Uncategorised

سخنرانی محمود دلخواسته در جلسۀ یادبود و بزرگداشت زنده یاد ابوالحسن بنی صدر در لندن

Delkhasteh-Mahmoud-1چگونگی آشنایی با بنی صدر: در چهار پرده

 

اول بار که اسم بنی صدر را شنیدم شب اولین بود که از ارتش فرار کرده و در خانه یکی از دوستانم در شرق تهران، حوالی نیروی هوایی بودم.  گفت که نواری از پاریس بدستش رسیده است و در آن کسی به نام بنی صدر صحبت می کند.  نوار را گذاشت و با دقت شروع کردم به گوش کردن.  در  نیمه های سخنرانی بود که با خودم گفتم:  "یافتم"    گمشده خود رو یافتم

منظورم این بود که من به عنوان یکی از بچه های شریعتی و سخت مجذوب و شیفته او، با شروع انقلاب در وضعیت جدیدی قرار گرفته بودیم.  توضیح اینکه به عنوان کسی که هم از داخل با روانشناسی نظامیان آشنا بود و هم با روانشناسی انقلابیون که به قول معروف از رود روبریکون رد شده و مصمم بودند که دیکتاتور را سرنگون کنند، برایم مسلم شده بود که دیکتاتوری  شاه سقوط خواهد کرد و از این جهت کار اصلی شریعتی را تموم شده می دانستم.    به این معنی که بنظر من مهمترین موفقیت شریعتی، شکستن دیوار  ترس و وحشت در فضای دینی و سیاسی بود.  دینی به این معنی که در اسلام سنتی، خط قرمزهای پر رنگی وجود داشت که حتی سوال کردن و شک کردن در مقدسات دینی، مرتکب کفر شدن می شد و اینگونه بگونه ای آگاه و نا خود آگاه شهامت شک و سوال در میان بسیاری از باورمندان وجود نداشت.  این از طریق شریعتی بود که در میان بسیاری از نسل جوان جرئت شک کردن و سوال کردنهای بی حد و مرز بدون ترس از دچار کفر شدن ایجاد شد. در بعد سیاسی عبور از دیوار ترس و وحشتی که ساواک در جامعه ایجاد کرده بود.  اینگونه شریعتی با متحول کردن اسلام سکوت و سازش و تسلیم، به اسلام اعتراض و تشیع علوی را در مقابل تشیع صفوی قرار دادن و اینکه آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که مانند باید کاری زینبی کنند، و گرنه یزدی اند و اینکه شهادت در مقابله با لشکر ظلم و استبداد، پیامی است در همه زمانها و مکانها که اگر می توانی بمیران، وگرنه نه بمیر.

ولی منی که فقط برای یکسال روزی 14 ساعت و هفت روز هفته حدود 180 کتاب و جزوه از شریعتی و بعضی را بارها خوانده بودم، می دیدم که شریعتی حرف زیادی برای چه باید کرد بعد از انقلاب ندارد و آنچه داشت، الهام گرفته از برنامه های اقتصادی کلی سوسیالیسم مدل دیکتاتوری فیدل کاسترویی بود و اسم آن رو دموکراسی هدایت شده گذاشته بود.  چرا که رشد سیاسی-فرهنگی جامعه ایران را در حد قرن 17 اروپا می دانست.  برای همین با تمام عشق و علاقه ای که به شریعتی داشتم و دارم،  نمی توانستم به هیچ دلیلی محدود کردن، چه برسد به نبود کردن آزادی ها حتی با توجیه آموزش و آماده کردن جامعه را بپذیرم. 

ولی حالا سخنان کسی را می شنیدم که کاملا می دیدم و حس می کردم که کسی است که اقتصاد رو می شناسه، اقتصاد ایران رو می شناسه و معلومه که روی آن کار کرده و برنامه داره و مشخصه که پشت هر جمله ای که از دهانش خارج میشه انبوهی از علم و اطلاعات خوابیده.  از اینجا بود که دنبال کتابهایش افتادم و هر چه خواندم بیشتر متوجه شدم که کسی است که کار میدانی کرده، اعتماد به نفس داره و دقیقا می دونه که راجع به چی داره حرف می زنه و مشکل رو می شناسه و راه حل رو هم از منظر گسترش آزادی ها و شوراها و حقوق و منزلت انسان بیان می کنه و اینکه چگونه از طریق تولید محور کردن ساختار اقتصادی و کوشش در خارج شدن از روابط سلطه، سعی در جبران عقب ماندگی تاریخی وطن کرد.

پرده دوم:

نقش شریعتی و صمد بهرنگی در معلمی و تاثیرات عمیق آنها در جامعه من را بر ان داشت که مدتی بعد از انقلاب به بطرف معلمی بروم و با کوشش در دموکراتیزه کردن روابطه معلم و شاگرد، فرهنگ و اهداف انقلاب را به درون مدارس ببرم.  زمانی که برای مصاحبه دعوت شدم،

مصاحبه شوندگان از بنی صدری بودن من اطلاع داشتند و به همین علت به کتاب «تعمیم امامت و مبارزه با سانسور» اشاره و نظرم را در باره ان خواهان شدند.  گفتم که نظر بنی صدر در مورد رهبریت، نظریات فلاسفه یونان، بخصوص نظرات افلاطون و ارسطو را که وارد حوزه های اسلامی شده است و اینکه بعضی برای رهبری خلق شده اند و بعضی برای پیروی از رهبری را به چالش می کشد و از منظر نگاه توحیدی، همه انسانها را دارای استعداد رهبری می داند و اینکه هر کس امام خود است و خود را هدایت می کند و برای اینکه این استعداد رشد کند نیاز به آزادی ارتباط با اندیشه ها و اطلاعات و حذف همه نوع سانسور، چه بیرونی و چه درونی دارد.

گفتند که اگر اینگونه بشود که دیگر فاتحه مراجع خوانده است و مرجع تقلید و مقلد بودن علت وجودی خود را از دست می دهد و خلاصه اینکه اگر نظرات بنی صدر عمومی شود باید بساط مراجع و در کل روحانیت را چید. 

گفتم که بنی صدر تمام نظرات خود را بر اندیشه راهنما و آیات قرآن بنا کرده است.  نقد شما به آنها چیست؟  حرفی برای گفتن نداشتند و معلوم بود که اصلا کتاب را نخوانده بودند و حتی عنوان کتاب آنها را به وحشت انداخته بود. 

با این وجود از آنجا که هنوز جناح استبدادی بسیار ضعیف بود و هم به خاطر معروفیت خانواده ام و نقش آنها در انقلاب در غرب تهران، مانع کارم نشدند.

فکر کنم در اینجا آوردن سخن دکتر احمد سلامتیان لازم است.  در زمان انجام تز خود چند مصاحبه طولانی با دکتر داشتم.  در این مصاحبه ها ایشان عبارتی را رد رابطه با فلسفه و هدف بنی صدر بیان کردند که تاسف می خورم که در تز نیاوردن.  گفته بودند؟ فلسفه کار و هدف بنی صدر این بود که جامعه سنتی ایران را بدون اینکه دچار بحران هویت شود وارد دوران مدرن کند و اگر گذاشته بودند در اینکار موفق شده بود.

پرده سوم بحث آزاد

همانگونه که بهار با خود نسیم نوروزی را به ارمغان میاورد، بنی صدر هم در بهار انقلاب، هدیه بحث آزاد را بوطن آورد.  (سخن شهید سامی) وطنی و فرهنگی استبداد زده و قرنها در استبداد زیسته و اینگونه تبادل نظر به معنی تحمیل نظر بر دیگری است.  در خانواده ها این نقش را بیشتر پدر باز می کند و در ادارات رئیس و در دین، مرجع تقلید و در سیاست، شاهان.

بحث آزاد، کوششی جدی برای عبور ازروابط قدرت و زور و سلطه گری بود.  کوششی بود که به ایرانیان یاد آوری کند، که آزادی ذاتی آنهاست و حقیقت جویی روش پاسداشت و رشد آن آزادی است و اینکه از طریق بحث آزاد است که می شود نقبی را از میان قرنها روانشناسی استبداد و رسوبات و باورها ی سخت شده استبدادی  عبور داد تا چشمه آزادی  از میان سر باز کند و در روح و روان و باور انسانها جاری شود و اینگونه جامعه بیاموزد که او بیش از هر چیز وامدار حقیقت است و روش راه یافت آن، عبور کردن از تمامی مرزهایی که مانع پرواز عقل آزاد در سپهر وجود  و هستی است.

یاد دارم این بحثها چنان در عمیقترین لایه های جامعه ریشه دوانده بود که حتی مشتی های محل دیگر مشتی ها را جمع و از امثال من دعوت می کردند تا در کنار سماور و چرخوندن دائم چایی، راجع به باز خوانی دین و موضوعات روز بحث کنیم.  یادم است که در یکی از بحثها ی محلمان، طرفداران چریکهای فدایی، حزب توده، مجاهد، حجتیه ای و من بنی صدری نشسته بودیم و حدود 14 ساعت را یکضرب با احترام کامل به یکدیگر، بحث می کردیم.  یا مسئله شیراز

پرده آخر

همیشه وقتی در هنگام تحقیق به دنبال منبع و رفرنسی می گشتم و آن را نمی یافتم، مزاحم آقای بنی صدر می شدم و اینکه دنبال فلان کتاب یا فلان عبارت از فلان نویسنده در جایی هستم و با حافظه قوی و کتابخانه بزرگی که ایجاد کرده بود، کتاب و مطلب را می بافت و برایم می فرستاد و یا اینکه من ندارم ولی فلانی باید داشته باشه و با او تماس بگیرید.  اینبار هم به دنبال کتابی بودم و مطلبی و بنا بر این به او زنگ زدم. 

حالت عجیبی درم ایجاد شد وقتی دیدم صدایش را شنیدم.  بسیار ضعیف بود و انگار که از ته چاه می آید.  با این حال بطور اتوماتیک و مطابق معمول گفتم که وقت دارید که سوالی کنم؟  با همان حال و مانند همیشه گفت؟ بفرمایید.

گفتم به دنبال فلان مطلب در فلان کتاب می گردم. 

باز با همان صدای بسیار ضعیف گفت که بله، در فلان کتاب است.  ولی الان پاهایم دچار ضعف شده اند و نمی توانم بلند شوم.  چند روز دیگه که بهتر شدم برایتان خواهم فرستاد. 

دیگر هل شده بودم و خواهش کردم که اصلا مهم نیست و توره خدا فقط استراحت کنید.

بعد از پروزاز ایشان بود که بمن گفته شد که در زمانی که تلفن کرده بودم (تلفنها همیشه روی بلندگو بود.) ماموران آمبولانس و پزشک در اتاق بودند و خانواده در حال اشک ریختن، چرا که به آنها گفته شده بود که از نظر پزشکی، ایشان در حال فوت کردن هستند و تنها معجزه ای میتواند او را از مرگ نجات بدهد.

مات ماندم که بنی صدر در چنین وضعیتی هنوز تا لحظه آخر دست از مبارزه و کوشش بر نداشته بود و مرگ رو منتظر گذاشته بود تا با امید به زندگی، مبارزه را ادامه دهد و در بستر مرگ هنوز انباشته از امید به زندگی برای ادامه مبارزه بود.

اینگونه بود که زمانی که دنیای خاکی ما را ترک کرد، از جمله نوشتم:

بسیاری می آیند تا بروند. معدودی می روند تا بمانند و انگشت شماری می روند تا در تولدی دوباره باز گردند. تولد دوباره اولین و تنها منتخب تاریخ وطن، که عشق بود و عشق گفت و عشق زیست، تازه آغاز شده است. یاد و یاد آوران را پاس داریم.