100 دلار برای همسر و دخترم. من، هیچی، چون قرارداد کاری داشتم. ما ماشین لادا خود را فروختیم، پولش را در بازار سیاه فروختیم و 800 پوند گرفتیم که به خرس عروسکی دختر 2 ساله ام دوختیم. سه بلیط یک طرفه و به فیلادلفیا رسیدیم، فقط ما سه نفر، در یک جامعه ناشناخته، بدون دوست، با سقوط استاندارد زندگی مان. در مجارستان، ما حداقل یک ماشین لباسشویی داشتیم، در آنجا باید به یک خشکشویی عمومی می رفتیم.

 

رویای آمریکایی

 

این داستان بسیاری از مهاجران در سراسر جهان است. زندگی روزمره یک مصیبت دائمی است. برای نگه داشتن خود، به ایمانی تزلزل ناپذیر به خود و تلاش زیادی نیاز دارید. به همین دلیل است که مهاجران آنقدر خاص هستند که کارهای شگفت انگیزی انجام می دهند. در آزمایشگاه، دیوانه‌وار کار کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، مطالب زیادی منتشر کردم، به طوری که بعد از سه سال پیشنهاد کاری از دانشگاه جانز هاپکینز دریافت کردم. وقتی این موضوع را به رئیسم گفتم، او به من گفت که این موضوع دور از ذهن است، من دعوتم به آمریکا را مدیون او هستم. و وقتی تصمیم به پذیرش گرفتم، مرا به اداره مهاجرت که می خواستند مرا اخراج کنند، گزارش کرد. من مجبور شدم 1000 دلار هزینه وکالت بپردازم - سالانه 17000 دلار درآمد داشتم. دادگاه به نفع من رای داد اما در این بین جانزهاپکینز قراردادم را به این دلیل که فراری هستم فسخ کرده بود

 

من یک کار موقت در بتسداBethesda ، نزدیک واشنگتن، در یک دانشکده پزشکی نظامی پیدا کردم. خانواده‌ام در فیلادلفیا ماندند، من در دفترم می خوابیدم چون نمی‌توانستیم دو کرایه بپردازیم، در باشگاه خود را شستشو می‌دادم. نه ماه اینجوری و در نهایت، پس از ده ها درخواست، در دانشگاه پنسیلوانیا پذیرفته شدم.

 

UPennدانشگاه پنسیلوانیا، یکی از دانشگاه های معتبر خصوصی

 

بله، نزد الیوت بارناتان در بخش قلب و عروق. او همیشه از من حمایت می کرد. تحقیقات من در مورد RNA پیام رسان هسته اصلی فعالیت تیم نبود، اما او به من اعتماد داشت. با این تفاوت که در سال 1995، پس از پنج سال، مدیریت دانشگاه من را از لیست دانشگاهی حذف کرد، زیرا از NIH [موسسات بهداشت آمریکا] یا از «جایی دیگر» بودجه دریافت نکرده بودم. من بین ماندن به عنوان دستیار پژوهشی با مبلغ ناچیز یا ترک انتخاب داشتم. من ماندم چون کارم و تیم را دوست داشتم. و دیدم که داریم پیشرفت می کنیم. این ضروری است: سرسخت بودن به معنای لجبازی نیست فقط برای سرسخت بودن، به حساب آوردن پیشرفت، نتایج، و در صورت وجود، باور به آنها و ادامه دادن است. من دیگر دفتری نداشتم، اما الیوت مرا به دفترش برد، بودجه تحقیقاتم را تامین کرد و یک موقعیت موقت برایم ایجاد کرد.

 

بالاخره کمی ثبات ...

 

دو سال. چون در سال 1997 پن را ترک کردم. جایگزین او دیگر مرا نمی خواست. در آنجا توسط یک دانشجوی سابق، دیوید لنگر، که اکنون رزیدنت جراحی مغز و اعصاب است، نجات پیدا کردم و رئیس خود را متقاعد کرد که مرا بپذیرد. به همین دلیل تمام تحقیقات RNA پیام رسان در بخش جراحی مغز و اعصاب انجام شد که در نگاه اول چندان منطقی به نظر نمی رسد، اما بخشی غنی بود، هزینه زیادی برای آنها نداشت که به من مقداری فضا و حقوق سالانه 40000 دلار بدهند. و RNA پیام رسان می تواند به مبارزه با سکته کمک کند. به هر حال این ایده ما بود. در تمام عمرم با افرادی از رشته‌هایی غیر از رشته‌های خودم – شیمی‌دانان در مجارستان، متخصص قلب، جراحان مغز و اعصاب – کار کرده‌ام که به‌دنبال زمینه‌های مشترک بوده و رویکردهایمان را متقابلاً غنی‌کرده‌ایم.

 

ملاقات با متخصص بیماری های عفونی درو وایزمن Drew Weissman   در مقابل دستگاه فتوکپی، لحظه ای که تبدیل به افسانه شده است، آیا بخشی از این پروسه است؟

 

مسلما. من از پیام رسان RNA در هر کجا که می توانستم دفاع کردم. در UPenn، تلاش کردم تا صدای خودم را به گوش ها برسانم، زیرا این یکی از معابد ژن درمانی بود که شامل اصلاح DNA برای غلبه بر بیماری های منشأ ژنتیکی است. اما این مداخلات در ژن نیز بسیار پرخطر هستندا UPenn .ین را به سختی با مرگ یک مرد جوان در طی یک آزمایش بالینی در سال 1999 آموخت که منجر به تعطیلی کامل پروژه شد.

 

بحث من این بود که بیشتر بیماریها موقتی هستند. برای درمان تاول های متعدد روی دست دخترم [سوزان فرانسیا، که دو بار قهرمان قایقرانی المپیک برای ایالات متحده است]، نیازی به اصلاح ژنوم او ندارم. با RNA پیام رسان، شما اطلاعاتی را ارائه می دهید که سلول های شما به پروتئین های درمانی تبدیل شوند و به محض اینکه بهبود یافتید، اطلاعات متوقف می شود ـ یا در مورد واکسن زمانی که پادتن ایجاد می شود متوقف می شود. وقتی با درو Drew برخورد کردم و او به من گفت که می‌خواهد واکسن ایدز بسازد، به او گفتم آیا می‌توانم برایش RNA درست کنم. و او پاسخ داد بله.

 

شانس؟

 

شانس ما این است که در سال 1998 هنوز اینترنت نداشتیم. مجبور شدیم مقالات را فتوکپی کنیم. از سال 2002 تمام شد، ما همه چیز را مستقیم دانلود کردیم. خوشبختانه پیشرفت از این سریعتر نبود.

 

آیا همکاری شما  سریع نتیجه داد؟

 

ما به سرعت دیدیم که RNA در شرایط آزمایشگاهی بر روی سلول های دندریتیک، مربیان سیستم ایمنی، بسیار فعال است. اما روی موش ها التهاب ایجاد می کرد. ما بررسی کردیم که مشکل از کجاست. و پس از آزمایش‌های فراوان، متوجه شدیم و سپس نشان دادیم که با اصلاح یکی از بازهای RNA از التهاب جلوگیری می شود. اما این هفت سال طول کشید.

 

مقاله شما در سال 2005 سنگ بنای ساختمانی است بابت آن به اتفاق آرا از شما استقبال می شود. آیا پس از آن وضعتان تغییر پیدا کرد؟

 

نه، واقعا نه. در ابتدا این مقاله توسط مجلات بزرگ رد شد. مجله Nature آن را به این دلیل که "فقط ادامه کارهای قبل" بود رد کرد، من حتی نمی دانستم این به چه معناست. من در فرهنگ لغت نگاه کردم: نوشته بود پیشرفت کوچک. کار این مقاله در Immunity، یک مجله بسیار کم آوازه تر، به پایان رسید. عملا بدون توجه منتشر شد. در مجموع، من دو دعوت نامه دریافت کردم، از هوکایدو، ژاپن، و دانشگاه راکفلر، نیویورک.

 

از سال 2005 تا 2012، شما به توسعه کار خود ادامه دادید، RNA پیام رسان را خالص کردید، کارایی آن را افزایش دادید، وارد کردن کامل به سلول ها، در شرایط آزمایشگاهی و در موش ها را نیز انجام دادید. آیا اینبار از کار شما تجلیل شد؟

 

البته در جامعه RNA پیام رسان، بله. اما در دانشگاه من، نه. در سال 2008، من به رسمیت شناختن بین المللی خود را مطرح کردم تا بتوانم، سیزده سال بعد، یک پست مدرس-پژوهشگر پیدا کنم. آنها به من گفتند که در طول دو قرن و نیم گذشته به هیچ کس هرگز دوباره به او پست داده نشده است. " این قانون است." به آنها گفتم همچنین قانونی هم وجود داشت که طبق آن روزا پارکس مجبور بود ته اتوبوس بنشیند. آنها پاسخ دادند که این تصمیم خودشان است، و من در سطح آن شغل نیستم. به لطف یک قرارداد با یک شرکت خصوصی چهار سال دیگر ماندم، اما در کریسمس 2012 از من خواستند که آنجا را ترک کنم.

 

شما چه واکنشی نشان دادید؟

 

در عرض چند ماه 10 پوند کم کردم. و سپس به Janos Selye فکر کردم: "تمرکز بر آنچه می توانید تغییر دهید و آنچه واقعاً می خواهید انجام دهید." من هم می خواستم مردم را شفا بدهم.

 

در زمینه RNA پیام رسان، سه بیوتکنولوژی وجود داشت. مدرنا به من پیشنهاد استخدام داد، اما من از این تماس خوشم نیامد. Curevac فکر می کرد لازم نیست RNA پیام رسان را اصلاح کند، من خلاف این اعتقاد را داشتم. BioNTech باقی مانده بود: اوغور شاهین، مدیر عامل آن، واضح و مستقیم بود و آنها اولین کارآزمایی بالینی را در دست اجرا داشتند. برای من، ضروری بود. در 58 سالگی می خواستم موفقیت ایده هایم را ببینم.

 

آیا آنزمان در رویای واکسن بودید؟

 

به هیچ وجه. حتی به اوگور گفتم که به همه چیز علاقه دارم جز واکسن. من درمان می خواستم در مقابل سرطان، دیابت، کم خونی، اهمیتی نداشت. اما نه واکسن. اوغور گفت O.K و به من اجازه داد تیمم را بسازم. او واقعاً به RNA اصلاح شده اعتقاد نداشت، اما به من اعتماد داشت. به خصوص که در سال 2014 سانوفی 62.5 میلیون دلار برای توسعه درمان به ما داد. این اولین بار بود که یک شرکت واقعاً درگیر آن شد. در مقابل پول، تعظیم می کنیم. وقتی فایزر در سال 2018 برای واکسن آنفولانزا شریک شد، ما واقعاً به آن علاقه نداشتیم، اما پول آنها را لازم داشتیم، بنابراین کار کردیم.

 

آیا به لطف این است که وقتی همه‌گیری کووید-19 شروع شد، شما آماده پاسخ دادن بودید؟

 

مانند استفان بانسل در مدرنا، اوغور شاهین بلافاصله اهمیت این بیماری همه گیر و آنچه را که می‌توانستیم با فناوری خود بیاوریم، درک کرد. آنها بودند که آینده را دیده بودند و نه من. اما آنها آشکارا به بیست سال تحقیقی که من با درو Drewانجام داده بودم تکیه کردند.

 

شما که رویای درمان مردم را داشتید، وقتی نتایج فاز 3 کارآزمایی بالینی رسید، با این بازده چشمگیر 95 درصد چه احساسی داشتید؟

 

تولد دخترم بود تلفن زنگ خورد: اوغور شاهین گفت: " تو تنهایی ؟" از اتاق خارج شدم. او نتیجه را به من داد. من برگشتم شوهرم از من پرسید این چیست؟ من پاسخ دادم: "واکسن کار می کند".

 

حقیقت این است که انتظارش را داشتم. در هر مرحله، ما بسیار بهتر از هر واکسن دیگری با سطوح آنتی بادی باورنکردنی عمل می کردیم. برای جشن گرفتن، یک کلوچه شکلاتی کره بادام زمینی خوردم.

آیا شامپاینی را که همه به شما قول می دهند برای نوبل رزرو می کنید؟

 

صادقانه بگویم، این چیزی نیست که اهمیت دارد. در جوایز - من چند مورد را دریافت کردم – مسئله مورد علاقه من افراد فوق العاده ای است که به شما اجازه ملاقات می دهند. در غیر این صورت، اگر چهل سال توانسته باشم بدون شناخت فعالیت کنم، می توانم بدون نوبل هم کار کنم. می دانم که برای این Janos Selye عزیز، همه ما به تشویق متداول نیاز داریم. شاید اینجاست که من استثنایی هستم.