رفراندوم اسکاتلند و تبعات آن، از محمود دلخواسته

Delkhasteh-Mahmoud-1 ۱۳۹۳/۰۶/۲۵- پیش‌ درآمد: حدود ۲۵ سال پیش در رستورانی که در غرب لندن (ایلینگ کباب) در کنار یک شرابکده واقع بود، کار می کردم. شب آخر هفته ای، چند جوان را دیدم که به سختی چند نفر دیگر آنها را کتک زده بودند و آمدند و به شیشه های رستوارن تکیه دادند و نشستند. به نزد آنها رفتم و نوشابه ای به آنها دادم و دلداری‌ شان دادم و گفتم بیایند داخل تا خون های صورت را بشورند. وقتی صحبت کردند، فهمیدم که اسکاتلندی هستند و علت دعوا این بوده است که خواسته بودند در شرابکده با چند دختر انگلیسی خوش و بش کنند و مردهای انگلیسی این را تاب نیاورده اند و گفته اند نمی گذاریم اسکاتلندی، دختر انگلیسی بلند کند. شب آخر هفتۀ بعد، با صدای شلیک چند گلوله، شیشه های رستوارن خرد شد و بعد که بیرون رفتیم دیدیم که یکی از مردهای انگلیسی که هفتۀ قبل اسکاتلندی ها را زده بود، از ناحیۀ صورت تیر خورده است و بر زمین افتاده است و اسکاتلندی های هفتۀ قبل، با تفنگ ساچمه ای خود به سرعت سوار ماشین شدند و فرار کردند. آن زمان بود که متوجۀ رابطۀ خصمانۀ انگلیسی ها و اسکاتلندی ها با یکدیگر شدم و این مرا به کنجکاوی وادشت تا این دو گروه از مردم که هر دو بریتانیایی هستند را بهتر بشناسم.
 
بریتانیای کبیر چگونه متولد شد؟
 
     تا سال ۱۷۰۷ در بریتانیای امروز، دو پادشاهی انگلستان و اسکاتلند وجود داشت و این با وجودی بود که از سال ۱۶۰۳ این دو پادشاهی دارای یک خاندان سلطنتی بودند و آن زمانی بود که شاه جیمز ششم اسکاتلند، جانشین ملکه الیزابت اول انگلیس که از خود فرزندی به جا نگذاشته بود، شد. ولی تا زمان تصویب «اعلامیۀ اتحادیه» (Acts of Union) این دو کشور دارای دو قوه قانونگذاری متفاوت بودند که با این اعلامیه، در یکدیگر ادغام و بریتانیای کبیر، نتیجۀ این ازدواج شد؛ ازدواجی که بسیاری از اسکاتلندی ها بر این باور هستند که با گذاشتن طپانچه بر شقیقۀ آنها انجام گرفت و این اجبار، با توجه به تاریخ بس خونین و کشتارها و تجاوزات بین دو کشور بوده که بیشتر اسکاتلند قربانی آن بوده است. حافظۀ تاریخی قوی اسکاتلندی ها سبب شد که هیچگاه هویت تازه متولد شدۀ «بریتانیایی» را درونی خود نکنند و این اصطلاح، تا زمان حال بیشتر استفاده ای قانونی داشته باشد. البته نباید از یاد برد که یکی دیگر از دلایلی که هویت بریتانیایی از طرف اسکاتلندی ها پذیرفته نشد، این بود که انگلیسی ها نیز هویت قبیله ای آنگلو ساکسون خود را حفظ کرده و خود را نه بریتانیایی، که انگلیسی بدانند و آنها نیز استفاده از اصطلاح بریتانیایی را بیشتر محدود به استفادۀ قانونی آن بکنند، که این، سبب رنجشی دیگر در اسکاتلندی ها شود.
 
     با این وجود، بعد از اعلامیۀ اتحادیه، از آنجا که بریتانیا وارد دوران استعمار خود شد و هزار کشتی جنگی اش پنج اقیانوس را منطقۀ نفوذ خود کردند، نخبگان اسکاتلندی نیز از این فرصت استفاده و حداکثر کوشش خود را کردند تا از این خوان یغما که استعمار در اختیار بریتانیا گذاشته بود، حداکثر استفاده را بکنند و لشکرهای دامن پوش اسکاتلندی را به همراه سربازان انگلیسی لباس قرمز به اقصی نقاط دنیا بفرستند. به بیان دیگر با اینکه این ازدواج با گذاشتن طپانچه بر شقیقه، انجام شده بود، ولی وقتی چشم عروس اسکاتلندی خیرۀ صندوق های گنجی که داماد انگلیسی از غارت منابع کشورهای تحت استعمار بدست آورده بود شد، آزردگی ازدواج اجباری را فراموش کرده و دست به دست داماد در غارت شرکت کرد و این در حالتی بود که بیشتر لردها و سرمایه داران اسکاتلندی در بهره کشی از طبقات فقیر اسکاتلندی، همانند هم طرازان انگلیسی خود عمل می کردند.
 
     در این دوران، ما نشان زیادی از کوشش گستردۀ اسکاتلندی ها برای جدایی از انگلستان نمی بینیم، بلکه حتی شرکت در جنگ جهانی اول و دوم و کشته شدن بسیاری از اسکاتلندی ها در دفاع از بریتانیا،  سبب شده که بسیاری از اسکاتلندی ها سعی در فراموش کردن سرکوب های گذشته کنند و با وجود حفظ هویت خود، با هویت بریتانیایی نیز آشتی کنند. ولی این رابطه شکننده با ظهور تاچریسم شروع به عقب نشینی کرد، چرا که جامعۀ اسکاتلندی که همیشه و بیشتر از جنگ جهانی دوم به بعد به حزب کارگر رأی داده و در کل دیدگاهی سوسیالیستی دارد، متوجه شد که با وجودی که اکثریت مطلق اسکاتلندی ها به حزب کارگر رأی داده اند، این سیاست های دست راستی حزب محافظه کار است که به آنها تحمیل می شود. وضعیت بدتر شد، وقتی دیدند که تاچر از اسکاتلند به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می کند و هر بار که سیاست اقتصادی جدیدی را می خواهد به اجرا بگذارد و از نتایج آن مطمئن نیست، اول آن را به اسکاتلند تحمیل می کند که مهمترین آن سیستم مالیاتی «پل تکس» (Poll Tax) بوده که سیستم مالیاتی به کار گرفته شده در قرن ۱۳ بود. سیستمی که فقیر، بیشتر مالیات می پرداخت و ثروتمند کمتر، و این اول در اسکاتلند به اجرا گذاشته شد. این سیاست در نهایت به شورشی سراسری و به سرنگونی تاچر منجر شد. اثر این سیاست ها در اسکاتلند این بود که حزب ملی اسکاتلند (Scottish National Party) که قبل از جنگ جهانی دوم ایجاد شده بود، ولی در اقلیت بسیار ضعیفی بود، رشد کند؛ از جمله به این دلیل که بسیاری از اسکاتلندی ها از خود سؤال می کردند که این چگونه است که ما همیشه به احزاب چپ رأی می دهیم، ولی حزب دست راستی محافظه کار نصیبمان می شود و اینکه اگر مستقل بودیم، از سلطۀ حزب محافظه انگلیس خارج می شدیم.
 
     حزب کارگر که نسبت به خواست های اسکاتلند حساس تر بود، بعد از پیروزی خود در سال ۱۹۹۷، برای جلوگیری از گسترش جنبش جدایی طلبی و پایان دادن به اتحاد ۳۰۰ ساله، با تشکیل مجلس اسکاتلند موافقت و مقداری از اختیارات دولت و مجلس عوام را به این پارلمان اعطا کرد، که این مقداری از فشار کاست. با این وجود، حرکت حزب کارگر به طرف راست، در شکل بلریسم که در واقع نوع رقیق شدۀ تاچریسم بود، و بعد پیروزی حزب محافظه کار در انتخابات سال ۲۰۱۰ و تحمیل سیاست های اقتصادی نئولیبرال بر اسکاتلند، مانند «مالیات اتاق خواب اضافی» (Bedroom Tax) که فشاری اضافی بر طبقات فقیر می باشد، به سوخت موتور جنبش استقلال طلبی تبدیل شد. این در حالیست که پارلمان اسکاتلند تا به حال توانسته است مانع تحمیل دیگر سیاست های نئولیبرال بر اسکاتلند شود، از جمله پولی کردن تحصیل در دانشگاه ها، و در نتیجه بر خلاف دانشگاه های انگلیس برای انگلیسی ها، دانشگاه های اسکاتلند هنوز برای اسکاتلندی ها مجانی هستند. 
 
خطای حزب محافظه کار می تواند اتحاد بریتانیا را به پایان برساند:
 
     گفتمان حاکم بر ذهنیت و سیاست های اقتصادی نئولیبرال و در نتیجه حزب محافظه کار، بیشتر بر این نظر بنا شده است که انسان حیوانی اقتصادی می باشد و بر اساس منافع اقتصادی خود باور و عمل خود را تنظیم می کند و اینگونه است که «تئوری انتخاب منطقی» (Rational Choice Theory) را به لنزی تبدیل کرده است که از طریق آن به جامعه و فرد می نگرد و گفتگو و ارتباط با آن را تنظیم می کند. بر این اساس بود که در برابر نظرات و دلایل حزب ملی اسکاتلند که استقلال را، هم از جنبۀ اقتصادی، و هم از جنبل سیاسی و هویتی توضیح می داد و توجیه می کرد، حزب محافظه کار تنها با بعد اقتصادی رأی دهنده اسکاتلندی ارتباط بر قرار کرد و اینکه با هم بودن سبب امنیت اقتصادی می شود و در دنیایی که کوچکتر ها در زیر پای بزرگترها له می شوند، لازم است با هم باشیم. خلاء پیام انسانی و ملی و فرهنگی حزب محافظه کار سبب شد که موافقان استقلال که تا چند ماه پیش در اقلیت بودند، از فاصلۀ خود با رقیب به طور دائم بکاهند تا حدی که نظرسنجی هفتۀ قبل، استقلال طلبان را با دو سه درصد آرای بیشتر، اکثریت نشان داده و شوکی سخت بر دولت و جامعۀ انگلیس وارد و آنها را به وحشت انداخته و در نتیجه تازه یاد این بیفتند که این حیوان اقتصادی (از نظر آنها)، ابعاد دیگری نیز دارد و خلاء عدم ایجاد ارتباط با این ابعاد را، حزب ملی اسکاتلند پر کرده است؛ و اینگونه چهارشنبۀ پیش رهبران سه حزب اصلی، جلسۀ پاسخ به سؤالات مجلس را به حال خود گذاشته و خود را به اسکاتلند رساندند. 
 
آیا اتحادیه، خود را در رفراندوم بازسازی خواهد کرد، یا اینکه طلاق قطعی خواهد شد؟
 
     سنجش های پی در پی افکار، آنقدر به هم نزدیک هستند، که هیچ اهل فنی به خود جرئت پیش بینی نمی دهد، ولی احتمال اینکه این رفراندوم با پاسخ «نه» ضعیفی به خاتمه برسد، کم نیست. اگر اینگونه شود، می شود گفت که مهمترین عامل آن، ترس بوده است. توضیح اینکه حزب استقلال طلب اسکاتلند همیشه توضیح داده است که رأی به استقلال، رأی به نفت دریای شمال و کنترل کامل آن را بر عهده گرفتن و رأی به بهتر شدن وضعیت مالی همه و رأی به ماندن در اتحادیۀ اروپا و رأی به هویت اسکاتلندی که اکنون زیر سلطه انگلیس قرار گرفته است، می باشد. ولی در روزهای اخیر، رؤسای بسیاری از بانک ها و شرکت های بزرگ بیمه و غذایی در اسکاتلند و انگلستان و اروپا، سخن از این می گویند که رأی به جدا شدن از انگلستان، رأی به گران شدن قیمت ها و رأی به خروج سرمایه و شرکت ها و بانک ها از اسکاتلند و رأی به بیکاری و تورم است. این هشدار، در کنار خواهش و تمنای بسیاری از اهل هنر و ادبیات، از جمله جی. کی. رولینگ (Joanne Rowling) نویسندۀ هری پاتر- که یک میلیون پوند هم به تبلیغات اتحادیه، کمک کرده است تا کفۀ ترازو ماندن در اتحادیه را کمی سنگین کند-، می باشد.
 
چرا انگلستان با جدا شدن اسکاتلند مشکل اساسی دارد؟
 
     دلایل بسیار می باشند. در اینجا به چند تا از مهمترین علل اشاره می کنم:
 
     اول اینکه هم اکنون بر روی بسیاری از ماشین های انگلیسی، آرم بریتانیای کبیر دیده می شود و این به این معنی است که جامعۀ انگلیس هنوز از نظر روانی خود را با افول امپراطوری که زمانی در آن آفتاب هم طلوع و هم غروب می کرده، وفق نداده است. روی جلد پاسپورت های بریتانیایی این ذهنیت با وضوح بیشتری دیده می شد: «پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی» (United Kingdom of Great Britain and Northern Ireland). پس مشکل اول، مشکل هویت است. انگلستان حتی بعد از دوران استعمار، خود را تافتۀ جدا بافته ای از جهان می دانسته و این جدابافتگی را از طریق عظمت قلمروش بوده است که به رخ جهان می کشیده است. بنابراین اگر اسکاتلند برود، علی می ماند و حوضش، و فروپاشی اتحادیه، نگهداری و به کارگیری این نام را با مشکلی بس جدی روبرو می کند. دیگر اینکه مشکل هویتی جدی دیگری در درون خود جامعۀ انگلیس ایجاد می کند که در مورد آن حرفی زده نمی شود، و آن مسئلۀ اقلیت ها به خصوص اقلیت های سیاهپوست و هندی و پاکستانی می باشد. سیاست انگلیس همیشه این بوده است که این اقلیت ها در تحول هویتی، خود را بریتانیایی ببینند، چرا که هویت انگلیسی همانطور که گفته شد، هویتی قبیله ای می باشد و از طریق کتاب های درسی و رسانه ها به طور سیستماتیک بازتولید و بازمصرف می شود. البته این نگاه قبیله ای و قومیتی آنگلوساکسونی مانند مانند دیگر گفتمان های قبیله ای و قومی، درونگرا می باشد و به همین علت آنگلوساکسون ها، دیگران را نمی پذیرند. علتی که اقلیت ها هیچ وقت نمی توانند خود را انگلیسی بینند، غلبۀ همین ذهنیت قبیله ای، و در نتیجه نگاهی حاکی از "خودی" و "غیر خودی" داشتن می باشد. سؤال این است که با سقوط اتحادیۀ بریتانیا، این اقلیت ها با چه هویتی در انگلیس به زندگی ادامه دهند؟
 
     مشکل دوم در بعد سیاسی می باشد و آن اینکه سقوط اتحادیه، انگلستان را به کشوری کوچکتر تبدیل می کند که بمب های اتمش در اسکاتلند مستقر هستند و انتقال آنها حتی اگر هم ممکن باشد، حداقل ده سال طول می کشد و میلیاردها پوند هزینه دارد. در چنین حالتی، به قول جان میجر نخست وزیر سابق این کشور، انگلستان می تواند کرسی دائم خود در شورای امنیت به علاوه حق وتوی خود را از دست بدهد، و بدینگونه انگلستان به آن چیزی تبدیل شود که قبلا یکی از رهبران چین آن را وصف کرده بود: «انگلستان جزیره ای کوچک در اروپا می باشد»، با این تفاوت که اگر رفراندوم پاسخِ آری بگیرد، انگستان تنها صاحب کمتر از دو سوم این جزیرۀ کوچک خواهد بود.
 
     مشکل سوم در بعد اقتصادی می باشد و آن از دست رفتن نفت و گاز دریای شمال و بسیاری از صنایع و دیگر مراکز اقتصادی و اثرات روانی ناشی از کوچک شدن اقتصاد می باشد و اثرات آن بر بازار بورس لندن. تأثیرات ناشی از این احتمال را در کاهش ارزش پوند در برابر دلار و یورو در چند هفتۀ اخیر مشاهده می کنیم.
 
     مشکل چهارم این است که جدایی اسکاتلند سبب خواهد شد که جدایی طلبانی که تا به حال بسیار ضعیف بوده اند نیز خواهان استقلال کامل شوند، و در کنار آن ایرلند شمالی نیز به این راه برود. به بیان دیگر، قطاری را که جدایی اسکاتلند راه خواهد انداخت، در ایستگاه های ولز و ایرلند شمالی نیز توقف کرده و افول امپراطوری انگلستان کامل خواهد شد. این یکی از عللی می باشد که اتحادیۀ اروپا به شدت با استقلال اسکاتلند مخالف است و از تمامی حربه های قانونی و روانی برای جلوگیری از استقلال اسکاتلند استفاده می کند. تأثیر استقلال اسکاتلند در دیگر جنبش های قومی و ناحیه ای و اقتصادی تجزیه طلب در این اتحادیه، یکی دیگر از دلایل این مخالفت می باشد. فراموش نکنیم که این اتحادیه وقتی به کشورهای خارج از خودش می رسد، بسیار دست و دلباز می شود و با عنوان حق تعیین حاکمیت مردم، به انحاء مختلف از جنبش های تجزیه طلبانه به خصوص در مناطق نفت خیز حمایت می کند. به بیان دیگر، این اتحادیه (بیشتر جریان های دست راستی آن)، همانگونه که تجزیۀ کشورهای اتحادیه را مخالف منافع اتحادیه می داند، تجزیۀ دیگر کشورها و تبدیل آنها به کشورهای کوچک راحت الحلقوم را به نفع خود می داند. البته ظهور داعش و ترس از گسترش تروریسم در کشورهای این اتحادیه، آنها را به دوباره فکر کردن، انداخته است.
 
     اگر اسکاتلند از بریتانیا جدا شود، مسئول این جدایی بیش از هر چیز، سیاست های اقتصادی تاچریسم است که دولت دیوید کامرون آن را ادامه داده است؛ و سلطۀ گفتمان نئولیبرالیسم بر اعمال و افکار سیاستمداران انگلیس و تفرعن نهادینه شده در آنهاست، به گونه ای که تا چند هفته قبل حتی باور نمی کردند که اکثریتی در اسکاتلند جرئت کند تصمیم به جدایی از انگلستان بگیرد.  
 
     سال قبل از یک خانم سالمند اسکاتلندی پرسیدم که به ماندن در اتحادیه رأی خواهد داد یا به رفتن؟ پاسخ داد که دلم می گوید به رفتن رأی بدهم،  و سرم می گوید به ماندن. سیاستمداران انگلیسی نیز که بر این باورند که بیشتر اسکاتلندی ها با سر رأی خواهند داد تا با دل، جنبش استقلال را جدی نمی گرفتند و بنابراین از هم اکنون گفته می شود که اگر رأی به استقلال داده شود، اولین قربانی آن دیوید کامرون خواهد بود که اسکاتلندی را فقط موجودی اقتصادی فهم می کرد، و فقط با این بعد وی سخن می گفت و در نتیجه به علت این بی کفایتی، باید استعفا دهد.
 
     در هر حال، جنبش و شور و هیجانی که رفراندم در اسکاتلند ایجاد کرده و ترسی که بر انگلستان سایه افکنده است و بحث هایی که در گرفته، به ما می گوید که در هر دو حالت آری یا نه گفتن به پایان اتحادیه، دیگر نه انگلستان می تواند انگلستان قبلی باشد، و نه اسکاتلند اسکاتلند قبلی. از جمله به این دلیل که بسیاری از انگلیسی ها خواهند دید که روحیۀ قبیله ای و در نتیجه ضدخارجی و ضد اروپایی بسیاری از آنها که باعث شده بریتانیا تلاش کند خود را از اتحادیه اروپا خارج کند، یکی از علل اصلی کوشش اسکاتلندی ها در جدایی می باشد، و این می تواند به نقد این روحیه که بریتانیا را در معرض تجزیه قرار داده است، منجر شود. 
 
     از دیگر نتایج این جنبش این بوده است که دولت انگلیس که خود را ناچار دیده امتیازهای اقتصادی بسیاری به اسکاتلندی ها بدهد (از جمله مجانی کردن دانشگاه ها و یا حقوق بیشتری برای بازنشستگان در اسکاتلند)، با این درخواست روبرو خواهد شد که آنچه که برای اسکاتلند خوب است، برای انگلستان هم خوب است، پس یک بام و دو هوا چرا؟ و این به تعدیل سیاست های نئولیبرالی منجر شود.
 
     ولی شاید بشود گفت که یکی از مهمترین نتایج این جنبش، سیاسی شدن جامعه اسکاتلند، بخصوص نسل جوانی می باشد که برای اولین بار در تاریخ  اروپا و آمریکا می تواند در ۱۶ سالگی رأی بدهد (به یاد داشته باشیم که این اولین بار در ایران بعد از انقلاب بود که حداقل سن رای دادن به ۱۶ سالگی تقلیل پیدا کرد. بعدها ماندلا با استفاده از این تجربه قصد اجرای آن در آفریقای جنوبی را داشت که با مخالفت روبرو شد). با سیاسی شدن جوان، گفتمان سوسیالیستی، گفتمانی غالب شده، اثرات عظیمی در بسیج افکار عمومی برای مقابله با سیاست های سرمایه داری وحشی نئولیبرال بازی خواهد کرد، و نسل جوانی که پس از جنبش های اواخر سال های شصت در فرانسه و دیگر کشورها، به گونه ای سیستماتیک از سیاست به دور نگاه داشته شده و مشغول سرگرمی هایی است که به هر چیز می پردازد جز به سیاست، به بلوغ نسبی سیاسی رسیده و اینگونه در خلق سرنوشت خود و جامعه اش فعال خواهد شد.
 
     آخر اینکه تجربۀ بریتانیا به ما می گوید کوشش در حل کردن هویت زبانی دیگر اقوام در هویت بریتانیایی، از طریق از بین بردن زبان این اقوام و انگلیسی را جانشین آن کردن، سبب ایجاد هویت بریتانیایی نمی شود، چرا که به قول مولانا «همدلی از هم زبانی بهتر است». عدم توانایی آنگلوساکسون ها در ایجاد این همدلی، بیشتر ناشی از این نگاه قبیله ای می باشد که در بهترین حالت، دیگران را تحمل می کند، ولی از خود نمی داند. به همین دلیل است که می بینیم بسیاری از اسکاتلندی ها از انگلیسی ها، بهتر انگلیسی را صحبت می کنند و می نویسند و به نسبت جمعیت خود بیشترین نویسندگان و ادیبان زبان انگلیسی را بیرون داده اند، ولی هیچگاه از طرف انگلیسی ها پذیرفته نشده اند و این پذیرفته نشدن، از جمله دلایل رشد ناسیونالیسم اسکاتلندی می باشد که در آن بینش قبیله ای، قوی می باشد و در صورت ظهور کشور اسکاتلند، می توان شاهد تنش های جدید هویتی شد.
 
ملی گرایی ایرانی، نقطۀ مقابل ناسیونالیسم انگلیسی:
 
     در مقابلِ ناسیونالیسم قبیله گرای انگلیسی، مثال ملی گرایی ایرانی به فهم مشکل انگلیسی ها کمک می کند. ملی گرایی ایرانی، آنگونه که در فرهنگ کوچه و بازار در طول تاریخ، ساری و جاری بوده است و آنگونه که در ادبیات ایرانی می بینیم، خطابش، نه نژاد و قومیت، که انسانیتِ انسان ها بوده است و اینگونه است که همیشه در ورای قومیت ها و زبان ها، در جستجوی انسان ها بوده است. شعر جاودانۀ سعدی که بنی آدم را اعضای یکدیگر می بیند، بازتاب این نوع نگرش می باشد، و به همین علت است که شاید نشود ملتی دیگر را یافت که در طول تاریخ، مهاجمان و فاتحان سرزمین خود را هضم و درونیِ خود کرده باشد. برای مثال در عرض یکی دو نسل، بسیاری قبایل وحشی مغول را که بیشتر ایران را به توبره کشیدند، تبدیل به شاعر و عارف و صوفی کرد. و عنصر ایرانیت اینگونه است که در چهار راه حوادث تاریخ، استمرار یافته است.
 
     شاید بد نباشد که این نوشته را با حکایتی به پایان ببرم. یک بار در رختکن دانشگاهمان (دانشگاه اقتصاد و علوم سیاسی لندن) با همکلاسی انگلیسی ام دربارۀ تئوری های ناسیونالیستی بحث می کردیم. به او گفتم که اصلی ترین فرق ناسیونالیسم انگلیسی با ملی گرایی ایرانی این است که در این ناسیونالیسم، «یک قطره خون بیگانه، همۀ وجود فرد را بیگانه می کند» (one drop of foreign drop makes you all foreign) (جمله معروفی نزد نژادپرست ها می باشد)، ولی در ملی گرایی ایرانی، یک قطرۀ خون ایرانی، همۀ وجود تو را ایرانی می کند. به همین علت است که وقتی فردی که مادر یا پدرش ایرانی باشد، به ایران برود، بیشتر مردم او را اینگونه معرفی می کنند که پدر یا مادرش ایرانی است. در حالیکه همین آدم در انگلستان اینگونه معرفی می شود که پدر یا مادرش خارجی است. پاسخ داد که سخنت دربارۀ ما درست است، ولی فکر نمی کنی که وقتی از ایران و این نوع نگاه صحبت می کنی، این تعصب ایرانی توست که دارد حرف می زند؟ قبل از اینکه پاسخ دهم، جوانی که در آن میان گفتگوی ما را شنیده بود گفت که می بخشید که در گفتگویتان دخالت می کنم، ولی میل دارم بگویم که حق با شماست، و اینکه من از طرف مادر ایرانی هستم و از طرف پدر انگلیسی. در اینجا همه می گویند که مادرش ایرانی است، ولی وقتی به ایران می روم نمی گویند که پدرش انگلیسی است، باز می گویند که مادرش ایرانی است.