Uncategorised

ج. پاکنژاد: ماجرای واگذاری استارلایت به هادی غفاری و سوگند دروغ او به قرآن

Ghafari in 30 khordad 1360مژدگانی که گربه تائب شد

زاهد و عابد و مسلمانا

  هادی غفاری که اینک اصلاح طلب شده و دم از حقوق شهروندی می‌زند از بنیانگذاران مکتب چماقداری و عوامل نهادینه کردن خشونت در نظام ولایت مطلقه فقیه است. او در سالهای 57 تا 60 به خصوص ماه‌های پر تنش پیش از کودتای خرداد 60، علیه آقای بنی صدر، به ویژه در سی خردادماه سوار بر موتور و یوزی به دست( یوزی مسلسل کوتاه ساخت اسرائیل) از عوامل سرکوب، دستگیری و شکنجه و اعدام معترضین و مخالفین باز سازی و استقرار استبداد دینی بود . غفاری با استناد به شعار چپها که خواهان دیکتاتوری پرولتاریا بودند و در توجیه استبداد روحانیون می‌گفت: حالا نوبت دیکتاتوری ملاتاریا است و در این راه از هیچ جنایت دریغ نکرد.

 وی در مناظره‌ای که در سرای قلم در تاریخ هفتم دیماه تحت عنوان «بررسی انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ و مسایل سیاسی روز با حضور، عبدالرضا داوری (طرفدار احمدی‌ نژاد) و مهدی خزعلی انجام گرفت شرکت داشت. دروغهای فراوانی را گفت که من در این جا، قصد پرداختن به آنها را ندارم . تنها به سوگند دروغ او  به قرآن که با تأکید همراه بود، می‌پردازم. سوگند دروغ او نشان از بی‌اعتقادی او و امثال او به خدا و پیغمبر و دین و قرآن دارد. امثال او تنها بنده قدرتند. سخنان او که اینک اصلاح طلب شده مرا به یاد داستان پند آموز * موش و گربه  عبید زاکانی انداخت.  

در بخشی از این مناظره، در پاسخ به داوری، هادی غفاری چماق‌دار و مسلسل به دست  و عامل سرکوب در دهه 60  - داوری او را از عوامل  انحراف مسیر انقلاب با سرکوب و خفقان و به خشونت کشیدن فضای جامعه معرفی کرد-، مدعی دفاع از حقوق مدنی مردم و نیز خون ندا آقا سلطان سمبل جنبش ضد استبدادی شد. مدعی خون ندائی شد که به دنبال کودتای انتخاباتی سال 88 در جریان جنبش همگانی، توسط  امثال او به شهادت رسید. او از داوری خواست  کشتن ندا  و نیز خس و خاشاک خوانده شدن مردم توسط احمدی نژاد را محکوم کند.

      در این جا، داوری  در اشاره به نمونه رفتاری هادی غفاری به ماجرای سئوال احمدی نژاد در سال 65 از هادی غفاری در مورد واگذاری کارخانه جوراب استارلایت به او ( بنیاد الهادی) توسط میر حسین موسوی،نخست وزیر وقت، پرداخت و از غفاری در باره آن جلسه و سئوال احمدی نژاد می‌پرسد. هادی غفاری با قطع پیاپی سخنان داوری با گفتن به والله العظیم دروغ می گوئی و دست گذاشتن بر قرآنی که روی میز است و با فریاد، چند بار سوگند می‌خورد که داوری دروغ می‌گوید. تقریبا به وی اجازه نمی‌دهد سخنانش را ادامه دهد. داوری، در مقام ابراز واکنش، جلسه را ترک می‌گوید. پس از رفتن داوری، غفاری بار دیگر مدعی‌می شود او دروغ می‌گوید. زیرا، در سال 65، در آن جلسه، او اصلا سخنران نبوده بلکه مستمع بوده است. تنها در پاسخ نسبت دروغ  یک دانشجو  - که بعد معلوم شد احمدی نژاد بوده است - به آقای موسوی وی گفته‌است لعنت بر پدرت اگر راست بگوئی و...

اما، با جستجوئی در اینترنت، در می‌یابیم که هادی غفاری نیک می‌دانست داوری راست می‌گوید. باز می‌دانست که خود او دروغ می‌گوید. و از آن‌جا که، قدرت باور، دین باور نمی‌شود، در مقام فریب حاضران و همه آنها که این بحث را گوش می‌دهند، با گذاشتن دست روی قرآن، قسم دروغ می‌خورد.

٭ ماجرای جلسه سال 65، از زبان خود هادی غفاری در گفتگو با خبر آن لاین سوم تیرماه 1393:  

«من سال 64 و 65 دعوای تندی را با احمدی نژاد کردم، در اوج جنگ. آن زمان این آقا در دانشگاه علم و صنعت دانشجو بود. اقای میرحسین موسوی نخست وزیر بودند. در آن شرایط سخت جنگ، یک باندی که امروز هم مخالف آقای میرحسین موسوی هستند آن روز هم علیه ایشان فعال بودند، اما امام طرفدار جدی آقای موسوی بود. من برای سخنرانی در دانشگاه علم و صنعت دعوت شده بودم، یک باندی که همه کنار هم نشسته بودند، یک آخوندی هم بین آنها بود، این باند علیه موسوی شعارهای تندی می‌دادند. یک آقایی بلند شد یک نسبتی به آقای میرحسین موسوی داد. من گفتم اگر راست می‌گویی بر پدرت لعنت. گفت با پدرم چه کار داری؟ گفتم اتفاقا من به پدرت لعنت نفرستادم چون می‌دانم دروغ می‌گویی.

خبر آن لاین: آن فرد کي بود؟

٭ غفاری: من آن زمان نمی‌دانستم که احمدی نژاد است.

خبر آن لاین: چه نسبتی داد؟

٭ دقیق خاطرم نیست اما نسبت ناروای سیاسی داد. خلاصه اینکه گذشت تا ایشان شهردار تهران شد. سال آخر شهرداری ایشان و در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود، رفته بودیم نمایشگاه عطر سیب محرم که شهرداری راه انداخته بود. من هم که امام جماعت بودم رفتم ببینیم چه خبر است و چه چیزهایی می‌شود برای مسجد خریداری کرد.

یک آقایی که کارمند شهرداری بود آمد نزد من و بعد از سلام و علیک، گفت: آقای غفاری من را می‌شناسی؟ گفتم: نه. گفت: چهره من یادت نمی‌آید؟ گفتم: نه. گفت: من الان شهردار منطقه 7 تهران هستم. گفت آقای غفاری  این آقای احمدی نژادی که برای رییس جمهور شدنش آن‌قدر مخالفت می‌کنی را به خاطر داری، گفتم نه من همین سال‌ها و رفتارهای او در اردبیل و  تهران را می‌بینیم. برخوردی با هم نداشتیم. گفت سال 64، 65 یادته، دانشگاه علم و صنعت نارمک یک نفر بلند شد با میرحسین موسوی مخالفت کرد، شما فلان جواب را به او دادی، آقای احمدی نژاد همان فرد است.»

   بدین ترتیب، بنا بر پاسخهای غفاری به خبرآن لاین، در این مصاحبه، در آن جلسه، او سخنران بوده‌است. پس، در این جلسه بحث، او هم از پاسخ به داوری طفره می‌رود و هم به قرآن قسم دروغ می‌خورد. دروغ می‌گوید که سخنران نبوده و تنها مستمع بوده‌است. در مصاحبه با خبر آن لاین نیز او دروغ می‌گوید وقتی می‌گوید نمیداند نسبتی که احمدی نژاد به میرحسین موسوی داد چه بود.

 در تیرماه 93 سایت تحلیلی خبری پارس به نقل از صفحه اجتماعی عبدالرضا داوری ماجرای آن جلسه را از زبان یکی از همدانشگاهی‌های احمدی نژاد نوشته است:

«هادی غفاری بهمن 65 به مناسبت ایام دهه فجر به دانشگاه علم و صنعت آمده بود . آن زمان نماینده مجلس بود و از حامیان میرحسین موسوی. در سخنرانی‌اش هم به شدت از میرحسین موسوی حمایت کرد و مخالفان موسوی را افرادی ضد ولایت فقیه و ضدانقلابی و متمایل به غرب و امریکا معرفی کرد. در قسمت پایانی برنامه قرار شد سؤالات دانشجویان مطرح شود.

آقای احمدی نژاد که آن زمان دانشجوی مقطع کارشناسی دانشکده عمران و از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه بود، دستش را بلند کرد و وقت خواست.مجری برنامه هم میکروفون را در اختیار آقای احمدی نژاد گذاشت.

در آن ایام هادی غفاری به عنوان یکی از سران جریان حاکم و اصحاب قدرت شناخته می‌شد که در نهادهای نظامی و امنیتی هم نفوذ زیادی داشت. اما آقای احمدی نژاد بدون توجه به موقعیت سیاسی و امنیتی هادی غفاری، جسورانه او را مخاطب قرارداد و گفت:« جناب حاج آقای غفاری! اینکه شما مخالفان دولت فعلی را ضدولایت فقیه و ضدانقلاب و غربزده و بی‌دین می‌خوانید که چیز عجیبی نیست وقتی همین چندماه پیش آقای مهندس موسوی به عنوان سرپرست بنیاد مستضعفان 60 درصد از سهام کارخانه جوراب استارلایت را به طور بلاعوض به بنیاد الهادی که متعلق به شماست منتقل کرده‌است...»

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

٭ عبید زاکانی چه نیک سروده‌است:

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی

که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا

قصهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم

گوش کن همچو دُر غلطانا

از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

شیر دم و پلنگ چنگالا

از غریوش به وقت غریدن

شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای

شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی

از برای شکار موشانا

در پس خم می‌نمود کمین

همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری

جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید

مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم

پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد

که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی

چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت

چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام

عفو کن بر من این گناهانا

مست بودم اگر گهی خوردم

گه فراوان خورند مستانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی

نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی

آروادین قحبهٔ مسلمانا

گربه آن موش را بکشت و بخورد

سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید

ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من

ندرم موش را به دندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق

من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی

تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر

زود برد این خبر به موشانا

مژدگانی که گربه تائب شد

زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال

در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان

همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند

هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر

هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشهٔ شراب به کف

وان دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش

وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست

وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر

افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان

با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب

کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی

کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند

رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم

رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر

از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین

روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید

قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند

تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان

چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت

هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال

یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند

زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان

خاکتان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید

گربه با چنگها و دندانا

موشکانرا از این مصیبت و غم

شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند

ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما

می‌رویم پای تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خویش کنیم

از ستم‌های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت

دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم

کای تو شاهنشهی بدورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها

ای شهنشه اولم به قربانا

سالی یکدانه میگرفت از ما

حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج میگیرد

چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند

شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد

که شود داستان به دورانا

بعد یکهفته لشگری آراست

سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان

همه با سیف‌های برانا

فوج‌های پیاده از یکسو

تیغ‌ها در میانه جولانا

چونکه جمع آوری لشگر شد

از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشگر بود

هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود

نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم

شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد

که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما

عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که موش گه خورده

من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد

لشگر معظمی ز گربانا

گربه‌های براق شیر شکار

از صفاهان و یزد و کرمانا

لشگر گربه چون مهیا شد

داد فرمان به سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کویر

لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه

رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی

هر طرف رستمانه جنگانا

آنقدر موش و گربه کشته شدند

که نیاید حساب آسانا

حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر

بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد

گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان

که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند

بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار

لشگر از پیش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته بهم

با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا بدار آویزند

این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشانرا

غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو

کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد بزمین

که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یکطرف فراری شد

شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار

مخزن تاج و تخت و ایوانا

هست این قصهٔ عجیب و غریب

یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه

که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن

مدعا فهم کن پسر جانا