Uncategorised

بدون بنی صدر، در سطح رهبری، از اهداف انقلاب بهمن، نمی توان دفاع کرد (قسمت سوم)

delkhasteh mahmoud 2019

 

سازمانهای استالینیسم اسلامی

در اینجا، برای احتراز از انبوه شدن نامها، از صفت <شخص> در مورد سازمانها و گروه ها استفاده می شود:

گروه های استالینیسم اسلامی مانند سازمان مجاهدین خلق و جنبش مسلمانان مبارز دکتر پیمان با مردمسالاری بیگانه بودند و اصل استقلال و آزادی در سطح فرد و ملت برایشان جا و مکانی نداشت. منتهی اولی به این نتیجه رسیده بود که برای حفظ خود ناچار است واگن خود را به قطار رئیس جمهور وصل و از رئیس جمهور استفاده ابزاری کند و به دفاع از آزادی تظاهر ، در حالی در بعد تئوریک معتقد به تضاد دیالکتیکی از نوع استالینی- دیالکتیک حذف- بودند و اینگونه در ساختار هرمی درون سازمانی خود، محلی برای آزادی وجود نداشت و وظیفه اعضا، اطاعت محض از رهبری که به مسعود رجوی ختم می شد، می بود. دومی در تحلیلهای مارکسیستی- استالینیستی خود، بنی صدر را لیبرال و آقای حبیب الله پیمان ایشان را "راست پیچیده" (هیچوقت توضیح ندادند که این دیگر چه صفتی بود.) و حزب جمهوری را ارتجاعی ولی ضد امپریالیست توصیف و در برخورد بین جریان "لیبرال" با جریان "ارتجاع" از آنجا که جناح ارتجاع را ضد امپر یالیست می دانست، وظیفه خود را دفاع از جریان ارتجاع و حمله به جریان "لیبرال" قرار داده بود.

متاسفانه از آنجا که یکی از مشخصات بسیاری از نخبگان سیاسی وطن مسئولیت ناپذیری است و در وضعیت ناچاری <حداقل- مسئولیت پذیری است> در نقد خود از مواضع خود سالهای اول انقلاب تنها مواضع خود در رابطه با زنده یاد بازرگان را نقد می کنند، در حالیکه نوک شمشیر جنبش مسلمانان مبارزه در درجه اول و تا آخرین روز کودتای خرداد 60 بنی صدر را هدف گرفته بود. ولی همانگونه که در اینجا میبینیم، اصلا نامی و سخنی از اولین و تنها رئیس جمهوری تاریخ ایران که بقول سفیر کبیر سویس، فلاویو مرونی، تنها رئیس جمهوری است که بصورتی دموکراتیک انتخاب شد و بعد از آن دروازه انتخابات دموکراتیک بطور کامل بسته و همیشه بازی انتخاباتی بین <خودی ها> و < خیلی خودی ها> انجام شد، برده نمی شود.

عملکرد نادرستی که متاسفانه هنوز ادامه دارد. در واقع آقای پیمان، در حالی خود را باورمند به < اصول آزادی، برابری، سوسیالیسم و دموکراسی> می دانند که در زمانی که رئیس جمهور برای دفاع از آزادی ها و مردمسالاری در برابر هیولای سر بر آورده استبداد ایستاده بود و رشوه آقای خمینی را نپذیرفته و مردم را به مقاومت می خواند، در جبهه استبداد با شور و هیجان بسیار بر علیه رئیس جمهور ایستاده بودند و به جشن کودتا نشستند. اینگونه در خیال ایشان "لیبرالیسم" شکست خورد. دانشجویان آن زمان خوب به یاد دارند که این جنبشی ها بودند که در کنار حزب توده و چریکهای فدایی خلق، بیشترین حملات را به رئیس جمهوری که از حقوق انسانی و مدنی آنها در برابر استبدادیان دفاع می کرد، فعالیت می کردند. ولی همانگونه که گفتم، نسبت بسیاری از نخبگان سیاسی وطن با صداقت و مسئولیت پذیری نسبت جن است و بسم الله.

حبیب الله پیمان:

< من همچنان به اصول آزادی، برابری، سوسیالیسم و دموکراسی پایبندم و امروز هم دنبال آن هستم. اما امروز به این مساله رسیده‌ام که آن زمان به اشتباه تصور می‌کردم دولت مهندس بازرگان مزاحم است. بنابراین باید بگویم که دولت مهندس بازرگان حتی با بینش لیبرال-‌سیاسی‌ای که پیش گرفته بود، مانع این مسائل یعنی آزادی، برابری و... نبود و اصلاً مزاحم تلقی نمی‌شد.> (50)

 

مجاهدین خلق نیز بر همین طبل می کوفتند و همانگونه که گفتم تنها تفاوتشان با جنبشی ها این بود که با مرگ آیت آلله طالقانی، خود را بی دفاع یافته و به این نتیجه رسیدند از آنجا که رئیس جمهوری که سازمان به او رای نداد، از حقوق همه ایرانی ها بدون توجه به باور و نظر آنها دفاع می کند، می توانند از او به عنوان سپر حفاظتی استفاده کنند و با استفاده ابزاری از او در مقابل حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی که کمر به نابودی آنها بسته بودند، خود را حفظ کنند. بنا بر گزارش ارتش در اردیبهشت 1360 حملات چماقدران حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به سازمانهای مخالف که مجاهدین قربانیان اصلی بودند بطور متوسط در هفته به 1200 حمله رسیده بود.

با علم به این واقعیت بود که حدود دو هفته بعد از کودتای خرداد 60 و زمانی که رئیس جمهور برای اولین بار در مخفیگاه، آقای مسعود رجوی را ملاقات کرد به او گفت که به آقای خمینی صد در صد اطمینان داشت و این از آب در آمد و در حالی که که به رجوی صد در صد بی اطمینان است و بنا بر این با او وارد <ابتلا> می شود و اگر از این ابتلا پیروز بیرون آمد به خدمت مردم در خواهد آمد و اگر شکست خورد، مردم از شر شما خلاص خواهند شد. بر همین اساس بنی صدر بر سه اصل راهنمای استقلال، آزادی و عدم هژمونی، <میثاق شورای جبهه مقاومت ملی> از جمله:

<...اقتضاي رأي ملت بزرگ ايران، استقامت از سوي اينجانب و همه گروه ها و احزاب سياسـي و دسـتجات و افـرادي است كه مي پذيرند برغم همه خطرها در اين كوشش بزرگ ياري رسانند و به قيمت جانبـازي در پيـروز گردانـدن انقلاب بكوشند . با وجود وضعي كه با انحراف از خواست ها و مواضع انقلاب بوجود آورده اند و با وجود جو اختناق و رعب و وحشت بي نظيري كه پديد آورده اند، به توانمندي نسل جوان كشور باور دارم و يقين دارم كـه ايـن نسـل پرتوان و پرتلاش موانع را از پيش بر مي دارد و پيروز مي شود(51) .

رئيس جمهور منتخب مردم ايران

ابوالحسن بني صدر

1360 تير 27>

را نوشتند و آقای رجوی نیز امضای خود را زیر آن گذاشتند. اما در عمل، ایشان نیز مانند آقای خمینی و تعهداتی که در پاریس پذیرفته بودند، تمامی این اصول را نقض کرد و اینگونه مرتکب خیانت هرگز نابخشودنی به خدمت صدام حسین در آمدن شد. در ادامه نیز، بنا بر قاعده، سقوط را تا اسفل السافلین ادامه داد و تبدیل به فرقه ای در خدمت آمریکایی در آمد که در سالهای ابتدایی شکل گیری سازمان بر ضد آن مبارزه کرده بودند، در آمده است.

سازمانهای مارکسیست- استالینیست

 

متاسفانه اکثریت غالب جریانهای مارکیسستی در ایران از فیلتر استالینیستی وارد وطن شده بودند. جدای از اقلیتی بسیار کوچکی از روشنفکران چپ ، که آزادی را پیش شرط استقرار سیستم سوسیالیسم می دانستند، اکثریت مطلق سازمانهای چپ در درون گفتمان استالینیسم- لنبنیسم مارکسیسم را می فهمیدند و اینگونه طرفدار <انتر ناسیونالیسم> (که به قول بنی صدر ناسیونالیسم آن شوروی بود و انتر/عنتر آن این سازمانها که عقربه سیاست خود در ایران را با ساعت مسکو تنظیم می کردند و آن می گفتند و آن می کردند که شوروی می خواست.)  بودند. اینگونه، هم با اصل استقلال و هم با اصل آزادی و مردمسالاری بیگانه بودند و در پی استقرار دیکتاتوری پرولتاریای خود. حزب توده و چریکهای فدایی خلق، مهمترین سازمانهای معرف این گفتمان بودند.

 

حزب توده

با برکناری ایرج اسکندری، که تا حدی به اصل استقلال متمایل بود، از رهبری حزب توده در سال 57 که در رابطه با بر خاستن موج انقلاب انجام شد، نور الدین کیانوری، که تمایلات بسیار شدید روسی داشت، به رهبری انتخاب شد. ایشان در بازگشت به ایران چنان به حمایت از آقای خمینی و مواضع "ضد امپر یالیستی" ایشان پرداخت و نزدیکی با رهبران حزب جمهوری بخصوص بهشتی جست که به آیت الله کیانوری معروف شده بود. در گفتمان استالینیستی حزب توده، لزوما محلی برای استقلال و آزادی و مردمسالاری وجود نداشت و هدف استقرار دیکتاتوری پرولتاریا در راستای اهداف شوروی و از طریق کودتای خزنده بود.

البته در زمان ریاست جمهوری بنی صدر شوروی از طرف سفیرش و سپس از سوی آقای کیانوری پیشنهاد حمایت از او در برابر حزب جمهوری را در ازای سه شرط می دهد. اما بنی صدر که این شروط را ناقض استقلال وطن بود، بی درنگ رد کرد:

بنی صدر: سفیر، مرتب می آمد. آدم به اصطلاح کم حرفی هم نبود. سه شرط برمن گذاشت، اگر من سه شرط را عمل بکنم، قدرت شوروی پشت من، مثل کوه، خواهد ایستاد. خوب بفرمائید شرطهایتان چیست؟ گفت: یکی اینکه حمایت از مقاومت افغانستان را رها کنید. شرط دومش این بود که یک پیمان امنیت متقابل در خلیج فارس با روسها ببندیم (بین ایران و شوروی).

سه اینکه، چون آنوقت من توضیح میدادم که رژیم شوروی ناپایدار است و نومانکلاتورا و طبقه جدید در روسیه را بحث میکردم، میگفت اینها را متوقف کنید.

سه شرط دولت شوروی عبارت بودند از : 1- در رابطه با افغانستان و حمله ارتش سرخ، موضع بی طرفی بگیرد. 2- با ورود ناوگان شوروی به خلیج فارس مخالفت نکند و آخر اینکه از تکرار این سخن که انقلاب ایران نشان از این دارد که دو ابر قدرت آمریکا و شوروی وارد دوران انقباض شده و شووری قبل از آمریکا مضمحل خواهد شد، خوداری کند. (52)

. بله، بنی صدر هر سه شرط را به این علت که نقض استقلال وطن بود رد کرد. سفیر به او گفته بود که اگر شما نپذیرید دولتش او را به طرف حزب جمهوری اسلامی خواهد فرستاد.

به این شکل بود که حمایت حزب توده از دیکتاتوری حزب جمهوری اسلامی شدت گرفت و به حزب جمهوری اسلامی که بسیار بی تجربه بود، روشهای مبارزه با رئیس جمهور را از حزب توده آموخت. برای مثال، شعارهایی چون "<ژنرال پینوشه/ایران شیلی نمی شه> را در اختیار چماقدارن "حزب اللهی" گذاشت و بقول کیانوری، معلم حزب جمهوری در زدن رئیس جمهور شد. البته هدف پنهان حزب توده این بود که با حذف "لیبرالها" و متخصصان، آنها خواهند توانست که در کودتایی خزنده قدرت را از آن خود کرده و دیکتاتوری پرولتاریا به نفع شوروی را بر قرار کنند.

بنی صدر، ناپلئون انقلاب ایران

حزب توده، چریکهای فدایی خلق اکثریت را هم قانع کرده بود که بنی صدر ناپلئون بناپارت است و خطرناک و در پی کودتا و اینگونه مخالفت با رئیس جمهور را اوجب واجبات کرده بودند. حزب جمهوری اسلامی و اقمار آن بخصوص مجاهدین انقلاب اسلامی، این درس را نیز از حزب توده آموخته و در بلندگوهای رسانه ای خود قرار داده بودند. به ناچار رئیس جمهور در گزارشهای روزانه خود به مردم به این امر نیز پرداخته و از جمله گفت:

< اگر من مىخواهم كودتا كنم و اگر من بناپارت هستم، چرا ديگران زندانها را در دست دارند و مى گيرند و به بند میكشند و هر چه مىخواهند مى كنند؟ چرا من جانبدار آزادى بيان، بحث آزاد، آزادى قلم و آنها كه از كودتا مى ترسند مخالف اينها هستند؟ وعملا هم اين آزاديها را به حداقل رسانده اند؟ قاعده اش اين بود كه عكس می بود. گمان من اينست كه اينها مىخواهند به عنوان ترس از كودتا، كودتا را بر ضد آزاديهاى مصوب در قانون اساسى و ثمرات انقلاب اسلامی ما را تكميل بکنند، به طورى كه ديگر كسى را ياراى دم زدن نباشد. به هر حال روش من معلوم است، به نظر من ملتى كه قرنها در استبداد زيسته است و امروز در آخرين دو دهه واپسین قرن بيستم میلادی و آغاز قرن 15 هجرى است، بيش از هر ملتى به استقلال و آزادى به معناى واقعى كلمه احتياج دارد تا بتواند عقب ماندگى ها را با سرعت تمام جبران كند>( 53)

روزها بر رئیس جمهور چه می گذرد

رهبران حزب جمهوری اسلامی کاملا آگاه بودند که در درون جامعه ملی اقلیتی کوچک بیش نیستند. آنها این حقیقت را نه تنها به این دلیل که انتخابات ریاست جمهوری، نامزد مورد حمایتشان، حسن حبیبی، زیر 5 درصد رای آورد، می دانستند بلکه سنجشهای افکار ماهانه نیز در همین راستا بود. این حس تنفر بخصوص بسبت به آیت الله بهشتی، هاشمی رفسنجانی و خامنه ای بیشتر و حتی تا بیش از 95% جامعه می بود. این واقعیت را آقای بهشتی در نامه اش به آقای خمینی، به نوعی اذعان می کند:

< شاید برای شما شنیدن این خبر تلخ و دشوار باشد، که بسیاری از کسانی که در طول سال های اخیر در راه حاکم شدن اسلام اصیل بر جامعه ما کوشیده و رنج ها برده اند و در طول این سال ها به مقتضای طبیعت و ماهیت نظام اداری رژیم شاهی، در همه سازمان های لشگری و کشوری همواره در اقلیت بوده و زیر فشار اکثریت غرب گرا یا شرق گرای حاکم بر این سازمان ها به سر برده اند، هم اکنون در جمهوری اسلامی هم که امام در رأس آن است و تنی چند از فرزندان امام نیز بخشی از مسؤولیت ها را بر عهده دارند و مردم عزیز ما نیز در صحنه ها حضور دارند، دوباره تحت فشار همان اکثریت قرار گرفته اند، ولی این بار زیر حمایت همه جانبه رئیس جمهور و فرمانده نیروی مسلح . با کمال تأثر و تأسف این اقلیت مومن که اگر حمایتش کنند، می رود که اکثریت شود،...> (54)

 

به همین دلیل بود که آیت الله محمد یزدی در پاسخ به بنی صدر که رهبران حزب جمهوری را دارای پایگاهی پنج درصدی دانسته بود، گفت < و ما می خواهیم همین پنج درصد حکومت کند.>

و چگونگی حکومت کردن این پنج درصد را هم آقای کیانوری در دیدارهای هفتگی خود با دکتر بهشتی در اختیار او گذاشته بود. توضیح اینکه بهشتی به کیانوری گفته بود که (بر خلاف لیبرالها) ما متخصص و کارشناس کم داریم. کیانوری راه حل را با ذکر داستانی از لنین بدست ایشان داده بود بدین صورت که روزی به لنین خبر دادند که رئیس بانک مرکزی روسیه استعفا کرده است. لنین در جا دستور داد که راننده او را بکنند رئیس بانک مرکزی.

اینگونه بود که ناگهان ما شاهد علم کردن <مکتبی> در مقابل <متخصص > می باشیم. متخصص هم مساوی می شود با غربزده و طرفدار آمریکا. اینگونه حزب جمهوری توانست وفاداران و بله گویان بیسواد خود را که می دانستند مقام خود را از اطاعات کردن دارند، به این عنوان که مکتبی می باشند در پستهایی که به تخصص بالایی نیاز داشت قرار داد. فاجعه ای که هنوز وطن ما شاهد آن است؛ بی کفایت ترینها بر حساسترین مقامات قرار گرفته اند. اولین اثر و نمونه این سیاست تحمیل آقای رجایی به عنوان نخست وزیر به بنی صدر بود. این در حالیست که رئیس جمهور او را فردی بیسواد و خشک مغز/مغز مرده می دانست

و مکرر آن را تکرار و در دیداری با آقای خمینی او را همینگونه معرفی کرد. حتی آیت الله اشراقی، داماد آقای خمینی، در مورد رجایی به بنی صدر گفته بود که شما اشتباه می کنید و من با او صحبت کردم و او اصلا مغز ندارد! (55)

 

چریکهای فدایی

چریکهای فدایی از آغاز اصول راهنمایی مانند استقلال و حاکمیت ملی را مقوله ای بورژوازی که با انقلاب فرانسه وارد گفتمانهای سیاسی شده بود فهم کرده و دموکراسی را بر نتافته و به دنبال استقرار دیکتاتوری پرولتاریای خود بودند. بقول آقای نقی حمیدیان از اعضای کمیته مرکزی سازمان فداییان خلق:

< چریکهای فدایی خلق از زاویه و دیدگاه خاص سیاسی مسلکی خود به استقرار دموکراسی پارلمانی بی اعتنا بودند....به طور کلی همه طیف های فدایی، دموکراسی پارلمانی را تنها یک راه حل بورژوایی یعنی متعلق به دشمن طبقاتی می دانستند.>

هدف فعالیت سیاسی را بدست گرفتن قدرت می دانستند و تنها خود را شایسته این مقام می دانستند:

< مسئله مرکزی چریک های فدایی همانند بقیه انقلابیون مسئله قدرت سیاسی بود. از این رو به جز خود برای هیچ کس شایستگی دستیابی به آن قائل نبودند.>

در عین دچار توهم عظمت a delusion of grandeur شده بودند، چنانکه، برای نمونه، آقای عباس هاشمی در گنبد کاووس خود را رستم دستان و هرکول زمان فرض کرده و تصمیم گرفته بود رامبو وار به تنهایی یک پایگاه ژاندارمری را به تصرف در آورد:

< بالاخره عباس هاشمی در نوبت دیگر اعلان کرد که اگر کسی داوطلب نیست من خود به تنهایی خواهم رفت. ناگهان ولوله ای افتاد و عده ای تحت تاثیر اسطوره چریکی هاشم که در فاصله زمانی دو سه هفته بر بستر توهمات و رویاهای ذهنی هواداران عملا به صورت قهرمانان افسانه ای در آمده بود، برای خلع پاسگاه بسیج شدند.... > (56)

این در وضعیتی بود که با سرنگونی دیکتاتوری شاه، آزادیهای فراگیر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده بود و روزنامه های آزاد وجود داشتند. وطن در آن سالها بطور روز مره شاهد سخنرانی ها و گرد هم آیی ها و تظاهرات آزاد بود. تمامی خواسته ها و نظرات سیاسی بدون کوچکترین نیازی به خشونت در روزنامه ها و سخنرانی ها و گرد همآیی ها ابراز و اعلام شد و وطن <بهار آزادی> را تجربه می کرد.

در واقع، سازمان در کلیت خود، خود را لنین های ایران فرض کرده و در مقایسه ای که در آن آرزو جانشین واقعیت شده بود، انقلاب ایران را با انقلاب روسیه مقایسه می کردند. آنها انقلاب بهمن را معادل انقلاب فوریه 1917 روسیه دانسته و بازرگان را کرنسکی ایران و در پی انقلاب اکتبر خود شدند. مسلما، روش کار برای سازمانی که اقلیت بسیار کوچکی در میان جامعه ملی بیش نبود و در پی تسخیر دولت و حکومت بود، جز جنگ مسلحانه به روش چگوارایی نمی توانست باشد. آنها اینگونه انقلابی را که روش غالب آن غیر خشن و خشونت زدا بود را به خشونت آغشته و با کمک دیگر سازمانهای خشونت گرای استالینیست و مائوئیست – کومله- در کردستان و گنبد و جنوب کشور، خشونت را به انقلاب تحمیل کردند. اینگونه تابوی اعمال خشونت نسبت به کسانی که در انقلاب شرکت کرده بودند را شکستند. شکستن تابو، امکانی طلایی را برای خمینی برای در هم شکستن مخالفان خود پیش آورد. به همین دلیل بود که او در توجیه خشونت ورزی گفت که آزادی دادیم و سوء استفاده کردند، پس، پس گرفتیم. توضیح اینکه تا آن زمان، تنها خشونتی که بخشی از جامعه از آن حمایت می کرد، اعمال خشونت بر علیه نخبگان و رانتخوران سلطنتی بود و کاربرد خشونت بر علیه افراد و جریانهایی که در انقلاب شرکت کرده بودند حکم تابو را داشت.

حتی شکست جنگهای مسلحانه آنها را از توهم عظمت خارج نکرد، بطوری که وقتی بنی صدر برای مقابله با استبدادی که خیز برداشته بود، دوست خود هوشنگ کشاورز، از روشنفکران چپ ملی، را به نزد رهبران چپ با این پیام فرستاد که عدالت اقتصادی با یک نسل ساخته نمی شود و کاری که ما می توانیم بکنیم این است که زیر بنای آن را بریزیم، ولی این زیر بنا بدون حضور و عمل آزادی و مردمسالاری نمی تواند ریخته شود، پس بیایید بپذیریم که هر زمان آزادی ها به خطر افتادند در دفاع از آن بر خیزیم. به جز دو نفر بقیه پاسخ رد دادند و گفتند که بنی صدر می خواهد از ما مشروعیت بگیرد! یعنی در خیالات ایشان، رئیس جمهوری که با 76 درصد رای مردم انتخاب شده و هر روز بر محبوبیتش افزوده می شد نیاز داشت که از این چند درصد مشروعیت بگیرد!

در واقع، حزب توده و چریکهای فدایی و اقمار آن در دو روش مسلحانه و غیر مسلحانه خود مانند دو لبه قیچی در حمله به آزادی ها حمله کردند و البته، بنا بر قاعده قدرت، خود نیز از قربانیان استبدادی که از سبب سازان آن بودند، شدند.

 

https://www.tribunezamaneh.com/archives/69691

قسمت دوم:

https://www.tribunezamaneh.com/archives/71148?fbclid=IwAR0DFE5QGeb9LOYjAXHZ-NOVbjXC6gfgj8NRHfWkWeZLSLBsof1V_MciWFs

 

 

 

(50)

http://tarikhirani.ir/fa/news/6633/%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF

(51)

https://banisadr.org/ketab/Misagh.pdf

(52)

https://www.youtube.com/watch?v=SgDXkbQDsmI

(53)

http://www.banisadr.org/ketab/karnamee12.pdf

ص. 621

کارنامه جمعه 30 آبان .1359تاریخ انتشار 17 آذرماه 1359 شماره روزنامه 419

(54)

https://haghighatnews18.wordpress.com/2010/07/12/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85/

(55)

https://www.farsnews.ir/news/13961213000371/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1

 

(56)

کتاب سفر بر بالهای آروز، نقی حمیدیان. ص 258